فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

کتابخانه واشنگتن

در واشنگتن، کتابخانه ای است که 38 میلیون کتاب چاپی و خطی دارد. مساحت این کتابخانه سیزده فدان(22) و طول قفسه های کتابهای آن چهارصد کیلو متر است.(23)
آیا کسی می تواند احتمال دهد که ساختمان این کتابخانه و قفسه بندی و نظم و ترتیبی که در گذاردن کتابها در هر قسمت به کار رفته، تهیّه کاغذ، تجلید، صحافی، فهرستی که برای آن در صدها جلد نوشته شده، شماره صفحات و شماره گذاری کتابها و فیشهایی که در اختیار مراجعه کنندگان در رشته های مختلف گذارده شده به طور تصادف فراهم شده باشد؟!
اگر فرض کنیم که کتابهای این کتابخانه هریک پانصد صفحه، هر صفحه ای بیست سطر، هر سطری پانزده کلمه و هر کلمه ای چهار حرف باشد، مجموع حروف این کتابها بالغ بر 000/000/000/800/22 می شود!
آیا می توانید احتمال دهید که این همه حروف و کلمات و جملات، بدون نویسنده و مؤلف، خود به خود به هم پیوسته و مرتبط شده باشند و 38 میلیون کتاب در رشته های مختلف علمی فراهم شده باشد؟! یقیناً احتمال نمی دهید.

زلزله در چاپخانه

اگر در چاپخانه ای که دارای یک میلیون حرف است و تمام آنها را در محلهای مشخص گذارده اند (تا هنگام حروفچینی برای چاپ، حروفچین به آسانی هر حرفی را از جای خود بردارد) ناگهان در اثر زلزله ای تمام این حروف در هم بریزد به طوری که پیدا کردن یک حرف به اشکال و زحمت امکان پذیر باشد، در چنین حالی اگر حروفچین چاپخانه به شما خبر دهد که در اثر در هم ریختن و اختلاط حروف با یکدیگر، ده کلمه که ارتباطی به یکدیگر ندارند، فراهم آمده است، شاید آن را احتمال داده و بپذیرید!
ولی اگر بگوید که: از این ده کلمه جمله ای بیرون آمده که یک معنایی را افاده می کند؛ مثلاً یک شعر کامل از اشعار فردوسی یا سعدی از آن بیرون آمده است، آیا بازهم احتمال می دهید؟
ممکن است بگویید بالأخره این را محال نمی دانیم، می گوییم: اگر بگوید از این یک میلیون حرف، یک کتاب علمی یا ریاضی بسیار دقیق یا یک قصیده طولانی یا کتاب شاهنامه یا مثنوی یا دیوان حافظ و سعدی ونظامی، تمام و کمال، حروفچینی شده است آیا بازهم احتمال می دهید و آن را محال نمی دانید؟ حتماً احتمال نمی دهید و آن را مانند یک امر محال بدیهی می شمارید.
چرا نمی پذیرید و آن را محال بدیهی می شمارید؟
چون تصادف، گاهی در نظر انسان ممکن است و گاهی محال و آنجا که محال به نظر می آید، فقط به خاطر تجربیاتی نیست که برای هر انسانی حاصل شده است و تصادف را بسیار نادر دیده، و در امور متعاقبه و پی در پی نادرتر و یا اصلاً ندیده بلکه این امر در اعمال عقل و باطن شعور و ضمیر و درک انسان متکی بر قانونی عقلی و ریاضی است که با وجود آن قانون، عقل نمی تواند تصادف را (به خصوص در امور متعاقبه کثیره مثل این چند مثالی که بیان شد) تصدیق نماید.
این قانون را قانون تصادف (قاعده حساب احتمالات) می گویند، بر طبق این قانون ریاضی، هرچه عدد اشیائی که به هم مرتبط هستند کمتر باشد، احتمال تصادف با احتمال وجود قصد و اراده به هم نزدیکتر می شوند. و هرچه عدد اشیا زیادتر شود، احتمال وجود قصد، قویتر می شود و احتمال تصادف که از آغاز به نسبت یک بر دو بود، به نسبت یک بر ده و یک بر صد و هزار و میلیون و میلیونها و میلیاردها و بیشتر، و بیشتر از آنچه در وَهم و تصور آید، خواهد بود تا آنجایی که احتمال تصادف در حکم محال خواهد شد.

نابینای تیرانداز!

هدفهایی برای تیراندازی معین و از یک تا ده شماره گذاری شده است که طبق شماره، هدف قرار بگیرد. اگر شخص راستگویی به شما خبر دهد که تیر انداز ماهری، اوّلین تیرش به هدف شماره یک اصابت کرد، باور می کنید و اگر بگوید دومین تیرش به هدف شماره دو و تیر سوم به هدف شماره سه و همین طور بقیه تیرهایش، متعاقب یکدیگر به ترتیب از شماره چهار تا ده به هدف اصابت کرده، قبول می کنید.
حالا اگر شخص راستگوی دیگری، بگوید: از زیر انگشت یک نفر نابینای بی اطلاع از تیراندازی، بدون قصد و اراده، تیری رها شد و تصادفاً به هدف شماره یک اصابت کرد، به جهت اینکه این تصادف را احتمال می دهید، باور می کنید. و اگر بگوید تیر دوم این شخص نابینای بی التفات نیز، به هدف شماره دو برخورد کرد، قبول نمی کنید، به فرض اینکه قبول کنید، در هدف شماره سه و چهار و بیشتر، دیگر این تصادف را منکر می شوید و احتمال آن را نابخردانه و سفیهانه می شمارید، در حالی که نسبت به اصابت تمام تیرهای تیرانداز ماهر که با قصد و توجه تیر اندازی کرده، شک نمی کنید؛ به این ترتیب هرچه هدفها را بیشتر فرض کنید، احتمال اینکه تیرهای آن شخص نابینا، مرتب و پی در پی به هدفهای شماره گذاری شده، بر سد، ضعیفتر می شود به طوری که شما اصابت تیرهای او را به طور منظم امری محال می شمارید، چرا محال می شمارید؟
اگر از بیشتر مردم راز محال بودن این تصادف را بپرسید، فقط پاسخ می دهند که ما آن را باور نمی کنیم همان طور که وقوع یک امر محال را باور نمی کنیم، ولی علت محال بودن آن را نمی دانیم؛ چون این محال بودن، همان طور که گفته شد، فقط با یک قاعده ریاضی و قانون تصادف روشن می شود، آنان که قدری روشن فکرتر باشند می گویند: یقیناً این قضاوت و حکم عقل، به محال بودن تصادف، در عمق عقل و باطن وجود ما، بر قانونی علمی و ریاضی تکیه دارد هرچند نتوانیم آن را تشریح کنیم.
این قانون به شرحی که گفتیم و بازهم تکرار می کنیم، همان «قانون تصادف» است که بر حسب آن، احتمال تصادف بر حسب زیاد شدن اشیاء مرتبط به هم، روبه ضعف می گذارد تا حدی که نسبت به ده یا بیست چیز مرتبط، امری محال به نظر می رسد، احتمالی که هرکس آن را بدهد نا بخرد شمرده می شود و اعتنای به آن، دلیل بیماری روانی و سفاهت است.
در مورد همین مثال، هدفهای شماره گذاری شده، احتمال این که تیرنابینای ناملتفت به هدف شماره یک برسد 110 است و احتمال این که تیر اول ودومش به هدف یک و دو برسد، 1100 است و احتمال این که تیر اول ودوم وسوم به هدف شماره یک، دو و سه برسد، 11000 است و احتمال این که تیرهای اول و دوم و سوم و چهارم به هدف یک تا چهار برسد، 110000 است به این ترتیب به نسبت تیر پنجم تا دهم و تا هدف دهم وقتی این حساب راادامه دهیم، نسبت احتمال اصابت تیرها از یک تا ده به هدفهای دهگانه 000/000/1100 می شود و اگر هدفها را دوازده تا، فرض کنیم احتمال تصادف یک در ده تریلیون خواهد شد.و اگر 21 هدف شوند، احتمال اصابت 2610211/:0001/000/000/000/1100 می شود، که عقل مطلقا به آن اعتنا نمی کند در حالی که اگر سخن شخص اول را بپذیریم که: تیراندازی ماهر با قصد و توجه، همه هدفها را نشانه قرار داد و تیرهایش به هدفها اصابت کرد، یک احتمال عقلایی را پذیرفته ایم.
حال که حساب تصادف در ده تا بیست و یک چیز مرتبط، این گونه به دست آمد و معلوم شد که احتمال تصادف عقلایی نیست، خودتان حساب آن کتابخانه را با 38 میلیون کتاب و آن کتابها را با000/000/000/800/22 حرف و آن چاپخانه را با یک میلیون حرف، بنمایید و ببینید احتمال تصادف، از احتمال محال هم سفیهانه تر است یا نه، وقتی در رقم 21، احتمال تصادف 11201 باشد، در یک میلیون حرف، احتمال به وجود آمدن تصادفی یک کتاب علمی یا ریاضی، یک درچند می شود؟ آیا می توان با رقمی آن را به کسی نشان داد؟ آیا اگر بگویید یک در میلیارد میلیارد میلیارد میلیارد است، کافی است؟ یقیناً نه، بیش از اینهاست.
این است راز محال شمردن تصادف یا در حکم محال بودن آن، این مثال در یک ماشین، یک کارخانه، یک قالی و یک عمارت، جاری است.
نتیجه : حال می گوییم کتابخانه 38 میلیونی ما یا هزار میلیون، یا صد هزار میلیون کتاب فلسفی و ریاضی، با کلمات و حروفش و یک میلیون حروف چاپخانه و صدها هزار میلیون بیشتر، در برابر این کتاب بزرگ آفرینش و حروف و کلمات، چیزی نیست و چگونه قابل قیاس است؟ آیا یک دهم و یک هزارم است؟ من که یقیناً نسبت 38 میلیون کتاب، که سهل است، 38 میلیون کتابخانه و هر کتابخانه صدها هزار میلیون کتاب با تمام کلمات و حروفش با کتاب عالم خلقت از نسبت یک حرف به مجموع حروف کتابهای این کتابخانه های صدهزار میلیون کتابی، کمتر می بینم! یعنی تعداد تمام حروف و کلمات کتابهای این کتابخانه ها نسبت به عدد تمام مخلوقات و پدیده های آفرینش از یک حرف در برابر تمام حروف این کتابها کوچکتر است، چقدر کوچکتر است؟ خدا داناست!
«قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنفَدَ کَلماتُ ربّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً».(24)
کسی می تواند تصور نماید؟ آیا در صورتی که نمی توانیم احتمال تصادف را در آن کتابخانه و کتابهایش و در هر صفحه و سطر و جمله اش و در آن چاپخانه، به نحوی توجیه کرده و بپذیریم، چگونه تصادف را در این پدیده های بی شمار عالم خلقت، می توانیم احتمال بدهیم؟ هرگز! هرگز!
اینجاست که هرچه تفکر بشر در اسرار آفرینش و قوانین و ارتباط اجزا و عوالم آن با یکدیگر بیشتر شود، بیشتر بر حکومت قصد، شعور، علم و اراده، براین عالم آگاه می شود.
و در برابر آن آفریننده بزرگی که این همه نوامیس و نظامات و مناسبات و ارتباطات در این عالم از کهکشانها تا اتم و از عالم مجرّدات، مادیات، و انسان، حیوان، جماد، نبات، زمین، کوه و دریا برقرار کرده پیشانی عبودیت بر زمین می گذارد و زبان به تسبیح و تکبیر و تهلیل می گشاید. اینجاست که معنای این حدیث معلوم می شود که:«تفکّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعینَ سَنَةٍ؛ یک ساعت فکر کردن، از عبادت هفتاد سال بهتر است».
و اینجاست که معنای این فرمایش حضرت علی«علیه السلام» ظاهر می گردد:«لو فَکَّرُوا فی عَظیم القدرَةِ و جَسیم النّعمة لَرَجَعُوا اِلی الطّریقِ وَخافوا عذابَ الحَریقِ وَلکِنِ القُلُوب عَلِیلَةٌ والبَصائر مَدخُولَةٌ(25)؛ اگر در عظمت و توانایی خدا و بزرگی نعمت او می اندیشیدند، هرآینه به راه باز می گردیدند و از عذاب سوزان بیم می کردند، ولی دلها رنجور و بصیرتها معیوب است».