حیات پس از مرگ

علامه سید محمد حسین طباطبائی سیدمهدی نبوی و صادق آملی لاریجانی‏

فصل دوّم: برزخ

در محل خود اثبات گشته است که میان عالم جسم و جسمانیات و عالم اسمای خداوند سبحان، دو عالم وجود دارد:«عالم عقل و عالم مثال» و هرموجودی ضرورتاً به مبدأ خویش باز می گردد. و همچنین ثابت گشته که عوالم از جسمانیات گرفته تا مبدأ اوّل و مبدأ کلّ، از نظر نقص و کمال، مراتب مختلفی دارند ولی در نفس وجود، متطابق هستند. معنای این حرف این است که عالی به رتبه سافل نزول می کند و سافل همچون آینه ای، صورت هرآنچه را که از رنگها و نورها در مقابلش قرار گیرد، منعکس می سازد و نتیجتاً از عالی آنقدر ظاهر می گردد که این آینه قبول نماید و تحمّل آن کند. و نیز عالی بر حسب کیفیّات ناقص یا کامل آینه، کیفیّت می یابد.
از دیگر مطالبی که در جای خود واضح گشته این است که عالم مثال همچون برزخی است میان عقل مجرّد و موجودات مادّی. بنابراین، عالم مثال موجودی است که ماده نیست لکن بعضی لوازم مادّه بودن همچون مقدار، شکل و عرض فعلی را داراست. با این مقدّمات، وضع انسان در انتقالش از این دنیا به دنیای پس از مرگ، روشن می گردد.
در اینجا کاملاً بجاست که خوانندگان در نکات زیر توجه و تأمّل کافی بنمایند، اوّلاً: در تصور نمودن معنای مادّه، ثانیاً: در این نکته که مادّه، جوهری است با قابلیت پذیرفتن آثار جسمی، ثالثاً: در اینکه وجود ماده در اجسام، توجیه کننده تغییر و تحولاتی است که در جسم روی می دهد. و بالأخره رابعاً: توجه به این نکته که ماده نه جسم است و نه محسوس.
نباید تصوّر کرد مادّه همان جسمیتی است که در موجودات جسمانی وجوددارد. این مطلبی است که از ذهن بعضی [از] علمای سطحی دور مانده و نتیجتاً آنچه را که متألهینِ از اصحاب برهان، بیان داشته، بر غیر وجه صحیحش درک نموده اند.
وقتی ما می گوییم برزخ، ماده ندارد و یا لذایذ برزخ خیالی است و یا تنها لذت عقلانی وجود دارد پنداشته اند که مراد ما این است که آنها وهم و سرابی بیش نیستند و جز در وهم و خیال، هیچگونه وجودی در خارج ندارند. این پندار هم فی نفسه باطل است و هم انحرافی است در درک مقصود.
علی ایّ حال، وضع «برزخ» همان است که دیدید و کتاب و سنت نیز بدان دلالت می کند. لکن چون اخبار شامل بیشتر آیات مربوطه بوده است، ما بحث را تنها در قسمت اخبار بنا نهاده ایم و در ضمن آن، متعرّض آیات نیز گشته ایم.
در تفسیر نعمانی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که: و امّا دلیلِ رد کردن حرف کسانی که ثواب و عقاب پس از مرگ و قبل از قیامت در همین دنیا را انکار می کنند، همانا این گفته خداوند است که:«یَوْمَ یَاْتِ لاتَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِأِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَسَعیدٌ فَاَمَّاالَّذین شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَشَهیقٌ خالِدیَن فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَاْلاَرْضُ اِلاَّ ماشاءَ رَبُّکَ اِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِما یُریدُ وَأَمَّاالَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدیَن فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَاْلاَرْضُ اِلاّ ماشاءَ رَبُّکَ»(45).
و منظور همان آسمانها و زمینهایی است که قبل از قیامت وجود دارد و هنگامی که قیامت فرا رسد به آسمانها و زمینهای دیگری تبدیل خواهند گشت.
و مانند این سخن خداوند که:«وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ»(46). که در آن، مراد از برزخ همانا ثواب و عقاب بین دنیا و آخرت است.
و به همان گونه است این آیه که:«اَلنَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّاً وَعَشِیّاً وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ»(47) در قیامت که سرای جاویدان است، صبح و شبی وجود ندارد، این دو تنها از آن این دنیا هستند.
خداوند تبارک و تعالی در مورد بهشتیان فرموده است:«وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُکْرَةً وَعَشِیّاً»(48) و این واضح است که پگاه و شبانگاه تنها متعلق به شب و روزهای بهشت قبل از قیامت تواند بود، چه خداوند می فرماید:«لا یَرَوْنَ فیها شَمْساً وَلا زَمْهَریراً»(49). و به همین منوال است آیه:«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذین قُتِلُوا فِی سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحیَن بِما اتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»(50).
در عبارت:«اَلنَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها» مراد از آتش، همان آتش آخرت است لکن شخصی که بر آتش عرضه می گردد در برزخ است. ذیل آیه نیز به همین مطلب دلالت می کند:«وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ اَدْخِلُوا الَ فِرْعَوْنَ اَشَدَّ الْعَذابِ»(51).
نظیر چنین موضوعی در روایاتی که به زودی خواهد آمد، به چشم می خورد، مثلاً این که در گور شخص،دری از آتش باز می گردد که از آن لهیب ها و شراره های آتش به داخل زبانه می کشند. بنابراین، آتش برزخ نمونه آتش آخرت و عذاب آن نیز نمونه عذاب آخرت است.
امّا مراد از آتش در عبارت:«فَاَمَّا الَّذین شَقُوا فَفِی النَّارِ» آتش برزخ است. بنابراین، از توضیحاتی که گذشت، سازگار بودن و صحتِ جمع میان دو امرِ:«در آتش بودن» و «بر آتش عرضه گشتن» واضح می گردد.
این آیه نیز همانند آیه قبل است:«اِذِ اْلاَغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ وَالسَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ فِی الْحَمیمِ ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ»(52) طبق این آیه، کشیده شدن در«حمیم» که عبارت از حرارت آتش است، مقدمه کشیده شدن در آتش است که مسلماً در قیامت، وقوع می یابد. این مضامین در تفسیر عیّاشی نیز روایت شده است.
تجسّم عمل
قمّی و عیّاشی در تفسیرشان، کلینی در «کافی» و مفید در «امالی»، هرکدام با سندهای خویش، از مؤید بن غفله از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده اند که: انسان هنگامی که در آخرین روز حیات و اولین روز آخرتش قرار می گیرد، مال، فرزندان و عمل او پیش رویش مجسّم می گردند. در این حال رو به سوی مالش کند و گوید: به خدا قسم! من بر تو حریص بوده ام، حال بگوی از من چه چیزی نزد تو است؟
مال پاسخ گوید: کفنت را از من بستان و ببر.
پس از آن رو به فرزندانش کند و گوید: به خدا قسم! من دوستدار و حامی شما بوده ام، چه چیزی از من نزد شماست؟ آنان پاسخ دهند که ما تو را به قبرت رسانیم و در آن بپوشانیم.
بالأخره رو به عملش کند و گوید: به خدا قسم! من از تو رو گردان بوده و تو را بر خود دشوار و سنگین می یافتم، پس بگوی که چه چیز از من نزد تو است؟ عملش جواب دهد: من با تو در قبر و در روز رستاخیز، قرین و همدم خواهم بود تا اینکه بر پروردگارت عرضه گردیم.
حال اگر او ولیّ خدا بوده باشد، کسی نزد او آید که خوش چهره ترین و خوش بوترین و خوش جامه ترین افراد باشد و بدو گوید: بشارت ده به «فَرَوْحٌ وَرَیْحانٌ وَجَنَّتُ نَعیمٍ»(53) حقیقتاً به بهترین منزلگاهها وارد گشته ای.
آن ولیّ خدا پرسد تو کیستی؟ او پاسخ دهد: من عمل صالح توأم. و سپس در حالی که [آن ] شخص را مخاطب قرار می دهد می گوید: پس تو از دنیابه بهشت رخت بربند. وبعد، از غسل دهنده و حامل وی می خواهد که در کار او تسریع کنند.
هنگامی که او وارد قبر خویش می گردد، دو ملک نزد او آیند. اینها بازرسان قبرند، موهاشان را به دنبال خویش همی کشند و با دندانهاشان زمین را وارسی کنند. صداهاشان همچون رعد و چشمانشان چون برق است. از او پرسند بگو پروردگارت کیست؟ پیغمبرت کیست و دینت چیست؟
او گوید: اللَّه پروردگار من است و محمد صلی الله علیه وآله وسلم پیغمبرم و اسلام نیز دینم. به دنبال آن، دو ملک مزبور برای وی دعا کنند که خداوند او را در هرچه دوست می دارد ثابت گرداند. و این همان گفته خداست که:«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذین امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا»(54).
بعد از این، آن دو ملک، فضای قبر او را تا آنجا که چشمانش یاری دهد باز نمایند و برای او دری به بهشت بگشایند و بدو گویند: با آسودگی خاطر همچون جوانی مرفّه بیارام. و این همان سخن خداست که:«اَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرّاً وَاَحْسَنُ مَقیلاً»(55).
و اگر شخص نسبت به پروردگارش دشمن بوده باشد، کسی نزد او آید که از بد لباس ترین و بدبوترین خلق خدا بوده و به او گوید: بشارت ده به:«فَنُزُلٌ مِّنْ حَمیمٍ وَتَصْلِیَةُ جَحیمٍ»(56) و از غسل دهنده و حامل او می خواهد که او را معطل سازند. هنگامی که وارد قبر شود، بازرسان قبر نزد او آیند و کفنهایش را از اوبرگیرند و به او گویند: بگو پروردگارت کیست، پیغمبرت کیست و دینت چیست؟ او پاسخ دهد: نمی دانم.
به دنبال آن، بازرسان بدو گویند: ندانسته ای و هدایت نگشته ای. و با گرز آهنین خویش چنان بر وی ضربت وارد سازند که همه جنبندگان زمین از آن بهراسند مگر جن و انس.
سپس دری از آتش به روی او بگشایند و بدو گویند: بخواب در بدترین وضع و شرایطی (که تصورش را نتوانی کرد) و او از شدّت ضیقی و تنگی همچون نیزه وسرنیزه خواهد شد، تا بدانجا که مغزش از میان ناخنها و گوشتش بیرون زند. و خداوند مارها و عقربها و حشرات زمین را بر وی مسلّط گرداند تا اینکه بدنش را نیش زنند. این وضع ادامه خواهد یافت تا اینکه خداوند او را از قبرش برانگیزد. وی نیز همواره به خاطر سختی وضعی که در آن قرار دارد، از خداوند می خواهد که قیامت برپا گردد.
مؤلف گوید: عبارت: و این همان گفته خداست که:«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذین امَنُوا...» که در حدیث فوق آمده بود، اشاره به این آیه از قرآن دارد:
«اَلَمْ تَرَکَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِی السّماءِ تُؤْتی اُکُلَها کُلَّ حینٍ بِاِذْنِ رَبِّها وَیَضْرِبُ اللَّهُ اْلاَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اْلاَرْضِ مالَها مِنْ قَرارٍ یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَفِی اْلآخِرَةِ وَیُضِلُ اللَّهُ الظَّالِمینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مایَشاءُ»(57).
در این آیات، خداوند بیان داشته است که نوعی از کلمات دارای اصل و ریشه محکم و ثابت هستند و در هر زمانی ثمرات خویش را عرضه می دارند. خدا چنین کلماتی را به «پاک» وصف نموده. و در جای دیگر نیز فرموده است این کلمات به سوی او بالا می روند و عمل صالح هم آنها را صعود می دهد تا اینکه به آسمان رسند.
همچنین فرموده است:«مَنْ کانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً»(58) و سپس طریق وصول بدان را ذکر نموده:«اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ»(59).
خداوند در طیّ آیات فوق، روشن ساخته است که مؤمنین را در دنیا و آخرت به این کلمات پاک محکم، ثابت می گرداند. قول و کلام، به اعتبار «نیّت» و «اعتقاد» شخص، به ثبات و افاده ثبات، متصف می گردد. در آخرت وضع طوری است که یا انسان به واسطه «قول ثابت» تثبیت می گردد و یا به خاطر «عدم قول ثابت» می لغزد و گمراه می شود. و چون در آنجا اختیار و یا تساوی دو شق سعادت و شقاوت وجود ندارد نتیجتاً ثبات و تثبیت کلام تنها با سؤال و مؤاخذه، مورد پیدا می کند. با تدبر نمودن در مطلب، امر روشن می گردد.
از طرف دیگر، خداوند خبر داده است که این قول ثابت و پاک، در همه هنگام، به اذن پروردگارش،ثمره و منافع خویش را می دهد. نتیجتاً از آیه می توان فهمید که در هر زمان و مکانی این چنین منافعی از آن برگرفته می شود و بنابراین در هر زمان و مکانی سؤال وجود دارد.
در این آیه شریفه، معانی بسیار دیگری نهفته است.
از این که حضرت صادق علیه السلام به آیه فوق تمسک نمود، می توان چنین استنباط کرد که خداوند برزخ را تتمه حیات دنیا قرار داده است. حقیقت امر نیز، این است که از جهتی می توان برزخ را تتمه حیات دنیوی دانست.
عبارت: و این همان سخن خداست که:«اَصْحابُ الْجَنَّةِ ...» که در حدیث آمده بود، اشاره به این آیه از قرآن دارد:«وَقالَ الَّذین لا یَرْجُونَ لِقاءَ نالَوْلا اُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ اَوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اْستَکْبَرُوا فی اَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوّاً کَبیراً یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمینَ وَیَقُولُونَ حِجراً مَحْجُوراً وَقَدِمْنا اِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً اَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرّاً وَاَحْسَنُ مَقیلاً»(60).
این آیات که در ضمن صریحترین آیات نیز هستند، راجع به برزخند. و مراد از «مقیل»» در آیه فوق همان خواب قبل از ظهر است. البته پر واضح است که در بهشتِ قیامت خوابی وجود ندارد و برزخ با اینکه در آن از خوابهای دنیوی سراغی نیست، با این حال نسبت به قیامت همچون خواب است به بیداری. و به همین دلیل خداوند در مورد روز رستاخیز، مردم را به «قیام» وصف نموده است.
و نیز به همین دلیل است که حضرت در حدیث فوق، وضع رابه همین ترتیب وصف کرده بود که برای شخص مرده دری به بهشت باز می گردد و بدو گفته می شود که به آسودگی بخواب و یا دری به جهنم و گفته می شود که در بدترین شرایط بخواب. این مضمون با وجود این که در بسیاری از روایات وجود دارد با این حال هیچ کدام صراحتاً نگفته اند که شخص مرده وارد بهشت می گردد بلکه همگی می گویند دری از بهشت به روی او گشوده می شود و او منزل خویش را در آن می بیند و از آنجا نسیم شادی بر وی می وزد و به او گفته می شود که به آسودگی بخواب، خوابی همچون عروس.
اگر خواننده به یاد داشته باشد، این حدیث ازحضرت باقر علیه السلام قبلاً گذشت که وقتی در مورد «موت» از او سؤال شد، حضرت پاسخ داد:«مرگ همان خوابی است که هرشب به سراغتان می آید، با این تفاوت که مدّت آن طویل تر است و شخص از آن بیدار نخواهد شد مگر در روز قیامت».
بنابراین، برزخ هیچ نیست مگر نمونه و مثالی از قیامت و این گفته حضرت علیه السلام که فضای قبر او تا آنجا که بینائیش یاری دهد، گسترده می شود،تلمیح زیبا و ظریفی است به همین مطلب. چه مثال، چیزی نیست مگر همان حدّی ازممثّل که انسان درک می کند و ماورای بینائی چشم، شی ء قابل درکی وجود ندارد.
مراد ازاین سخن خداوند که:«یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری ...» اولین روزی است که آنها ملائکه را می بینند،به قرینه این گفته شان که:«لَوْلا اُنْزِلَ عَلَیْنَاالْمَلائِکَةُ» و همچنین این دیدار در برزخ صورت می گیرد و هم آنجاست که بشارت و عدم بشارت تحقق می یابد.
از «متوسّطین» مؤاخذه به عمل نمی آید
تا آنجا که آیه فوق دلالت می کند، تنها مؤمنین و ظالمین هستند که مورد مؤاخذه و سؤال قرار می گیرند و آیه نسبت به وضع مستضعفین و متوسطین، سکوت اختیار کرده است. از روایات نیز چیزی در همین حد استفاده می شود.
در «کافی» از ابی بکر حضرمی نقل کرده است که ابوعبداللَّه علیه السلام فرمود:«در قبر تنها از کسانی سؤال و مؤاخذه خواهد شد که دارای ایمانی محض و یا کفری محض باشند و دیگران به حال خود رها خواهند گشت».
اخبار دیگری که به این مضمون باشند، بسیار زیاد و به حد استفاضه است. مثلاً در تفسیر قمی به طور مستند از ضریس الکناسی نقل شده است که:«به ابی جعفر علیه السلام گفتم: فدایت گردم! (به من بگویید) کسانی که موحدند و به پیامبری محمد صلی الله علیه وآله وسلم اقرار دارند، لکن گناهکارند و امامی ندارند و ولایت شما را نمی شناسند، وضعشان چگونه است؟ فرمود: اینها در گورشان باقی خواهند ماند. حال اگر عمل صالحی داشته باشند و از آنها عداوتی (نسبت به ما اهل بیت) آشکار نگشته باشد، برای آنها راهی به بهشتی که در مغرب است، گشوده خواهد شد و از آنجا برایشان نسیم فرح خواهد وزید تا اینکه در روز قیامت خداوند خویش را ملاقات کنند. و خداوندِ آنها را به خاطر نیکیها و بدیهایشان مورد حساب و مؤاخذه قرار دهد. اینان کسانی هستند که وضعشان موقوف به امر خداست.
مستضعفین، ابلهان، اطفال و فرزند مسلمانان که به حد بلوغ نرسیده اند نیز چنین وضعی دارند».
حضرت علیه السلام با عبارت:«... موقوف به امر خداست» اشاره به این سخن خدا دارد که:«وَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِاَمْرِاللَّهِ اِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَاِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ»(61).
بالجمله همه انسانها مگر مستضعفین و کسانی که بدانان ملحقند، به خاطر اعمالشان مورد سؤال و مؤاخذه قرار می گیرند و به دنبال آن یا منعّم می گردند و یا معذّب. ما در آینده به همین مطلب باز خواهیم گشت.
تجسّم ارواح در برزخ
مفید در «امالی» خود از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده است که:«هنگامی که خدا روحی را قبض می نماید، آن روح را به شکلی همانند آنچه که در دنیا داشته، به بهشت می فرستد. این ارواح در آنجا می خورند و می نوشند و هنگامی که شخصی بر آنان وارد می گردد، آنها را به همان شکلی که در دنیا داشته اند می شناسد».
و در «کافی» از «ابی وّلاد خیاط» نقل شده است که او به حضرت صادق علیه السلام می گوید:«فدایت گردم! مردم چنین روایت می کنند که ارواح مؤمن در چینه دان پرندگان سبز رنگی است که در اطراف عرش الهی هستند».
حضرت فرمود:«مؤمن نزد خدا محترمتر از آن است که روحش را در چینه دان پرنده ای قرار دهد ولکن این هست که خداوند آن روح را در بدنی همچون بدنهای خودشان قرار می دهد».
در «کافی» همچنین از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:«ارواح به همان شکل جسدهاشان بر درختی در بهشت قرار می گیرند، همدیگر را می شناسند و از یکدیگر راجع به افراد می پرسند و هر زمان که روحی از ارواح نزدشان می آید به هم می گویند: رهایش کنید چه او اکنون از نزد هول و هراسی عظیم سر رسیده است. سپس از او می پرسند فلانی چه کرد؟ اگر پاسخ گوید او را زنده ترک گفته ام، امیدی بدو بندند و اگر پاسخ دهد که او مرده است، گویند: ها! فرو افتاد، فرو افتاد (یعنی در جهنم)».
چنین معنایی در اخبار بسیار آمده که البته همگی در مورد مؤمنین بخصوصه است. اما راجع به وضع کافر، به زودی صحبتش خواهد شد.
دیدار مُردگان با خانواده هاشان
در «کافی» از حضرت صادق علیه السلام نقل شده است که:«شخص مؤمن پس از مرگش از خانواده خویش دیدار می کند و در مورد وضع آنها، آنچه را که از آن مسرور گردد، بیند و آنچه را که از آن اندوهناک شود، بر او مخفی ماند».
و نیز در «کافی» از حضرت صادق علیه السلام نقل شده که:«هیچ مؤمن و کافری نیست که در هنگام ظهر نزد خانواده خویش حاضر نگردد. وقتی مؤمن خانواده اش را در حال انجام اعمال صالح می بیند، خداوند را حمد گوید و وقتی کافر، خانواده خویش را در حال انجام اعمال صالح ببیند بر آنان غبطه خورد».
در «کافی» از اسحق بن عمّار نقل شده است که:«از ابی الحسن اوّل علیه السلام پرسیدم آیا شخصی که از دنیا رفته خانوداه خویش را دیدار می کند یا نه؟ حضرت فرمود: آری. سپس پرسیدم چند وقت به چند وقت؟ حضرت فرمود: بنا به منزلتی که نزد خدا دارد، هر هفته، هر ماه یا هر سال. بعد پرسیدم به چه شکلی نزد خانواده اش حضور می یابد؟ پاسخ داد: به صورت پرنده ای لطیف که بر دیوار خانه شان فرود آید و بر آنان مشرف گردد و هرگاه که آنان را در خیر و خوبی بیند، در شادی و سرور شود و هرگاه که آنان را در سختی و حاجتی بیند، غمگین و اندوهناک گردد».
روایاتی که به این مضمون باشد بسیار است و مؤلّف معتقد است که تصوّر نمودن شخص به صورت پرنده ای لطیف، از باب تجسم ارواح است.
مضمون و معنایی را که در روایت فوق وجود دارد ممکن است بتوان به نحوی از این سخن خدا فهمید که:
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذین قُتِلُوا فِی سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحینَ بِما اتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ اَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَاَنَ اللَّهَ لا یُضیعُ اَجْرَاالْمُؤْمِنینَ»(62)
مراد از «استبشار» دریافت بشارت و شادمان گشتن به آن است. و عبارت «یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمةٍ ...» توضیح و بیان همان عبارت:«وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا» است. بنابراین، این آیات می رسانند که کشته شدگان در راه خدا ازاین که افراد خانواده شان را در نعمت و فضل و انتفای خوف و حزن می بیند، خوشحال و شادمان می گردند. و نیز می رسانند که بازماندگان این افراد، عمل صالح انجام می دهند و چون خداوند اجر مؤمنین را ضایع نمی گرداند، نیکیهای آنان را به حساب می آورد و از بدیهایشان درمی گذرد و برکات خویش را بر آنان افاضه می نماید. کشته شدگان، همه اینها را می بینند.
این آیه نیز در معنا شبیه آیه فوق است:«وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَریَ اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ اِلی عالِمِ ِلْغَیْبِ وَالشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(63).
مصاحبت شیطان با دوستانش در قبر
«کافی» از ابی بصیر و او نیز از امام صادق علیه السلام (در مورد مؤاخذه بازرسان قبر) نقل کرده است:«هنگامی که شخص میّت کافر باشد، این دو ملک بازرس به او می گویند: این شخصی که در میان شماست کیست؟ و کافر پاسخ می دهد: نمی دانم. در این هنگام او را با شیطان تنها می گذارند».
در حدیث دیگری از بشیرالدّهان، همان معنا آمده است. همچنین عیّاشی در تفسیرش از محمد بن مسلم و او نیز از حضرت باقر علیه السلام این روایت را نقل کرده است.
در حقیقت این همان سخن خداست که:«وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الْرَّحْمنِ نُقَیِّضُ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ ...» تا آنجا که:«حَتَّی اِذا جاءَنا قالَ یالَیْتَ بَیْنی وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ»(64).
باید دانست عالم برزخ از عالم دنیا به مراتب وسیعتر است؛ زیرا «مثال» گسترده و بزرگتر از جسم مادّی است و حتماً خواننده معنایی از «مادّه» را که قبلاًگذشت، به یاد دارد. بنابراین، آنچه که در کتاب و سنت در مورد برزخ آمده است، تنها کلیّاتی است که برای نمونه آورده شده اند نه توضیح و تشریح کامل مطلب.
نکته دیگری که باید دانست این است که در بسیاری جاها در اخبار، زمین به عنوان محلّی برای بهشت و آتش برزخ و نیز محلّی برای دیدار اموات با خانواده شان و غیره، تعیین گشته است. این چنین تعیینی حمل بر این می شود که علقه مادّی عالم ارواح به طور کامل قطع نمی گردد. و حقیقت امر نیز چنین است، همانطور که گذشت.
در برخی از اخبار آمده است که بهشتِ برزخ در «وادی السلام» و آتش آن در «وادی برهوت» و صخره بیت المقدّس، محل اجتماع ارواح است.
در روایات دیگری آمده است که ائمه، ارواح را در مکانهای مختلفی مشاهده کرده اند. چنین مطلب در مورد کرامات اولیای صالح بیش از حد حصر نقل گشته است. همه این مطالب، امور ممکنه ای هستند که کاشف از نوعی علقه ارواح به خاطر شرافت مکان یا زمان وضع است.

فصل سوّم: نفخ صور

خداوند متعال فرموده است:«وَیَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ»(65).
«وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ»(66).
بنابراین، دو نفخه وجود دارد: نفخه اول برای میراندن و نفخه دوّم برای زنده ساختن. در آیات، چیزی که با آن بتوان «صور» را از لحاظ لفظی تفسیر نمود، نیامده است. امّا معنای لغوی آن یعنی «شاخ» و گاهی نیز آن را سوراخ می کرده اند و در آن می دمیده اند (همانند شیپور).
راجع به نفخه اوّل، تنها در دو آیه از سوره های «نمل» و «زمر» صحبت به میان آمده است، لکن در مواضع مختلف قرآن، از آن به «صیحه»، «زجره»، «صاخه» (صیحه شدید) و «نقر» تعبیر گشته است:
«اِنْ کانَتْ اِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ»(67).
«فَاِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاِذاهُمْ بِالسَّاهِرَةِ»(68).
«فَاِذا جائَتِ الصَّاخَّةُ یَوْمَ یَفِرُّالْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ»(69).
«فَاِذا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ عَلَی الْکافِرین غَیْرُ یَسیرٍ»(70).
و نیز فرموده است:«وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَّکانٍ قَریبٍ یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِ ّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُروُجِ»(71).
از اینجا می توان فهمید که حکایت «صور» و دو «نفخه اش»، حکایت همان شیپوری است که در لشکرها برای کارزار به کار می برده اند: بار اوّل در «صور» دمیده می شود که «ساکت شوید!» و «برای حرکت آماده گردید!» و سپس برای بار دوّم در «صور» دمیده می شود که «برخیزید! حمله!».
بنابراین، «صور» حقیقتی است موجود که دارای دوگونه صیحه است: صیحه میراننده و صیحه زنده کننده.
اگرچه برای کلمه «صیحه» در قرآن، تفسیر کاملی وجود ندارد لکن در دوازده مورد یا بیشتر به همین لفظ آمده است و بنابراین، ناچار «صیحه» باید دارای معنایی حقیقی و اصیل باشد.
خداوند از آن به «نداء» نیز تعبیر فرموده و این واضح است که «نداء» نمی تواند بی معنا باشد.
از آنجایی که خداوند مردم را به «شنیدن صیحه» وصف نموده و این نیز مسلّم است که تنها موجود زنده شنوایی دارد و با توجّه به این که خود خداوند خبر به«صَعْق» آنان داده است، می فهمیم که حیات و وجود آنان عین استماع و شنیدن صیحه است، چه شنیدن «صیحه زنده سازنده» بعد از وصف ایشان به زندگی، امری غیرمعقول است. بنابراین، صیحه و یا نفخه چیزی جز کلمه ای الهی نیست که آنان را می میراند و زنده می سازد، خداوند خود فرموده:
«هُوَالَّذی یُحْیی وَیُمیتُ فَاِذا قَضی اَمْراً فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(72) نتیجتاً دو نفخه مزبور، دو کلمه الهی هستند: کلمه ای میراننده و کلمه ای زنده سازنده.
نکته قابل توجّه این است که خداوند در مورد میراندن، لفظ «صَعْق» رابه کار برده نه «موت»، شاید از این باب باشد که «موت» لفظی است که بر خروج روح از بدن اطلاق می گردد، در حالی که حکم نفخ، همه موجودات آسمان و زمین، از جمله ملائکه و ارواح را نیز شامل می گردد.
و در این سخن خدا:«لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ اِلاَّ الْمَوْتَةَ اْلاُولی »(73) که در وصف اهل بهشت است، تلمیحی به همین مطلب می توان یافت.
بله در جایی خداوند لفظ «موت» را بر همان «صعقه» اطلاق نموده است و آن هنگامی است که به عنوان حکایت از جانب دوزخیان، می فرماید:«رَبَّنا اَمَتَّنا اثْنَتَیْنِ وَاَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ اِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ»(74) البته با این قید که مراد از «دوبار»، «تکرار» و یا «تغلیب» نباشد.
خداوند فرموده است:«وَمِنْ وَراءِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمٍ یُبْعَثُونَ» که بر طبق آن حکم برزخ شامل حالِ همه می گردد. بنابراین، مراد از «من فی الارض» که در دو آیه «فزع» و «صعقه» آمده بود، کسانی نیست که در قید حیاتند و قبل از برزخ، بر روی زمین به زندگی خود ادامه می دهند، بلکه مراد کسانی است که خداوند در مورد آنها فرموده است:
«یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الُْمجْرِمُونَ مالَبِثُوا غَیْرَ ساعَةٍ کَذلِکَ کانُوا یُؤْفَکُونَ وَقالَ الَّذینَ اُوتُواالْعِلْمَ وَالاْیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فی کِتابِ اللَّهِ اِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ»(75).
و:«کَمْ لَبِثْتُمْ فِی اْلاَرْضِ عَدَدَ سِنینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادّین قالَ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاَّ قَلیلاً لَوْ اَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(76).
و:«اِنَّ الَّذین کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُ السَّماءِ وَلا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ»(77).
تا آنجا که «بَیْنَهُما حِجابٌ»(78).بنابراین، اینان «اهل زمینند» اگرچه به برزخ وارد شده باشند.
و اما مراد از «من فی السموات» ملائکه و ارواح سعداست چه خداوند می فرماید:«وَفِی السَّمآءِ رِزْقُکُمْ وَما تُوعَدُونَ»(79).
و:«لَکُمْ میعادُ یَوْمٍ»(80).
و:«وَعَدَاللَّهُ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُواالصَّالِحاتِ»(81).
و:«اَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ».
و:«اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ».
و:«یَرْفَعُ اللَّهُ الَّذین آمنُوا».
و:«تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ اِلَیْهِ»(82) و دیگر آیات.
بنابراین، آیاتی که دال بر وقوع «صیحه» بر اهل زمین و فنا و نابودی آن است، همگی حمل بر درهم پیچیده شدن نشأه دنیا و نابودی آن و اهلش می شود، همانند این سخن خدا:
«ما یَنْظُرُونَ اِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تأْخُذُهُمْ وَهُمْ یَخِصِّمُونَ فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَلا اِلی اَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ»(83).
ویا:«کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ»(84).
نتیجه این که: ابتدا، صیحه ای خواهد بود که بدان، بساط دنیا درهم پیچیده خواهد شد و اهل آن فانی خواهند گشت و سپس نفخی که بدان تمامی اهل برزخ درمی گذرند و بعد نیز نفخی دیگر که بدان قیامت برپا می گردد و مردم برانگیخته می شوند.
بله یک نکته هست و آن این که دو عبارت:«ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَاْلاَرْضَ وَما بَیْنَهُما اِلاَّ بِالْحَقِ ّ وَاَجَلٍ مُسَمًّی»(85)،
و:«اَجَلٍ مُسَمًّی عِنْدَهُ» همه موجودات را زیر پوشش «اجل» آورده است و بنابراین، هیچ مرگی خود به خودی صورت نمی گیرد و حتی صیحه و نفخ نیز موجب مرگ نمی گردند مگر این که اجل فرا رسیده باشد.
کسانی که از حکم نفخ صور، استثنا شده اند
و اما راجع به عبارت:«اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ» که در هردو آیه نفخ آمده بود (باید گفت): استثنایی که در آیه:«یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ» وجود دارد، آیات بعدی آن را تفسیر می نماید:«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْها وَهُمْ مِنْ فَزَع یَوْمَئِذٍ امِنُونَ وَمَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوْهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْرَوْنَ اِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(86).
البته مراد از «حسنه» به قرینه لفظ «أمن» و نیز به قرینه اینکه در مقابل «سیئه» و وعید بر آن، واقع شده است، «حسنه مطلق» است (نه مشوب به سیّئه) و بنابراین، اگر در عمل شخصی حسنه و سیئه به هم آمیخته باشد به علت وجود سیئه از «فزع» در امان نخواهد بود، لذا شخصی از «فزع» در امان است که ذاتش پاک و اعمالش از بدیها پیراسته باشد.
خداوند متعال گاه گاهی، اعمال بد را «خبائث» شمرده و فرموده است:
«وَیَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ»(87).
و نیز:«الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَالْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ وَالطَّیّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ»(88).
همچنین خداوند، کفر و نفاق و شرک را در زمره پلیدیها و ناپاکیها خوانده است و فرموده:«وَاَمَّا الَّذین فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً اِلی رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُونَ»(89).
و:«اِنَما الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ»(90). و بعضی از مراتب ایمان را شرک شمرده است:«وَما یُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ اِلاَّ وَهُمْ مُشْرِکُونَ»(91).
بنابراین، کسی ذاتش از شرک پیراسته است که ایمان به غیرخدا نداشته باشد و به کسی جز اوآرامش نیابد یعنی هیچ شریکی برای خداوند نبیند، نه در وجودش، نه در صفاتش و نه در افعالش هیچیک. این همان ولایت است و این سخن خدا نیز بدان برمی گردد:«الَّذین تَتَوَفیَّهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ» یعنی به سبب ولایت، ذاتاً پیراسته اند، «یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ»(92) که مراد از «سلام» همان «امن» است.
بنابراین، از توجیهی که به عمل آوردیم ظاهر می گردد که «حسنه» همان «ولایت» است و آیه ذیل نیز به همین مطلب مشعر است:«قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاَّالْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَمْن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فیها حُسْناً اِنَ اللَّهَ غَفُورٌشَکُورٌ»(93).
در تفسیر قمی در مورد:«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْها» از قول حضرت علیه السلام آمده است:«به خدا قسم! «حسنه» همان ولایت امیرالمؤمنین است و «سیئه» همان پیروی از دشمنان او».
و در کافی از حضرت صادق علیه السلام و ایشان هم از پدرش از امیرالمؤمنین نقل شده است:
«حسنه همانا معرفت ولایت و حبّ ما اهل بیت است و سیئه انکار ولایت و بغض نسبت به ما اهل بیت. سپس حضرت آیه مزبور را تلاوت نمود».
از آنچه گذشت وضع آیه دیگر نیز روشن می گردد:«وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ»(94). آن طور که از ظاهر آیه پیداست، همان کسانی که از نفخه اول «صعق» می نمایند، هم آنان «قیام» نیز می کنند، روزی که همه مردم برای خدای جهانیان قیام می نمایند.
و به دلیل آیه:«اِنْ کانَتْ اِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَّدَیْنا مُحْضَرُونَ»(95) هم اینان هستند که نزد خداوند احضار می گردند. خداوند بندگان مخلص خویش را از این احضار شوندگان، استثنا می نماید هنگامی که می فرماید:«فَاِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ اِلاَّ عِبادَهُ الُْمخْلَصینَ»(96).
سپس این بندگان مخلص خویش را، از قول ابلیس که طرد شده بود، چنین می شناساند:«فَبِعِزَّتِکَ لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعیَن اِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصینَ»(97).
و بدین وسیله خداوند روشن می سازد که شیطان را نسبت به آنان، راهی نیست و اغوای او در این بندگان مخلص، تحقق نمی یابد. اصلاً اغوای شیطان به صورت «وعده» است:
«وَقال الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ اْلاَمْرُ اِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَالْحَقِ ّ وَوَعَدْتُکُمْ فَاَخْلَفْتُکُمْ» تا آنجا که:«... فَلا تَلُومُونی وَلُومُوا اَنْفُسَکُمْ ما اَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَما اَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ اِنّی کَفَرْتُ بِما اَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ اِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ»(98).
همانطور که ملاحظه می کنید، شیطان چنین استنتاج کرده است که سرزنش گمراهان به خودشان باید برگردد و گناه آنان ریشه در شرکشان دارد و به مقتضای شقاوت ذاتی خویش، ظالمند و ظالمین را نیز عذابی دردناک است.
بنابراین، مخلصین همانا کسانی هستند که ذاتاً از شرک، پاک و پیراسته اند و برای غیر خدا وجودی نمی بینند و نام و نشانی جز برای او نمی یابند. نه اختیار نفع خویش را دارند و نه ضرر، نه مرگ و نه حیات. این همان ولایت است.
باری تنها اولیاءاللَّه هستند که از حکم صعقه و فزع استثنا می گردند و در حالی که همه کسانی که در زمین و آسمانند، با نفخه در می گذرند، آنان به حیات خود ادامه می دهند. خداوند سبحان فرموده است:«یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِ ّ السِّجِلِ ّ لِلْکُتُبِ»(99) و «وَالسَّمواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ».
پس بیان نموده که در آن زمان، آسمانها با همه کسانی که در آنند، اجلشان فرا خواهد رسید و درهم خواهند پیچید. با چنین بیانی آشکار می گردد مخلصینی که استثنا شده بودند در آسمانها نیستند، بلکه جایگاهشان در ورای آسمانها و زمین است و با این حال جزئی از همه هستند. خدا می فرماید:«... کُلُّ شَیْ ءٍ هالِکٌ اِلاَّ وَجْهَهُ»(100) بنابراین، آنان از همین «وجه» هستند. و نیز فرموده:«... فَاَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجُه اللَّهِ»(101).
بنابراین، به واسطه احاطه خداوند بر این عالم، آنان نیز بر این عالم محیطاند.
خداوند در آیه دیگری، پس از اینکه بیان می دارد اهل بهشت در آسمانند و اهل آتش در آتش، همین مطلب را به نحو دیگری روشن می سازد:«وَبَیْنَهُما حِجابٌ وَعَلَی اْلاَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسیماهُمْ»(102). در محل دیگری بحث این مطلب خواهد آمد.
از همین جا آشکار می گردد که مخلصین مذکور، از شداید و اهوال و دیگر اموری که در بین دو نفخه واقع می گردد، در امان و آسایش هستند:«فَاذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَحُمِلَتِ اْلاَرْضُ وَالْجِبالُ فَدُکَّتادَکَّةً واحِدَةً فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ»(103). «دک» یعنی خُرد شدن و هنگامی که می گویی:«دککت الشی ء» یعنی آن را خُرد ساخته و با زمین یکسان نموده ای.
خداوند می فرماید:«یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ»(104).
و:«یَوْمَ تَرْجُفُ اْلاَرْضُ وَالْجِبالُ وَکانَتِ الْجِبالُ کَثیباً مهَّیلاً»(105).
و:«... اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْ ءٌ عَظیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَی النَّاسَ سُکاری وَماهُمْ بِسُکاری وَلکِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدیدٌ»(106).
و:«وَاِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ»(107).
و:«وَتَکُونَ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»(108).
و:«فِاذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَخَسَفَ الْقَمَرُ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ»(109).
و:«وَاِذَاالشَّمْسُ کُوِّرَتْ»(110).
و:«وَاِذَاالْکَواکِبُ اِنْتَشَرَتْ»(111).
و:«وَاِذَاالْعِشارُ عُطِّلَتْ»(112).
و:«وَاِذَاالْبِحارُ سُجِّرَتْ»(113).
ظاهر این آیات تا حد زیادی بر مقدمات «ساعت» و «قیامت» و نابودی دنیا و هلاکت ساکنین آن، منطبق است.
معنای اینکه قیامت بعد از دنیاست
نکته ای که در این جا باید بدان توجه کرد این است که همین (نابودی دنیا قبل از قیامت) به ما اجازه خواهد داد تا قیامت را «بعد از دنیا» بدانیم؛ همانگونه که «مرگ» به ما اجازه می دهد تا برزخ را «بعد از دنیا» بدانیم و الاّ همانطور که عالم مثال محیط بر عالم ماده یعنی دنیاست، «نشأه بعث» نیز طبق برهان، محیط بر دنیا و برزخ خواهد بود.
حتی با چشم پوشی از مسأله احاطه، خودِ درهم پیچیده شدن بساط زمان و از میان رفتن حرکات در فاصله بین دونشأه مذکور، موجب باطل گشتن نسبت زمانی خواهد بود که با آن «بعد» و «قبل» نیز دیگر وجود نخواهد داشت.
آیاتی که بر احوال قیامت دلالت می کند
آیاتی وجود دارد که در سیاق، خیلی شبیه به آیاتی هستند که کمی قبل گذشت، لیکن گونه ای دیگر از معنا را می رسانند مثلاً:«وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً»(114) این واضح است که حرکت کوهها و پراکنده گشتن آن همچون سنگهای ریزه و متلاشی گشتنش تا آنجا که به صورت پنبه های زده شده درآید، هیچ کدام موجب «سراب گشتن» نمی شوند.
نیز خداوند فرموده است:«وَتَری الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ»(115) این «دیدن» (تری) یا در زمان خطاب، وقوع می یابد و یا در زمان «نفخ»، همانطور که واقع شدن این آیه بعد از آیه نفخ، آن (احتمال دوم) را تأیید می کند. و بنابراین، آیه فوق منطبق با همان زلزله «ساعت» می گردد که:«تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَیَ النَّاسَ سُکاری ».
البته چیزی که هست، این چنین معنایی با عبارت:«تَحْسَبُها جامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ» سازگار نیست، چه عبارت اخیر می رساند که کوهها به همان کیفیات ظاهری خود مانند عظمت و ابهت و استواری، باقی می مانند اگرچه در واقع غیر مستقر و متحرکند. و عبارت:«صُنْعَ اللَّهِ الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ» نیز به همین مطلب دلالت می کند، چه معنای آن نمی تواند با فنای کوهها و اندکاک آنها سازگار باشد بلکه می رساند کوهها ذاتاً فساد ناپذیرند و اندکاک آنها به این آسانیها انجام نمی گیرند.
بنابراین، حرکت کوهها، حرکتی است که با استحکام بنیان آنها و پابرجایی وجودشان منافاتی ندارد و بنابراین، اندکاک آنها به گونه ای است که در همان حال استحکامشان انجام می گیرد و نتیجتاً سراب بودن کوهها می تواند با بقای وجود و اتقان صنعشان سازگار باشد.

فصل چهارم: صفات روز قیامت

خدای تعالی فرموده است:«یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ ءٌ لِّمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ للَّهِ ِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»(116).
و:«یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرینَ مالَکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ»(117).
و:«... مالَکُمْ مِّنْ مَلْجأٍ یَّوْمئِذٍ وَمالَکُمْ مِّنْ نَّکیرٍ»(118).
و:«یَوْمَ لا یُغْنی مَوْلیً عَنْ مَوْلیً شَیْئاً»(119).
و:«... ولا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدیثاً»(120).
و:«وَاْلاَمْرُ یَوْمَئِذٍ للَّهِ ِ»(121) و آیات دیگر.
این آیات، روز قیامت را به صفاتی توصیف نموده اند که در ظاهر امر مختص به قیامت نیستند، چه «مُلک» و «امر» و «قدرت» همواره از آن خداست و موجودات نیز دائماً در مقابل خداوند آشکار و غیر پنهانند. و هیچگاه در برابر او نه پناهگاهی است و نه ملجأای.
لکن خداوند فرموده:«... وَلَوْ یَرَی الَّذین ظَلَمُوا اِذْیَرَوْنَ الْعَذابَ اَنَّ الْقُوَّةَ للَّهِ ِ جَمیعاً وَاَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعَذابِ اِذْتَبَّرَأَ الَّذین اُتّبِعُوا مِنَ الَّذین اتَّبَعُوا وَرَاَوُا الْعَذابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ اْلاَسْبابُ»(122).
و در آن خبر داده است که اسباب و روابط در آن هنگام همگی قطع می گردند و تمام ارتباطات و تأثیراتی که موجودات در نظام موجودشان در عالم جسم و جسمانیات و نیز در عالمی که به دنبال آن می آید، دارند، به زودی همگی از بین خواهند رفت و نتیجتاً نه شیئی در شی ء دیگر تأثیر خواهد نمود و نه شیئی از شی ء دیگر تأثیر خواهد پذیرفت. نه از شیئی نفع برده خواهد شد و نه از آن زیانی خواهد رسید. اگر شرایط همان شرایطِ اسباب و روابط بود و روز قیامت نیز چنین روزی بود، هیچ حکمی از احکام موجودات، از وضع کنونی اش تخلّف نمی نمود و زایل نمی گشت مگر با بطلانِ ذواتِ موجودات و انقلاب ماهیات. و چون کلمات خداوند تغییر ناپذیر است، این امر نیز محال می گردد. بنابراین، آنچه که زایل می گردد و برداشته می شود همانا وجودهای سرابی این موجودات است، وجودهایی که به خداوند سبحان قائم و ثابتند و الاّ فی نفسه باطل و هیچ اند. نتیجتاً تنها نسبت آنها با خداوند باقی می ماند و دیگر نسبتها همگی باطل می گردند. و از آنجایی که در نفس خویش باطل بوده اند، بنابراین، تنها بطلانشان منکشف (آشکار) می گردد، نه اینکه (وجود داشته باشند و) باطل گردند، تنها حقیقتِ امر، ظاهر می گردد یعنی این حقیقت که نه وجودی برای غیر اوست و نه تأثیری، نه کسی جز او مالک است و نه کسی جز او صاحب ملک است. و این همان گفته اوست که:
«مالِکِ یَوْم الدّین»(123).
و:«یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً وَاْلاَمْرُ یَوْمئِذٍ للَّهِ ِ»(124).
و:«... لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ للَّهِ ِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»(125).
برآنچه گفتیم یعنی انکشاف بطلان موجودات سرابی و اسباب ظاهری نه خود بطلان آنها، این سخن خداوند دلالت می کند:«... وَلَو تَری اِذِالظَّالِمُونَ فی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالْمَلائِکَةُ باسِطُوا اَیْدیهِمْ اَخْرِجُوا اَنْفُسَکُمْ»(126) تا آنجا که:«لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ»(127)؛ زیرا با وجودی که در هنگام مرگ شخص،هنوز اسباب و روابط در دنیا باقی است، این آیه آنها را باطل شمرده است. بنابراین تنها بطلان آنها منکشف می گردد (چه از ابتدا باطل بوده اند)
در نهج البلاغه، در خطبه ای حضرت می فرماید:«و بعد از فنای دنیا خداوند تنها می گردد و هیچ شیئی همراه او نیست. و همانطور که قبل ازخلق عالم تنها بوده، همانگونه هم بعد از فنای آن تنهاست؛ نه زمانی وجود دارد نه مکانی، اجلها و زمانها معدوم می گردند و سالها و لحظه ها ناپدید می گردند و هیچ شیئی جز خداوند واحد قهّار که برگشت همه امور به سوی اوست، باقی نمی ماند».
در «احتجاج» از هشام بن الحکم در ضمن سؤالهایی که از حضرت صادق علیه السلام می نمود، آمده است:«آیا روح بعد از خروجش از قالب خویش، متلاشی می گردد و یا اینکه باقی می ماند؟ حضرت پاسخ داد: آری، روح باقی خواهد ماند تا اینکه در صور دمیده شود و در آن زمان همه اشیاء باطل خواهند گشت؛ نه حسی خواهد ماند و نه محسوسی. سپس همه اشیاء به وجودشان باز خواهند گشت همانگونه که مدبرشان آنها را خلق نموده بود. این عمل بعد از چهارصد سال، که در آن هیچ خلقی وجود ندارد، به وقوع می پیوندد و این چهارصد سال، فاصله بین همان دو نفخه است».
در تفسیر قمی از حضرت صادق علیه السلام در حدیثی نقل گشته است:«سپس خداوند عزّوجل می گوید: امروز ملک از آن کیست؟ و به خود پاسخ می دهد: از آنِ خدای یکتای قهّار».
در توحید از امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیثی آمده است:«خداوند می گوید امروز ملک از آن کیست؟ به دنبال آن ارواح انبیا و فرستادگان و حججش به سخن آمده و گویند: از آنِ خدایِ واحد قهّار».
در تفسیر قمّی از امام سجّاد علیه السلام در حدیثی آمده است:«در آن هنگام خداوند قهّار با صدای بلند و رسایی که همه قسمتهای آسمان و زمین بشنوند، ندا درمی دهد که امروز ملک از آن کیست؟ و چون هیچ کسی پاسخ نگوید،خود به عنوان پاسخگوی خویش ندا دهد: از آنِ خدایِ واحد قهّار».
در بیانات ائمه علیهم السلام که همگی یک زبانند، دقّت کنید که چگونه بین فنای آسمانها و زمین و وجودشان، بین زوال سالها و لحظه ها و ثبوتشان، بین فقدان پاسخگوی ندای خداوندی و وجود آن، چگونه بین همه اینها جمع نموده اند. سپس به پاسخ خداوند به خویشتن دقت کنید:«للَّهِ ِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ»، به هریک از اسماء «واحد» و «قهّار» توجه کنید و جوانب امر را درنظر بگیرید تا صحّت آنچه را که کمی قبل استنباط نموده بودیم، دریابید.
بطلان اسباب در روز قیامت
حال هنگامی که وجود مستقل از اشیاء زایل گشت، همه ثبوتات به یک سری تحققات سرابی و وهمی باز خواهد گشت و همه سبب و مسببات باطل خواهد شد که همان سخن الهی است:
«... مالَکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ»(128).
و:«ما لَکُمْ مِّنْ مَلْجَاءٍ یَوْمَئِذٍ وَما لَکُمْ مِّنْ نَّکیرٍ»(129).
و:«ما اَغْنی عَنّی مالَیهْ هَلَکَ عَنّی سُلْطانِیَهْ»(130).
و:«یَوْمَ لا یُغْنی مَوْلیً عَنْ مَّوْلیً شَیْئاً»(131).
و:«... لا بَیْعٌ فیهِ وَلا خِلالٌ»(132).
و:«... وَلا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ»(133).
و:«ثُمَّ قیل لَهُمْ اَیْنَ ما کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّابَلْ لَّمْ نَکُنْ ندْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً کَذلِکَ یُضِلُ اللَّهُ الْکافِرینَ»(134).
این گفته آنان «بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا ...» که مرادشان این است که ما قبل از قیامت، غیر خدا را نمی خواندیم و شریکی را نمی پرستیدیم، نشانه فریب خوردگی آنان به سراب و بازیِ دنیاست که در حقیقت باطل و پوچ بوده است. خدا در اینجا فرموده است که بدین گونه کافرین را گمراه می سازد. و نزدیک به همین معناست این سخن خداوند که:
«... ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذین اَشْرَکُوا مَکانَکُمْ اَنْتُمْ وَشُرَکائُکُمْ فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ وَقالَ شُرَکائُهُمْ مَّا کُنْتُمْ اِیَّانا تَعْبُدُونَ»(135).
و:«... تَبَرَّأنا اِلَیْکَ ما کانُوا اِیَّانا یَعْبُدُونَ»(136) و همه اینها به این کلام الهی برمی گردند که:«ما تَعْبُدُونَ مِن دوُنِهِ اِلاَّ اَسْماءً سَمَّیْتُمُوها اَنْتُمْ وَآباُؤکُمْ مَّا اَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ»(137).
و:«وَما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلأِنْسَ اِلاَّ لِیَعْبُدُونِ»(138).
برطرف شدن حجابها و آشکار گشتن پنهانها در روز قیامت
هنگامی که سببها یعنی همان مراتب مترتّبه ای که دارای وجود معیّن و مُقَدری هستند و نیز تأثیرات میان آنها باطل گشتند، در این صورت حکم باطن، ظاهر می گردد. و این واضح است که «ظاهر» به واسطه «باطن» ظاهر می گردد، بنابراین، در این هنگام غیب و شهادت متحد می گردند؛ زیرا هر شیئی فی نفسه شهادت است و «غیب» معنایی نسبی است که با فقدان شیئی نسبت به شی ء دیگر و ناپدید گشتن یکی از دیگری ، متحقّق می گردد. حال می خواهد این عدم درک از جانب حسّ باشد یا سبب دیگر، فرقی نمی کند.
با از بین رفتن اسباب، هرگونه حجابی که اشیاء را از یکدیگر پنهان می سازد، از میان خواهد رفت. و این همان سخن خداوند است که:
«یَوْمَ هُمْ بارِزوُنَ لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ ءٌ».
و:«وبَرَزُوا للَّهِ ِ جَمیعاً ...»(139).
و:«... فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطائَکَ فبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ»(140).
و نیز از همین باب است:«یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ»(141).
و:«اَفَلا یَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبُورِ وَحُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ»(142).
و:«یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَلاَبَنُونٌ اِلاَّ مَنْ اَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ»(143) شاید بتوان آیات و روایاتی را که در باره «بروز ارض» آمده است بر همین آیات بالا حمل نمود.
«در کافی» از حضرت صادق علیه السلام در مورد آیه:«یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ ...» نقل شده است که:«مراد، قلب سلیمی است که خدایش را در حالی ملاقات کند که هیچ کس جز او در آن نیست. و سپس فرمود: و هر قلبی که در آن شرک و یا شکی باشد، ساقط و بی ثمر است. و مراد آنان (پیغمبران و اولیا) از زهد در دنیا،همانا این بوده است که قلبهاشان از غیر آخرت فارغ شود و تنها بدان توجه داشته باشد».
البته این گفته خداوند:«کَلاَّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمئذٍ لََّمحْجُوبُونَ»(144) منافاتی با آنچه که بیان کرده ایم، ندارد؛ زیرا همان طور که خواهد آمد، این آیه، تکریمی را که تنها از آنِ مؤمنین است، از غیر آنان نفی می نماید. در حقیقت این آیه تصدیقی است برای این قانون خداوندی که می گوید:«جزا در گرو اعمال است و نفس هرچه از خوبیها کسب نماید به نفع او خواهد بود و هرچه از بدیها، به ضرر خویش» و چون این گروه در دنیا در مقابل خداوند بر خویشتن حجابی افکندند ناچار در روز قیامت نیز باید مصداقش آشکار گردد. و این همانند آن سخن خداست که:«یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ وَیُدْعَوْنَ اِلَی السُّجُودِ فَلا یَسْتَطیعُونَ خاشِعَةً اَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَقَدْ کانُوا یُدْعَوْنَ اِلَی السُّجُودِ وَهُمْ سالِمُونَ»(145).
«قیامت» محیط است بر دنیا و برزخ
بطلان اسباب و زایل گشتن حجابها و آشکار شدن باطنی که محیط به ظاهر مقوم آن است، همگی می رسانند که «قیامت» محیط بر این نشأه می باشد و نیزمحیط بر آنچه که در آن است و یا به دنبال آن خواهد آمد.
باطن، ظاهر را داراست و ظاهر نزد او حاضر است لکن عکس آن صحیح نیست و این همان گفته خداست که:
«وَیَقُولُونَ مَتی هُوَ قُلْ عَسی اَنْ یَکُونَ قَریباً»(146).
و:«فَلَمَّا رَاَوْهُ زُلْفَةً سیئَتْ وُجُوهُ الَّذینَ کَفَرُوا»(147).
و:«اُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَریبٍ»(148)
و:«وَما اَمْرُالسَّاعَةِ اِلاَّ کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ»(149).
و:«یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ»(150).
و از همین باب است:«وَلَوْلا کَلِمَةٌ سَبقَتْ مِنْ رَبِّکَ اِلی اَجَلٍ مُسَمًّی لَّقُضِیَ بَیْنَهُمْ»(151) «سبق» نسبت به شی ء معین، موجب حائل گشتن یا «حیلولت» می شود. مثلاً اگر بگویید «سبقت الی مکان کذا» معنایش این است که شی ء دیگری وجود دارد که شما بین آن شی ء و مکان مورد نظر حائل گشته اید قبل از آن که شی ء بتواند به آنجا برسد. بنابراین سبقت کلمه خداوندی نسبت به «اجل مسمی» که همان «وَلَکُمْ فِی اْلاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ اِلی حینٍ»(152) است، می رساند که «قیامت» بدانان (مردم) محیط و نزدیک است و اگر سدی که خداوند در مقابلشان قرار داده، نباشد، قضاوت قاطعانه قیامت همه آنان را دربر خواهد گرفت.
آیات زیر نیز از همین بابند:«کَاَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَها لَمْ یَلْبَثُوا اِلاَّ عَشِیَّةً اَوْضُحیها»(153).
و:«کَاَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ ما یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَسُوا اِلاَّ ساعَةً مِّنْ نَهارٍ»(154).
و:«قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی اْلاَرْضِ عَدَدَ سِنینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ العادّینَ قالَ اِنْ لَّبِثْتُمْ اِلاَّ قَلیلاً لَّوْ اَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(155).
و:«وَقالَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَالاْیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فی کِتابِ اللَّهِ اِلی یَوْمِ الْبَعْثِ»(156).
ظهور خداوند سبحان در آن روز
آنچه از آشکار گشتن «باطن» و بطلان «ظاهر» بیان داشتیم، موجب می گردد که در آن روز خداوند سبحان ظاهر شود، حجاب مهیّات مرتفع می گردد و ستر هویّات درهم دَرَد. همه در مسیرشان به غایت غایات رسند و در کوشش و رجوعشان به منتهای نهایات. این همان سخن الهی است که:
«یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ اَیَّانَ مُرْسیها فیمَ اَنْتَ مِنْ ذِکْریها اِلی رَبِّکَ مُنْتَهیها»(157).
و:«اَنَّ اِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی »(158).
و:«یا اَیُّهَا اْلأنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ»(159).
و:«اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» و:«اِلَیْهِ تُقْلَبُونَ» و:«اِلَیْهِ الْمَصیرُ» و:«اَلا اِلَی اللَّهِ تَصیرُاْلاُمُورُ»(160).
و:«یَقُولُونَ مَتی هذَاالْوَعْدُ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ قُلْ اِنَّماالْعِلْمُ عِنْدَاللَّهِ»(161).
و:«یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ اَیَّانَ مُرْسیها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبّی لا یُجَلّیها لِوَقْتِها اِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ لا تَأْتیکُمْ اِلاَّ بَغْتَةً یَّسْئَلُونَکَ کَاَنَّکَ حَفِیٌّ عَنْها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَاللَّهِ وَلکِنَّ اَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»(162).
سؤال کنندگان چون پنداشته اند که قیامت امری زمانی است که در رشته ای متصل به زمان آنان قرار دارد، پرسیده اند که وقت آن کی است؟ خداوند آنان را از این مطلب به مطلب دیگری که در خور فهم آنان باشد منصرف ساخته است و چون آنان در این مطلب اصرار ورزیدند پاسخشان داده است که علم بدان، از نزد او آشکار و بروز نخواهد کرد و اصلاً علم به قیامت بذاته برای غیر خدا، آشکار نشدنی است، نه به جهت معلومات ناقص ما، بل بنا به مصلحتی، پنهان شده است. به همین دلیل هم خداوند به دنبال کلام ایشان، عبارت:«وَلکِنَّ اَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» را آورده است.
برطرف شدن ظلمت در روز قیامت
هنگامی که در روز قیامت، حجاب «مراتب» و «هویّات» برداشته شد و هیچ شیئی شی ء دیگر را پنهان نساخت، در آن زمان فضا، فضای نور خواهد بود چه هویّات همگی تغییر یافته و نورانی شده اند. این همان گفته خداست که:
«وَفُتِحَتِ السَّماءُ فَکانَتْ اَبْواباً»(163).
و:«یَوْمَ تُبَدَّلُ اْلاَرْضُ غَیْرَاْلاَرْضِ وَالسَّمواتُ وَبَرَزُوا للَّهِ ِ الْواحِدِالْقَهَّارِ»(164).
«وَاْلاَرضُ جَمیعاً قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَالسَّمواتُ مَطْویَّاتٌ بِیَمینِهِ».
تا آنجا که:«وَاَشْرَقَتِ اْلاَرضُ بِنُورِ رَبِّها»(165).
و:«وَاِنَّ الدَّار الآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ»(166).
و:«وَاِذَااْلاَرْضُ مُدَّتْ وَاَلْقَتْ ما فیها وَتَخَلَّتْ»(167).
و:«وَاَخْرَجَتِ اْلاَرضُ اَثْقالَها»(168).
در تفسیر قمی در حدیثی از امام سجاد علیه السلام راجع به «تُبَدَّلُ اْلاَرْضُ غَیْرَاْلاَرْضِ» آمده است:«مراد از «غَیْرَاْلاَرْضِ» زمینی است که بر آن گناهی صورت نگیرد، زمینی که آشکار و ظاهر است و بر آن هیچ کوهی و هیچ نباتی یافت نمی شود، همانطور که در اوّل، خداوند آن را هموار ساخته بود. و عرشش را بر آب استوار خواهد کرد همان طور که اوّل بار «عرش» تنها با تکیه بر عظمت و قدرت خداوندی چنین بود».
آنچه که از آیات در مورد نورانی گشتن موجودات، استفاده نمودیم، منافاتی ندارد با آیاتی که نور را از کافر نفی می کند، همچون:
«وَمَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فمالَهُ مِنْ نُورٍ»(169).
و:«نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ اَعْمی »(170).
و:«یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ لِلَّذینَ امَنُوا انْظُرُ ونانَقْتَبِسْ مِنْ نُّورِکُمْ»(171).
چه خداوند در مورد مؤمنین فرموده است:«یَسْعی نُورُهُمْ بَیْن اَیْدیهِمْ وَبِاَیْمانِهِمْ»(172).
و:«لَهُمْ اَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ»(173).
و:«... کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها»(174).
و:«... اَوْلِیاءُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُماتِ»(175).
اینها همه ظهور ظلماتی است که خود در دنیا برای خویش خریده اند و ناگزیر در آخرت باید برایشان آشکار گردد. بنابراین، در آنجا دو چیز وجوددارد: ظلمت و نوری که خداوند نصیب مؤمنین ساخته و مشرکین از آن بی بهره اند.
نظیر همین مطلب در مورد برداشته شدن حجاب میان انسان و پروردگارش،گذشت.
عبارات دیگری از قرآن در همین باب وجود دارد:«فَاَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلی اِنَ اللَّهَ عَلیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(176).
«فَیَحْلِفُونَ لَهُ کَما یَحْلِفُونَ لَکُمْ»(177).
در اینجا روایاتی هست که می گوید. مشرکین در روز قیامت دروغ می گویند. این امر، همانطور که در جایی دیگر نیز گفته ایم، ظهور معصیتی است که در دنیا بدان اقدام نموده اند و نتیجتاً با این مطلب که روز قیامت قابلیت کذب ندارد، ناسازگار نیست؛ زیرا هرکاری که انسان انجام می دهد و یا هر فضیلت و رذیلتی که کسب می کند، ناچار باید روز قیامت آشکار گردد، چه خداوند فرموده است:«وَلا یَکْتُمُونَ اللَّهَ حَدیثاً»(178).