حیات پس از مرگ

علامه سید محمد حسین طباطبائی سیدمهدی نبوی و صادق آملی لاریجانی‏

فصل اوّل: موت و اجل

خداوند سبحان فرموده است:«ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَالاَرْضَ وَما بَیْنَهُما اِلاَّ بِالْحَقِّ وَاَجَلٍ مُسَمًّی»(1).
بنابراین، روشن ساخته که هر موجودی از آسمان و زمین گرفته تا همه آنچه که در میان آنهاست، وجودشان محدود به «اجلی» است که خداوند آن را «تسمیه» یعنی تعیین و برآورد نموده است، به طوری که هیچ وجودی از اجل خویش فراتر نخواهد رفت، همانگونه که فرموده است:
«وَلِکُلِ ّ اُمَّةٍ اَجَلٌ فَاِذاجآءَ اَجَلُهُمْ لا یَسْتَاْخِرُونَ ساعَةً وَلا یَسْتَقْدِمُونَ»(2) و:«ماتَسْبِقُ مِنْ اُمَّةٍ اَجَلَها وَما یَسْتَاْخِرُونَ»(3).
آیاتی که بدین مضمون باشد بسیار است.
«اجل شی ء» یعنی زمانی که بدان زمان ختم می یابد و در آن مستقر می گردد. و از همین معناست اجل و تسمیه دَیْن. به هرحال، «اجل شی ء» ظرفی است که شی ء بدان خاتمه می یابد و به همین دلیل در آیه شریفه:«قُلْ لَکُمْ میعادُ یَوْمٍ لاتَسْتَاْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَلا تَسْتَقْدِمُونَ»(4)، از آن به «روز»، تعبیر شده است.
در آیه:«اَلَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ طینٍ ثُمَّ قَضی اَجَلاً وَاَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ»(5)، خداوند خبر داده است که «اجل مسمی» نزد اوست و این در حالی است که در جای دیگر فرموده:«ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَما عِنْدَاللَّهِ باقٍ»(6)، یعنی آنچه که نزد او موجود و حاضر است، هیچ گونه تمامی، تغییر و کون و فساد، عارضش نخواهد شد و نتیجتاً از گزند زمان و حوادث شب و روز در امان خواهد بود.
بنابراین، «اجل مسمی» ظرف محفوظ ثابتی است که مظروفی بدون هیچ گونه تغییر و تمام شدنی در آن مستقر می گردد. خداوند می فرماید:
«اِنَّما مَثَلُ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ اْلاَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ الْنَّاسُ وَاْلاَنْعامُ حَتَّی اِذااَخَذَتِ اْلاَرْضُ زُخْرُفَها وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها اَتیها اَمْرُنا لَیْلاً اَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصیداً کَاَنْ لَمْ تَغْنَ بِاْلاَمْسِ»(7).
بنابراین، خبر از «اجلی» داده که برای زینت زمین قرار داده شده و خبر از این که این موضوع به امر الهی محقّق می گردد. حیات دنیا نیز همین طور است یعنی در آن امری الهی وجود دارد که اجل دنیوی بدان محقق می شود. پس «اجل» دوگونه است و یا حداقل یک گونه است که دارای دو وجه است:«اجل زمانی و دنیوی و امر الهی»، همان طور که این سخن خداوند:«ثُمَّ قَضی اَجَلاً وَاَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ»(8) بدان اشاره دارد. از همین جا می توان فهمید که «اجل مسمی» از عالم امر است و نزد اوست و همان گونه که لفظ «عند» می رساند اصلاً حاجب و مانعی در آنجا در کار نیست.
این کلام خداوند که:«مَنْ کانَ یَرْجُوا لقاءَاللَّهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ»(9) مفید همین معناست. برای همین هم هست که خداوند در آیات بسیاری از «اجل» به «بازگشت به خدا» و «رفتن به سوی او» تعبیر نموده است.
مرگ انعدام نیست بلکه انتقالی است از دنیایی به دنیای دیگر
این بازگشت که عبارت است از خروج از نشأه دنیا و ورود به نشأه دیگر، آن مرگی است که خداوند وصف نموده نه آنچه از قبیل بی حسّی و بی حرکتی و زوال زندگی که به دید ظاهری ما درمی آید.
خداوند فرموده است:«وَجاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِ ّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحیدُ»(10) و «موت» را به «حق» وصف نموده است. بنابراین وعده او باطل نخواهد بود.
و نیز فرموده است:«کَلاَّ اِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ» تا آنجا که:«وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ اِلی رَبِّک یَوْمَئِذٍالْمَساقُ»(11) بنابراین، روز مرگ، روز بازگشت به خدا و سوق به سوی اوست.
روایتی وجود دارد که شیخ صدوق و دیگران آن را از پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند و بر آنچه که گذشت دلالت می کند:«برای بقا خلق شده اید نه برای نابودی و فنا. و با مرگ، تنها از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می گردید».
در «علل» از حضرت صادق علیه السلام در حدیثی آمده است:«و به این ترتیب انسان از دو شأن دنیا و آخرت خلق شده است. هنگامی که خداوند این دو شأن را با هم گرد آورد، حیات انسان در زمین مستقر می گردد؛ زیرا حیات از شأن آسمان به شأن دنیا نزول کرده است. و هنگامی که خداوند بین آن دو شأن مفارقت ایجاد کند آن مفارقت موت است و در آن حال، شأن آخرت به آسمان باز خواهد گشت، بنابراین، حیات در زمین است و موت در آسمان. و این بدین خاطر است که در هنگام موت، بین روح و جسد تفرقه ایجاد می گردد، روح به قدس اولی باز گردانده می شود و جسد در همان زمین باقی می ماند؛ زیرا که از شأن دنیاست».
در «معانی» از حسن بن علی نقل شده که:«علی بن محمد علیهما السلام بر بیماری از اصحابش وارد می شود در حالی که بیمار از خوف مرگ می گریسته و جزع می نموده است. علی بن محمد علیهما السلام به او می گوید که ای بنده خدا! تو از مرگ می هراسی چون آن را نمی شناسی. بگو ببینم اگر بدنت چرک شود و از کثرت چرک و ناپاکی در اذیت باشی و مبتلا به جرب و جراحت گردی و بدانی که شستشوی حمام همه اینها را از بین خواهد برد، با این وضعیّت آیا می خواهی که به حمام روی و ناپاکیها را از خود بزدایی و یا این که از چنین کاری اکراه داری و می خواهی که به همان حال بمانی؟
شخص بیمار پاسخ داد: آری حمام را ترجیح می دهم، ای پسر پیغمبر خدا! در این هنگام حضرت فرمود: پس بدان که آن موت، همان حمام است و همانا آخرین مهلتی است برای تو که گناهانت را از خود بزدایی و خویش را از بدیها پاک سازی. حال اگر بر موت وارد شوی و بدان مجاورت کنی، مسلّماً از هرگونه همّ و غم و ناراحتی نجات خواهی یافت و به هرگونه فرح و شادی خواهی رسید.
پس از این، بیمار آرامش خود را بازیافت، حالت سروری بدو دست داد و تسلیم مرگ شد؛ چشمهایش را بست و این جهان را وداع گفت».
در معانی آمده است که حضرت جواد علیه السلام از پدران گرامش نقل کرده که حضرت علی بن الحسین علیهما السلام فرمود:«هنگامی که امر بر حسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام دشوار گردید، کسانی که همراه وی بودند بدو نگریستند و ناگهان او را در وضعیتی یافتند که کاملاً مخالف وضعیّت خودشان بود؛ زیرا اصحاب هربار که امر بر آنان سخت می شد رنگهایشان می پرید و زانوانشان می لرزید و بر قلبهاشان خوف عارض می گشت، در حالی که امام حسین علیه السلام و بعضی از خواصی که همراهش بودند، رنگهاشان برافروخته می شد، اعضایشان را سکون و قلبهاشان را آرامش و اطمینان فرا می گرفت. در این هنگام اصحاب به هم می گفتند: ببینید اصلاً از مرگ نمی هراسند. و به دنبال آن حسین علیه السلام می فرمود: ای بزرگواران! صبر پیشه سازید؛ زیرا که موت هیچ نیست مگر پلی که شما را از سختیها و دشواریها به بهشت های پهناور و نعمتهای دائمی عبور می دهد، پس کدامیک از شما اکراه دارد که از زندان به قصر منتقل شود؟ بدانید که وضع برای دشمنانتان جز این نیست که از قصر به زندان و عذاب منتقل شوند.
پدرم از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم برایم نقل کرده است که:«دنیا زندانِ مؤمن و بهشتِ کافر است. و موت، مؤمنان را پلی است برای رسیدن به بهشت و مر کافران را پلی برای وصولشان به جهنم. در این گفته، نه پدرم و نه من هیچ کدام دروغ نگفته ایم».
حضرت محمد بن علی علیهما السلام فرموده است که:«از حضرت علی بن الحسین علیهما السلام سؤال شد مرگ چیست؟ حضرت در پاسخ فرمود: مرگ برای شخص مؤمن همچون دور افکندن لباس چرکین و برداشتن بندها و زنجیرهای سنگین و تبدیل آنها به بهترین و خوشبوترین لباسها و راحت ترین مَرکبها و بی ترس ترین خانه هاست.
و مرگ برای شخص کافر همچون دور افکندن لباسهای فاخر و نقل مکان نمودن از منازل نزدیک و بی ترس و تبدیل آنها به چرکترین و خشن ترین لباسها و دور افتاده ترین خانه ها و بزرگترین عذابهاست».
به حضرت محمد بن علی علیهما السلام گفته شد که مرگ چیست؟ پاسخ داد:«همان خوابی است که هرشب به سراغتان می آید الاّ اینکه طولانی تر است و شخص از آن بیدار نمی گردد مگر روز قیامت. حال برای کسی که در خواب خویش، شادیهای وصف ناپذیر و ترسهای بی اندازه می بیند، این حالت شادی و ترس چگونه است؟ مرگ نیز همین طور است، پس خود را برای آن مهیّا سازید».
آنچه با موت منتقل می شود همانا «روح» است
بر شمردن موت به عنوان نوعی «خواب» در کلام حضرت، مطلبی است که از آیه ذیل می توان فهمید:
«اَللَّهُ یَتَوَفَّی اْلاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَالَّتی لَمْ تَمُتْ فی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرسِلُ اْلاُخْری »(12)؛ چون خداوند هر دو امر را «توفّی» خوانده و سپس به «امساک» تعبیر نموده نه به «قبض».
همچنین بر شمردن موت به عنوان وصفی برای روح - در کلام حضرت و در دیگر احادیث - و اینکه روح به وسیله موت، جسد را ترک نموده و «وفات» می کند، مستفاد از این سخن خداوند است که:«اللَّهُ یَتَوَفَّی اْلاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها»(13)، چه خداوند «توفی» را که عبارت است از استیفای تمام و کمال حق از مطلوب، به «انفس» نسبت داده همچنانکه در:«هُوَالَّذی یَتَوَفَّیاکُمْ»(14)،«توفّی» را به «کُم» نسبت داده و این لفظ «کم» همان چیزی است که انسان از آن به «خود» یا «من» تعبیر می کند. و ما این مطلب را در رساله «انسان قبل از دنیا» شرح داده ایم.
باری، آنچه از انسان که به «نشأه دیگر» وارد می شود، همانا روح و نفس اوست و آیه:«یا اَیُّهَا اْلاِنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیهِ»(15) به همین مطلب دلالت دارد. «کَدْح» یعنی سعی به جانب چیزی. و انسان، ساعی به جانب ربّ است؛ زیرا که همواره از ابتدای خلقتش به سوی او در حرکت بوده و به همین جهت هم هست که در بسیاری از آیات از اقامت او در دنیا «لبث» و یا «مکث» تعبیر گردیده است، می فرماید:«قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی اْلاَرْضِ عَدَدَ سِنینَ»(16).
تَوَفّی کننده، خدا یا ملک الموت و یا دستیاران او هستند
خدا فرموده است:«اللَّهُ یَتَوَفَّی اْلاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها» و در آن «توفی» را به خود نسبت داده. و در آیه:«قُلْ یَتَوفَّیکُمْ مَلَکَ الْمَوْتِ الَّذی وکِّلَ بِکُمْ»(17)، «توفّی» را به ملک الموت و در آیه:«حَتَّی اِذا جاءَ اَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَهُمْ لا یُفَرِّطُون»(18)، «توفّی» را به «ملائکه فرستاده شده» نسبت داده است. البته مرجع همه اینها یکی است؛ زیرا همانطور که خوانندگان در محلّش فرا گرفته اند، همه افعال از آن خداست و با این حال این افعال دارای مراتبی هستند که نسبت به هرمرتبه ای، طایفه ای از موجودات بر حسب مراتب وجودشان، اقدام به انجام آن می کنند.
اخبار نیز شاهد به همین مطلبند: در «توحید» از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«از ملک الموت پرسیده شد چگونه در یک لحظه ارواح را قبض می کنی، در حالی که بعضی از آنها در مغرب است و بعضی در مشرق؟ ملک الموت پاسخ داد که من این ارواح را به خود می خوانم و آنها اجابت می کنند. سپس حضرت ادامه داد: و ملک الموت گفت که دنیا در میان دستان من همچون ظرفی است در میان دستان شما، هرآنچه که می خواهید از آن می خورید. و نیز دنیا پیش من همچون درهمی است نزد شما، هرآنگونه که می خواهید آن را به گردش درمی آورید».
در فقیه آمده است:«که از حضرت صادق علیه السلام راجع به این آیات سؤال شد:«اللَّهُ یَتَوَفَّی اْلاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها»(19).
و:«قُلْ یَتَوفَّیکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ»(20)
و:«الَّذین تَتَوفیَّهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِبّینَ»(21)
و:«الَّذینَ تَتَوَفیَّهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی اَنْفُسِهِمْ»(22)
و:«تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا»(23)
و:«وَلَوْتَری اِذْ یَتَوَفیَّ الَّذینَ کَفَرُوا الْمَلائِکَةُ»(24)
سئوال شد که چگونه ممکن است این آیات صحیح باشد در عین اینکه می دانیم گاهی در سرتاسر دنیا، در یک لحظه واحد آنقدر می میرند که شمارش آنها بجز از جانب خود خدا، ممکن نیست؟
حضرت پاسخ داد: خداوند تبارک و تعالی برای ملک الموت، دستیارانی از ملائکه قرار داده است که آنان ارواح را قبض می کنند همانگونه که رئیس نگهبانان برای خود دستیارانی دارد و آنان را برای حوایج مختلف به کار می گیرد. بنابراین، ملائکه این اشخاص مختلف را توفّی می کنند و ملک الموت علاوه بر آنهایی که خود قبض می کند، افرادی را که ملائکه دستیارش توفّی کرده بودند، تحویل می گیرد و خداوند عزَّوجَل نیز آنها را از ملک الموت، «توفّی»می نماید».
در «توحید» از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام عین همین مطلب نقل شده است و در پایان چنین افزوده است:«این طور نیست که هر عالم به علمی، بتواند آن علم را برای همه مردم تفسیر نماید؛ چه اینان ضعیف دارند و قوی. و علم هم یک گونه نیست؛ بعضی علوم را توان حمل کرد و بعضی دیگر را طاقت حمل نیست مگر این که خداوند برای اولیای خاصّش آن را سهل گرداند و او را در تحصیل چنان علمی یاری دهد. برای تو کافی است که تنها بدانی خداوند مُحیی، مُمیت نیز هست و این که او نفسها را به دست هر که بخواهد، چه ملائکه و چه غیر ملائکه «توفّی» خواهد کرد».
آنچه از ظاهر عبارت «غیر ملائکه» در کلام حضرت، برمی آید این است که خداوند سبحان، گاهگاهی نفسها را به دست غیرملائکه نیز «توفّی» خواهد کرد. این چنین معنایی غریب به نظر می رسد. ممکن است مراد از «غیرملائکه» بعضی از اولیای مقرّب باشد که از لحاظ رتبه از ملائکه نیز بالاترند. و هم ممکن است مراد آنهایی باشند که خود خداوند، بدون هیچ گونه واسطه ای از ملائک، توفّی می نماید، اگرچه مرجع هردو[ی ] این احتمال یکی است.
«در کافی» از حضرت باقر علیه السلام نقل شده است که:«علی بن الحسین علیهما السلام همواره می گفت این کلام خداوند:«اَوَلَمْ ْ یَرَوْا اَنَّا نَأْتِی اْلاَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها»(25) که مراد رفتن علماست، نفس را در سرعتِ موت و قتل ما اهل بیت، سخی می سازد».
همانطور که بعضی از علما گفته اند، ظاهراً حضرت علیه السلام «اطراف» راجمع «طَرْف» معنا نموده که عبارت است از علما و اشراف، همانگونه که مؤلف کتاب «الغریبین» نیز گفته است.
بالجمله، همانطور که «نفسها» از نظر قرب به خداوند دارای مراتب حقیقی هستند، متوفای آنها نیز به حسب مراتبشان تفاوت می کنند؛ بعضی نفسها را خود خداوند تعالی «توفّی» می نماید و بنابراین، نفس شخص، غیر از خدا را درک می کند. و بعضی دیگر را ملک الموت «توفّی» می کند و [در]نتیجه نفسِ شخص، ملائکه پایین تر را درک نمی کند، همانگونه که حضرت صادق علیه السلام در ضمن این کلامش «علاوه بر آنهایی که خود قبض می نماید» بدان اشاره می کند و بالأخره بعضی دیگر را ملائکه ای که دستیاران ملک الموت هستند «توفّی» می نمایند.
در هرحال، همانطور که گذشت، آن چیزی که «متوفّی» می شود همانا «نَفْس» است نه بدن. خداوند به «نَفْس» از خود نفس، نزدیکتر است و ملائک او نیز از عالم امرند و به امر او انجام وظیفه می نمایند.
«نفس» نیز از عالم امر است و هیچ گونه حجابی از زمان و مکان در عالم امر وجود ندارد. بنابراین، «توفّی» در باطن و داخل نفس صورت می گیرد، نه در خارج نفس یا بدن. خداوند سبحان فرموده است:
«اِذْفَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَاُخِذُوا مِنْ مَّکانٍ قَریبٍ»(26).
و:«فَلَوْلآ اِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَاَنْتُمْ حینَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلکِنْ لا تُبْصِرُونَ»(27).
با موت، حقیقت امر برای انسان آشکار می گردد
چون نفسِ متوفّی که انسان در حقیقت هم اوست، با موت از میان نخواهد رفت. و با توجّه به اینکه در دنیا سکونت گزیده و بدان آرامش یافته، در منزلگه غرور، زندگی و بدان خو کرده است، بنابراین، اوّلین چیزی که در حین موت برای وی آشکار خواهد گشت عبارت است از بطلان هرآنچه که در دنیاست و محو گشتن تمام رسوماتی که بر آن در جریان است. همچنین با از هم گسستن اسبابهای ظاهری، همه اعمال و غایاتی که در دنیا وجود داشته، به سرایی بدل خواهد گشت. خداوند فرموده:
«... وَلَوْ تَری اِذِالظَّالِمُونَ فی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالْمَلائِکَةُ باسِطُوا اَیْدیهِمْ اَخْرِجُوا اَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهوُنِ بِما کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ غَیْرَالْحَقِ ّ وَکُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُون وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُردی کَما خَلَقْناکُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَکْتُمْ مّاخَوّلْناکُمْ وَرآءَ ظُهُورِکُمْ وَما نَری مَعَکُمْ شُفَعآءَکُمُ الَّذینَ زَعَمْتُمْ اَنَّهُمْ فیکُمْ شُرَکآءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَضَلَّ عَنْکُمْ مَّاکُنْتُمْ تَزْعُمُونَ»(28).
انسان در این دنیا با دوگونه موجودات وامور، سروکار دارد: اوّل: آنچه از زندگی دنیوی و تجملات آن که می پندارد مالک آنهاست و از آنها در رسیدن به آمال و آرزوها و اغراض خویش کمک می خواهد. دوّم: آنهایی که به عنوان شفیع با آنان ارتباط برقرار می کند و می پندارد که بدون تأثیر و کمک آنان نمی تواند احتیاجات خویش را برطرف سازد مانند شوهر، اولاد، نزدیکان دوستان و سرشناسانی که دارای زور و هیبتی هستند.
خداوند سبحان در این قسمت از آیه:«وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُردی ...» اجمالاً اشاره به بطلان هردو می کند. در قسمت:«وَتَرَکْتُمْ مَّاخَوّلْناکُمْ ...» اشاره به زوال نوع اول و در قسمت:«وَما نَری مَعَکُمْ شُفَعاءَکُم ...» اشاره به زوال نوع دوم می نماید.
نیز با «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ...» به سبب بطلان و زوال آنها و با «ضَلَّ عَنْکُمْ...» به حاصل چنین بطلان و زوالی اشاره شده است.
به هرحال، آنچه که در دنیاست، در همان دنیا باقی خواهد ماند و برای انسان از لحظه مرگ، حیات دیگری آغاز خواهد گشت که در آن از همه آنچه که در دنیا بوده است عاری و تنها خواهد شد و به همین سبب هم هست که موت یک «قیامت صغری » نامیده شده است. از امیرالمؤمنین علیه السلام رسیده است که:«هرکس بمیرد قیامتش برپا می گردد».
بشارت سعادت و شقاوت بعد از موت
نفس بشری هنگامی که بدن راترک می گوید، صفت اختیار وتوانایی انجام فعل یا ترک آن را از دست می دهد. و در این هنگام موضوع تکلیف مرتفع می گردد. خداوند می فرماید:
«یَوْمَ یَاْتی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ لایَنْفَعُ نَفْساً ایمانُها لَمْ تَکُنْ امَنَتْ مِنْ قَبْلُ اَوْ کَسَبَتْ فی ایمانِها خَیْراً»(29).
در چنان وضعیّتی انسان در یکی از دو راه سعادت و شقاوت قرار می گیرد یعنی یکی از دو امر سعادت و شقاوت نسبت به او قطعی می گردد و بنابراین، یا بشارت «سعادت» را دریافت می دارد و یا وعید «شقاوت» را. خداوند سبحان می فرماید:«وَلَوْ تَری إِذالظَّالِمونَ فی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالْمَلائِکَةُ باسِطُوا اَیْدیِهمْ اَخْرِجُوا اَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ»(30).
و:«الَّذینَ تَتَوَفیَّهُمُ الْمَلآئِکَةُ طَیِّبینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمُ ادْخُلُواالْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(31).
و:«اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنااللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلاَّ تَخافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ»(32).
عبارت «کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» مُشعر به این است که بشارت، بعد از دنیا یعنی در آخرت متحقق می گردد و این هم معلوم است که بشارت دادن به امری، همیشه قبل از فرا رسیدن آن صورت می گیرد، بنابراین بشارت دادن به بهشت باید قبل از ورود بدان باشد. ازطرف دیگر تنها به امر قطعی الوقوع می توان بشرات داد و چون تا زمان موت، اختیار انسان باقی است و امکان انتقال انسان از یکی از دو راه شقاوت و سعادت به دیگری هنوز وجود دارد، لذا بشارت بهشت هیچگاه در دنیا متحقّق نمی گردد، به همین دلیل هم هست که ملاحظه می کنید در آیه:
«اَلا اِنَّ اَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ الَّذینَ آمَنُوا وکانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَفِی اْلاخِرَةِ»(33).
خداوند قبل از این که بگوید مؤمنین را، هراس و حزنی نیست و در همین حیات دنیا بشارت بهشت را دریافت می دارند، ولایت خداوندی را در حق ایشان اثبات می نماید. معنای چنین ولایتی این است که خداوند خود تدبیر امور مؤمنین را بدون هیچگونه دخالت و اختیاری از جانب آنان، به عهده می گیرد.
و در چنین زمانی بشارت در همین دنیا، امری است کاملاً صحیح؛ زیرا مادامی که خداوند خود تدبیر امور مؤمنین را به عهده گرفته، امکان شقاوت در مورد آنان وجود ندارد. و به همین دلیل هم خداوند در هنگام وصف تقوای آنان، سیاق آیه را تغییر می دهد و می فرماید:«وَکانُوا یَتَّقُونَ» در حالی که حق ظاهر عبارت این بود که بفرماید:«آمَنوا واتَقُّوا». چنین تغییر سیاقی، اشاره به این مطلب بوده است که این ایمان مؤمنین، بعد از ایمان اولیّه شان، مکتسب از تقواست و عبارت است از پاکی ایمان از هرگونه شائبه شرک معنوی که معلول اعتماد به غیر خداست.
و به همین معناست آیه:«یا اَیُّهَا الَّذیَن امَنُوا اتَّقُواللَّهَ وَ امِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَیَجْعَلْ لَّکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَیَغْفِرْلَکُمْ»(34).
و این همان چیزی است که خداوند بدان، بر مؤمنین منت نهاده وآن را نعمت نامیده و سپس فرموده است:«اَلَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ اِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ ایماناً وَقالُوا حَسْبُنَااللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکیلُ»(35).
بنابراین، مؤمنین امرشان را به خداوند رجوع داده و هرگونه تدبیر و اختیاری را از خود سلب نموده اند. و به دنبال آن خداوند فرموده است:«فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنْ اللَّهِ وَفَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ»(36).
پس با نعمتی که بر مؤمنین عرضه داشته، رسیدن هرگونه آسیب و ناراحتی را از آنان نفی نموده است. و این چیزی نیست مگر همان ولایت خداوندی که بدان امور مؤمنین را متولی می گردد و ناراحتی و گزند را با تدبیر و کفایت و وکالت خویش از آنان دور می سازد.
همانند همین است آیه:«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِالدُّنْیا وَفِی اْلاخِرَةِ وَیُضِلُ اللَّهُ الظَّالِمینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مایَشاءُ اَلَمْ تَرَ اِلَی الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ کُفْراً»(37) که آن را نعمت نامیده است.
خداوند سبحان فرموده که بزودی «مطیعین» را به اولیایش که بدان نعمت مذکور، منعم گشته بودند، ملحق خواهد ساخت:«وَمَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَاوُلئِکَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیّین وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَالصَّالِحینَ وَحَسُنَ اُولئِکَ رَفیقاً»(38)
شخص مطیع از نظر اراده، دارای هیچ گونه اراده ای بجز اراده شخص مطاع نیست و نتیجتاً این مطاع است که در افعال و اراده ها، جانشین نفس و روانِ شخص مطیع می گردد و بنابراین مطاع، ولیّ شخص مطیع است و هرکس هم که جز نفس آن مطاع، نفس دیگری نداشته باشد او نیز ولیّ شخص مطیع خواهد بود؛ زیرا که در آنجا جز نفس مطاع چیز دیگری وجود ندارد. و به همین دلیل خداوند بعضی از اولیایش را ولیّ دیگران قرار داده است:«اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ امَنُواالَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَهُمْ راکِعُونَ»(39) که در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده است. مراد از «ولایت» قطعاً محبت نیست؛ زیرا اولاً در آیه، لفظ «انما» وجود دارد و ثانیاً به دلیل عبارت «وَلِیُّکُمُ اللَّهُ ...»، آیه در مقام بیان واقع است، به خلاف آیات:«وَمَنْ یَتَوَلَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذینَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»(40).
و:«وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِیاءُ بَعْضٍ»(41).
باری، با توجه به این مطالب، علّت این که خداوند مطیعین رابه اولیایش ملحق می سازد، واضح می گردد، او ولیّ همه آنهاست و بعضی اولیای مقربش نیز ولیّ بعض دیگرند که از آنها در رتبه پایین ترند. و بر هیچیک از آنان نه خوفی است و نه حزنی و جملگی به بهشت و به همنشینان صالح، بشارت داده می شوند. اخبار زیادی نیز به همین مطالب دلالت م کند:
در «کافی» از قول سدیر صیرفی آمده است:«به ابی عبداللَّه علیه السلام گفتم: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فدایت شوم! آیا مؤمن از قبض روحش اکراه دارد؟ حضرت فرمود: به خدا قسم نه! هنگامی که ملک الموت برای قبض روحش می آید، (ابتدا) او اظهار ناراحتی می کند و به دنبال آن، ملک الموت به او می گوید: ای ولّی خدا! ناراحتی نکن، قسم به خدایی که مبعوث کننده محمدصلی الله علیه وآله وسلم است، ما برای تو از پدری مهربان نیز مهربانتریم، دیدگانت را بگشای و بنگر.
سپس حضرت رسول، امیرالمؤمنین، حسن و حسین و فرزندانِ امام آنان، برای شخص، مجسم می گردند. در این هنگام ملک الموت می گوید: این رسول خدا، امیرالمؤمنین، حسن و حسین و ائمه هستند که همنشینان تواند.
شخص، دیدگانش را می گشاید و نداگری از جانب حق، او را می خواند و می گوید: ای نفسی که به واسطه محمد و اهل بیتش آرامش یافتی! بازگرد به سوی پروردگارت در حالی که ولایت ائمه را پذیرفته و بدان خرسندی و مورد رضای خدا نیز قرار گرفته ای، پس داخل شو در زمره بندگانم و داخل شو در بهشتی که مهیّا ساخته ام.
در این زمان برای شخص مؤمن هیچ چیزی دوست داشتنی تر از خلاصی روحش و رسیدن به نداگر نیست».
عیاشی در تفسیرش از عبدالرحیم اقصرنقل می کند که:«ابوجعفر علیه السلام فرمود: هرگاه روح فردی از شما به حلقومش می رسد، ملک الموت بر او نازل می گردد و می گوید: هرآنچه که آرزو نمایی، برایت فراهم خواهد شد و هرآنچه از آن بهراسی نسبت بدان امن خواهی گشت. و بعد برای وی دری به سوی منزلش در بهشت می گشاید و بدو می گوید: به مسکن خویش در بهشت بنگر و نیز بنگر به همنشینانت رسول خدا، حسن و حسین».
و این همان سخن خداوند است که:«اَلَّذیَن امَنُوا وَکانُوا یَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وفِی اْلآخِرَةِ»(42).
«مفید» در «مجالس» خویش، گفتگوی «حارث همدانی» با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را از اصبغ بن نباته نقل نموده که در ضمن آن چنین آمده است:
«حضرت امیر علیه السلام فرمود: ای حارث! به تو بشارت می دهم که در وهله های مرگ، صراط حوض و مقاسمه مرا بشناسی. حارث پرسید: مقاسمه چیست؟ حضرت پاسخ داد: مقاسمه آتش، من با آتش مقاسمه برحقی می کنم؛ به او می گویم این دوست من است او را رها کن و این دشمن من است او را دربرگیر».
این حدیث از احادیث مشهور است که عده ای از راویان آن را نقل کرده و بعضی از ائمه نیز آن را تصدیق نموده اند.
در «غیبت» نعمانی، در حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است:«هان! هیچیک از دوستداران من نخواهند مُرد مگر این که مرا در جایی که بدان شوق دارند بیابند. و هیچیک از دشمنان من نخواهند مرد مگر اینکه مرا در جایی که از آن اکراه دارند بیابند».
در «کافی» از حضرت صادق علیه السلام نقل شده که:«هرگاه مرگ، کسی را فرارسد، ابلیس از میان شیاطین دستیارش، افرادی را برانگیزد تا او را به کفر فرمان دهند و در دینش به تردید اندازند تا زمانی که روحش از بدن جدا گردد. حال اگر کسی مؤمن باشد، آن شیاطین بر او چیره نتوانند شد. بنابراین، هنگامی که نزد محتضرینتان حاضر می گردید، شهادت «اَنْ لا اِلهَ اِلاَّاللَّه» و «اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» را بدانان تلقین نمایید تا این که دارفانی را ترک گویند».
مفهوم و مضمون این روایت را می توان از آیات ذیل نیز فهمید:
«یُثَّبِتُ اللَّهُ الَّذیَن امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَفِی اْلآخِرَةِ وَیُضِلُ اللَّهُ الظَّالِمینَ».
و:«کَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْقالَ لِلأنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَری ءٌ مِنْکَ اِنّی اَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمیَن»(43)
ظاهر آیه اخیر این است که این دو گفته شیطان «أکْفُرْ» و «إنّی بَری ء» در یک زمان و از یک نوع واحدند. حال با توجّه به اینکه در آیه، صحبت از «خطاب» است، این الفاظ هیچگاه نمی توانند زبان حال شیطان باشند.
در تفسیر عیّاشی از ابی عبداللَّه علیه السلام نقل شده است که:«هرگاه مرگِ دوستداران ما فرا رسد، شیطان از چپ و راست بر او حاضر می گردد تا اینکه او را از آنچه بر آن است، باز دارد و خداوند مانع آن شود. این همان گفته خداست که:«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذیَن امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَفِی اْلآخِرَةِ»(44).
روایاتی که از ائمه در این معنا نقل گشته جداً بسیار است و آنها را جمع کثیری از راویان، نقل نموده اند.
اینها همه مطالبی بود که از کتاب و سنت قابل استنباط بود و البته براهینی که بر تجرد نفس و بر عدم بطلان آن در اثر گسستن ارتباطش بابدن، دلالت می کند، آنها نیز مفید همین مطالب خواهند بود. و ان شاءاللَّه بزودی در فصلی که به دنبال می آید، بدان اشارت خواهد رفت.

فصل دوّم: برزخ

در محل خود اثبات گشته است که میان عالم جسم و جسمانیات و عالم اسمای خداوند سبحان، دو عالم وجود دارد:«عالم عقل و عالم مثال» و هرموجودی ضرورتاً به مبدأ خویش باز می گردد. و همچنین ثابت گشته که عوالم از جسمانیات گرفته تا مبدأ اوّل و مبدأ کلّ، از نظر نقص و کمال، مراتب مختلفی دارند ولی در نفس وجود، متطابق هستند. معنای این حرف این است که عالی به رتبه سافل نزول می کند و سافل همچون آینه ای، صورت هرآنچه را که از رنگها و نورها در مقابلش قرار گیرد، منعکس می سازد و نتیجتاً از عالی آنقدر ظاهر می گردد که این آینه قبول نماید و تحمّل آن کند. و نیز عالی بر حسب کیفیّات ناقص یا کامل آینه، کیفیّت می یابد.
از دیگر مطالبی که در جای خود واضح گشته این است که عالم مثال همچون برزخی است میان عقل مجرّد و موجودات مادّی. بنابراین، عالم مثال موجودی است که ماده نیست لکن بعضی لوازم مادّه بودن همچون مقدار، شکل و عرض فعلی را داراست. با این مقدّمات، وضع انسان در انتقالش از این دنیا به دنیای پس از مرگ، روشن می گردد.
در اینجا کاملاً بجاست که خوانندگان در نکات زیر توجه و تأمّل کافی بنمایند، اوّلاً: در تصور نمودن معنای مادّه، ثانیاً: در این نکته که مادّه، جوهری است با قابلیت پذیرفتن آثار جسمی، ثالثاً: در اینکه وجود ماده در اجسام، توجیه کننده تغییر و تحولاتی است که در جسم روی می دهد. و بالأخره رابعاً: توجه به این نکته که ماده نه جسم است و نه محسوس.
نباید تصوّر کرد مادّه همان جسمیتی است که در موجودات جسمانی وجوددارد. این مطلبی است که از ذهن بعضی [از] علمای سطحی دور مانده و نتیجتاً آنچه را که متألهینِ از اصحاب برهان، بیان داشته، بر غیر وجه صحیحش درک نموده اند.
وقتی ما می گوییم برزخ، ماده ندارد و یا لذایذ برزخ خیالی است و یا تنها لذت عقلانی وجود دارد پنداشته اند که مراد ما این است که آنها وهم و سرابی بیش نیستند و جز در وهم و خیال، هیچگونه وجودی در خارج ندارند. این پندار هم فی نفسه باطل است و هم انحرافی است در درک مقصود.
علی ایّ حال، وضع «برزخ» همان است که دیدید و کتاب و سنت نیز بدان دلالت می کند. لکن چون اخبار شامل بیشتر آیات مربوطه بوده است، ما بحث را تنها در قسمت اخبار بنا نهاده ایم و در ضمن آن، متعرّض آیات نیز گشته ایم.
در تفسیر نعمانی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که: و امّا دلیلِ رد کردن حرف کسانی که ثواب و عقاب پس از مرگ و قبل از قیامت در همین دنیا را انکار می کنند، همانا این گفته خداوند است که:«یَوْمَ یَاْتِ لاتَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاَّ بِأِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَسَعیدٌ فَاَمَّاالَّذین شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَشَهیقٌ خالِدیَن فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَاْلاَرْضُ اِلاَّ ماشاءَ رَبُّکَ اِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِما یُریدُ وَأَمَّاالَّذینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خالِدیَن فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَاْلاَرْضُ اِلاّ ماشاءَ رَبُّکَ»(45).
و منظور همان آسمانها و زمینهایی است که قبل از قیامت وجود دارد و هنگامی که قیامت فرا رسد به آسمانها و زمینهای دیگری تبدیل خواهند گشت.
و مانند این سخن خداوند که:«وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ»(46). که در آن، مراد از برزخ همانا ثواب و عقاب بین دنیا و آخرت است.
و به همان گونه است این آیه که:«اَلنَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّاً وَعَشِیّاً وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ»(47) در قیامت که سرای جاویدان است، صبح و شبی وجود ندارد، این دو تنها از آن این دنیا هستند.
خداوند تبارک و تعالی در مورد بهشتیان فرموده است:«وَلَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُکْرَةً وَعَشِیّاً»(48) و این واضح است که پگاه و شبانگاه تنها متعلق به شب و روزهای بهشت قبل از قیامت تواند بود، چه خداوند می فرماید:«لا یَرَوْنَ فیها شَمْساً وَلا زَمْهَریراً»(49). و به همین منوال است آیه:«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذین قُتِلُوا فِی سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحیَن بِما اتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»(50).
در عبارت:«اَلنَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها» مراد از آتش، همان آتش آخرت است لکن شخصی که بر آتش عرضه می گردد در برزخ است. ذیل آیه نیز به همین مطلب دلالت می کند:«وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ اَدْخِلُوا الَ فِرْعَوْنَ اَشَدَّ الْعَذابِ»(51).
نظیر چنین موضوعی در روایاتی که به زودی خواهد آمد، به چشم می خورد، مثلاً این که در گور شخص،دری از آتش باز می گردد که از آن لهیب ها و شراره های آتش به داخل زبانه می کشند. بنابراین، آتش برزخ نمونه آتش آخرت و عذاب آن نیز نمونه عذاب آخرت است.
امّا مراد از آتش در عبارت:«فَاَمَّا الَّذین شَقُوا فَفِی النَّارِ» آتش برزخ است. بنابراین، از توضیحاتی که گذشت، سازگار بودن و صحتِ جمع میان دو امرِ:«در آتش بودن» و «بر آتش عرضه گشتن» واضح می گردد.
این آیه نیز همانند آیه قبل است:«اِذِ اْلاَغْلالُ فی اَعْناقِهِمْ وَالسَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ فِی الْحَمیمِ ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ»(52) طبق این آیه، کشیده شدن در«حمیم» که عبارت از حرارت آتش است، مقدمه کشیده شدن در آتش است که مسلماً در قیامت، وقوع می یابد. این مضامین در تفسیر عیّاشی نیز روایت شده است.
تجسّم عمل
قمّی و عیّاشی در تفسیرشان، کلینی در «کافی» و مفید در «امالی»، هرکدام با سندهای خویش، از مؤید بن غفله از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده اند که: انسان هنگامی که در آخرین روز حیات و اولین روز آخرتش قرار می گیرد، مال، فرزندان و عمل او پیش رویش مجسّم می گردند. در این حال رو به سوی مالش کند و گوید: به خدا قسم! من بر تو حریص بوده ام، حال بگوی از من چه چیزی نزد تو است؟
مال پاسخ گوید: کفنت را از من بستان و ببر.
پس از آن رو به فرزندانش کند و گوید: به خدا قسم! من دوستدار و حامی شما بوده ام، چه چیزی از من نزد شماست؟ آنان پاسخ دهند که ما تو را به قبرت رسانیم و در آن بپوشانیم.
بالأخره رو به عملش کند و گوید: به خدا قسم! من از تو رو گردان بوده و تو را بر خود دشوار و سنگین می یافتم، پس بگوی که چه چیز از من نزد تو است؟ عملش جواب دهد: من با تو در قبر و در روز رستاخیز، قرین و همدم خواهم بود تا اینکه بر پروردگارت عرضه گردیم.
حال اگر او ولیّ خدا بوده باشد، کسی نزد او آید که خوش چهره ترین و خوش بوترین و خوش جامه ترین افراد باشد و بدو گوید: بشارت ده به «فَرَوْحٌ وَرَیْحانٌ وَجَنَّتُ نَعیمٍ»(53) حقیقتاً به بهترین منزلگاهها وارد گشته ای.
آن ولیّ خدا پرسد تو کیستی؟ او پاسخ دهد: من عمل صالح توأم. و سپس در حالی که [آن ] شخص را مخاطب قرار می دهد می گوید: پس تو از دنیابه بهشت رخت بربند. وبعد، از غسل دهنده و حامل وی می خواهد که در کار او تسریع کنند.
هنگامی که او وارد قبر خویش می گردد، دو ملک نزد او آیند. اینها بازرسان قبرند، موهاشان را به دنبال خویش همی کشند و با دندانهاشان زمین را وارسی کنند. صداهاشان همچون رعد و چشمانشان چون برق است. از او پرسند بگو پروردگارت کیست؟ پیغمبرت کیست و دینت چیست؟
او گوید: اللَّه پروردگار من است و محمد صلی الله علیه وآله وسلم پیغمبرم و اسلام نیز دینم. به دنبال آن، دو ملک مزبور برای وی دعا کنند که خداوند او را در هرچه دوست می دارد ثابت گرداند. و این همان گفته خداست که:«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذین امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا»(54).
بعد از این، آن دو ملک، فضای قبر او را تا آنجا که چشمانش یاری دهد باز نمایند و برای او دری به بهشت بگشایند و بدو گویند: با آسودگی خاطر همچون جوانی مرفّه بیارام. و این همان سخن خداست که:«اَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرّاً وَاَحْسَنُ مَقیلاً»(55).
و اگر شخص نسبت به پروردگارش دشمن بوده باشد، کسی نزد او آید که از بد لباس ترین و بدبوترین خلق خدا بوده و به او گوید: بشارت ده به:«فَنُزُلٌ مِّنْ حَمیمٍ وَتَصْلِیَةُ جَحیمٍ»(56) و از غسل دهنده و حامل او می خواهد که او را معطل سازند. هنگامی که وارد قبر شود، بازرسان قبر نزد او آیند و کفنهایش را از اوبرگیرند و به او گویند: بگو پروردگارت کیست، پیغمبرت کیست و دینت چیست؟ او پاسخ دهد: نمی دانم.
به دنبال آن، بازرسان بدو گویند: ندانسته ای و هدایت نگشته ای. و با گرز آهنین خویش چنان بر وی ضربت وارد سازند که همه جنبندگان زمین از آن بهراسند مگر جن و انس.
سپس دری از آتش به روی او بگشایند و بدو گویند: بخواب در بدترین وضع و شرایطی (که تصورش را نتوانی کرد) و او از شدّت ضیقی و تنگی همچون نیزه وسرنیزه خواهد شد، تا بدانجا که مغزش از میان ناخنها و گوشتش بیرون زند. و خداوند مارها و عقربها و حشرات زمین را بر وی مسلّط گرداند تا اینکه بدنش را نیش زنند. این وضع ادامه خواهد یافت تا اینکه خداوند او را از قبرش برانگیزد. وی نیز همواره به خاطر سختی وضعی که در آن قرار دارد، از خداوند می خواهد که قیامت برپا گردد.
مؤلف گوید: عبارت: و این همان گفته خداست که:«یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذین امَنُوا...» که در حدیث فوق آمده بود، اشاره به این آیه از قرآن دارد:
«اَلَمْ تَرَکَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَفَرْعُها فِی السّماءِ تُؤْتی اُکُلَها کُلَّ حینٍ بِاِذْنِ رَبِّها وَیَضْرِبُ اللَّهُ اْلاَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اْلاَرْضِ مالَها مِنْ قَرارٍ یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَفِی اْلآخِرَةِ وَیُضِلُ اللَّهُ الظَّالِمینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مایَشاءُ»(57).
در این آیات، خداوند بیان داشته است که نوعی از کلمات دارای اصل و ریشه محکم و ثابت هستند و در هر زمانی ثمرات خویش را عرضه می دارند. خدا چنین کلماتی را به «پاک» وصف نموده. و در جای دیگر نیز فرموده است این کلمات به سوی او بالا می روند و عمل صالح هم آنها را صعود می دهد تا اینکه به آسمان رسند.
همچنین فرموده است:«مَنْ کانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً»(58) و سپس طریق وصول بدان را ذکر نموده:«اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ»(59).
خداوند در طیّ آیات فوق، روشن ساخته است که مؤمنین را در دنیا و آخرت به این کلمات پاک محکم، ثابت می گرداند. قول و کلام، به اعتبار «نیّت» و «اعتقاد» شخص، به ثبات و افاده ثبات، متصف می گردد. در آخرت وضع طوری است که یا انسان به واسطه «قول ثابت» تثبیت می گردد و یا به خاطر «عدم قول ثابت» می لغزد و گمراه می شود. و چون در آنجا اختیار و یا تساوی دو شق سعادت و شقاوت وجود ندارد نتیجتاً ثبات و تثبیت کلام تنها با سؤال و مؤاخذه، مورد پیدا می کند. با تدبر نمودن در مطلب، امر روشن می گردد.
از طرف دیگر، خداوند خبر داده است که این قول ثابت و پاک، در همه هنگام، به اذن پروردگارش،ثمره و منافع خویش را می دهد. نتیجتاً از آیه می توان فهمید که در هر زمان و مکانی این چنین منافعی از آن برگرفته می شود و بنابراین در هر زمان و مکانی سؤال وجود دارد.
در این آیه شریفه، معانی بسیار دیگری نهفته است.
از این که حضرت صادق علیه السلام به آیه فوق تمسک نمود، می توان چنین استنباط کرد که خداوند برزخ را تتمه حیات دنیا قرار داده است. حقیقت امر نیز، این است که از جهتی می توان برزخ را تتمه حیات دنیوی دانست.
عبارت: و این همان سخن خداست که:«اَصْحابُ الْجَنَّةِ ...» که در حدیث آمده بود، اشاره به این آیه از قرآن دارد:«وَقالَ الَّذین لا یَرْجُونَ لِقاءَ نالَوْلا اُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ اَوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اْستَکْبَرُوا فی اَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوّاً کَبیراً یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمینَ وَیَقُولُونَ حِجراً مَحْجُوراً وَقَدِمْنا اِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً اَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرّاً وَاَحْسَنُ مَقیلاً»(60).
این آیات که در ضمن صریحترین آیات نیز هستند، راجع به برزخند. و مراد از «مقیل»» در آیه فوق همان خواب قبل از ظهر است. البته پر واضح است که در بهشتِ قیامت خوابی وجود ندارد و برزخ با اینکه در آن از خوابهای دنیوی سراغی نیست، با این حال نسبت به قیامت همچون خواب است به بیداری. و به همین دلیل خداوند در مورد روز رستاخیز، مردم را به «قیام» وصف نموده است.
و نیز به همین دلیل است که حضرت در حدیث فوق، وضع رابه همین ترتیب وصف کرده بود که برای شخص مرده دری به بهشت باز می گردد و بدو گفته می شود که به آسودگی بخواب و یا دری به جهنم و گفته می شود که در بدترین شرایط بخواب. این مضمون با وجود این که در بسیاری از روایات وجود دارد با این حال هیچ کدام صراحتاً نگفته اند که شخص مرده وارد بهشت می گردد بلکه همگی می گویند دری از بهشت به روی او گشوده می شود و او منزل خویش را در آن می بیند و از آنجا نسیم شادی بر وی می وزد و به او گفته می شود که به آسودگی بخواب، خوابی همچون عروس.
اگر خواننده به یاد داشته باشد، این حدیث ازحضرت باقر علیه السلام قبلاً گذشت که وقتی در مورد «موت» از او سؤال شد، حضرت پاسخ داد:«مرگ همان خوابی است که هرشب به سراغتان می آید، با این تفاوت که مدّت آن طویل تر است و شخص از آن بیدار نخواهد شد مگر در روز قیامت».
بنابراین، برزخ هیچ نیست مگر نمونه و مثالی از قیامت و این گفته حضرت علیه السلام که فضای قبر او تا آنجا که بینائیش یاری دهد، گسترده می شود،تلمیح زیبا و ظریفی است به همین مطلب. چه مثال، چیزی نیست مگر همان حدّی ازممثّل که انسان درک می کند و ماورای بینائی چشم، شی ء قابل درکی وجود ندارد.
مراد ازاین سخن خداوند که:«یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائِکَةَ لا بُشْری ...» اولین روزی است که آنها ملائکه را می بینند،به قرینه این گفته شان که:«لَوْلا اُنْزِلَ عَلَیْنَاالْمَلائِکَةُ» و همچنین این دیدار در برزخ صورت می گیرد و هم آنجاست که بشارت و عدم بشارت تحقق می یابد.
از «متوسّطین» مؤاخذه به عمل نمی آید
تا آنجا که آیه فوق دلالت می کند، تنها مؤمنین و ظالمین هستند که مورد مؤاخذه و سؤال قرار می گیرند و آیه نسبت به وضع مستضعفین و متوسطین، سکوت اختیار کرده است. از روایات نیز چیزی در همین حد استفاده می شود.
در «کافی» از ابی بکر حضرمی نقل کرده است که ابوعبداللَّه علیه السلام فرمود:«در قبر تنها از کسانی سؤال و مؤاخذه خواهد شد که دارای ایمانی محض و یا کفری محض باشند و دیگران به حال خود رها خواهند گشت».
اخبار دیگری که به این مضمون باشند، بسیار زیاد و به حد استفاضه است. مثلاً در تفسیر قمی به طور مستند از ضریس الکناسی نقل شده است که:«به ابی جعفر علیه السلام گفتم: فدایت گردم! (به من بگویید) کسانی که موحدند و به پیامبری محمد صلی الله علیه وآله وسلم اقرار دارند، لکن گناهکارند و امامی ندارند و ولایت شما را نمی شناسند، وضعشان چگونه است؟ فرمود: اینها در گورشان باقی خواهند ماند. حال اگر عمل صالحی داشته باشند و از آنها عداوتی (نسبت به ما اهل بیت) آشکار نگشته باشد، برای آنها راهی به بهشتی که در مغرب است، گشوده خواهد شد و از آنجا برایشان نسیم فرح خواهد وزید تا اینکه در روز قیامت خداوند خویش را ملاقات کنند. و خداوندِ آنها را به خاطر نیکیها و بدیهایشان مورد حساب و مؤاخذه قرار دهد. اینان کسانی هستند که وضعشان موقوف به امر خداست.
مستضعفین، ابلهان، اطفال و فرزند مسلمانان که به حد بلوغ نرسیده اند نیز چنین وضعی دارند».
حضرت علیه السلام با عبارت:«... موقوف به امر خداست» اشاره به این سخن خدا دارد که:«وَاخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِاَمْرِاللَّهِ اِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَاِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ وَاللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ»(61).
بالجمله همه انسانها مگر مستضعفین و کسانی که بدانان ملحقند، به خاطر اعمالشان مورد سؤال و مؤاخذه قرار می گیرند و به دنبال آن یا منعّم می گردند و یا معذّب. ما در آینده به همین مطلب باز خواهیم گشت.
تجسّم ارواح در برزخ
مفید در «امالی» خود از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده است که:«هنگامی که خدا روحی را قبض می نماید، آن روح را به شکلی همانند آنچه که در دنیا داشته، به بهشت می فرستد. این ارواح در آنجا می خورند و می نوشند و هنگامی که شخصی بر آنان وارد می گردد، آنها را به همان شکلی که در دنیا داشته اند می شناسد».
و در «کافی» از «ابی وّلاد خیاط» نقل شده است که او به حضرت صادق علیه السلام می گوید:«فدایت گردم! مردم چنین روایت می کنند که ارواح مؤمن در چینه دان پرندگان سبز رنگی است که در اطراف عرش الهی هستند».
حضرت فرمود:«مؤمن نزد خدا محترمتر از آن است که روحش را در چینه دان پرنده ای قرار دهد ولکن این هست که خداوند آن روح را در بدنی همچون بدنهای خودشان قرار می دهد».
در «کافی» همچنین از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:«ارواح به همان شکل جسدهاشان بر درختی در بهشت قرار می گیرند، همدیگر را می شناسند و از یکدیگر راجع به افراد می پرسند و هر زمان که روحی از ارواح نزدشان می آید به هم می گویند: رهایش کنید چه او اکنون از نزد هول و هراسی عظیم سر رسیده است. سپس از او می پرسند فلانی چه کرد؟ اگر پاسخ گوید او را زنده ترک گفته ام، امیدی بدو بندند و اگر پاسخ دهد که او مرده است، گویند: ها! فرو افتاد، فرو افتاد (یعنی در جهنم)».
چنین معنایی در اخبار بسیار آمده که البته همگی در مورد مؤمنین بخصوصه است. اما راجع به وضع کافر، به زودی صحبتش خواهد شد.
دیدار مُردگان با خانواده هاشان
در «کافی» از حضرت صادق علیه السلام نقل شده است که:«شخص مؤمن پس از مرگش از خانواده خویش دیدار می کند و در مورد وضع آنها، آنچه را که از آن مسرور گردد، بیند و آنچه را که از آن اندوهناک شود، بر او مخفی ماند».
و نیز در «کافی» از حضرت صادق علیه السلام نقل شده که:«هیچ مؤمن و کافری نیست که در هنگام ظهر نزد خانواده خویش حاضر نگردد. وقتی مؤمن خانواده اش را در حال انجام اعمال صالح می بیند، خداوند را حمد گوید و وقتی کافر، خانواده خویش را در حال انجام اعمال صالح ببیند بر آنان غبطه خورد».
در «کافی» از اسحق بن عمّار نقل شده است که:«از ابی الحسن اوّل علیه السلام پرسیدم آیا شخصی که از دنیا رفته خانوداه خویش را دیدار می کند یا نه؟ حضرت فرمود: آری. سپس پرسیدم چند وقت به چند وقت؟ حضرت فرمود: بنا به منزلتی که نزد خدا دارد، هر هفته، هر ماه یا هر سال. بعد پرسیدم به چه شکلی نزد خانواده اش حضور می یابد؟ پاسخ داد: به صورت پرنده ای لطیف که بر دیوار خانه شان فرود آید و بر آنان مشرف گردد و هرگاه که آنان را در خیر و خوبی بیند، در شادی و سرور شود و هرگاه که آنان را در سختی و حاجتی بیند، غمگین و اندوهناک گردد».
روایاتی که به این مضمون باشد بسیار است و مؤلّف معتقد است که تصوّر نمودن شخص به صورت پرنده ای لطیف، از باب تجسم ارواح است.
مضمون و معنایی را که در روایت فوق وجود دارد ممکن است بتوان به نحوی از این سخن خدا فهمید که:
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذین قُتِلُوا فِی سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحینَ بِما اتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ اَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَاَنَ اللَّهَ لا یُضیعُ اَجْرَاالْمُؤْمِنینَ»(62)
مراد از «استبشار» دریافت بشارت و شادمان گشتن به آن است. و عبارت «یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمةٍ ...» توضیح و بیان همان عبارت:«وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا» است. بنابراین، این آیات می رسانند که کشته شدگان در راه خدا ازاین که افراد خانواده شان را در نعمت و فضل و انتفای خوف و حزن می بیند، خوشحال و شادمان می گردند. و نیز می رسانند که بازماندگان این افراد، عمل صالح انجام می دهند و چون خداوند اجر مؤمنین را ضایع نمی گرداند، نیکیهای آنان را به حساب می آورد و از بدیهایشان درمی گذرد و برکات خویش را بر آنان افاضه می نماید. کشته شدگان، همه اینها را می بینند.
این آیه نیز در معنا شبیه آیه فوق است:«وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَریَ اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ اِلی عالِمِ ِلْغَیْبِ وَالشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(63).
مصاحبت شیطان با دوستانش در قبر
«کافی» از ابی بصیر و او نیز از امام صادق علیه السلام (در مورد مؤاخذه بازرسان قبر) نقل کرده است:«هنگامی که شخص میّت کافر باشد، این دو ملک بازرس به او می گویند: این شخصی که در میان شماست کیست؟ و کافر پاسخ می دهد: نمی دانم. در این هنگام او را با شیطان تنها می گذارند».
در حدیث دیگری از بشیرالدّهان، همان معنا آمده است. همچنین عیّاشی در تفسیرش از محمد بن مسلم و او نیز از حضرت باقر علیه السلام این روایت را نقل کرده است.
در حقیقت این همان سخن خداست که:«وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الْرَّحْمنِ نُقَیِّضُ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ ...» تا آنجا که:«حَتَّی اِذا جاءَنا قالَ یالَیْتَ بَیْنی وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ»(64).
باید دانست عالم برزخ از عالم دنیا به مراتب وسیعتر است؛ زیرا «مثال» گسترده و بزرگتر از جسم مادّی است و حتماً خواننده معنایی از «مادّه» را که قبلاًگذشت، به یاد دارد. بنابراین، آنچه که در کتاب و سنت در مورد برزخ آمده است، تنها کلیّاتی است که برای نمونه آورده شده اند نه توضیح و تشریح کامل مطلب.
نکته دیگری که باید دانست این است که در بسیاری جاها در اخبار، زمین به عنوان محلّی برای بهشت و آتش برزخ و نیز محلّی برای دیدار اموات با خانواده شان و غیره، تعیین گشته است. این چنین تعیینی حمل بر این می شود که علقه مادّی عالم ارواح به طور کامل قطع نمی گردد. و حقیقت امر نیز چنین است، همانطور که گذشت.
در برخی از اخبار آمده است که بهشتِ برزخ در «وادی السلام» و آتش آن در «وادی برهوت» و صخره بیت المقدّس، محل اجتماع ارواح است.
در روایات دیگری آمده است که ائمه، ارواح را در مکانهای مختلفی مشاهده کرده اند. چنین مطلب در مورد کرامات اولیای صالح بیش از حد حصر نقل گشته است. همه این مطالب، امور ممکنه ای هستند که کاشف از نوعی علقه ارواح به خاطر شرافت مکان یا زمان وضع است.

فصل سوّم: نفخ صور

خداوند متعال فرموده است:«وَیَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ»(65).
«وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ»(66).
بنابراین، دو نفخه وجود دارد: نفخه اول برای میراندن و نفخه دوّم برای زنده ساختن. در آیات، چیزی که با آن بتوان «صور» را از لحاظ لفظی تفسیر نمود، نیامده است. امّا معنای لغوی آن یعنی «شاخ» و گاهی نیز آن را سوراخ می کرده اند و در آن می دمیده اند (همانند شیپور).
راجع به نفخه اوّل، تنها در دو آیه از سوره های «نمل» و «زمر» صحبت به میان آمده است، لکن در مواضع مختلف قرآن، از آن به «صیحه»، «زجره»، «صاخه» (صیحه شدید) و «نقر» تعبیر گشته است:
«اِنْ کانَتْ اِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ»(67).
«فَاِنَّما هِیَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاِذاهُمْ بِالسَّاهِرَةِ»(68).
«فَاِذا جائَتِ الصَّاخَّةُ یَوْمَ یَفِرُّالْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ»(69).
«فَاِذا نُقِرَ فِی النَّاقُورِ فَذلِکَ یَوْمَئِذٍ یَوْمٌ عَسیرٌ عَلَی الْکافِرین غَیْرُ یَسیرٍ»(70).
و نیز فرموده است:«وَاسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَّکانٍ قَریبٍ یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِ ّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُروُجِ»(71).
از اینجا می توان فهمید که حکایت «صور» و دو «نفخه اش»، حکایت همان شیپوری است که در لشکرها برای کارزار به کار می برده اند: بار اوّل در «صور» دمیده می شود که «ساکت شوید!» و «برای حرکت آماده گردید!» و سپس برای بار دوّم در «صور» دمیده می شود که «برخیزید! حمله!».
بنابراین، «صور» حقیقتی است موجود که دارای دوگونه صیحه است: صیحه میراننده و صیحه زنده کننده.
اگرچه برای کلمه «صیحه» در قرآن، تفسیر کاملی وجود ندارد لکن در دوازده مورد یا بیشتر به همین لفظ آمده است و بنابراین، ناچار «صیحه» باید دارای معنایی حقیقی و اصیل باشد.
خداوند از آن به «نداء» نیز تعبیر فرموده و این واضح است که «نداء» نمی تواند بی معنا باشد.
از آنجایی که خداوند مردم را به «شنیدن صیحه» وصف نموده و این نیز مسلّم است که تنها موجود زنده شنوایی دارد و با توجّه به این که خود خداوند خبر به«صَعْق» آنان داده است، می فهمیم که حیات و وجود آنان عین استماع و شنیدن صیحه است، چه شنیدن «صیحه زنده سازنده» بعد از وصف ایشان به زندگی، امری غیرمعقول است. بنابراین، صیحه و یا نفخه چیزی جز کلمه ای الهی نیست که آنان را می میراند و زنده می سازد، خداوند خود فرموده:
«هُوَالَّذی یُحْیی وَیُمیتُ فَاِذا قَضی اَمْراً فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(72) نتیجتاً دو نفخه مزبور، دو کلمه الهی هستند: کلمه ای میراننده و کلمه ای زنده سازنده.
نکته قابل توجّه این است که خداوند در مورد میراندن، لفظ «صَعْق» رابه کار برده نه «موت»، شاید از این باب باشد که «موت» لفظی است که بر خروج روح از بدن اطلاق می گردد، در حالی که حکم نفخ، همه موجودات آسمان و زمین، از جمله ملائکه و ارواح را نیز شامل می گردد.
و در این سخن خدا:«لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ اِلاَّ الْمَوْتَةَ اْلاُولی »(73) که در وصف اهل بهشت است، تلمیحی به همین مطلب می توان یافت.
بله در جایی خداوند لفظ «موت» را بر همان «صعقه» اطلاق نموده است و آن هنگامی است که به عنوان حکایت از جانب دوزخیان، می فرماید:«رَبَّنا اَمَتَّنا اثْنَتَیْنِ وَاَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ اِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ»(74) البته با این قید که مراد از «دوبار»، «تکرار» و یا «تغلیب» نباشد.
خداوند فرموده است:«وَمِنْ وَراءِهِمْ بَرْزَخٌ اِلی یَوْمٍ یُبْعَثُونَ» که بر طبق آن حکم برزخ شامل حالِ همه می گردد. بنابراین، مراد از «من فی الارض» که در دو آیه «فزع» و «صعقه» آمده بود، کسانی نیست که در قید حیاتند و قبل از برزخ، بر روی زمین به زندگی خود ادامه می دهند، بلکه مراد کسانی است که خداوند در مورد آنها فرموده است:
«یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الُْمجْرِمُونَ مالَبِثُوا غَیْرَ ساعَةٍ کَذلِکَ کانُوا یُؤْفَکُونَ وَقالَ الَّذینَ اُوتُواالْعِلْمَ وَالاْیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فی کِتابِ اللَّهِ اِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ»(75).
و:«کَمْ لَبِثْتُمْ فِی اْلاَرْضِ عَدَدَ سِنینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً اَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادّین قالَ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاَّ قَلیلاً لَوْ اَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(76).
و:«اِنَّ الَّذین کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَاسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُ السَّماءِ وَلا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّی یَلِجَ»(77).
تا آنجا که «بَیْنَهُما حِجابٌ»(78).بنابراین، اینان «اهل زمینند» اگرچه به برزخ وارد شده باشند.
و اما مراد از «من فی السموات» ملائکه و ارواح سعداست چه خداوند می فرماید:«وَفِی السَّمآءِ رِزْقُکُمْ وَما تُوعَدُونَ»(79).
و:«لَکُمْ میعادُ یَوْمٍ»(80).
و:«وَعَدَاللَّهُ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُواالصَّالِحاتِ»(81).
و:«اَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ».
و:«اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ».
و:«یَرْفَعُ اللَّهُ الَّذین آمنُوا».
و:«تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ اِلَیْهِ»(82) و دیگر آیات.
بنابراین، آیاتی که دال بر وقوع «صیحه» بر اهل زمین و فنا و نابودی آن است، همگی حمل بر درهم پیچیده شدن نشأه دنیا و نابودی آن و اهلش می شود، همانند این سخن خدا:
«ما یَنْظُرُونَ اِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً تأْخُذُهُمْ وَهُمْ یَخِصِّمُونَ فَلا یَسْتَطیعُونَ تَوْصِیَةً وَلا اِلی اَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ»(83).
ویا:«کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ»(84).
نتیجه این که: ابتدا، صیحه ای خواهد بود که بدان، بساط دنیا درهم پیچیده خواهد شد و اهل آن فانی خواهند گشت و سپس نفخی که بدان تمامی اهل برزخ درمی گذرند و بعد نیز نفخی دیگر که بدان قیامت برپا می گردد و مردم برانگیخته می شوند.
بله یک نکته هست و آن این که دو عبارت:«ما خَلَقَ اللَّهُ السَّمواتِ وَاْلاَرْضَ وَما بَیْنَهُما اِلاَّ بِالْحَقِ ّ وَاَجَلٍ مُسَمًّی»(85)،
و:«اَجَلٍ مُسَمًّی عِنْدَهُ» همه موجودات را زیر پوشش «اجل» آورده است و بنابراین، هیچ مرگی خود به خودی صورت نمی گیرد و حتی صیحه و نفخ نیز موجب مرگ نمی گردند مگر این که اجل فرا رسیده باشد.
کسانی که از حکم نفخ صور، استثنا شده اند
و اما راجع به عبارت:«اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ» که در هردو آیه نفخ آمده بود (باید گفت): استثنایی که در آیه:«یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ» وجود دارد، آیات بعدی آن را تفسیر می نماید:«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْها وَهُمْ مِنْ فَزَع یَوْمَئِذٍ امِنُونَ وَمَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَکُبَّتْ وُجُوْهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْرَوْنَ اِلاَّ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(86).
البته مراد از «حسنه» به قرینه لفظ «أمن» و نیز به قرینه اینکه در مقابل «سیئه» و وعید بر آن، واقع شده است، «حسنه مطلق» است (نه مشوب به سیّئه) و بنابراین، اگر در عمل شخصی حسنه و سیئه به هم آمیخته باشد به علت وجود سیئه از «فزع» در امان نخواهد بود، لذا شخصی از «فزع» در امان است که ذاتش پاک و اعمالش از بدیها پیراسته باشد.
خداوند متعال گاه گاهی، اعمال بد را «خبائث» شمرده و فرموده است:
«وَیَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ فَیَرْکُمَهُ جَمیعاً فَیَجْعَلَهُ فِی جَهَنَّمَ»(87).
و نیز:«الْخَبیثاتُ لِلْخَبیثینَ وَالْخَبیثُونَ لِلْخَبیثاتِ وَالطَّیّباتُ لِلطَّیِّبینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ»(88).
همچنین خداوند، کفر و نفاق و شرک را در زمره پلیدیها و ناپاکیها خوانده است و فرموده:«وَاَمَّا الَّذین فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً اِلی رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُونَ»(89).
و:«اِنَما الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ»(90). و بعضی از مراتب ایمان را شرک شمرده است:«وَما یُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ اِلاَّ وَهُمْ مُشْرِکُونَ»(91).
بنابراین، کسی ذاتش از شرک پیراسته است که ایمان به غیرخدا نداشته باشد و به کسی جز اوآرامش نیابد یعنی هیچ شریکی برای خداوند نبیند، نه در وجودش، نه در صفاتش و نه در افعالش هیچیک. این همان ولایت است و این سخن خدا نیز بدان برمی گردد:«الَّذین تَتَوَفیَّهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ» یعنی به سبب ولایت، ذاتاً پیراسته اند، «یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ»(92) که مراد از «سلام» همان «امن» است.
بنابراین، از توجیهی که به عمل آوردیم ظاهر می گردد که «حسنه» همان «ولایت» است و آیه ذیل نیز به همین مطلب مشعر است:«قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاَّالْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی وَمْن یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فیها حُسْناً اِنَ اللَّهَ غَفُورٌشَکُورٌ»(93).
در تفسیر قمی در مورد:«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِّنْها» از قول حضرت علیه السلام آمده است:«به خدا قسم! «حسنه» همان ولایت امیرالمؤمنین است و «سیئه» همان پیروی از دشمنان او».
و در کافی از حضرت صادق علیه السلام و ایشان هم از پدرش از امیرالمؤمنین نقل شده است:
«حسنه همانا معرفت ولایت و حبّ ما اهل بیت است و سیئه انکار ولایت و بغض نسبت به ما اهل بیت. سپس حضرت آیه مزبور را تلاوت نمود».
از آنچه گذشت وضع آیه دیگر نیز روشن می گردد:«وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَمَنْ فِی اْلاَرْضِ اِلاَّ مَنْ شاءَاللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْری فَاِذاهُمْ قِیامٌ یَنْظُرُونَ»(94). آن طور که از ظاهر آیه پیداست، همان کسانی که از نفخه اول «صعق» می نمایند، هم آنان «قیام» نیز می کنند، روزی که همه مردم برای خدای جهانیان قیام می نمایند.
و به دلیل آیه:«اِنْ کانَتْ اِلاَّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَّدَیْنا مُحْضَرُونَ»(95) هم اینان هستند که نزد خداوند احضار می گردند. خداوند بندگان مخلص خویش را از این احضار شوندگان، استثنا می نماید هنگامی که می فرماید:«فَاِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ اِلاَّ عِبادَهُ الُْمخْلَصینَ»(96).
سپس این بندگان مخلص خویش را، از قول ابلیس که طرد شده بود، چنین می شناساند:«فَبِعِزَّتِکَ لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعیَن اِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصینَ»(97).
و بدین وسیله خداوند روشن می سازد که شیطان را نسبت به آنان، راهی نیست و اغوای او در این بندگان مخلص، تحقق نمی یابد. اصلاً اغوای شیطان به صورت «وعده» است:
«وَقال الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ اْلاَمْرُ اِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَالْحَقِ ّ وَوَعَدْتُکُمْ فَاَخْلَفْتُکُمْ» تا آنجا که:«... فَلا تَلُومُونی وَلُومُوا اَنْفُسَکُمْ ما اَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَما اَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ اِنّی کَفَرْتُ بِما اَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ اِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ»(98).
همانطور که ملاحظه می کنید، شیطان چنین استنتاج کرده است که سرزنش گمراهان به خودشان باید برگردد و گناه آنان ریشه در شرکشان دارد و به مقتضای شقاوت ذاتی خویش، ظالمند و ظالمین را نیز عذابی دردناک است.
بنابراین، مخلصین همانا کسانی هستند که ذاتاً از شرک، پاک و پیراسته اند و برای غیر خدا وجودی نمی بینند و نام و نشانی جز برای او نمی یابند. نه اختیار نفع خویش را دارند و نه ضرر، نه مرگ و نه حیات. این همان ولایت است.
باری تنها اولیاءاللَّه هستند که از حکم صعقه و فزع استثنا می گردند و در حالی که همه کسانی که در زمین و آسمانند، با نفخه در می گذرند، آنان به حیات خود ادامه می دهند. خداوند سبحان فرموده است:«یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِ ّ السِّجِلِ ّ لِلْکُتُبِ»(99) و «وَالسَّمواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمینِهِ».
پس بیان نموده که در آن زمان، آسمانها با همه کسانی که در آنند، اجلشان فرا خواهد رسید و درهم خواهند پیچید. با چنین بیانی آشکار می گردد مخلصینی که استثنا شده بودند در آسمانها نیستند، بلکه جایگاهشان در ورای آسمانها و زمین است و با این حال جزئی از همه هستند. خدا می فرماید:«... کُلُّ شَیْ ءٍ هالِکٌ اِلاَّ وَجْهَهُ»(100) بنابراین، آنان از همین «وجه» هستند. و نیز فرموده:«... فَاَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجُه اللَّهِ»(101).
بنابراین، به واسطه احاطه خداوند بر این عالم، آنان نیز بر این عالم محیطاند.
خداوند در آیه دیگری، پس از اینکه بیان می دارد اهل بهشت در آسمانند و اهل آتش در آتش، همین مطلب را به نحو دیگری روشن می سازد:«وَبَیْنَهُما حِجابٌ وَعَلَی اْلاَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسیماهُمْ»(102). در محل دیگری بحث این مطلب خواهد آمد.
از همین جا آشکار می گردد که مخلصین مذکور، از شداید و اهوال و دیگر اموری که در بین دو نفخه واقع می گردد، در امان و آسایش هستند:«فَاذا نُفِخَ فِی الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ وَحُمِلَتِ اْلاَرْضُ وَالْجِبالُ فَدُکَّتادَکَّةً واحِدَةً فَیَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ»(103). «دک» یعنی خُرد شدن و هنگامی که می گویی:«دککت الشی ء» یعنی آن را خُرد ساخته و با زمین یکسان نموده ای.
خداوند می فرماید:«یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ»(104).
و:«یَوْمَ تَرْجُفُ اْلاَرْضُ وَالْجِبالُ وَکانَتِ الْجِبالُ کَثیباً مهَّیلاً»(105).
و:«... اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْ ءٌ عَظیمٌ یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَی النَّاسَ سُکاری وَماهُمْ بِسُکاری وَلکِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدیدٌ»(106).
و:«وَاِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ»(107).
و:«وَتَکُونَ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»(108).
و:«فِاذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَخَسَفَ الْقَمَرُ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ»(109).
و:«وَاِذَاالشَّمْسُ کُوِّرَتْ»(110).
و:«وَاِذَاالْکَواکِبُ اِنْتَشَرَتْ»(111).
و:«وَاِذَاالْعِشارُ عُطِّلَتْ»(112).
و:«وَاِذَاالْبِحارُ سُجِّرَتْ»(113).
ظاهر این آیات تا حد زیادی بر مقدمات «ساعت» و «قیامت» و نابودی دنیا و هلاکت ساکنین آن، منطبق است.
معنای اینکه قیامت بعد از دنیاست
نکته ای که در این جا باید بدان توجه کرد این است که همین (نابودی دنیا قبل از قیامت) به ما اجازه خواهد داد تا قیامت را «بعد از دنیا» بدانیم؛ همانگونه که «مرگ» به ما اجازه می دهد تا برزخ را «بعد از دنیا» بدانیم و الاّ همانطور که عالم مثال محیط بر عالم ماده یعنی دنیاست، «نشأه بعث» نیز طبق برهان، محیط بر دنیا و برزخ خواهد بود.
حتی با چشم پوشی از مسأله احاطه، خودِ درهم پیچیده شدن بساط زمان و از میان رفتن حرکات در فاصله بین دونشأه مذکور، موجب باطل گشتن نسبت زمانی خواهد بود که با آن «بعد» و «قبل» نیز دیگر وجود نخواهد داشت.
آیاتی که بر احوال قیامت دلالت می کند
آیاتی وجود دارد که در سیاق، خیلی شبیه به آیاتی هستند که کمی قبل گذشت، لیکن گونه ای دیگر از معنا را می رسانند مثلاً:«وَسُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً»(114) این واضح است که حرکت کوهها و پراکنده گشتن آن همچون سنگهای ریزه و متلاشی گشتنش تا آنجا که به صورت پنبه های زده شده درآید، هیچ کدام موجب «سراب گشتن» نمی شوند.
نیز خداوند فرموده است:«وَتَری الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ»(115) این «دیدن» (تری) یا در زمان خطاب، وقوع می یابد و یا در زمان «نفخ»، همانطور که واقع شدن این آیه بعد از آیه نفخ، آن (احتمال دوم) را تأیید می کند. و بنابراین، آیه فوق منطبق با همان زلزله «ساعت» می گردد که:«تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ کُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَتَرَیَ النَّاسَ سُکاری ».
البته چیزی که هست، این چنین معنایی با عبارت:«تَحْسَبُها جامِدَةً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ» سازگار نیست، چه عبارت اخیر می رساند که کوهها به همان کیفیات ظاهری خود مانند عظمت و ابهت و استواری، باقی می مانند اگرچه در واقع غیر مستقر و متحرکند. و عبارت:«صُنْعَ اللَّهِ الَّذی اَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ» نیز به همین مطلب دلالت می کند، چه معنای آن نمی تواند با فنای کوهها و اندکاک آنها سازگار باشد بلکه می رساند کوهها ذاتاً فساد ناپذیرند و اندکاک آنها به این آسانیها انجام نمی گیرند.
بنابراین، حرکت کوهها، حرکتی است که با استحکام بنیان آنها و پابرجایی وجودشان منافاتی ندارد و بنابراین، اندکاک آنها به گونه ای است که در همان حال استحکامشان انجام می گیرد و نتیجتاً سراب بودن کوهها می تواند با بقای وجود و اتقان صنعشان سازگار باشد.