فهرست کتاب


داستانهای شگفت

آیت الله دستغیب

139آب آشامیدنی در میان دریا

نظیر این داستان جناب قندهاری را مرحوم حاج محمد کویتی که تقریباً در 35 سال قبل با آن مرحوم حج مشرف بودم برایم نقل کرد:
وقتی پسرعمویم نارگیل بار کشتی خود نموده از بمبئی به قصد دوبی حرکت کرد به حسب قاعده باید در مدت یک هفته برسد ولی سه هفته گذشت و از او خبری نشد یقین کردیم که غرق شده و با همراهان مرده اند مجلس ترحیم برایشان گرفتیم.
پس از یک ماه کشتی آنها در دریا نمودار شد در حالی که دیرک آن شکسته و پرده نداشت و به وسیله پارو خود را به ساحل رساندند، حالات خود را گزارش دادند و گفتند یک روز که از بمبئی بیرون شدیم ناگاه طوفان عجیبی شد بطوری که دیرک کشتی که پرده به آن متصل بود شکست و پرده پاره پاره شد و پس از آرام شدن دریا به ناچار به وسیله پارو روزی چند کیلومتر حرکت می کردیم تا اینکه آب مشروب ما تمام شد به ناچار نارگیل ها را شکسته و از مایع وسط آن رفع عطش می نمودیم تا اینکه نارگیل ها هم تمام شد و از شدت گرما و سختی عطش از حس و حرکت افتادیم به طوری که بمانند محتضر شدیم و آماده مردن.
ناگهان قطعه ابری بالای سرمان شروع به باریدن نمود، دهن خود را باز نموده و قطرات باران که به درون ما رسید توانستیم حرکت کنیم پس ظرفها را گذاردیم تا از باران پر می شد و در خم می ریختیم تا اینکه خم پر شد و ابر رفت و تا امروز که به وسیله پارو خود را به دوبی رساندیم آب تمام شد.

140 نجات از زندان و رسیدن به مقصد

همچنین جناب مولوی نقل فرمود جوان خوش سیمای شانزده ساله ای به نام آقای زبیری در مدرسه پایین پا مشهدمقدس - که حالا از بین رفته است نزد شیخ قنبر توسلی می آمد، این جوان زاهد عابد غالباً روزه بود جز عید فطر و قربان.
خیلی به زیارت حضرت حجت - عجل اللَّه تعالی فرجه - و زیارت اصحاب کهف علاقمند بود برای رسیدن به مقصد زحمات زیادی را متحمل می شد از آن جمله گوید چهل شبانه روز غذا نمی خوردم مگر به وقت افطار آن هم به اندازه کف دست آرد نخود می کوبیدم و می خوردم، غذایم همین بود از صفات نیک او این بود اگر پول مختصری به دستش می رسید آن را به فقرا می داد از یتیمها دلجویی می کرد کچلها را حمام می برد ومواظبت می کرد.
او را پس از سه چهار سال در کربلا ملاقات کردم، لطف الهی بود که در ابتدای ورودش به نجف اشرف از پدرم سراغ گرفت و منزل پدرم میرزا علی اکبر قندهاری نزد مسجد طوسی بود، آقای زبیری را در آنجا ملاقات کردم و قضیه خود را چنین تعریف کرد:
خدای را شکر که به مراد خودم رسیدم پیش از آنکه به ملاقات اصحاب کهف یا جزیره خضراء بروم با مادرم از مشهدمقدس به مقصد عراق حرکت کردم، مدت نُه روز پیاده در راه بودیم تا به منظریه مرز عراق رسیدم آنجا ما را گرفتند و هفده روز در منظریه محبوس بودیم، می گفتیم ما فقیر هستیم، زاهدیم، مشهد بودیم و به کربلا می رویم ولی از ما نپذیرفتند.
به امام زمان (عج) متوسل شدیم، می دیدیم نگهبانان کارهای ناشایست می کنند، فحشاء و منکر از آنان سرمی زد، قلبمان کدر می شد، گاهگاهی نان و خرما که به ما می دادند از روی اضطرار از ایشان می گرفتیم.
روزی که توسلم زیادتر و گریه ام بیشتر شد یکمرتبه دیدم ماشینی آمد پیش در ایستاد، سیدی خیلی نورانی که نورش نتق می کشید جلب توجهم نمود، به کارکنها نگاه کردم دیدم همه حالت بهت و فروتنی برایشان پیدا شده است.
آن آقای نورانی صدایمان زد فرمود بیایید اینجا، نزدش رفتم فرمود شما چه می کنید؟ من عرض کردم اینک هفده روز است من و مادرم اینجا محبوس هستیم و می خواهیم کربلا برویم.
فرمود برو مادرت را هم بیاور میان ماشین بنشینید، مادرم را آوردم اول جا نبود ولی جای دو نفر پیدا شد، بوی خوشی ساطع بود، کارکنها را نگاه می کردم هیچکدام یارای سخن گفتن نداشتند.
به اندازه ده دقیقه ای از حرکت ماشین نگذشته بود که خود را نزد کاروانسرای فرمانفرما در کاظمین دیدیم.

141 قصیده ای در مدح امیرالمؤمنین(ع)و خوابی عجیب

و نیز جناب مولوی چنین نقل می فرمود: بنده ساکن مشهدمقدس بودم از فیوضات حضرت رضا علیه السلام در جوانی مرهون احسان امام رؤوف و از قابلیت خود زیادتر. منبرم جذاب بود، ملازم مرحوم شیخ علی اکبر نهاوندی و سیدرضا قوچانی و شیخ رمضانعلی قوچانی و شیخ مرتضی بجنوردی و شیخ مرتضی آشتیانی بودم، ایشان مرا به اطراف غیر مشهد از پاکستان و قندهار و غیره می فرستادند، در وقتی شب هنگام به مشهد مراجعت کردم وارد مسجد گوهرشاد شدم، تازه اذان مغرب شده بود، شیخ علی اکبر نهاوندی مشغول نماز شد، پس از تمام شدن نماز به خدمتش رسیدم، حالات مرا جویا شد، معانقه کردیم انفیه می کشید، انفیه اش را به من داد، در این فرصت مرحوم حاج قوام لاری ایستاد و بنای مقدمه یک روضه را گذاشت و ابتدایش این دو شعر را خواند که من پیش از آن این اشعار را نشنیده بودم.
شعر :
ها عَلیٌّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ - رَبُّهُ فیهِ تَجَلَّی وَظَهَرَ - هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ - هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ - حال بنده منقلب شد، آقای شیخ علی اکبر نهاوندی صحبت می کند یک گوشم به صحبت او و یک گوشم به صحبت حاج قوام، مقصود آنکه با این دو شعر دیگر از این اشعار نخواند.
با حال منقلب به خانه آمدم، تنها بودم در خودم طبع رسایی یافتم. مداد را برداشتم آن اشعار را شیر و شکر تضمین کردم.
شعر :
ها عَلیٌّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ - رَبُّهُ فیهِ تَجَلَّی وَظَهَرَ - عقل کلی بما داد خبر - اَنَا کاَلشَّمْسِ عَلِیٌّ کَالْقَمَرِ - هُوَ وَالْواجِبُ نُورٌ وَبَصَرٌ - هُوَوَالْمَبْدَءُ شَمْسٌ وَقَمَرٌ - عشق افکند بدلها اخگر - عشق بنمود هویدا محشر - عشق چه بود اسداللَّه حیدر
شعر :
ها عَلیٌّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ - رَبُّهُ فیهِ تَجَلَّی وَظَهَرَ - بشری پس گل آدم که سرشت - گر حقی تخم عبادت که بکشت - رویت آئینه هر هشت بهشت - مویت آویزه هر دیر و کنشت - کیمیا کن به نظر این گل و خشت - تا شود خشت و گلم حور سرشت - من نیم ناصبی و غالی زشت - عشق سرمشق من اینگونه نوشت - که به محراب تو هر شام و سحر - سجده آریم به نزد داور - ها عَلِیٌّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ - رَبُّهُ فیهِ تَجَلَّی وَظَهَرَ - گفت غالی که علی اللَّه است - نیست اللَّه صفات اللَّه است - متشرع که محب جاه است - اوهم از بی خبری در چاه است - خوب از بیت حجر آگاه است - غافل از قبله شاهنشاه است - شهر احمد علیش درگاه است - رو به آن قبله عرفان آور - درس اعمال زقرآن آور
شعر :
ها علی بشر کیف بشر - ربه فیه تجلی وظهر - علی ای مخزن سر معبود - رونق افزای گلستان وجود - کعبه از قوس نزولت مسعود - مسجد کوفه تراقوس صعود - خالقت چون در هستی بگشود - عشق بازی به تو بودش مقصود - غرض از عشق و محبت این بود - تا گشاید به جهان سفره جود - من چه گویم به مدیح حیدر - عاجز از مدح علی جن و بشر - ها عَلیٌّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ - رَبُّهُ فیهِ تَجَلَّی وَظَهَرَ - حسن روسیه نامه تباه - پناه آورده به قنبر ای شاه - اگرش بار دهد واشوقا - ور براند ز درش واویلا - یا علی قنبرت ان شاء اللَّه - رد سائل نکند از درگاه - قنبرا کن به من خسته نگاه - حَسْبِیَ اللَّهُ وَما شاءَاللَّهُ - مستم از باده حب حیدر - علیم جنت و قنبر کوثر - ها عَلیٌّ بَشَرٌ کَیْفَ بَشَرٌ - رَبُّهُ فیهِ تَجَلَّی وَظَهَرَ - چهار سال گذشت نمی دانستم این مدح قبول شده یا نه؟ روزی بعد از ناهار خوابیده بودم، در عالم واقعه دیدم مشرف شدم کربلای معلا، وارد رواق مبارک شدم، دیدم درهای حرم بسته و زوار بین رواق مشغول خواندن زیارت وارث هستند.
حالم دگرگون شد که چرا درها بسته است، من حالا تازه رسیده ام پرسیدم، آیا درها باز می شود؟ گفتند بلی یک ساعت دیگر باز می شود و حالا مجتهدین و علمای اولین و آخرین در حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام هستند و مشغول مدح و تعزیه اند.
من در همان عالم خواب به سمت قتلگاه آمدم، دلم آرام نمی گرفت، نزد آن شباکی که بالای سر مبارک قرار گرفته است نظر کردم از میان شباک علما را دیدم، عده ای را شناختم مجلسی، ملا محسن فیض، سیداسماعیل صدر، میرزا حسن شیرازی، شیخ جعفر شوشتری حضور داشته حرم مملو از جمعیت بود، همه رو به ضریح و پشت به شباک بودند سرکرده همه مرحوم حاج حسین قمی بود ایشان دستور می داد فلان آقا برود بخواند پس از خواندنش دیگران احسنت! احسنت! می گفتند و گریه می کردند چند نفری را دیدم بالا شدند و خواندند و پایین آمدند در همان عالم رؤیا مانند بچه ها از گوشه شباک به خودم فشار آوردم و این طرف و آن طرف کرده ناگهان خود را داخل حرم مطهر دیدم ولی هیچ جا نبود مگر پهلوی خود آقای قمی ناچار همانجا نشستم.
بنده وقتی که آقای قمی در مشهدمقدس بودند به ایشان ارادت داشتم و در آخر کار نیز وکیلشان بودم.
ایشان به جهر حرف می زد. همین که مرا دید فرمود مولوی حسن! عرض کردم بله قربان! فرمود برخیز و بخوان. من میان دوراهی واقع شدم امر آقا را چکنم و با حضور این اعلام کدام آیه را عنوان کنم؟ کدام حدیث را تطبیق کنم؟ چگونه گریز روضه بزنم، مثل اینکه ناگهان بدلم الهام غیبی شد خواندم:«ها علی بشر کیف بشر» تا آخر قصیده ای که گذشت.
وقتی که از خواب بیدار شدم دلم می طپید عرق زیادی کرده بودم مثل اینکه مرده بودم شکر خدای را کردم که بحمداللَّه مدیحه ام مورد عنایت واقع شده است.