فهرست کتاب


داستانهای شگفت

آیت الله دستغیب

89 ترس از آخر کار

جناب آقای منوچهر موریسی - سلمه اللَّه تعالی - داستانی طولانی نقل نمودند که خلاصه اش آن است که اوقاتی که ایشان در حومه لارستان در قریه اسیر به آموزگاری مشغول بودند جوانی به نام «احمد» از اهل آن قریه مریض سخت و محتضر (آماده مرگ) می شود پس در حالت احتضارش آقای منوچهر اورا تلقین می گوید و کلمه طیبه «لااِلهَ اِلاَّاللَّهُ» را به سختی پس از تلقین بسیار می گوید و همچنین جمله «محمد رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم » را هم می گوید ولی جمله «علی ولی اللَّه» را نمی گوید و پس از اصرار به سرش اشاره کرد که نمی گویم و بعد هم به زبانش گفت نمی گویم پس از آن در یک حالت اغما و بی هوشی فرورفت و همه از اطرافش متفرق شدند و چند روز به همان حالت بود تا اینکه او را به شیراز بردند و در بیمارستان بستری نمودند و پس از چند روز حالش خوب شد و از بیمارستان خارج گردید.
پس به دیدن او رفتم و گفتم آن روزی که به تو تلقین می گفتم چرا از گفتن «علی ولی اللَّه» خودداری می کردی؟
«احمد» از شنیدن این پرسش من حالت ترس و وحشتی عارضش شد و لب خود را گزید و گفت در آن موقع که شما مرا تلقین شهادت می کردید دیدم که شهادت به صورت زنجیری است دارای سه حلقه قطور که روی حلقه اوّل «لااِلهَ اِلاَّاللَّهُ» و روی حلقه دوم «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» و روی حلقه سوم «عَلِیٌّ وَلِیُ اللَّهِ» نوشته بود وحلقه اول در دست من بود و حلقه دوم در وسط و حلقه سوم در دست دیوی که هیکل او وحشت آور بود می باشد و در دست دیگرش کیسه ای بود که من احساس می کردم تمام پول و نقدینه من در آن است. من با تلقین شما «لااِلهَ اِلاَّاللَّهُ» و «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» را گفتم و چون می خواستم جمله علی «ولیّ اللَّه» را بگویم آن دیوصورت زنجیر را به سختی از دستم می کشید و می گفت اگر گفتی تمام پول و دفتر بانکی تو را که در این کیسه است می برم، من هم از ترس اینکه تمام دارائی مرا نبرد نمی گفتم و در آن حالت، محبت زیادی به پولهایم داشتم با آن حالت حلقه توحید را از دست نمی دادم و رها نمی کردم و در این کشمکش و ناراحتی شدید بودم که ناگاه سیدی نورانی و جذاب ظاهر گردید و پای مبارک را روی زنجیر گذارد مثل اینکه آن دیوصورت دستش زیر پای آن بزرگوار بوده و فشرده شد فریادی زد وزنجیر را رها ساخت تمام زنجیر به دست من آمد دیگر نفهمیدم چه شد تا وقتی که چشمم باز شد و خود را غرق عرق و در بستر بیماری افتاده دیدم.
نظیر داستان مزبور داستانهای دیگری نیز از موثقین شنیده ام راجع به اشخاصی که در آخر عمر علاقه شدید آنها به دنیا آشکار و بر علاقه های دینی و ایمانی غالب بلکه با انکار و اظهار تنفر از آنها مردند و نقل آنها غیر لازم و موجب طول کلام است و همچنین داستانهایی در این باره در کتب معتبره نقل شده است، تنها یک داستان از کتاب منتخب التواریخ، باب 14، حکایت شش نقل می شود که خلاصه اش این است:
شخصی از اهل علم هنگام احتضارش دعای عدیله برایش می خواندند چون رسیدند به جمله «واشهدان الائمةالابرار» محتضر گفت این اول حرف است یعنی قبول ندارم تا سه مرتبه او را تلقین می کردند و او می گفت این اول حرف است.
پس از لحظه ای عرق تمام بدنش را گرفت و چشمهایش را باز کرد و با دست اشاره به صندوقی که درگوشه حجره بودنمودو امرکرد سر آنرابازکردند.
و از میان آن یک ورقه بیرون آوردند پس به او دادند و پاره اش کرد و چون سبب آن را از او پرسیدند گفت من به کسی پنج تومان قرض داده بودم و از او سند گرفته بودم، هروقت به من می گفتید بگو:«واشهدان الائمة الابرار ...» می دیدم ریش سفیدی سر صندوق ایستاده وهمین سند را به دست گرفته می گوید اگر این کلمه شهادت را گفتی این سند را پاره می کنم، من از کثرت محبتی که به آن سند داشتم راضی نمی شدم که این شهادت را بگویم و چون خدا بر من منت نهاد و مرا شفا داد آن سند را خودم پاره کردم و دیگر مانعی از گفتن کلمه شهادت ندارم.
خواننده عزیز! از شنیدن این داستان باید حالت خوف و رجاء هردو در او پیدا شود، اما حالت خوف پس باید بترسد از اینکه در دلش حب دنیا وعلاقه مندی به امور فانیه باشد که بدان وسیله شیاطین بر او راه یابند و مسلط گردند چون شیاطین را بر بشر راهی نیست مگر به وسیله آنچه مورد علاقه قلبیه اوست پس باید دل از حب دنیا خالی باشد یا اقلاً حب خدا و رسول و امام و حب سرای آخرت بیشتر باشد به طوری که بتواند از علاقه های دنیویه صرفنظر کند ولی از علاقه های الهیه دست بردار نباشد و دین خود را از مال و اولاد و سایر علاقه های دنیویه عزیزتر داند به طوری که حاضر باشد همه را فدای دین خود کند و در دلش اهم از دینش نباشد.
در آخر خطبه ای که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در فضیلت ماه مبارک رمضان انشاء فرمود و شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار نقل نموده چنین ذکر شده که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم گریست، امیرالمؤمنین علیه السلام سبب گریه آن حضرت را پرسید فرمود گریه ام برای مصیبتهایی است که در این ماه به تو می رسد می بینم تو را در حالی که مشغول نماز می باشی، شقی ترین خلق ضربتی بر فرق سرت می زند و ریش تو را از خون آن ضربت رنگین می سازد:«فَقالَ اَمیرُالْمُؤْمنینَ علیه السلام یا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله وسلم وَذلِکَ فی سَلامَةٍ مِنْ دینی فَقالَ صلی الله علیه وآله وسلم فی سَلامَةِ مِنْ دینِکَ».
یعنی:«امیرالمؤمنین علیه السلام پرسیدند از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم وقتی که ضربت بر سرم می زنند و شهید می شوم، آیا دین من به سلامت است؟ پس رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم او را بشارت داد و فرمود بلی دین تو سالم است (یعنی اگر دین شخص به سلامت باشد هرچه بر سر شخص آید یا از او گرفته شود حتی جانش سهل است)».
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در روز عاشورا پس از اینکه دست راستش را بریدند این شعر را فرمود:
شعر :
وَاللَّهِ اِنْ قَطَعْتُمُوا یَمینی - اِنّی اُحامی اَبَداً عَنْ دینی - وَعَنْ اِمامٍ صادِقِ الْیَقینِ - نَجْلِ النَّبِیِ ّ الطَّاهِرِ اْلاَمینِ - یعنی:«به خدا قسم! اگر دست راستم را بریدند من از دین خود دست بردار نیستم و حمایت می کنم ازدینم و از امامم که راستگو و فرزند پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم است».
و چون دست چپ آن بزرگوار را جدا کردند فرمود:
شعر :
یا نَفْسِ لا تَخْشَیْ مِنَ الْکُفَّارِ - وَاَبْشِری بِالرَّحْمَةِ الْجَبَّارِ - مَعَ النَّبِیِ ّ السَّیِّدِ الْمُخْتارِ - قَدْ قَطَعوُا بِبَغْیِهِمْ یَساری - فَاَصْلِهِمْ یا رَبِ ّ حَرَّالنَّار
یعنی:«خطاب به نفس خود نمود و فرمود: ای نفس! از آزار و اذیت کفار مترس و بر حجت حضرت آفریدگار که تلافی کننده است و بودن با رسول بزرگوارش دلشاد باش، کفار دست چپم را به ظلم بریدند خدایا! بچشان به ایشان حرارت آتش دوزخ را».
و خلاصه مطلب اینکه: باید هرنوع محرومیتی و ضرر و آزاری در برابر دین شخص ناچیز باشد و علاقه قلبیه اش به خدا و رسول و امامش و سرای آخرت بیش از همه چیز حتی جانش بوده باشد و اگر چنین نباشد ایمانش درست نیست.
«وَعَن الصّادِقِ علیه السلام لا یُمَحِّضُ رَجُلٌ اَلایمانَ بِاللَّهِ حَتَّی یَکُونَ اللَّهُ اَحَبَّ اِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَاَبیهِ وَاُمِّهِ وَوَلَدِهِ وَاَهْلِهِ وَمالِهِ وَمِنَ النَّاسِ کُلّهُمْ».
«وَعنِ النَّبِیِ ّ صلی الله علیه وآله وسلم وَالَّذی نَفْسی بِیَدِهِ لا یُؤْمِنَنَّ عَبْدٌ حَتَّی اَکُونَ اَحَبُّ اِلَیْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَاَبَوَیْهِ وَاَهْلِهِ وَوَلَدِهِ وَالنَّاسِ اَجْمَعینَ»(42)
«امام صادق علیه السلام فرمود خالص نکرده شخص، ایمان به خدا را تا اینکه خداوند در نزد او از خودش و پدر و مادرش و فرزند واهل و مالش و از همه مردمان محبوبتر باشد».
«و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود به خدایی که جانم در دست اوست حتماً ایمان نیاورده بنده ای تا اینکه من در نزدش از خودش و پدر و مادرش و اهلش و فرزندش و از همه مردمان، محبوبتر باشم».
و این دو حدیث مطابق است با آیه 25 از سوره توبه:« قُلْ اِنْ کانَ آبائکُمْ وَاَبْنائُکُمْ وَاِخْوانُکُمْ وَاَزْواجُکُمْ وَعَشیِرتُکُمْ وَاَمْوالٌ اْقَتَرفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَمَساکِنُ تَرْضَوْنَها اَحَبَّ اِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجَهادٍ فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتیَّ یَأْتِیَ اللَّهُ بِاَمْرِهِ واللَّهُ لا یَهْدِی اْلقَوْمَ الْفاسِقینَ ».
یعنی:«بگو اگر پدران و فرزندان وبرادران و همسران و قوم و خویش شما و اموالی که به دست آورده اید وتجارتی که از کساد آن می ترسید و مسکنهایی که بدانها علاقه مندید در نظر شما محبوبتر باشد از خدا و رسول او و جهاد در راه او پس منتظر باشید تا خدا فرمان خود را بیاورد (امر به عقوبت شما نماید) خداوند مردم تبهکار را هدایت نمی کند».
و بالجمله باید دانست کسی که علاقه قلبیه اش به شهوات نفسانی و امور فانی دنیوی بیشتر از علاقه به خدا و رسول وامام و امور باقی اخروی باشد در خطر شدید است؛ یعنی امتحاناتی برایش پیش خواهد آمد و غالباً دین خود را به دنیا می فروشد و اگر در مدت حیات دنیویه اش به سلامت بگذرد ساعت آخر عمرش در خطر دستبرد شیاطین است چنانچه در داستان مزبور نقل گردید مگر اینکه فضل و لطف الهی یاری فرماید و در مواقع خطر دستگیری نماید و چاره ای نیست جز تضرع و التجای به درگاه حضرت آفریدگار و اینکه خودش ایمان را حفظ فرماید چنانچه امام صادق علیه السلام فرمود:«فَاِذا دَعا وَاَلَحَّ ماتَ عَلَی اْلأیمانِ»(43).
یعنی:«چون بنده دعا کند و خدا را بخواند و اصرار کند در دعا، بر ایمان می میمرد».
شعر :
کنون هر ساعتی غم بیش دارم - که روز واپسین در پیش دارم - در آن ساعت خدایا یارئی ده - ز غفلت بنده را بیدارئی ده - در آن ساعت ز شیطانم نگهدار - به لطفت نور ایمانم نگهدار - چو جان من رسد در نزع بر لب - فرو مگذار دستم گیر یارب - چو در جانم نماند زان لقاهوش - تو در جانم مکن نامت فراموش - و اما جهت رجاء پس باید دانست کسی که از روی صدق و اخلاص به پروردگار خود ایمان آورد و محمد و آل محمد علیهم السلام را اولیای خدا و حجج او و واسطه رساندن وحی او دانست و آنها را از جان و دل دوستدار شد و نیز سرای آخرت را باور داشت و آن را مهم بلکه اهم از دنیا دانست و رسیدن به بهشت و جوار آل محمد علیهم السلام ولقاءاللَّه را دوستدار و آرزومند گردید، به طوری که این ایمان و محبت در دل او جای گیرد که لازمه آن خضوع و عبودیت برای پروردگار و حاضر شدن برای اطاعت از اوست، چنین ایمانی اگر تا آخر عمر بماند و از دست ندهد مورد حمله و دستبرد شیاطین نخواهد شد و پروردگار چنانچه در قرآن مجید وعده داده بنده مؤمن را یاری خواهد فرمود:« وَما کانَ اللَّهُ لِیُضیعَ ایمانَکُمْ اِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ »(44)
یعنی:«خداوند ضایع نمی کند ایمان شما را، خداوند به مردمان حتماً مهربان و رحیم است».
« وَیُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا بِالْقَولِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَاْلاخِرَةِ »(45)
یعنی:«ثابت و استوار می دارد خداوند آنان را که ایمان آوردند به سبب سخن راست و محکم که همان ایمان باشد در حیات دنیویه و در سرای آخرت».
در تفسیر عیاشی از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده که فرمود: شیطان در ساعت مرگ شخصی از دوستان ما حاضر می شود و ازسمت راست و چپ او می آید تا ایمان او را بگیرد ولی خدا نخواهد گذاشت چنانچه فرموده:« وَیُثّبِتُ اللَّهُ » تا آخر آیه را تلاوت فرمود و روایات بسیاری در این مطلب وارد شده است و در دو داستانی که نقل شد یاری کردن و نجات دادن از شر شیطان را ملاحظه کردید و نظیر آن بسیار است.

90دختر شش ماهه زنده می ماند و همه می میرند

و نیز جناب مولوی مزبور نقل کردند که در کویته بلوچستان (اکنون جزء پاکستان است) تقریباً در سی سال قبل زلزله ای واقع شد و تمام شهر خراب و در حدود 75000 نفر هلاک شدند، دختر شش ماهه میرزا محمد شریف پسر میرزا محمد تقی به نام «حمیرا» هنگام زلزله در گهواره بوده است
پس از گذشتن هفت روز، حکومت انگلیس حکم کرد تمام اجساد از مسلمانان و هندو و سایر فرقه ها هرچه هست با هم بسوزانند، مادر بچه به نام «زمرد» دختر رجبعلی، به شوهرش التماس می کند که به محل خانه رود و از روی نشانه جنازه بچه اش را بیاورد تا با هنود یکجا سوخته نشود، وقتی که محل راحفر می کنند می بینند دو تیر آهن به شکل چلیپا بالای گهواره قرار گرفته و مانع ازریختن سقف بر روی بچه شده و کلوخی میان دهان بچه می باشد وآن را می مکد و تنها مقداری از پیشانی بچه در اثر اصابت کلوخی به آن زخم شده و تا کنون که زنده است آثار آن زخم در پیشانیش نمودار می باشد و خانواده مزبور از بستگان ماست.

91بیدارعلی باش

و نیز جناب مولوی مزبور نقل کردند در قندهار شخصی از نیکان به نام «محب علی» مشهور بود و محبت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تمام دل او را احاطه کرده و به درجه عشق به آن بزرگوار رسیده بود به طوری که هرگاه به او می گفتند محب علی «بیدارعلی باش» از حال طبیعی خارج می شد و بی اختیار اشکش جاری می گردید و چون از دنیا رفت، در غسالخانه غسلش می دادند رفقایش گریه می کردند، رفیقی در آن حال او را صدا زد و گفت محب علی «بیدارعلی باش» ناگاه دست راستش بلند شد و آرام، آرام بر سینه خود گذاشت چون این موضوع فاش شد شیعیان قندهار دسته، دسته برای تماشا آمدند و چون آن منظره را می دیدند همه از روی شوق گریان می شدند و تا آخر غسل دادن همینطور دستش روی سینه اش بود:
شعر :
گر نام تو بر سر بگویند - فریاد برآید از روانم - دوستی حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و سایر اهلبیت علیهم السلام فریضه مهم الهی بر تمام مسلمانان است و در قرآن مجید اجر رسالت بیان شده و در اخبار متواتره لازمه ایمان به خدا و رسول بلکه نفس ایمان شمرده شده و از برای آن آثار عظیمه در دنیا و آخرت وعده داده شده است و برای دانستن این حقایق به کتاب بحارالانوار، جلد 7 مراجعه ودر این مقام تنها حدیثی را که محقق و مفسر بزرگ عامه در تفسیر کشاف ذیل آیه: « قُلْ لااَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاَّالْمَوَدّةَ فِی الْقُرْبی » نقل کرده وامام فخر رازی در تفسیر کبیرش از او نقل نموده یادآوری می شود:
رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: هرکس با دوستی آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم بمیرد شهید و آمرزیده شده و با توبه و با ایمان کامل مرده است و ملک الموت و نکیر و منکر او را بشارت به بهشت می دهند و او را با اکرام و احترام به بهشت می برند مانند بردن عروس به حجله زفاف و در قبرش دو در به سوی بهشت باز می شود و خداوند قبرش را محل زیارت ملائکه رحمت قرار می دهد و بر سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و جماعت مسلمین مرده است آگاه باشید هرکس بادشمنی آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم بمیرد کافر مرده است و روز قیامت بر پیشانی اونوشته شده از رحمت خدا بی بهره است و بوی بهشت به مشام او نخواهد رسید(46).
و بالجمله وجوب محبت خدا و رسول و آل محمد علیهم السلام و برکات آن بدیهی است چیزی که یادآوری آن لازم است دانستن مراتب محبت است و اینکه مرتبه اول آن واجب است لکن بهره مندی از آثار عظیمه آن به اعتبار قوت و شدت این محبت است تا برسد به مرتبه عشق. و به عبارت دیگر: اگر کسی یک ذرّه محبت حقیقی در دل داشته باشد و با آن بمیرد در هلاکت ابدی و دوری از رحمت الهی نخواهد ماند و عاقبت اهل نجات خواهد بود و با محبوبان خود یعنی آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم جمع می شود هرچند پس از سیصد هزار سال در عذاب یا دوری از رحمت باشد چنانچه در حدیث به این مطلب تصریح شده و اگر کسی مرتبه کامله محبت نصیبش شود به اینکه دوستی خدا و هرچه راجع به او است (دوستی رسول و آل او و دوستی اهل ایمان و سرای آخرت) تمام دل او را احاطه کند و ذرّه ای دوستی و علاقه قلبیه به غیر خدا در دلش نباشد و اگر باشد برای خدا و به جهت الهی باشد مثل اینکه زن و فرزند را از جهت اینکه امانت و نعمت و عطای خداست دوست دارد مال را از حیث اینکه وسیله تقرب به خداست به سبب انفاق آن در راه خدا دوست دارد و البته چنین شخصی از ساعت مرگ با محبوب حقیقی خود متصل و برایش هیچ حجابی نیست و می توان گفت روایاتی که در آنها مقامات و درجات و سعادات دوستان و شیعیان اهل بیت علیهم السلام ذکر شده راجع به کسانی است که به این مرتبه از محبت رسیده باشند.
مجلسی اول - علیه الرحمه - در شرح زیارت جامعه نزد جمله:«وبِمُوالاتِکُمْ تُقْبَلُ الطَّاعَةُ الْمُفْتَرَضَةُ» فرموده:«وَاْلاَخْبارُ بِوُجُوبِ الْمَوَدَّةِ مُتَواتِرَةٌ وَاَقَلُّ مَراتِبِها اَنْ یَکُونُوا اَحَبَّ اِلَیْنا مِنْ اَنْفُسِنا وَاَقْصاهَا اْلعِشْقُ».
یعنی:«روایات داله بر وجوب دوستی آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم متواتر است؛ یعنی قطعی است و کمترین مراتب دوستی آن است که آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم نزد ما محبوبتر از جان ما باشد(47) و آخرین مرتبه آن عشق است:
شعر :
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی - عشق محمد(ص)بس است و آل محمد(ص) - و محدث جزائری در کتاب انوار نعمانیه در نور حب گوید محبت را مراتب بی شمار است ولی در پنج مرتبه می توان آن را شمرد:
اول:«استحسان» است و آن حاصل می شود از نظر کردن و شنیدن محاسن و کمالات و صفات جمیله محبوب.
دوم:«مودت» و آن میل دل است به سوی محبوب و الفت وانس روحانی با او.
سوم:«خلت» یعنی جای گرفتن محبت در دل به طوری که محبت محبوب همه دل را بگیرد.
چهارم:«عشق» که زیادی در محبت است به طوری که یک لحظه ازیاد محبوب غافل نشود و دائماً محبوب در خاطرش باشد.
پنجم:«وله» است وآن یافت نشدن غیر محبوب در دل محب و راضی نشدن او به غیر محبوب است، پس هریک ازاین مراتب را شرح داده وبا محبت حقیقی تطبیق نموده و عجایبی از اهل محبت نقل کرده است. و همچنین در کتاب گلزار اکبری، در گلشن 66 داستانهای شگفت آوری ذکر شده از کسانی که آثار حیاتیه پس از مرگشان از جسد و قبر آنها دیده شده و نقل آنها منافی با وضع این کتاب و موجب طول کلام است و غرض از اشاره به این مطالب دو چیز است یکی آنکه خواننده عزیز در هر حدی از محبت حقیقی است بدان قانع نشود و سعی کند محبتهای مجازی یعنی دوستی دنیا و شهوات را از دل خارج کند وبر حب حقیقی یعنی دوستی خدا و هرچه به او برمی گردد در دل خود بیفزاید تا از برکات و درجات مقام محبت بهره بیشتری نصیبش بشود.
شعر :
ای یکدله صد دله دل یکدله کن - مهر دگران را زدل خود یله کن - یک لحظه به اخلاص بیا بر در ما - گر کام تو برنیاید از ما گله کن - غرض دیگر آنکه: خواننده عزیز از حرکت دست محب علی پس از مرگش تعجب نکند و آن را منکر نشود و بداند اگر محبت شدید شد روح محب با محبوب متصل می شود و چون محبوب یعنی علی علیه السلام معدن حیات و قدرت است، پس اگر چنین آثار حیاتی از محب ظهور کند، جای شگفتی نیست.