فهرست کتاب


داستانهای شگفت

آیت الله دستغیب

70حیایی غریب از سگ

و نیز مرحوم آقای بلادی فرمود یکی از بستگانم که چند سال در فرانسه برای تحصیل توقف داشت در مراجعتش نقل کرد که در پاریس خانه ای کرایه کردم و سگی را برای پاسبانی نگاهداشته بودم، شبها درب خانه را می بستم و سگ نزد در می خوابید و من به کلاس درس می رفتم و برمی گشتم و سگ همراهم به خانه داخل می شد.
شبی مراجعتم طول کشید و هوا هم به سختی سرد بود به ناچار پشت گردنی پالتو خود را بالا آورده گوشها و سرم را پوشاندم و دستکش در دست کرده صورتم را گرفتم به طوری که تنها چشمم برای دیدن راه باز بود، با این هیئت درب خانه آمدم تا خواستم قفل در را باز کنم سگ زبان بسته چون هیئت خود را تغییر داده بودم و صورتم را پوشیده بودم، مرا نشناخت و به من حمله کرد و دامن پالتومرا گرفت و فوراً پشت پالتو را انداختم وصورتم را باز کرده صدایش زدم تا مرا شناخت با نهایت شرمساری به گوشه ای از کوچه خزید در خانه را باز کردم آنچه اصرار کردم داخل خانه نشد به ناچار در را بسته و خوابیدم.
صبح که به سراغ سگ آمدم دیدم مرده است، دانستم از شدت حیا جان داده است. اینجاست که باید هر فرد از ما به سگ نفس خود خطاب کنیم که چقدر بی حیاییم، راستی که چرا از پروردگارمان که همه چیزمان از او است حیا نمی کنیم وملاحظه حضور حضرتش را نمی نماییم. امام سجاد علیه السلام در دعای ابی حمزه می فرماید:«اَنَا یا رَبِ ّ الَّذی لَمْ اَسْتَحْیِکَ فِی الْخَلاءِ وَلَمْ اُراقِبْکَ فِی الْمَلاءِ اَوْلَعَلَّکَ بِقِلَّةِ حَیائی مِنْکَ جازَیْتَنی».

71 فدا شدن سگی برای صاحبش

و نیز مرحوم حاج شیخ سهام الدین مزبور نقل کرد از پدرش و آن مرحوم از جدش که وقتی مرحوم حسینعلی میرزا فرمانفرما در کنار دریا برهنه می شود که در دریا شنا کند، سگی که داشته مانعش می شود، فرمانفرما به سگ اعتنایی نمی کند و آماده رفتن در آب می شود، آن لحظه که می خواسته خود را در آب بیندازد و سگ می بیند جلوگیری کردنش فایده ندارد و الآن صاحبش در آب می رود، ناچارخود را در نقطه معینی از دریا پرتاب می کند، ناگاه حیوان بزرگی او را می بلعد.
فرمانفرما می فهمد جهت جلوگیری کردن سگ چه بود و چگونه خودش را فدای صاحبش کرده است، از رفتن به آب منصرف می شود و از کار سگ حیران و سخت ناراحت و گریان می گردد.
علامه مجلسی در جلد 14 بحار، داستانهای عجیبی در باب وفای سگ و فدا کردن خودش را برای صاحبش نقل نموده است و چون در این چند داستان از حیا و وفای سگ و قیاس به حال انسان و بی حیایی و بی وفاییش ذکری شد، مناسب دیدم داستانی را که جناب شیخ بهائی - علیه الرحمه - به نظم درآورده اینجا نقل شود:
شعر :
عابدی در کوه لبنان بد مقیم - در بن غاری چو اصحاب رقیم - روی دل از غیر حق برتافته - گنج عزت را ز عزلت یافته - روزها می بود مشغول صیام - یک ته نان می رسیدش وقت شام - نصف آن شامش بدی نصفی سحور - وز قناعت داشت در دل صد سرور - بر همین منوال حالش می گذشت - نامدی از کوه هرگز سوی دشت - از قضا یک شب نیامد آن رغیف - شد زجوع آن پارسا زار و نحیف - کرد مغرب را ادا وانگه عشا - دل پر از وسواس در فکر غذا - بسکه بود از بهر قوتش اضطراب - نه عبادت کرد عابد شب نه خواب - صبح چون شد زآن مقام دلپذیر - بهر قوتی آمد آن عابد به زیر - بود یک قریه به قرب آن جبل - اهل آن قریه همه گبر و دغل - عابد آمد بر در گبری ستاد - گبر او را یک دو نان جو بداد - عابد آن نان بستد و شکرش بگفت - وز وصول طعمه اش خاطر شگفت - کرد آهنگ مقام خود دلیر - تا کند افطار بر خبز شعیر - در سرای گبر بد گرگین سگی - مانده از جوع استخوانی و رگی - پیش او گر خط پرگاری کشی - شکل نان بیند بمیرد از خوشی - بر زبان گر بگذرد لفظ خبر - خبز پندارد رود هوشش ز سر - کلب در دنبال عابد پو گرفت - از پی او رفت و رخت او گرفت - زان دو نان عابد یکی پیشش فکند - پس روان شد تا نیاید زو گزند - سگ بخورد آن نان و از پی آمدش - تا مگر بار دیگر کا زاردش - عابد آن نان دیگر دادش روان - تاکه باشد از عذابش در امان - کلب آن نان دگر را نیز خورد - پس روان گردید از دنبال مرد - همچو سایه از پی او می دوید - عف و عف می کرد رختش می درید - گفت عابد چون بدید این ماجرا - من سگی چون تو ندیدم بی حیا - صاحبت غیر از دو نان چیزی نداد - وان دونان را بستدی ای کج نهاد - دیگرم از پی دویدن بهر چیست - وین همه رختم دریدن بهر چیست - سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال - بی حیا من نیستم چشمی به مال - هست از وقتی که من بودم صغیر - مسکنم ویرانه این گبر پیر - گوسفندش را شبانی می کنم - خانه اش را پاسبانی می کنم - که به من ازلطف نانی می دهد - گاه مشت استخوانی می دهد - گاه از یادش رود اطعام من - وز مجاعت تلخ گردد کام من - روزگاری بگذرد کاین ناتوان - نه زنان یا بدنشان نه استخوان - گاه هم باشد که این گبر کهن - نان نیابد بهر خود نه بهر من - چون بر درگاه او پرورده ام - رو به درگاه دگر ناورده ام - هست کارم بر در این پیر گبر - گاه شکر نعمت او گاه صبر - تو که نامد یک شبی نانت به دست - در بنای صبر تو آمد شکست - از در رزاق رو برتافتی - بر در گبری روان بشتافتی - بهر نانی دوست را بگذاشتی - کرده ای با دشمن او آشتی - خود بده انصاف ای مرد گزین - بی حیاتر کیست من یا تو ببین - مرد عابد زین سخن مدهوش شد - دست خود بر سر زد و بی هوش شد - ای سگ نفس «بهائی» یاد گیر - این قناعت از سگ آن گبر پیر - بر تو گر از صبر نگشاید دری - از سگ گرگین گبری کمتری -

72 نجات از اسیری و به روزی حلال رسیدن

مرحوم آقا میرزا محمود شیرازی که چند داستان از ایشان نقل گردید فرمود شنیدم از مرحوم حاج میراز حسن ضیاءالتجار شیرازی که سالها در شیراز و اخیراً در تهران داروخانه «عمده فروشی» داشت، سالی به قصد زیارت کربلا از طریق کرمانشاه همراه قافله حرکت کردم و الاغی کرایه نمودم و اسباب و لوازم خود را بر آن گذاشته و سوار شدم تا نزدیک قزوین یک نفر پیاده همراه قافله بود. چون مرا تنها دید نزدیکم آمد و در کارهایم با من همراهی کرد و با هم غذا صرف نمودیم و با من قرار گذاشت تا کاظمین با من همکاری کند و زودتر به منزل رسیده وجای مناسبی آماده کند تا من برسم و در خوراک شریک شوم به همین حال بود تا به کاظمین رسیدیم اسم و حالاتش را پرسیدم گفت نامم کربلائی محمد از اهالی قمشه اصفهان هستم، هفت سال قبل به قصد زیارت حضرت رضا علیه السلام با قافله می رفتم تا حدود استراباد، ترکمن ها قافله را غارت کردند و مرا هم همراه خود بردند و غلام خود قرار دادند روزها مرابه کار وامی داشتند وسخت ناراحت ودر فشار بودم تا اینکه روزی تصمیم گرفتم هر طوری هست از دستشان فرار کنم و خود را نجات دهم.
نذر کردم که اگر خداوند مرا یاری فرمود و نجاتم داد که به وطن خود بروم از همان راه کربلا مشرف شوم پس به بهانه ای قدری از آنها دور شدم و چون شب بود و خواب بودند مرا ندیدند پس سرعت کردم تا به محلی رسیدم که یقین کردم از شرّ آنها در امانم، شکر خدای را به جای آورده واز همانجا به قصد کربلا آمده ام.
مرحوم ضیاءالتجار گفت من عازم سامرا بودم، گفتم بیا با هم برویم و بعد با هم کربلا مشرف می شویم هرچه اصرار کردم نپذیرفت و گفت هرچه زودتر باید به نذرم وفا کنم. مقداری پول جلوش گرفتم و گفتم هرچه می خواهی بردار، هیچ برنداشت و چون زیاد اصرار کردم سه ریال ایرانی برداشت و رفت ودیگر او را ندیدم.
هنگامی که در نجف اشرف مشرف شدم، روزی در صحن مقدس از سمت بالای سر عبور کردم، جمعی را دیدم که دور یک نفر جمعند چون جمعیت را عقب زده نزدیک رفتم، دیدم همان کربلائی محمد قمشه ای همسفر من است و با پارچه ای گردن خود را به شباک رواق مطهر بسته و گریه می کند و یک نفر تهرانی به او می گفت هرچه می خواهی به تو می دهم و نقداً صد تومان حاضر شد به او بدهد قبول نکرد نزدیکش شدم گفتم رفیق از حضرت امیر علیه السلام چه می خواهی، برخیز همراه من به منزل برویم و هرچه لازم داشته باشی به تو می دهم، قبول نکرد و گفت به این بزرگوار حاجتی دارم که جز او دیگری بر آن توانا نیست و تا نگیرم از اینجا بیرون نمی روم. چون در اصرار خود فایده ندیدم او را رها کرده رفتم.
روز دیگر او را در صحن مقدس دیدم خندان و شادان، گفت دیدی حاجتم را گرفتم. پس دست در بغل نمود و حواله ای بیرون آورد و گفت از حضرت گرفتم. پس نقش آن را دیدم طوری است که پشت و رو، پایین و بالای آن مساوی است و ازهر طرف خوانده می شود.
از او پرسیدم که حواله چیست و بر عهده کیست؟ گفت پس از وصول آن به تو خبر می دهم، آدرس مرا در تهران گرفت و رفت.
پس از چند سال، روزی در تهران وارد مغازه ام شد پس از شناسائی او گله کردم وگفتم مگر نه قول دادی مرا به آن حواله ای که حضرت امیر علیه السلام به تو عنایت فرمودند خبر دهی.
گفت من چند مرتبه به تهران آمدم و تو به شیراز رفته بودی والحال آمده ام تو را خبر دهم که حاجت من از آن حضرت رزق حلالی بود که تا آخر عمرم راحت باشم و آن حضرت حواله ای به یکی از سادات محترم فرمود که قطعه زمین معینی با بذر زراعت آن را به من دهد.
آن سید هم اطاعت کرد از آن سال تا کنون از زراعت آن زمین در کمال خوشی معیشت من می گذرد و راحت هستم.