فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

شیعه و رجعت

قبل از بیان معنای «رجعت» و استدلال شیعیان برای اثبات آن، لازم است کلام ابن اثیر را که بدون دقت و تفکّر، از روی بی اطلاعی گفته است از کتاب نهایه نقل نماییم تا اول مسأله از دیدگاه مخالفان روشن شود. بعد می پردازیم به آنچه لازم است.
ابن اثیر در ذیل ماده «رجع» می گوید: «رجعت مذهب قومی از اعراب در جاهلیت بود و مذهب طایفه ای از طوایف مسلمین از اهل بدعت و اهوا نیز هست که می گویند میّت بعد از مرگ به دنیا بر می گردد و به زندگی خود دوباره ادامه می دهد و از جمله اهل بدعت و اهوا طایفه ای از رافضیان می باشند که معتقدند، علی بن ابی طالب علیه السلام در ابرها پنهان است، پس خارج نمی شود با کسانی که بنا هست با آنان خارج شود، از فرزندان خود تا اینکه منادی از آسمان ندا می کند که خارج شو با فلانی».
بعد می گوید: «و برای این مذهب نادرست، شهادت می دهد این آیه از قرآن کریم که « حَتَّی إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِ ّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَلِحًا فِیَما تَرَکْتُ ... »».(590)
«گناهکاران دست از گناه بر نمی دارند تا اینکه مرگ به سراغ یکی از آنها بیاید، آنگاه می گوید: پروردگارا! مرا به دنیا برگردان تا عمل صالحی که از من ترک شده است انجام بدهم».
بعد می گوید: «خداوند از این آیه کفار را اراده کرده است و ما او را سپاس می گوییم که ما را به سوی هدایت و ایمان راهنمایی نموده است».(591)
عین همین گفتار را ابن منظور (در لسان العرب) و زبیدی در (تاج العروس) در ذیل ماده «رجع» از ابن اثیر بدون کم و زیاد نقل کرده اند.
خوانندگان عزیز توجه دارند که چگونه ابن اثیر، شیعیان را اهل بدعت و اهوا می نامد و چگونه آنان را به کفار جاهلیت ربط می دهد و چگونه مطلبی را که هیچ شیعه ای بدان معتقد نیست (استتار علی علیه السلام در میان ابرها) به شیعیان نسبت می دهد، و بالأخره چگونه در آخر گفتارش با کنایه و تلویح، شیعیان را کافر خوانده و خود و همکیشانش را اهل هدایت و ایمان می داند! در حالی که اعتقاد به «رجعت» امری است که از قرآن کریم و روایات استفاده شده و به هیچ عنوان به معنای استتار علی علیه السلام در میان ابرها نیست.
باید دانست که رجعت از «رجع و رجوع» گرفته شده است و به معنای برگشتن به جای اول است، و به همین معنا حمل می شود آیه « ... إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَیْهِ رَا جِعُونَ »(592)؛ «ما از آن خداییم و دوباره به سوی او باز خواهیم گشت».
به عبارت واضح تر، «رجعت» در لغت مرادف است با کلمه «عودت»، ولی اصطلاحاً اطلاق می شود به عود حیات عده ای از اموات، بعد از قیام و نهضت حضرت مهدی امام زمان علیه السلام که مسلماً قبل از روز قیامت و بلکه از مقدمات آن خواهد بود.
از نظر شیعیان این مطلب مسلّم است که در زمان ظهور حضرت مهدی علیه السلام کثیری از دوستان و عاشقان آن حضرت و همچنین آبای گرامی اش که سالها منتظر ظهور آن حضرت بودند، دوباره زنده می شوند تا شاهد بر پایی حق و اقامه حکومت الهی توسط آن امام بزرگوار بوده و به ثواب نصرت و یاری آن حضرت نایل آیند.
همچنین عده ای از دشمنان اهل بیت و کسانی که در طول تاریخ، اهل بیت رسول خدا را مورد اذیت و آزار قرار دادند و ظالمانی که به مسلمانان ستم نمودند و بدون اینکه از آنان انتقام گرفته شده باشد به مرگ طبیعی از دنیا رفتند نیز زنده می شوند تا به علاوه عذاب قبر و عالم برزخ و عذاب ابدی جهنم، در همین دنیا نیز به سزای اعمال بدشان برسند.
ممکن است گفته شود که زنده شدن بعد از مردن ممکن نیست. در جواب گفته می شود که «رجعت» همانند «معاد» است و بعد از اثبات معاد و زنده شدن مردگان، در روز قیامت که همه پیروان ادیان الهی به آن معتقدند، دیگر مشکلی در رابطه با رجعت تصور نمی شود؛ زیرا تنها فرق رجعت با معاد در سه مطلب است:
1 - رجعت مربوط به همه مردگان نیست، بلکه مخصوص یک عده می باشد، در حالی که معاد عبارت است از زنده شدن جمیع مردگان در روز قیامت.
2 - رجعت قبل از قیام قیامت و معاد بعد از آن است.
3 - زندگی بعد از رجعت، زندگی محدودی است و دوام و بقا ندارد؛ زیرا کسانی که زنده می شوند، بعد از مدتی کوتاه یا بلند، دوباره قبض روح خواهند شد، اما زندگی بعد از قیامت که به نام «معاد» نامیده می شود، ابدی بوده و دیگر مرگ و فنا در آن راه نخواهد داشت.
باید دانست که عقیده به رجعت، اعتقاد به یک امر محال و غیر قابل تحقق نیست؛ چرا که خداوند متعال در مواردی از قرآن کریم، از وقوع آن در امتهای سابقه خبر داده است. بنابر این بهترین دلیل بر امکان چیزی، وقوع آن است که از قرآن کریم به مواردی به طور اختصار اشاره می نماییم:
1 - « وَإِذْ قُلْتُمْ یَمُوسَی لَنْ نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْنَکُم مِّن بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ »(593)؛ خداوند بنی اسرائیل را مخاطب قرار داده می فرماید: «به یاد بیاورید زمانی را که به موسی گفتید: تا خدا را آشکارا نبینیم به تو ایمان نخواهیم آورد. پس ( به خاطر این درخواست غلط ) صاعقه ای شما را فرا گرفت، در حالی که تماشا می کردید ( و همه از ترس مردید و جان دادید ) خداوند متعال شما را بعد از مرگ دوباره زنده نموده و حیات بخشید تا نسبت به نعمتهای او شاکر باشید».
2 - « وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّا رَا ْ تُمْ فِیهَا وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَا لِکَ یُحْیِ اللَّهُ ا لْمَوْتَی وَیُرِیکُمْ ءَایَتِهِ ی لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ »(594)؛ «به یاد بیاورید هنگامی را که فردی را به قتل رسانیدید و با هم در باره (قاتل) اختلاف نموده هر کدام از شما قتل را از خود، دفع کرده و به دیگری نسبت دادید، (غافل از آنکه) خداوند متعال ظاهر می کند آنچه را که شما مخفی نگه می دارید پس به شما دستور دادیم (که گاوی را ذبح نموده و ) با بعضی از قسمتهای بدن گاو (که دم او باشد) به مقتول بزنید (تا زنده شده و شما را از قاتل خود خبر بدهد) این چنین خداوند مردگان را زنده می کند و آیات و نشانهای قدرت خویش را به شما نشان می دهد تا بر سر عقل آمده و به خداوند ایمان بیاورید».
3 - « أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُواْ مِن دِیَرِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ ا لْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْیَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النَّاسِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَایَشْکُرُونَ »(595)؛ «آیا ندیدی (نمی اندیشید) در رابطه با مردمی که از شهر خودشان به خاطر ترس از مرگ خارج شدند و آنان هزاران نفر بودند (که در شهری از شهرهای شام ساکن بودند و گفته شده که تعدادشان به هفتاد هزار نفر می رسید و خروج آنان از شهر به خاطر وقوع طاعون بوده است)، پس خداوند حکم کرد که همه بمیرند (پس همه مردند و خاک شدند) بعد دوباره آنان را (به درخواست حزقیل پیامبر ) زنده نمود (و آن قدر زنده ماندند تا با اجل طبیعی از دنیا رفتند) به درستی که خداوند صاحب فضل و بزرگواری بر مردم است (به بندگان خود احسان می کند)، و لکن اکثر مردم شکرگزار نیستند».
4 - « أَوْکَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّی یُحْیِ ی هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِاْ ئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِاْ ئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَی طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ ءَایَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَی ا لْعِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِ ّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ ».(596)
«آیا (نمی اندیشید) در رابطه با کسی که (ارمیا یا عزیر پیامبر) مرور کرد به یک قریه و آبادی که دیوارهای آن به روی سقفهای خانه ها فرو ریخته بود (و ساکنین آن همه مرده بودند) با خودش گفت: خداوند چگونه این مردگان را بعد از مرگ زنده خواهد کرد (و این گفتار به خاطر عجز از معرفت یا بیشتر شدن بینش و تفکر الهی او بود، نه انکار بعث و انکار زنده شدن اموات) پس خداوند متعال او را یکصد سال میراند، بعد خداوند او را زنده نموده از او (به طریق وحی یا الهام) پرسید، چه مدتی در اینجا درنگ کردی؟ گفت: «یک روز؛ یا بخشی از یک روز.» فرمود: «نه، بلکه یکصد سال درنگ کردی! نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود (که همراه داشتی، با گذشت سالها) هیچ گونه تغییر نیافته است! (خدایی که یک چنین موادّ فاسد شدنی را در طول این مدت، حفظ کرده، بر همه چیز قادراست!) ولی به الاغ خودنگاه کن (که چگونه ازهم متلاشی شده! این زنده شدن تو پس از مرگ، هم برای اطمینان خاطر توست، و هم) برای اینکه تو را نشانه ای برای مردم (در مورد معاد) قرار دهیم. (اکنون) به استخوانها (یِ مرکب سواریِ خود) نگاه کن که چگونه آنها را برداشته، به هم پیوند می دهیم، و گوشت بر آن می پوشانیم! هنگامی که (این حقایق) بر او آشکار شد، گفت: «می دانم خدا بر هر کاری توانا است.»
5 - « ... وَأُحْیِ ا لْمَوْتَی بِإِذْنِ اللَّهِ ... »(597) خداوند از معجزات حضرت عیسی خبر داده، می فرماید: «به او قدرتی عطا کردیم که به اذن خدا مردگان را زنده می نمود».
پس از اثبات امکان و بلکه وقوع «رجعت» می پردازیم به بیان ادله ای که بر اثبات رجعت در امت اسلام دلالت می کند:
1 - شما در آیات فوق الذکر خواندید که رجعت در امتهای گذشته واقع شده و غیر قابل انکار است. روایتی را فریقین در کتب حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل نموده اند که آن حضرت فرمود:
«والذی نفسی بیده لترکبنّ سنن من کان قبلکم حذو النعل بالنعل والقذة بالقذة، حتی لاتخطئون طریقهم و لا یخطئون سنن بنی اسرائیل؛(598) به آن خدایی که نفس من در قبضه قدرت اوست که سنتهای امتهای گذشته بر شما نیز جاری خواهد شد بدون کوچکترین تفاوتی، طوری که تخطی از طریقه آنان نکنید و تخطی از سنن بنی اسرائیل هم بر شما واقع نشود».
ابن اثیر بعد از نقل روایت فوق الذکر در رابطه با معنای «قذه به قذه» می گوید: این مثل در جایی گفته می شود که دو چیز از هر جهت مساوی بوده و تفاوت نداشته باشند.
همچنین روایت فوق الذکر، در صحیح بخاری به دو طریق و با اختلاف کمی در لفظ (کتاب اعتصام به کتاب و سنت، باب قول النبی صلی الله علیه وآله وسلم لتتبعن سنن من کان قبلکم) نیز نقل شده است.
اگر انسان با انصافی که تعصب دروازه حقیقت را به روی او نبسته باشد، این حدیث را کنار آیات کریمه ای که از وقوع رجعت در امم سابقه خبر می دادند، بگذارد، نتیجه خواهد گرفت که این سنت الهی در اسلام نیز هست و مسلّماً عده ای قبل از وقوع قیامت دوباره زنده شده به دنیا باز خواهند گشت.
2 - « وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِ ّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بَِایَتِنَا فَهُمْ یُوزَعُونَ »(599)؛ «و (به خاطر آور) روزی را که ما از هر امّتی، گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب می کردند محشور می کنیم، و آنها را نگه می داریم تا به یکدیگر ملحق شوند».
چون مسلّم است که در روز قیامت، همه خلق اولین و آخرین محشور می شوند به طوری که احدی باقی نخواهد ماند؛ چنانکه خداوند متعال می فرماید: « وَیَوْمَ نُسَیِّرُ ا لْجِبَالَ وَتَرَی ا لْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا »(600)؛ «و (به خاطر بیاور) روزی را که کوهها را از جایشان حرکت می دهیم و زمین را آشکار (و مسطح) می بینی و همه آنان [انسانها] را بر می انگیزیم، و احدی از ایشان را فروگذار نخواهیم کرد» .
معلوم می شود که حشر جماعتی از هر امتی مربوط به قیامت نبوده و بعد از قیامت هم بی معنا خواهد بود؛ زیرا همه محشورند، پس صد در صد این حشر باید قبل از قیامت باشد.
تنها چیزی که هست، در آیه فوق تصریح به حشر تکذیب کنندگان شده و از رجعت صلحا، چیزی بیان نشده است. ولکن چون مهم اثبات رجعت در این امت می باشد اصل عقیده به رجعت، با همین مقدار نیز ثابت می شود و اما در رابطه با حشر صلحا، قبل از قیامت باید به روایاتی که از منابع وحی الهی، یعنی اهل بیت علیهم السلام رسیده است مراجعه شود.
3 - روایاتی که از طریق اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیه فوق و آیات دیگری که مربرط به رجعت است وارد شده و از نظر کثرت در حدّ تواتر است و هر انسان با انصاف و خالی از تعصب وقتی آن روایات را ببیند یقیناً به رجعت اذعان خواهد کرد.
نا گفته نماند که بعضی از نا آگاهان و کج اندیشان اشکالاتی بر مسأله رجعت کرده اند، چون هر انسان دارای فکر و عقل، نادرستی آن اشکالات را می داند، لذا از ذکر اشکالها و جواب دادن به آن خودداری گردید.

ج - شیعه و عقد موقت (متعه)

یکی از اشکالات اهل تسنن بر شیعیان مسأله جواز عقد تمتع یا «ازدواج موقت» است، در حالی که این جواز از متن قرآن و سنت استفاده شده و هیچ گونه دخل و تصرفی هم در آن صورت نگرفته است.
از جمله آیات قرآن کریم که دلالت بر جواز این عقد دارد، این آیه مبارکه است: « ...فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ ی مِنْهُنَّ فََاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَلَاجُنَاحَ عَلَیْکُمْ فِیَما تَرَا ضَیْتُم بِهِ ی مِن بَعْدِ ا لْفَرِیضَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا »(601)؛ «پس آن زنانی را که متعه [ ازدواج موقت ] می کنید، واجب است مَهر آنها را بپردازید و بر شما گناهی نیست در آنچه بعد از تعیین مهر، با یکدیگر توافق کرده اید، به درستی که خداوند دانا و حکیم است».
عده کثیری از علمای اهل تسنن نزول آیه فوق را در مورد متعه می دانند یا اینکه قویترین احتمال در بین احتمالات همین مطلب را می دانند.(602)
اما حلیت و جواز نکاح متعه در روایات و اینکه این نکاح تا زمان خلیفه دوم، جایز بوده و او آن را منع کرده، در بیشتر کتب حدیثی اهل تسنن مذکور است. ما فقط به ذکر اسامی کتب و شماره صفحه و جلد یا باب که روایت در آن ذکر شده است، اکتفا می کنیم.(603)
با تفسیری که در رابطه با آیه فوق الذکر شده، و همچنین روایاتی که در کتب اهل سنت در رابطه با جواز متعه در زمان حیات رسول خدا و حتی تا اوایل خلافت خلیفه دوم موجود است دیگر شکی باقی نمی ماند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم متعه را در زمان حیات خودش منسوخ اعلام نکرده بود و الاّ در زمان خلافت خلیفه اول و ابتدای خلافت خلیفه دوم مسلمانان آن را جایز نمی دانستند، ضمناً از خلیفه دوم در کتب اهل سنت روایتی نقل شده است که دلالت می کند براینکه تحریم متعه از طرف او بوده نه از طرف رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.
آن روایت را که بیهقی در سنن(604) و طحاوی در شرح معانی الآثار در کتاب مناسک حج(605) و فخررازی در تفسیر کبیر(606) و غیر ایشان نقل کرده اند، عبارت است از این گفتار خلیفه دوم: «کانتا متعتان علی عهد رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم وانا انهی عنهما واعاقب علیهما احداهما متعة النساء ... و متعة الحج؛ دو متعه بود که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم وجود داشت و من آن دو را نهی می کنم و اگر کسی انجام بدهد، عقاب خواهم کرد؛ یکی متعه نساء و دیگری متعه حج است».
وقتی ثابت شود که حکمی در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نسخ نشده، بعد از آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم ابداً نسخ نخواهد شد و چون جواز متعه در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم «مجمع علیه» بین همه مسلمانان می باشد و همچنین هیچ کس از مسلمانان قائل به نسخ آن در زمان آن حضرت نشده است، پس اطاعت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بر مسلمانان واجب است و اطاعت غیر او اگر منجر به مخالفت آن حضرت شود، صددرصد حرام می باشد.
لازم است تذکر داده شود که فرق نکاح موقت با دائم در چند چیز است:
1 - نکاح دایم، مدت و اجل ندارد، ولی نکاح موقت، مدت معیّن لازم دارد.
2 - در نکاح دایم بین زوجین توارث هست، ولی در نکاح موقت، توارث نیست.
3 - در نکاح دایم تهیه نفقه و مسکن بر عهده زوج است، ولی در نکاح موقت چنین نیست.
4 - در نکاح دایم زن بدون اذن شوهر نمی تواند جایی برود، ولی در نکاح موقت اختیار زن به دست خودش می باشد.
5 - در نکاح دایم اگر مهر ذکر نشود صحیح است، ولی در نکاح موقت ذکر مهر الزامی است.
اما در سایر جهات هیچ فرقی عقد موقّت با نکاح دایم ندارد؛ مثلاً: زن در مدتی که در حباله نکاح مرد هست، زن رسمی او گفته می شود و اگر صاحب فرزندی شوند، آن فرزند ملحق به مرد می شود و او مکلّف است که اگر فرزند را کنار مادرش گذاشت مخارج و نفقه او را بپردازد و برایش جا و مسکن تهیه کند، بعد از سررسیدن مدت نیز زن مکلف است عده بگیرد و بعد از اتمام عده می تواند دوباره با کس دیگری ازدواج نماید.
همچنین زن و مردی که بین شان زوجیت موقت منعقد می شود، می توانند در صورت رضایت از همدیگر، آن را به زوجیت دایم تبدیل نمایند.
کسانی که در عقد دایم برای زن یا مرد محرم می شوند و نکاح آنان به طور دایم حرام است مثل پدر شوهر و مادر زن و پسر شوهر و دختر زن در عقد موقت هم همان حکم را دارند.
کسانی هم که در عقد دایم محرم نمی شوند، ولی نکاح شان به طور موقت حرام است مثل خواهر زن، در عقد موقت نیز چنین می باشد، یعنی تا بین مرد و زنی علقه زوجیت موقت برقرار است، مرد نمی تواند با خواهر آن زن ازدواج دایم یا موقت نماید.

فصل چهارم: شیعه و فروع دین

آنچه را که انسان مسلمان باید به آن معتقد باشد «اصول دین» می گویند و آنچه را که باید به آن عمل کند «فروع دین» نامیده می شود.
در اصول دین متذکر شدیم که برای هر فرد مسلمان واجب است به وجوب عقلی که آنچه را به آن معتقد است، خود برای آن «دلیل» داشته باشد و «تقلید» از دیگران در مسائل اعتقادی جایز نیست، ولی فروع دین را یا باید مستقیماً از خود معصوم علیه السلام بشنود تا اینکه یقین حاصل نماید که حکم خداوند همین است و مسلّماً عمل به آن حکم الزامی خواهد بود، اما این فرض فقط در زمان «حضور» معصومین علیهم السلام متصور است، آن هم برای کسانی که امکان دسترسی به معصوم علیه السلام را داشته اند.
در زمان «غیبت» امام معصوم علیه السلام مثل عصر حاضر یا در زمان حضور در صورت دسترسی نداشتن به معصوم علیه السلام احکام و فروع دین را می توان به یکی از سه راه به دست آورد :
1 - «اجتهاد» که عبارت است از سعی و تلاش برای استخراج و استنباط احکام شرعیه از منابع و مدارک آن، اجتهاد مبتنی بر مقدماتی است که ذیلاً نگاشته می شود:
الف : «علم کلام» است که مجتهد باید مانند دیگر مسلمانان، مسائل اعتقادی را که اعتقاد به آن واجب است از روی دلیل بداند و به آن آگاهی داشته باشد، مثل اعتقاد به اصول پنجگانه توحید، عدل، نبوت، امامت، معاد و مباحثی که بر این اصول مترتب می شود؛ چون: توحید ذاتی، صفاتی، افعالی و معرفت صفات جلال و جمال، حکمت خداوند، قضا و قدر، جبر و اختیار و حسن و قبح عقلی که مترتب بر دو اصل توحید و عدل می شوند و چون نبوت پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله وسلم و عصمت آن حضرت و تصدیق آنچه را که او از جانب خداوند آورده است و امامت ائمه اثناعشر علیهم السلام و عصمت آنان و اینکه هرچه آن بزرگواران می گویند، عین همان چیزی است که پیامبر فرموده است که مترتب بر اصل نبوت و اصل امامت می شود و چون تصدیق به عالم قبر، سؤال نکیرین، عالم برزخ، بعث در محشر، شفاعت، میزان، حساب، صراط، بهشت و جهنم که از فروعات اصل معاد به حساب می آید.
اما مباحث دیگری که در «علم کلام» مطرح شده و متکلمین از آن بحث می کنند، مثل مباحث جواهر و اعراض و بیان اعتراضات و جواب آنها و دیگر مسائل مربوط به این علم، اگر چه به عنوان واجب کفایی، فهم آن بر مسلمین واجب است تا بتوانند از عقاید خود دفاع نموده و اعتراضات منکرین و شبهات ملحدین را جواب بگویند، ولی در استنباط احکام از مدارک آن دخالت ندارد. به همین جهت است که عده ای از محققین فرموده اند: علم کلام از مقدمات فقه و اجتهاد نیست؛ زیرا آنچه را مجتهد باید بداند، بر دیگر مسلمانان نیز دانستن آن واجب است؛ به تعبیر دیگر انسان چه مجتهد باشد و چه نباشد، باید به مواردی که گفته شد علم داشته و آن را از روی دلیل بداند.
ب : «علم اصول فقه» است، این علم از مهمترین مقدمات علم فقه، بلکه پایه و اساس فقه حساب می شود؛ زیرا شناخت دلالت الفاظ و تشخیص محکم از متشابه، حقیقت از مجاز و مباحث امر و نهی، عام و خاص، مطلق و مقید، مجمل و مبین، ظاهر و نص، ناسخ و منسوخ و حجیت اموری که در استخراج حکم، به عنوان مدرک از آن استفاده می شود مثل حجیّت ظواهر، حجیت اجماع، حجیّت اخبار آحاد و امثال آن و همچنین مباحث مربوط به تعارض قرآن با سنت یا تعارض سنت با سنت و بیان حکم متعارضین و اجتماع امر و نهی در مورد واحد و بیان حکم آن و اینکه امر به شی ء آیا نهی از ضد می کند و بحث تزاحم واجبین یا دو حکم الزامی و تشخیص اهم از مهم و مباحث اصول عملیه، از عقلیه و نقلیه و دهها مبحث دیگر، همه متوقف بردانستن «علم اصول فقه» است.
و چون «علم اصول فقه» به طور کامل در خدمت علم فقه بوده و بدون آن استخراج احکام ممکن نیست، بعضی از اکابر علمای شیعه مثل مرحوم آخوند ملّا محمد کاظم هروی خراسانی صاحب کتاب کفایةالاصول، از این علم تعبیر به «صناعت» نموده است تا بفهماند که علم اصول فقه مثل علم منطق است، منتها علم منطق خادم تمام علوم است، به این معنا که بدون علم منطق، فهم هیچ علمی ممکن نیست، ولی علم اصول فقه، فقط خادم علم فقه است؛ زیرا فهم دیگر علوم ربطی به علم اصول ندارد.
ج - د : «دو علم نحو و صرف» است که با خواندن و یادگیری این دو علم، به دستور زبان عربی آشنایی پیدا می شود و به همین جهت، نیاز مجتهد به این دو علم کاملاً روشن است، زیرا بدون فهمیدن دستور زبان عربی، استنباط احکام برای مجتهد، ممکن نخواهد بود، چون هم قرآن و هم گفتار رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، هر دو به زبان عربی هستند.
البته ذکر این نکته لازم است که تخصّص در این دو علم برای مجتهد لازم نیست، اما آنچه برای وی فهم آن ضروری است، احکام اعراب و بنا، صرف و اعلال، شناختن مرفوعات، منصوبات و مجرورات، تشخیص اسم از فعل وفعل از حرف، شناختن عوامل و عمل مناسب هر عامل و امثال آن می باشد که از مقدمات اجتهاد به حساب می آید و بس.
ه : «علم منطق» است که باز عالم شدن به این علم در حدّ تخصص، از مقدمات اجتهاد نیست، بلکه مجتهد باید به قدری از آن که به شرایط ادله تعبیر می شود، علم پیدا کند، مثل شناخت اَشْکال، قیاسات اقترانیه، استثنائیه و احکام قضایایی از حملیه، شرطیه، متصله، منفصله و مباحثی که استدلال منطقی متوقف بر فهم آن مباحث می باشد، مانند عکس مستوی و عکس نقیض و مطالبی از این قبیل.
و : «علم به لغت عرب» و موارد استعمالات آن است تا معانی کلمات و جملاتی که شارع بیان نموده است، فهمیده شود و اگر چنانچه در مواقع لزوم به کتب معتبره اهل لغت مراجعه شود، کافی خواهد بود.
ز - ح: از جمله علومی که اجتهاد بدون آن بی پایه و اساس است، دو علم «رجال و درایه» می باشد که با علم رجال، روات احادیث شناخته شده و ضعیف از موثق تشخیص داده می شود و در علم درایه بحث از سند و متن حدیث شده و اقسام آن از قبیل متواتر، مستفیض، آحاد، مرسل، مقطوع، صحیح، حسن، موثق، ضعیف، مشهور، قوی، معتبر، مقبول و غیر آن شناخته می شود.
ط : «علم شریف تفسیر» است، البته در حدّی که مجتهد و کسی که قوّه استنباط پیدا کرده است، آیات مربوط به احکام را که حدود 500 آیه می شود، شناخته و شأن نزول و مراد از آن آیات را فهمیده باشد؛ و اگر ناسخ و منسوخ یا عام و خاص و امثال آن بین آیات وجود دارد، بتواند تشخیص بدهد.
اما علم تفسیر تمام قرآن کریم گر چه اشرف علوم بوده و فهم آن برای بیان کلام الهی بر مسلمانان واجب کفایی است، اما تخصص در این علم از مقدمات اجتهاد نبوده و علمی است مستقل که به عالم به این علم اصطلاحاً «مفسر» گفته می شود.
تذکر لازم اینکه اموری که ذکر شد، مقدمات اجتهادند، به این معنا که اگر کسی به این علوم به مقدار لازم که گفته شد عالم باشد، او مجتهد بوده و می تواند احکام را استنباط نماید.
اما کسی که به علاوه استنباط احکام از منابع آن می خواهد «مرجعیت» در تقلید را هم داشته باشد، افزون بر مطالبی که گذشت، شروط ذیل را نیز باید دارا باشد :
الف - بالغ باشد .
ب - عاقل باشد .
ج - مرد باشد .
د - مؤمن باشد .
ه - عادل باشد .
و - حلال زاده باشد .
ز - آزاد باشد .
ح - بینا باشد .
ط - قدرت تکلّم و حرف زدن داشته باشد، یعنی لال نباشد .
ی - زیاد فراموشی نداشته باشد .
ک - در احکام شرعی و اصول آن مجتهد باشد .
ل - سابقه سوئی که موجب بدنامی او در جامعه باشد، نداشته باشد .
م - به امراضی که مردم از آن نفرت دارند، مثل برص و جذام مبتلا نباشد .
ن - بنا بر قول اکثر فقها، از دیگر مجتهدان زمان خود اعلم باشد؛ یعنی در استنباط احکام از منابع آن نسبت به دیگران واردتر و به قواعد آشناتر بوده و بهتر استنباط کند و به موارد اختلاف و اتفاق و اقوال علمای پیشین و قدما آگاهی داشته باشد .
س - زنده بودن مجتهدی که مرجع می شود در تقلید ابتدایی .
2 - «احتیاط» یعنی عمل نمودن به وظیفه، طوری که یقین به «فراغ ذمه» حاصل گردد، مثل اتیان و آوردن عملی که عده ای از فقها آن را واجب و عده ای جایز می دانند و ترک عملی که عده ای از فقها آن را حرام و عده ای جایز می دانند.
به تعبیر دیگر «احتیاط»، یعنی آوردن عملی که احتمال می رود واجب باشد، اما حرام نبودن آن قطعی است و ترک عملی که احتمال می رود حرام باشد، اما واجب نبودن آن قطعی است .
گاهی هم احتیاط به معنای جمع بین دو چیز است که مستلزم تکرار عمل نیز می شود، مثل کسی که نمی داند وظیفه او نماز شکسته است یا تمام و می خواهد احتیاط کند، پس یک بار نمازش را شکسته به جا می آورد و بار دیگر هم تمام، یا مثل کسی که می داند در ظهر روز جمعه، یک نماز باید بخواند اما نمی داند که آن نماز، نماز ظهر است یا نماز جمعه، پس هر دو نماز را به جا می آورد.
باید دانست که عمل به احتیاط جایز است هر چند عامل به آن مجتهد هم باشد، منتها کسی که احتیاط می کند، باید به کیفیت و چگونگی احتیاط یا از راه اجتهاد و یا از راه تقلید، عارف و آگاه باشد.
همچنین مشهور بین فقهای امامیه، جواز عمل به احتیاط است، حتی اگر مستلزم تکرار هم باشد و امکان اجتهاد یا تقلید هم برای محتاط وجود داشته باشد.
3 - «تقلید» به این معنا که انسان مسلمان اعمالش را با استناد به فتاوی مجتهدی که واجد شرایط فتوا دادن است، و برای مرجعیت او مانعی وجود ندارد، انجام دهد، و به صرف شنیدن حکمی از کسی یا خواندن آن در کتابی یا یادگرفتن آن از پدر و مادر، بدون استناد به فتوای «فقیه جامع شرایط» اکتفا نکند.
به خاطر همین مطلب است که عموم فقهای امامیه فتوا داده اند که عمل عامی بدون احتیاط یا تقلید باطل است؛ به این معنا که در مقام امتثال نمی تواند به عملی که بدون احتیاط یا تقلید، انجام داده است، اکتفا کند؛ زیرا هر فرد عاقل خودش را مکلف می داند که اعمال و وظایفی را که به عنوان تکلیف بر عهده او گذاشته شده است، درست و صحیح انجام بدهد تا یقین به فراغ ذمه برایش حاصل شود، و از عقابی که احتمال آن می رود مأمون گردد. این یقین وامن از عقاب برای عامی، جز از طریق احتیاط یا تقلید، از راه دیگری حاصل نخواهد شد.
اما اگر عامی عملی را بدون احتیاط یا تقلید انجام داد و بعد صحت آن عمل برای او آشکار گردید، در این صورت حکم به بطلان آن عمل درست نخواهد بود. چون خیلی از عوام الناس بلکه اکثریت قریب به اتفاق مردم، عارف به کیفیت احتیاط نبوده و تشخیص موارد آن برای آنان ممکن نیست، پس تنها راهی که می تواند برای عامی موجب حصول فراغ ذمه گردد، راه تقلید است.
شیعه و مدارک احکام
«مدارک احکام» نزد شیعیان عبارت است از : کتاب، سنت، دلیل عقل و اجماع و اگر در بعضی از کتب فقهی امامیّه، «استصحاب یا برائت اصلیه» و غیر آن بر مدارک چهارگانه فوق اضافه شده است، به عنوان مصادیق دلیل عقل یا موارد مستفاد از سنت است، نه اینکه خود مدرک مستقلی در قبال چهار مدرک فوق باشد.
اما دلیل بودن قرآن کریم واضح تر از آن است که در باره آن بحث شود؛ زیرا قرآن کریم، کتابی است که نزول آن از جانب خداوند مسلّم است، و قبلاً گذشت که شیعیان معتقدند که قرآن موجود در زمان ما، همان قرآن منزل بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است، بدون آنکه چیزی به آن افزوده یا از آن کم شده باشد و یکی از دو ثقل و امانت بزرگی است که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به یادگار مانده است. قرآن کریم نه تنها مرجع فقیه، بلکه مرجع ادیب، واعظ، خطیب، فیلسوف، متکلم، طبیب، اقتصاددان، مورّخ و ... می باشد، چرا که « ... لَا رَطْبٍ وَلَایَابِسٍ إِلَّا فِی کِتَبٍ مُّبِینٍ »(607)؛ «هیچ تر و خشکی نیست، مگر اینکه در کتابی آشکار [ قرآن کریم ] ثبت است» .
بنابراین، اگر گاهی اختلافی بین فقها در رابطه با بعضی از آیات قرآن کریم مشاهده می شود، اختلاف دربرداشت است؛ چون دلالت قرآن کریم در اکثر آیاتی که در رابطه با احکام دینی، نازل شده است، مبتنی بر ظهور بوده و ظهور، امری ظنّی است. ممکن است آیه ای نزد بعضی ظاهر در معنایی باشد و نزد بعضی دیگر، ظاهر در معنای دیگر، و لذا گفته شده که «قرآن قطعی السند وظنی الدلالة می باشد».
واما دلیل بودن سنّت، پس قبلاً گفته شد که سنت به اصطلاح شیعیان عبارت است از: قول، فعل و تقریر معصوم علیه السلام و معصومین هم در امت اسلامی چهارده نفرند؛ یعنی وجود مقدس رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم و حضرت زهرا علیها السلام و دوازده امام علیهم السلام.
اما این به آن معنا نیست که همه معصومین مشرع باشند و هر کدام برای خودشان سنت مستقل داشته باشند، بلکه قول، فعل و تقریر آنان، همان قول و فعل و تقریر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به حساب می آید.
شیعیان احکام را از ائمه علیهم السلام به عنوان اینکه آنان مجتهدند یا قول، فعل و تقریرشان حاکی از قول، فعل و تقریر پیامبر است، اخذ نمی کنند، بلکه قول، فعل و تقریر آن بزرگواران را عین سنت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دانسته، عمل بر طبق آن را لازم می دانند؛ چون معتقدند که آن بزرگواران به صورت الهام یا لااقل به صورت فراگیری از معصوم قبلی تمام احکام را فراگرفته و برای مردم ابلاغ فرموده اند. بنابراین روایات دیگر مسلمین، چه صحابی و چه غیر صحابی، سنت به حساب نمی آید، بلکه حاکی از سنت است و حاکی گاهی مطابقت با محکی عنه دارد، گاهی هم یا هیچ مطابقت نداشته یا مقداری با آن اختلاف دارد.
قول، فعل و تقریر غیر معصوم اگر جنبه حکایت از سنّت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را نداشته باشد، یا حاکی با محکی عنه مطابقت نکند، متابعت از آن واجب نبوده، بلکه حرام هم هست. چون ما موظفیم به آنچه خداوند امر می کند، عمل کنیم و خداوند امر نموده است که سنت رسول او را به عنوان دستور دینی اخذ نموده و به آن عمل کنیم که دلیل بودن سنّت نیز با همین بیان روشن می شود. اما سلیقه شخصی افراد، حتی برای خودشان نیز وجوب اتباع ندارد تا چه برسد به دیگر مسلمانان.
از نظر شیعیان، سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و دیگر معصومین علیهم السلام عِدْل قرآن کریم می باشد؛ زیرا قرآن کریم در باره پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: « وَمَا یَنطِقُ عَنِ ا لْهَوَی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی »(608)؛ «و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی گوید، آنچه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده است، نیست»؛ و منطق و سخن او ناشی از سلیقه و خواست خودش نیست و چون چنین است، پس متابعت از سنت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم واجب است .
طبق نصوصی هم که در بحث «تشیّع چیست» گذشت، و در همین بخش در بعضی از فصول، از کتب اهل سنّت نقل نمودیم، مثل خبر ثقلین و غیر آن، اهل بیت علیهم السلام هم عِدْل قرآن کریم محسوب می شوند و گفتار و کردار و تقاریر آن بزرگواران، چون قرآن کریم واجب الاتباع می باشد.
ضمناً باید دانست، افعالی که از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم صادر شده است، اگر خالی از قرینه بر وجوب یا استحباب باشد، دلالت بر مباح بودن آن فعل داشته و می رساند که مکروه یا حرام نیست والاّ پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مرتکب آن نمی شد.
همچنین، امضای آن حضرت نیز در صورت تجرد از قراین دال بر جواز خواهد بود، نه حکمی دیگر؛ چون اگر کسی در محضر آن حضرت، کاری انجام داده یا حرفی زده است و آن عمل یا گفتار مخالف شریعت بوده، بر آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم واجب بوده که او را ارشاد نموده و واقع را بیان می کرد و چون سکوت فرموده است، این سکوت امضا حساب شده و حداقل دلالت بر اباحه دارد.
عین همین بحث، در رابطه با افعال و تقاریر دیگر معصومین علیهم السلام نیز وجود داشته و نتیجه همان است که گفته شد؛ چون آن بزرگواران به تمام معنا تابع قوانین اسلام بوده و مبلغ احکام صادره از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بودند و مطابق ظن، گمان و رأی خودشان حکمی صادر نکرده اند تا بحث شود که آیا وجوب متابعت دارد یا خیر؟