فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

اهل سنّت و مسأله پیروی از سنّت پیامبر (ص)

پس از بیان مطالب فوق می پردازیم به ذکر مواردی از سنّت که توسط برادران اهل سنت ترک شده و به آن عمل نمی کنند، با این توضیح که این چند مورد از باب نمونه است، طالبین تفصیل با تحقیق و تتبع خواهند فهمید که پیروان کدام مذهب بیشتر «پیرو سنت» هستند.
1 - شیعیان وقتی اسم پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را بر زبان می آورند یا می شنوند می گویند: «صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم»، و موقعی که بخواهند بر آن حضرت درود و صلوات بفرستند، می گویند: «اللهم صّل علی محمَّد و آل محمَّد»، در حالی که برادران اهل سنت، کلمه «آل» راحذف نموده وفقط بگفتن «صلی اللَّه علیه وسلّم»، اکتفا می نمایند و اگر احیاناً در موردی «آل» را ذکر نمودند، اصحاب را نیز اضافه نموده و می گویند: «صلی اللَّه علیه و آله و اصحابه وسلم»، و این در حالی است که وقتی به مجامیع حدیثی اهل سنت مراجعه کنیم، می بینیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از فرستادن صلوات بدون ذکر «آل» منع نموده و اصحاب را هم اضافه نکرده است.
مثلاً: ابن حجر در الصواعق المحرقه و حافظ سلیمان حنفی قندوزی در ینابیع المودة از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که فرمود: «لا تصلّوا علیّ الصلاة البتراء، قالوا و ما الصلاة البتراء یا رسول اللَّه؟! قال: تقولون: اللهم صلّ علی محمد و تسکتون، بل قولوا: اللهم صلّ علی محمد و علی آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم(519)؛ برای من صلوات بترا نفرستید، گفتند: ای رسول خدا صلوات بترا چیست؟ فرمود: اینکه بگویید: «اللهم صلّ علی محمد» و ساکت شوید، بلکه بگویید «اللهم صلّ علی محمد و علی آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم».
در کیفیت فرستادن صلوات بر محمدصلی الله علیه وآله وسلم و آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم روایات کثیره ای را علمای اهل تسنن، در صحاح و مسانید خود آورده اند.
سیوطی در تفسیر الدر المنثور در ذیل آیه مبارکه « إِنَّ اللَّهَ وَمَلَبِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِ ّ ... »(520)، روایات متعددی را ذکر نموده و فخر رازی نیز در ذیل آیه فوق در تفسیر کبیر(521) به بعضی از آن روایات تصریح نموده است.(522)
ابن حجر می گوید: از آیات وارده در رابطه با اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آیه مبارکه « إِنَّ اللَّهَ وَمَلَبِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِ ّ یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَیْهِ وَسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا »(523) می باشد که به سند صحیح از کعب بن عجره نقل شده، وقتی این آیه نازل شد، خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم عرض کردیم: ای رسول خدا! ما می دانیم چگونه به شما سلام کنیم، اما نمی دانیم چگونه برای شما صلوات بفرستیم.
حضرت صلی الله علیه وآله وسلم فرمود، بگویید: «اللهم صلّ علی محمَّد و علی آل محمَّد».
ابن حجر بعد از نقل حدیث می گوید: سؤال اصحاب از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بعد از نزول آیه و جواب آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم که بگویید «اللهم صلّ علی محمَّد و علی آل محمَّد»، دلیل ظاهر و روشنی است بر اینکه امر به صلوات در این آیه برای اهل بیت است، والّا معنا نداشت از کیفیت صلوات بر آن حضرت سؤال شود، و چون اصحاب، کیفیت صلوات را پرسیدند، فرمود بگویید: «اللهم صلّ علی محمَّد و علی آل محمَّد». پس معلوم می شود که صلوات بر آن حضرت «مأمور به» است و آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم اهل بیت خود را قائم مقام نفس خود قرار داده است؛ زیرا هدف از صلوات بر آن حضرت، زیادی تعظیم و تکریم، نسبت به آن بزرگوار است و از مصادیق تکریم و تعظیم ایشان تعظیم اهل بیت می باشد و روی همین جهت است که وقتی اهل بیت زیر «کسا» قرار می گیرند، آن حضرت به خداوند عرض می کند: پروردگارا! اینها از من و من از ایشانم، پس صلوات و رحمت و غفران و رضوان خودت را بر من و ایشان نازل گردان و مقتضای استجابت این دعا، فرستادن صلوات خداوند بر اهل بیت می باشد. و در این موقع است که آن حضرت از مسلمانان می خواهد که بر «آل» او نیز صلوات بفرستند.(524)
حافظ سلیمان قندوزی حنفی در آخر مقدمه ینابیع می گوید: «از دلایل و روایاتی که ذکر شد، ثابت می شود که آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم خودش را جزء آل قرار داده است، پس کسی که صلوات بر آل بفرستد یا به آل سلام کند، مثل آن است که صلوات و سلام برای خود آن حضرت نثار نموده باشد؛ زیرا او از اهل بیت و اهل بیت از او بوده و هیچ وقت جدای از هم نیستند و اگر کسی بر آن حضرت درود و صلوات بفرستد و سلام کند و آل را نیز ضمیمه نماید، پس صلوات و سلام او از هر جهت کامل خواهد بود».(525)
تا اینجا از لابلای روایات و کلام ابن حجر و حافظ سلیمان استفاده شد که صلوات بر پیامبر و سلام به آن بزرگوار، بدون ذکر «آل» ناقص و «ابتر» است.
اما متأسفانه با این همه تأکیدهای فراوان، پیروان ابو حنیفه و مالک به متابعت از امامان شان صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را بدون ذکر «آل» در نماز، سنت می دانند و پیروان شافعی و احمد بن حنبل ذکر «آل» را سنت دانسته و واجب نمی دانند.(526)
در حالی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «بر من صلوات بترا، یعنی بدون ذکر آل نفرستید». ظاهر نهی هم حرمت را می رساند و مسلماً وقتی ذکر «آل» موقع فرستادن صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حال نماز، از نظر ائمه اربعه واجب نباشد، در غیر حال نماز به طریق اولی واجب نخواهد شد. این مورد یکی از موارد بسیاری است که اهل سنت، عمل به سنت نمی کنند.
2 - شیعیان به متابعت از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و اهل بیت علیهم السلام «نوافل» شبهای ماه مبارک رمضان را چون دیگر نوافل، فرادا اقامه نموده و جماعت را مانع صحّت عمل و بر خلاف سنت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می دانند، همچنانکه در زمان خود آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم و دوران خلافت خلیفه اول و اوایل خلافت خلیفه دوم، این نمازها فرادا اقامه می شد. اما برادران اهل سنت، این نمازها را به جماعت اقامه نموده و مدرک این عمل را دستور خلیفه دوم می دانند؛ زیرا او از مردم چنین خواست و بعد هم به عنوان یک روش غیر قابل انکار، بین پیروان مکتب تسنن باقی ماند.
بخاری در صحیح (کتاب صلاة تراویح، باب فضل من قام رمضان) از ابو هریره روایت می کند که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «کسی که ماه مبارک رمضان را با نماز سپری کند، در حالی که ایمان به خداوند داشته باشد و طلب مغفرت کند، گناهان او بخشیده خواهد شد».
بعد بخاری از ابن شهاب نقل می کند که: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از دنیا رحلت فرمود و امر به همین منوال بود و در زمان خلافت خلیفه اول، ابوبکر بن ابی قحافه و ابتدای خلافت خلیفه دوم، عمر بن خطاب نیز امر به همین منوال ادامه پیدا کرد؛ یعنی مردم خودشان نمازها را بدون جماعت اقامه می کردند.
باز به سندش از عبدالرحمان بن عبدالقاری روایت می کند که گفت: در شبی از شبهای ماه مبارک رمضان، با عمر بن خطاب به سوی مسجد رفتیم، دیدیم که مردم متفرق هستند و هر کسی برای خودش نماز می خواند.
عمر گفت: من نظرم این است که اگر این مردم، همه با هم و به قرائت قاری واحد نماز بخوانند، امثل و نیکوتر خواهد بود. بعد تصمیم گرفت و مردم را دستور داد که به امامت ابی بن کعب، نماز را بر پا دارند.
شبی دیگر از شبهای ماه مبارک، باز با او روانه مسجد شدیم، دیدیم که مردم نماز را با قاری واحد می خوانند؛ یعنی به یک نفر اقتدا نموده و نماز را به جماعت می خوانند، عمر وقتی این منظره را دید گفت: این بهترین بدعت است.
در کتب دیگری چون: استیعاب در ترجمه عمر، روضة الناظر در ذکر وفات عمر، تاریخ الخلفاء سیوطی در اولیات عمر و طبقات ابن سعد، در ذیل ترجمه عمر، نیز این نوآوری به خلیفه دوّم نسبت داده شده است.
علاّمه قسطلانی در کتاب ارشاد الساری فی شرح البخاری (ج 5، ص 2) در ذیل قول عمر «نعمت البدعة هذه» می گوید: عمر جماعت خواندن نوافل شبهای رمضان را بدعت نامید؛ زیرا که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن را سنّت قرار نداده بود و در زمان خلافت ابوبکر صدیق هم نبود و وقت خاص و عدد معین هم نداشت، بلکه مردم آزاد بودند که نوافل را به هر مقداری که می خواستند، در اول شب یا آخر شب یا تمام شب، به جا بیاورند.
اگر به کلمه «بدعت» دقت شود، فهمیده می شود که این کار در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بعداً پیدا شده است و چون طبق نصوص قرآن کریم مسلمانان مأمورند دین را فقط از خدا و رسول اخذ نمایند، هر نوع بدعت و حکم جدیدی از ناحیه هر کسی که باشد، فاقد ارزش بوده و به عنوان حکم شرعی تلقی نخواهد شد.
3 - شیعیان، اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را «عِدْل قرآن» دانسته و در تمام زمانها و مکانها مراجعه به آنان را چون مراجعه به قرآن کریم، در رابطه با فهم مسائل و احکام دین واجب می دانند؛ زیرا مستفاد از حدیث شریف «ثقلین» که طبق نقل حفاظ اهل سنت، از احادیث متواتره می باشد و لفظ «عترت» نیز شامل علی فاطمه حسن و حسین علیهم السلام می شود که بحث آن مفصلاً در بخش «تشیع چیست» گذشت، این است که بر عموم مسلمانان واجب است به قرآن و عترت مراجعه نموده و فقط این دو را «مرجع» احکام الهی بدانند.
همچنین احادیث دیگری که در رابطه با اهل بیت علیهم السلام و شخص علی علیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صادر شده است نیز ما را موظف می کند که بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فقط اهل بیت علیهم السلام را به عنوان مقتدا و «پیشوا» بشناسیم و از طریق آنان احکام موجود در قرآن و سنت را به دست بیاوریم و این خود یکی از سنتهای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می باشد که تا به امروز مورد عمل شیعیان قرار گرفته است.
اما برادران اهل سنت ما، نه تنها به اهل بیت علیهم السلام در فراگیری احکام خداوند و درک معانی و بطون قرآن کریم مراجعه نمی کنند، بلکه غیر اهل بیت علیهم السلام را بر اهل بیت ترجیح نیز می دهند.
مثلاً: حنفی ها فتوای ابوحنیفه را بیشتر قبول دارند تا آنچه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده است، یا شافعی ها نظر شافعی را بر نظر امام حسن و امام حسین علیهما السلام و مالکی ها و حنبلی ها، امامان خودشان را بر ائمه اهل بیت ترجیح می دهند؛ به طور کلّی مطلق اهل تسنن، نظرات و روایات ام المؤمنین «عایشه» را نسبت به نظرات و روایات «حضرت زهرا علیها السلام» ترجیح داده و زودتر می پذیرند، در حالی که طبق نقل حاکم(527)، ابن عبدالبر(528)، حافظ ابونعیم(529) از ام المؤمنین عایشه، بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم راستگوتر از فاطمه زهرا علیها السلام دیده نشده است.

شیعه و صحابه

یکی از ایرادهای اهل سنت علیه شیعیان، نظر شیعیان در باره «صحابه» می باشد که درست در نقطه مقابل نظر اکثریت اهل تسنن قرار دارد.
اهل سنّت معتقدند که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم همه عادل بوده اند و به هر کدام آنها که اقتدا شود، صحیح است، حدیثی را نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در این رابطه نقل می کنند که: «اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم، اهتدیتم؛(530) اصحاب من همانند ستارگان در شب تاریک و ظلمانی هستند که به هر کدام آنها اقتدا کنید، هدایت می شوید».
بر همین اساس حکم نموده اند که همه صحابه عدول و ثقات بوده، جرح و تکذیب آنان به هیچ عنوان جایز نخواهد بود.
ابن عبدالبر می گوید: «عدالت همه صحابه ثابت است».(531)
ابن اثیر می گوید: «اصحاب در تمام مسائل و احکام با دیگر روات شریک هستند، مگر در جرح و تعدیل؛ زیرا همه آنان افراد عادلی هستند و جرح نسبت به آنان راه ندارد».(532)
ابن حجر می گوید: «اهل سنت اتفاق دارند بر اینکه تمام صحابه عادل بوده اند و مخالفتی بین آنها وجود ندارد، جز عده قلیلی از بدعتگذاران».(533)
خطیب بغدادی می گوید: «عدالت صحابه ثابت و معلوم است».(534)
ابن حزم می گوید: «همه صحابه قطعاً اهل بهشت هستند».(535)
این رأی و نظر اکثریت اهل سنت است، ولی در مقابل، عده ای هم هستند که این چنین حکم ننموده، بلکه گفته اند صحابه به هیچ عنوان معصوم نبوده و در میان آنها افراد فاسق و عادل وجود داشته است.
از کسانی که به این نظریه معتقدند می توان سعد تفتازانی، مارزی، ابن عماد حنبلی، شوکانی، شیخ محمود ابو ریّه، شیخ محمد عبده، سید محمد بن عقیل علوی، سید محمد رشید رضا، شیخ مقبلی، شیخ مصطفی رافعی و غیر آنان را نام برد.
اما شیعیان، نفس «مصاحبت» با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را موجب عصمت از گناه و خطا نمی دانند؛ زیرا صحبت با آن بزرگوار، گر چه امری است با ارزش و دارای شرافت، اما هیچ وقت موجب نمی شود، فسق به عدل و نفاق به ایمان مبدل شود و این مطلب غیر قابل انکار است؛ زیرا در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و در طول 23 سال نبوت آن حضرت، عده کثیری از مردم شهرهای مکه و مدینه و اطراف آن و حتّی از شهرهای دورتر، به شرف مصاحبت با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نائل آمدند.
البتّه طبق اصطلاح اهل تسنن، «صحابی» به کسی اطلاق می شود که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دیده و با آن حضرت سخن گفته باشد، حتی اگر این مصاحبت بیش از یک ساعت به طول نیانجامیده باشد، با این فرض و تعریف از صحابی امکان ندارد به عدالت تمام کسانی که خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب شدند و با آن حضرت صحبت کردند، حکم کرد .
تنها در واقعه «غدیر خم» گفته شده نزدیک به 120 هزار نفر با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از مکه برگشته بودند و همه آنها پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دیده و پای صحبت آن حضرت نشسته بودند. طبق تعریف و اصطلاح اهل سنت آنها صحابی بودند، آیا می تواند کسی به ضرس قاطع حکم کند که همه آن 120 هزار نفر موثق و عادل بودند و جرح و تعدیل نسبت به آنان راه ندارد؟
روی همین لحاظ شیعیان بالاتفاق قائلند که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نیز مثل سایر مسلمین هستند و بین آنها افراد فاسق و عادل، مؤمن و منافق وجود دارد.
قرآن کریم در موارد زیادی به وجود منافقین در میان اصحاب آن حضرت تصریح می نماید. برای توضیح، کلامی را از «آقای محمود ابو ریّه» نقل می کنیم.
این عالم مصری تحت عنوان «منافقان از صحابه» می نویسد: بغوی و غیر او از ابن عباس روایت کرده اند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم منافقان را قبل از نزول سوره برائت، به بعضی از صفات و گفتار و کردار آنان که در بعضی از سوره ها، مثل سوره های منافقین، احزاب، نساء، انفال، قتال (محمدصلی الله علیه وآله وسلم)، مجادله و حشر ذکر شده، می شناخت، اما وقتی سوره برائت نازل شد، منافقین رسوا شده و جمیع انواع نفاق آنان اعمّ از امور ظاهری و باطنی شان آشکار شد. به همین جهت این سوره، «فاضحه، مبعثره، مشرده، مخزیه، مثیره، حافره، منکله، مدمدمه و سوره عذاب» نامیده شده است.
ایشان بعد از بیان مطالب فوق، اموری راکه فقط در غزوه تبوک از منافقین صحابه سر زده است و در سوره توبه(536) خداوند آن اعمال را ذکر نموده (از جزء دهم تفسیر قرآن کریم، تألیف محمد عبده و محمد رشید رضا)، نقل می نماید و ما نیز خلاصه ترجمه آن را به فارسی (با ذکر شماره صفحات جلد دهم تفسیر مذکور) برای شما می نگاریم:
1 - اجازه خواستن آنان از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم برای نرفتن به جنگ در حالی که مؤمن هرگز چنین درخواستی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نمی کند؛ زیرا مؤمن تسلیم امر خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می باشد و کسی اجازه ترک جهاد می خواهد که ایمان به خدا و آخرت نداشته باشد.(537)
2 - اگر قصد خروج با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و مؤمنان را داشتند، از قبل آماده می شدند.(538)
3 - خداوند مکروه می داشت خروج آنان را، پس کسل و بی میل شان ساخت.(539)
4 - آنان اگر با مؤمنان می رفتند، جز فساد و شر و ایجاد فتنه، اثر دیگری نداشتند.(540)
5 - آنها قبل از جنگ تبوک در غزوه احد نیز ایجاد فتنه کردند؛ زیرا موجب نفاق و کسالت و بی میلی در مسلمانان شدند.(541)
6 - آنها مصالح را مفاسد، و مفاسد را مصالح معرفی می کردند تا موجب شکست اسلام و مسلمانان شوند، اما خدای متعال حق را یاری نمود و غالب ساخت و آنان از این پیشامد ناراحت بودند.(542)
7 - کسانی در میان صحابه بودند که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اذن ماندن در مدینه و نرفتن به جنگ رومیان را می خواستند و عذر و بهانه آنها این بود که ما می ترسیم، شیفته جمال زنان رومی شده و گرفتار معصیت شویم.(543)
8 - هر وقت خوبی برای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می رسید، ناراحت می شدند و بر عکس، وقتی مصیبت و ناراحتی بر آن حضرت روی می آورد، آنان احساس سرور نموده و آن را اظهار می کردند، و رأی و نظرشان تخلّف از دستورات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود.(544)
9 - مؤمنان منتظر بودند که عذاب خداوند منافقان را فرا بگیرد، مستقیماً یا به توسط مؤمنان.(545)
10 - صدقات آنان به جهت فسق ظاهری و کفر باطنی و نماز خواندنشان در حالی که کاهل بودند و انفاق آنها از روی کراهت و بی میلی مورد قبولی خداوند واقع نمی شد.(546)
11 - معذب شدن آنان با مال و اولادشان در دنیا و مردنشان بر کفر.(547)
12 - وقتی با مؤمنان بودند، قسم می خوردند که ما با شما هستیم، و لکن قصد آنان فقط ایجاد تفرقه و نفاق بود.(548)
13 - عیب گرفتن شان بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در اعطای صدقات، پس اگر چیزی به آنان می رسید، راضی بودند و اگر چیزی به آنان داده نمی شد، خشمگین می گردیدند.(549)
14 - آزار رساندنشان به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم؛ زیرا آن حضرت را گوش نامیدند.(550)
15 - قسم خوردنشان به اینکه مؤمنان را راضی خواهند ساخت تا دیگر دنبال جلب رضای خدا و رسولش نباشند.(551)
16 - بر حذر داشتن آنان از اینکه سوره ای در قرآن نازل شود و تمام مقاصد و نیات شوم آنان را بر ملا سازد.(552)
17 - عذر آوردنشان از مورد استهزا قرار دادن مؤمنان به اینکه قصدمان شوخی و مزاح بود، در حالی که این نوع شوخیها عین کفر است و وعده دادن قرآن تعذیب طایفه ای از ایشان را به جهت اصرار بر نفاق و احتمال عفو عده ای دیگر از ایشان را.(553)
18 - خداوند در این سوره (توبه) حال منافقان را بیان نموده و صفات عموم آنها را از مرد و زن، ذکر می نماید و اینکه آنان با کفار معذب به عذاب جهنم بوده و مورد لعن و نفرین خداوند هستند.(554)
19 - تشبیه آنان به منافقان امتهای سابق و اینکه از این عمل سودی نخواهند برد؛ همچنانکه منافقان امتهای گذشته سودی نکردند، و از بین رفتن اعمال نیک آنان در دنیا و آخرت و خسرانهایی که در انتظار آنان است(555)، و یاد آوری برای آنان از اخبار اقوام انبیای پیشین.(556)
20 - به درستی که منافقان همان فاسقان هستند.(557)
21 - مساوی دانستن آنان با کفار در وجوب جهاد علیه ایشان و سخت گرفتن بر آنان در معاملات و توعید به عذاب دردناک الهی.(558)
22 - قسم خوردن شان بر انکار کلمات کفر آمیزی که بر زبان آورده بودند و ثابت کردن خداوند آنچه آنان از خود نفی می نمودند، و اینکه منافقان چیزی را قصد کرده بودند که به آن نرسیدند.(559)
23 - کسانی از آنان بودند که در موقع تنگدستی با خدا عهد بستند که اگر چیزی به ایشان داده شود، صدقه بدهند، ولی بعد از آنکه از نعمت های خداوند برخوردار شدند، بخل ورزیده و به عهد خود وفا نکردند، پس خداوند، عاقبتِ حال آنها را نفاق قرار داد، در حالی که آنان جاهل بودند از اینکه خداوند ظاهر و باطن ایشان را می داند.(560)
24 - عیب گرفتن و مسخره نمودن آنان مؤمنین را به خاطر صدقاتی که می دادند.(561)
25 - محروم شدنشان از ثمرات استغفار رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به جهت کفر آنان، آن هم در حدی که امیدی به هدایت و نجات ایشان از گمراهی نبود.(562)
26 - خوشحال بودنشان، به خاطر ماندن در مدینه و نرفتن با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و اطاعت و پیروی نکردن از دستور ایشان و عدم شرکت در جنگ به بهانه گرمی هوا و باقی ماندن در منزلهای خود، و یادآوری قرآن کریم برای آنان گرمای جهنم را.(563)
27 - اینکه سزاوار برای منافقان آن است که محزون باشند، کم بخندند و زیاد گریه کنند.(564)
28 - نهی خداوند پیامبرش را از خواندن نماز بر مردگان آنها، به جهت کفرشان تا دم مرگ.(565)
29 - اذن خواستن پولدارهای آنان به نرفتن به جهاد، هر موقعی که سوره ای نازل شده و مردم را به استقامت و جهاد دعوت می کرد.(566)
30 - بیان حال اعراب و اجازه خواستن بعضی از آنان در نرفتن به جهاد و سرباز زدن دروغگویان آنان از جنگ، بدون اینکه عذری داشته باشند و توعید خداوند آنان را به عذاب دردناک به خاطر کفرشان.(567)
بعد شیخ ابو ریّه می گوید: «ما به همین مقدار در رابطه با صفات منافقان در غزوه تبوک که در سوره توبه آمده است، اکتفا می کنیم. کسانی که می خواهند بیشتر از این بدانند، پس به سوره های منافقون، احزاب، نساء، انفال، قتال (محمّدصلی الله علیه وآله وسلم)، مجادله و حشر مراجعه نمایند».(568)
علاوه بر آیاتی که در قرآن کریم موجود است، روایاتی نیز از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در کتب معتبره اهل سنت نقل شده که بر عدم اخلاص، نفاق و فسق بعضی از صحابه دلالت می کند.
بخاری در صحیح (کتاب بدء الخلق، باب قول خداوند که: « ...وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَا هِیمَ خَلِیلًا »؛(569) «و خدا ابراهیم را به دوستی خود، انتخاب کرد»، به سندش از ابن عباس) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که حضرت فرمود: «انکم محشورون حفاتاً عراتاً عزلاً، ثم قراء « ... کَمَا بَدَأْنَآ أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ وَعْدًا عَلَیْنَآ إِنَّا کُنَّا فَعِلِینَ »(570) و اول من یکسی یوم القیامة ابراهیم وان اُناسا من اصحابی یوخذ بهم ذات الشمال، فاقول: اصحابی، اصحابی فیقال: انهم لم یزالوا مرتدین علی اعقابهم منذ فارفتهم، فاقول کما قال العبد الصالح « ... و کنت علیهم شهیداً مادمت فیهم فلما توفیتنی، کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شی ء شهید، ان تعذبهم فانهم عبادک وان تغفر لهم، فانک انت العزیزالحکیم (571)»(572)؛ شما در روز قیامت محشور می شوید در حالی که برهنه بوده و هیچ چیز با خود ندارید. بعد این آیه مبارکه را تلاوت فرمود: «چنانکه آغاز کردیم آفرینش را بار دوم، باز بیافرینیم؛ وعده ای که لازم است بر ما و به تحقیق ما می توانیم هر کاری را انجام بدهیم.» و اول شخصی که روز قیامت پوشانیده می شود، ابراهیم خلیل علیه السلام می باشد. و در آن روز کسانی از اصحاب من هستند که به سوی جهنم برده می شوند، پس من می گویم خدایا! اینها اصحاب من هستند، اینها اصحاب من هستند در جواب من گفته می شود اینها بعد از آنکه از تو جدا شدند، به سوی اعقاب و اسلاف خود برگشتند و مرتد شدند، پس من در آن حالت می گویم همان چیزی را که بنده صالح، خدا عیسی بن مریم گفت و این آیه از قرآن کریم را که نقل قول عیسی علیه السلام می باشد، تلاوت فرمود: من تا وقتی که در میان آنها بودم بر اعمال و کردار آنها نظارت نموده و هر کاری می کردند می دیدم و می دانستم، اما چون به دستور تو از میان آنان رفتم، پس تو خود، رقیب و ناظر بر اعمال آنان شدی و تو بر هر چیزی شاهدی، اگر آنان را عذاب کنی، بندگان تو هستند و حق چون و چرایی ندارند و اگر ببخشی، تو خداوند عزیز و حکیم هستی».
بخاری همچنین این حدیث را در کتاب بدءالخلق، در باب قول خداوند «واذکر فی الکتاب مریم(573) »(574) و در کتاب تفسیر در باب «و کنت علیهم شهیداً»(575) نقل می کند و در آنجا از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که حضرت فرمود: «فاقول یا ربّ اصحابی! فیقول: انک لاتدری، ما احدثوا بعدک؛ من وقتی بعضی از اصحابم را گرفتار می بینم، عرض می کنم پروردگار اینها اصحاب من هستند، خداوند می فرماید: تو نمی دانی اینها بعد از تو چه کردند».
بخاری این روایت را در کتاب تفسیر، باب کما بدأنا اول خلق نعیده، و در رقاق، باب کیفیت حشر و باب حوض و در کتاب فتن به عنوان حدیث دوم نیز نقل می نماید.
مسلم نیز روایت فوق الذکر را در کتاب الطهارة، در باب استحباب اطالة غرّه و تحجیل(576) در وضو و در کتاب فضایل صحابه در باب اثبات حوض پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به طرق متعدده و در کتاب جنت در باب فنای دنیا نقل نموده است.(577)
از بعضی از روایات استفاده می شود که حتی صحابه در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و در حضور آن حضرت نیز همدیگر را متهم به نفاق و امثال آن می نمودند و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم حکم به کفر هیچ کدام آنها ننموده و بین آنها اصلاح می کرد.
مثلاً: بخاری در صحیح (کتاب شهادات، تحت عنوان حدیث افک، باب تعدیل نساء) آورده است که اسید بن خضیر، سعد بن عباده را مخاطب قرار داده، گفت: تو منافقی هستی که از منافقین دفاع می کنی و بین آن دو تخاصم و نزاع واقع شد، پس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بین آنان صلح داد.
حدیث مذکور تحت عنوان حدیث افک در صحیح مسلم نیز آمده است.
اگر آیات و روایات فوق هم نبودند، باز ممکن نبود که ما قائل به عدالت و ایمان تمام صحابه شویم؛ زیرا وقتی به عقل خود مراجعه می کنیم، می بینیم هرگز قابل قبول نخواهد بود که ابوذر غفاری و معاویه هر دو عادل و مؤمن باشند؛ چون یکی از این دو نفر بر حق و دیگری نا حق بوده و در این شکی نیست، یا مثلاً: علی علیه السلام با طلحه و زبیر و معاویه همه دارای عدالت باشند و اقتدا به تمام آنها یکسان باشد، یا بسربن ارطات جانی و عمرو بن عاص و مروان حکم در عرض سلمان، ابوذر، مقداد و عمار قرار گرفته و احترام همه آنها یکسان واجب باشد و همه محکوم به عدالت باشند. یا در فتنه ای که علیه عثمان، خلیفه سوم اتفاق افتاد، دو طرف محکوم به عدالت باشند؛ چون اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در هر دو طرف قرار داشتند.
با بیان مطالب فوق به این نتیجه می رسیم که مصاحبت با پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم و نسبت قومیت و خویشاوندی داشتن با آن حضرت و امثال این قبیل عناوین، گرچه خود شرافتی به حساب می آیند، اما هیچ وقت موجب «عدالت» یا افضلیت کسی نخواهند شد. زیرا طبق نصوص قرآن کریم: ضابطه و اصل کلی برای اثبات افضلیت و عدالت غیر از عناوین فوق الذکر است.
به عنوان مثال قرآن کریم می فرماید: « ... إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَل-کُمْ ... »(578)؛ «گرامی ترین شما نزد خدا متقی ترین شماست». طبق این ضابطه کلی، اگر کسی سالها و بلکه قرنها بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به دنیا آمده باشد، ولی در اثر دیانت و ایمان و عمل صالح با تقواترین فرد گردد، بزرگترین و گرامیترین فرد نیز خواهد شد؛ و امّا اگر کسی با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده و یا نسبتی، سببی یا نسبی با آن حضرت داشته باشد، ولی تقوای لازم را نداشته باشد، هرگز گرامیترین فرد نخواهد شد.
قرآن کریم «ابولهب» را با اینکه عموی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می باشد، مورد نکوهش و سرزنش و توبیخ قرار داده، می فرماید: « تَبَّتْ یَدَآ أَبِی لَهَبٍ وتَبَّ »(579)؛ «بریده باد هر دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد)».
و در صورتی که همه از نظر تقوا و ایمان در یک سطح باشند، قرآن کریم مسأله «علم» را به عنوان ضابطه دوم معرفی نموده می فرماید: « ... هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ ... »(580)؛ «آیا آنانکه می دانند با آنانکه نمی دانند برابرند؟».
و با این استفهام انکاری، در واقع کسانی را که عالم و جاهل را در یک سطح می بینند مورد نکوهش قرار می دهد.
و در صورتی که افراد از لحاظ علم و تقوا در یک سطح باشد، آنگاه قرآن کریم مسأله «جهاد با کفار» را موجب برتری می داند و می فرماید: « ... فَضَّلَ اللَّهُ ا لُْمجَهِدِینَ عَلَی ا لْقَعِدِینَ أَجْرًا عَظِیمًا »(581)؛ «خداوند مجاهدین را بر قاعدین با پاداشی عظیم برتری داده (و به آنان اجر عظیم عطا خواهد کرد)».
و در مرحله چهارم اگر کسانی پیدا شوند که از نظر تقوا، علم و جهاد؛ با هم مساوی باشند، قرآن کریم تفوق و برتری را به «حسن سابقه» دانسته، می فرماید: « ....السَّبِقُونَ السَّبِقُونَ أُوْلَبِکَ ا لْمُقَرَّبُونَ »(582)؛ «آنانکه زودتر از دیگران (ایمان آورده و در کسب فضایل پیشی گرفته اند)، از مُقرّبان بوده و از (بقیه برترند)».
خلاصه قرآن می فرماید: « بَلَی مَن کَسَبَ سَیِّئَةً وَأَحَطَتْ بِهِ ی خَطِیَتُهُ فَأُوْلَبِکَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَلِدُونَ وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ أُوْلَبِکَ أَصْحَبُ ا لْجَنَّةِ هُمْ فیهَا خَلِدُونَ »؛(583) «آری، کسانی که مرتکب گناه شوند و گناهان آنان را احاطه نماید، پس اهل جهنم بوده و برای همیشه در آن باقی خواهند ماند و کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام بدهند، آنان اهل بهشت بوده و جایگاه شان برای همیشه بهشت خواهد بود».
به خاطر همین اصول مسلّمه بود که ما در بخشهای سابق، وقتی سخن از برتری اهل بیت علیهم السلام به میان آمد، صرف اهل بیت بودن آنان را ملاک برتری قرار ندادیم، بلکه تقوا، علم، عمل، شجاعت، سخاوت، سابقه، ایثار و دیگر ملکات فاضله انسانی را که در آن بزرگواران وجود داشت، موجب برتری و بزرگی آنان دانستیم.
به تعبیر ساده تر، شیعیان هیچ وقت علی بن ابی طالب علیه السلام را به خاطر اینکه داماد، پسرعمو و صحابی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است، امام اول و بالاتر از دیگران نمی دانند، بلکه آن حضرت رابه خاطر برتری و فضایل دیگری که دارد امام اول و جانشین بر حق و بلافصل پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می دانند، و از ادله ای که آن بزرگوار را امام اول معرفی می کند، تبعیت می کنند.
همچنین حضرت زهرا علیها السلام را به خاطر اینکه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است، متابعت نمی کنند، بلکه برای وجوب متابعت از آن حضرت دهها و بلکه صدها دلیل دارند.
به طور کلّی، شیعیان صحابی را به خاطر صحابی بودن عادل نمی دانند؛ زیرا هیچ شرافتی بدون «ایمان» و «عمل صالح» مفید فایده نخواهد بود و تنها ایمان و تقوا و عمل و جهاد و سابقه در اسلام و ... را موجب عدالت و فضیلت می دانند و این مطلبی است که عقلای عالم به آن اذعان داشته و منکر آن جز مکابران و مغالطه کاران کس دیگری نخواهد بود.
بنابراین، حدیث «اصحابی کالنجوم» را یا باید حمل کنیم بر کسانی که به شرف صحبت با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نایل آمده و متادب به آداب آن حضرت شدند، یا باید از درجه اعتبار ساقط کنیم؛ زیرا اگر مراد مطلق اصحاب باشند، در آن صورت با نصوص مسلّم قرآن کریم و روایاتی که در رابطه با نفاق و ارتداد بعضی از صحابه نقل شده است، سازگاری نخواهد داشت.
علاوه بر این، روایت فوق مورد قبول بزرگان و حفاظ برادران اهل سنت ما نیز نبوده و منکر صدور آن از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شده اند.
احمد بن حنبل حدیث فوق را صحیح نمی دانست و جماعتی از حفاظ اهل سنت، این مطلب را از او نقل کرده اند که می توان به ابن امیر الحاج در کتاب التقریر و التحبیر و ابن قدامه در کتاب المنتخب و صاحب التیسیر فی شرح التحریر اشاره کرد.
ابن عبدالبر در جامع بیان العلم(584) از «مزنی» نقل می کند که اگر این حدیث صحیح باشد، معنایش چنین خواهد بود ...
از این عبارت پیداست که مزنی در صحت حدیث تردید داشته است.
باز ابن عبدالبر در کتاب فوق الذکر(585) از «بزاز» نقل می کند که صدور این حدیث از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صحیح نیست، برای آنکه اولاً : در سلسله سند آن عبدالرحیم بن زید عمی وجود دارد که اهل علم، روایات او را مسکوت عنه گذاشته اند؛ ثانیاً: این روایت با روایتی که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده که بر شما باد رجوع به سنت من و سنت خلفای راشدین(586) معارضه دارد؛ ثالثاً: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اختلاف بعد از خودش را برای اصحاب مباح ننموده است. (رجوع شود به کتاب فوق الذکر و اعلام الموقعین(587) و البحر المحیط).(588)
حافظ ذهبی نیز در موارد مختلفه از کتاب میزان الاعتدال فی نقد الرجال، صحّت حدیث فوق را مورد اشکال قرار داده است، از جمله در ترجمه جعفربن عبدالواحد هاشمی قاضی، بعد از نقل کلمات علما در رابطه با او می گوید: از آفات این شخص، نقل حدیث اصحابی کالنجوم است و همچنین در ترجمه زید بن الحواری العمّی می گوید: این حدیث باطل است.(589)
البته کسان دیگری از بزرگان اهل سنت نیز صحت حدیث را مورد نقد قرار داده اند، مثل ابن مکتوم، ابن قیم جوزی، ابن جوزی، ابو حیان اندلسی، زین عراقی، ابن حجر عسقلانی و دیگران که طالبان حقیقت با مراجعه و دقت متوجه خواهند شد، حدیث فوق الذکر از احادیث «جعلی» بوده و به هیچ عنوان نمی شود به آن استناد نمود.

شیعه و رجعت

قبل از بیان معنای «رجعت» و استدلال شیعیان برای اثبات آن، لازم است کلام ابن اثیر را که بدون دقت و تفکّر، از روی بی اطلاعی گفته است از کتاب نهایه نقل نماییم تا اول مسأله از دیدگاه مخالفان روشن شود. بعد می پردازیم به آنچه لازم است.
ابن اثیر در ذیل ماده «رجع» می گوید: «رجعت مذهب قومی از اعراب در جاهلیت بود و مذهب طایفه ای از طوایف مسلمین از اهل بدعت و اهوا نیز هست که می گویند میّت بعد از مرگ به دنیا بر می گردد و به زندگی خود دوباره ادامه می دهد و از جمله اهل بدعت و اهوا طایفه ای از رافضیان می باشند که معتقدند، علی بن ابی طالب علیه السلام در ابرها پنهان است، پس خارج نمی شود با کسانی که بنا هست با آنان خارج شود، از فرزندان خود تا اینکه منادی از آسمان ندا می کند که خارج شو با فلانی».
بعد می گوید: «و برای این مذهب نادرست، شهادت می دهد این آیه از قرآن کریم که « حَتَّی إِذَا جَآءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِ ّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صَلِحًا فِیَما تَرَکْتُ ... »».(590)
«گناهکاران دست از گناه بر نمی دارند تا اینکه مرگ به سراغ یکی از آنها بیاید، آنگاه می گوید: پروردگارا! مرا به دنیا برگردان تا عمل صالحی که از من ترک شده است انجام بدهم».
بعد می گوید: «خداوند از این آیه کفار را اراده کرده است و ما او را سپاس می گوییم که ما را به سوی هدایت و ایمان راهنمایی نموده است».(591)
عین همین گفتار را ابن منظور (در لسان العرب) و زبیدی در (تاج العروس) در ذیل ماده «رجع» از ابن اثیر بدون کم و زیاد نقل کرده اند.
خوانندگان عزیز توجه دارند که چگونه ابن اثیر، شیعیان را اهل بدعت و اهوا می نامد و چگونه آنان را به کفار جاهلیت ربط می دهد و چگونه مطلبی را که هیچ شیعه ای بدان معتقد نیست (استتار علی علیه السلام در میان ابرها) به شیعیان نسبت می دهد، و بالأخره چگونه در آخر گفتارش با کنایه و تلویح، شیعیان را کافر خوانده و خود و همکیشانش را اهل هدایت و ایمان می داند! در حالی که اعتقاد به «رجعت» امری است که از قرآن کریم و روایات استفاده شده و به هیچ عنوان به معنای استتار علی علیه السلام در میان ابرها نیست.
باید دانست که رجعت از «رجع و رجوع» گرفته شده است و به معنای برگشتن به جای اول است، و به همین معنا حمل می شود آیه « ... إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَیْهِ رَا جِعُونَ »(592)؛ «ما از آن خداییم و دوباره به سوی او باز خواهیم گشت».
به عبارت واضح تر، «رجعت» در لغت مرادف است با کلمه «عودت»، ولی اصطلاحاً اطلاق می شود به عود حیات عده ای از اموات، بعد از قیام و نهضت حضرت مهدی امام زمان علیه السلام که مسلماً قبل از روز قیامت و بلکه از مقدمات آن خواهد بود.
از نظر شیعیان این مطلب مسلّم است که در زمان ظهور حضرت مهدی علیه السلام کثیری از دوستان و عاشقان آن حضرت و همچنین آبای گرامی اش که سالها منتظر ظهور آن حضرت بودند، دوباره زنده می شوند تا شاهد بر پایی حق و اقامه حکومت الهی توسط آن امام بزرگوار بوده و به ثواب نصرت و یاری آن حضرت نایل آیند.
همچنین عده ای از دشمنان اهل بیت و کسانی که در طول تاریخ، اهل بیت رسول خدا را مورد اذیت و آزار قرار دادند و ظالمانی که به مسلمانان ستم نمودند و بدون اینکه از آنان انتقام گرفته شده باشد به مرگ طبیعی از دنیا رفتند نیز زنده می شوند تا به علاوه عذاب قبر و عالم برزخ و عذاب ابدی جهنم، در همین دنیا نیز به سزای اعمال بدشان برسند.
ممکن است گفته شود که زنده شدن بعد از مردن ممکن نیست. در جواب گفته می شود که «رجعت» همانند «معاد» است و بعد از اثبات معاد و زنده شدن مردگان، در روز قیامت که همه پیروان ادیان الهی به آن معتقدند، دیگر مشکلی در رابطه با رجعت تصور نمی شود؛ زیرا تنها فرق رجعت با معاد در سه مطلب است:
1 - رجعت مربوط به همه مردگان نیست، بلکه مخصوص یک عده می باشد، در حالی که معاد عبارت است از زنده شدن جمیع مردگان در روز قیامت.
2 - رجعت قبل از قیام قیامت و معاد بعد از آن است.
3 - زندگی بعد از رجعت، زندگی محدودی است و دوام و بقا ندارد؛ زیرا کسانی که زنده می شوند، بعد از مدتی کوتاه یا بلند، دوباره قبض روح خواهند شد، اما زندگی بعد از قیامت که به نام «معاد» نامیده می شود، ابدی بوده و دیگر مرگ و فنا در آن راه نخواهد داشت.
باید دانست که عقیده به رجعت، اعتقاد به یک امر محال و غیر قابل تحقق نیست؛ چرا که خداوند متعال در مواردی از قرآن کریم، از وقوع آن در امتهای سابقه خبر داده است. بنابر این بهترین دلیل بر امکان چیزی، وقوع آن است که از قرآن کریم به مواردی به طور اختصار اشاره می نماییم:
1 - « وَإِذْ قُلْتُمْ یَمُوسَی لَنْ نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْنَکُم مِّن بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ »(593)؛ خداوند بنی اسرائیل را مخاطب قرار داده می فرماید: «به یاد بیاورید زمانی را که به موسی گفتید: تا خدا را آشکارا نبینیم به تو ایمان نخواهیم آورد. پس ( به خاطر این درخواست غلط ) صاعقه ای شما را فرا گرفت، در حالی که تماشا می کردید ( و همه از ترس مردید و جان دادید ) خداوند متعال شما را بعد از مرگ دوباره زنده نموده و حیات بخشید تا نسبت به نعمتهای او شاکر باشید».
2 - « وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّا رَا ْ تُمْ فِیهَا وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَّا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا کَذَا لِکَ یُحْیِ اللَّهُ ا لْمَوْتَی وَیُرِیکُمْ ءَایَتِهِ ی لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ »(594)؛ «به یاد بیاورید هنگامی را که فردی را به قتل رسانیدید و با هم در باره (قاتل) اختلاف نموده هر کدام از شما قتل را از خود، دفع کرده و به دیگری نسبت دادید، (غافل از آنکه) خداوند متعال ظاهر می کند آنچه را که شما مخفی نگه می دارید پس به شما دستور دادیم (که گاوی را ذبح نموده و ) با بعضی از قسمتهای بدن گاو (که دم او باشد) به مقتول بزنید (تا زنده شده و شما را از قاتل خود خبر بدهد) این چنین خداوند مردگان را زنده می کند و آیات و نشانهای قدرت خویش را به شما نشان می دهد تا بر سر عقل آمده و به خداوند ایمان بیاورید».
3 - « أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُواْ مِن دِیَرِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ ا لْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْیَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النَّاسِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَایَشْکُرُونَ »(595)؛ «آیا ندیدی (نمی اندیشید) در رابطه با مردمی که از شهر خودشان به خاطر ترس از مرگ خارج شدند و آنان هزاران نفر بودند (که در شهری از شهرهای شام ساکن بودند و گفته شده که تعدادشان به هفتاد هزار نفر می رسید و خروج آنان از شهر به خاطر وقوع طاعون بوده است)، پس خداوند حکم کرد که همه بمیرند (پس همه مردند و خاک شدند) بعد دوباره آنان را (به درخواست حزقیل پیامبر ) زنده نمود (و آن قدر زنده ماندند تا با اجل طبیعی از دنیا رفتند) به درستی که خداوند صاحب فضل و بزرگواری بر مردم است (به بندگان خود احسان می کند)، و لکن اکثر مردم شکرگزار نیستند».
4 - « أَوْکَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّی یُحْیِ ی هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِاْ ئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِاْ ئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَی طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ ءَایَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَی ا لْعِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِ ّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ ».(596)
«آیا (نمی اندیشید) در رابطه با کسی که (ارمیا یا عزیر پیامبر) مرور کرد به یک قریه و آبادی که دیوارهای آن به روی سقفهای خانه ها فرو ریخته بود (و ساکنین آن همه مرده بودند) با خودش گفت: خداوند چگونه این مردگان را بعد از مرگ زنده خواهد کرد (و این گفتار به خاطر عجز از معرفت یا بیشتر شدن بینش و تفکر الهی او بود، نه انکار بعث و انکار زنده شدن اموات) پس خداوند متعال او را یکصد سال میراند، بعد خداوند او را زنده نموده از او (به طریق وحی یا الهام) پرسید، چه مدتی در اینجا درنگ کردی؟ گفت: «یک روز؛ یا بخشی از یک روز.» فرمود: «نه، بلکه یکصد سال درنگ کردی! نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود (که همراه داشتی، با گذشت سالها) هیچ گونه تغییر نیافته است! (خدایی که یک چنین موادّ فاسد شدنی را در طول این مدت، حفظ کرده، بر همه چیز قادراست!) ولی به الاغ خودنگاه کن (که چگونه ازهم متلاشی شده! این زنده شدن تو پس از مرگ، هم برای اطمینان خاطر توست، و هم) برای اینکه تو را نشانه ای برای مردم (در مورد معاد) قرار دهیم. (اکنون) به استخوانها (یِ مرکب سواریِ خود) نگاه کن که چگونه آنها را برداشته، به هم پیوند می دهیم، و گوشت بر آن می پوشانیم! هنگامی که (این حقایق) بر او آشکار شد، گفت: «می دانم خدا بر هر کاری توانا است.»
5 - « ... وَأُحْیِ ا لْمَوْتَی بِإِذْنِ اللَّهِ ... »(597) خداوند از معجزات حضرت عیسی خبر داده، می فرماید: «به او قدرتی عطا کردیم که به اذن خدا مردگان را زنده می نمود».
پس از اثبات امکان و بلکه وقوع «رجعت» می پردازیم به بیان ادله ای که بر اثبات رجعت در امت اسلام دلالت می کند:
1 - شما در آیات فوق الذکر خواندید که رجعت در امتهای گذشته واقع شده و غیر قابل انکار است. روایتی را فریقین در کتب حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل نموده اند که آن حضرت فرمود:
«والذی نفسی بیده لترکبنّ سنن من کان قبلکم حذو النعل بالنعل والقذة بالقذة، حتی لاتخطئون طریقهم و لا یخطئون سنن بنی اسرائیل؛(598) به آن خدایی که نفس من در قبضه قدرت اوست که سنتهای امتهای گذشته بر شما نیز جاری خواهد شد بدون کوچکترین تفاوتی، طوری که تخطی از طریقه آنان نکنید و تخطی از سنن بنی اسرائیل هم بر شما واقع نشود».
ابن اثیر بعد از نقل روایت فوق الذکر در رابطه با معنای «قذه به قذه» می گوید: این مثل در جایی گفته می شود که دو چیز از هر جهت مساوی بوده و تفاوت نداشته باشند.
همچنین روایت فوق الذکر، در صحیح بخاری به دو طریق و با اختلاف کمی در لفظ (کتاب اعتصام به کتاب و سنت، باب قول النبی صلی الله علیه وآله وسلم لتتبعن سنن من کان قبلکم) نیز نقل شده است.
اگر انسان با انصافی که تعصب دروازه حقیقت را به روی او نبسته باشد، این حدیث را کنار آیات کریمه ای که از وقوع رجعت در امم سابقه خبر می دادند، بگذارد، نتیجه خواهد گرفت که این سنت الهی در اسلام نیز هست و مسلّماً عده ای قبل از وقوع قیامت دوباره زنده شده به دنیا باز خواهند گشت.
2 - « وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِ ّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بَِایَتِنَا فَهُمْ یُوزَعُونَ »(599)؛ «و (به خاطر آور) روزی را که ما از هر امّتی، گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب می کردند محشور می کنیم، و آنها را نگه می داریم تا به یکدیگر ملحق شوند».
چون مسلّم است که در روز قیامت، همه خلق اولین و آخرین محشور می شوند به طوری که احدی باقی نخواهد ماند؛ چنانکه خداوند متعال می فرماید: « وَیَوْمَ نُسَیِّرُ ا لْجِبَالَ وَتَرَی ا لْأَرْضَ بَارِزَةً وَحَشَرْنَهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا »(600)؛ «و (به خاطر بیاور) روزی را که کوهها را از جایشان حرکت می دهیم و زمین را آشکار (و مسطح) می بینی و همه آنان [انسانها] را بر می انگیزیم، و احدی از ایشان را فروگذار نخواهیم کرد» .
معلوم می شود که حشر جماعتی از هر امتی مربوط به قیامت نبوده و بعد از قیامت هم بی معنا خواهد بود؛ زیرا همه محشورند، پس صد در صد این حشر باید قبل از قیامت باشد.
تنها چیزی که هست، در آیه فوق تصریح به حشر تکذیب کنندگان شده و از رجعت صلحا، چیزی بیان نشده است. ولکن چون مهم اثبات رجعت در این امت می باشد اصل عقیده به رجعت، با همین مقدار نیز ثابت می شود و اما در رابطه با حشر صلحا، قبل از قیامت باید به روایاتی که از منابع وحی الهی، یعنی اهل بیت علیهم السلام رسیده است مراجعه شود.
3 - روایاتی که از طریق اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیه فوق و آیات دیگری که مربرط به رجعت است وارد شده و از نظر کثرت در حدّ تواتر است و هر انسان با انصاف و خالی از تعصب وقتی آن روایات را ببیند یقیناً به رجعت اذعان خواهد کرد.
نا گفته نماند که بعضی از نا آگاهان و کج اندیشان اشکالاتی بر مسأله رجعت کرده اند، چون هر انسان دارای فکر و عقل، نادرستی آن اشکالات را می داند، لذا از ذکر اشکالها و جواب دادن به آن خودداری گردید.