فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

شیعه و سنّت

از نظر شیعیان، سنّت به قول، فعل و تقریر معصوم اطلاق می شود، اعم از آنکه پیامبر باشد یا امام یا هیچکدام.
به این بیان که چون پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم معصوم است، پس گفتار و کردار و سکوت و امضای او به هیچ عنوان مخالف با دستورات خداوند متعال نبوده بلکه همه مطابق خواست و اراده و رضای خداوند است و چون چنین است، اطاعت از تمام حرکات و سکنات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بر ما واجب است، قرآن کریم نیزدر رابطه با همین مطلب است که می فرماید: « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَل-کُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ... »؛(513) «آنچه را رسول برای شما (از جانب خداوند می آورد) بپذیرید (و اجرا کنید) و از آنچه شما را از آن نهی می کند، اجتناب نمائید».
این آیه مبارکه به عموم خودش، هم شامل امور دنیایی می شود هم شامل امور آخرتی به این معنا که در اطاعت از اوامر و نواهی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرقی بین دین و دنیا وجود ندارد، شما ملزم هستید همانطوری که در امور دینی از او می آموزید، کارهای دنیای خودتان را نیز مطابق آنچه او به شما دستور می دهد قرار بدهید.
و اما دیگر معصومین که به نظر شیعیان، بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سیزده نفر می باشند، یعنی دوازده امام علیهم السلام و حضرت زهرا علیها السلام گر چه پیامبر نیستند یا حضرت زهرا علیها السلام حتی مقام امامت را هم ندارد، اما چون معصوم از گناه و مصون از خطا و اشتباه هستند، تمام کردار و گفتار و تقریر آنها نیز مطابق خواست و اراده خداوند بوده و بیانگر همان قانون و شرعی است که حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم از جانب خداوند آورده است و چون چنین است پس اطاعت از آنان نیز در تمامی ابعاد واجب و لازم است.
به عبارت دیگر: شیعیان هیچ گاه معتقد نبوده اند که در قبال سنت پیامبر، سنت دیگری هم وجود دارد و باید پیروی شود، بلکه معتقدند آنچه را که از حضرت زهراعلیها السلام و امامان علیهم السلام نقل شده است و به عنوان مدارک احکام مورد استفاده قرار می گیرد، سنّت خود آن حضرات نیست، بلکه همان سنت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم است که از طریق آن بزرگواران به مردم ابلاغ گردیده است؛ یعنی همانطوری که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مبلغ قانون و احکامی است که خداوند، توسط وحی برای آن حضرت نازل فرموده است، ائمه اطهار علیهم السلام نیز مبلغ آنچه از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به آنها رسیده هست، می باشند.
به همین جهت است که اگر در موردی از موارد، چیزی که از آنان نقل شده مطابقت با سنت رسول خدا نداشته باشد، طرد شده و همین عدم مطابقت با سنت، دلیل بر جعل و وضع منقول، توسط انسانهای فاسد و از خدا بی خبر تلقی می گردد.
چنانچه اگر سنت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از غیر طریق آن بزرگواران ثابت شود، باز شیعیان خود را ملزم می دانند تا به آن عمل نمایند و از ائمه اطهار علیهم السلام هم نقل نشده که فرموده باشند، فقط به آنچه که از طریق ما به شما می رسد عمل کنید، و چیزی که از طریق غیر ما به شما ابلاغ می گردد حتی اگر صحیح هم باشد مورد عمل قرار ندهید.
منتها شیعیان به خاطر دو جهت راه به دست آوردن سنت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم را منحصر به طریق حضرات امامان علیهم السلام می دانند.
1 - حدیث شریف ثقلین که قبلاً به بعضی از اسناد و مدارک آن اشاره شد و در آن حدیث، پیامبر مرجع بعد از خودش را به قرآن و عترت منحصر فرموده است.
2 - اهل بیت علیهم السلام تنها کسانی هستند که به تمام کلیات و جزئیات دین و سنت حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم به طور کامل آگاهی دارند، زیرا آنان هر چه می گویند و هر دستوری که می دهند، همه متصل به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می باشد، برای آنکه امیرمؤمنان علی علیه السلام به تمام برنامه های دینی، اعم از آنچه در کتاب یا سنت هست، کاملاً آگاهی داشته و موافق و مخالف، مقر و معترفند که کسی داناتر از آن حضرت در میان امت اسلامی نبوده است، آن حضرت هم هرچه را که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دیده یا شنیده بود، به امام بعد از خودش که امام حسن مجتبی علیه السلام باشد منتقل نمود و امام مجتبی هم به امام حسین علیه السلام و آن حضرت نیز به امام چهارم و به همین منوال هر امامی، آنچه از پیامبر در رابطه با دین و احکام آن از امام قبل شنیده بود به امام بعد منتقل می نمود و آنها ضمن اینکه اصل و اساس دین را می دانستند، آن را به طور صحیح و درست به مسلمانان هم ابلاغ می کردند.
پس اگر کسی قائل به عصمت امامان علیهم السلام هم نباشد، با آنچه ذکر شد متوجه خواهد گردید که احتمال خطا و اشتباه در رابطه با آن بزرگواران به حداقل می رسد و به همین سبب، پیروی از آنان واجب می شود، چه در غیر ایشان احتمال خطا و اشتباه به مراتب بیشتر از ایشان خواهد بود.
اینجا ذکر دو نکته لازم است:
1 - شیعیان در بررسی اسناد روایات دقت کامل نموده و به روایاتی که سند آن به یکی از معصومین علیهم السلام متصل نشود، یا یکی از روات سند مجهول الحال باشد، عمل نمی کنند و چنانچه روات خبر، موثق باشند، یعنی از کذب و جعل دور و در ادای آنچه شنیده اند امین باشند، عمل به آن خبر را لازم می دانند و در این رابطه کاری به مذهب فقهی یا کلامی راوی ندارند، راوی از اهل تسنن باشد یا اهل تشیّع، دوازده امامی باشد یا غیر آن، در قبول روایت او تأثیر نمی گذارد.
2 - شیعیان، نه تنها اسناد روایات را مورد بررسی و تحقیق قرار می دهند، بلکه در متون روایات و الفاظ آن نیز دقت کامل را مبذول می دارند و اگر متن روایتی با کتاب یا سنت سازش نداشته باشد، یا مطلبی در آن باشد که با ضوابط و قواعد و اصول مسلّم اسلام منافات داشته باشد، آن را نپذیرفته و به آن عمل نخواهند کرد. در لابلای روایات وارده از ائمه معصومین علیهم السلام نیز روایاتی وجود دارد که ما را امر می کند تا به آنچه صدور آن مسلم و مراد از آن روشن است عمل نماییم.
اهل سنّت کیست ؟
از بحثهای گذشته به این نتیجه می رسیم که تنها عاملین به سنت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم شیعیان هستند، برای اینکه شیعیان در تمام ابعاد دینی، اعم از امور مربوط به معاش یا معاد یا مسایل و احکام فقهی از سیاسیات و عبادیات و احکام اقتصادی و نظامی و فرهنگی و همچنین مباحث اعتقادی به اهل بیت علیهم السلام مراجعه می کنند و آن بزرگواران نیز هرچه را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیده اند، بدون آنکه کوچکترین دخل و تصرفی در آن بنمایند برای مردم بازگو می کنند و آنچه از آنان در کتب و مجامیع روایی شیعه موجود است، استنباطات و نظرات شخصی و خصوصی آنها نیست، بلکه آن بزرگواران علیهم السلام مبین و مروج دین مبین از طریق قرآن و سنت سیّد مرسلین هستند.
شیعیان اصول عقاید را از ابوالحسن اشعری یا ماتریدی یا واصل بن عطا نمی گیرند، چون در بیان عقاید اسلامی، آنان هیچ گونه اصالت و محوریت ندارند، آرا و نظریات آنان نیز آرای شخصی خودشان حساب شده و واجب الاتباع نخواهد بود. از نظر زمانی هم با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فاصله داشته و هرگز آن حضرت را ندیده و از او چیزی نشنیده اند.
به نظر شیعیان، اصول عقاید که پایه و اساس دین می باشد باید از خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم که صاحب و آورنده دین هست گرفته شود، نه از کسی که از لابلای بعضی ازمطالب، قواعدی را مطابق سلیقه شخصی خود استنباط و استخراج نموده و به دیگران ارائه می دهد.
وانگهی، وقتی اخذ دین و مبانی آن ازخود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم ممکن است، نیازی به مراجعه به غیر آن حضرت وجود ندارد و در این رابطه اگر کسی به کتب حدیثی شیعیان مراجعه کند، متوجه خواهد شد که چقدر حدیث در ابواب مختلف اعتقادی، از مباحث خداشناسی و توحید گرفته تا دیگر اصول و عقاید دینی و فروعات آن مثل قضا و قدر، جبر و اختیار و غیر آن، وجود دارد.
همچنین تفسیر قرآن و مراد خداوند متعال را از آیات کریمه آن باید از شخص رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به دست آورد، نه از کسانی که مطابق رأی و سلیقه شخصی خودشان قرآن را تفسیر می نمایند و لذا شیعیان ضمن آنکه تفسیر به رأی را باطل می دانند، ملتزمند که قرآن کریم را یا به کمک خود قرآن تفسیر نمایند یا آنکه از روایات وارده در رابطه با مباحث قرآنی استفاده نموده و نظر شخصی مفسر را به صرف آنکه مفسر است، مورد اعتنا قرار ندهند.
در فروعات فقهی و احکام دینی نیز شیعیان ملتزم هستند به آنچه که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در زمان حیات پربار خود بیان نموده، عمل کنند و اگر کسی بعد از آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم بیاید و حکمی را تشریع و ابداع کند، ارزشی برای آن قائل نشده و عمل به آن را نه تنها واجب نمی دانند، بلکه التزام به آن حکم را «حرام» نیز می دانند.
و این بدان جهت است که شیعیان معتقدند طبق نصوص قرآن کریم، تمام احکام دین به طور کامل در زمان پیامبر بر آن حضرت نازل شده و آن حضرت نیز به دیگران ابلاغ نموده است: « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... »(514)؛ «امروز دین شما را برای شما کامل نمودم» (یعنی دیگر هیچ گونه کمبودی در آن دیده نمی شود).
وقتی دین کامل باشد، نیازی به کم کردن یا افزودن به آن نیست و اگر کسی از پیش خودش چیزی به دین بیفزاید یا از آن بکاهد، به هر عذر و بهانه و مصلحت تراشی که باشد، از نظر قرآن کریم محکوم است؛ زیرا خداوند متعال می فرماید:
- « ... مَن لَّمْ یَحْکُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأوْلَبِکَ هُمُ ا لْکَفِرُونَ ».(515)
- « ... مَن لَّمْ یَحْکُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَبِکَ هُمُ الظَّلِمُونَ »(516).
- « ... مَن لَّمْ یَحْکُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَبِکَ هُمُ ا لْفَسِقُونَ »(517). «آنها که (مطابق ما انزل اللَّه) یعنی احکامی که خداوند نازل فرموده است، حکم نکنند، کافر، ظالم و فاسق خواهند بود». و اگر عدم حکم، مطابق حکم خدا موجب کفر و ظلم و فسق شود، حکم مخالف حکم خداوند به طریق اولی موجب کفر و ظلم و فسق خواهد بود.
- « ... مَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُوْلَبِکَ هُمُ الظَّلِمُونَ »(518)؛ «کسانی که از حدود (تعیین شده از جانب) خداوند، تجاوز نموده (و پا را فراتر می گذارند)، ظالم خواهند بود». و شکی نیست که یکی از مصادیق بارز این آیه مبارکه تشریع قانون و جعل حکم می باشد.
البته، باید دانست که استنباط و استخراج حکم از منابع آن که بعداً مورد بررسی قرار خواهد گرفت، ربطی به باب جعل و تشریع ندارد، زیرا «تشریع» قانون و حکم درست کردن است و استنباط، عالم شدن به قانون و حکم می باشد.
خلاصه، آنچه را پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم واجب نموده، تا قیامت واجب و آنچه را حرام کرده، تا قیامت حرام است، مستحب او برای همیشه مستحب و مکروه او برای همیشه مکروه و مباح او الی یوم القیامة مباح خواهد بود؛ و اگر کسی چیزی را از پیش خود حرام نماید یا کاری را واجب اعلام کند و مستند به اصلی از اصول و قواعد مسلّمه نباشد، این کار او بدعت حساب شده و عمل به آن نیز حرام می باشد.
«بدعت»، یعنی نوآوری ممکن است در صنایع، تاکتیکهای نظامی، مباحث علمی یا کسب و تجارت و امثال آن مورد تصدیق و تحسین قرار بگیرد، اما اگر در مسائل و احکام مربوط به دین باشد، بی ارزش بوده و صاحب آن تقبیح شده و معذب به عذاب الهی خواهد گردید. پس بدعت در امور مربوط به دین نه تنها حسن و زیبا نیست، بلکه زشت و ناروا می باشد .

اهل سنّت و مسأله پیروی از سنّت پیامبر (ص)

پس از بیان مطالب فوق می پردازیم به ذکر مواردی از سنّت که توسط برادران اهل سنت ترک شده و به آن عمل نمی کنند، با این توضیح که این چند مورد از باب نمونه است، طالبین تفصیل با تحقیق و تتبع خواهند فهمید که پیروان کدام مذهب بیشتر «پیرو سنت» هستند.
1 - شیعیان وقتی اسم پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را بر زبان می آورند یا می شنوند می گویند: «صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم»، و موقعی که بخواهند بر آن حضرت درود و صلوات بفرستند، می گویند: «اللهم صّل علی محمَّد و آل محمَّد»، در حالی که برادران اهل سنت، کلمه «آل» راحذف نموده وفقط بگفتن «صلی اللَّه علیه وسلّم»، اکتفا می نمایند و اگر احیاناً در موردی «آل» را ذکر نمودند، اصحاب را نیز اضافه نموده و می گویند: «صلی اللَّه علیه و آله و اصحابه وسلم»، و این در حالی است که وقتی به مجامیع حدیثی اهل سنت مراجعه کنیم، می بینیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از فرستادن صلوات بدون ذکر «آل» منع نموده و اصحاب را هم اضافه نکرده است.
مثلاً: ابن حجر در الصواعق المحرقه و حافظ سلیمان حنفی قندوزی در ینابیع المودة از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که فرمود: «لا تصلّوا علیّ الصلاة البتراء، قالوا و ما الصلاة البتراء یا رسول اللَّه؟! قال: تقولون: اللهم صلّ علی محمد و تسکتون، بل قولوا: اللهم صلّ علی محمد و علی آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم(519)؛ برای من صلوات بترا نفرستید، گفتند: ای رسول خدا صلوات بترا چیست؟ فرمود: اینکه بگویید: «اللهم صلّ علی محمد» و ساکت شوید، بلکه بگویید «اللهم صلّ علی محمد و علی آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم».
در کیفیت فرستادن صلوات بر محمدصلی الله علیه وآله وسلم و آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم روایات کثیره ای را علمای اهل تسنن، در صحاح و مسانید خود آورده اند.
سیوطی در تفسیر الدر المنثور در ذیل آیه مبارکه « إِنَّ اللَّهَ وَمَلَبِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِ ّ ... »(520)، روایات متعددی را ذکر نموده و فخر رازی نیز در ذیل آیه فوق در تفسیر کبیر(521) به بعضی از آن روایات تصریح نموده است.(522)
ابن حجر می گوید: از آیات وارده در رابطه با اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آیه مبارکه « إِنَّ اللَّهَ وَمَلَبِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِ ّ یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَیْهِ وَسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا »(523) می باشد که به سند صحیح از کعب بن عجره نقل شده، وقتی این آیه نازل شد، خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم عرض کردیم: ای رسول خدا! ما می دانیم چگونه به شما سلام کنیم، اما نمی دانیم چگونه برای شما صلوات بفرستیم.
حضرت صلی الله علیه وآله وسلم فرمود، بگویید: «اللهم صلّ علی محمَّد و علی آل محمَّد».
ابن حجر بعد از نقل حدیث می گوید: سؤال اصحاب از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بعد از نزول آیه و جواب آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم که بگویید «اللهم صلّ علی محمَّد و علی آل محمَّد»، دلیل ظاهر و روشنی است بر اینکه امر به صلوات در این آیه برای اهل بیت است، والّا معنا نداشت از کیفیت صلوات بر آن حضرت سؤال شود، و چون اصحاب، کیفیت صلوات را پرسیدند، فرمود بگویید: «اللهم صلّ علی محمَّد و علی آل محمَّد». پس معلوم می شود که صلوات بر آن حضرت «مأمور به» است و آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم اهل بیت خود را قائم مقام نفس خود قرار داده است؛ زیرا هدف از صلوات بر آن حضرت، زیادی تعظیم و تکریم، نسبت به آن بزرگوار است و از مصادیق تکریم و تعظیم ایشان تعظیم اهل بیت می باشد و روی همین جهت است که وقتی اهل بیت زیر «کسا» قرار می گیرند، آن حضرت به خداوند عرض می کند: پروردگارا! اینها از من و من از ایشانم، پس صلوات و رحمت و غفران و رضوان خودت را بر من و ایشان نازل گردان و مقتضای استجابت این دعا، فرستادن صلوات خداوند بر اهل بیت می باشد. و در این موقع است که آن حضرت از مسلمانان می خواهد که بر «آل» او نیز صلوات بفرستند.(524)
حافظ سلیمان قندوزی حنفی در آخر مقدمه ینابیع می گوید: «از دلایل و روایاتی که ذکر شد، ثابت می شود که آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم خودش را جزء آل قرار داده است، پس کسی که صلوات بر آل بفرستد یا به آل سلام کند، مثل آن است که صلوات و سلام برای خود آن حضرت نثار نموده باشد؛ زیرا او از اهل بیت و اهل بیت از او بوده و هیچ وقت جدای از هم نیستند و اگر کسی بر آن حضرت درود و صلوات بفرستد و سلام کند و آل را نیز ضمیمه نماید، پس صلوات و سلام او از هر جهت کامل خواهد بود».(525)
تا اینجا از لابلای روایات و کلام ابن حجر و حافظ سلیمان استفاده شد که صلوات بر پیامبر و سلام به آن بزرگوار، بدون ذکر «آل» ناقص و «ابتر» است.
اما متأسفانه با این همه تأکیدهای فراوان، پیروان ابو حنیفه و مالک به متابعت از امامان شان صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را بدون ذکر «آل» در نماز، سنت می دانند و پیروان شافعی و احمد بن حنبل ذکر «آل» را سنت دانسته و واجب نمی دانند.(526)
در حالی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «بر من صلوات بترا، یعنی بدون ذکر آل نفرستید». ظاهر نهی هم حرمت را می رساند و مسلماً وقتی ذکر «آل» موقع فرستادن صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حال نماز، از نظر ائمه اربعه واجب نباشد، در غیر حال نماز به طریق اولی واجب نخواهد شد. این مورد یکی از موارد بسیاری است که اهل سنت، عمل به سنت نمی کنند.
2 - شیعیان به متابعت از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و اهل بیت علیهم السلام «نوافل» شبهای ماه مبارک رمضان را چون دیگر نوافل، فرادا اقامه نموده و جماعت را مانع صحّت عمل و بر خلاف سنت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می دانند، همچنانکه در زمان خود آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم و دوران خلافت خلیفه اول و اوایل خلافت خلیفه دوم، این نمازها فرادا اقامه می شد. اما برادران اهل سنت، این نمازها را به جماعت اقامه نموده و مدرک این عمل را دستور خلیفه دوم می دانند؛ زیرا او از مردم چنین خواست و بعد هم به عنوان یک روش غیر قابل انکار، بین پیروان مکتب تسنن باقی ماند.
بخاری در صحیح (کتاب صلاة تراویح، باب فضل من قام رمضان) از ابو هریره روایت می کند که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «کسی که ماه مبارک رمضان را با نماز سپری کند، در حالی که ایمان به خداوند داشته باشد و طلب مغفرت کند، گناهان او بخشیده خواهد شد».
بعد بخاری از ابن شهاب نقل می کند که: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از دنیا رحلت فرمود و امر به همین منوال بود و در زمان خلافت خلیفه اول، ابوبکر بن ابی قحافه و ابتدای خلافت خلیفه دوم، عمر بن خطاب نیز امر به همین منوال ادامه پیدا کرد؛ یعنی مردم خودشان نمازها را بدون جماعت اقامه می کردند.
باز به سندش از عبدالرحمان بن عبدالقاری روایت می کند که گفت: در شبی از شبهای ماه مبارک رمضان، با عمر بن خطاب به سوی مسجد رفتیم، دیدیم که مردم متفرق هستند و هر کسی برای خودش نماز می خواند.
عمر گفت: من نظرم این است که اگر این مردم، همه با هم و به قرائت قاری واحد نماز بخوانند، امثل و نیکوتر خواهد بود. بعد تصمیم گرفت و مردم را دستور داد که به امامت ابی بن کعب، نماز را بر پا دارند.
شبی دیگر از شبهای ماه مبارک، باز با او روانه مسجد شدیم، دیدیم که مردم نماز را با قاری واحد می خوانند؛ یعنی به یک نفر اقتدا نموده و نماز را به جماعت می خوانند، عمر وقتی این منظره را دید گفت: این بهترین بدعت است.
در کتب دیگری چون: استیعاب در ترجمه عمر، روضة الناظر در ذکر وفات عمر، تاریخ الخلفاء سیوطی در اولیات عمر و طبقات ابن سعد، در ذیل ترجمه عمر، نیز این نوآوری به خلیفه دوّم نسبت داده شده است.
علاّمه قسطلانی در کتاب ارشاد الساری فی شرح البخاری (ج 5، ص 2) در ذیل قول عمر «نعمت البدعة هذه» می گوید: عمر جماعت خواندن نوافل شبهای رمضان را بدعت نامید؛ زیرا که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن را سنّت قرار نداده بود و در زمان خلافت ابوبکر صدیق هم نبود و وقت خاص و عدد معین هم نداشت، بلکه مردم آزاد بودند که نوافل را به هر مقداری که می خواستند، در اول شب یا آخر شب یا تمام شب، به جا بیاورند.
اگر به کلمه «بدعت» دقت شود، فهمیده می شود که این کار در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نبوده و بعداً پیدا شده است و چون طبق نصوص قرآن کریم مسلمانان مأمورند دین را فقط از خدا و رسول اخذ نمایند، هر نوع بدعت و حکم جدیدی از ناحیه هر کسی که باشد، فاقد ارزش بوده و به عنوان حکم شرعی تلقی نخواهد شد.
3 - شیعیان، اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را «عِدْل قرآن» دانسته و در تمام زمانها و مکانها مراجعه به آنان را چون مراجعه به قرآن کریم، در رابطه با فهم مسائل و احکام دین واجب می دانند؛ زیرا مستفاد از حدیث شریف «ثقلین» که طبق نقل حفاظ اهل سنت، از احادیث متواتره می باشد و لفظ «عترت» نیز شامل علی فاطمه حسن و حسین علیهم السلام می شود که بحث آن مفصلاً در بخش «تشیع چیست» گذشت، این است که بر عموم مسلمانان واجب است به قرآن و عترت مراجعه نموده و فقط این دو را «مرجع» احکام الهی بدانند.
همچنین احادیث دیگری که در رابطه با اهل بیت علیهم السلام و شخص علی علیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صادر شده است نیز ما را موظف می کند که بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم فقط اهل بیت علیهم السلام را به عنوان مقتدا و «پیشوا» بشناسیم و از طریق آنان احکام موجود در قرآن و سنت را به دست بیاوریم و این خود یکی از سنتهای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می باشد که تا به امروز مورد عمل شیعیان قرار گرفته است.
اما برادران اهل سنت ما، نه تنها به اهل بیت علیهم السلام در فراگیری احکام خداوند و درک معانی و بطون قرآن کریم مراجعه نمی کنند، بلکه غیر اهل بیت علیهم السلام را بر اهل بیت ترجیح نیز می دهند.
مثلاً: حنفی ها فتوای ابوحنیفه را بیشتر قبول دارند تا آنچه از امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل شده است، یا شافعی ها نظر شافعی را بر نظر امام حسن و امام حسین علیهما السلام و مالکی ها و حنبلی ها، امامان خودشان را بر ائمه اهل بیت ترجیح می دهند؛ به طور کلّی مطلق اهل تسنن، نظرات و روایات ام المؤمنین «عایشه» را نسبت به نظرات و روایات «حضرت زهرا علیها السلام» ترجیح داده و زودتر می پذیرند، در حالی که طبق نقل حاکم(527)، ابن عبدالبر(528)، حافظ ابونعیم(529) از ام المؤمنین عایشه، بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم راستگوتر از فاطمه زهرا علیها السلام دیده نشده است.

شیعه و صحابه

یکی از ایرادهای اهل سنت علیه شیعیان، نظر شیعیان در باره «صحابه» می باشد که درست در نقطه مقابل نظر اکثریت اهل تسنن قرار دارد.
اهل سنّت معتقدند که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم همه عادل بوده اند و به هر کدام آنها که اقتدا شود، صحیح است، حدیثی را نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در این رابطه نقل می کنند که: «اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم، اهتدیتم؛(530) اصحاب من همانند ستارگان در شب تاریک و ظلمانی هستند که به هر کدام آنها اقتدا کنید، هدایت می شوید».
بر همین اساس حکم نموده اند که همه صحابه عدول و ثقات بوده، جرح و تکذیب آنان به هیچ عنوان جایز نخواهد بود.
ابن عبدالبر می گوید: «عدالت همه صحابه ثابت است».(531)
ابن اثیر می گوید: «اصحاب در تمام مسائل و احکام با دیگر روات شریک هستند، مگر در جرح و تعدیل؛ زیرا همه آنان افراد عادلی هستند و جرح نسبت به آنان راه ندارد».(532)
ابن حجر می گوید: «اهل سنت اتفاق دارند بر اینکه تمام صحابه عادل بوده اند و مخالفتی بین آنها وجود ندارد، جز عده قلیلی از بدعتگذاران».(533)
خطیب بغدادی می گوید: «عدالت صحابه ثابت و معلوم است».(534)
ابن حزم می گوید: «همه صحابه قطعاً اهل بهشت هستند».(535)
این رأی و نظر اکثریت اهل سنت است، ولی در مقابل، عده ای هم هستند که این چنین حکم ننموده، بلکه گفته اند صحابه به هیچ عنوان معصوم نبوده و در میان آنها افراد فاسق و عادل وجود داشته است.
از کسانی که به این نظریه معتقدند می توان سعد تفتازانی، مارزی، ابن عماد حنبلی، شوکانی، شیخ محمود ابو ریّه، شیخ محمد عبده، سید محمد بن عقیل علوی، سید محمد رشید رضا، شیخ مقبلی، شیخ مصطفی رافعی و غیر آنان را نام برد.
اما شیعیان، نفس «مصاحبت» با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را موجب عصمت از گناه و خطا نمی دانند؛ زیرا صحبت با آن بزرگوار، گر چه امری است با ارزش و دارای شرافت، اما هیچ وقت موجب نمی شود، فسق به عدل و نفاق به ایمان مبدل شود و این مطلب غیر قابل انکار است؛ زیرا در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و در طول 23 سال نبوت آن حضرت، عده کثیری از مردم شهرهای مکه و مدینه و اطراف آن و حتّی از شهرهای دورتر، به شرف مصاحبت با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نائل آمدند.
البتّه طبق اصطلاح اهل تسنن، «صحابی» به کسی اطلاق می شود که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دیده و با آن حضرت سخن گفته باشد، حتی اگر این مصاحبت بیش از یک ساعت به طول نیانجامیده باشد، با این فرض و تعریف از صحابی امکان ندارد به عدالت تمام کسانی که خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب شدند و با آن حضرت صحبت کردند، حکم کرد .
تنها در واقعه «غدیر خم» گفته شده نزدیک به 120 هزار نفر با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از مکه برگشته بودند و همه آنها پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دیده و پای صحبت آن حضرت نشسته بودند. طبق تعریف و اصطلاح اهل سنت آنها صحابی بودند، آیا می تواند کسی به ضرس قاطع حکم کند که همه آن 120 هزار نفر موثق و عادل بودند و جرح و تعدیل نسبت به آنان راه ندارد؟
روی همین لحاظ شیعیان بالاتفاق قائلند که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نیز مثل سایر مسلمین هستند و بین آنها افراد فاسق و عادل، مؤمن و منافق وجود دارد.
قرآن کریم در موارد زیادی به وجود منافقین در میان اصحاب آن حضرت تصریح می نماید. برای توضیح، کلامی را از «آقای محمود ابو ریّه» نقل می کنیم.
این عالم مصری تحت عنوان «منافقان از صحابه» می نویسد: بغوی و غیر او از ابن عباس روایت کرده اند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم منافقان را قبل از نزول سوره برائت، به بعضی از صفات و گفتار و کردار آنان که در بعضی از سوره ها، مثل سوره های منافقین، احزاب، نساء، انفال، قتال (محمدصلی الله علیه وآله وسلم)، مجادله و حشر ذکر شده، می شناخت، اما وقتی سوره برائت نازل شد، منافقین رسوا شده و جمیع انواع نفاق آنان اعمّ از امور ظاهری و باطنی شان آشکار شد. به همین جهت این سوره، «فاضحه، مبعثره، مشرده، مخزیه، مثیره، حافره، منکله، مدمدمه و سوره عذاب» نامیده شده است.
ایشان بعد از بیان مطالب فوق، اموری راکه فقط در غزوه تبوک از منافقین صحابه سر زده است و در سوره توبه(536) خداوند آن اعمال را ذکر نموده (از جزء دهم تفسیر قرآن کریم، تألیف محمد عبده و محمد رشید رضا)، نقل می نماید و ما نیز خلاصه ترجمه آن را به فارسی (با ذکر شماره صفحات جلد دهم تفسیر مذکور) برای شما می نگاریم:
1 - اجازه خواستن آنان از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم برای نرفتن به جنگ در حالی که مؤمن هرگز چنین درخواستی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نمی کند؛ زیرا مؤمن تسلیم امر خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می باشد و کسی اجازه ترک جهاد می خواهد که ایمان به خدا و آخرت نداشته باشد.(537)
2 - اگر قصد خروج با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و مؤمنان را داشتند، از قبل آماده می شدند.(538)
3 - خداوند مکروه می داشت خروج آنان را، پس کسل و بی میل شان ساخت.(539)
4 - آنان اگر با مؤمنان می رفتند، جز فساد و شر و ایجاد فتنه، اثر دیگری نداشتند.(540)
5 - آنها قبل از جنگ تبوک در غزوه احد نیز ایجاد فتنه کردند؛ زیرا موجب نفاق و کسالت و بی میلی در مسلمانان شدند.(541)
6 - آنها مصالح را مفاسد، و مفاسد را مصالح معرفی می کردند تا موجب شکست اسلام و مسلمانان شوند، اما خدای متعال حق را یاری نمود و غالب ساخت و آنان از این پیشامد ناراحت بودند.(542)
7 - کسانی در میان صحابه بودند که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اذن ماندن در مدینه و نرفتن به جنگ رومیان را می خواستند و عذر و بهانه آنها این بود که ما می ترسیم، شیفته جمال زنان رومی شده و گرفتار معصیت شویم.(543)
8 - هر وقت خوبی برای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می رسید، ناراحت می شدند و بر عکس، وقتی مصیبت و ناراحتی بر آن حضرت روی می آورد، آنان احساس سرور نموده و آن را اظهار می کردند، و رأی و نظرشان تخلّف از دستورات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود.(544)
9 - مؤمنان منتظر بودند که عذاب خداوند منافقان را فرا بگیرد، مستقیماً یا به توسط مؤمنان.(545)
10 - صدقات آنان به جهت فسق ظاهری و کفر باطنی و نماز خواندنشان در حالی که کاهل بودند و انفاق آنها از روی کراهت و بی میلی مورد قبولی خداوند واقع نمی شد.(546)
11 - معذب شدن آنان با مال و اولادشان در دنیا و مردنشان بر کفر.(547)
12 - وقتی با مؤمنان بودند، قسم می خوردند که ما با شما هستیم، و لکن قصد آنان فقط ایجاد تفرقه و نفاق بود.(548)
13 - عیب گرفتن شان بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در اعطای صدقات، پس اگر چیزی به آنان می رسید، راضی بودند و اگر چیزی به آنان داده نمی شد، خشمگین می گردیدند.(549)
14 - آزار رساندنشان به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم؛ زیرا آن حضرت را گوش نامیدند.(550)
15 - قسم خوردنشان به اینکه مؤمنان را راضی خواهند ساخت تا دیگر دنبال جلب رضای خدا و رسولش نباشند.(551)
16 - بر حذر داشتن آنان از اینکه سوره ای در قرآن نازل شود و تمام مقاصد و نیات شوم آنان را بر ملا سازد.(552)
17 - عذر آوردنشان از مورد استهزا قرار دادن مؤمنان به اینکه قصدمان شوخی و مزاح بود، در حالی که این نوع شوخیها عین کفر است و وعده دادن قرآن تعذیب طایفه ای از ایشان را به جهت اصرار بر نفاق و احتمال عفو عده ای دیگر از ایشان را.(553)
18 - خداوند در این سوره (توبه) حال منافقان را بیان نموده و صفات عموم آنها را از مرد و زن، ذکر می نماید و اینکه آنان با کفار معذب به عذاب جهنم بوده و مورد لعن و نفرین خداوند هستند.(554)
19 - تشبیه آنان به منافقان امتهای سابق و اینکه از این عمل سودی نخواهند برد؛ همچنانکه منافقان امتهای گذشته سودی نکردند، و از بین رفتن اعمال نیک آنان در دنیا و آخرت و خسرانهایی که در انتظار آنان است(555)، و یاد آوری برای آنان از اخبار اقوام انبیای پیشین.(556)
20 - به درستی که منافقان همان فاسقان هستند.(557)
21 - مساوی دانستن آنان با کفار در وجوب جهاد علیه ایشان و سخت گرفتن بر آنان در معاملات و توعید به عذاب دردناک الهی.(558)
22 - قسم خوردن شان بر انکار کلمات کفر آمیزی که بر زبان آورده بودند و ثابت کردن خداوند آنچه آنان از خود نفی می نمودند، و اینکه منافقان چیزی را قصد کرده بودند که به آن نرسیدند.(559)
23 - کسانی از آنان بودند که در موقع تنگدستی با خدا عهد بستند که اگر چیزی به ایشان داده شود، صدقه بدهند، ولی بعد از آنکه از نعمت های خداوند برخوردار شدند، بخل ورزیده و به عهد خود وفا نکردند، پس خداوند، عاقبتِ حال آنها را نفاق قرار داد، در حالی که آنان جاهل بودند از اینکه خداوند ظاهر و باطن ایشان را می داند.(560)
24 - عیب گرفتن و مسخره نمودن آنان مؤمنین را به خاطر صدقاتی که می دادند.(561)
25 - محروم شدنشان از ثمرات استغفار رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به جهت کفر آنان، آن هم در حدی که امیدی به هدایت و نجات ایشان از گمراهی نبود.(562)
26 - خوشحال بودنشان، به خاطر ماندن در مدینه و نرفتن با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و اطاعت و پیروی نکردن از دستور ایشان و عدم شرکت در جنگ به بهانه گرمی هوا و باقی ماندن در منزلهای خود، و یادآوری قرآن کریم برای آنان گرمای جهنم را.(563)
27 - اینکه سزاوار برای منافقان آن است که محزون باشند، کم بخندند و زیاد گریه کنند.(564)
28 - نهی خداوند پیامبرش را از خواندن نماز بر مردگان آنها، به جهت کفرشان تا دم مرگ.(565)
29 - اذن خواستن پولدارهای آنان به نرفتن به جهاد، هر موقعی که سوره ای نازل شده و مردم را به استقامت و جهاد دعوت می کرد.(566)
30 - بیان حال اعراب و اجازه خواستن بعضی از آنان در نرفتن به جهاد و سرباز زدن دروغگویان آنان از جنگ، بدون اینکه عذری داشته باشند و توعید خداوند آنان را به عذاب دردناک به خاطر کفرشان.(567)
بعد شیخ ابو ریّه می گوید: «ما به همین مقدار در رابطه با صفات منافقان در غزوه تبوک که در سوره توبه آمده است، اکتفا می کنیم. کسانی که می خواهند بیشتر از این بدانند، پس به سوره های منافقون، احزاب، نساء، انفال، قتال (محمّدصلی الله علیه وآله وسلم)، مجادله و حشر مراجعه نمایند».(568)
علاوه بر آیاتی که در قرآن کریم موجود است، روایاتی نیز از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در کتب معتبره اهل سنت نقل شده که بر عدم اخلاص، نفاق و فسق بعضی از صحابه دلالت می کند.
بخاری در صحیح (کتاب بدء الخلق، باب قول خداوند که: « ...وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَا هِیمَ خَلِیلًا »؛(569) «و خدا ابراهیم را به دوستی خود، انتخاب کرد»، به سندش از ابن عباس) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که حضرت فرمود: «انکم محشورون حفاتاً عراتاً عزلاً، ثم قراء « ... کَمَا بَدَأْنَآ أَوَّلَ خَلْقٍ نُّعِیدُهُ وَعْدًا عَلَیْنَآ إِنَّا کُنَّا فَعِلِینَ »(570) و اول من یکسی یوم القیامة ابراهیم وان اُناسا من اصحابی یوخذ بهم ذات الشمال، فاقول: اصحابی، اصحابی فیقال: انهم لم یزالوا مرتدین علی اعقابهم منذ فارفتهم، فاقول کما قال العبد الصالح « ... و کنت علیهم شهیداً مادمت فیهم فلما توفیتنی، کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شی ء شهید، ان تعذبهم فانهم عبادک وان تغفر لهم، فانک انت العزیزالحکیم (571)»(572)؛ شما در روز قیامت محشور می شوید در حالی که برهنه بوده و هیچ چیز با خود ندارید. بعد این آیه مبارکه را تلاوت فرمود: «چنانکه آغاز کردیم آفرینش را بار دوم، باز بیافرینیم؛ وعده ای که لازم است بر ما و به تحقیق ما می توانیم هر کاری را انجام بدهیم.» و اول شخصی که روز قیامت پوشانیده می شود، ابراهیم خلیل علیه السلام می باشد. و در آن روز کسانی از اصحاب من هستند که به سوی جهنم برده می شوند، پس من می گویم خدایا! اینها اصحاب من هستند، اینها اصحاب من هستند در جواب من گفته می شود اینها بعد از آنکه از تو جدا شدند، به سوی اعقاب و اسلاف خود برگشتند و مرتد شدند، پس من در آن حالت می گویم همان چیزی را که بنده صالح، خدا عیسی بن مریم گفت و این آیه از قرآن کریم را که نقل قول عیسی علیه السلام می باشد، تلاوت فرمود: من تا وقتی که در میان آنها بودم بر اعمال و کردار آنها نظارت نموده و هر کاری می کردند می دیدم و می دانستم، اما چون به دستور تو از میان آنان رفتم، پس تو خود، رقیب و ناظر بر اعمال آنان شدی و تو بر هر چیزی شاهدی، اگر آنان را عذاب کنی، بندگان تو هستند و حق چون و چرایی ندارند و اگر ببخشی، تو خداوند عزیز و حکیم هستی».
بخاری همچنین این حدیث را در کتاب بدءالخلق، در باب قول خداوند «واذکر فی الکتاب مریم(573) »(574) و در کتاب تفسیر در باب «و کنت علیهم شهیداً»(575) نقل می کند و در آنجا از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که حضرت فرمود: «فاقول یا ربّ اصحابی! فیقول: انک لاتدری، ما احدثوا بعدک؛ من وقتی بعضی از اصحابم را گرفتار می بینم، عرض می کنم پروردگار اینها اصحاب من هستند، خداوند می فرماید: تو نمی دانی اینها بعد از تو چه کردند».
بخاری این روایت را در کتاب تفسیر، باب کما بدأنا اول خلق نعیده، و در رقاق، باب کیفیت حشر و باب حوض و در کتاب فتن به عنوان حدیث دوم نیز نقل می نماید.
مسلم نیز روایت فوق الذکر را در کتاب الطهارة، در باب استحباب اطالة غرّه و تحجیل(576) در وضو و در کتاب فضایل صحابه در باب اثبات حوض پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به طرق متعدده و در کتاب جنت در باب فنای دنیا نقل نموده است.(577)
از بعضی از روایات استفاده می شود که حتی صحابه در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و در حضور آن حضرت نیز همدیگر را متهم به نفاق و امثال آن می نمودند و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم حکم به کفر هیچ کدام آنها ننموده و بین آنها اصلاح می کرد.
مثلاً: بخاری در صحیح (کتاب شهادات، تحت عنوان حدیث افک، باب تعدیل نساء) آورده است که اسید بن خضیر، سعد بن عباده را مخاطب قرار داده، گفت: تو منافقی هستی که از منافقین دفاع می کنی و بین آن دو تخاصم و نزاع واقع شد، پس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بین آنان صلح داد.
حدیث مذکور تحت عنوان حدیث افک در صحیح مسلم نیز آمده است.
اگر آیات و روایات فوق هم نبودند، باز ممکن نبود که ما قائل به عدالت و ایمان تمام صحابه شویم؛ زیرا وقتی به عقل خود مراجعه می کنیم، می بینیم هرگز قابل قبول نخواهد بود که ابوذر غفاری و معاویه هر دو عادل و مؤمن باشند؛ چون یکی از این دو نفر بر حق و دیگری نا حق بوده و در این شکی نیست، یا مثلاً: علی علیه السلام با طلحه و زبیر و معاویه همه دارای عدالت باشند و اقتدا به تمام آنها یکسان باشد، یا بسربن ارطات جانی و عمرو بن عاص و مروان حکم در عرض سلمان، ابوذر، مقداد و عمار قرار گرفته و احترام همه آنها یکسان واجب باشد و همه محکوم به عدالت باشند. یا در فتنه ای که علیه عثمان، خلیفه سوم اتفاق افتاد، دو طرف محکوم به عدالت باشند؛ چون اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در هر دو طرف قرار داشتند.
با بیان مطالب فوق به این نتیجه می رسیم که مصاحبت با پیامبر خداصلی الله علیه وآله وسلم و نسبت قومیت و خویشاوندی داشتن با آن حضرت و امثال این قبیل عناوین، گرچه خود شرافتی به حساب می آیند، اما هیچ وقت موجب «عدالت» یا افضلیت کسی نخواهند شد. زیرا طبق نصوص قرآن کریم: ضابطه و اصل کلی برای اثبات افضلیت و عدالت غیر از عناوین فوق الذکر است.
به عنوان مثال قرآن کریم می فرماید: « ... إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَل-کُمْ ... »(578)؛ «گرامی ترین شما نزد خدا متقی ترین شماست». طبق این ضابطه کلی، اگر کسی سالها و بلکه قرنها بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به دنیا آمده باشد، ولی در اثر دیانت و ایمان و عمل صالح با تقواترین فرد گردد، بزرگترین و گرامیترین فرد نیز خواهد شد؛ و امّا اگر کسی با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده و یا نسبتی، سببی یا نسبی با آن حضرت داشته باشد، ولی تقوای لازم را نداشته باشد، هرگز گرامیترین فرد نخواهد شد.
قرآن کریم «ابولهب» را با اینکه عموی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می باشد، مورد نکوهش و سرزنش و توبیخ قرار داده، می فرماید: « تَبَّتْ یَدَآ أَبِی لَهَبٍ وتَبَّ »(579)؛ «بریده باد هر دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد)».
و در صورتی که همه از نظر تقوا و ایمان در یک سطح باشند، قرآن کریم مسأله «علم» را به عنوان ضابطه دوم معرفی نموده می فرماید: « ... هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ ... »(580)؛ «آیا آنانکه می دانند با آنانکه نمی دانند برابرند؟».
و با این استفهام انکاری، در واقع کسانی را که عالم و جاهل را در یک سطح می بینند مورد نکوهش قرار می دهد.
و در صورتی که افراد از لحاظ علم و تقوا در یک سطح باشد، آنگاه قرآن کریم مسأله «جهاد با کفار» را موجب برتری می داند و می فرماید: « ... فَضَّلَ اللَّهُ ا لُْمجَهِدِینَ عَلَی ا لْقَعِدِینَ أَجْرًا عَظِیمًا »(581)؛ «خداوند مجاهدین را بر قاعدین با پاداشی عظیم برتری داده (و به آنان اجر عظیم عطا خواهد کرد)».
و در مرحله چهارم اگر کسانی پیدا شوند که از نظر تقوا، علم و جهاد؛ با هم مساوی باشند، قرآن کریم تفوق و برتری را به «حسن سابقه» دانسته، می فرماید: « ....السَّبِقُونَ السَّبِقُونَ أُوْلَبِکَ ا لْمُقَرَّبُونَ »(582)؛ «آنانکه زودتر از دیگران (ایمان آورده و در کسب فضایل پیشی گرفته اند)، از مُقرّبان بوده و از (بقیه برترند)».
خلاصه قرآن می فرماید: « بَلَی مَن کَسَبَ سَیِّئَةً وَأَحَطَتْ بِهِ ی خَطِیَتُهُ فَأُوْلَبِکَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَلِدُونَ وَالَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ أُوْلَبِکَ أَصْحَبُ ا لْجَنَّةِ هُمْ فیهَا خَلِدُونَ »؛(583) «آری، کسانی که مرتکب گناه شوند و گناهان آنان را احاطه نماید، پس اهل جهنم بوده و برای همیشه در آن باقی خواهند ماند و کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام بدهند، آنان اهل بهشت بوده و جایگاه شان برای همیشه بهشت خواهد بود».
به خاطر همین اصول مسلّمه بود که ما در بخشهای سابق، وقتی سخن از برتری اهل بیت علیهم السلام به میان آمد، صرف اهل بیت بودن آنان را ملاک برتری قرار ندادیم، بلکه تقوا، علم، عمل، شجاعت، سخاوت، سابقه، ایثار و دیگر ملکات فاضله انسانی را که در آن بزرگواران وجود داشت، موجب برتری و بزرگی آنان دانستیم.
به تعبیر ساده تر، شیعیان هیچ وقت علی بن ابی طالب علیه السلام را به خاطر اینکه داماد، پسرعمو و صحابی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است، امام اول و بالاتر از دیگران نمی دانند، بلکه آن حضرت رابه خاطر برتری و فضایل دیگری که دارد امام اول و جانشین بر حق و بلافصل پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می دانند، و از ادله ای که آن بزرگوار را امام اول معرفی می کند، تبعیت می کنند.
همچنین حضرت زهرا علیها السلام را به خاطر اینکه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است، متابعت نمی کنند، بلکه برای وجوب متابعت از آن حضرت دهها و بلکه صدها دلیل دارند.
به طور کلّی، شیعیان صحابی را به خاطر صحابی بودن عادل نمی دانند؛ زیرا هیچ شرافتی بدون «ایمان» و «عمل صالح» مفید فایده نخواهد بود و تنها ایمان و تقوا و عمل و جهاد و سابقه در اسلام و ... را موجب عدالت و فضیلت می دانند و این مطلبی است که عقلای عالم به آن اذعان داشته و منکر آن جز مکابران و مغالطه کاران کس دیگری نخواهد بود.
بنابراین، حدیث «اصحابی کالنجوم» را یا باید حمل کنیم بر کسانی که به شرف صحبت با رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نایل آمده و متادب به آداب آن حضرت شدند، یا باید از درجه اعتبار ساقط کنیم؛ زیرا اگر مراد مطلق اصحاب باشند، در آن صورت با نصوص مسلّم قرآن کریم و روایاتی که در رابطه با نفاق و ارتداد بعضی از صحابه نقل شده است، سازگاری نخواهد داشت.
علاوه بر این، روایت فوق مورد قبول بزرگان و حفاظ برادران اهل سنت ما نیز نبوده و منکر صدور آن از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شده اند.
احمد بن حنبل حدیث فوق را صحیح نمی دانست و جماعتی از حفاظ اهل سنت، این مطلب را از او نقل کرده اند که می توان به ابن امیر الحاج در کتاب التقریر و التحبیر و ابن قدامه در کتاب المنتخب و صاحب التیسیر فی شرح التحریر اشاره کرد.
ابن عبدالبر در جامع بیان العلم(584) از «مزنی» نقل می کند که اگر این حدیث صحیح باشد، معنایش چنین خواهد بود ...
از این عبارت پیداست که مزنی در صحت حدیث تردید داشته است.
باز ابن عبدالبر در کتاب فوق الذکر(585) از «بزاز» نقل می کند که صدور این حدیث از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صحیح نیست، برای آنکه اولاً : در سلسله سند آن عبدالرحیم بن زید عمی وجود دارد که اهل علم، روایات او را مسکوت عنه گذاشته اند؛ ثانیاً: این روایت با روایتی که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده که بر شما باد رجوع به سنت من و سنت خلفای راشدین(586) معارضه دارد؛ ثالثاً: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اختلاف بعد از خودش را برای اصحاب مباح ننموده است. (رجوع شود به کتاب فوق الذکر و اعلام الموقعین(587) و البحر المحیط).(588)
حافظ ذهبی نیز در موارد مختلفه از کتاب میزان الاعتدال فی نقد الرجال، صحّت حدیث فوق را مورد اشکال قرار داده است، از جمله در ترجمه جعفربن عبدالواحد هاشمی قاضی، بعد از نقل کلمات علما در رابطه با او می گوید: از آفات این شخص، نقل حدیث اصحابی کالنجوم است و همچنین در ترجمه زید بن الحواری العمّی می گوید: این حدیث باطل است.(589)
البته کسان دیگری از بزرگان اهل سنت نیز صحت حدیث را مورد نقد قرار داده اند، مثل ابن مکتوم، ابن قیم جوزی، ابن جوزی، ابو حیان اندلسی، زین عراقی، ابن حجر عسقلانی و دیگران که طالبان حقیقت با مراجعه و دقت متوجه خواهند شد، حدیث فوق الذکر از احادیث «جعلی» بوده و به هیچ عنوان نمی شود به آن استناد نمود.