فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

4 - امامت

قبلاً تذکر داده شد که از نظر شیعیان مسئله «امامت» جزء اصول دین است ولی برادران اهل سنت، امامت را از فروع دین می دانند و به همین جهت است که برای اثبات آن و معرفی شخصی که این مقام را می تواند دارا باشد، تمسک به ادله ظنیه نموده و به اجماع و قیاس و استحسانات عقلی، استدلال می نمایند.
از نظر شیعیان، امامت، ادامه رسالت است به این بیان که همان وظایفی را که نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به عهده داشت، امام بعد از او نیز به عهده دارد و چون چنین است، باید مثل شخص پیامبر از ناحیه خداوند، منصوب به این مقام شود.
منتها فرق امام با پیامبر، در این است که پیامبر را خدا معرفی می کند و امام را پیامبر، و هر امامی هم بعد از احراز مقام امامت، امام بعد از خودش را به مردم معرفی می نماید.
شیعیان برای اثبات این عقیده، ادله نقلی و عقلی زیادی دارند که ما بعضی از آنها را متذکر می شویم.
به اتفاق مفسرین از شیعه و سنی آیه مبارکه: « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَایَهْدِی ا لْقَوْمَ ا لْکَفِرِینَ »(382)؛ «ای پیامبر! آنچه را که خدا به تو وحی کرده است به مسلمانان ابلاغ کن و بدان که اگر در این کار کوتاهی کنی و ابلاغ نکنی، رسالتی را که خدا بر دوش تو گذاشته است تبلیغ نکرده ای، خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم حفظ می کند به درستی که خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد» در روز هجدهم ذیحجه، سال دهم هجری در «حجةالوداع» و در «غدیر خم» بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نازل شده است.
واحدی در اسباب النزول از ابو سعید محمد بن علی صفار از حسن بن احمد مخلدی از محمد بن حمدون بن خالد از محمد بن ابراهیم خلوتی از حسن بن حماد سجاده از علی بن عابس از اعمش و ابو حجاب از عطیه از ابوسعید خدری نقل می کند که گفت: این آیه در روز غدیر خم و در رابطه با علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است.(383)
فخر رازی در تفسیر سوره مائده، در ذیل تفسیر آیه فوق الذکر وجوهی برای شأن نزول آیه مبارکه ذکر می کند تا آنجا که می گوید: وجه دهم از آن وجوه این است که آیه مبارکه در فضل علی علیه السلام نازل شده و بعد از نزول، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دست علی علیه السلام را گرفته و فرمود: «هر که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا! دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمنان او را».(384)
قضیه روز غدیر خم آن طور که در کتب معتبره اهل سنت آمده است، از قضایای مسلّمه و غیرقابل انکار بوده و در کتب زیادی ازآن یاد شده است.
از آن جمله می توان به کتابهای: اسباب النزول و مطالب السؤول، تفسیر مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، الفصول المهمه، تفسیر ثعلبی، تفسیر میرزا محمد بدخشانی بلخی، ینابیع المودة، تفسیر الدرالمنثور، فتح القدیر، تفسیر المنار، الدرایة والنشر والطی و ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام و تفسیر ابن جریح، تفسیر عطا، مناقب سدی، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، کتاب ابن جریر، تفسیر سیدعبدالوهاب بخاری، تذکرةالخواص، صحیح ابن ماجه، مستدرک الصحیحین، مسند احمد بن حنبل، حلیة الاولیاء، تاریخ بغداد، خصایص نسائی، الصواعق المحرقة، کنزالعمال، الاصابة، اُسدالغابة، مشکل الآثار، فیض القدیر و مجمع الزواید اشاره کرد.
همچنین داستان روز غدیر و فرمایش رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با علی علیه السلام را اعاظم صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که مرحوم علامه امینی در کتاب شریف «الغدیر» تا صد و ده نفر از آنان را اسم می برد، روایت کرده اند.(385) از تابعین نیز حدود 84 نفر از علمای عامّه که راوی خبر مذکور هستند، در کتاب «الغدیر» نام برده شده است.(386)
از نظر سندی نیز قضیه غدیر خم در میان تمام فرق اسلامی ثابت و نقل آن متواتر است، به طوری که هیچ کس نمی تواند در رابطه با آن شک و شبهه ای داشته باشد.
سیوطی در کتاب الازهار المتأثره فی الاحادیث المتواتره، تصریح به متواتر بودن حدیث نموده و علامه جزری در اسنی المطالب می گوید: «انه حدیث صحیح رواه الجمّ الغفیر عن الجمّ الغفیر؛(387) حدیث غدیر، حدیث صحیحی است که جمّ غفیری از جمّ غفیری آن را روایت کرده اند».
نیشابوری در کتاب الاربعین می گوید: «حدیث الغدیر تواتر عن امیرالمؤمنین و هو متواتر عن النبی صلی الله علیه وآله وسلم رواه جمّ کثیر و جمّ غفیر من الصحابة؛ حدیث غدیر با تواتر از علی علیه السلام نقل شده و نقل آن از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم متواتر است و عده کثیری از صحابه آن راروایت نموده اند».
شیخ احمد بن علی شافعی در کتاب السراج المنیر فی شرح الجامع الصغیر و علامه مقبلی در کتاب الابحاث المسددة فی الفنون المتعددة و عده ای از علمای بزرگ اهل سنت که حدوداً چهارده نفر می شوند، ادعای متواتر بودن حدیث را نموده اند.(388)
حدیث مذکور دارای اسانید و طرق متعدد است که احمد بن حنبل آن را به چهل طریق، ابن جریر طبری به 75 طریق و جزری مقری به 80 طریق و ابن عقده به 105 طریق و ابو سعید سجستانی به 120 طریق و ابوبکر جعابی به 125 طریق و در تعلیق هدایةالعقول صفحه 30 از امیر محمد یمنی، شاعر قرن دوازدهم به 150 طریق نقل کرده اند.(389)
مرحوم ابن شهر اشوب می گوید: علما در اصل صدور خبر و حدیث غدیر اتفاق دارند و اختلاف فقط در معنای آن است، این حدیث را محمد بن اسحاق و احمد بلاذری و مسلم بن حجاج و ابونعیم اصفهانی و ابوالحسن دار قطنی و غیرآنها نقل کرده اند.
بعد می گوید: حدیث را احمد بن حنبل از 40 طریق و ابن بطه از 23 طریق و ابن جریر طبری در کتاب ولایت از 70 و چند طریق و ابوالعباس بن عقده از 105 طریق و ابوبکر جعابی از 125 طریق روایت کرده اند.
بعد می گوید: در رابطه با خبر غدیر، علی بن هلال مهلبی کتاب الغدیر و احمد بن محمد بن سعد کتاب من روی الغدیر و مسعود شجری کتابی در راویان و طرق این خبر تألیف نموده اند و منصور لاتی رازی در کتاب خودش اسامی روات خبر غدیر را با ترتیب حروف الفبا ذکر نموده است.(390)
مرحوم آیت اللَّه فیروزآبادی در کتاب «فضایل الخمسة» می گوید: حدیث غدیر در اعلی مرتبه از صحت و قوت است؛ زیرا این حدیث، حدیث متواتری است که اعاظم و بزرگان صحابه آن را نقل نموده اند و می توان تعدادی از آنان را نام برد مثل علی علیه السلام، عمّار، عمر، سعد، طلحه، زید بن ارقم، براء بن عاذب، ابو ایوب، بریده اسلمی، ابو سعید خدری، ابو هریره، انس بن مالک، حذیفه بن اسید، جابر بن عبداللَّه، جابر بن سمره، ابن عباس، ابن عمر، عامر بن لیلی، حبشی بن جنادة، جریر بجلی، قیس بن ثابت، سهل بن حنیف، خذیمة بن ثابت، عبیداللَّه بن ثابت انصاری، ثابت بن ودیعه انصاری، ابو فضاله انصاری، عبید بن عاذب انصاری، نعمان بن عجلان انصاری، حبیب بن بدیل، هاشم بن عتبه، حبة بن جوین، یعلی بن مره، یزید بن شراحیل انصاری، ناجیة بن عمرو خزاعی، عامر بن عمیر، ایمن بن نابل، ابو زینب، عبدالرحمن بن عبد رب، عبدالرحمن بن مدلج، ابو قدامه انصاری، ابو جنیده جندع بن عمرو بن مازن، ابو عمرة بن محصن، مالک بن حویرث، عماره، عمر، ذیمر و غیر ایشان از خلق کثیری که حدیث غدیر را روایت کرده اند و ذکر اسامی همه ایشان فعلاً میسور نبود.
بعد می گوید: ابن حجر در کتاب تهذیب التهذیب(391) اسامی عده ای از صحابه را که راوی حدیث غدیر می باشند ذکر کرده و (در صفحه 329) گفته است: ابن جریر طبری در کتابی، بیشتر از آنچه که ما نام برده ایم، نامبرده و تصحیح نموده است، و ابوالعباس ابن عقده، اقدام به جمع طرق این حدیث نموده و آن را از هفتاد نفر صحابی یا بیشتر روایت کرده است.
در کتاب فتح الباری آمده است که حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه»(392) را ترمذی و نسائی روایت کرده اند و این حدیث جداً دارای طرق کثیره و اسانید متعدده است که ابن عقده آنها را در کتابی جمع نموده و بسیاری از اسانید آن صحیح و حسن است.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی نیز در باب چهارم از کتاب ینابیع المودة گفته است: محمد بن جریر طبری (مورخ) خبر غدیر را از 75 طریق نقل و در این رابطه کتابی به نام «الولایة» تصنیف نموده است. همچنین گفته است: این خبر را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده در کتابی به نام «موالاة» با ذکر طرق و اسانیدی که به 125 طریق می رسد، روایت نموده، و گفته است: علامه علی بن موسی بن علی بن محمد ابوالمعالی جوینی ملقب به امام الحرمین استاد ابوحامد غزالی با تعجب می گفت: در دکان صحافی، در بغداد کتابی را دیدم که در آن روایات خبر غدیر جمع آوری شده بود، وقتی به جلد آن کتاب نگاه کردم دیدم نوشته شده: «المجلدة الثامنة و العشرون من طرق قوله صلی الله علیه وآله وسلم من کنت مولاه فعلی مولاه و یتلوه المجلدة التاسعة و العشرون؛(393) جلد 28 از اسانید و طرق گفته پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم که هر کس را من مولای او هستم، علی مولای اوست و بعد از این جلد هم جلد 29 خواهد بود»؛ یعنی 29 جلد کتاب در بیان طرق حدیث غدیر است .
آنچه ذکر شد اسناد حدیث غدیر بود، و اما این حدیث، پس دارای الفاظ مختلف است، ولی تمام آن، مفید معنای واحدی هستند که عبارت از امارت و امامت علی علیه السلام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باشد.
اینک پس از ذکر اسناد حدیث و سخنان علمای بزرگ اهل تسنن، می پردازیم به بیان اصل داستان و حدیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است؛ البته با ذکر این نکته که آنچه نقل می شود، مستفاد از مجموع احادیث غدیر و کلمات کسانی است که راوی این خبر هستند.
پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در سال دهم هجرت تصمیم گرفت که به حج مشرف شود، به مردم نیز اعلام شد که هر که بخواهد با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به حج برود آماده شود، پس جمعیت کثیری در این سفر، همراه آن حضرت شده و به طرف مکه روان گردیدند. این حج را نیز «حجةالوداع، حجةالاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام» نامیدند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم از وقتی که از مکه به مدینه «هجرت» نمود و تا وقتی که از دنیا رفت حجی غیر از این حج انجام نداد. آن حضرت با همراهان در روز شنبه که پنج یا شش روز از ذیقعده باقی مانده بود، از مدینه به سوی مکه خارج شدند.
در این سفر زنان پیامبر و اهل بیت آن حضرت و گروه کثیری از مهاجر و انصار که بعضی 90 هزار نفر و بعضی 114 هزار نفر و بعضی 120 هزار نفر و بعضی 124 هزار نفر گفته اند با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم همراه بودند.
عده کثیری نیز از خود مکه به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و یاران آن حضرت پیوستند. جمعیت زیادی نیز از یمن با علی علیه السلام و ابو موسی به حج آمدند.
بعد از آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مناسک حج را انجام دادند از مکه به سوی مدینه با تعداد کثیری از خلایق که همراه او بودند حرکت نموده، در بین راه به «غدیر خم» رسیدند که در آنجا راه مدینه از راه مصر و عراق جدا می شد و آن روز هجدهم ذیحجه بود.
جبرئیل بر آن حضرت نازل شده و عرض کرد: خدایت می فرماید: « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَایَهْدِی ا لْقَوْمَ ا لْکَفِرِینَ »(394)؛ «ای پیامبر! آنچه خدا به تو دستور داده به مردم ابلاغ کن و اگر این کار را نکنی، رسالت او را که بر دوش تو گذاشته شده است، انجام نداده ای و بدانکه خداوند تو را از شر دشمنان حفظ خواهد کرد، به درستی که خداوند کافران را هدایت نمی کند».
پس از نزول آیه مبارکه، در حالی که اول جمعیت به «جحفه» رسیده و آخر آن هنوز به «غدیرخم» نرسیده بود، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دستور داد که مردمی که جلو رفته اند برگردند و کسانی که عقب مانده اند نیز خودشان را برسانند.
همچنین امر فرمود: زیر درختان خاری را که در آنجا بود، پاک و جارو کنند و کسی آنجا منزل اختیار نکند.
بعد از آنکه ظهر شد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به زیر درختان خار رفته و به نماز ایستاد، مسلمانان نیز به آن حضرت اقتدا کردند و آن روز، روز بسیار گرمی بود، حاجیان یک طرف عبا را بر سر انداخته و طرف دیگر آن را زیر پا فرش کرده بودند و برای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با آویزان کردن پارچه ای بر یکی از درختان خار، سایبان ساخته بودند.
بعد از ادای نماز، از گذاشتن جهاز شتر بر روی همدیگر، چیزی شبیه منبر درست نمودند، طوری که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به همه مردم مسلط بود و همه در اطراف ایشان جمع بودند، پس آن حضرت خطبه ای ایراد نمود و فرمود: «حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که ما از او کمک خواسته و به او ایمان آورده ایم و بر او توکل می کنیم و پناه می بریم به خداوند از شرور و بدیهای نفس و از زشتیهای اعمال خود، آن چنان خدایی که اگر کسی را گمراه کند، دیگر هدایت نخواهد شد و اگر هدایت نماید، کسی او را نمی تواند گمراه کند و شهادت می دهم که خدایی جز خدای واحد نبوده و محمدصلی الله علیه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست .
اما بعد، ای مردم! قریب است که دعوت شوم به سوی پروردگارم و من از آن دعوت استقبال خواهم کرد.
بدانید که هم من و هم شما روز قیامت مورد سؤال قرار می گیریم، پس شما در مورد من چه خواهید گفت ؟».
مردم یکصدا گفتند : همه شهادت می دهیم که تو تبلیغ نمودی و نصیحت کردی و جهاد انجام دادی، خداوند به تو بهترین جزا را عطا فرماید.
پیامبر فرمود: «آیا شما شهادت می دهید که خدایی جز خدای واحد نبوده و محمدصلی الله علیه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست و بهشت و جهنم، مرگ و قیامت حق است و آمدنی خواهد بود و شکی در آن نیست و خداوند متعال بر می انگیزاند مردگان را از قبرهایشان؟».
گفتند: بلی، شهادت می دهیم به تمام آنچه فرمودید.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «خدایا! شاهد باش».
بعد فرمود: «ای مردم! آیا می شنوید؟».
گفتند: بلی یا رسول اللَّه !
فرمود : «من از شما زودتر به نزد حوض کوثر می روم و شما آنجا بر من وارد می شوید، حوض کوثر دارای عرض عریض بوده، جامهایی از نقره به تعداد ستارگان آسمان در اطراف آن چیده شده است، پس ببینید چگونه جانب مرا در ثقلان رعایت خواهید کرد».
از وسط جمعیت یکی با صدای بلند گفت: یا رسول اللَّه! ثقلان چیست ؟
فرمود: «ثقل اکبر، کتاب خدای عزَّوجل است که یک طرف آن مرتبط به خداوند و طرف دیگر آن به دست شماست، پس تمسک کنید به قرآن تا گمراه نشوید و ثقل اصغر عترت من اهل بیت من هستند. خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو از هم جدا نشده و باهمند تا در کنار حوض کوثر، به من ملحق گردند. ای مردم! بر قرآن و عترت، سبقت نگیرید که هلاک خواهید شد».
آنگاه دست علی علیه السلام را گرفته و بلند کرد، به حدّی که سفیدی زیر بغلهای هر دو نمایان شد و مردم همه دیدند، فرمود : «چه کسی بر مردم ولایت و امارت دارد، چه کسی در میان مؤمنان اولی به تصرف است ؟» .
گفتند: خدا و رسول او داناترند.
فرمود: «به درستی که خداوند مولای من و من مولای مؤمنین و اولی هستم به تصرف در امور و امارت در میان مؤمنان» .
بعد فرمود: «هر کس را که من مولای او هستم، علی مولای اوست (و این جمله را سه بار و طبق نقل احمد بن حنبل چهار بار تکرار فرمود)».
آنگاه فرمود: «خدایا! دوست بدار دوستان علی را و دشمن بدار دشمنان علی را، یاری کن کسی را که علی را یاری می کند، منکوب و مخذول کن کسی را که علی را منکوب و مخذول می کند، حق را با علی قرار بده هر جا که باشد، آگاه باشید، حاضران و شاهدان در این مجمع، وظیفه دارند این قضیه را برای غایبان بازگو نموده و به اطلاع آنان برسانند».
در بعضی از روایات دارد که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «ای مردم! آیا من بر مؤمنان از خود آنها اولی نیستم؟».
گفتند : چرا یا رسول اللَّه! شما از ما بر خود ما اولی هستید .
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پس از گرفتن اقرار از آنان فرمود: «هر کس را که من مولای او هستم، پس علی مولای اوست» .
در بعضی از احادیث دارد که آن حضرت فرمود: «آیا نمی دانید که من بر مؤمنان از خود آنها اولی هستم؟» .
گفتند: چرا یا رسول اللَّه! می دانیم که شما بر ما از خود ما، اولی هستید.
بعد پیامبر فرمود: «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست» .
هنوز مردم متفرق نشده بودند که این آیه مبارکه نازل شد: « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ ا لْإِسْلَمَ دِینًا ... »(395)؛ «امروز دین شما را کامل نموده و نعمت خود را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام برای همیشه دین شما باشد».(396)
دلالت حدیث شریف غدیر بر ولایت و امامت علی علیه السلام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، واضح تر از آن است که بر کسی پوشیده بماند.
مرحوم آیت اللَّه فیروزآبادی می گوید: «دلالت حدیث شریف بعد از ملاحظه قراین حالیّه و مقالیه واضح و روشن و در مرتبه بالایی از ظهور قرار دارد. به این بیان که لفظ «مولا» اگر چه در لغت دارای معانی متعدد، است مثل مالک، غلام، آزاد کننده، آزاد شده، دوست، همسایه، هم پیمان، قریب، ناصر، اولی، وارث و صدیق، لکن اکمل معانی و اشهر و اظهر آن، اولی به انسان است از خودش و به همین معنا اطلاق می شود بر مالک رقبه؛ زیرا اولی هست بر عبد نسبت به خود عبد و لذا تصرف در امور و شؤون عبد نموده و عبد بدون اجازه او، حق هیچ کار و تصرّفی را ندارد، پس مولا یعنی انسان بالا و والامقامی که دارای حقّ ولایت بوده و امر او مطاع و حکم او نافذ است، هرکس این چنین باشد، نسبت به مادون از خودش اولی است، به عبارت دیگر «مولا» به معنای امیر و امام است که برای اثبات این مطلب قراین قطعی وجود دارد.
1 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اول از مردم اقرار می گیرد، با این سؤال که: «الست اولی بالمؤمنین ...؛ آیا من بر مؤمنان از خود آنها اولی نیستم؟». وقتی که آنها عرض می کنند: چرا یا رسول اللَّه ! شما از خود ما بر ما اولی هستید، می فرماید: «هر کس را که من مولای او هستم، یعنی از خود او، بر نفس او ولایت دارم، پس علی نیز مولای او و از خود او بر او اولی هست».
اگر چنانچه ما اینجا، ولی را به معنای اولی نگیریم، جمله ای را که اول پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود، لغو و بی معنا می شود، خصوصاً که جمله «من کنت مولاه ...» متفرع بر جمله «الست اولی ...» شده و این تفریع از فای تفریعیه که بر سر جمله «من کنت مولاه ...» هست «فمن کنت مولاه ...» کاملاً مشهود است.
2 - در بعضی از طرق، حدیث(397) این چنین آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «ان اللَّه مولای وانا مولی المؤمنین، اولی بهم من انفسهم، فمن کنت مولاه فهذا (علی) مولاه؛ خداوند مولای من است، و من مولای مؤمنین و از آنان نسبت به خودشان اولی هستم، پس هر کس من مولای او هستم این یعنی علی مولای اوست» .
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم کلمه «اولی بهم من انفسهم» را قرینه و بیان قرار داد برای جمله قبل که فرمود: «انا مولی المؤمنین» تا معلوم شود که مراد از مولا، در این جملات اولی هست یعنی کسی که ولایت و امارت دارد .
3 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم طبق نقل بعضی از حفاظ اهل سنت فرمود: «من کنت اولی به من نفسه فعلی مولاه(398)؛ هر که من بر او از خود او اولی هستم، پس علی مولای اوست».
خود همین جمله قرینه است بر اینکه مراد از مولا در بقیه طرق حدیث نیز اولی هست؛ زیرا بعضی از اخبار، مفسر بعضی از اخبار هست .
4 - باز در بعضی از طرق منقول است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من از میان شما می روم و بدانید که من مسؤولم و شما هم مسؤول هستید».(399)
از این جمله نیز استفاده می شود که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در مقام استخلاف و نصب جانشین بوده است والاّ معنا ندارد که بگوید: «من زود است که داعی حق را لبیک بگویم و در قبال شما مسؤولیت دارم و شما هم مسؤول هستید، پس بیایید با علی دوست باشید و امثال این مطلب».
5 - بزرگترین شاهد و قرینه بر اینکه مراد از «مولا» در حدیث اولی هست مجموع آنچه در آن روز پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم انجام داده می باشد و ما وقتی که تفکر می کنیم، توقف پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را در «غدیر خم» بعد از برگشتن از «حجة الوداع» که آخرین حج او بوده، آن هم در روزی که گرمای آن شدیدترین گرما بوده و اینکه مردم آنجا بمانند، تا رفتگان بر گردند و ماندگان برسند و همه با هم مجتمع شوند، بعد از خطبه طولانی و خبر دادن از رحلت و وفات خود و اقرار گرفتن از مردم بر اینکه پیامبر بر آنان از خودشان اولی هست و دست علی علیه السلام را آن قدر بالا برد که سفیدی زیر بغلهای هر دو نفر پیدا شود(400) و نزول آیه « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... » بعد از این قضیه و « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » قبل از آن، همه و همه دلالت دارند که مراد جانشینی و وصایت است؛ و اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در آن روز، در صدد تعیین «امام» برای مردم بوده و می خواسته به آنان بفهماند که مقتدا و پیشوای آنان علی علیه السلام است، نه اینکه بخواهد بگوید هر کس من محبّ و ناصر او هستم، علی محبّ و ناصر اوست؛ زیرا این مطلب نیاز به گفتن ندارد، و تخصیص علی علیه السلام بی مورد است؛ چونکه هر کس که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم محبّ و ناصر او باشد، نه تنها علی علیه السلام بلکه همه مسلمین محبّ و ناصر او هستند .
6 - بزرگترین مؤید برای اینکه مراد از «مولا» در حدیث شریف، اولی و امیر و «امام» هست، این جمله می باشد که در کتب معتبره اهل سنت(401) از ابوبکر و عمر نقل شده است که بعد از پایین آمدن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از بالای منبر و دیدن علی علیه السلام خطاب به او گفتند: «امسیت یابن ابی طالب مولی کل مؤمن ومؤمنة؛ ای پسر ابی طالب! شب کردی در حالی که مولای هر مرد و زن مؤمن شده ای» .
در مسند احمد بن حنبل(402) و تفسیر فخر رازی ذیل آیه « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » و تاریخ بغداد(403) نیز آمده است که عمر بعد از پایین آمدن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از منبر، جلو آمده و خطاب به علی علیه السلام گفت: «هنیئاً لک یا بن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مومنة؛ مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب! صبح نمودی و شب کردی در حالی که مولای هر مرد و زن مؤمن شده ای».
یا اینکه گفت: «بخ بخ لک یا بن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مسلم؛ مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب! صبح نمودی در حالی که مولای من و مولای هر مسلمان هستی» .
اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با آن برنامه ای که انجام داد، منصب جدیدی را به علی علیه السلام تفویض نکرده بود، معنا نداشت به او مبارک باد گفته شود؛ زیرا علی علیه السلام دوست بود با هر کسی که پیامبر با او دوست بود و همان طوری که گذشت نیاز به گفتن هم نداشت.
7 - از همه مهمتر انکار و ردّ پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از سوی حارث بن نعمان فهری و نزول عذاب بر اوست؛ چنانچه در نورالابصار(404)، فیض القدیر(405)، تذکرة الخواص،(406) تفسیر المنار(407) از تفسیر ثعلبی و الفصول المهمة(408) والسیرة الحلبیّة(409) نقل شده است که وقتی قضیه غدیر خم شایع شد و به همه بلاد اسلامی رسید، «حارث بن نعمان فهری» در حالی که سوار بر ناقه و شتر خودش بود، نزد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آمد، بعد از پیاده شدن و بستن ناقه اش، خطاب به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که آن حضرت در میان جمعی از یارانش بود گفت: «ای محمد! ما را امر کردی از ناحیه خداوند که شهادت بدهیم خدا واحد و تو رسول او هستی، از تو پذیرفتیم، امر کردی نماز بخوانیم، پذیرفتیم، امر کردی زکات بدهیم، پذیرفتیم، امر کردی روزه بگیریم، پذیرفتیم، با تمام این امور که بر ما واجب نمودی باز راضی نشدی تا اینکه بازوان پسر عمت گرفته و او را بالا بردی و بر ما فضیلت دادی و گفتی هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست. آیا این مطلب را از ناحیه خودت به مردم گفتی، یا از جانب خدای متعال بود؟».
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «قسم به خدایی که غیر او خدایی نیست، این دستور از جانب خداوند بوده است».
حارث پس از گرفتن جواب برگشت و در حالی که می خواست بر شترش سوار شود، گفت: خدایا! اگر این کاری که صورت گرفته حق است، پس بباران، بارانی از سنگ از سوی آسمان یا عذابی دردناک بر ما نازل کن، پس هنوز به شتر نرسیده بود که از سوی آسمان سنگی به طرف او پرتاب شد و به سرش اصابت نمود و از دبرش خارج شد و به جهنم واصل گردید؛ و خدای متعال آیه : « سَأَلَ سَآئِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ »(410) را به همین مناسبت نازل فرمود.(411)
اگر مراد فقط دوستی علی علیه السلام یا دوستی او با دوستان پیامبر یا ناصر بودن او برای مؤمنان و امثال این معانی بود، معنا نداشت که حارث بن نعمان فهری، تحمل نکند و از خدا برای خود طلب عذاب نماید، معلوم می شود، قضیه خلافت و امامت علی علیه السلام مطرح بوده که در اثر تعصب وی نسبت به آن حضرت، نتوانسته است تحمل کند.
البته باید یادآوری شود که از طرف علمای اهل تسنن، توجیهاتی برای این حدیث شده تا به غیر معنای خلافت و امارت حمل شود، ولی به هیچ عنوان مورد قبول صاحبان عقل سلیم و فکر ثاقب نمی تواند باشد.
ما برای نمونه، چند مورد از آن توجیهات را نگاشته و جواب می گوییم:
1 - ابن صباغ مالکی بعد از نقل واقعه غدیر در تنبیهی، معانی «مولا» را ذکر نموده، می گوید: لفظ «مولا» اگر چه به این معانی که از جمله آن «اولی» هست وارد شده است، اما معنای حدیث شریف «من کنت مولاه ...» این است که هر کسی من ناصر یا دوست یا صدیق یا حامی او هستم، پس علی نیز برای او چنین است.(412)
جای بسی تعجب است که آقای ابن صباغ مالکی، تمام قضیه غدیر را تقریباً نقل نموده و مبارک بادِ عمر را به علی علیه السلام ذکر می نماید و قضیه حارث بن نعمان فهری را در یک صفحه قبل می نگارد و متوجه معنای «مولا» نمی شود.
آخر کدام آدم عاقلی بیشتر از صد هزار نفر را نگه می دارد که بگوید ای مردم! هر کس من ناصر یا صدیق یا دوست یا حامی او هستم، علی نیز برای او چنین است. آخر این قضیه گفتن نمی خواهد، بلکه بر هر مسلمان واجب است، ناصر و صدیق و حامی کسی باشد که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ناصر و صدیق و حامی اوست.
آیا ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن عباده، ابو ایوب، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و دیگران، ناصر و حامی و صدیق کسی که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ناصر و حامی و صدیق او بود، نبودند؟
به بیانی دیگر، مگر هیچ کس از مسلمانان، کسی را که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم او را نصرت می کرده، یا حمایت می نموده یا با او دوست بوده، نصرت و حمایت نمی کردند، جز علی ابن ابی طالب علیه السلام؟
اگر چنین بوده پس باید گفت: دیگران ارج و ارزشی برای دوستی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و نصرت و حمایت او قائل نبودند، و برای آنها فرقی نمی کرده رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم با کی دوست باشد و با کی دشمن، بلکه نسبت به همه یکسان بوده اند که این خود نشانگر درست نبودن ایمان در آنهاست، و چون التزام به این مطلب نا ممکن است، پس معلوم می شود «مولا» در حدیث به معانی ناصر، صدیق، حمیم و غیر این معانی نیست، بلکه به معنای «اولی» بوده و مفید ولایت و امارت است.
2 - ابن اثیر در نهایه، بعد از آنکه برای لفظ «مولا» معانی کثیره می آورد مثل ربّ، مالک، سید، منعم، آزاد کننده، آزاد شده، ناصر، محب، تابع، همسایه، هم پیمان، عبد، داماد و منعم علیه می گوید: «و کلّ من ولی امراً او قام به فهو مولاه و ولیّه؛ هر کس که متولی امری شود، یا برای انجام کاری قیام کند، پس او مولای آن امر و ولی آن است».
بعد می گوید: «و منه الحدیث، من کنت مولاه فعلی مولاه، یحمل علی اکثر الاسماء المذکورة؛ و از این باب است، حدیث هر کس من مولای او هستم پس علی مولای اوست؛ زیرا کلمه مولا در این حدیث، بر اکثر معانی که ذکر شد قابل حمل است».(413)
اینجا آقای ابن اثیر، مناسبت حکم و موضوع را اصلاً در نظر نگرفته و حکمی بر خلاف واقع نموده است؛ زیرا لفظ «مولا» در حدیث شریف با هیچ یک از معانی ذکر شده، مناسبت نداشته و فقط با معنای «اولی و ولی» سازگاری دارد؛ چون در صورت حمل بر معانی دیگر، معنای حدیث این می شود: «هر کس من مالک او هستم علی مالک اوست، هر کس من ناصر او هستم علی ناصر اوست، هر کس من محبّ او هستم علی محبّ اوست، هر کس من تابع او هستم علی تابع اوست، هر کس من همسایه او هستم علی همسایه اوست، هر کس من پسر عم او هستم علی پسر عم اوست، هر کس من هم پیمان او هستم علی هم پیمان اوست، هر کس من داماد او هستم علی داماد اوست، هر کس من عبد او هستم علی عبد اوست، هر کس من آزاد شده او هستم علی آزاد شده اوست، هر کس من نعمتی از او دیده ام علی نعمتی از او دیده است، هر کس من آزاد کننده او هستم علی آزاد کننده اوست، هر کس من به او انعام کرده ام علی به او انعام کرده است».
در بعضی از موارد معانی مذکوره یا درست نبوده و یا اینکه توضیح واضحات خواهد بود؛ زیرا هر کسی را پیامبر مالک او باشد، علی مالک او نمی شود و هر کسی پیامبر داماد او بوده علی داماد او نمی شود و هر که پیامبر ابن عم او باشد علی یقیناً ابن عم اوست و گفتن نمی خواهد، و در بعضی از موارد خلاف واقع است؛ زیرا پیامبر عبد کسی یا آزاد کرده کسی نیست تا علی نیز چنین باشد. و در بعضی از موارد هم تعارف است؛ مثل اینکه هر کسی من صاحب و آقای او هستم علی نیز برای او چنین است و در بعضی از موارد هم کلیت ندارد، مثل اینکه هر کسی من همسایه او هستم علی همسایه اوست و در بعض از موارد هم، اختصاص به علی علیه السلام بی معناست، مثل اینکه هر کس من ناصر، محب، صدیق و حلیف او هستم علی برای او چنین است؛ زیرا بر همه مسلمین واجب است چنین باشند.
پس می بینید که بیان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در آن گیرودار و گرمای سوزان و خستگی ناشی از سفر و انجام مناسک حج با هیچ کدام از معانی فوق، جور در نمی آید، بلکه باید معنای بسیار مهم و اساسی مراد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باشد و آن معنا همانی است که خود آن حضرت اراده فرموده است که اول فرمود: «آیا من از شما اولی بر شما نیستم؟» و وقتی مردم پاسخ مثبت دادند، فرمود: «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست»؛ یعنی هر که من بر او از خود او اولی هستم و ولایت و امارت بر او دارم، علی نیز نسبت به او چنین است.
3 - شافعی گفته است: مراد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از جمله «من کنت مولاه...» ولای اسلام و «قربی» است که به سبب اسلام پیدا می شود؛ همچنانکه مولا در آیه مبارکه « ذَا لِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَأَنَّ ا لْکَفِرِینَ لَا مَوْلَی لَهُمْ »(414)؛ «نصرت مؤمنین و ذلّت کافرین از آن جهت است که خداوند ناصر مؤمنین است و کفار ناصری ندارند»؛ به همین معنا یعنی ولای اسلام حمل می شود.(415)
در جواب می گوییم: اگر مراد ولای اسلام باشد؛ یعنی قربی که از ناحیه اسلام پیدا می شود، اختصاص آن به علی علیه السلام معنا نخواهد داشت؛ چون همه مسلمانان مکلف و موظف هستند که قریب به همدیگر بوده و از همدیگر با اطلاع باشند.
قرآن کریم وقتی مسلمانان صدر اسلام را توصیف می کند، می فرماید: « ... أَشِدَّآءُ عَلَی ا لْکُفَّارِ رُحَمَآءُ بَیْنَهُمْ ... »(416)؛ «آنان در برابر کفار شدید و در میان خود مهربان بودند»، یا در رابطه با کل مسلمانان می فرماید: « ... وَالْمُؤْمِنُونَ والْمُؤْمِنَتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَآءُ بَعْضٍ ... »(417)؛ «مؤمنان چه زن و چه مرد ولیّ (و یار و یاور) یکدیگر هستند».
4 - ابن اثیر کلام عمر را که خطاب به علی علیه السلام گفت: «اصبحت مولی کل مؤمن...» به معنای ولی و دوست حمل می کند؛ یعنی عمر گفت: صبح کردی در حالی که ولی و دوست هر مؤمن هستی.(418)
جواب این مطلب را نیز با یک سؤال بیان می کنیم و آن اینکه آیا علی علیه السلام قبل از آن روز دوست مؤمنان نبوده است ؟
5 - گفته شده که سبب صدور این جمله از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم این بود که اسامة بن زید بن حارثه به علی علیه السلام گفت: تو مولای من نیستی بلکه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم مولای من است و چون پیامبر این قضیه را شنید فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه».(419)
باید دید مراد اسامه، از اینکه به علی علیه السلام گفت: «تو مولای من نیستی» چه بوده است؟ اگر مراد این بوده که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آزاد کننده من است؛ چون پدرش (زید) را پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خرید و چون معلوم شد غلام نبوده او را فرزند خود خواند، حرف اسامه درست است، و معنا ندارد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم جمعیتی قریب به 150 هزار نفر را جمع کند و بگوید: «هر کسی من مولای او هستم علی مولای اوست»، بلکه اگر آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم می خواست به اسامه بفهماند که علی علیه السلام هم حکم آن حضرت را دارد به خود او می گفت، وانگهی این حرف از اسامه وقتی درست است که علی علیه السلام خودش را مولا، آقا و آزاد کننده او گفته باشد، در حالی که تاریخ چنین چیزی را ثبت نکرده است. از اسامه هم بعید خواهد بود که ابتدا به ساکن، چیزی را بگوید که مورد انکار علی علیه السلام نبوده است.
و اگر مراد اسامه بعضی از معانی دیگر، مثل دوست، صدیق و ناصر بوده که باز یک قضیه شخصی می شود و قضیه شخصیه را آن همه بزرگ کردن معنا ندارد، گذشته از اینکه هیچ عاقلی باور نمی کند که اسامه بر گردد و به علی علیه السلام بگوید تو دوست یا ناصر من نیستی؛ چون اسامه می دانسته که هر کسی که پیامبر با اوست، علی علیه السلام و هر مسلمان دیگری نیز با او هست، و اگر مراد او بعضی از معانی دیگر مثل حلیف، عقید(420)، جار، ابن عم، داماد و ... بوده که اصلاً خود این کلام از اسامه غلط بوده است و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باید او را متوجه می کرد که کلام تو غلط است.
پس اگر مشاجره ای هم بین علی علیه السلام و اسامه واقع شده باشد، حتماً اسامه خواسته است بگوید تو بر من ولایت و امارت نداری و فقط رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم ولایت و امارت دارد و چون این مطلبی بوده که خیلی از مسلمانان به آن معتقد بودند، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برای نفی این اعتقاد و اثبات ولایت و امارت علی علیه السلام بر مسلمانان، مردم را جمع نمود و به آنان گفت: «من کنت مولاه فعلی مولاه».
6 - ابن حجر در کتاب الصواعق المحرقه بعد از آنکه اعتراف می کند که حدیث غدیر صحیح و طرق و اسانید آن جداً کثیر است و اکثر آن طرق صحیح و حسن می باشد، می گوید: فرق شیعه اتفاق دارند بر اعتبار تواتر در خبری که به آن برای اثبات امامت استدلال می کنند و این خبر متواتر نیست، بلکه در صحت آن جماعتی از ائمه حدیث مثل ابوداوود سجستانی، ابوحاتم رازی و غیر ایشان اشکال کرده اند.
پس این حدیث در عین حالی که خبر واحد است، صحت آن نیز مورد اختلاف است و چگونه ممکن است شیعیان بر خلاف مبنا و مشی اصلی شان که تواتر را در احادیث امامت شرط می دانند، به این خبر عمل نموده و آن را از ادله اصلیه امامت علی علیه السلام بدانند و این حکم، تناقض صریح است.(421)
اولاً : از قدیم گفته اند: «دروغگو حافظه ندارد» این آقا در حالی که در اول گفتارش حدیث را صحیح دانسته و طرق آن را جداً کثیر می داند و حتی می گوید کسی که در صحت حدیث شک کند، کلامش ارزش اعتنا کردن را ندارد، در آخر و موقع اشکال بر شیعه می گوید حدیث از آحاد بوده و صحت آن مورد اختلاف است. شما را به خدا اگر حدیثی دارای طرق متعدد باشد به طوری که احتمال کذب نسبت به آن داده نشود، از احادیث آحاد حساب می شود یا متواتر و آیا این گفته ابن حجر جز تناقض ذیل کلامش با صدر آن چیز دیگری خواهد بود؟
ثانیاً : اگر کسی در اسناد حدیث غدیر خم و کلمات بزرگان و حفاظ اهل سنت که در چند صفحه قبل از این، نگاشته شد که حتی بعضی، طرق آن را به 150 طریق رسانیده اند و آقای ابوالمعالی استاد، ابوحامد غزالی طبق نقل ینابیع الموده کتابی را در بغداد دیده بود که پشت جلد آن نوشته شده بود این کتاب جلد 28 از طرق و اسانید کلام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است که فرمود: «من کنت مولاه...» و نوشته شده بود که بعد از این جلد هم جلد 29 آن خواهد بود، دقت کند فکر نمی کنم که به گفتار ابن حجر ارج و ارزشی قائل شود، مگر اینکه مکابر باشد و به خاطر تعصب بیش از حد مثل کسی که در مقام لجاجت وجود آفتاب را در روز روشن و آفتابی منکر می شود، تواتر این حدیث را هم انکار کند.
ثالثاً : مرحوم قاضی نور الله شوشتری ملقب به «شهید ثالث» می گوید شیخ عماد الدین ابن کبیر شامی شافعی در تاریخ خود موقع نگاشتن، احوالات محمد بن جریر طبری شافعی گفته است کتابی را دیدم که در آن احادیث غدیر خم جمع آوری شده بود و دارای دو مجلّد بزرگ بود.(422)
رابعاً : در جای خودش روشن شده است که لازم نیست در تواتر خبر و احتجاج به تواتر آن، جمیع مردم قائل به تواتر آن باشند، بلکه ثبوت تواتر نزد عده ای کافی است که به آن احتجاج شود، به این معنا که وقتی تعداد روات در هر طبقه، به حدی رسید که احتمال تبانی و اتفاق آنان برجعل و وضع منتفی و عادتاً محال باشد، کافی است که آن خبر را متواتر بدانیم، در هر طبقه ده نفر باشد یا ده هزار نفر فرقی نمی کند.
خامساً : معلوم می شود آقای ابن حجر دیده است که لفظ «مولا» در حدیث شریف به غیر از «اولی» به معنای دیگری قابل حمل نیست که دچار تناقض گویی شده و خواسته است از طریق اشکال مذکور خبر فوق را کم ارزش جلوه بدهد.
7 - ممکن است گفته شود که اگر قضیه غدیر، دال بر امامت علی علیه السلام هست، پس چرا آن حضرت و بستگان و شیعیان او در محافل و مجالس و مواردی که لازم بوده است، به آن استدلال نکرده اند تا از این طریق امامت آن حضرت به اثبات رسیده و مردم به آن معتقد شوند.
در جواب می گوییم: اولاً: عدم استدلال، ملازمه با عدم ثبوت امامت ندارد؛ زیرا اگر امامت آن حضرت ثابت بوده و مسلمین هم می دانستند، استدلال معنا نخواهد داشت.
ثانیاً : استدلال بی فایده بود، برای اینکه طرف مقابل نمی پذیرفت و با ایجاد شبهه، ذهن مردم را مشوش می کرد، همان طوری که امروز چون گذشته در کتب و نوشته جات اهل تسنن دیده می شود.
ثالثاً : علی علیه السلام و فرزندان و اصحاب آن حضرت در موارد مختلف به این حدیث شریف احتجاج نموده اند، و ما مواردی را از کتب اهل سنت نقل می نماییم:
1 - ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل می کند که علی علیه السلام در روز شورا قبل از آنکه مردم با عثمان بن عفّان به عنوان خلفه بیعت کنند و بعد از بیعت عبدالرحمن بن عوف و حاضران در جلسه شورا با عثمان، اصحاب شورا را مخاطب قرار داده و با آنان به احتجاج پرداخت و در ضمن آن احتجاج فرمود: شما را به خدا قسم آیا در میان شما کسی پیدا می شود که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با او گفته باشد «مَن کُنْتُ مولاه فهذا مولاه» غیر از من؟ گفتند نه، هرگز در رابطه با شخص دیگری چنین نفرموده است.(423)
علمای زیادی از اهل تسنن این احتجاج را در کتب خودشان آورده اند، برای مزید اطلاع به کتاب شریف «الغدیر» مراجعه شود.(424)
ضمناً علی علیه السلام به این حدیث در جاهای دیگر نیز احتجاج نموده و فرموده است: «هر که این جمله را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیده است، شهادت بدهد، پس عده ای برخاسته و شهادت داده اند».
از جمله در ایام حکومت عثمان و در «رحبه» که محله ای در کوفه است و در روز جمل و روز صفین که به طرق متعدده از علمای عامه نقل شده است.(425)
ابن جوزی(426) می گوید: در روایتی آمده است که آن حضرت در «رحبه» به این حدیث احتجاج نموده و از مردم شهادت خواست، پس جمع کثیری برخاستند و شهادت دادند و در روایتی سی نفر برای شهادت قیام کردند.
خبر شهادت خواستن حضرت علی علیه السلام را در رحبه، ابن حجر(427) و احمد بن حنبل(428) از عبدالرحمن بن ابی لیلی و ابن اثیر در اسدالغابة(429) و جوینی در فرائد السمطین(430) نیز نقل کرده اند.
ابن اثیر گفته است که عده ای بیش از ده نفر از جا حرکت نموده و شهادت دادند که از آن جمله ابو ایوب انصاری، ابو عمرة بن محصن، ابو زینب، سهل بن حنیف، خزیمة ابن ثابت، عبداللَّه بن ثابت انصاری، حبشی بن جناده سلولی، عبید بن عازب انصاری، نعمان بن عجلان انصاری، ثابت بن ودیعه انصاری، ابو فضاله انصاری و عبد الرحمان بن عبد رب می باشند.
2 - ابن مغازلی شافعی(431) و جوینی(432) روایت نموده اند که علی علیه السلام از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با شنیدن حدیث غدیر شهادت خواست، پس دوازده نفراز میان جمعیت برخاسته و شهادت دادند.
3 - جزری شافعی با اسناد از امّ کلثوم بنت علی علیه السلام از فاطمه زهرا علیها السلام نقل می کند که آن حضرت خطاب به مردم فرمود: آیا گفتار پیامبر را فراموش کردید که در روز غدیر خم فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست و فرمود: یا علی! تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی».(433)
4 - حافظ سلیمان حنفی قندوزی روایت می کند که به این حدیث استدلال و احتجاج نمود سبط اکبر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم امام حسن مجتبی علیه السلام، آن موقع که صلح با معاویه بر قرار شد، پس برای خطبه ایستاد و بعد از حمد و ثنای خدای متعال و صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و بیان مطالبی در فضیلت اهل بیت و امیر مومنان علیه السلام فرمود: «به تحقیق که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت کرده اند و از آن حضرت شنیده اند موقعی که دست پدرم علی علیه السلام را در غدیر خم گرفت و خطاب به مردم فرمود: هر کسی که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا! دوست باش با دوستان علی و دشمن باش با دشمنان علی، بعد به آنان امر کرد که حاضرین قضیه را به غایبین اطلاع بدهند».(434)
5 - همچنین به این حدیث شریف استدلال فرمود امام حسین علیه السلام یکی دو سال قبل از مرگ معاویه در «منی»، در حالی که اطراف آن حضرت را حدود هفتصد نفر از اصحاب و تابعین و عده ای از شیعیان گرفته بودند که به دعوت آن حضرت در آنجا جمع شده بودند. حضرت خطاب به آنان فرمود: شما را به خدا قسم! آیا نمی دانید که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خم پدرم علی علیه السلام را به ولایت نصب نموده و فرمود: حاضرین به اطلاع غایبین برسانند؟ گفتند چرا، به خدا چنین بوده است.(435)
6 - ابن ماجه در باب فضایل اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به سندش از عبدالرحمن بن سابط از سعد بن ابی وقاص روایت می کند که در بعضی از حج های معاویه، بر او وارد شده، دید عده ای از علی علیه السلام یاد می کنند و معاویه آن حضرت را بد می گوید، پس سعد غضبناک شد و گفت: این مطالب را در رابطه با مردی می گویی که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که می فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست».(436)
7 - جوینی در فرائد السمطین به سندش از عبد الله بن محمد بن عقیل روایت می کند که گفت: من و علی بن الحسین علیهما السلام و محمد حنفیه و ابو جعفر محمد بن علی باقرعلیه السلام نزد جابر بن عبد الله در خانه اش بودیم که مردی از اهل عراق وارد شد و گفت: ای جابر! تو را به خدا قسم می دهم که مرا حدیث کنی چیزی را که دیده ای و چیزی را که شنیده ای از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.
پس جابر گفت ما در جحفه در غدیر خم بودیم و مردم زیادی از جهنیه و مدینه و غفار نیز آنجا بودند، پس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از میان چادر یا خیمه ای که برای آن حضرت مهیا کرده بودند بیرون آمد و سه بار با دست مبارک اشاره فرمود، آنگاه دست علی علیه السلام را گرفته فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست».(437)
8 - در مناقب حنفی و تذکرة الخواص ابن جوزی آمده است که علی علیه السلام در ایام صفین، نامه ای برای معاویه نوشت و آن را توسط اصبغ بن نباته ارسال فرمود.
اصبغ می گوید، وارد بر معاویه شدم در حالی که او بر مسندش نشسته بود، طرف راستش عمرو بن عاص و حوشب و ذوالکلاع و طرف چپش، برادرش عتبه، ابن عامر بن کریز، ولید بن عقبه، عبدالرحمن بن خالد، شرحبیل بن سمط و مقابلش ابوهریره، ابو درداء، نعمان بن بشیر و ابو امامه باهلی نشسته بودند، وقتی نامه علی علیه السلام را خواند گفت: «علی قاتلین عثمان را به ما نداد».
اصبغ می گوید: گفتم: ای معاویه! تو خواهان دیه یا قصاص برای خون عثمان نیستی بلکه تو خواهان ملک و حکومتی، تو اگر می خواستی عثمان را یاری کنی، در زمان حکومتش یاری می کردی، اما این کار را نکردی تا عثمان کشته شود و تو از این طریق به حکومت برسی.
پس معاویه غضبناک شد و من خواستم او را بیشتر غضبناک کنم، پس به ابوهریره گفتم: ای صاحب رسول خدا! من تو را قسم می دهم به خدایی که غیر از او خدایی نیست؛ خدایی که غیب و شهود را می داند و به حق حبیبش مصطفی که خبر بدهی آیا در روز غدیر خم بوده ای یا نه؟
ابو هریره گفت: بلی، بودم و شاهد بودم آنچه را که در آن روز گذشت.
گفتم: شنیدی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن روز در رابطه با علی علیه السلام چه فرمود.
گفت: شنیدم که فرمود: «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا! دوست بدار دوستدار علی را و دشمن بدار دشمنان علی را و نصرت کن کسی را که علی را نصرت کند و مخذول کن کسی را که در صدد خذلان علی باشد».
گفتم: ای ابو هریره! این حدیث را شنیده ای و امروز با دشمن علی دوستی و با دوست او دشمنی می کنی؟
ابو هریره نفس عمیقی کشید و گفت: «اناللَّه واناالیه راجعون».(438)
آنچه ذکر شد، مواردی از احتجاجات علی علیه السلام و فرزندان و اصحاب آن حضرت بود و موارد زیادی از این احتجاجات در کتب فریقین موجود است که نقل همه آنها موجب طولانی شدن بحث شده و از حوصله این کتاب خارج است.
ضمناً توجیهات دیگری نیز از بعضی از علمای اهل تسنن در رابطه با لفظ «مولا» و حدیث غدیر ذکر شده است که نقل و رد آن جز تضییع وقت، فایده دیگری نخواهد داشت.
نا گفته نماند که غیر از آیه مبارکه « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » و حدیث شریف غدیر، آیات و روایات دیگری نیز در قرآن و سنت موجود است که دال بر امامت علی علیه السلام و فرزندان آن حضرت می باشد و به تعدادی از آن در بخش «تشیع چیست»،اشاره شد که به خاطر رعایت اختصار از ذکر بقیه خودداری نموده طالبین حقیقت را ارجاع می دهیم به کتبی که علمای بزرگ شیعه در این باب نوشته اند.
ضمناً لازم است تذکر داده شود که فخر رازی در ذیل تفسیر آیه « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... »(439) و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه(440) و غیر ایشان در کتابهای خودشان، منکر وجود نص بر امامت علی علیه السلام شده اند. مثل اینکه خبر غدیر یا «حدیث منزلة» یا حتی «حدیث یوم الدار» نیز در نزد آنان دلالت بر امامت آن حضرت ندارد.
به نظر حقیر، این افراد آن چنان کور باطن هستند که آنچه را که خودشان نیز نقل نموده اند، نمی فهمند و علّت اساسی هم این است که امثال این افراد، مذهب و طریقه خودشان را اصل قرار داده و قرآن و سنت را بر آن متفرع می کنند، در حالی که باید مطلب به عکس باشد و قرآن و سنت اصل قرار گرفته و مذهب متفرع بر آن دو شود که اگر مطابق قرآن و سنت بود، پذیرفته شود و الاّ طرد گردد و چون چنین نیست، این همه مشکل به وجود آمده است.
ما می توانیم از آقای فخر رازی و ابن ابی الحدید معتزلی و کسانی که مثل این دو نفر فکر می کنند، بپرسیم آیا مسأله مسح پا یا شستن آن مهمتر است، یا مسأله خلافت؟ آیا خواندن التحیات مهمتر است یا مسأله خلافت؟ و آیا...
در دین مبین اسلام هیچیک از احکام به اهمیّت خلافت نمی رسد؛ زیرا خلافت و امامت بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است که ضامن بقای اسلام و اجرای احکام می باشد. امام علیه السلام احکام را آن چنان که خداوند برای پیامبرش نازل فرموده برای مردم بیان می نماید.
آیا درست است که بگوییم خداوندی که خالق عقل است و پیامبری که «عقل کل» هست، جزئی ترین مسأله از مسائل فرعی را به اختیار خود مردم نگذاشته و منوط به شورای آنان نکرده اند، بلکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم قبل از رحلت، تمام احکام را تبلیغ نموده و چیزی فرو گذار نکرده است، اما مسأله خلافت و امامت را که حتی اگر به عنوان یک حکم فرعی هم بدانیم باز از ویژگی خاصی برخوردار است، به عهده خود مردم گذاشته اند؟
از طرف دیگر، امامت اگر منوط به اختیار امت باشد، امت چون از گذشته و حال اشخاص می توانند اطلاع داشته باشند و نسبت به آینده هیچ آگاهی ندارند، فقط کسی را انتخاب می کنند که ظاهر الصلاح باشد، اما آیا در آینده هم به همین حال باقی خواهد ماند یا خیر؟ نمی توانند تضمینی داشته باشند، ولی منتخب خدا و رسول، گذشته و حال و آینده اش تضمین شده است؛ زیرا خداوند متعال بالاستقلال و رسول او بالتبع، هم گذشته را می دانند و هم آینده را.
از همه مهمتر، عمل خلفای انتخابی خود مؤید این مطلب است که اختیار امت و شورا، دخالتی در تعیین امام نداشته و بلکه باید بانص تعیین شود.
چون شما در تاریخ می بینید که ابوبکر قبل از مرگ خود عمر را به عنوان جانشین خود منصوب می کند و عمر نیز بعد از آنکه مجروح می شود، شورای شش نفره تشکیل داده و می گوید اگر اکثریت شش نفر یعنی چهار نفر آنان یک طرف شدند، نظر آنان متبع است والّا اگر به سه نفر، سه نفر تقسیم شدند آن سه نفری که عبدالرحمن بن عوف جزء آنهاست مقدمند که خود این عمل باز نوعی تنصیص است تا اختیار عمومی و انتخاب به سبب اجماع.
و این جاست که سؤال می کنیم آیا این کار ابوبکر و عمر که جانشینان بعد از خود را معرفی کردند، نیکو و پسندیده و مطابق عقل است؟ یا اینکه خلاف قواعد و مسلمات دینی است؟
اگر گفته شود این کار نیکو و پسندیده و مطابق عقل است، می گوییم چطور ممکن است پیامبری که «عقل کل» است و خدایی که خالق عقل است، این عمل نیکو و پسندیده را انجام ندهند؟ و خلیفه بعد از رسول خدا را برای مردم معرفی ننمایند؟
و اگر گفته شود این کار بر خلاف قواعد و ضوابط اسلامی است که دیگر ارزش و اعتباری نخواهد داشت و خلافتهای انتصابی همه باطل خواهد شد.
با مطالبی که گفته شد، هم وجود نص بر خلافت و هم ضرورت تنصیص مشخص شد. وانگهی، بر فرض نصی هم بر امامت علی علیه السلام نداشتیم، باز تنها انتخاب اصلح، انتخاب آن حضرت برای امامت بود؛ زیرا عقلی که خداوند به ما عطا کرده، حکم می کرد که باید پیروی از علی علیه السلام کنیم؛ زیرا سابقه هیچ کس در دفاع از اسلام مانند ایشان نیست و از نظر علم و شجاعت و زهد و تقوا و دیانت همانند ندارد.
آیا از نظر عقلی درست است انسان، دانا را بگذارد و دنبال کسی برود که او خود در مسائل و احکام دینی، نیازمند به استاد و معلم هست؟
آیا این قاعده عقلیه که پیروی باید از بهترین باشد، به عنوان یک اصل مسلّم در تمام جوامع بشری، مسلمان و غیر مسلمان مورد قبول عامّه مردم نیست؟

امامان (ع) معصوم هستند

شیعیان علاوه بر اینکه معتقدند به امامت دوازده امام از طریق نص هستند، قائل به عصمت آنان نیز می باشند و علم ائمه علیهم السلام را نیز علمی که با تحصیل و رفتن به مدرسه به دست آمده باشد، نمی دانند؛ بلکه آن علم را خدا دادی می دانند که به هر که بخواهد می دهد و به همین جهت، امامان نه تنها معصوم از گناه هستند بلکه از خطا و اشتباه و سهو و نسیان نیز معصوم می باشند و از نظر شیعیان فرق پیامبر با امامان در چند مورد است:
1 - بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم «وحی» نازل شده و بر امامان وحی نازل نمی شد.
2 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از ناحیه خداوند، به مردم معرفی می شود و امامان از طرف پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم معرفی می شوند.
3 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آورنده دین و مبلغ آن است و امامان تنها «مبلغ» دین هستند.
4 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می تواند قانون جعل کند، حکمی را نسخ نموده و حکم دیگری به جای آن وضع نماید، دایره حکمی را تضییق کند یا توسعه دهد. ولی امامان، فقط آنچه را که از پیامبر گرفته اند، برای مردم تبیین و تبلیغ می کنند، و در مواردی نیز چون شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می توانند دایره حکمی را تضییق کنند یا توسعه دهند.
برای اثبات عصمت هم می توان به «نقل» و هم به «عقل» احتجاج و استدلال کرد .
اما از طریق نقل، حاکم در مستدرک با اسناد صحیح و محبّ طبری در الریاض النضرة و متقی هندی در کنزالعمّال این حدیث را از ابوذر غفاری روایت می کنند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من اطاعنی فقد اطاع الله و من عصانی فقد عصی الله و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من عصی علیا فقد عصانی؛(441) هر کس مرا اطاعت کند، خدا را اطاعت نموده و هر که مرا معصیت کند، خدا را معصیت نموده و هر کس علی را اطاعت کند، مرا اطاعت نموده و هر کس علی را معصیت کند، مرا معصیت کرده است».
ضمناً محب طبری می گوید: «حدیث راابوبکراسماعیلی در معجم خودش و خجندی نیز روایت کرده اند و ذهبی نیز حدیث را تصحیح نموده است».
اگر کسی در همین حدیث دقت کند، متوجه می شود که در نتیجه اطاعت علی علیه السلام اطاعت خداوند و نا فرمانی علی علیه السلام نافرمانی خداوند متعال می شود و ممکن نیست که مطیع او مطیع خدا و مخالف او مخالف خدا باشد، مگر در صورتی که احتمال خطا و معصیت از آن حضرت منتفی شود.
وقتی اطاعت آن حضرت عین اطاعت پروردگار و مخالفت با آن حضرت، عین مخالفت با خداوند است، قطعاً اراده و کراهت آن حضرت علیه السلام مقرون به اراده و کراهت خداوند می شود؛ یعنی هیچ وقت چیزی را که خدا اراده نکرده، اراده نمی کند و چیزی را که خداوند مکروه نمی داند از آن کراهت ندارد؛ و کسی که چنین باشد واجب العصمة است؛ زیرا کسی که احتمال خطا یا معصیت نسبت به او داده شود هیچ وقت اطاعت او عین اطاعت خدا و مخالفت با او، عین مخالفت با خدا نمی شود؛ چون در موارد اشتباه یا معصیت، نه تنها اطاعت واجب نبوده بلکه حرام نیز هست.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی از فرائد السمطین جوینی شافعی از اصبغ بن نباته از ابن عباس روایت نموده است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «انا و علی و الحسن و الحسین و تسعة من ولدالحسین مطهرون معصومون؛(442) من، علی، حسن، حسین و نه نفر از فرزندان حسین علیه السلام همه مطهّر و معصوم هستیم».
ضمناً آیه مبارکه «تطهیر» و حدیث شریف «ثقلین» نیز دلالت بر عصمت امامان علیهم السلام از خطا و معصیت دارند که در بخش تشیّع چیست، مفصلاً مورد بحث و بررسی قرار گرفت.
و اما از نظر «عقل»، پس همان طوری که در بحث نبوت گذشت، طبع انسان نفرت دارد از اینکه از کسی پیروی کند که احتمال خطا یا معصیت در رابطه با او داده شود، چه در آن صورت هر امر و نهی که از او صادر شود، احتمال خطا یا معصیت در آن وجود خواهد داشت. صرف همین احتمال کافی است که احکام صادره از ناحیه او جدی گرفته نشود که در این صورت خود به خود مسأله امامت و رهبری منتفی شده و جامعه بدون امام و رهبر باقی می ماند.
چنانچه در فرض وقوع خطا و معصیت از امام، او احتیاج به رهبری و امر و نهی دیگران پیدا خواهد کرد که در نتیجه، امامت و مأمومیّت طرفینی می شود، نه اینکه یکی امام باشد و دیگری مأموم.
ضمناً شیعیان در رابطه با عصمت امامان نیز قائلند که این عصمت مطلق است؛ یعنی امام هم قبل از امامت و هم بعد از آن و هم در احکام دینی و هم در غیر آن، و خلاصه در جمیع امور، باید معصوم باشد.
بنابراین، معلوم می شود که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فقط علی علیه السلام است که می تواند دارای این ویژگی باشد و به این مطلب ابو محمد بن متویه در کتاب کفایه اقرار نموده و گفته است که علی علیه السلام معصوم بود، اگر چه به نظر او واجب العصمة نبوده و عصمت هم شرط امامت نیست.(443)

اسامی ائمّه:

طبق عقیده شیعیان اثنا عشری امامان بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم عبارتند از :
1 - علی بن ابی طالب علیه السلام که در روز جمعه، سیزدهم رجب بعد از سی سال از ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از مادری به نام فاطمه بنت اسد و در خانه کعبه به دنیا آمد .
آن حضرت نخستین هاشمی است که از پدر و مادر هاشمی متولد شده است و در سحرگاه جمعه، نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرت، در محراب مسجد کوفه و در حال خواندن نماز صبح، توسط شقی ترین امت، یعنی «عبدالرحمن بن ملجم مرادی» مضروب گردید و چون ثلثی از شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان گذشت، روحش به رفیق اعلی پرواز و به درجه رفیعه شهادت رسید.
مدت عمر آن حضرت 63 سال و دوران امامتش سی سال بوده و قبر شریف آن حضرت در نجف اشرف، یکی از شهرهای عراق است .
فضایل و مناقب آن حضرت بیشتر از آن است که احصا و شمارش شود، عده کثیری از علمای فریقین در رابطه با فضایل و مناقب آن بزرگوار کتاب نوشته اند و مختصری نیز در همین کتاب گذشت .
2 - حسن بن علی ملقب به «مجتبی علیه السلام» و سبط اکبر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که در روز سه شنبه 15 رمضان المبارک سال دوم یا سوم هجری از مادری مطهر و معصومه چون حضرت فاطمه زهرا علیها السلام دیده به جهان گشود و در سال 49 هجری در شب 28 صفر توسط جعده همسرش و به تحریک معاویة بن ابی سفیان به وسیله سمّ به شهادت رسید.
مدت عمر آن حضرت 47 سال و دوران امامتش ده سال می باشد، مدفن شریف آن بزرگوار در قبرستان بقیع، واقع در مدینه است.
آن بزرگوار، عابدترین، عالم ترین، سخی ترین و حلیم ترین شخص عصر خود و شبیه ترین بنی هاشم نسبت به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بود.
3 - حسین بن علی علیه السلام ملقب به «سیّدالشهداء» و سبط دوم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که در روز پنجشنبه سوم شعبان سال سوم یا چهارم هجری از مادرش حضرت فاطمه زهرا علیها السلام متولد شده و در سال 61 هجری در روز شنبه دهم محرم به دست عمال یزید بن معاویه، در سر زمین کربلا به شهادت رسید.
عمر شریف آن حضرت در موقع شهادت، 57 سال و دوران امامتش یازده سال بوده است و قبر شریفش در سرزمین عراق، شهر کربلا، زیارتگاه عاشقان و محبان خاندان رسالت است.
علم آن حضرت بیشتر از آن است که در مقیاسی سنجیده شود، در عبادت بسیار کوشا و جدی بود، به طوری که در هر شب، هزار رکعت نماز به جا می آورد.
در شجاعت آن بزرگوار همین بس که برای حفظ و ابقای دین، دست از همه چیز خود شست و خود و فرزندان و برادران و بنی اعمام و اصحابش تا آخرین لحظه حیات، دست از هدفی که داشتند بر نداشتند.
آنچه از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با او و برادر بزرگوارش، امام مجتبی رسیده است، فضیلت و بزرگواری آن «دو سید جوانان اهل بهشت» را به اثبات می رساند.
4 - علی بن الحسین علیه السلام ملقب به «زین العابدین»، که در تاریخ ولادت آن جناب اختلاف بسیار است و شاید مشهور روز نیمه جمادی الثانی سال 38 هجری باشد، بعضی هم پنجم شعبان همان سال یا سال 36 هجری نوشته اند و اقوال دیگری هم وجود دارد. مادر آن بزرگوار «شهربانو» دختر یزدجرد می باشد.
این امام همام در روز شنبه 25 محرم سال 95 هجری(444) به دستور هشام بن عبدالملک، خلیفه اموی و به وسیله سمّ به شهادت رسید .
مدت عمر آن حضرت 57 سال و دوران امامتش 35 سال و مدفن شریفش در بقیع می باشد .
آن حضرت، در عبادت، علم، تقوا و رسیدگی به محرومان بی نظیر بود، و در حلم و بردباری شبیه آبای گرامی خویش بوده و با دشمنانش زیاد مدارا می کرد، گاهی نیز با برخورد حکیمانه و عالمانه خود، موجب هدایت آنان می شد.
5 - محمد بن علی علیه السلام مشهور به «باقر» که در روز دوشنبه سوم صفر(445) سال 57 هجری در مدینه منوره به دنیا آمد .
آن حضرت نخستین علوی و فاطمی است که از پدر و مادر علوی و فاطمی به دنیا آمده است؛ زیرا ما در محترمه ایشان «فاطمه» دختر امام حسن مجتبی علیه السلام می باشد و در روز دوشنبه هفتم ذیحجه سال 114 هجری، توسط ابراهیم بن ولید بن عبد الملک بن مروان اموی به درجه شهادت رسید.
مدت عمر آن حضرت 57 سال و دوران امامتش نوزده سال و قبر شریفش در قبرستان بقیع می باشد.
علم آن بزرگوار کثیر و حلم او واسع بود، در سخاوت و عبادت و تواضع و اخلاق حسنه نظیر نداشت و در کثرت علم او همین بس که طبق حدیث مروی از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آن حضرت «باقر» است؛ زیرا علوم را می شکافد و معضلات آن را بیان می کند.
6 - جعفر بن محمدعلیه السلام ملقب به «صادق» که در روز دوشنبه هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری(446) و در سالروز ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از فاطمه ملقب به «ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر به دنیا آمد. و در روز 25 شوال سال 147 هجری به امر منصور خلیفه عباسی مسموماً به شهادت رسید.
مدت عمر شریف آن حضرت 65 سال و دوران امامتش 34 سال و قبر شریفش در مدینه و در قبرستان بقیع می باشد.
علم، فضل، کمال، حکمت، فقه، زهد، ورع، تقوا و اخلاق حسنه آن حضرت بر احدی پوشیده نیست و قبلاً در بحث تشیّع چیست، گفتار مالک و ابو حنیفه را در رابطه با علم آن حضرت نقل نمودیم.
7 - موسی بن جعفرعلیه السلام ملقب به «کاظم» که در روز یکشنبه هفتم صفر سال 128 هجری از مادرش «حمیده مصفات» در مدینه متولد شده و در روز 25 رجب سال 183 هجری بعد از آنکه مدت چهارده سال در بغداد و در زندانهای هارون الرشید خلیفه عباسی اسیر و زندانی بود و انواع شکنجه های روحی و جسمی را متحمل شد، به دستور آن خلیفه سفاک و به وسیله زهر به درجه رفیعه شهادت نایل آمد.
مدت عمر آن حضرت 55 سال و دوران امامتش 35 سال و قبر شریفش در کاظمین یکی از شهرهای عراق می باشد.
آن حضرت نیز چون آبای گرامی اش درعلم، فضل، تقوا، دیانت، جود و سخاوت، زبانزد خاص و عام بوده و کتب فضایل و مناقب از ذکر اخلاق حسنه و فضایل و کمالات آن بزرگوار مشحون است.
8 - علی بن موسی علیه السلام ملقب به «رضا» که در روز جمعه یازدهم ذیقعده سال 148 هجری از مادرش «نجمه خاتون» متولد شده و در روز آخر صفر سال 203 هجری در شهر طوس خراسان و به دستور مأمون الرشید خلیفه عباسی به وسیله زهری که در انگور مخلوط شده بود به درجه شهادت رسید.
مدت عمر آن حضرت 55 سال و مدت امامتش بیست سال و مدفن شریف آن بزرگوار در مشهد مقدس از شهرهای استان خراسان در کشور جمهوری اسلامی ایران می باشد.
علم، زهد، تقوا، فضل و کرامت آن حضرت، چیزی نیست که بر کسی مخفی بماند.
لازم به ذکر است که ابن اثیر در کامل و طبری در تاریخ الخلفاء می گویند که مرگ آن بزرگوار ناگهانی و در اثر خوردن انگور زیاد بوده است. ولی مسلماً این قضیه پایه و اساسی ندارد، چون اولاً: همه می دانند که خوردن انگور ولو بیش از حد باشد، مرگ ناگهانی نمی آورد؛ ثانیاً: خود آن حضرت در علم طب، ید طولایی داشته و ضررهای پرخوری را می دانسته است؛ ثالثاً: تصوّر این مطلب با اخلاق کریمه آن حضرت سازگاری ندارد.
9 - محمد بن علی علیه السلام ملقب به «تقی و جواد» که در روز دهم ماه رجب سال 195 هجری در مدینه منوره از مادری زاهده به نام «سبیکه» متولد و در آخر ذیقعده سال 220 هجری در بغداد و توسط معتصم عباسی به شهادت رسید.
عمر شریف آن بزرگوار در موقع شهادت 25 سال و مدت امامتش هفده سال و قبر شریفش در کاظمین از شهرهای عراق می باشد.
آن حضرت چون گذشتگان و اسلافش در علم، فضل، تقوا، زهد و کمال، مشهور آفاق است .
مناظرات ایشان با علمای امصار و جواب دادن از سی هزار مسأله آنان در مجلس واحد منقول و مشهور و در کتب مسطور است .
10 - علی بن محمدعلیه السلام ملقب به «نقی و هادی» که در روز پانزدهم ذیحجه سال 212 هجری در مدینه از مادرش «سمانه خاتون» متولد شده و در روز دوشنبه سوم رجب سال 254 هجری به امر معتز خلیفه عباسی و به توسط زهر به شهادت رسید.
مدت عمر شریف آن حضرت 42 سال ودوران امامتش 34 سال و قبر شریفش در شهر سامرا از شهرهای عراق می باشد.
در علم، کمال، زهد، شرف، دیانت و تقوای آن حضرت، غیر از آبای گرامی اش کسی با او نمی تواند برابری کند و در سخاوتش همین بس که به نقل شیخ اجل علی بن عیسی اربلی در کتاب کشف الغمه، خلیفه برای آن حضرت سی هزار درهم فرستاد و آن حضرت همه را به یک نفر اعرابی بخشید و فرمود: «قرضت را ادا کن و برای خانواده ات مصرف نما و عذر مرا بپذیر که بیشتر از این در قدرت من نبود».
ناگفته نماند که شهرستانی در ملل و نحل(447) مدفن آن حضرت را شهر قم نوشته که بیانگر بی اطلاعی او از تاریخ است، شهر مقدس قم مدفن هیچ امامی نیست، بلکه امامزادگان زیادی در آن شهر مدفونند که مشهورترین آنان کریمه اهل البیت «فاطمه معصومه» بنت موسی بن جعفر علیهم السلام می باشد.
11 - حسن بن علی علیه السلام ملقب به «زکی و عسکری»، که اشهر در تاریخ ولادت آن جناب روز دوشنبه هشتم ربیع الثانی سال 230 هجری در مدینه منوره می باشد، مادر آن حضرت «جده خاتون» نام دارد. این امام بزرگوار در روز جمعه هشتم ربیع الاول سال 260 هجری توسط زهری که به دستور معتمد خلیفه عباسی به خورد آن حضرت داده شد، به درجه رفیعه شهادت نایل آمده و به اجداد طاهرینش پیوست.
عمر شریف آن بزرگوار در موقع شهادت 28 سال و دوران امامتش شش سال بوده و قبر شریفش در شهر سامرا، یکی از شهرهای عراق مزار عاشقان و شیفتگان خاندان رسالت است.
علم، زهد، اخلاق، فضل، کرم و جود آن حضرت چون روز برای همه روشن و در کتب تاریخی مذکور است.
قابل ذکر است که امام محمد تقی و امام علی نقی و امام حسن عسکری علیهم السلام در زمان خودشان و در میان مردم معروف به لقب «ابن الرضا» بوده و آن چنان محبوب القلوب مسلمانان بودند که خلفای بنی عباس را تحمل آن نبوده و از روی حسادت آن امامان بزرگوار را مورد اذیت و آزار قرار می دادند.
12 - حجة بن الحسن علیه السلام ملقب به «مهدی» که نام آن بزرگوار، نام رسول خدا و کنیه اش کنیه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می باشد.
مادر محترمه آن بزرگوار «نرجس خاتون» بوده و در شب جمعه پانزدهم شعبان سال 255 هجری در شهر سامرا از شهرهای عراق به دنیا آمد.
در سال 260 هجری و در سن «پنج سالگی» به امامت کبری و ولایت عظمی از جانب حق تعالی و به نص پدرش امام عسکری علیه السلام و روایات وارده از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم منصوب گردید.
پس از احراز مقام امامت برای آن حضرت دو غیبت نقل شده است :
1 - «غیبت صغری » که در آن غیبت توسط نواب خاص خود که عبارت بودند از:
الف - عثمان بن سعید عمروی ؛
ب - محمد بن عثمان بن سعید عمروی ؛
ج - ابوالقاسم حسین بن روح ؛
د - ابوالحسن علی بن محمد سمری .
با مردم در تماس بوده و از طرف آنان، به حل مسائل و مشکلات شیعیان می پرداخته اند، بعد از وفات ابوالحسن علی بن محمد سمری که طبق نقل شیخ صدوق در کتاب کمال الدین در سال 329 هجری واقع شده، زمان غیبت صغری نیز به پایان رسیده است.
2 - «غیبت کبری »، از سال 329 هجری شروع شده و تا وقتی که خدا بخواهد ادامه خواهد داشت. پس آن حضرت تا روزی که به دستور خداوند دوباره ظاهر شود و جهان را پر از عدل و داد نماید، زنده خواهد بود.
اینجا ممکن است کسانی اشکال نموده و بگویند امکان ندارد کسی این چنین عمر طولانی داشته باشد. دو جواب برای این اشکال می شود گفت:
1 - اگر اشکال کنندگان، مادی فکر نموده و خدا را قبول ندارند، پس قبل از همه چیز، باید با آنان بحث خداشناسی نمود و وقتی که معتقد شدند، خداوند از نظر قدرت نامحدود است، این مسأله را پذیرا خواهند شد .
2 - اگر اشکال کنندگان، معتقد به خدای لم یزل و لایزال هستند و می دانند که « ... إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِ ّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ »(448)، پس دیگر استبعاد معنا ندارد، زیرا «خضر» و «الیاس»علیهما السلام تا الآن، هزاران سال می شود، که در قید حیاتند، خود بهترین شاهد است بر اینکه امام زمان علیه السلام نیز می تواند با خواست و اراده خداوند صدها و بلکه هزاران سال زندگی نماید.
اشکال دیگری نیز گاهی مطرح می شود و آن اینکه در صورت غایب بودن امام زمان (عج) از دیدها، چه اثری بر وجود امام غایب مترتب بوده و چه نفعی از او برده می شود؟
جواب این اشکال را به دو طریق می شود بیان کرد :
1 - «طریق نقض» است به این بیان که زنده بودن حضرت خضر و حضرت الیاس و دیده نشدن آن دو، آیا برای جوامع بشری در طول اعصار و قرون و تا روز قیامت، دارای نفع هست یا نیست؟
اگر گفته شود نفعی در این کار دیده نمی شود، درست نخواهد بود؛ زیرا خدای متعال کار بیهوده و بی ثمر انجام نمی دهد، حتماً باید فایده و اثری بر زنده ماندن آنها، مترتب باشد.
و اگر گفته شود زنده ماندن آن دو بزرگوار و بودنشان در جهان حتی اگر غایب هم باشند مفید و دارای منافع است، می گوییم هر منفعتی را که آنجا تصور می کنید، در زمان غیبت امام زمان علیه السلام نیز تصور کنید.
2 - «طریق حل» است به این بیان که می گوییم اثر وجود پیامبر و امام فقط بیان احکام و ارشاد مردم نیست تا نباید از میان خلایق غایب باشد، بلکه آثار و ثمرات دیگری نیز دارد که از آن جمله می شود به واسطه فیض بودن، نزول رحمت خداوند و دفع عذاب و بلا از میان امت اشاره کرد؛ چنانچه خداوند پیامبرش را مخاطب قرار داده می فرماید: « وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِیهِمْ ... »(449)؛ «تا وقتی تو در بین مردم باشی آنان را عذاب نخواهیم کرد».
و در جای دیگر می فرماید: « وَمَآ أَرْسَلْنَکَ إِلَّا رَحْمةً لِّلْعَلَمِینَ »(450)؛ «ما تو را نفرستادیم مگر به عنوان رحمت برای عالمیان»؛ یعنی وجود تو رحمت است حتی برای کسانی که تو را قبول هم ندارند.
از طرف دیگر پیامبر و امام علیهما السلام واسطه گرفتن فیض از خدا و وسیله ارتباط مردم با خدا هستند، به این بیان که گرچه خداوند متعال فیاض مطلق بوده و در این جهت فیضش برای عموم نازل می شود، منتها بحث در قابلیت قابل و گیرندگان فیض است که در بعضی اصلاً قابلیت وجود نداشته و در بعضی بسیار کم است، اینجاست که وجود کسی لازم است که بتواند در اثر قرب به خداوند واسطه فیض شده و بعد از گرفتن، آن را به کسی که قابلیت پذیرش مستقیم را ندارد، یا قابلیتش کم است برساند.
به عنوان مثال : اگر کسی بخواهد از تشنگی به طور دایم نجات پیدا کند، باید «سد» و ذخیره آب داشته باشد، حال اگر این شخص با یک کوزه کوچک به سوی اقیانوس برود و بخواهد برای هفته ها و ماهها آب بردارد چقدر می تواند در آن کوزه جا بدهد، به قول مولوی :
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد قسمت یک روزه ای(451)
مسلماً با این آب کم نمی تواند بیش از یکی دو روز دوام بیاورد بلکه مجبور است ذخیره ای بیابد که در آن بتواند آب زیادی را ذخیره کند
ائمه هدی علیهم السلام در هر زمان و امام زمان علیه السلام در زمان ما مانند اقیانوسی هستند که باران رحمت و لطف خداوند را در خود ذخیره نموده و در مواقع لزوم تشنگان طریق هدایت را که ذخیره ای ندارند و نمی توانند داشته باشند، سیراب می کنند.
به همین جهت از حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم ماثور است که فرمود: «امام زمان در زمان غیبت مانند خورشید پشت ابر است، چطور خورشید پشت ابر دیده نمی شود اما به زمین نورافشانی نموده و به موجودات انرژی می بخشد، امام زمان علیه السلام نیز چنین است».
حافظ سلیمان قندوزی حنفی در کتاب ینابیع المودة از کتاب مناقب تألیف موفق بن احمد خوارزمی اخطب خطبای خوارزم، به سندش از محمد بن حمام از جعفر بن محمد ابن مالک فراری از حسین بن محمد بن سماعة از احمد بن حارث از فضل بن عمر از یونس بن ظبیان از جابر بن یزید جعفی روایت می کند که: شنیدم از جابر بن عبداللَّه انصاری که می گفت: «قال لی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: یا جابر! إِن اوصیائی وائمة المسلمین من بعدی اولهم علی ثم الحسن ثمّ الحسین ثم علی بن الحسین ثم محمد بن علی المعروف بالباقر، ستدرکه یا جابر، فاذالقیته فاقرئه منّی السلام، ثم جعفر بن محمد ثم موسی بن جعفر ثمّ علی بن موسی ثمّ محمد بن علی ثم علی بن محمد ثم الحسن بن علی ثم القائم اسمه اسمی و کنیته کنیتی ابن الحسن بن علی، ذاک الذی یفتح اللَّه تبارک و تعالی علی یدیه مشارق الارض و مغاربها، ذاک الذی یغیب عن اولیائه غیبة لایثبت علی القول بامامته، الاّ من امتحن اللَّه قلبه للایمان.
قال جابر: فقلت یا رسول اللَّه! فهل للناس من الانتفاع به فی غیبته؟ فقال صلی الله علیه وآله وسلم: ای والذی بعثنی بالنبوة، انهم یستضیؤون بنور ولایته فی غیبته، کانتفاع الناس بالشمس وان سترها سحاب، هذا من مکنون سرّ اللَّه ومخزون علم اللَّه، فاکتمه الاّ عن اهله(452)؛ ای جابر! بدان که اوصیای من و امامان بعد از من عبارتند از: علی بعد حسن بعد حسین بعد علی بن الحسین بعد محمد بن علی علیهم السلام که معروف به باقر بوده و تو ای جابر! آن حضرت را ملاقات خواهی کرد، پس وقتی او را ملاقات نمودی، سلام مرا نیز به او برسان. بعد جعفر بن محمد بعد موسی بن جعفر بعد علی بن موسی بعد محمد بن علی بعد علی بن محمد بعد حسن بن علی علیهم السلام بعد قائم است که اسم او، اسم من و کنیه اش کنیه من می باشد و فرزند حسن بن علی است.
او کسی است که خدای متعال به سبب او مشارق و مغارب زمین را فتح می کند (کنایه از اینکه در زمان آن حضرت اسلام و آیین توحید، تمام عالم را فرا می گیرد).
او آن کسی است که غیبت می کند از میان دوستانش غیبتی طولانی که موجب شک در بعضی از دلها خواهد شد، مگر کسانی که خدای متعال قلوب و دلهای آنان را با نور ایمان روشن و با قدرت ایمان محکم ساخته باشد.
جابر می گوید: عرض کردم ای رسول خدا! آیا برای مردم در غیبت آن حضرت نفعی از وجود او خواهد بود؟
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: بلی، به خدایی که مرا به نبوت برانگیخت، مردم از نور ولایت او در زمان غیبتش نفع می برند، مثل انتفاع بردن آنان از خورشید اگر چه روی آن را ابر پوشانیده باشد.
بعد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: ای جابر! این مطلب از اسرار مستور خداوند و از خزاین علم الهی است، پس آنچه شنیدی با هرکس در میان مگذار و چون کسی که اهلیت شنیدن دارد، پیدا شد، برایش بازگو نمای».
قابل توجه است که در میان علمای اهل سنت، جمع کثیری کتابهای مستقل، در رابطه با امام زمان، حضرت مهدی علیه السلام نوشته اند، وعده ای هم در کتابهای حدیثی و روایی که تألیف نموده اند، احادیث وارده در رابطه با آن حضرت را نیز درج کرده اند و ما محض اطلاع، به ذکر اسامی آن کتب می پردازیم. اما از کتابهایی که مستقلاً در رابطه با آن حضرت نوشته شده است، می توان به کتب زیر اشاره کرد:
1 و 2 - البرهان فی علامات مهدی آخرالزمان و تلخیص البیان فی اخبار مهدی آخرالزمان، تألیف علی بن حسام الدین متقی هندی.
3 - تلخیص البیان فی علامات مهدی آخرالزمان، تألیف ابن کمال پاشا حنفی.
4 و 5 - الرد علی من حکم و قضی، ان المهدی الموعود جاء و مضی، و الشرب الوردی فی اخبار المهدی از تألیفات ملاعلی بن سلطان محمد قاری حنفی.
6 - البیان فی اخبار صاحب الزمان، اثر محمد بن یوسف گنجی شافعی.
7 - العرف الوردی فی اخبار المهدی، نوشته جلال الدین سیوطی.
8 - العطر الوردی فی شرح القطر الشهدی فی اوصاف المهدی، تألیف محمد ابن محمد بن احمد حسینی بلبیسی.
9 - عقدالدرر فی اخبار المهدی المنتظر، اثر یوسف بن یحیی بن علی مقدسی شافعی سلمی.
10 - فوائد الفکر فی المهدی المنتظر، تألیف مرعی بن یوسف کرمی مقدسی حنبلی.
11 - القطر الشهدی فی اوصاف المهدی، تألیف شهاب الدین احمد بن احمد بن اسماعیل حلوانی شافعی.
12 - القول المختصر فی علامات المهدی المنتظر، اثر احمد بن علی بن حجر هیثمی شافعی.
13 و 14 - مناقب المهدی و نعت المهدی، اثر حافظ ابونعیم اصفهانی.
15 - المهدی، تألیف ابن قیم جوزی.
و اما از کتابهایی که احادیث مربوط به حضرت مهدی علیه السلام را از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت کرده اند، می توان این چند کتاب را نام برد:
1 - ینابیع المودة، تألیف حافظ سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی.
2 - الفصول المهمة فی معرفة احوال الائمة علیهم السلام تألیف ابن صباغ مالکی.
3 - صحیح ترمذی، نوشته محمد بن عیسی ترمذی .
4 - الصواعق المحرقه، اثر ابن حجر هیثمی.
5 - کنز العمال، از تألیفات متقی هندی.
6 - مسند از آثار احمد بن حنبل.
7 - سنن ابن ماجه، تألیف ابن ماجه قزوینی.
8 - مستدرک الصحیحین، تألیف حافظ ابو عبداللَّه معروف به حاکم نیشابوری.
9 - اسد الغابة از تألیفات علی بن محمد معروف به ابن اثیر.
10 - ذخائر العقبی، اثر محب الدین طبری.
11 - کنوز الحقایق، تألیف عبد الرؤوف مناوی.
12 - مجمع الزواید، از آثار حافظ نور الدین علی بن ابی بکر هیثمی.
13 - صحیح مسلم، تألیف مسلم بن حجاج نیشابوری.
14 - الدر المنثور، از تألیفات جلال الدین سیوطی.
15 - الطبقات الکبری، اثر محمد بن سعد کاتب واقدی.
16 - قصص الأنبیاء، نوشته احمد بن محمد بن ابراهیم ثعلبی.
17 - سنن ابی داوود، اثر حافظ ابوداوود سلیمان بن اشعث سیستانی ازدی.
18 - فیض القدیر، تألیف عبدالرؤوف مناوی.
19 - حلیة الأولیاء، از تألیفات حافظ ابونعیم اصفهانی.
اینها تعداد کتبی بودند که عجالتاً به اسامی آن دست یافتیم و یقیناً کتب و مؤلفات علمای برادران اهل سنت در رابطه با اهل بیت عموماً و حضرت مهدی خصوصا به مراتب بیشتر از مقداری است که نام برده شد و ما اگر این مقدار را ذکر نمودیم، فقط برای این جهت که گفتار بعضی از مغرضین را که گمان کرده اند امامت حضرت مهدی و غیبت آن حضرت و ظهور پر از نورش ساخته و پرداخته شیعیان است باطل شده و برادران اهل تسنن ما بدانند که علمای خود آنها که اهل تحقیق و اطلاع بوده اند، اگر بیشتر از علمای شیعه در این رابطه کتاب ننوشته باشند، یقیناً کمتر هم ننوشته اند.
شاید حدود سه یا چهار سال قبل از این بود که جزوه ای را که به قلم یک نفر ناصبی نوشته شده و در پاکستان طبع شده بود، مطالعه نمودم و در آن نه تنها وجود امام زمان علیه السلام انکار و جزء بدعتهای شیعیان حساب شده بود، بلکه نویسنده جزوه، توهین زیادی هم نسبت به آن حضرت کرده بود.
با یادداشت اسامی کتب و مؤلفان آنها متوجه شدیم که عقیده به وجود امام غایب، نه تنها مختص به شیعیان بوده، بلکه یکی از اصول مسلّمه اسلامی و از اموری است که انکار آن به این سادگی ممکن نخواهد بود.
روی همین جهت است که آقای محمود ابو ریّه حدیث شناس معاصر مصری، وقتی می بیند که احادیث وارده در رابطه با حضرت مهدی منتظرعلیه السلام غیرقابل انکار است، بعد از آنکه می گوید این احادیث جزء احادیث مشکله می باشد و قابل فهم نیست، به حیص و بیص افتاده و مطالب عجیبی را عنوان می کند. از جمله می گوید، آن حضرت نزد اهل تسنن محمد بن عبداللَّه یا احمد بن عبداللَّه و در نزد کیسانیه محمد بن حنفیه نام دارد و مشهور در نسب آن بزرگوار این است که او علوی فاطمی بوده و از فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام است، امّا شیعیان معتقدند که اسم آن حضرت اسم رسول خدا و فرزند امام حسن عسکری علیه السلام و از فرزندان امام حسین علیه السلام است.(453)
گمان می رود که آقای ابو ریّه، عمداً این اضطراب را در کلام خودشان وارد کرده باشند تا هم صد در صد انکار احادیث مهدی را نکرده باشند و هم صددرصد عقیده خودشان را بیان ننموده باشند؛ و از طرف دیگر اهل سنت را درست در نقطه مقابل اهل تشیع قرار بدهند تا در اثر این اختلاف از اهمیت این عقیده کاسته شده و مسأله عقیده به حضرت مهدی یک امر گنگ و مبهم جلوه نماید.
جای بسی تعجب است که یک عالم متتبع و آگاه آن همه کتابی را که علمای اهل تسنن، راجع به حضرت امام زمان علیه السلام نوشته اند، ندیده باشد و به ضرس قاطع حکم کند که امام زمان علیه السلام نزد اهل تسنن محمد یا احمد بن عبداللَّه نام داشته و از فرزندان امام حسن علیه السلام است
ایشان اگر عنوان فصل دوازدهم از کتاب الفصول المهمة تألیف ابن صباغ مالکی و باب 86 از کتاب ینابیع المودة، تألیف حافظ سلیمان قندوزی حنفی یا بعضی دیگر از کتب علمای اهل سنت را در این مورد مطالعه می کردند، هیچ وقت به ضرس قاطع، این نسبت را به کل اهل تسنن نمی دادند تا چنان وانمود شود که اهل تسنن در نقطه مقابل شیعه قرار دارند.
به نظر می رسد، شاید علت اینکه ایشان این چنین گمان کرده اند و بعد هم به همه اهل سنت نسبت داده اند، این باشد که ایشان روایتی را که در سنن ابی داوود تحت رقم 4282 آمده است، در آن کتاب یا کتابی دیگر دیده باشند که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت شده: «یواطی اسمه اسمی و اسم ابیه اسم ابی؛ اسم حضرت مهدی اسم من و اسم پدر او اسم پدر من است».
بعد از مشاهده این روایت حکم نموده که اسم آن حضرت پیش اهل سنت محمد یا احمد بن عبداللَّه است و دیگر فکر نکرده که شاید جمله «اسم ابیه اسم ابی» سهواً از طرف راوی اضافه شده باشد و از باب تداعی، راوی بعد از نقل «اسمه اسمی» گفته باشد «و اسم ابیه اسم ابی»،مؤید این مطلب خالی بودن اکثر روایات باب از جمله «اسم ابیه اسم ابی» می باشد.
و نیز احتمال می رود که این جمله از موضوعات ساختگی بنی عباس بوده تا راهی باشد برای انحراف اذهان مردم از اهل بیت و جذب آنها به خودشان.
همچنین علت اینکه فکر نموده که آن حضرت از صلب امام حسن مجتبی علیه السلام هست، دیدن این روایت که تحت رقم 4290 در سنن ابی داوود آمده است در آن کتاب یا کتاب دیگری باشد که از علی علیه السلام نقل کرده اند که آن حضرت به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام نگاه نمود و فرمود: «این پسر من آقا و سیّد است» همچنانکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم او را سید نامید و از صلب او مردی به دنیا می آید که شبیه پیامبر شما در خُلق بوده و اسم او اسم پیامبر است.
بعد آقای ابو ریّه با دیدن این روایت، حکم نموده است که آن حضرت از صلب امام حسن بوده و این عقیده را نیز به تمام اهل سنت نسبت داده است و از طرف دیگر آن همه روایاتی را که دلالت دارند بر اینکه حضرت مهدی از صلب امام حسین علیه السلام است نادیده گرفته است.
در حالی که بودن حضرت مهدی از صلب امام حسن هیچ گونه منافاتی با بودن آن حضرت از صلب امام حسین ندارد، زیرا بعد از علی بن الحسین همه امامان، از صلب امام حسن و امام حسین می باشند؛ چون مادر حضرت امام محمد بن علی باقرعلیه السلام «فاطمه» دختر امام حسن مجتبی علیه السلام هست و چون نسب حضرت مهدی به امام باقرعلیه السلام می رسد پس هم از صلب امام حسن و هم از صلب امام حسین به دنیا آمده است.
محب طبری نیز در ذخائرالعقبی از ابوایوب انصاری نقل می کند که گفت: قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: «یولد منهما یعنی الحسن والحسین مهدی هذه الامة(454)؛ پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود از این دو نفر، یعنی امام حسن و امام حسین علیهما السلام مهدی این امت متولد می شود».
و اما اینکه نام حضرت مهدی علیه السلام در نزد کیسانیه، محمد بن حنفیه می باشد، نفعی به حال کسی نخواهد داشت؛ چون در زمان ما و بلکه چندین قرن است که فرقه کیسانیه منقرض شده اند، و ذکر عقیده آنان به علاوه بی فایده بودن، موجب خدشه و نِقاش در عقیده شیعیان نخواهد شد.
بعد آقای محمود ابو ریّه می گوید: احادیث زیادی هم هست که تصریح دارند مهدی منتظرعلیه السلام از فرزندان عباس است و چون این احادیث زیادند ما فقط به صرف اشاره اکتفا می کنیم و کسی را که می خواهد به آن احادیث اطلاع پیدا کند، ارجاع می دهیم به کتب حدیثی و متون.(455)
تعجب است که آقای ابوریّه احادیثی که مهدی موعود را از صلب امام حسن علیه السلام می دانند، زیاد دانسته در حالی که ما به کتبی که در دسترس بود مراجعه نمودیم، حتی یک حدیث هم به این مضمون پیدا نکردیم، خوب بود ایشان نام چند کتاب یا لااقل یکی دو تا از کتابها یا از آن احادیث را با ذکر سند متذکر می گردید تا معلوم می شد قضیه از چه قراراست.
بر فرض هم روایاتی این چنین وجود داشته باشند، آیا می توانند با روایاتی که در رابطه با مهدی اهل بیت علیهم السلام صادر شده اند معارضه کنند؟ و آیا گمان نمی رود که از مجعولات و موضوعات بنی عباس باشد، چنانکه بعضی از آنها اسم مهدی را روی فرزندان خود می گذاشتند تا از این طریق ذهن مردم را منحرف نموده و به سوی خود جلب نمایند.
در آخر هم آقای محمود ابوریّه می گوید: وقتی علویان مهدی دارند و عباسیان مهدی دارند، پس چرا امویان مهدی نداشته باشند، مادامی که باب وضع و جعل حدیث به قدری باز است که هر حدیث دروغ و ساختگی را می شود راحت به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نسبت داد.(456)
ایشان با این کلام اخیر بالکنایه احادیث وارده از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را در رابطه با حضرت مهدی علیه السلام احادیث جعلی می داند، چون با مذاق و سلیقه آقا جور در نمی آید.
از ایشان می پرسیم، اگر طبق ادعای شما باب جعل و وضع احادیث آن چنان باز است که هر دروغ و حدیث ساختگی را راحت می شود به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نسبت داد، پس چطور به این همه احادیث جمع شده در کتب باید اعتماد کرد.
ابن خلدون در «مقدمه» می گوید: مشهور بین کافه اهل اسلام در تمام اعصار و قرون این است که مردی در آخر الزمان از اهل بیت علیهم السلام ظهور خواهد نمود که دین را تأیید نموده و عدل را ظاهر می سازد، مسلمانان از او تبعیت نموده و بر ممالک اسلامی استیلا و تسلط می یابد و او را «مهدی» می نامند.
آقای ابو ریّه بعد از نقل کلام ابن خلدون می گوید: او اکثر احادیث مهدی را که در کتب اهل سنت وارد شده، مورد طعن و اشکال قرار می دهد.(457) این سخن وی کنایه از این است که ابن خلدون منکر وجود مهدی علیه السلام می باشد.
جواب ابن خلدون و ردّ اشکالی که بر احادیث مهدی علیه السلام کرده است، در خود گفتار او بیان شده است؛ زیرا او در اول کلام خود می گوید: مشهور بین کافه اهل اسلام در تمام عصرها و قرن ها این بوده است که مهدی آخرالزمان خروج خواهد کرد واو از اهل بیت است، اگر این قضیه در تمام اعصار و قرون مشهور بوده، پس شامل عصر مسلمانان صدر اسلام هم می شود و شهرت نزد مسلمانان صدر اول، خود بزرگترین دلیل بر صدور روایاتی از نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است؛ زیرا معنا ندارد مطلبی بین مسلمانان عصر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مشهور شود و همه بدان معتقد باشند و هیچ ریشه قرآنی یا حدیثی نداشته باشد.
و اگر ابن خلدون با اشکال بر روایات، منکر وجود حضرت مهدی علیه السلام شده باشد، می گوییم: خود مشهور بودن مطلبی بین تمام مسلمین در تمام اعصار و قرون، اجماعی است که از نظر همه مسلمانان غیر قابل خدشه می باشد و همین اجماع خود می تواند بزرگترین دلیل برای اثبات این عقیده باشد .
تذکر لازم
شیعیان معتقدند که منصب نبوّت و امامت به «زن» داده نمی شود و مسلماً در این مسأله اهل سنت نیز با شیعیان هم عقیده هستند. اما لازم است تذکر داده شود که پیروان اهل بیت علیهم السلام اگر چه حضرت زهرا علیها السلام را امام نمی دانند، ولی قائل به عصمت آن حضرت بوده و گفتار، کردار و تقریر آن بانوی بزرگوار را به عنوان مدرکی از مدارک احکام اخذ می نمایند؛ چون پس از عصمت و عدم صدور خطا از ایشان، نتیجه گرفته می شود، هر عملی را که آن حضرت انجام بدهد و هر مطلبی را که بیان کند و هر کار یا گفتاری را که مورد تقریر و امضا قرار بدهد واجب الاتباع خواهد بود؛ زیرا به خاطر مقام عصمت از گناه و خطا، کشف می شود که آن عمل یا آن گفتار یا آن تقریر، صددرصد مطابق قرآن و سنت است.
در این رابطه دلایلی هم وجود دارد.
1 - آیه مبارکه «تطهیر» که در بحث تشیّع چیست، برای اثبات عصمت آل عبا علیهم السلام از جمله شخص حضرت زهراعلیها السلام مورد استفاده قرار گرفت و ثابت شد که مراد از «رجس» که طبق آیه مبارکه از اهل بیت نفی شده است، هر نوع ناپاکی و عیب، اعم از گناه، خطا، عذاب و ... می باشد.
2 - آیه مبارکه «مودّت» که ما را امر به دوستی اهل بیت علیهم السلام و در نتیجه امر به پیروی از آنان می نماید، وجه استدلال به این آیه هم در بخش «تشیع چیست» گذشت و روایاتی را در آنجا متذکر شدیم که دلالت می کردند براینکه «ذوالقربی» عبارتند از: علی، فاطمه، حسن، حسین علیهم السلام و نُه امام از فرزندان امام حسین علیه السلام و گفته شد که طبق این آیه مبارکه، ما مکلف هستیم از همه ذوالقربی (از جمله حضرت زهرا علیها السلام ) در مسائل دینی و امور اسلامی پیروی نماییم.
3 - حدیث شریف «ثقلین» که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در آن حدیث، اهل بیت و عترتش را «عِدل» قرآن معرفی نموده و از مسلمین خواسته است که به قرآن وا هل بیت متمسک باشند و تمسک یعنی پیروی و حضرت زهرا علیها السلام بدون شک از اهل بیت محسوب می شود و پیروی از آن حضرت واجب است و این وجوب پیروی وقتی است که احتمال گناه یا خطا در آنان داده نشود، این مطلب هم در بخش تشیع چیست، مورد بحث قرار گرفته است.
4 - بخاری در صحیح، در کتاب بدء الخلق، باب مناقب اقربای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و منقبت فاطمه علیها السلام به سند خود از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل می کند که آن حضرت فرمود: «فاطمة بضعة منّی، فمن اغضبها اغضبنی؛(458) فاطمه پاره ای از من است، هر که او را غضبناک کند، مرا غضبناک نموده است».
یعنی غضب او، غضب من است و چون رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم برخلاف خواست و اراده خداوند، قدمی برنمی دارد، پس غضب آن حضرت هم غضب خداوند است و در نتیجه هر جا فاطمه غضب کند، آنجا خداوند نیز غضب نموده است. و چون قرآن کریم سخن گفتن از روی هوا و تعارف و احساسات را از پیامبر نفی می کند؛ « وَمَا یَنطِقُ عَنِ ا لْهَوَی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی »(459)؛ «پیامبر از روی هوای نفس سخن نمی گوید و هر چه می گوید جز وحی که بر او نازل شده است چیز دیگری نخواهد بود»، نتیجه می گیریم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با مقرون دانستن غضب حضرت زهرا علیها السلام با غضب خودش، مطابق وحی سخن گفته است.
مناوی در فیض القدیر(460) می گوید: سهیلی به این روایت استدلال نموده و گفته است: هر کس فاطمه علیها السلام را سب و دشنام بدهد، کافر خواهد بود (زیرا با سب و دشنام دادن، آن حضرت غضبناک می شود و در نتیجه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بر سب کننده، غضبناک می شود). همچنین وی گفته است: طبق این روایت حضرت زهرا علیها السلام از شیخین (ابوبکر و عمر) افضل است.(461)
5 - حاکم در مستدرک به سند خود از علی علیه السلام نقل می کند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خطاب به فاطمه علیها السلام فرمود: «ان اللَّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک؛(462) دخترم! خداوند غضب می کند هر کجا تو غضب کنی و راضی می شود به آنچه تو به آن راضی باشی».
حاکم در ذیل حدیث می گوید: این حدیث از نظر سند صحیح است.(463)
دلالت این روایت بر عصمت حضرت زهرا علیها السلام از خطا و گناه به هیچ عنوان قابل خدشه نیست، زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غضب و رضای خداوند را مقرون با غضب و رضای آن حضرت دانسته است. پس فاطمه علیها السلام راضی نمی شود مگر به آنچه خداوند به آن راضی باشد و بر چیزی غضب نمی کند، مگر آنکه آن چیز مغضوب خداوند هم باشد.
همچنین فاطمه علیها السلام از کسی راضی نمی شود، مگر آنکه خداوند از آن کس راضی باشد، و بر کسی غضب نمی کند، مگر آنکه آن کس مغضوب خداوند باشد.
ناگفته نماند که طبق نقل مورخین و علمای بزرگ شیعه، حضرت زهرا علیها السلام در بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت در مکه مکرمه از حضرت خدیجه کبری علیها السلام به دنیا آمده و در سن هجده سالگی، در حالی که 75 روز یا 95 روز از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم گذشته بود؛ یعنی سیزدهم جمادی الاولی یا سوم جمادی الثانی، سال یازدهم هجرت، و به سبب ضربات تازیانه «قنفد» یا «مغیره» و فشار داده شدن بین در و دیوار، بازوی مبارکش ورم کرده و پهلویش شکسته بود، مظلومانه به شهادت رسید.
امیر مؤمنان علی علیه السلام طبق وصیت آن بانوی بزرگوار، متولی غسل و کفن و دفن او شده و آن حضرت را شبانه در جایی که معلوم نیست به خاک سپردند، تا مظلومیت و غربت آن مظلومه تا روز قیامت مشهود و معلوم باشد.
علی علیه السلام وقتی جسد مطهر آن سیده زنان عالمیان را به خاک سپرد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را مخاطب قرار داد و عرض کرد:
«السلام علیک یا رسول اللَّه! عنّی و عن ابنتک النازلة فی جوارک و السریعة اللحاق بک! قلّ یا رسول اللَّه! عن صفیتک صبری ورّق عنها تجلّدی الاّ انّ فی التأسی لی بعظیم فرقتک و فادح مصیبتک موضع تعز فلقد و سدتک فی ملحودة قبرک و فاضت بین نحری و صدری نفسک «فاناللَّه و انا الیه راجعون» فلقد استرجعت الودیعة و اخذت الرهینة، اما حزنی فسرمد و اما لیلی فمسهّد الی ان یختار اللَّه لی دارک الّتی انت بها مقیم و ستنبئک ابنتک بتظافر امتک علی هضمها، فاحفها السؤال و استخبرها الحال، هذا و لم یطل العهد و لم یخل منک الذکر والسلام علیکما سلام مودع، لاقال و لاسئم، فان انصرف فلاعن ملالة و ان اقم فلا عن سوء ظن بما وعد اللَّه الصابرین(464)؛ سلام و درود بر تو ای رسول خدا! از من و دخترت که در جوار تو فرود آمده و به زودی به تو پیوست، ای رسول خدا! صبر و شکیبایی من از مفارقت و جدایی برگزیده تو، کم گردید و طاقت و توانایی من از دست رفت، ولی برای من، پس از مفارقت و جدایی از تو و سختی مصیبت و اندوه تو، شکیبایی و صبر جا دارد؛ یعنی هر چند مصیبت مفارقت از فاطمه علیها السلام جانگداز است، ولی از مصیبت مفارقت از تو سخت تر نخواهد بود و چون بر آن مصیبت شکیبا و صبور بودم، بر این مصیبت نیز خواهم بود، در حالی که سرت را بر لحد آرامگاهت آرام نهادم و بین گردن و سینه ام جان از تنت خارج شد، پس صبور هستم، چون ما مملوک و بنده خداوند بوده و به سوی او باز خواهیم گشت.
ای رسول خدا! امانتی را که به من سپرده بودی، به تو باز گردانیده شد و آنچه از تو، بود به تو ملحق گردید، ولی در این مصیبت عظمی، روز و شب در حزن و اندوه خواهم بود، شبم به بیداری خواهد گذشت تا اینکه خداوند برای من سرایی را که تو در آن اقامت گزیده ای اختیار نماید و مرا به تو ملحق سازد.
ای رسول خدا! به همین زودی دخترت فاطمه به تو خبر خواهد داد، اجتماع امتت را بر ستم بر آن مظلومه (زیرا که حقش را نشناخته، فدکش را غصب و پهلویش را شکسته و احترامش را نگه نداشتند) پس از او سؤال کن (و زیاد سؤال کن) و سرگذشت او را (در این چند روز که بین تو و او فاصله بوده) از خودش بپرس (تا به تو خبر بدهد) از آن همه ستمگری که بر او گذشت در حالی که از رفتن تو مدتی نگذشته بود و یاد تو از بین نرفته بود.
بر هر دوی شما سلام و درود باد! درود و سلام کسی که وداع می کند، نه درود و سلام کسی که خشمگین و ناراحت باشد، پس اگر بروم، از روی بی علاقگی نسبت به شما دو نفر نخواهد بود و اگر بمانم نه از روی بدگمانی است به آنچه خداوند صابران را وعده فرموده است».
در آخر بحث لازم است گفتاری از «ملاعبدالعلی»، صاحب کتاب فواتح الرحموت را نقل و رد نماییم.
ملا عبدالعلی ضمن آنکه عصمت ائمه را رد می کند و آن بزرگواران راچون مجتهدانی می داند که جایز الخطا هستند و ادعا می کند که بعضی از صحابه فتاوی حضرت علی علیه السلام را ردّ کردند و آن حضرت یا دیگر اصحاب هیچ گونه اعتراضی نکردند او می افزاید حتی ممکن است گاهی لغزشی هم برای اهل بیت اتفاق بیفتد و آن لغزش عبارت است از واقع شدن ایشان در امری که مناسب شأن آنان نیست، منتها این کار و لغزش تعمداً از آنان صورت نمی گیرد، چنانکه واقع شد از سیّده نساء علیها السلام به خاطر ناراحت شدنش بر خلیفه رسول خدا، وقتی که آن حضرت را از فدک منع نمود و به عنوان میراث پدرش به او تحویل نداد، اما دراین هجران و ناراحت شدن گناهی بر آن حضرت نیست؛ زیرا این کار لغزشی است که سهواً و خطاءً صورت گرفته و هیچ گونه تعمدی در کار نبوده است.(465)
قبل از جواب گفتار نادرست ملاّ عبدالعلی، ذکر این نکته لازم است که برخی از علمای اهل تسنن هیچ وقت فکر پویا و باز نداشته و جوانب گفتار و انظارشان را مورد دقت قرار نمی دهند و از اینکه چه تالی فاسدی بر کلماتشان مترتب می شود، ابا ندارند بلکه تلاش می کنند حق بودن آنچه را که به آن معتقد هستند به اثبات برسانند، حتی اگر در این مسیر دچار ارتکاب گناه یا تهمت و افترا هم بشوند. این خصوصیت مانع بسیار بزرگی بر سر راه آنان از پذیرش حق و حقیقت است.
پس از بیان این نکته اینک می پردازیم به جواب از گفتار نادرست آقای ملاعبدالعلی و می گوییم:
اولاً : روایاتی در رابطه با مقام اهل بیت علیهم السلام وارد شده و در کتب اهل سنت نیز روایت شده که اگر مورد دقت قرار گیرند، مسلماً نتیجه آنها بلندی مقام اهل بیت علیهم السلام از بشر عادی و ثبوت عصمت آن بزرگواران خواهد بود.
ثانیاً : بعداً خواهد آمد که مجتهد به کسی می گویند که احکام را از ادلّه و مدارک آن استخراج و استنباط نماید، در حالی که اهل بیت علیهم السلام هیچ گاه نگفته اند که فتوای ما در فلان مسئله چنین است، یا حکم فلان موضوع به نظر ما چنان خواهد بود، بلکه خود احکام واقعی موضوعات را که توسط وحی بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نازل شده و از آن حضرت به آنان منتقل گردیده به مردم ابلاغ می نمودند.
ثالثاً : مواردی را که ایشان به عنوان ردّ بعضی از صحابه بر امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده اند، هیچ گونه دلالتی بر خطای آن حضرت نمی کند و بر فرض ثبوت، بزرگترین دلیل بر بطلان رأی و نظر آنهایی است که در برابر علی علیه السلام قرار گرفتند و اگر این کار آنها از روی عمد و آگاهی بوده، مرتکب گناهی عظیم شده اند؛ زیرا مناوی(466) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل می کند که فرمود: «انا و علی حجة اللَّه علی عباده؛ من و علی حجت خداوند بر بندگانش هستیم».
همچنین خطیب بغدادی(467)، محب طبری(468) ومتقی هندی(469) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که فرمود: «انا و هذا (علی علیه السلام) حجة علی امتی یوم القیامة؛ «من و این مرد (علی) حجت خداوند هستیم بر امت در روز قیامت».
یعنی خداوند با ما دو نفر بر مردم احتجاج می کند، به این بیان که عذرها و بهانه تراشیهای آنان با بودن ما دو نفر در میانشان قطع می گردد، و اگر بگویند ما نمی دانستیم یا متوجه حقیقت نشدیم، خداوند ما را به رخ آنها می کشد که مگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در میان شما نبود یا مگر علی علیه السلام در میان شما نبود، می رفتید و از آنها سؤال می کردید.
روایتی را هم قبلاً با ذکر کتبی که آن را نقل کرده اند در رابطه با عصمت اهل بیت علیهم السلام ذکر نمودیم و نتیجه آن اطاعت مطلقه از علی علیه السلام بود به این معنا که کسی حق ندارد خود را در برابر آن حضرت قرار بدهد، همان طوری که حق ندارد خود را در برابر خدا و پیامبرش قرار بدهد و آن روایت این بود: «من اطاعنی فقد اطاع اللَّه و من عصانی فقد عصی اللَّه و من اطاع علیاً فقد اطاعنی و من عصی علیاً فقد عصانی؛(470) اطاعت من پیامبر، اطاعت خداوند و نافرمانی من نافرمانی خداوند است و اطاعت علی اطاعت من و نافرمانی علی نافرمانی من است».
ترمذی(471)، حاکم(472) و فخررازی در تفسیر کبیر، ذیل تفسیر بسمله، و همچنین خطیب(473)، هیثمی(474)، مناوی(475) و متقی هندی(476) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که فرمود: «علی مع الحق و الحق مع علی»؛ علی علیه السلام با حق و حق با علی علیه السلام هست»؛ یعنی علی علیه السلام در تمام مراحل، در جنگ، در صلح، در حکم کردن و در قضاوت، در تفسیر و تأویل قرآن از حق جدا نیست.
حاکم(477)، مناوی(478)، متقی(479)، هیثمی(480)، ابن حجر(481) و شبلنجی(482) از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که فرمود: «علی مع القرآن و القرآن مع علی؛ علی با قرآن و قرآن با علی می باشد».
یعنی هر چه او بگوید، همان است که خداوند بر پیامبرش نازل فرموده است.
شما را به خدا! آیا مسلمانی که این همه روایات را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیده و مقام علی علیه السلام را بشناسد، می تواند به خودش جرأت داده و در برابر آن حضرت قرار بگیرد و بگوید کلام علی علیه السلام یا مثلاً فتوای آن حضرت اشتباه و غلط است؟
پس نتیجه می گیریم که مخالفت بعضی با علی علیه السلام نه تنها چیزی از شأن و مقام آن حضرت کم نمی کند، بلکه مثبت خطا و اشتباه خود مخالفت کنندگان خواهد بود.
رابعاً : آنچه به عنوان لغزش و خطا برای حضرت زهرا علیها السلام ذکر شده، بی پایه و اساس بوده، بلکه لغزش و خطای خلیفه اول و دوم را ثابت می کند؛ زیرا در درجه اول غضب حضرت زهرا علیها السلام (طبق روایاتی که در چند صفحه قبل با ذکر اسناد و کتب آورده شد)، غضب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم و در نتیجه موجب غضب خداوند است و روی همین جهت بر مسلمانان واجب است کاری که موجب غضب و ناخشنودی دختر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می شود انجام ندهند، در حالی که خلیفه اول و دوم برخلاف گفتار رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم آن حضرت را غضبناک نمودند و در درجه دوم حضرت زهرا علیها السلام «فدک» را به عنوان «ارث» از خلیفه تقاضا نمی کرد، بلکه آن حضرت ادعای «ملک» داشت و اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فدک را در زمان حیات خود به او بخشیده است. این ادعا با خبر واحدی که خلیفه اول از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل می کرد (نحن معاشر الانبیاء لانورث) هیچ گونه منافاتی نداشت و در درجه سوم بر فرض که آن حضرت ادعای میراث می کرد، خداوند در قرآن به ارث بردن «سلیمان» از «داوود» تصریح می کند و خبر واحد نمی تواند ناسخ آیات و احکام قرآنی باشد.
آقای عبدالفتاح عبدالمقصود نویسنده و دانشمند معروف مصری در مقدمه ای که بر کتاب فدک، نوشته مرحوم سید محمد حسن موسوی قزوینی حائری دارد، می گوید: نظر اساسی در رابطه با فدک آن است که فدک ملک خالص رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بوده است و احتمال می رود که تا آخر عمر در ملک آن حضرت باقی مانده است یا اینکه آن حضرت آن را قبل از وفات خودش به دخترش فاطمه علیها السلام نحله نموده و بخشیده باشد.
اگر گفته شود که تا آخر عمر، از آن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده و به کسی تملیک نشده بود، سزاوار آن بود که به حضرت زهرا علیها السلام از باب اینکه میراث است تعلق بگیرد.
و اگر گفته شود که با حدیث «نحن معاشر الانبیاء لا نورث» امکان تعلق گرفتن از راه میراث نبود بلکه باید صدقه داده می شد، جا دارد که سؤال کنیم چرا خود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به این حدیث عمل نکرده و در زمان حیات خویش فدک را صدقه نداده است.
در حالی که ثابت است آن حضرت قبل از وفات، مالک هفت دینار بود و می ترسید از اینکه قبض روح شود و آن هفت دینار در ملکش باقی بماند، به همین جهت اهل بیت خود را امر نمود که آن دنانیر را صدقه بدهند و وقتی آنان تساهل کردند، فرمود: آن دینارها را بیاورید و چون آوردند فرمود: چگونه است گمان محمدصلی الله علیه وآله وسلم به پروردگارش اگر ملاقات کند او را در حالی که این هفت دینار در ملک او باقی مانده است، پس امر نمود که آن دینارها را صدقه بدهند.
آیا ممکن است گفته شود: پیامبری که از هفت دینار ناچیز و قلیل غافل نمی ماند و قبل از وفات آن را از ملک خود خارج می سازد، از باغ بزرگی مثل فدک غافل شود و در رابطه با آن هیچ تصمیمی نگیرد.
و آیا ممکن است که گفته شود صدقه منحصر به مال منقول است، نه غیرمنقول چون خداوند می فرماید: « ... وَالَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَایُنفِقُونَهَا فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرهُمْ بِعَذابٍ ألیمٍ »(483)؛ «آنانکه طلا و نقره را گنجینه (جمع) می نمایند و در راه خدا انفاق نمی کنند، به آنان بشارت بده عذاب دردناک را؟».
هرگز التزام به این دو مطلب ممکن نیست و چون پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم قبل از وفات، فدک را صدقه نداده است، اصلاً در مجال تطبیق حدیث منقول از طریق ابی بکر قرار نمی گیرد؛ زیرا فدک ملک آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم نبوده بلکه ملک غیر آن حضرت بوده، ملک دخترش فاطمه علیها السلام که هیچ کس در این ملکیت با آن حضرت نزاع و مخاصمه نداشته است چنانکه در تاریخ ثابت است.(484)
آقای محمود ابو ریّه در بعضی از حواشی کتاب شیخ المضیره می گوید: ما در مجله مصری الرسالة (شماره 518، سال یازدهم) مقاله ای منتشر کردیم و آنجا در رابطه با فدک و ارث بودن آن، مطالبی نوشتیم از جمله گفتیم: ما بر فرض اینکه قبول کنیم خبر واحد ظنی، قرآن را تخصیص می زند و قبول کنیم که این حدیث (نحن معاشر الانبیاء لانورث) از پیامبر ثابت است و قبول کنیم که این خبر بر عموم خودش باقی مانده و مخصص ندارد، با تمام این فرضیات، ابوبکر این توان و قدرت را داشت که بعضی از ماترک پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را به دخترش فاطمه عطا کند؛ مثلاً فدک را به آن حضرت اختصاص می داد و این حق برای ابوبکر، بلامعارض بود؛ زیرا برای امام جایز است که هرچیزی را که بخواهد و به هر کسی که بخواهد تخصیص بدهد. و خود ابوبکر، زبیر بن عوام و محمد بن مسلمه را به بعضی از متروکات پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تخصیص داد، علاوه بر این، فدکی را که ابوبکر از فاطمه علیها السلام منع کرد، پس از چندی عثمان آن را به دامادش مروان بخشید و به او اختصاص داد.(485)
حالا قضاوت با خوانندگان است که بگویند آیا فاطمه علیها السلام در این خشم و ناراحتی ذیحق بوده است یا اینکه این کار آن حضرت لغزشی به حساب می آید؟