فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

2 - عدل

شیعیان معتقدند که خدای متعال «عادل» است و به احدی «ظلم» نمی کند و کاری که از نظر عقل، قبیح و زشت باشد از او صادر نمی شود.
البته اهل تسنن نیز صفت ظلم را از خداوند نفی نموده و او را عادل می دانند. منتها فرق عمده بین شیعه و سنی در این باب فقط یک نکته است که موجب شده است از نظر شیعیان و کلاً «عدلیه»، اصل «عدل» یکی از اصول دین باشد، و اهل تسنن، عدل را از اصول دین ندانند، و آن نکته «حسن و قبح عقلی» است.
اهل تسنن می گویند: حسن و قبح، زشت و زیبا فقط از شرع استفاده می شود و اگر شرع اقدس نبود، ما نمی فهمیدیم چه «حَسن» و زیبا بوده و چه «قبیح» و زشت است و روی همین جهت می گویند: هر چه را که شریعت ما را بدان امر کند، حسن و هر چیزی که شریعت ما را از آن نهی نماید، قبیح است.
همچنین اگر خدای متعال ما را امر کند به چیزی که از آن نهی کرده بود، یا نهی کند از چیزی که ما را به آن امر نموده بود، قبیح به حسن و زشت به زیبا تبدیل خواهد شد.
همچنین، اگر خدای متعال انسان مؤمن مطیع و فرمانبردار را به جهنم برده و معذب به عذاب آن بگرداند، این کار حسن و زیبا بوده و ظلم محسوب نمی شود و اگر آدم گناهکار یا حتّی مشرک را به بهشت ببرد، باز هم این کار حسن و زیبا بوده و ظلم به حساب نمی آید.
اما شیعیان و معتزله که جمعاً به نام «عدلیه» یاد می شوند، معتقدند که چون حسن و قبح، دو اصل و حکم عقلی هستند و قواعد و احکام عقلیه نیز تخصیص بردار نمی باشند، پس هرچه را که عقل تحسین نموده و زیبا بداند، شریعت نیز همان را زیبا می داند و هر چیزی را که عقل حکم به قبح و زشتی آن کند، از نظر شرع نیز محکوم به قبح و زشتی خواهد بود.
پس اگر خدای متعال مؤمن را به جهنم و کافر را به بهشت ببرد، این کار ظلم محسوب می شود و چون ظلم، عقلاً قبیح است و خدای متعال نیز «حکیم» می باشد، صدور قبیح و در نتیجه صدور ظلم و خلاف عدل از خداوند، محال خواهد بود.
البته این بدان معنا نیست که خداوند از نظر قدرت محدود باشد، بلکه قدرت خدای متعال حد و مرزی ندارد، اما این استحاله و امتناع از ناحیه «حکمت» است؛ یعنی خدا بر هر کاری قادر است، ولی چون حکیم است صدور قبیح از او ممتنع خواهد بود.
دانشمندان عدلیه از شیعه و معتزله استدلالهایی نیز برای اثبات تحسین و تقبیح عقلی دارند که از آن جمله می توان به این استدلال اشاره کرد.
ما بالضرورة حسن و زیبایی بعضی از اشیا را می دانیم، همان طوری که قبح و زشتی بعضی از امور را می شناسیم و این شناخت گرفته شده از شریعت هم نیست؛ زیرا کسانی که تابع شرعی از شرایع الهی هم نیستند این شناخت را دارند.
مثلاً: احسان و نیکی کردن نزد همه انسانها (اعم از قائلین به وجود خداوند و پیروان انبیا و کسانی که منکر وجود خداوند و منکر بعثت انبیا هستند) امری است ممدوح و پسندیده و ظلم در هر جای این دنیا و نزد تمام جوامع انسانی کاری است قبیح و زشت، مردم در سراسر این عالم «عدل» و «عادل» را ستایش نموده و از «ظلم» و «ظالم» اظهار انزجار و تنفر می نمایند. اگر این مسأله، شرعی بود باید کسانی که تابع شرعی از شرایع الهی نیستند، حکم به «حسن عدل» و «قبح ظلم» نمی کردند، در حالی که قضیه درست برعکس است، و خود همین امر وجدانی، بزرگترین شاهد است براینکه تحسین و تقبیح از احکام عقل به حساب می آید.
باید متذکر شد که براصل عدل و در واقع بر اصل تحسین و تقبیح عقلی فروعی مترتب می شود که ما به خاطر رعایت اختصار، همه آن فروع را ذکر نکرده بلکه فقط به ذکر دو فرع، از آن فروع به خاطر اهمیت بیشتری که دارند اکتفا می کنیم، اهل تحقیق می توانند به کتبی که در رابطه با عقاید و کلام نوشته شده است، مراجعه نمایند:
الف - اهل تسنن چون حسن و قبح را عقلی نمی دانند، معتقدند که «قضا و قدر» یک امر حتمی بوده و به هیچ عنوان قابل تغییر نخواهد بود. و براساس همین اعتقاد، قائل شده اند به «جبر» و سلب اختیار از انسان و اینکه انسانها در اعمال و افعالشان مجبورند؛ چون آنچه را که خداوند مقدر نموده و قضای او به آن تعلق گرفته است، باید همان را انجام بدهند و الاّ تخلف اراده خداوند از مرادش لازم آمده و تخلف اراده از مراد محال و ممتنع است.
در مقابل، شیعیان که به اصل حسن و قبح عقلی معتقد می باشند، قضا و قدر خداوند را به دو قسم تقسیم می کنند؛ قضا و قدر حتمی و غیرقابل تغییر و قضا و قدر غیرحتمی و قابل تغییر.
به عبارت دیگر: آنچه را که خداوند در «امور تکوینیه» مقدر فرموده است، مثل طلوع خورشید هر روز از مشرق و غروب آن در مغرب، یا جریان خون در رگهای انسان، یا اینکه حس شامه باید در دماغ و حس ذایقه در زبان قرار داشته باشد، حتمی و غیرقابل تغییر است.
اما آنچه مربوط به «امور تشریعیه» می شود، مثل مسائل و احکام دینی و نحو آن، قضا و قدر در آن حتمی نبوده بلکه قابل تغییر است، تخلف اراده از مراد نیز در امثال این امور نه تنها محال نبوده بلکه واقع هم هست.
مثلاً: قضای الهی تعلق گرفته است که انسان مسلمان روزی پنج بار نماز بخواند و همچنین خدای متعال اراده فرموده است که هر مسلمان سالی یک ماه روزه بگیرد، یا اینکه خداوند ما را از جمیع گناهان نهی نموده و مقدر فرموده که انسانها از آن دوری کنند، در حالی که شما بالحس و العیان می بینید که خیلی از مسلمانان، واجبات را ترک نموده و محرمات را مرتکب می شوند.
روی همین لحاظ است که شیعیان قائل به «اختیار» هستند نه جبر؛ زیرا یکی از مصادیق مهم اصل عدل و دو اصل عقلی مذکور همین اعتقاد به اختیار است.
اگر خداوند متعال انسانها را مجبور آفریده باشد و در عین حال وقتی مرتکب گناه می شوند، آنها را عذاب نموده و در موقع انجام اعمال صالحه، به آنان پاداش نیک بدهد، مرتکب کاری قبیح و زشت شده و برخلاف عدل اقدام نموده است؛ زیرا انسان در آن صورت مثل «زندانی» می ماند که او را به زور وادار به کارهایی بکنند و از اموری دورش بدارند و بعد هم مورد شکنجه و آزارش قرار بدهند که چرا چنین کردی و چنان نکردی و چون خداوند حکیم است، قبیح از او صادر نخواهد شد پس در نتیجه انسان مختار آفریده شده است نه مجبور.
بلکه در صورت قائل شدن به جبر، ارسال رسل و انزال کتب بی فایده خواهد بود؛ چون وقتی بنا باشد، هر کس به آنچه می کند و انجام می دهد یا آنچه را که ترک نموده و از آن دوری می کند مجبور باشد، دیگر دعوت کفار به اسلام و فساق به ایمان معنا نخواهد داشت.
به بیان دیگر از نظر شیعیان، خداوند، اراده فرموده است که انسان آزاد و مختار باشد و آنچه را انجام می دهد یا ترک می کند، از روی انتخاب و آزادی کامل باشد تا بعد بتواند پاسخگوی اعمال و کردار خود باشد.
منتها باید دانست که از نظر شیعه، اختیار انسان به حدی نیست که به طور کامل، مستقل در ایجاد افعال باشد؛ زیرا مستلزم بیکار شدن خداوند و همه کاره شدن عبد است. پس انسان نه مجبور مطلق است چنانکه اکثریت قریب به اتفاق اهل تسنن «اشاعره» معتقدند و نه مختار مطلق، چنانکه معتزله قائلند، بلکه روایات مستفیضه ای از ائمه طاهرین علیهم السلام وارد شده است که مبیّن راه و روش شیعیان در این باب است. مثل این روایت که فرمودند: «لاجبر ولاتفویض و لکن امر بین الامرین(332)؛ نه جبری وجود دارد و نه تفویضی (اختیار مطلق) در کار است، بلکه انسان در حدّ وسط این دو امر قرار دارد».
یعنی انسان چون «ممکن الوجود» است و ممکن نیزدر تمام حالات و شؤون نیازمند به «علت» است و این احتیاج هرگز از او دور نخواهد شد، چنانکه از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که: «الفقر سواد الوجه فی الدارین(333)؛ احتیاج به علت و مبدأ فیاض، در هر دو جهان با انسان وجود خواهد داشت»، پس انسان اگر با اختیار، کاری را انجام می دهد، یا با اختیار، کاری را انجام نمی دهد، این اختیار در فعل و ترک با افاضه خداوند متعال است؛ زیرا اگر این انسان حیات و قدرت نداشت، اختیار فعل و ترک هم نداشت و چون مفیض حیات و قدرت، ذات اقدس خداوندی است پس او فاعل بالتسبب و انسان فاعل بالمباشره به حساب می آید.
برای حُسن ختام این مبحث کلامی را از امیر مؤمنان علی علیه السلام در رابطه با قضا و قدر می نگاریم:
وقتی آن حضرت از «صفین» برمی گشتند، یک نفر شامی که در سپاه آن حضرت بود، سؤال کرد آیا رفتن ما به سوی شام و جنگیدن با معاویه، به قضا و قدر الهی بوده است؟
حضرت فرمود: به خداوند قسم که هیچ سراشیبی را پایین نیامدیم و به هیچ بلندی بالا نرفتیم، مگر اینکه قضا و قدر الهی به آن تعلق گرفته بود.
مرد شامی وحشت زده عرض کرد: پس در این صورت، اجر و مزدی برای ما نخواهد بود.
حضرت فرمود: ابداً این طور نیست، بلکه خداوند اجر عظیم و بزرگی به شما عنایت خواهد کرد، شما در این سفر، مکره و مضطر نبوده اید.
مرد شامی عرض کرد: چگونه این سفر اجر عظیم دارد، در حالی که ما به قضا و قدر الهی راه افتاده ایم؟(334)
حضرت در پاسخ فرمود: «ویحک، لعلک ظننت قضاءً لازماً و قدراً حاتماًو لوکان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب وسقط الوعد والوعید، ان اللَّه سبحانه امر عباده تخییراً و نها هم تحذیراً و کلّف یسیراً و لم یکلّف عسیراً و اعطی علی القلیل کثیراً و لم یعص مغلوباً و لم یطع مکرهاً و لم یرسل الانبیاء لعباً و لم ینزل الکتاب للعباد عبثاً و لاخلق السموات والارض و مابینهما باطلاً « ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار »»(335)؛ «خدا به تو رحم کند! شاید تو قضا و قدر لازم و حتمی را که باید انجام بگیرد در نظر گرفته ای، اگر چنین بود، پاداش و کیفر، نادرست بود و نوید به خیر و خوبی و بیم دادن از شر و بدی ساقط می گشت.
خداوند متعال بندگانش را امر نموده با اختیار، و نهی نموده با بیم و ترس از عذاب، و به (چیزهای) آسان تکلیف کرده و به کار سخت و طاقت فرسا آنان را مکلف ننموده و برای کار کم، پاداش زیاد عطا نموده است. هر کس او را نافرمانی کرده، نه به آن جهت است که خدای را مغلوب خود ساخته است و هر کس او را اطاعت نموده و از او فرمان برده، نه به آن جهت است که مجبور بوده است.
خدای متعال، پیامبران را برای جهت لهو و بازی نفرستاد و کتابهای آسمانی را بیهوده نازل نفرمود (بلکه برای هدایت گمراهان و نجات آدمیان از جهنم سوزان ارسال و انزال فرمود) و آسمانها و زمین و آنچه در آنها وجود دارد، باطل و بیجا خلق نکرد (بعد به آیه 27 از سوره «ص» استشهاد فرمود) آن (عبث آفریده شدن آسمانها و زمین و بی جهت ارسال کردن انبیا و ...) گمان کسانی است که کافر شدند پس وای بر آنانکه کافر شدند؛ زیرا جایگاه آنها در آتش خواهد بود».
برای تتمیم بحث، توضیح این نکته هم لازم است که دنیا، دار علل و اسباب است، هر سبب، مسببی و هر علت، معلولی دارد و وقتی علت موجود شد، معلول نیز موجود می شود؛ مثلاً خدای متعال مقدر فرموده که هر که خودش را از طبقه پنجم ساختمانی به طرف پایین با سر پرتاب کند، جمجمه اش بشکند، مغزش متلاشی شود و در نتیجه مرگ به سراغ او بیاید، اما این بدان معنا نیست که انسان مجبور باشد، حتماً خودش را از ساختمان بلندی به پایین پرتاب کند.
همچنین قضای الهی تعلق گرفته است که هر که دنبال تحصیل علم و دانش باشد، و رنج تحصیل را بر خود هموار نموده از لحظه های زندگی استفاده کند، عالم و دانشمند شود، اما معنای این قضای حتمی این نیست که انسان مجبور باشد درس بخواند و دانشمند شود. در قرآن کریم هم آیات متعددی وجود دارد که دال بر مطلب فوق است:
1 - « إِنَّا هَدَیْنَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا »(336)؛ «ما راه را به انسان نشان دادیم، او یا می پذیرد و به سعادت نایل می آید و یا کفران نموده و گرفتار شقاوت می شود».
2 - « تِلْکَ ا لْجَنَّةُ ا لَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَن کَانَ تَقِیًّا »(337)؛ «این همان بهشتی است که به بندگان پرهیزگار خود، به ارث می دهیم ».
3 - « مَنْ عَمِلَ صَلِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوا ةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَاکَانُواْیَعْمَلُونَ »(338)؛ «هر زن و مردی که مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد او را به حیاتی پاک زنده می داریم، و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام می دادند، خواهیم داد».
4 - « ... لَّیْسَ لِلْإِنسَنِ إِلَّا مَا سَعَی »(339)؛ «برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست» .
5 - « کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ »(340) ؛ « هرکس در گرو اعمال خویش است » .
بنابراین، شعر معروف منسوب به «خیام» که:
من می خورم هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل می دانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود
مطابق با موازین عقلی و شرعی نبوده و غیر قابل قبول است؛ زیرا علم خداوند نه علت تامّه است برای ارتکاب معصیت و نه جزء علت و نه مقتضی معصیت، بلکه خداوند متعال می داند که فلان شخص چون دنبال فلان علت راه می افتد، فلان نتیجه و معلول نیز نصیب او خواهد شد.
به عنوان مثال، پدری را در نظر بگیرید که دو پسر دارد، هر دو را به مدرسه می فرستد یکی از پسرها اهل تلاش و فکر است و علاقه زیادی به تحصیل دارد، لذا شب و روز زحمت می کشد تا خود را به جایی برساند، اما دیگری، تنبل و تن پرور است و جز به خوردن و خوابیدن، به چیز دیگری نمی اندیشد.
پدر آن دو از همین اول می داند که پسر اول، آدم بزرگی خواهد شد، اما پسر دوم، جز اینکه سر بار جامعه باشد به جایی نمی رسد.
آیا پس از رسیدن پسرها به این دو نتیجه متضاد، آیا پسر تنبل و بیکاره می تواند یقه پدر را بگیرد و بگوید، این تو بودی که مرا به روز سیاه نشاندی؛ زیرا تو می دانستی من چنین و چنان می شوم، پس علم تو به آینده من، مرا بیچاره کرد؟ هرگز! زیرا پدر به او می گوید: من چون می دیدم تو دنبال علم و تحقیق یا کار و تلاش نیستی، از همان اول می دانستم که به جایی نمی رسی؛ چون تنبلی و تن پروری نتیجه ای جز خفت و خواری ندارد. اما هیچ وقت دست تو را نبسته و مانع درس خواندن و تلاش تو هم نبودم، بلکه مرتب تشویقت می کردم، نصیحتت می نمودم که زحمت بکشی و درس بخوانی، پس تو می توانستی و نکردی و به خاطر همین هم دیگران حق دارند تو را ملامت و سرزنش کنند و برادرت را که با سعی و تلاش خودش را به مدارج عالی رسانیده تحسین و ستایش نمایند.
ب - شیعیان با اعتقاد به دو اصل «حسن و قبح عقلی»، معتقدند که در افعال خداوند غرض و هدف و غایتی وجود دارد، که خداوند به خاطر آن هدف و غایت، افعال را انجام می دهد.
زیرا از نظر عقل کار بی هدف و بدون جهت لغو و قبیح است، و خدای متعال چون حکیم است، صدور کار بی فایده وبی غرض از او محال خواهد بود، این مطلبی است که قرآن کریم نیز ما را به آن تذکّر می دهد:
1 - « ... أَفَحَسِبْتُمْ أَ نَّمَا خَلَقْنَکُمْ عَبَثًا ... »(341)؛ «آیا گمان کردید ما شما را بدون جهت و عبث آفریده ایم؟».
2 - « وَمَآ خَلَقْنَا السَّمَآءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَعِبِینَ »(342)؛ «ما آسمانها و زمین و آنچه بین آنها قرار دارد از روی بازی و بیهوده نیافریدیم».
3 - « وَمَآ خَلَقْتُ ا لْجِنَّ وَا لْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ »(343)؛ «من جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند».
4 - « لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ا لْکِتَبَ وَا لْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ... »(344)؛ «ما ارسال رسل نمودیم و انبیا را همراه با بینات و معجزات و کارهای خارق العاده فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند (در قسط و عدل زندگی نمایند)».
اما برادران اهل تسنن ما چون دو اصل عقلی مذکور را قبول ندارند، معتقدند که در کارهای خداوند، هیچ غرض و غایتی وجود ندارد و استدلال می کنند که کسی به خاطر غایت و فایده کار می کند که محتاج و ناقص باشد و بخواهد با آن نتیجه و غایت، از خودش رفع نقص و احتیاج نماید و چون خدای متعال، کمال مطلق و غنی بالذات است، نقص و احتیاجی در او وجود ندارد تا با در نظر گرفتن غرض و غایت فعل، آن نقص و احتیاج، کاملاً یا تا حدودی رفع شود، بلکه محال است در کارهای خداوند غرض وجود داشته باشد والّا دیگر غنی بالذات نخواهد بود.
جواب این استدلال هم بسیار ساده است و آن اینکه اگر نفع عاید از کار و غایت در نظر گرفته شده به خداوند برگردد، استدلال آنان بر نفی غرض و غایت درست و غیر قابل اشکال خواهد بود، اما اگر نفع کار و غایت و نتیجه برگشت به بندگان خداوند دارد، چه اشکالی خواهد داشت که در فعل خداوند غرضی نهفته باشد، در حالی که وجود غرض و غایت در فعل، آن هم به صورتی که برگشت به بندگان داشته باشد، هیچ گونه تنافی و تعاندی با غنی بالذات بودن و کمال مطلق بودن خداوند ندارد؛ چون نفع و استفاده کار به او برنمی گردد، به انسان برمی گردد و انسان نه غنی بالذات است و نه کمال مطلق.
در آیه مبارکه « ولَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا ... » خداوند به همین مطلب اشاره می کند؛ زیرا در آخر آیه می فرماید: « لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ »؛ یعنی ما اگر ارسال رسل و انزال کتب نمودیم غرضی در این کار است، اما آن غرض به نفع ما نیست، بلکه به نفع جوامع انسانی است که عبارت از قیام آنان به قسط و عدل باشد.
یا مثلاً در آیه مبارکه « هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی ا لْأُمِّیّینَ رَسُولاً مِّنْهُمْ یَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَتِهِ ی وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ ا لْکِتَبَ وَا لْحِکْمَةَ ... »(345) خداوندی که به سوی امیّین رسولی از میان خود آنان فرستاد، در این ارسال و بعث غرضی نهفته بود که به نفع خود مردم بود و آن غرض عبارت بود از اینکه برای آنان آیات و نشانه های الهی را بیان کند، از کفر و معاصی و گناه پاکشان نماید، کتاب و حکمت یادشان بدهد که تمام اغراض برگشت به بندگان دارد و هیچ کدام عاید خداوند نمی شود.

3 - نبوّت

در اصل مسأله «نبوّت» بین شیعیان و دیگر فرق اسلامی اختلافی وجود نداشته و همه معتقدند که «پیامبر» و نبی، عبارت است از کسی که خداوند متعال به او «وحی» نموده است. انبیا و پیامبران نیز به دو قسم تقسیم می شوند :
1 - پیامبران مرسل که از آنان به «رسول» نیز تعبیر می شود و برای نجات مردم از ظلمتهای ضلالت و گناه و هدایت آنان به سوی نور سعادت و حقیقت و یکتاپرستی مبعوث شدند؛ زیرا آنان دارای «مقام رسالت» هستند و مقام رسالت یعنی مقام ابلاغ وحی و تبلیغ و نشر احکام خداوند و تربیت نفوس از طریق تعلیم و آگاهی بخشیدن.
بنابراین، «مرسل» یا «رسول» کسی است که مؤظف است در حوزه مأموریت خود به تلاش و کوشش بر خیزد و از هر وسیله برای دعوت مردم به سوی خدا و ابلاغ فرمان او استفاده کند و برای یک انقلاب فرهنگی، فکری و عقیدتی تلاش نماید.
2 - پیامبرانی که مرسل نیستند و به آنان «نبی» نیز گفته می شود، کسانی هستند که وحی بر آنها نازل می شود و آنچه را که به وسیله وحی دریافت می دارند، چنانکه مردم از آنان بخواهند، در اختیار آنها می گذارند.(346)
«پیامبران مرسل» نیز دو دسته اند :
1 - پیامبران اولواالعزم که دارای اراده و عزم بوده و بالاستقلال عمل می کردند، یعنی تابع پیامبر و شرع سابق نبودند، بلکه خود دارای کتاب و شرع بودند که ناسخ کتاب سابق و شرع سابق بوده است و دین آنان مقید به جا یا مکان خاصی نبوده است .
تعداد انبیای اولواالعزم «پنج» نفر است که عبارتند از: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد علیهم السلام .
2 - پیامبران غیر اولواالعزم، انبیایی هستند که برای مناطق مخصوص و اقوامی خاص، مبعوث به رسالت شده اند و دینی مستقل که ناسخ ادیان گذشته باشد، نداشته اند بلکه وظیفه آنان تبلیغ دین یکی از انبیای اولواالعزم بوده است؛ مثل لوط، هود، صالح، و شعیب علیهم السلام و تمام انبیا به استثنای پنج نفری که به عنوان اولواالعزم نام برده شدند، همه جزء این دسته بوده اند.
تعداد انبیایی که از جانب خدای متعال به سوی مردم و برای هدایت آنان ارسال شده اند، به 124 هزار نفر می رسد که افضل و اشرف و سیّد و سرور و خاتَم و خاتِم آنها وجود مقدس حضرت رسول اکرم و نبی مکرم محمَّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله وسلم می باشد. در بحث «نبوت» اختلاف اساسی بین شیعه و سنی فقط در دو جهت است :
شیعیان، انبیا علیهم السلام را از هرگونه گناه و خطا و سهو و نسیان «معصوم» می دانند و از نظر آنان، این عصمت فقط منحصر به زمان نبوت نبوده، بلکه از بدو تولد تا روزی که از دنیا می روند، این عصمت از گناه و خطا در آنان وجود دارد.
اما اهل سنت، قبل از بعثت قائل به عصمت انبیا نبوده، بلکه حتی ارتکاب کبایر را نیز برای آنان ممتنع نمی دانند و بعد از بعثت تنها در ناحیه کذب و کفر قائل به عصمت انبیا هستند، اما از خطا و اشتباه و گناه هرگز آنان را مصون نمی دانند.
قبل از استدلال برای اثبات عصمت در انبیا لازم است اول «عصمت» را معنا کنیم.
«عصمت» در لغت به معنای قوه ای است نگهدارنده که مانع صدور گناه و خطا و اشتباه می شود و انبیای عظام الهی با داشتن این قوه است که می توانند خودشان را از قبایح و اشتباهات محفوظ نگه دارند، ضمناً باید دانست که این قوه اکتسابی نیست بلکه لطفی است از ناحیه خداوند متعال در حقّ پیامبران، بدون آنکه از آنان سلب اختیار شده و مجبور به ترک گناه باشند. برای اثبات عصمت در انبیا به دو طریق می شود استدلال نمود:
1 - استدلال به آیات قرآن کریم. این آیات هم به دو دسته تقسیم می شوند :
اوّل : دسته ای که دال بر عصمت عموم انبیا علیهم السلام هستند.
دوّم : دسته ای که دال بر عصمت پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله وسلم می باشند.
اما دسته اول؛ پس می توان به آیات چندی استدلال کرد :
الف - « أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللَّهُ فَبِهُدَل-هُمُ اقْتَدِهْ ... »(347)؛ «انبیا کسانی هستند که خداوند آنان راهدایت نموده است، پس به هدایت (روش وطریقه) آنها اقتدا کن».
بنابر مفاد این آیه، تمام انبیای عظام، مشمول هدایت پروردگار شده اند و طبق نص قرآن کریم « وَمَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّضِلٍ ّ ... »(348)؛ «کسی را که خداوند هدایت کند، دیگر گمراهی و گمراه کننده ای ندارد». در انبیا ضلال و گمراهی وجود نخواهد داشت و چون هر معصیتی ضلال و گمراهی است که با اضلال شیطان موجود می شود، ولی انبیا ضلال و مضل ندارند، لذا معصیتی را نیز مرتکب نمی شوند.
ب - « وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ... »(349)؛ «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر اینکه به اذن و اراده خداوند از جانب مردم اطاعت شود».
پس هدف از ارسال رسل اطاعت مردم از آنهاست. و این مطلب بالملازمه ثابت می کند که خدای متعال اطاعت از انبیا و رسل را به طور مطلق اراده کرده است؛ یعنی هم باید قول و گفتار آنان و هم باید فعل و کردار آنان مورد اطاعت واقع شود؛ زیرا هر دو مورد از وسایل متداوله برای تبلیغ به حساب می آید. و این اطلاق حتی شامل مواردی که انبیا اشتباه هم می کنند، می شود و باید ملتزم شویم که در آن موارد هم اراده خداوند، اطاعت از انبیاست، در حالی که موارد اشتباه و خطای آنان در فهم وحی یا تبلیغ، بر خلاف چیزی است که خداوند نازل فرموده است و هر چه بر خلاف «ماانزل اللَّه» باشد، باطل است و خداوند باطل را اراده نفرموده است. همچنین اگر از پیامبران علیهم السلام معصیتی صادر شود چه فعلی و چه قولی، باید طبق آیه مبارکه، اراده خداوند متعال به آن تعلق گرفته باشد، در حالی که معصیت مبغوض خداوند و منهی عنه است و امر منهی و مبغوض، متعلق اراده پروردگار واقع نخواهد شد.
ج - « رُسُلًا مُّبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ... »(350)؛ «(فرستادیم) رسولانی را که بشارت دهنده و ترساننده هستند تا اینکه مردم را بر خدا حجتی بعد از ارسال رسل نباشد، (تا به سبب آن حجّت، معذور محسوب شوند، در گناهانی که مرتکب آن شده اند)».
ظاهر آیه مبارکه می رساند که غرض خدای متعال از ارسال رسل، قطع عذر مردم است، در آنچه خدا را مخالفت و معصیت نموده اند و اینکه قاطع عذر فقط انبیا علیهم السلام هستند و بس و معلوم است که وقتی عذر مردم قطع و حجت آنان باطل می شود که در خود انبیا چیزی که مخالف رضا و خواست خداوند باشد، از فعل و قول تحقق نپذیرد و خطا و معصیتی از آنان صادر نشود؛ زیرا در غیر این صورت، مردم در برابر خداوند احتجاج می کنند و می گویند اولاً: ما تنها معصیت تو را مرتکب نشده ایم، بلکه پیامبران تو نیز گناه کرده اند و ما هم به جهت اطاعت از آنان مرتکب گناه شدیم؛ ثانیاً: اگر از ما خلافی سرزده است، به جهت خطایی است که از رسول و پیامبر در فهم وحی و تبلیغ صادر شده است، پس ما معذور و بی تقصیر هستیم.
و اما دسته دوم؛ یعنی عصمت خصوص پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، پس به چند آیه از آیات قرآن کریم استدلال می کنیم:
الف - « ... لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ... »(351)؛ «پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برای شما الگو و نمونه خوبی است».
الگو و نمونه بودن وقتی برای پیامبر صادق است که از او خلافی و خطایی سر نزند تا دیگران به او اقتدا نمایند؛ زیرا اگر با دیگر مؤمنان تفاوتی نداشته باشد، اسوه حسنه بودن چه معنا خواهد داشت.
ب - « وَمَآ أَرْسَلْنَکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَلَمِینَ »(352)؛ «ای پیامبر! ما تو را نفرستادیم مگر رحمت برای عالمیان».
معلوم است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم وقتی رحمت است که قولاً و فعلاً مردم را به سوی خداوند دعوت کند، پس اگر قول و فعل او با هم تفاوت داشته باشد یا اینکه خطایی از او در فهم وحی یا تبلیغ آن سربزند، نه تنها رحمت نبوده، بلکه مایه عذاب نیز خواهد بود؛ زیرا در صورت صدور معصیت از او، دیگران به گفتارش ترتیب اثر نداده و دنبال معصیت رفته، در نتیجه گرفتار عذاب خواهند شد. و در صورت صدور خطا از پیامبر، چه در فهم و درک وحی و چه در تبلیغ و بیان احکام، چون حقیقت را به مردم نرسانیده و امت به خاطر اشتباه او، راه خلاف رفته اند، چه بسیار مصالح را که از دست داده و به چه مفاسدی که گرفتار شده اند و اینها همه عذابند نه رحمت.
ج - « قُلْ أَطِیعُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ ا لْکَفِرِینَ »(353)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو: از خدا و رسول او اطاعت کنید، پس اگر نپذیرفتید و مخالفت کردید، به درستی که خداوند کافران را دوست نمی دارد».
خداوند متعال در این آیه به طور مطلق دستور اطاعت از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را می دهد و حتی کسانی را که از او اطاعت نکنند، «کافر» خوانده و مبغوض می داند.
اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم معصوم نباشد و صدور معصیت از اوممکن باشد، چنانچه معصیتی از او سربزند، باز طبق دستور آیه فوق بر مسلمین واجب است که او را اطاعت نمایند و معصیتی را که او انجام داده، مرتکب شوند، یا اگر به خطا چیزی گفت، واجب است بر مسلمانان که آن خطا را به عنوان حکمی از احکام دین تلقی نموده و مورد عمل قرار دهند؛ چون در غیر این صورت، مسأله اطاعت منتفی خواهد بود. در حالی که بالوجدان می دانیم که اطاعت هیچ کس در معصیت و خطا واجب نبوده، بلکه حرام است، حتّی اگر عاصی و خطا کننده پیامبر باشد.
پس معلوم می شود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از گناه و خطا معصوم است که خداوند متعال مارا امر به اطاعت مطلق از او می کند.
اضافه بر آنچه گفته شد، خداوند اطاعت پیامبر را «عِدل» اطاعت خود قرار داده همچنان که اطاعت از خود را واجب می داند، اطاعت پیامبر را نیز واجب می داند وچون اطاعت خداوندبه طور مطلق واجب است، پس باید پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نیز از گناه و اشتباه مصون باشد تا اطاعت او نیز به طور مطلق واجب شود.
د - « قُلْ إِنْ کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ ... »(354)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو: اگر شما خداوند را دوست دارید، از من که پیامبر او هستم، اطاعت کنید تا خداوند (نیز) شما را دوست داشته باشد».
متابعت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم که شرط برقراری دوستی بین خدا و «عبد» است نیز در آیه فوق مطلق ذکر شده است؛ یعنی حتی اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شما را عمداً یا سهواً بر خلاف آنچه به او نازل شده است، دعوت نمود بر شما واجب است که او را متابعت نموده و دنبالش راه بیفتید.
در حالی که ارتکاب اموری که مورد اراده و خواست خداوند متعال نیست، نه تنها موجب دوستی و برقراری رابطه بین انسان و خداوند نخواهد شد بلکه موجب دوری و جدایی عبد نیز از خداوند می گردد.
ه - « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَل-کُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ ... »(355)؛ «هر چه رسول «از جانب خدا» برای شما آورده است، بپذیرید و از هر چه او شما را نهی می کند، پرهیز نمایید».
یعنی امر و نهی او به طور مطلق باید پذیرفته شود، اعم از آنکه مطابق با واقع باشد یا از روی گناه و خطا، شما را به چیزی امر یا از چیزی نهی کند. زیرا در آیه قیدی ذکر نشده است و چون به طور قطع و یقین می دانیم که این اطلاق مورد خواست و اراده خداوند نیست، چاره ای نداریم جز اینکه قائل به عصمت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شویم و بگوییم: هر چه او از طرف خداوند متعال برای ما آورده است، صددرصد همان است که خداوند به او ابلاغ فرموده است و هیچ کم و زیادی عمداً یا سهواً در آن صورت نگرفته است.
2 - استدلال بر عصمت انبیا به دلیل عقل که عبارت است از :
اولاً : اگر انبیا معصوم نباشند، بعثت آنان بی فایده است؛ چون در صورت عدم عصمت، صدور معصیت از آنان ممکن است و هر ممکنی را می شود فرض کرد پس فرض می کنیم وقوع معصیت را از آنان؛ زیرا فرض وقوع ممکن، ملازم با محال نیست و اگر چنانچه معصیتی از آنان صادر شود، یا بر مردم واجب است متابعت ایشان، یا واجب نیست، اگر گفته شود واجب است حتی در معاصی، لازم می آید که خدای متعال ما را امر کند به چیزی که از آن نهی نموده است و این عین تناقض در گفتار است که ساحت قدس خداوند ازآن بری و شأن او اجل از این نقصان می باشد.
وانگهی، متابعت از پیامبر در معاصی، مستلزم این است که خدای متعال ما را امر به قبیح کند و چون حکیم است، صدور قبیح از او محال خواهد بود.
و اگر گفته شود که متابعت از انبیا در معاصی واجب نیست، بعثت ایشان بی فایده خواهد شد؛ زیرا معصیت و غیر معصیت را باید نبی برای مردم معرفی کند و اگر او خود مرتکب معصیتی شود، این احتمال پیدا می شود که شاید تمام گفته های او نادرست بوده و از روی معصیت و گناه، به دروغ چیزهایی را به خدا نسبت داده باشد.
از طرف دیگر وقتی مردم ببینند، پیامبرشان علناً مرتکب گناه می شود یا از ارتکاب گناه باکی ندارد، دیگر باور کردن سخنان او ممکن نخواهد بود؛ زیرا در آن صورت می گویند، اگر گناه «بد» است چرا خود او مرتکب می شود و از آن دوری نمی کند.
ثانیاً : اگر معصیتی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و دیگر انبیا صادر شود یا بر مردم واجب است که آنان را نهی از منکر نمایند یا واجب نیست، اگر گفته شود، واجب است، لازمه آن سقوط انبیا از دلهاست؛ زیرا انسان به فردی که گناه از او صادر شده، اقتدا نخواهد کرد و فایده بعثت، منتفی خواهد شد.
و اگر گفته شود که نهی آنان از منکر واجب نیست، لازم می آید که نهی از منکر خاص باشد، در حالی که دلایل وجوب امر به معروف و نهی از منکر اعم از آیات و غیر آن، عام است و مفهوم آن وجوب نهی هر گناهکار (هر که و هرچه باشد) هست، نه اینکه فقط قشر خاصی از مردم نهی از منکر شوند وبس.
و در فرض عدم صدور معصیت از انبیا علیهم السلام - زیرا که واجب نیست هر چه ممکن است واقع هم بشود - صرف اعتقاد امت به اینکه پیامبرشان، معصوم نیست و ممکن است گناهی مرتکب شود، موجب حصول نفرت از متابعت او شده و از قدر و ارزش او در میان جامعه می کاهد، بلکه اطمینان و وثوق نسبت به او پیدا نمی شود؛ زیرا احتمال می رود که به دروغ احکامی را به نام احکام خدا برای مردم بیان نموده باشد.
همچنین اگر پیامبران جایز الخطا بودند، لازم می آمد که گفته های آنان صددرصد مورد قبول واقع نشود. زیرا هرچه از احکام و قوانین را بیان کنند، احتمال اینکه در بیان حکمی یا قانونی خطا کرده باشند هست، و این احتمال مانع قبول احکام صادره از ناحیه آنان شده و فایده بعثت منتفی خواهد شد.
بنا به دلایل گفته شده واجب است پیامبر به تمام کمالات نفسانیه و فضایل انسانیه متصف و از همه عیبها و نواقص و حتی امراضی که موجب تنفر مردم می شود مبرّا باشد. بلکه دارای سوء سابقه نبوده و پدر و مادر وی متصف به صفات رذیله نباشد؛ چون در غیر این صورت در قلبها جا پیدا نکرده و مردم او را پست و حقیر می شمارند و به همین جهت برای اقوال و اعمال او نیز ارج و ارزشی قائل نمی شوند.
ممکن است اشکال شود - حتی از ناحیه قائلین به عصمت - که همان طوری که گذشت عصمت قوه ای است که خداوند متعال به انبیا عطا می کند و آنان به سبب داشتن این قوه است که خودشان را از گناه و حتی خطا حفظ می کنند و خداوند این قوه را به هر کسی عطا کند می تواند خودش را از گناه و خطا حفظ نماید، پس از این جهت مزیتی برای پیامبران نسبت به سایر مردم نخواهد بود.
جوابی که از این اشکال می شود داد این است که باید دید چرا خداوند، این قوه را به انبیا عطا نموده است نه به انسانهای دیگر؟
مسلّماً انبیا به سبب لیاقتی که دارند، این «قابلیت» را پیدا کرده اند که مستفیض به این فیض عظیم الهی شوند، چون هر قدر عنصر وجودی و فطرت آدمی پاکتر و بی آلایش تر باشد، به همان اندازه به درگاه خداوند مقرّب تر و از الطاف او بهره مند خواهد شد: « ذَا لِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَآءُ ... »(356)؛ «این فضل خداست که به هر کس بخواهد (وشایسته بداند) می بخشد» .
وانگهی، اگر با داشتن مقام عصمت امتیازی برای پیامبر نباشد، با داشتن مقام نبوت هم امتیازی نسبت به دیگران نخواهند داشت؛ زیرا خداوند به هر کسی که این مقام را عطا کند، می تواند پیامبر و نبی باشد، پس باید از این جهت هم برای آنان فضیلتی نباشد در حالی که هست، علت این برتری و فضیلت در همان کلام اول است که چون آنان دارای «لیاقتی» بودند که در اثر آن «قابلیت» پیدا کردند که خداوند آنان را به عنوان پیامبر خود برگزیند و این خود بالاترین فضیلت است، پس در باره عصمت هم می گوییم که بالاترین فضیلت است که داده نخواهد شد، مگر به کسی که متخلق به اخلاق انسانی و دارای نفس پاک و روح متعالی باشد.
ضمناً همان طوری که در اول این بحث گفته شد قوه عصمت هیچ وقت از انبیا و دیگر معصومین سلب اختیار نمی کند، چرا که در اثر این قوه، معصومین «علم تام» به حقایق اشیا و عواقب امور پیدا می کنند، پس اگر گناه نمی کنند، نه بدان جهت است که آزاد در انجام گناه نیستند، بلکه علم آنها به آثار شوم گناه موجب می شود تا با اختیار خودشان، به سوی گناه نروند، نظیر انسانی که از آتش دوری می کند چون می داند که آتش می سوزاند و در عین حال در این دوری هیچ گونه جبری در کار نیست.
لازم به ذکر است که در حین نگارش کتاب به کلامی از «ملاّ عبدالعلی محمد بن نظام الدین انصاری» مؤلف کتاب «فواتح الرحموت بشرح مسلم الثبوت» در علم اصول فقه برخوردم که نقل آن به فارسی و بیان اشکالاتی که بر او وارد می شود، خالی از فایده نخواهد بود.
او پس از اعتراف به اینکه اکثریت مسلمانان صدور گناه را چه صغیره باشد و چه کبیره، کفر باشد یا پائین تر از آن، عقلاً از انبیا علیهم السلام ممتنع نمی دانند و فقط شیعیان هستند که معتقدند، از نظر عقل ممتنع است که از انبیا گناهی اعم از کبیره و صغیره، صادر شود.
وی در مقام اشکال بر شیعیان چنین می گوید: «شیعیان با اینکه از یک طرف معتقدند که صدور گناه از انبیا عقلاً ممتنع است، از طرف دیگر کفر را برای انبیا تجویز می کنند عقلاً، و از روی تقیّه شرعاً، هم قبل از بعثت و هم بعد از آن، و این اعتقاد نشانگر منتها درجه حماقت آنان است؛ زیرا با امکان صدور کفر از انبیا دیگر اعتمادی به گفته های آنان باقی نمانده و صحت تبلیغ مورد اشکال قرار می گیرد، برای اینکه هیچ پیامبری مبعوث نشده، مگر در میان دشمنانی که به خون او تشنه بوده اند، پس احتمال می رود چیزی را به خاطر ترس از دشمنان و از باب تقیه مخفی کرده و بیان ننموده باشد».
ملّا عبدالعلی بعد از تاخت و تاز دور از منطق اسلام، بی ادبانه می گوید: «مخصوصاً که از مذهب باطل و نادانی شیعیان است که می گویند: پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم از اول بعثت تا آخر عمر در میان دشمنان خود زندگی نموده و در تمام عمر، قادر به دفع آنان نبوده و از آنان می ترسیده است. پس احتمال می رود که از وحی، مواردی را از روی تقیه پنهان و به خاطر ترس از دشمنان، اظهار ننموده باشد.
بنابراین، دیگر اطمینانی به قرآن و سنت وجود نخواهد داشت، ببین که جهالت و نادانی آنان تا کجاست که به این امور شنیعه و ناروا ملتزم می شوند».
ملّا عبدالعلی بعد ازنوشتن مطالب فوق، چون پیره زنهای درمانده و در بدر که قدرت هیچ کاری را ندارند، دست به دعا برداشته و شیعیان را نفرین نموده، می گوید: «آشکارترین امری که دلالت بر حماقت شیعیان دارد، این است که آنان استدلال می کنند بر لزوم عصمت در انبیا به نفرت از معصیت عقلاً و اگر این دلیل تمام باشد، دلالت می کند بر عصمت انبیا به طور مطلق تا چه رسد به صدور کفر در موقع ترس از روی تقیه؛ زیرا این امر نیز موجب تنفّر مردم از انبیا خواهد شد، بلکه نفرت در اینجا شدیدتر است، برای اینکه پذیرش کفر از روی تقیه به خاطر ترس و جُبنی است که از بالاترین نقایص است».
وی پا را از آنچه تاکنون گفته، فراتر گذاشته، می گوید: «حق این است که شیعیان با اعتقاد به امثال آنچه ذکر شد، از اسلام خارج و مسلمان نیستند! و لذا بعضی از اهل اللّه (ارباب کشف و شهود) آنان را به صورت غیر انسان مشاهده کرده است، چنانکه شیخ اکبر و وارث علم رسول اللَّه محی الدین ابن عربی در کتاب فتوحات مکیّه این مطلب را شرح و توضیح داده است، بلکه بعضی از اهل اللَّه حکم نموده است که آنان روز محشر به صورت غیر انسان محشور خواهند شد».(357)
ما قبل از آنکه از این گفتار نادرست و بی جا جواب بگوییم، خوانندگان عزیز را متوجه این نکته می کنیم که ما تمام کلمات ایشان را به فارسی ترجمه کردیم، تا ضمن روشن شدن عقیده شیعه و سنّی در رابطه با عصمت، دروغهای این مرد بی اطلاع نیز فاش و برملا گردد.
و اینک جواب : اول : در کدام کتاب از کتب شیعه آمده است که شیعیان تقیه را برای پیامبر جایز می دانند، کاش ایشان اسم کتاب و قائل به این قول را ذکر می کرد! معلوم می شود یک چیزی شنیده و بعد هم بدون تحقیق و تتبع آن را به شیعیان نسبت داده است.
دوّم : بر فرض که شیعیان قائل باشند به جواز تقیه برای انبیا، لازمه آن تجویز کفر نیست؛ زیرا کفر و ایمان ازامور قلبیه هستند و تا انسان چیزی را با قلب انکار نکند، منکر یا کافر گفته نخواهد شد. خوب بود که ایشان آیه مبارکه « ... إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَِنٌ بِالْإِیمَنِ ... »(358)؛ «مگر کسی که از روی اکراه و اجبار (به ظاهر، دست از دین کشیده) ولی در قلب نسبت به آن مطمئن هست» را که در باره «عمار یاسر» نازل شده است، مطالعه می کرد و پس از دقت در این آیه و فهم آن می دید آیا تقیه ملازم با کفر است یا خیر؟
سوّم : معنای «تقیه» عبارت است از مبارزه مخفیانه؛ چون تقیه از «وقی یقی» گرفته شده که به معنای حفظ نمودن است - به همین جهت به جلد کتاب «وقایه» گفته می شود - یعنی سپری که انسان با آن تیرهایی را که از سوی دشمنان به سوی او پرتاب می شود، دفع کند و در عین حال به مبارزه اش نیز ادامه بدهد، نه پذیرش کفر؛ زیرا هر انسان آگاه و عاقل می داند که انبیا برای تبلیغ توحید و نفی آثار شرک و کفر مبعوث شده اند، و کسی که این هدف را دارد، نمی تواند خودش را کافر جلوه بدهد.
اما در عین حال می تواند بعضی از اهدافش را تا موقع مناسب مخفی نگه دارد و یا جز برای خواص، برای دیگران فاش نسازد، مثل اینکه برای جنگ با دشمن چه نقشه ای دارد، کی و کجا جنگ را شروع می کند، ازکدام طرف به دشمن حمله خواهد کرد و امثال آن.
چهارم : واقعاً جای تعجب است که وقتی این آدم می خواهد عقیده اکثریت مسلمانان را (که مرادش اهل سنت است) در رابطه با عصمت انبیا بیان کند، می گوید: اکثر مسلمین صدور گناه، اعم از کبیره و صغیره و حتی کفر را از انبیا ممتنع نمی دانند. وی نمی اندیشد که آیا در این صورت ثقه و اطمینانی به کتاب و سنت باقی خواهد ماند. آیا نظر به عقیده او و یارانش، احتمال نمی رود پیامبری برای مطامع دنیوی وحفظ موقعیت اجتماعی دست به گناه و حتی کفر بزند؟
پنجم : کدام شیعه در کتاب خود نوشته است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تا آخر عمر در میان دشمنان خود زندگی نموده و هیچ وقت قدرت دفع آنان را نداشته است و به همین جهت می ترسیده و تقیه می کرده، تا بعد احتمال داده شود که چیزی را از وحی، روی ترس و تقیه کتمان نموده و به مردم بیان نکرده باشد تا دیگر اطمینانی به کتاب و سنت باقی نماند.
بلکه درست برعکس، کتب روایی و تاریخی شیعه از شجاعتها و رشادتهای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و یاران آن حضرت و مخصوصاً علی بن ابی طالب علیه السلام پر است. در حالی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن قدر شجاع بوده که وقتی در «جنگ احد» یک عده مسلمانان به خاطر به دست آوردن غنایم جنگی مواضع خود را رها کردند و دشمن از این موقعیت استفاده نموده و به مسلمانان حمله کرد و اکثریت مسلمانان فرار را بر قرار ترجیح دادند، شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و تنها یاور فداکارش علی علیه السلام در برابر دشمنان مقاومت نمودند. همچنین جنگهای دیگری که در زمان آن حضرت و به رهبری آن بزرگوار اتفاق افتاد مثل بدر، خندق، خیبر، حنین... همه بیانگر عدم ترس پیامبر از دشمنانش بوده، آیا معقول است گفته شود کسی که حکومت تشکیل داده و به قیاصره و سلاطین نامه نوشته، آنان را به اسلام دعوت می کند، در میان دشمنان خودش زندگی می کند و قدرت دفع و سرکوب کردن آنان را ندارند.
ششم : استدلال شیعه بر عصمت انبیا، به نفرت مردم از گناه و گناهکار هیچ گونه ملازمه بانفی تقیه ندارد؛ زیرا تقیه گناه نیست، بلکه فقط اظهار نکردن بعضی از حقایق در ملأ عام است، نه پوشانیدن آن از خواص و مؤمنان.
هفتم : آیا جای تعجب نیست که اهل تسنن با اینکه انبیا و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را که سبب «خلقت افلاک» است با دیگر مردمان مساوی می دانند و همان طوری که صدور گناه و حتی کفر را از مردمان عادی جایز می دانند، ازانبیا هم جایز می دانند، از اسلام خارج نشوند، اما شیعیان اگر آمدند و گفتند که انبیا معصومند و به هیچ عنوان گناه و خطایی از آنان سرنمی زند و می توانند در مواردی تقیه کنند؛ یعنی مبارزه را مخفیانه انجام بدهند، یا بعضی از تاکتیکها و نقشه های خود را فاش نکنند یا بعضی از احکام را تا موقع مناسب بیان ننمایند، از اسلام خارج شوند؟
هشتم : شیعیان اگر تقیه را برای امامان یا دیگر مسلمانان جایز می دانند در غیر کفر، بلکه در غیر بعضی از اعمال است؛ مثلاً در «دم» و «شرب خمر» هم شیعیان تقیه را جایز نمی دانند و اگر کسی از روی اضطرار، به ظاهر دست از اسلام بکشد، یا او را مجبور به این کار بکنند یا اینکه مجبور باشد که شرب خمر کند، نمی گویند که تقیه کرده است، بلکه می گویند «مکره» و «مضطر» شده بوده و از روی اکراه و اضطرار، فلان عمل را مرتکب شده است.
نهم : حتماً آن بعضی که به تعبیر ایشان اهل اللَّه بوده و به زعم خودش شیعیان را به صورت غیر انسان مشاهده نموده، از باب اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد، مشاهدات این چنینی داشته است والّا چطور ممکن است آن آقا که به مقام کشف و شهود رسیده بوده، «قتله» امام حسین علیه السلام را به صورت غیر انسان ندیده، یا «ابن ملجم» و معاویة بن ابی سفیان و امرای سفاک اموی و عباسی را به شکل غیر انسان مشاهده نکرده است.
وانگهی بر فرض کسی چنین ادعایی بکند، از کجا معلوم که او در این ادعا صادق باشد، آیا احتمال نمی رود که برای ایجاد نفاق در جوامع اسلامی با این طرح و نقشه جلو آمده باشد، آیا هرکه «صوفی» شد، معصوم می شود؟ و آیا ثبت مطلبی در کتاب فتوحات مکیه ابن عربی حکم ثبت در قرآن را دارد که وحی منزل باشد و « لَّا یَأْتِیهِ ا لْبَطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ ... »(359) در رابطه با آن صدق کند؟ و آیا اگر مطلبی را ابن عربی پذیرفت دیگر جایی برای شک و تردید باقی نخواهد ماند، مگر ابن عربی پیامبر است که « مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی »(360) در رابطه با او صادق باشد؟
جای تعجب است که آقای ملاعبدالعلی قول یک فرد عادی را در رابطه با کشف و شهودش می پذیرد، اما در همان کتاب در بحث اجماع، اجماع اهل بیت علیهم السلام را حجّت نمی داند، در حالی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در «حدیث ثقلین» فرمود: «ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا؛ مادامی که به قرآن و اهل بیت متمسک باشید، گمراه نخواهید شد». یا آن همه حدیث را که در رابطه با حجیت اقوال و افعال امیرمؤمنان علی علیه السلام از پیامبر نقل شده و در بخش «تشیّع چیست»، به تعدادی از آن اشاره شد و بعداً هم تعدادی از آن خواهد آمد، نادیده می گیرد و اجماع، یعنی نظر همه اهل بیت را حاضر نیست بپذیرد. اما قول یک نفر صوفی را می پذیرد.
از همه مهمتر حدیث شریف ثقلین را مورد مناقشه قرار داده و می گوید: خبر واحدی است که به الفاظ مختلف از پیامبر نقل شده و در حالی که مراد آن حضرت معلوم نیست، قدرت معارضه ای با مطالب قطعی و یقینی را ندارد، اما خبر و قول یک نفر صوفی را با اینکه متصل به هیچ منبع از منابع وحی نیست و از قرآن اتخاذ نشده است و خبر واحد هم هست، بدون چون و چرا می پذیرد و دیگر اشکال عدم قدرت معارضه آن با روایات و سنّت قطعی و یقینی را متعرض نمی شود.(361) «وهذا من اعجب العجایب واغرب الغرایب».
دهم : از بعضی دیگر از (به قول ایشان) اهل اللَّه سؤال می کنیم اینکه حکم صادر کرده است، شیعیان روز قیامت به صورت غیر انسان محشور می شوند، روی چه ملاک و میزانی است. مدرک او در این حکم چیست؟ آیا وحی بر او نازل شده است، یا آیه و روایتی دال بر این حکم است؟ یا مسلمانان بر این حکم اجماع کرده اند؟ مسلّماً هیچ کدام اینها نخواهد بود، فقط این نکته باقی می ماند که گفته شود او غیب می دانسته است و به این جهت از روز محشر خبر داده است که این مطلب هم بامبنای اهل تسنن در اینکه غیب را فقط خدا می داند و بس، جور در نمی آید. پس نتیجه می گیریم که جز وسوسه های شیطانی و هواهای نفسانی چیز دیگری نبوده است « ... زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَنُ أَعْمَلَهُمْ فَصَدَّهُم عَنِ السَّبِیلِ ... »(362)؛ «شیطان اعمال آنان را برایشان زیبا جلوه داده و از راه حق دورشان ساخت».
« ... وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا »(363)؛ «در حالی که آنان گمان می کنند (راه درستی رفته اند) و عمل خوبی انجام می دهند».
یازدهم : فخررازی در تفسیرش، ذیل آیه مبارکه « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ ...»(364) می گوید: اولی در تفسیر و معنای آیه آن است که خداوند پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم راوعده حفظ وامان می دهد از یهود و نصارا و در واقع به او دستور می دهد که بی پروا و بدون ترس از یهودیان احکام وبرنامه های دینی را به مردم تبلیغ کند.(365)
حالا باید دید چه کسی ترس را که از بالاترین نقایص است به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نسبت داده است، شیعه یا سنی؟ چون معلوم است که این آیه در سال آخر عمر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در «حجةالوداع» نازل شده است، پس طبق آنچه آقای فخررازی در تفسیر آن می گوید پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تا آخر عمر از یهود و نصارا ترس داشته که خداوند به او خطاب می کند: « ... وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ ... »(366)؛ «(نترس)، خداوند تو را از شرّ یهود و نصارا حفظ می نماید».
دوازدهم : خداوند خطاب به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: « فَلَعَلَّکَ تَارِکٌ بَعْضَ مَایُوحَی إِلَیْکَ وَضَآئِقٌ بِهِ ی صَدْرُکَ أَن یَقُولُواْ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیْهِ کَنزٌ أَوْ جَآءَ مَعَهُ مَلَکٌ ... »(367)؛ «ای پیامبر! مثل اینکه بعضی از آنچه را که به تو وحی شده است، ترک کرده (و به مردم تبلیغ ننموده ای به جهت اینکه تو را استهزا می کنند) و سینه ات تنگ می شود از اینکه بگویند: (اگر این شخص پیامبر است،) چرا گنجی برای او نازل نمی شود (تا با انفاق آن طرفدارانش زیاد شود) و چرا ملکی با او نیامده است (که او راتصدیق کند)».
آیا نویسنده کتاب «فواتح الرحموت» این آیه را خوانده است؟ اگر خوانده باشد، سؤال می کنیم، اسم این کار پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم چه می تواند باشد؟ اگر گفته شود که این کار آن حضرت از روی ترس بوده اینکه معناندارد، پس بایداسم «تقیه» راروی آن گذاشت.
سیزدهم : بسیار جای تعجب است که آقای ملاعبدالعلی، محی الدین ابن عربی را وارث علم رسول اللَّه می داند، در حالی که بین او و رسول خدا نزدیک به شش قرن فاصله می باشد. اما علی علیه السلام و حسنین علیهما السلام و دیگر امامان را به عنوان وارثین راستین رسول خدا قبول نداشته و گفتار و حتی اجماع آنان را نیز حجّت نمی داند.
ضمناً در رابطه با تقیه وجواز آن بحث جداگانه ای خواهیم داشت و در آنجا کلامی را از فخر رازی که دال بر وقوع تقیه از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است نقل خواهیم کرد. حال که جواب نویسنده کتاب فواتح الرحموت را دادیم، بر می گردیم به اصل بحث.
ممکن است گفته شود که اهل تسنن انبیا را عقلاً معصوم نمی دانند، ولی این بدان معنا نیست که آنان قایل به صدور گناه و معصیت هم از انبیا باشند، بلکه خیلی از مردم عادی، هم هستند که با اینکه کسی در رابطه با آنان، ادعای عصمت نکرده است تا آخر عمر مرتکب گناهی نمی شوند تا چه رسد به انبیای عظام الهی.
در جواب می گوییم: اولاً : نفس امکان صدور گناه و خطا، انبیا را از مقام شامخی که دارند، تنزّل می دهد؛ چرا که در این صورت آنان با مردم عادی یکسان خواهند بود، و احتمال خطا یا کذب از آنان نفی نخواهد شد.
ثانیاً : اهل تسنن نه تنها انبیا را معصوم نمی دانند، بلکه قایل به صدور گناه نیز از آنان هستند؛ مثلاً: در رابطه با حضرت آدم علیه السلام می گویند: او مرتکب گناه شد و خداوند نیز او را به سبب معصیتی که مرتکب شد، از بهشت خارج نمود و به زمین فرستاد و آن حضرت مدت زیادی، تضرع و زاری نمود تا خداوند توبه او را پذیرفت.
برای اثبات آنچه گفته شد، استدلال می کنند به این آیه از قرآن کریم: « ... وَعَصَی ءَادَمُ رَبَّهُ فَغَوَی »(368)؛ «آدم پروردگار خود را معصیت نموده و گرفتار ضلالت شد».
یا به این آیه مبارکه: « فَتَلَقَّی ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ ... »(369)؛ «آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت (مطالبی را آموخت و خدا را با آن مطالب خواند) پس خداوند توبه او را پذیرفت».
می گویند : توبه بعد از صدور معصیت است و اگر معصیتی نباشد، توبه معنا نخواهد داشت، پس اگر آدم توبه می کند، معلوم است گناهی از او صادر شده است.
اگر گفته شود که این دو آیه درست، مثبِت عدم عصمت در انبیا هستند، شیعیان چه جوابی خواهند داد.
گفته می شود که شیعیان چون انبیا علیهم السلام را از گناه و خطا معصوم می دانند، به هیچ عنوان قائل به صدور گناه یا خطایی از آنان نخواهند شد چه قبل از نبوت و چه بعد از آن و در رابطه با دو آیه مذکور می گویند:
اولاً : حضرت آدم علیه السلام خدا را در بهشت نافرمانی کرده، نه در زمین و قبل از هبوط آدم علیه السلام تکلیفی وجود نداشت تا گفته شود آن حضرت مرتکب معصیت شده است.
ثانیاً : نهی وارد در رابطه با «اکل شجره»، نهی تنزیهی بوده، شبیه نهی از مکروهات که اگر کسی مرتکب آن نهی شود، به هیچ وجه گناهکار محسوب نخواهد شد.
ثالثاً : ارتکاب «منهی عنه» تنزیهی یا به تعبیر دیگر انجام مکروهات، با اینکه موجب معصیت نمی شود و عقابی به دنبال نخواهد داشت، اما سبب ایجاد نقص در فاعل شده او را از مقامی که دارد تنزل می دهد، برای جبران آن نقص لازم است انسانی که مرتکب مکروه شده، توبه کند؛ زیرا توبه فقط برای اظهار ندامت از معصیت نیست، بلکه هر چیزی که موجب انحطاط و نقص مقام انسان شود، چه معصیت باشد یا نباشد، جبران آن منوط به توبه است.
رابعاً : طبق نصوص قرآن کریم و روایات وارده از سیّد مرسلین صلی الله علیه وآله وسلم انسان تائب بعد از توبه مثل کسی است که هرگز گناه نکرده است، پس باید بعد از توبه برگردد سرجای اولش و آنچه را که به سبب معصیت از دست داده، دوباره در اثر توبه به دست بیاورد. در حالی که شما می بینید آدم علیه السلام بعد از توبه به بهشت برگردانیده نمی شود و با اینکه خداوند می فرماید: « ... فَتَابَ عَلَیْهِ ... »؛ خدا توبه آدم علیه السلام را پذیرفت، و او در زمین باقی ماند.
معلوم می شود این توبه از معصیت نبوده، بلکه «ترک اولی» بوده یا به تعبیر ساده تر، مکروهی از او سر زده بوده و لذا دست به سوی خداوند برداشته و از صدور آن مکروه عذرخواهی نموده است.
خامساً : انبیای عظام علیهم السلام چون از دیگر مردم به خداوند نزدیکترند، لذا کارهای خیلی جزئی آنان نیز بزرگ حساب می شود، لذا گفته اند: «حسنات الابرار سیئات المقربین؛ خیلی از کارهای نیک خوبان برای مقربین درگاه خداوند گناه محسوب می شود (زیرا آنان به درجه ای رسیده اند که حتی یک آن هم نباید از خداوند غافل شوند)».
برای همین جهت است که آدم علیه السلام خودش را ملامت نموده و با گریه و زاری از خدا می خواهد که او را مورد عفو و بخشش قرار دهد؛ چون با اینکه مرتکب گناهی نشده اما خود همین انجام مکروه هم او را ناراحت می کند و می خواهد نقص مسبب از این جهت را هر طور شده جبران نماید.
سادساً : اگر در بعضی از آیات، از این کار آدم تعبیر به ظلم، یا شقاوت یا معصیت شده است، مراد آن است که «آدم» و «حوّا» با ارتکاب نهی تنزیهی، به خودشان ستم نموده و گرفتار مشقت و تعب شدند؛ چنانکه در آیه دیگری خداوند این معنا را روشن می سازد: « إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیهَا وَلَاتَعْرَی وَأَ نَّکَ لَاتَظْمَؤُاْ فِیهَا وَلَاتَضْحَی »(370)؛ «در بهشت (راحت هستی و مزیّتش) برای تو این است که در آن گرسنه و برهنه نخواهی شد و در آن تشنه نمی شوی، و حرارت آفتاب آزارت نمی دهد».
اما با مخالفت، گرفتار تعب و سختی و مشقت می شوی؛ زیرا در زمین تهیه نفقه، خوراک ، پوشاک و مسکن به عهده مرد است و مسلماً این ظلمی است که آدم علیه السلام به خودش روا داشته است، نه اینکه مراد ظلم در باب ربوبیت و عبودیت باشد.
همین طور مراد از معصیت نیز معنای لغوی آن است؛ یعنی خارج شدن از اطاعت و فرمان اعم از اینکه این فرمان یک فرمان وجوبی باشد یا استحبابی؛ چنانچه «غوایت» هم به معنای ضلالت نیست بلکه ضد «رشد» است و به همین معنا حمل می شودکلمه «غیّ» دراین آیه مبارکه « ... قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ ا لْغَیِ ّ ... »(371)؛ «صواب از ناصواب مشخص شده است (و نا صواب اعم از آن است که انسان مرتکب معصیتی شود یا کاری را که به صلاح او نیست انجام دهد)».
شیعیان معتقدند که انبیا علیهم السلام و مخصوصاً پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم عالم «غیب» بوده اند، ولی برادران اهل تسنن معتقدند که غیب را جز خدای متعال کس دیگری نمی داند، و برای اثبات عقیده خودشان استدلال می کنند به آیاتی که علم «غیب» را منحصر به خداوند نموده و از غیر او نفی می نماید، مثل آیه مبارکه « قُل لَّا یَعْلَمُ مَن فِی السَّمَوَا تِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ ... »(372)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو هیچ کس از اهل آسمانها و زمین غیب را نمی دانند و فقط خداست که عالم به غیب است».
شیعیان ضمن اینکه مفاد این قبیل آیات را به طور کامل قبول دارند، می گویند: آیاتی که علم غیب را از غیر خدا نفی می نماید، دلالت دارد که هیچ کس بالاستقلال نمی تواند عالم به غیب باشد؛ چون از آیات دیگری استفاده می شود که اگر خداوند اراده کند، دیگران نیز می توانند عالم به غیب باشند؛ مثل آیه مبارکه « عَلِمُ ا لْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ ی أَحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ ... »(373)؛ «خداوند متعال عالم به غیب است و هیچ کس را به این علم، عالم نمی گرداند مگر رسولی را که اختیار نموده باشد»؛ (و کسی را که خدا اختیار نموده عبارت از رسول است و چون رسول در آیه نکره آمده است ، پس مراد عموم انبیا علیهم السلام می باشد).
می بینید خداوند متعال در این آیه مبارکه پس از نفی علم غیب از دیگران می فرماید: هر کس را که خدا بخواهد عالم به غیب شود، می شود و آن کسانی که مورد خواست او قرار گرفته اند طبق نص آیه مبارکه، رسولان و انبیا هستند.
در کتب معتبره اهل سنت نیز روایاتی نقل شده است که دلالت دارد بر اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غیب می دانسته است:
1 - احمد بن حنبل در مسند با اسناد از ابن عباس نقل می کند که ابوالیسر بن عمرو که همان کعب بن عمرو و از طایفه بنی سلمه است، در جنگی، عباس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را اسیر گرفته و به نزد رسول خدا آورد. پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از او پرسید: چگونه عباس را اسیر کردی؟ گفت: مردی را که قبلاً ندیده بودم و بعداً نیز او را ندیدم، در اسیر گرفتن عباس یاریم نمود، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آن مرد ملکی بزرگوار بود که تو را کمک نموده است.
آنگاه حضرت به عمویش عباس فرمود: برای خلاصی خودت و برادرزاده ات عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث وهم پیمانت عتبة بن جحدم یکی از بنی حارث بن فهر، از قید اسارت، «فدیه» بده تا شما را آزاد گردانم. عباس ابا نمود و گفت: من از قبل مسلمان بودم و از ترس کفار ایمانم را مخفی نگه داشته بودم، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: خداوند به حال تو آگاه است، اگر راست می گویی خدا به تو اجر خواهد داد، ولی ما از تو فدیه می خواهیم.
عباس گفت: یا رسول اللَّه! آنچه را که به عنوان غنیمت از من گرفته ای «فدیه» حساب نموده و دستور آزادی ما را صادر کن.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: نمی شود؛ زیرا این مالی است که خدا به ما عطا نموده و جای فدیه را نمی گیرد.
عباس گفت: من مالی غیر از این ندارم تا به شما بپردازم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: پس کجاست آنچه از مالت را که نزد زوجه ات «ام الفضل» در مکه گذاشتی و موقع خروج در حالی که شخص سومی بین شما دو نفر نبود، به او گفتی: اگر من در این جنگ کشته شوم، از این مال برای «فضل» این مقدار و برای «قثم» این مقدار و برای «عبداللَّه» این مقدار باشد.
عباس گفت: به خدایی که تو را مبعوث گردانیده است قسم می خورم که غیر از من و همسرم هیچ کس از این قضیه با خبر نبود و به درستی من می دانم که تو رسول خداوند هستی.(374)
2 - حاکم درمستدرک به سندش از علی بن عیسی نوفلی روایت می کند که چون نوفل بن حارث در «جنگ بدر» به اسارت مسلمین درآمد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به او فرمود: فدیه بده و خودت را خلاص کن.
نوفل گفت: ای رسول خدا! چیزی ندارم تا بپردازم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: پس آن نیزه ها را که در جدّه گذاشتی چه می شود؟ آنها را به عنوان فدیه بده تا آزاد شوی.
نوفل گفت: به خدا قسم غیر از خدا و خود من، هیچ کس دیگر از قضیه نیزه ها با خبر نبود و من شهادت می دهم که توپیامبر خدا هستی، پس آن نیزه ها را به عنوان فدیه تقدیم کرد.(375)
3 - روایتی در مرقاة المفاتیح نقل شده است که مفاد آن این است: انس می گوید ما با خلیفه دوّم عمر بین مکه و مدینه بودیم، و او برای ما داستان جنگ بدر را بازگو می کرد تا اینکه گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روز قبل از جنگ، مکانهایی را که در آن اجساد بزرگان کفر بر زمین خواهد افتاد، به ما نشان داد و فرمود: اینجا فلانی کشته می شود و اینجا فلانی کشته خواهد شد و به خدایی که او را به حق فرستاده است، آنها درست در همان مکانهایی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم قبلاً به مانشان داده بود، به زمین افتاده و کشته شدند.(376)
4 - هیثمی در مجمع داستان هم پیمان شدن عمیر بن وهب و صفوان را نقل می کند که آنان دوتایی در مکه عهد بستند که عمیر بن وهب به مدینه رفته و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را به قتل برساند و اگر چنانچه کشته شد، صفوان قرض او را ادا نموده و خانواده اش را تحت سرپرستی و کفالت خود قرار بدهد.
عمیر بن وهب بعد از آنکه از صفوان عهد و پیمان گرفت، کسی را در جریان این قضیه قرار نداد و روانه مدینه شد تا اینکه توسط عمر بن خطاب شناسایی و دستگیر گردید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از او پرسید: برای چه به مدینه آمده ای.
گفت: برای اینکه پسرم را که جزء اسرای «بدر» است آزاد کنم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: دروغ می گویی، بلکه تو با صفوان در مکه با هم عهد و پیمان بستید که اگر تو مرا به قتل برسانی و بعد خودت کشته شوی، صفوان قرض تو را ادا نموده و خانواده تو را نیز تکفل کند.
عمیر بن وهب گفت: راست گفتی و به درستی که تو رسول خدا هستی.(377)
البته غیر از روایات مذکور، روایات دیگری نیز در کتب معتبره برادران اهل سنت نقل شده است که با مراجعه به آن کتب مشاهده خواهد شد، که ما به عنوان نمونه چهار حدیث فوق را نقل نموده و مورد استشهاد قرار دادیم.
قابل ذکر است که برادران اهل تسنن ما نه تنها معتقدند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غیب نمی دانسته بلکه گاهی آن حضرت را از اشخاص عادی هم پایین تر و ناآگاهتر تصور می کنند، برای اثبات این مطلب کلامی را از سید رشید رضا مؤلف «تفسیر المنار» در رابطه با توضیح و تفسیر «حدیث جساسه» نقل می کنیم، اما قبل از نقل کلام او لازم است حدیث جساسه را که مسلم در صحیح در کتاب الفتن واشراط الساعة، باب ذکر الدجال تحت عنوان قصه جساسه(378) روایت می کند، متذکر شویم.
مسلم در صحیح، حدیث جساسه را از طرق متعدد روایت می کند که یکی از آن طرق، طریق فاطمه بنت قیس خواهر ضحاک بن قیس است و این زن از اولین مهاجرین به مدینه می باشد.
و آن حدیث عبارت از این است که: روزی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مردم را جمع نموده و فرمود: به خدا قسم شما را به خاطر میل یا ترس جمع نکردم، بلکه شما را جمع نمودم تا قصه ای را که تمیم داری که قبلاً مسیحی بوده و الآن اسلام آورده است، برایم بیان کرد، برای شما نیز نقل نمایم.
او برایم گفت: در بعضی از ایام، با سی نفر دیگر سوار کشتی شده بود که دریا طوفانی شده و یک ماه تمام آنان در محاصره امواج سهمگین دریا ماندند تا اینکه به جزیره ای رسیدند که محل غروب آفتاب بود.
آنها داخل جزیره شدند پس موجود عجیبی را دیدند که سر تا قدمش را مو پوشانیده بود، به طوری که پشت و رویش از هم تشخیص داده نمی شد، پرسیدند، کیستی؟ گفت: من جساسه هستم، بعد با اشاره به ما گفت که مردی در دَیر هست بروید و او را ببینید، پس وارد دیر شدند و بزرگترین انسان را (از نظر قد و قامت و اندام) که تا آن موقع نظیرش را ندیده بودند، در آنجا مشاهده کردند، در حالی که دستهایش به گردنش بسته واز زانو تا ساق پاهایش میان آهن بود.
وقتی آن انسان عظیم الجثه، دانست که این افراد عرب هستند، از آنان سؤالاتی کرد و جوابهایی شنید.
بعد سؤال کرد: به من از نبیّ امّی خبر دهید که چه کرده است، گفتند از مکه خارج و در مدینه ساکن شده است.
پرسید : آیا عرب با او مشغول جنگ شده است؟ گفتند: بلی.
پرسید : او با عرب چه کرده است، گفتند: عرب را به زانو درآورده و همه الآن مطیع او شده اند.
پس آن انسان عجیب و غریب گفت من به شما اطلاع بدهم که من مسیح (379) هستم و عن قریب اذن خروج می یابم، پس خروج می کنم و چهل روز، در روی زمین می گردم، هر شهر و هر قریه ای را که بر سر راهم قرار بگیرد خراب می کنم، جز مکه و (مدینه) طیبه را؛ زیرا خراب کردن آن دو جا برایم حرام است و هر وقت بخواهم وارد آن دو شهر شوم، ملکی شمشیر به دست مانع من خواهد شد.
راوی خبر می گوید: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بعد از نقل داستان، دست خود را به زانویش زده و سه بار گفت: اینجا طیبه است؛ یعنی مراد از «طیبه»، مدینه است. ظاهر امر آن است که از نظر مسلم و خیلی از محدثین اهل سنت این حدیث درست است.
حال که این حدیث عجیب و غریب را شنیدید، می پردازیم به آنچه که آقای رشید رضا در رابطه با آن گفته است.
او می گوید: اگر حدیث درست و سند آن خالی از اشکال باشد، آیا می توان این حدیث را جزء احادیث مسلّم و ثابتی گرفت که پیامبر، خودش بیان فرموده است؟ و همان طوری که باید آن احادیث را پذیرفت، این را هم قبول نموده و بپذیریم؟
بعد می گوید: این حدیث که پیامبر آن را از تمیم داری نقل می کند، حکم احادیث خود پیامبر را ندارد، فقط قصّه ای است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیده و برای دیگران نقل نموده است، علت آن این است که آن حضرت غیب نمی دانسته، پس او از این جهت مثل بقیه مردم، وظیفه دارد که گفتار دیگران را حمل به صدق و راستی کند، مادامی که شبهه و ایرادی نداشته باشد و بسیار اتفاق افتاده که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم منافقین و کفار را در داستانهایی که سرهم می کردند، تصدیق فرموده است و این بدان جهت است که او دروغ دروغگویان را فقط از راه وحی می دانسته یا به سبب بعضی از راههای دیگر، مثل تحقیق نمودن و سؤال از دیگران و امثال آن از اموری که بشر عادی می تواند از آن امور علم پیدا کند و تنها امتیاز انبیا بر غیرشان، نزول وحی و عصمت آنان از کذب است، وحی هم، جز در امر دین و آنچه مربوط به دین می شود در رابطه با امور دیگر نازل نمی گردد.(380)
در جواب این دانشمند مصری باید گفت:
اوّلاً : اگر حدیثی را پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از دیگران هم نقل کند و از قراین لفظیه و حالیه استفاده شود که آن حضرت مطالب موجود در حدیث را پذیرفته است، بر مسلمانان واجب می شود که آن را بپذیرند و در این رابطه امر دین با امر دنیا هیچ فرقی نمی کند، زیرا اگر برای آن حضرت وحی هم نازل نشود، باز او به صواب سخن خواهد گفت، چون عقل و درایت او مسلّماً از دیگر مردمان بالاتر است.
ثانیاً : قبل از ایراد کلام ایشان، ما با استدلال از قرآن و روایات ثابت کردیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و دیگر انبیا علیهم السلام با اجازه و اذن پروردگار می توانند عالم به غیب باشند.
ثالثاً : اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مثل بقیه مردم وظیفه دارد، گفتار دیگران را حمل بر صدق و راستی کند، از آن جهت است که او «رحمة للعالمین» است و اگر آبروی انسانی را که به ظاهر مسلمان است و دروغ نمی گوید بین مردم بریزد، این خلاف رحمت خواهد بود، همان طوری که خدای متعال با اینکه می داند، باز اسرار کسی را افشا نمی کند و پرده پوشی می نماید، نه اینکه - العیاذباللَّه - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم واقعیت را نداند و از روی نادانی، گفتار دیگران را تصدیق کند.
از طرف دیگر، این تصدیق ظاهری تا وقتی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صادر می شده که به نفع گوینده بوده و به ضرر اسلام و مسلمین نبوده است، اما در مواردی که تصدیق، موجب خدشه دار شدن اسلام می شد یا به مسلمانان ضرر می زد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هیچ وقت منافقان را تصدیق نمی کرد.
رابعاً : از آقای رشید رضا و اتباعش می پرسیم، بر فرض که قبول کردیم پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غیب نمی دانسته است، آیا به نظر شما پیامبر عاقل بوده است یا خیر؟ شما را به خدا قسم کدام انسان عاقلی، این داستان را باور می کند، آیا پیامبر نمی دانسته است که در هر گوشه از این عالم که برویم، برای خودش مغرب و مشرقی دارد و جایی که در آنجا محل غروب آفتاب باشد، پیدا نخواهد شد.
آیا زمین که یکی از اعضای منظومه شمسی است و به دور خورشید می چرخد می تواند محل غروب خورشید باشد؟ آن هم خورشیدی که 149 میلیون و پانصد هزار کیلومتر، از زمین فاصله دارد و درجه حرارت سطح آن به شش هزار درجه سانتیگراد می رسد و حجم آن 391 هزار برابر حجم کره زمین است.
آیا عقل و درایت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به اندازه آقای رشید رضا نبوده است که بیاید مطالبی را قبول کند که او قبول نمی کند؟
می بینید این مرد با آن دانشی که دارد و ضمناً به آزادی فکر و اندیشه هم معتقد است، بدون فکر و تأمّل، سخن گفته و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را نه تنها مثل سایر مردم بلکه به مراتب نازل تر فرض می کند، «سبحانک هذا بهتان عظیم».
خامساً : اینکه می گوید وحی فقط در امور دین نازل می شود، نه در غیر آن، کلامی است بدون دلیل و برهان، بلکه دلیل و برهان برخلاف آن ثابت است؛ زیرا در اینکه قرآن «وحی» است کسی شک ندارد و در عین حال می بینید خداوند در قرآن کریم، داستانهایی را برای پیامبر نازل می کند که اگر نازل هم نمی کرد هیچ چیز از دین کاسته نمی شد، مثل قصه حضرت یوسف و بریدن زنان مصری دستهای خودشان را و شبیه آن.
وانگهی، خداوند در قرآن کریم می فرماید: « وَأَوْحَیْنَآ إِلَی أُمِ ّ مُوسَی ... »(381)؛ «ما به مادر موسی وحی کردیم»، سؤال می کنیم آیا این وحی در مورد دین بوده است یا دنیا؟ و آیا پیامبر به اندازه مادر موسی نیست که خداوند در امور غیر دینی به او وحی کند؛ ولی به پیامبرش وحی نکند.
گفته نشود که این وحی به معنای الهام است؛ زیرا می گوییم خداوندی که به مادر موسی الهام کرد که چگونه فرزندش را سلامت نگه دارد، آیا به پیامبرش که رهبری بشر را به او عطا نموده و تا به روز قیامت میلیاردها انسان، راه او را خواهند رفت، الهام نمی کند که چه چیز درست است و چه چیز غلط.
سادساً: از آقای رشید رضا سؤال می کنیم، آیا خود او باور می کند که سی نفر انسان با نداشتن امکانات کافی از قبیل غذا، آب آشامیدنی، دارو و وسیله مطمئن، گرفتار امواج سهمگین دریا شوند و یک ماه سرگردان وسط بحر با طوفان، امواج، صخره و ... به جنگ بپردازند و استراحت نداشته باشند و آخر کار هم همه صحیح و سالم جان بدر ببرند؟
این مطالب را که حتی یک بچه ممیز نیز می تواند درک کند، از نظر یک عالم و اندیشمند سنّی، پیامبر نمی تواند درک کند. آیا این نظریه و نگرش، توهین به پیامبر اسلام حساب نمی شود؟

4 - امامت

قبلاً تذکر داده شد که از نظر شیعیان مسئله «امامت» جزء اصول دین است ولی برادران اهل سنت، امامت را از فروع دین می دانند و به همین جهت است که برای اثبات آن و معرفی شخصی که این مقام را می تواند دارا باشد، تمسک به ادله ظنیه نموده و به اجماع و قیاس و استحسانات عقلی، استدلال می نمایند.
از نظر شیعیان، امامت، ادامه رسالت است به این بیان که همان وظایفی را که نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به عهده داشت، امام بعد از او نیز به عهده دارد و چون چنین است، باید مثل شخص پیامبر از ناحیه خداوند، منصوب به این مقام شود.
منتها فرق امام با پیامبر، در این است که پیامبر را خدا معرفی می کند و امام را پیامبر، و هر امامی هم بعد از احراز مقام امامت، امام بعد از خودش را به مردم معرفی می نماید.
شیعیان برای اثبات این عقیده، ادله نقلی و عقلی زیادی دارند که ما بعضی از آنها را متذکر می شویم.
به اتفاق مفسرین از شیعه و سنی آیه مبارکه: « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَایَهْدِی ا لْقَوْمَ ا لْکَفِرِینَ »(382)؛ «ای پیامبر! آنچه را که خدا به تو وحی کرده است به مسلمانان ابلاغ کن و بدان که اگر در این کار کوتاهی کنی و ابلاغ نکنی، رسالتی را که خدا بر دوش تو گذاشته است تبلیغ نکرده ای، خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم حفظ می کند به درستی که خداوند کافران را هدایت نخواهد کرد» در روز هجدهم ذیحجه، سال دهم هجری در «حجةالوداع» و در «غدیر خم» بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نازل شده است.
واحدی در اسباب النزول از ابو سعید محمد بن علی صفار از حسن بن احمد مخلدی از محمد بن حمدون بن خالد از محمد بن ابراهیم خلوتی از حسن بن حماد سجاده از علی بن عابس از اعمش و ابو حجاب از عطیه از ابوسعید خدری نقل می کند که گفت: این آیه در روز غدیر خم و در رابطه با علی بن ابی طالب علیه السلام نازل شده است.(383)
فخر رازی در تفسیر سوره مائده، در ذیل تفسیر آیه فوق الذکر وجوهی برای شأن نزول آیه مبارکه ذکر می کند تا آنجا که می گوید: وجه دهم از آن وجوه این است که آیه مبارکه در فضل علی علیه السلام نازل شده و بعد از نزول، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دست علی علیه السلام را گرفته و فرمود: «هر که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا! دوست بدار دوستدار او را و دشمن بدار دشمنان او را».(384)
قضیه روز غدیر خم آن طور که در کتب معتبره اهل سنت آمده است، از قضایای مسلّمه و غیرقابل انکار بوده و در کتب زیادی ازآن یاد شده است.
از آن جمله می توان به کتابهای: اسباب النزول و مطالب السؤول، تفسیر مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، الفصول المهمه، تفسیر ثعلبی، تفسیر میرزا محمد بدخشانی بلخی، ینابیع المودة، تفسیر الدرالمنثور، فتح القدیر، تفسیر المنار، الدرایة والنشر والطی و ما نزل من القرآن فی علی علیه السلام و تفسیر ابن جریح، تفسیر عطا، مناقب سدی، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، کتاب ابن جریر، تفسیر سیدعبدالوهاب بخاری، تذکرةالخواص، صحیح ابن ماجه، مستدرک الصحیحین، مسند احمد بن حنبل، حلیة الاولیاء، تاریخ بغداد، خصایص نسائی، الصواعق المحرقة، کنزالعمال، الاصابة، اُسدالغابة، مشکل الآثار، فیض القدیر و مجمع الزواید اشاره کرد.
همچنین داستان روز غدیر و فرمایش رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با علی علیه السلام را اعاظم صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که مرحوم علامه امینی در کتاب شریف «الغدیر» تا صد و ده نفر از آنان را اسم می برد، روایت کرده اند.(385) از تابعین نیز حدود 84 نفر از علمای عامّه که راوی خبر مذکور هستند، در کتاب «الغدیر» نام برده شده است.(386)
از نظر سندی نیز قضیه غدیر خم در میان تمام فرق اسلامی ثابت و نقل آن متواتر است، به طوری که هیچ کس نمی تواند در رابطه با آن شک و شبهه ای داشته باشد.
سیوطی در کتاب الازهار المتأثره فی الاحادیث المتواتره، تصریح به متواتر بودن حدیث نموده و علامه جزری در اسنی المطالب می گوید: «انه حدیث صحیح رواه الجمّ الغفیر عن الجمّ الغفیر؛(387) حدیث غدیر، حدیث صحیحی است که جمّ غفیری از جمّ غفیری آن را روایت کرده اند».
نیشابوری در کتاب الاربعین می گوید: «حدیث الغدیر تواتر عن امیرالمؤمنین و هو متواتر عن النبی صلی الله علیه وآله وسلم رواه جمّ کثیر و جمّ غفیر من الصحابة؛ حدیث غدیر با تواتر از علی علیه السلام نقل شده و نقل آن از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم متواتر است و عده کثیری از صحابه آن راروایت نموده اند».
شیخ احمد بن علی شافعی در کتاب السراج المنیر فی شرح الجامع الصغیر و علامه مقبلی در کتاب الابحاث المسددة فی الفنون المتعددة و عده ای از علمای بزرگ اهل سنت که حدوداً چهارده نفر می شوند، ادعای متواتر بودن حدیث را نموده اند.(388)
حدیث مذکور دارای اسانید و طرق متعدد است که احمد بن حنبل آن را به چهل طریق، ابن جریر طبری به 75 طریق و جزری مقری به 80 طریق و ابن عقده به 105 طریق و ابو سعید سجستانی به 120 طریق و ابوبکر جعابی به 125 طریق و در تعلیق هدایةالعقول صفحه 30 از امیر محمد یمنی، شاعر قرن دوازدهم به 150 طریق نقل کرده اند.(389)
مرحوم ابن شهر اشوب می گوید: علما در اصل صدور خبر و حدیث غدیر اتفاق دارند و اختلاف فقط در معنای آن است، این حدیث را محمد بن اسحاق و احمد بلاذری و مسلم بن حجاج و ابونعیم اصفهانی و ابوالحسن دار قطنی و غیرآنها نقل کرده اند.
بعد می گوید: حدیث را احمد بن حنبل از 40 طریق و ابن بطه از 23 طریق و ابن جریر طبری در کتاب ولایت از 70 و چند طریق و ابوالعباس بن عقده از 105 طریق و ابوبکر جعابی از 125 طریق روایت کرده اند.
بعد می گوید: در رابطه با خبر غدیر، علی بن هلال مهلبی کتاب الغدیر و احمد بن محمد بن سعد کتاب من روی الغدیر و مسعود شجری کتابی در راویان و طرق این خبر تألیف نموده اند و منصور لاتی رازی در کتاب خودش اسامی روات خبر غدیر را با ترتیب حروف الفبا ذکر نموده است.(390)
مرحوم آیت اللَّه فیروزآبادی در کتاب «فضایل الخمسة» می گوید: حدیث غدیر در اعلی مرتبه از صحت و قوت است؛ زیرا این حدیث، حدیث متواتری است که اعاظم و بزرگان صحابه آن را نقل نموده اند و می توان تعدادی از آنان را نام برد مثل علی علیه السلام، عمّار، عمر، سعد، طلحه، زید بن ارقم، براء بن عاذب، ابو ایوب، بریده اسلمی، ابو سعید خدری، ابو هریره، انس بن مالک، حذیفه بن اسید، جابر بن عبداللَّه، جابر بن سمره، ابن عباس، ابن عمر، عامر بن لیلی، حبشی بن جنادة، جریر بجلی، قیس بن ثابت، سهل بن حنیف، خذیمة بن ثابت، عبیداللَّه بن ثابت انصاری، ثابت بن ودیعه انصاری، ابو فضاله انصاری، عبید بن عاذب انصاری، نعمان بن عجلان انصاری، حبیب بن بدیل، هاشم بن عتبه، حبة بن جوین، یعلی بن مره، یزید بن شراحیل انصاری، ناجیة بن عمرو خزاعی، عامر بن عمیر، ایمن بن نابل، ابو زینب، عبدالرحمن بن عبد رب، عبدالرحمن بن مدلج، ابو قدامه انصاری، ابو جنیده جندع بن عمرو بن مازن، ابو عمرة بن محصن، مالک بن حویرث، عماره، عمر، ذیمر و غیر ایشان از خلق کثیری که حدیث غدیر را روایت کرده اند و ذکر اسامی همه ایشان فعلاً میسور نبود.
بعد می گوید: ابن حجر در کتاب تهذیب التهذیب(391) اسامی عده ای از صحابه را که راوی حدیث غدیر می باشند ذکر کرده و (در صفحه 329) گفته است: ابن جریر طبری در کتابی، بیشتر از آنچه که ما نام برده ایم، نامبرده و تصحیح نموده است، و ابوالعباس ابن عقده، اقدام به جمع طرق این حدیث نموده و آن را از هفتاد نفر صحابی یا بیشتر روایت کرده است.
در کتاب فتح الباری آمده است که حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه»(392) را ترمذی و نسائی روایت کرده اند و این حدیث جداً دارای طرق کثیره و اسانید متعدده است که ابن عقده آنها را در کتابی جمع نموده و بسیاری از اسانید آن صحیح و حسن است.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی نیز در باب چهارم از کتاب ینابیع المودة گفته است: محمد بن جریر طبری (مورخ) خبر غدیر را از 75 طریق نقل و در این رابطه کتابی به نام «الولایة» تصنیف نموده است. همچنین گفته است: این خبر را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعید بن عقده در کتابی به نام «موالاة» با ذکر طرق و اسانیدی که به 125 طریق می رسد، روایت نموده، و گفته است: علامه علی بن موسی بن علی بن محمد ابوالمعالی جوینی ملقب به امام الحرمین استاد ابوحامد غزالی با تعجب می گفت: در دکان صحافی، در بغداد کتابی را دیدم که در آن روایات خبر غدیر جمع آوری شده بود، وقتی به جلد آن کتاب نگاه کردم دیدم نوشته شده: «المجلدة الثامنة و العشرون من طرق قوله صلی الله علیه وآله وسلم من کنت مولاه فعلی مولاه و یتلوه المجلدة التاسعة و العشرون؛(393) جلد 28 از اسانید و طرق گفته پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم که هر کس را من مولای او هستم، علی مولای اوست و بعد از این جلد هم جلد 29 خواهد بود»؛ یعنی 29 جلد کتاب در بیان طرق حدیث غدیر است .
آنچه ذکر شد اسناد حدیث غدیر بود، و اما این حدیث، پس دارای الفاظ مختلف است، ولی تمام آن، مفید معنای واحدی هستند که عبارت از امارت و امامت علی علیه السلام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باشد.
اینک پس از ذکر اسناد حدیث و سخنان علمای بزرگ اهل تسنن، می پردازیم به بیان اصل داستان و حدیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است؛ البته با ذکر این نکته که آنچه نقل می شود، مستفاد از مجموع احادیث غدیر و کلمات کسانی است که راوی این خبر هستند.
پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در سال دهم هجرت تصمیم گرفت که به حج مشرف شود، به مردم نیز اعلام شد که هر که بخواهد با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به حج برود آماده شود، پس جمعیت کثیری در این سفر، همراه آن حضرت شده و به طرف مکه روان گردیدند. این حج را نیز «حجةالوداع، حجةالاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام» نامیدند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم از وقتی که از مکه به مدینه «هجرت» نمود و تا وقتی که از دنیا رفت حجی غیر از این حج انجام نداد. آن حضرت با همراهان در روز شنبه که پنج یا شش روز از ذیقعده باقی مانده بود، از مدینه به سوی مکه خارج شدند.
در این سفر زنان پیامبر و اهل بیت آن حضرت و گروه کثیری از مهاجر و انصار که بعضی 90 هزار نفر و بعضی 114 هزار نفر و بعضی 120 هزار نفر و بعضی 124 هزار نفر گفته اند با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم همراه بودند.
عده کثیری نیز از خود مکه به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و یاران آن حضرت پیوستند. جمعیت زیادی نیز از یمن با علی علیه السلام و ابو موسی به حج آمدند.
بعد از آنکه رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مناسک حج را انجام دادند از مکه به سوی مدینه با تعداد کثیری از خلایق که همراه او بودند حرکت نموده، در بین راه به «غدیر خم» رسیدند که در آنجا راه مدینه از راه مصر و عراق جدا می شد و آن روز هجدهم ذیحجه بود.
جبرئیل بر آن حضرت نازل شده و عرض کرد: خدایت می فرماید: « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَایَهْدِی ا لْقَوْمَ ا لْکَفِرِینَ »(394)؛ «ای پیامبر! آنچه خدا به تو دستور داده به مردم ابلاغ کن و اگر این کار را نکنی، رسالت او را که بر دوش تو گذاشته شده است، انجام نداده ای و بدانکه خداوند تو را از شر دشمنان حفظ خواهد کرد، به درستی که خداوند کافران را هدایت نمی کند».
پس از نزول آیه مبارکه، در حالی که اول جمعیت به «جحفه» رسیده و آخر آن هنوز به «غدیرخم» نرسیده بود، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دستور داد که مردمی که جلو رفته اند برگردند و کسانی که عقب مانده اند نیز خودشان را برسانند.
همچنین امر فرمود: زیر درختان خاری را که در آنجا بود، پاک و جارو کنند و کسی آنجا منزل اختیار نکند.
بعد از آنکه ظهر شد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به زیر درختان خار رفته و به نماز ایستاد، مسلمانان نیز به آن حضرت اقتدا کردند و آن روز، روز بسیار گرمی بود، حاجیان یک طرف عبا را بر سر انداخته و طرف دیگر آن را زیر پا فرش کرده بودند و برای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با آویزان کردن پارچه ای بر یکی از درختان خار، سایبان ساخته بودند.
بعد از ادای نماز، از گذاشتن جهاز شتر بر روی همدیگر، چیزی شبیه منبر درست نمودند، طوری که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به همه مردم مسلط بود و همه در اطراف ایشان جمع بودند، پس آن حضرت خطبه ای ایراد نمود و فرمود: «حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که ما از او کمک خواسته و به او ایمان آورده ایم و بر او توکل می کنیم و پناه می بریم به خداوند از شرور و بدیهای نفس و از زشتیهای اعمال خود، آن چنان خدایی که اگر کسی را گمراه کند، دیگر هدایت نخواهد شد و اگر هدایت نماید، کسی او را نمی تواند گمراه کند و شهادت می دهم که خدایی جز خدای واحد نبوده و محمدصلی الله علیه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست .
اما بعد، ای مردم! قریب است که دعوت شوم به سوی پروردگارم و من از آن دعوت استقبال خواهم کرد.
بدانید که هم من و هم شما روز قیامت مورد سؤال قرار می گیریم، پس شما در مورد من چه خواهید گفت ؟».
مردم یکصدا گفتند : همه شهادت می دهیم که تو تبلیغ نمودی و نصیحت کردی و جهاد انجام دادی، خداوند به تو بهترین جزا را عطا فرماید.
پیامبر فرمود: «آیا شما شهادت می دهید که خدایی جز خدای واحد نبوده و محمدصلی الله علیه وآله وسلم بنده و فرستاده اوست و بهشت و جهنم، مرگ و قیامت حق است و آمدنی خواهد بود و شکی در آن نیست و خداوند متعال بر می انگیزاند مردگان را از قبرهایشان؟».
گفتند: بلی، شهادت می دهیم به تمام آنچه فرمودید.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «خدایا! شاهد باش».
بعد فرمود: «ای مردم! آیا می شنوید؟».
گفتند: بلی یا رسول اللَّه !
فرمود : «من از شما زودتر به نزد حوض کوثر می روم و شما آنجا بر من وارد می شوید، حوض کوثر دارای عرض عریض بوده، جامهایی از نقره به تعداد ستارگان آسمان در اطراف آن چیده شده است، پس ببینید چگونه جانب مرا در ثقلان رعایت خواهید کرد».
از وسط جمعیت یکی با صدای بلند گفت: یا رسول اللَّه! ثقلان چیست ؟
فرمود: «ثقل اکبر، کتاب خدای عزَّوجل است که یک طرف آن مرتبط به خداوند و طرف دیگر آن به دست شماست، پس تمسک کنید به قرآن تا گمراه نشوید و ثقل اصغر عترت من اهل بیت من هستند. خدای لطیف و خبیر به من خبر داده است که این دو از هم جدا نشده و باهمند تا در کنار حوض کوثر، به من ملحق گردند. ای مردم! بر قرآن و عترت، سبقت نگیرید که هلاک خواهید شد».
آنگاه دست علی علیه السلام را گرفته و بلند کرد، به حدّی که سفیدی زیر بغلهای هر دو نمایان شد و مردم همه دیدند، فرمود : «چه کسی بر مردم ولایت و امارت دارد، چه کسی در میان مؤمنان اولی به تصرف است ؟» .
گفتند: خدا و رسول او داناترند.
فرمود: «به درستی که خداوند مولای من و من مولای مؤمنین و اولی هستم به تصرف در امور و امارت در میان مؤمنان» .
بعد فرمود: «هر کس را که من مولای او هستم، علی مولای اوست (و این جمله را سه بار و طبق نقل احمد بن حنبل چهار بار تکرار فرمود)».
آنگاه فرمود: «خدایا! دوست بدار دوستان علی را و دشمن بدار دشمنان علی را، یاری کن کسی را که علی را یاری می کند، منکوب و مخذول کن کسی را که علی را منکوب و مخذول می کند، حق را با علی قرار بده هر جا که باشد، آگاه باشید، حاضران و شاهدان در این مجمع، وظیفه دارند این قضیه را برای غایبان بازگو نموده و به اطلاع آنان برسانند».
در بعضی از روایات دارد که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «ای مردم! آیا من بر مؤمنان از خود آنها اولی نیستم؟».
گفتند : چرا یا رسول اللَّه! شما از ما بر خود ما اولی هستید .
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پس از گرفتن اقرار از آنان فرمود: «هر کس را که من مولای او هستم، پس علی مولای اوست» .
در بعضی از احادیث دارد که آن حضرت فرمود: «آیا نمی دانید که من بر مؤمنان از خود آنها اولی هستم؟» .
گفتند: چرا یا رسول اللَّه! می دانیم که شما بر ما از خود ما، اولی هستید.
بعد پیامبر فرمود: «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست» .
هنوز مردم متفرق نشده بودند که این آیه مبارکه نازل شد: « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ ا لْإِسْلَمَ دِینًا ... »(395)؛ «امروز دین شما را کامل نموده و نعمت خود را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام برای همیشه دین شما باشد».(396)
دلالت حدیث شریف غدیر بر ولایت و امامت علی علیه السلام بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم، واضح تر از آن است که بر کسی پوشیده بماند.
مرحوم آیت اللَّه فیروزآبادی می گوید: «دلالت حدیث شریف بعد از ملاحظه قراین حالیّه و مقالیه واضح و روشن و در مرتبه بالایی از ظهور قرار دارد. به این بیان که لفظ «مولا» اگر چه در لغت دارای معانی متعدد، است مثل مالک، غلام، آزاد کننده، آزاد شده، دوست، همسایه، هم پیمان، قریب، ناصر، اولی، وارث و صدیق، لکن اکمل معانی و اشهر و اظهر آن، اولی به انسان است از خودش و به همین معنا اطلاق می شود بر مالک رقبه؛ زیرا اولی هست بر عبد نسبت به خود عبد و لذا تصرف در امور و شؤون عبد نموده و عبد بدون اجازه او، حق هیچ کار و تصرّفی را ندارد، پس مولا یعنی انسان بالا و والامقامی که دارای حقّ ولایت بوده و امر او مطاع و حکم او نافذ است، هرکس این چنین باشد، نسبت به مادون از خودش اولی است، به عبارت دیگر «مولا» به معنای امیر و امام است که برای اثبات این مطلب قراین قطعی وجود دارد.
1 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اول از مردم اقرار می گیرد، با این سؤال که: «الست اولی بالمؤمنین ...؛ آیا من بر مؤمنان از خود آنها اولی نیستم؟». وقتی که آنها عرض می کنند: چرا یا رسول اللَّه ! شما از خود ما بر ما اولی هستید، می فرماید: «هر کس را که من مولای او هستم، یعنی از خود او، بر نفس او ولایت دارم، پس علی نیز مولای او و از خود او بر او اولی هست».
اگر چنانچه ما اینجا، ولی را به معنای اولی نگیریم، جمله ای را که اول پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود، لغو و بی معنا می شود، خصوصاً که جمله «من کنت مولاه ...» متفرع بر جمله «الست اولی ...» شده و این تفریع از فای تفریعیه که بر سر جمله «من کنت مولاه ...» هست «فمن کنت مولاه ...» کاملاً مشهود است.
2 - در بعضی از طرق، حدیث(397) این چنین آمده است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «ان اللَّه مولای وانا مولی المؤمنین، اولی بهم من انفسهم، فمن کنت مولاه فهذا (علی) مولاه؛ خداوند مولای من است، و من مولای مؤمنین و از آنان نسبت به خودشان اولی هستم، پس هر کس من مولای او هستم این یعنی علی مولای اوست» .
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم کلمه «اولی بهم من انفسهم» را قرینه و بیان قرار داد برای جمله قبل که فرمود: «انا مولی المؤمنین» تا معلوم شود که مراد از مولا، در این جملات اولی هست یعنی کسی که ولایت و امارت دارد .
3 - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم طبق نقل بعضی از حفاظ اهل سنت فرمود: «من کنت اولی به من نفسه فعلی مولاه(398)؛ هر که من بر او از خود او اولی هستم، پس علی مولای اوست».
خود همین جمله قرینه است بر اینکه مراد از مولا در بقیه طرق حدیث نیز اولی هست؛ زیرا بعضی از اخبار، مفسر بعضی از اخبار هست .
4 - باز در بعضی از طرق منقول است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من از میان شما می روم و بدانید که من مسؤولم و شما هم مسؤول هستید».(399)
از این جمله نیز استفاده می شود که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در مقام استخلاف و نصب جانشین بوده است والاّ معنا ندارد که بگوید: «من زود است که داعی حق را لبیک بگویم و در قبال شما مسؤولیت دارم و شما هم مسؤول هستید، پس بیایید با علی دوست باشید و امثال این مطلب».
5 - بزرگترین شاهد و قرینه بر اینکه مراد از «مولا» در حدیث اولی هست مجموع آنچه در آن روز پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم انجام داده می باشد و ما وقتی که تفکر می کنیم، توقف پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را در «غدیر خم» بعد از برگشتن از «حجة الوداع» که آخرین حج او بوده، آن هم در روزی که گرمای آن شدیدترین گرما بوده و اینکه مردم آنجا بمانند، تا رفتگان بر گردند و ماندگان برسند و همه با هم مجتمع شوند، بعد از خطبه طولانی و خبر دادن از رحلت و وفات خود و اقرار گرفتن از مردم بر اینکه پیامبر بر آنان از خودشان اولی هست و دست علی علیه السلام را آن قدر بالا برد که سفیدی زیر بغلهای هر دو نفر پیدا شود(400) و نزول آیه « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... » بعد از این قضیه و « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » قبل از آن، همه و همه دلالت دارند که مراد جانشینی و وصایت است؛ و اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در آن روز، در صدد تعیین «امام» برای مردم بوده و می خواسته به آنان بفهماند که مقتدا و پیشوای آنان علی علیه السلام است، نه اینکه بخواهد بگوید هر کس من محبّ و ناصر او هستم، علی محبّ و ناصر اوست؛ زیرا این مطلب نیاز به گفتن ندارد، و تخصیص علی علیه السلام بی مورد است؛ چونکه هر کس که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم محبّ و ناصر او باشد، نه تنها علی علیه السلام بلکه همه مسلمین محبّ و ناصر او هستند .
6 - بزرگترین مؤید برای اینکه مراد از «مولا» در حدیث شریف، اولی و امیر و «امام» هست، این جمله می باشد که در کتب معتبره اهل سنت(401) از ابوبکر و عمر نقل شده است که بعد از پایین آمدن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از بالای منبر و دیدن علی علیه السلام خطاب به او گفتند: «امسیت یابن ابی طالب مولی کل مؤمن ومؤمنة؛ ای پسر ابی طالب! شب کردی در حالی که مولای هر مرد و زن مؤمن شده ای» .
در مسند احمد بن حنبل(402) و تفسیر فخر رازی ذیل آیه « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » و تاریخ بغداد(403) نیز آمده است که عمر بعد از پایین آمدن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از منبر، جلو آمده و خطاب به علی علیه السلام گفت: «هنیئاً لک یا بن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مومنة؛ مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب! صبح نمودی و شب کردی در حالی که مولای هر مرد و زن مؤمن شده ای».
یا اینکه گفت: «بخ بخ لک یا بن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مسلم؛ مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب! صبح نمودی در حالی که مولای من و مولای هر مسلمان هستی» .
اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با آن برنامه ای که انجام داد، منصب جدیدی را به علی علیه السلام تفویض نکرده بود، معنا نداشت به او مبارک باد گفته شود؛ زیرا علی علیه السلام دوست بود با هر کسی که پیامبر با او دوست بود و همان طوری که گذشت نیاز به گفتن هم نداشت.
7 - از همه مهمتر انکار و ردّ پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از سوی حارث بن نعمان فهری و نزول عذاب بر اوست؛ چنانچه در نورالابصار(404)، فیض القدیر(405)، تذکرة الخواص،(406) تفسیر المنار(407) از تفسیر ثعلبی و الفصول المهمة(408) والسیرة الحلبیّة(409) نقل شده است که وقتی قضیه غدیر خم شایع شد و به همه بلاد اسلامی رسید، «حارث بن نعمان فهری» در حالی که سوار بر ناقه و شتر خودش بود، نزد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آمد، بعد از پیاده شدن و بستن ناقه اش، خطاب به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که آن حضرت در میان جمعی از یارانش بود گفت: «ای محمد! ما را امر کردی از ناحیه خداوند که شهادت بدهیم خدا واحد و تو رسول او هستی، از تو پذیرفتیم، امر کردی نماز بخوانیم، پذیرفتیم، امر کردی زکات بدهیم، پذیرفتیم، امر کردی روزه بگیریم، پذیرفتیم، با تمام این امور که بر ما واجب نمودی باز راضی نشدی تا اینکه بازوان پسر عمت گرفته و او را بالا بردی و بر ما فضیلت دادی و گفتی هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست. آیا این مطلب را از ناحیه خودت به مردم گفتی، یا از جانب خدای متعال بود؟».
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «قسم به خدایی که غیر او خدایی نیست، این دستور از جانب خداوند بوده است».
حارث پس از گرفتن جواب برگشت و در حالی که می خواست بر شترش سوار شود، گفت: خدایا! اگر این کاری که صورت گرفته حق است، پس بباران، بارانی از سنگ از سوی آسمان یا عذابی دردناک بر ما نازل کن، پس هنوز به شتر نرسیده بود که از سوی آسمان سنگی به طرف او پرتاب شد و به سرش اصابت نمود و از دبرش خارج شد و به جهنم واصل گردید؛ و خدای متعال آیه : « سَأَلَ سَآئِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ »(410) را به همین مناسبت نازل فرمود.(411)
اگر مراد فقط دوستی علی علیه السلام یا دوستی او با دوستان پیامبر یا ناصر بودن او برای مؤمنان و امثال این معانی بود، معنا نداشت که حارث بن نعمان فهری، تحمل نکند و از خدا برای خود طلب عذاب نماید، معلوم می شود، قضیه خلافت و امامت علی علیه السلام مطرح بوده که در اثر تعصب وی نسبت به آن حضرت، نتوانسته است تحمل کند.
البته باید یادآوری شود که از طرف علمای اهل تسنن، توجیهاتی برای این حدیث شده تا به غیر معنای خلافت و امارت حمل شود، ولی به هیچ عنوان مورد قبول صاحبان عقل سلیم و فکر ثاقب نمی تواند باشد.
ما برای نمونه، چند مورد از آن توجیهات را نگاشته و جواب می گوییم:
1 - ابن صباغ مالکی بعد از نقل واقعه غدیر در تنبیهی، معانی «مولا» را ذکر نموده، می گوید: لفظ «مولا» اگر چه به این معانی که از جمله آن «اولی» هست وارد شده است، اما معنای حدیث شریف «من کنت مولاه ...» این است که هر کسی من ناصر یا دوست یا صدیق یا حامی او هستم، پس علی نیز برای او چنین است.(412)
جای بسی تعجب است که آقای ابن صباغ مالکی، تمام قضیه غدیر را تقریباً نقل نموده و مبارک بادِ عمر را به علی علیه السلام ذکر می نماید و قضیه حارث بن نعمان فهری را در یک صفحه قبل می نگارد و متوجه معنای «مولا» نمی شود.
آخر کدام آدم عاقلی بیشتر از صد هزار نفر را نگه می دارد که بگوید ای مردم! هر کس من ناصر یا صدیق یا دوست یا حامی او هستم، علی نیز برای او چنین است. آخر این قضیه گفتن نمی خواهد، بلکه بر هر مسلمان واجب است، ناصر و صدیق و حامی کسی باشد که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ناصر و صدیق و حامی اوست.
آیا ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد بن عباده، ابو ایوب، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و دیگران، ناصر و حامی و صدیق کسی که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ناصر و حامی و صدیق او بود، نبودند؟
به بیانی دیگر، مگر هیچ کس از مسلمانان، کسی را که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم او را نصرت می کرده، یا حمایت می نموده یا با او دوست بوده، نصرت و حمایت نمی کردند، جز علی ابن ابی طالب علیه السلام؟
اگر چنین بوده پس باید گفت: دیگران ارج و ارزشی برای دوستی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و نصرت و حمایت او قائل نبودند، و برای آنها فرقی نمی کرده رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم با کی دوست باشد و با کی دشمن، بلکه نسبت به همه یکسان بوده اند که این خود نشانگر درست نبودن ایمان در آنهاست، و چون التزام به این مطلب نا ممکن است، پس معلوم می شود «مولا» در حدیث به معانی ناصر، صدیق، حمیم و غیر این معانی نیست، بلکه به معنای «اولی» بوده و مفید ولایت و امارت است.
2 - ابن اثیر در نهایه، بعد از آنکه برای لفظ «مولا» معانی کثیره می آورد مثل ربّ، مالک، سید، منعم، آزاد کننده، آزاد شده، ناصر، محب، تابع، همسایه، هم پیمان، عبد، داماد و منعم علیه می گوید: «و کلّ من ولی امراً او قام به فهو مولاه و ولیّه؛ هر کس که متولی امری شود، یا برای انجام کاری قیام کند، پس او مولای آن امر و ولی آن است».
بعد می گوید: «و منه الحدیث، من کنت مولاه فعلی مولاه، یحمل علی اکثر الاسماء المذکورة؛ و از این باب است، حدیث هر کس من مولای او هستم پس علی مولای اوست؛ زیرا کلمه مولا در این حدیث، بر اکثر معانی که ذکر شد قابل حمل است».(413)
اینجا آقای ابن اثیر، مناسبت حکم و موضوع را اصلاً در نظر نگرفته و حکمی بر خلاف واقع نموده است؛ زیرا لفظ «مولا» در حدیث شریف با هیچ یک از معانی ذکر شده، مناسبت نداشته و فقط با معنای «اولی و ولی» سازگاری دارد؛ چون در صورت حمل بر معانی دیگر، معنای حدیث این می شود: «هر کس من مالک او هستم علی مالک اوست، هر کس من ناصر او هستم علی ناصر اوست، هر کس من محبّ او هستم علی محبّ اوست، هر کس من تابع او هستم علی تابع اوست، هر کس من همسایه او هستم علی همسایه اوست، هر کس من پسر عم او هستم علی پسر عم اوست، هر کس من هم پیمان او هستم علی هم پیمان اوست، هر کس من داماد او هستم علی داماد اوست، هر کس من عبد او هستم علی عبد اوست، هر کس من آزاد شده او هستم علی آزاد شده اوست، هر کس من نعمتی از او دیده ام علی نعمتی از او دیده است، هر کس من آزاد کننده او هستم علی آزاد کننده اوست، هر کس من به او انعام کرده ام علی به او انعام کرده است».
در بعضی از موارد معانی مذکوره یا درست نبوده و یا اینکه توضیح واضحات خواهد بود؛ زیرا هر کسی را پیامبر مالک او باشد، علی مالک او نمی شود و هر کسی پیامبر داماد او بوده علی داماد او نمی شود و هر که پیامبر ابن عم او باشد علی یقیناً ابن عم اوست و گفتن نمی خواهد، و در بعضی از موارد خلاف واقع است؛ زیرا پیامبر عبد کسی یا آزاد کرده کسی نیست تا علی نیز چنین باشد. و در بعضی از موارد هم تعارف است؛ مثل اینکه هر کسی من صاحب و آقای او هستم علی نیز برای او چنین است و در بعضی از موارد هم کلیت ندارد، مثل اینکه هر کسی من همسایه او هستم علی همسایه اوست و در بعض از موارد هم، اختصاص به علی علیه السلام بی معناست، مثل اینکه هر کس من ناصر، محب، صدیق و حلیف او هستم علی برای او چنین است؛ زیرا بر همه مسلمین واجب است چنین باشند.
پس می بینید که بیان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در آن گیرودار و گرمای سوزان و خستگی ناشی از سفر و انجام مناسک حج با هیچ کدام از معانی فوق، جور در نمی آید، بلکه باید معنای بسیار مهم و اساسی مراد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باشد و آن معنا همانی است که خود آن حضرت اراده فرموده است که اول فرمود: «آیا من از شما اولی بر شما نیستم؟» و وقتی مردم پاسخ مثبت دادند، فرمود: «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست»؛ یعنی هر که من بر او از خود او اولی هستم و ولایت و امارت بر او دارم، علی نیز نسبت به او چنین است.
3 - شافعی گفته است: مراد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از جمله «من کنت مولاه...» ولای اسلام و «قربی» است که به سبب اسلام پیدا می شود؛ همچنانکه مولا در آیه مبارکه « ذَا لِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَأَنَّ ا لْکَفِرِینَ لَا مَوْلَی لَهُمْ »(414)؛ «نصرت مؤمنین و ذلّت کافرین از آن جهت است که خداوند ناصر مؤمنین است و کفار ناصری ندارند»؛ به همین معنا یعنی ولای اسلام حمل می شود.(415)
در جواب می گوییم: اگر مراد ولای اسلام باشد؛ یعنی قربی که از ناحیه اسلام پیدا می شود، اختصاص آن به علی علیه السلام معنا نخواهد داشت؛ چون همه مسلمانان مکلف و موظف هستند که قریب به همدیگر بوده و از همدیگر با اطلاع باشند.
قرآن کریم وقتی مسلمانان صدر اسلام را توصیف می کند، می فرماید: « ... أَشِدَّآءُ عَلَی ا لْکُفَّارِ رُحَمَآءُ بَیْنَهُمْ ... »(416)؛ «آنان در برابر کفار شدید و در میان خود مهربان بودند»، یا در رابطه با کل مسلمانان می فرماید: « ... وَالْمُؤْمِنُونَ والْمُؤْمِنَتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَآءُ بَعْضٍ ... »(417)؛ «مؤمنان چه زن و چه مرد ولیّ (و یار و یاور) یکدیگر هستند».
4 - ابن اثیر کلام عمر را که خطاب به علی علیه السلام گفت: «اصبحت مولی کل مؤمن...» به معنای ولی و دوست حمل می کند؛ یعنی عمر گفت: صبح کردی در حالی که ولی و دوست هر مؤمن هستی.(418)
جواب این مطلب را نیز با یک سؤال بیان می کنیم و آن اینکه آیا علی علیه السلام قبل از آن روز دوست مؤمنان نبوده است ؟
5 - گفته شده که سبب صدور این جمله از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم این بود که اسامة بن زید بن حارثه به علی علیه السلام گفت: تو مولای من نیستی بلکه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم مولای من است و چون پیامبر این قضیه را شنید فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه».(419)
باید دید مراد اسامه، از اینکه به علی علیه السلام گفت: «تو مولای من نیستی» چه بوده است؟ اگر مراد این بوده که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آزاد کننده من است؛ چون پدرش (زید) را پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خرید و چون معلوم شد غلام نبوده او را فرزند خود خواند، حرف اسامه درست است، و معنا ندارد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم جمعیتی قریب به 150 هزار نفر را جمع کند و بگوید: «هر کسی من مولای او هستم علی مولای اوست»، بلکه اگر آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم می خواست به اسامه بفهماند که علی علیه السلام هم حکم آن حضرت را دارد به خود او می گفت، وانگهی این حرف از اسامه وقتی درست است که علی علیه السلام خودش را مولا، آقا و آزاد کننده او گفته باشد، در حالی که تاریخ چنین چیزی را ثبت نکرده است. از اسامه هم بعید خواهد بود که ابتدا به ساکن، چیزی را بگوید که مورد انکار علی علیه السلام نبوده است.
و اگر مراد اسامه بعضی از معانی دیگر، مثل دوست، صدیق و ناصر بوده که باز یک قضیه شخصی می شود و قضیه شخصیه را آن همه بزرگ کردن معنا ندارد، گذشته از اینکه هیچ عاقلی باور نمی کند که اسامه بر گردد و به علی علیه السلام بگوید تو دوست یا ناصر من نیستی؛ چون اسامه می دانسته که هر کسی که پیامبر با اوست، علی علیه السلام و هر مسلمان دیگری نیز با او هست، و اگر مراد او بعضی از معانی دیگر مثل حلیف، عقید(420)، جار، ابن عم، داماد و ... بوده که اصلاً خود این کلام از اسامه غلط بوده است و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم باید او را متوجه می کرد که کلام تو غلط است.
پس اگر مشاجره ای هم بین علی علیه السلام و اسامه واقع شده باشد، حتماً اسامه خواسته است بگوید تو بر من ولایت و امارت نداری و فقط رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم ولایت و امارت دارد و چون این مطلبی بوده که خیلی از مسلمانان به آن معتقد بودند، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برای نفی این اعتقاد و اثبات ولایت و امارت علی علیه السلام بر مسلمانان، مردم را جمع نمود و به آنان گفت: «من کنت مولاه فعلی مولاه».
6 - ابن حجر در کتاب الصواعق المحرقه بعد از آنکه اعتراف می کند که حدیث غدیر صحیح و طرق و اسانید آن جداً کثیر است و اکثر آن طرق صحیح و حسن می باشد، می گوید: فرق شیعه اتفاق دارند بر اعتبار تواتر در خبری که به آن برای اثبات امامت استدلال می کنند و این خبر متواتر نیست، بلکه در صحت آن جماعتی از ائمه حدیث مثل ابوداوود سجستانی، ابوحاتم رازی و غیر ایشان اشکال کرده اند.
پس این حدیث در عین حالی که خبر واحد است، صحت آن نیز مورد اختلاف است و چگونه ممکن است شیعیان بر خلاف مبنا و مشی اصلی شان که تواتر را در احادیث امامت شرط می دانند، به این خبر عمل نموده و آن را از ادله اصلیه امامت علی علیه السلام بدانند و این حکم، تناقض صریح است.(421)
اولاً : از قدیم گفته اند: «دروغگو حافظه ندارد» این آقا در حالی که در اول گفتارش حدیث را صحیح دانسته و طرق آن را جداً کثیر می داند و حتی می گوید کسی که در صحت حدیث شک کند، کلامش ارزش اعتنا کردن را ندارد، در آخر و موقع اشکال بر شیعه می گوید حدیث از آحاد بوده و صحت آن مورد اختلاف است. شما را به خدا اگر حدیثی دارای طرق متعدد باشد به طوری که احتمال کذب نسبت به آن داده نشود، از احادیث آحاد حساب می شود یا متواتر و آیا این گفته ابن حجر جز تناقض ذیل کلامش با صدر آن چیز دیگری خواهد بود؟
ثانیاً : اگر کسی در اسناد حدیث غدیر خم و کلمات بزرگان و حفاظ اهل سنت که در چند صفحه قبل از این، نگاشته شد که حتی بعضی، طرق آن را به 150 طریق رسانیده اند و آقای ابوالمعالی استاد، ابوحامد غزالی طبق نقل ینابیع الموده کتابی را در بغداد دیده بود که پشت جلد آن نوشته شده بود این کتاب جلد 28 از طرق و اسانید کلام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است که فرمود: «من کنت مولاه...» و نوشته شده بود که بعد از این جلد هم جلد 29 آن خواهد بود، دقت کند فکر نمی کنم که به گفتار ابن حجر ارج و ارزشی قائل شود، مگر اینکه مکابر باشد و به خاطر تعصب بیش از حد مثل کسی که در مقام لجاجت وجود آفتاب را در روز روشن و آفتابی منکر می شود، تواتر این حدیث را هم انکار کند.
ثالثاً : مرحوم قاضی نور الله شوشتری ملقب به «شهید ثالث» می گوید شیخ عماد الدین ابن کبیر شامی شافعی در تاریخ خود موقع نگاشتن، احوالات محمد بن جریر طبری شافعی گفته است کتابی را دیدم که در آن احادیث غدیر خم جمع آوری شده بود و دارای دو مجلّد بزرگ بود.(422)
رابعاً : در جای خودش روشن شده است که لازم نیست در تواتر خبر و احتجاج به تواتر آن، جمیع مردم قائل به تواتر آن باشند، بلکه ثبوت تواتر نزد عده ای کافی است که به آن احتجاج شود، به این معنا که وقتی تعداد روات در هر طبقه، به حدی رسید که احتمال تبانی و اتفاق آنان برجعل و وضع منتفی و عادتاً محال باشد، کافی است که آن خبر را متواتر بدانیم، در هر طبقه ده نفر باشد یا ده هزار نفر فرقی نمی کند.
خامساً : معلوم می شود آقای ابن حجر دیده است که لفظ «مولا» در حدیث شریف به غیر از «اولی» به معنای دیگری قابل حمل نیست که دچار تناقض گویی شده و خواسته است از طریق اشکال مذکور خبر فوق را کم ارزش جلوه بدهد.
7 - ممکن است گفته شود که اگر قضیه غدیر، دال بر امامت علی علیه السلام هست، پس چرا آن حضرت و بستگان و شیعیان او در محافل و مجالس و مواردی که لازم بوده است، به آن استدلال نکرده اند تا از این طریق امامت آن حضرت به اثبات رسیده و مردم به آن معتقد شوند.
در جواب می گوییم: اولاً: عدم استدلال، ملازمه با عدم ثبوت امامت ندارد؛ زیرا اگر امامت آن حضرت ثابت بوده و مسلمین هم می دانستند، استدلال معنا نخواهد داشت.
ثانیاً : استدلال بی فایده بود، برای اینکه طرف مقابل نمی پذیرفت و با ایجاد شبهه، ذهن مردم را مشوش می کرد، همان طوری که امروز چون گذشته در کتب و نوشته جات اهل تسنن دیده می شود.
ثالثاً : علی علیه السلام و فرزندان و اصحاب آن حضرت در موارد مختلف به این حدیث شریف احتجاج نموده اند، و ما مواردی را از کتب اهل سنت نقل می نماییم:
1 - ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل می کند که علی علیه السلام در روز شورا قبل از آنکه مردم با عثمان بن عفّان به عنوان خلفه بیعت کنند و بعد از بیعت عبدالرحمن بن عوف و حاضران در جلسه شورا با عثمان، اصحاب شورا را مخاطب قرار داده و با آنان به احتجاج پرداخت و در ضمن آن احتجاج فرمود: شما را به خدا قسم آیا در میان شما کسی پیدا می شود که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با او گفته باشد «مَن کُنْتُ مولاه فهذا مولاه» غیر از من؟ گفتند نه، هرگز در رابطه با شخص دیگری چنین نفرموده است.(423)
علمای زیادی از اهل تسنن این احتجاج را در کتب خودشان آورده اند، برای مزید اطلاع به کتاب شریف «الغدیر» مراجعه شود.(424)
ضمناً علی علیه السلام به این حدیث در جاهای دیگر نیز احتجاج نموده و فرموده است: «هر که این جمله را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیده است، شهادت بدهد، پس عده ای برخاسته و شهادت داده اند».
از جمله در ایام حکومت عثمان و در «رحبه» که محله ای در کوفه است و در روز جمل و روز صفین که به طرق متعدده از علمای عامه نقل شده است.(425)
ابن جوزی(426) می گوید: در روایتی آمده است که آن حضرت در «رحبه» به این حدیث احتجاج نموده و از مردم شهادت خواست، پس جمع کثیری برخاستند و شهادت دادند و در روایتی سی نفر برای شهادت قیام کردند.
خبر شهادت خواستن حضرت علی علیه السلام را در رحبه، ابن حجر(427) و احمد بن حنبل(428) از عبدالرحمن بن ابی لیلی و ابن اثیر در اسدالغابة(429) و جوینی در فرائد السمطین(430) نیز نقل کرده اند.
ابن اثیر گفته است که عده ای بیش از ده نفر از جا حرکت نموده و شهادت دادند که از آن جمله ابو ایوب انصاری، ابو عمرة بن محصن، ابو زینب، سهل بن حنیف، خزیمة ابن ثابت، عبداللَّه بن ثابت انصاری، حبشی بن جناده سلولی، عبید بن عازب انصاری، نعمان بن عجلان انصاری، ثابت بن ودیعه انصاری، ابو فضاله انصاری و عبد الرحمان بن عبد رب می باشند.
2 - ابن مغازلی شافعی(431) و جوینی(432) روایت نموده اند که علی علیه السلام از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با شنیدن حدیث غدیر شهادت خواست، پس دوازده نفراز میان جمعیت برخاسته و شهادت دادند.
3 - جزری شافعی با اسناد از امّ کلثوم بنت علی علیه السلام از فاطمه زهرا علیها السلام نقل می کند که آن حضرت خطاب به مردم فرمود: آیا گفتار پیامبر را فراموش کردید که در روز غدیر خم فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست و فرمود: یا علی! تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی».(433)
4 - حافظ سلیمان حنفی قندوزی روایت می کند که به این حدیث استدلال و احتجاج نمود سبط اکبر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم امام حسن مجتبی علیه السلام، آن موقع که صلح با معاویه بر قرار شد، پس برای خطبه ایستاد و بعد از حمد و ثنای خدای متعال و صلوات بر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و بیان مطالبی در فضیلت اهل بیت و امیر مومنان علیه السلام فرمود: «به تحقیق که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت کرده اند و از آن حضرت شنیده اند موقعی که دست پدرم علی علیه السلام را در غدیر خم گرفت و خطاب به مردم فرمود: هر کسی که من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا! دوست باش با دوستان علی و دشمن باش با دشمنان علی، بعد به آنان امر کرد که حاضرین قضیه را به غایبین اطلاع بدهند».(434)
5 - همچنین به این حدیث شریف استدلال فرمود امام حسین علیه السلام یکی دو سال قبل از مرگ معاویه در «منی»، در حالی که اطراف آن حضرت را حدود هفتصد نفر از اصحاب و تابعین و عده ای از شیعیان گرفته بودند که به دعوت آن حضرت در آنجا جمع شده بودند. حضرت خطاب به آنان فرمود: شما را به خدا قسم! آیا نمی دانید که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر خم پدرم علی علیه السلام را به ولایت نصب نموده و فرمود: حاضرین به اطلاع غایبین برسانند؟ گفتند چرا، به خدا چنین بوده است.(435)
6 - ابن ماجه در باب فضایل اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به سندش از عبدالرحمن بن سابط از سعد بن ابی وقاص روایت می کند که در بعضی از حج های معاویه، بر او وارد شده، دید عده ای از علی علیه السلام یاد می کنند و معاویه آن حضرت را بد می گوید، پس سعد غضبناک شد و گفت: این مطالب را در رابطه با مردی می گویی که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که می فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست».(436)
7 - جوینی در فرائد السمطین به سندش از عبد الله بن محمد بن عقیل روایت می کند که گفت: من و علی بن الحسین علیهما السلام و محمد حنفیه و ابو جعفر محمد بن علی باقرعلیه السلام نزد جابر بن عبد الله در خانه اش بودیم که مردی از اهل عراق وارد شد و گفت: ای جابر! تو را به خدا قسم می دهم که مرا حدیث کنی چیزی را که دیده ای و چیزی را که شنیده ای از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم.
پس جابر گفت ما در جحفه در غدیر خم بودیم و مردم زیادی از جهنیه و مدینه و غفار نیز آنجا بودند، پس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از میان چادر یا خیمه ای که برای آن حضرت مهیا کرده بودند بیرون آمد و سه بار با دست مبارک اشاره فرمود، آنگاه دست علی علیه السلام را گرفته فرمود: «هر کسی که من مولای او هستم، علی مولای اوست».(437)
8 - در مناقب حنفی و تذکرة الخواص ابن جوزی آمده است که علی علیه السلام در ایام صفین، نامه ای برای معاویه نوشت و آن را توسط اصبغ بن نباته ارسال فرمود.
اصبغ می گوید، وارد بر معاویه شدم در حالی که او بر مسندش نشسته بود، طرف راستش عمرو بن عاص و حوشب و ذوالکلاع و طرف چپش، برادرش عتبه، ابن عامر بن کریز، ولید بن عقبه، عبدالرحمن بن خالد، شرحبیل بن سمط و مقابلش ابوهریره، ابو درداء، نعمان بن بشیر و ابو امامه باهلی نشسته بودند، وقتی نامه علی علیه السلام را خواند گفت: «علی قاتلین عثمان را به ما نداد».
اصبغ می گوید: گفتم: ای معاویه! تو خواهان دیه یا قصاص برای خون عثمان نیستی بلکه تو خواهان ملک و حکومتی، تو اگر می خواستی عثمان را یاری کنی، در زمان حکومتش یاری می کردی، اما این کار را نکردی تا عثمان کشته شود و تو از این طریق به حکومت برسی.
پس معاویه غضبناک شد و من خواستم او را بیشتر غضبناک کنم، پس به ابوهریره گفتم: ای صاحب رسول خدا! من تو را قسم می دهم به خدایی که غیر از او خدایی نیست؛ خدایی که غیب و شهود را می داند و به حق حبیبش مصطفی که خبر بدهی آیا در روز غدیر خم بوده ای یا نه؟
ابو هریره گفت: بلی، بودم و شاهد بودم آنچه را که در آن روز گذشت.
گفتم: شنیدی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن روز در رابطه با علی علیه السلام چه فرمود.
گفت: شنیدم که فرمود: «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا! دوست بدار دوستدار علی را و دشمن بدار دشمنان علی را و نصرت کن کسی را که علی را نصرت کند و مخذول کن کسی را که در صدد خذلان علی باشد».
گفتم: ای ابو هریره! این حدیث را شنیده ای و امروز با دشمن علی دوستی و با دوست او دشمنی می کنی؟
ابو هریره نفس عمیقی کشید و گفت: «اناللَّه واناالیه راجعون».(438)
آنچه ذکر شد، مواردی از احتجاجات علی علیه السلام و فرزندان و اصحاب آن حضرت بود و موارد زیادی از این احتجاجات در کتب فریقین موجود است که نقل همه آنها موجب طولانی شدن بحث شده و از حوصله این کتاب خارج است.
ضمناً توجیهات دیگری نیز از بعضی از علمای اهل تسنن در رابطه با لفظ «مولا» و حدیث غدیر ذکر شده است که نقل و رد آن جز تضییع وقت، فایده دیگری نخواهد داشت.
نا گفته نماند که غیر از آیه مبارکه « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » و حدیث شریف غدیر، آیات و روایات دیگری نیز در قرآن و سنت موجود است که دال بر امامت علی علیه السلام و فرزندان آن حضرت می باشد و به تعدادی از آن در بخش «تشیع چیست»،اشاره شد که به خاطر رعایت اختصار از ذکر بقیه خودداری نموده طالبین حقیقت را ارجاع می دهیم به کتبی که علمای بزرگ شیعه در این باب نوشته اند.
ضمناً لازم است تذکر داده شود که فخر رازی در ذیل تفسیر آیه « ... ا لْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ ... »(439) و ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه(440) و غیر ایشان در کتابهای خودشان، منکر وجود نص بر امامت علی علیه السلام شده اند. مثل اینکه خبر غدیر یا «حدیث منزلة» یا حتی «حدیث یوم الدار» نیز در نزد آنان دلالت بر امامت آن حضرت ندارد.
به نظر حقیر، این افراد آن چنان کور باطن هستند که آنچه را که خودشان نیز نقل نموده اند، نمی فهمند و علّت اساسی هم این است که امثال این افراد، مذهب و طریقه خودشان را اصل قرار داده و قرآن و سنت را بر آن متفرع می کنند، در حالی که باید مطلب به عکس باشد و قرآن و سنت اصل قرار گرفته و مذهب متفرع بر آن دو شود که اگر مطابق قرآن و سنت بود، پذیرفته شود و الاّ طرد گردد و چون چنین نیست، این همه مشکل به وجود آمده است.
ما می توانیم از آقای فخر رازی و ابن ابی الحدید معتزلی و کسانی که مثل این دو نفر فکر می کنند، بپرسیم آیا مسأله مسح پا یا شستن آن مهمتر است، یا مسأله خلافت؟ آیا خواندن التحیات مهمتر است یا مسأله خلافت؟ و آیا...
در دین مبین اسلام هیچیک از احکام به اهمیّت خلافت نمی رسد؛ زیرا خلافت و امامت بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است که ضامن بقای اسلام و اجرای احکام می باشد. امام علیه السلام احکام را آن چنان که خداوند برای پیامبرش نازل فرموده برای مردم بیان می نماید.
آیا درست است که بگوییم خداوندی که خالق عقل است و پیامبری که «عقل کل» هست، جزئی ترین مسأله از مسائل فرعی را به اختیار خود مردم نگذاشته و منوط به شورای آنان نکرده اند، بلکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم قبل از رحلت، تمام احکام را تبلیغ نموده و چیزی فرو گذار نکرده است، اما مسأله خلافت و امامت را که حتی اگر به عنوان یک حکم فرعی هم بدانیم باز از ویژگی خاصی برخوردار است، به عهده خود مردم گذاشته اند؟
از طرف دیگر، امامت اگر منوط به اختیار امت باشد، امت چون از گذشته و حال اشخاص می توانند اطلاع داشته باشند و نسبت به آینده هیچ آگاهی ندارند، فقط کسی را انتخاب می کنند که ظاهر الصلاح باشد، اما آیا در آینده هم به همین حال باقی خواهد ماند یا خیر؟ نمی توانند تضمینی داشته باشند، ولی منتخب خدا و رسول، گذشته و حال و آینده اش تضمین شده است؛ زیرا خداوند متعال بالاستقلال و رسول او بالتبع، هم گذشته را می دانند و هم آینده را.
از همه مهمتر، عمل خلفای انتخابی خود مؤید این مطلب است که اختیار امت و شورا، دخالتی در تعیین امام نداشته و بلکه باید بانص تعیین شود.
چون شما در تاریخ می بینید که ابوبکر قبل از مرگ خود عمر را به عنوان جانشین خود منصوب می کند و عمر نیز بعد از آنکه مجروح می شود، شورای شش نفره تشکیل داده و می گوید اگر اکثریت شش نفر یعنی چهار نفر آنان یک طرف شدند، نظر آنان متبع است والّا اگر به سه نفر، سه نفر تقسیم شدند آن سه نفری که عبدالرحمن بن عوف جزء آنهاست مقدمند که خود این عمل باز نوعی تنصیص است تا اختیار عمومی و انتخاب به سبب اجماع.
و این جاست که سؤال می کنیم آیا این کار ابوبکر و عمر که جانشینان بعد از خود را معرفی کردند، نیکو و پسندیده و مطابق عقل است؟ یا اینکه خلاف قواعد و مسلمات دینی است؟
اگر گفته شود این کار نیکو و پسندیده و مطابق عقل است، می گوییم چطور ممکن است پیامبری که «عقل کل» است و خدایی که خالق عقل است، این عمل نیکو و پسندیده را انجام ندهند؟ و خلیفه بعد از رسول خدا را برای مردم معرفی ننمایند؟
و اگر گفته شود این کار بر خلاف قواعد و ضوابط اسلامی است که دیگر ارزش و اعتباری نخواهد داشت و خلافتهای انتصابی همه باطل خواهد شد.
با مطالبی که گفته شد، هم وجود نص بر خلافت و هم ضرورت تنصیص مشخص شد. وانگهی، بر فرض نصی هم بر امامت علی علیه السلام نداشتیم، باز تنها انتخاب اصلح، انتخاب آن حضرت برای امامت بود؛ زیرا عقلی که خداوند به ما عطا کرده، حکم می کرد که باید پیروی از علی علیه السلام کنیم؛ زیرا سابقه هیچ کس در دفاع از اسلام مانند ایشان نیست و از نظر علم و شجاعت و زهد و تقوا و دیانت همانند ندارد.
آیا از نظر عقلی درست است انسان، دانا را بگذارد و دنبال کسی برود که او خود در مسائل و احکام دینی، نیازمند به استاد و معلم هست؟
آیا این قاعده عقلیه که پیروی باید از بهترین باشد، به عنوان یک اصل مسلّم در تمام جوامع بشری، مسلمان و غیر مسلمان مورد قبول عامّه مردم نیست؟