فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

1 - توحید

«توحید» در لغت یکی دانستن و در اصطلاح عبارت است از معتقد بودن به «یگانگی» خداوند متعال.
به عقیده شیعیان، خداوند واحد است و در عالم هستی همه چیز در ید قدرت اوست، او مستقل در خلق و رزق و ایجاد و اعدام است، از همه بی نیاز است و همه به او نیازمندند، نه فرزند کسی است و نه برای خودش فرزندی دارد، از عدم به وجود نیامده تا روزی دوباره به سوی عدم برگردد، ابتدا و انتها و اول و آخر ندارد و اگر اول و آخر به او اطلاق می شود به این معناست که قبل از همه اشیا بوده و بعد از همه اشیا هم خواهد بود، تنها او باید عبادت شود، بندگی غیر او «کفر» و بندگی او با غیر «شرک» به حساب می آید. از نظر شیعیان، انسان مسلمان و موّحد باید «توحید» را در سه مرحله معتقد باشد:
الف - توحید در ذات، به این معنا که ذات اقدس الهی را واحد دانسته و برای خداوند مثل و مانند و ضد قائل نشود.
ب - توحید در صفات؛ یعنی صفات خداوند را عین ذات او دانسته و عارض بر ذات وی نداند؛ زیرا در صورت اعتقاد عروض صفات بر ذات، لازم می آید که ذات محل حدوث و عروض حوادث و عوارض باشد و کسی که محلّ حدوث و عروض حوادث وعوارض شود، محدود و ممکن الوجود است نه واجب الوجود؛ چون ذات، دستخوش تغییر و تبدل شده و در این تغییر و تبدل، احتیاج به علت پیدا می کند و هر محتاجی ممکن است، نه واجب و ممکن الوجود نمی تواند خدا باشد.
از طرف دیگر، اگر صفات عین ذات نباشند و عارض بر ذات باشند در آن صورت، یا این صفات از اول نبوده و بعد پیدا شده اند که در این فرض لازم می آید خدای متعال قبل از عارض شدن صفت علم، عالم نباشد و قبل از عروض صفت قدرت، قادر نباشد و این خود کفر است؛ زیرا مستلزم عجز و ناتوانی خداوند است و یا اینکه این صفات هم مانند ذات، او ل و آخر نداشته و در عین حال که غیر ذاتند، قدیم و ازلی هم باشند که در این فرض لازم می آید تعدد «قدیم»ها در حالی که طبق نصوص قرآن کریم و قواعد مسلّمه عقلیه، قدیم و ازلی فقط ذات اقدس خداوند است و بس و چون از نظر شیعیان صفات عین ذات است، هیچ وقت خلوّذات از صفات لازم نمی آید و اشکالی که در عروض صفات بر ذات بود نیز مرتفع می شود. و تعدد قدیم نیز لازم نمی آید .
علی علیه السلام در خطبه ای که در اول کتاب نهج البلاغه روایت شده است می فرماید: «اوّل الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به وکمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة انها غیرالموصوف و شهادة کل موصوف انّه غیر الصفة»(313)؛ «پایه و اساس دین، شناخت ذات اقدس الهی است (زیرا تا او شناخته نشود، دین کامل نخواهد شد) و شناختن او در حدّ کمال، تصدیق و گرویدن به اوست و تصدیق تمام و کمال، توحید و یگانه دانستن اوست و کمال توحید در خالص کردن عمل برای اوست (زیرا توحید، کامل نمی گردد، مگر به اخلاص یعنی انجام اعمال فقط برای تقرب به او) و کمال اخلاص در آن است که صفات، زاید بر ذات او تصور نشود (یعنی گفته نشود که مثلاً علم یا قدرت یا غیر این دو از صفات دیگر، زاید بر ذاتند و از خارج بر او عارض می شوند، مثل عروض صفات انسان بر انسان که این عقیده منافی توحید و یکتاپرستی است.) برای اینکه هر صفتی (در فرض زاید بودن بر ذات) شهادت و گواهی می دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی (در فرض جدا بودن از صفات) گواهی می دهد که غیر از صفت است (زیرا در این صورت بین صفت و موصوف، دوئیّت و اثنینیّت تصور شده است)».
ج - توحید در افعال به این معناست که آن ذات مقدس، در افعال و انجام امور نیازمند به کسی نبوده و از کسی کمک نمی گیرد، بلکه وقتی چیزی را اراده کند، به آن چیز امر می کند که بشود و می شود.
با این بیان، ثابت می شود که خدای متعال در خالقیّت و ربوبیّت و حاکمیت و قانونگذاری و مغفرت و شفاعت واحد است و اگر کسان دیگری این امور را انجام می دهند، به سبب افاضه و اشراق آن ذات متعال است و هیچ کس غیر او در این عالم هستی، مستقل در تأثیر نیست چون همه به او محتاج و او از همه بی نیاز است:
ز احمد تا احد یک میم فرق است
همه عالم در این یک میم غرق است
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد و اللَّه اعلم
البته، توحید افعالی را به بیان دیگری هم می توان تفسیر کرد و آن اینکه تمام افعال به خداوند متعال مستند است، منتها نه مثل اشاعره که قائل به جبرند، بلکه به این معنا که هر کسی بالمباشره فاعل افعال خودش به حساب می آید، اما چون سبب قدرت بر این افعال ذات مقدس خداوند است، پس او فاعل بالتسبیب است.
شیعیان معتقدند که در مقام عبودیت و بندگی نیز بر بنده واجب و لازم است که توحید را در تمامی مراحل و مقامات رعایت کند. از آن جمله می توان به سه مقام ذیل اشاره کرد:
الف - توحید در مقام عبادت، یعنی عبادت و پرستش فقط برای او باشد و بس؛ زیرا بندگی برای غیر خدا «کفر» است اگر مستقل تصوّر شود و اگر به عنوان خدای دوم یا شریک خدا فرض گردد، «شرک» است. قرآن کریم ما را از شرک در عبادت بالصراحة نهی نموده و به اخلاص در بندگی دعوت می کند:
« ... فَمَن کَانَ یَرْجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِ ی فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَلِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ ی أَحَدًا »(314)؛ «هر که امید دارد به لقای پروردگارش نایل آید (و در جوار قُرب او قرار گیرد)، پس باید عمل صالح انجام داده و در عبادت و بندگی او موّحد باشد و هیچ کس را شریک او قرار ندهد».
« وَمَآ أُمِرُواْ إِلَّا لِیَعْبُدُواْ اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ... »(315)؛ «و امر نشده اند مگر اینکه فقط بندگی خدا را انجام داده و در دین اخلاص داشته باشند».
مرحوم علامه بحرالعلوم در کتاب «الدرة النجفیة» می گوید:
و احذر لدی التخصیص بالعبادة
شرکاً وکذباً واتباع العادة
ایاک من قول به تفند
فانت عبد لهواک تعبد
یعنی: «در حال نماز و خواندن جمله «ایاک نعبد؛ پروردگارا! فقط تو را بندگی می کنم»، از شرک و کذب و متابعت عادت دوری کن، مبادا در آن موقع گوش به حرف شیطان بدهی، یا به دروغ ادعای عبادت نمایی یا اینکه از روی عادت مشغول خواندن نماز شوی که همه اینها با اخلاص در عبادت سازگاری ندارد. مبادا گفتارت دروغ باشد که در آن صورت تو بنده هوای نفست هستی نه بنده خداوند».
ب - توحید در مقام اطاعت که عبارت است از اینکه بنده باید فرمانبردار ذات اقدس الهی بوده و از غیر خداوند اطاعت نکند، مگر اینکه آن اطاعت منتهی به اطاعت خداوند متعال باشد، مثل مواردی که بر ما اطاعت از غیر خداوند واجب شده است و لکن این اطاعت به امر آن ذات مقدس است.
بنابراین، اطاعت از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و امام علیه السلام یا اطاعت فرزند از والدین و زن از شوهر، چون به دستور خداوند متعال است، برگشت می کند به اطاعت از خداوند، روی همین جهت است که اگر شوهر، زن را امر کند به ارتکاب حرام، اطاعت او بر زن واجب نبوده بلکه حرام است، یا اگر والدین، فرزندشان را امر نمایند به اجتناب از واجبات یا ارتکاب محرمات، اطاعت آنان بر فرزند واجب نبوده بلکه حرام است؛ زیرا این نوع اطاعت برگشت به اطاعت خداوند متعال ندارد تا به تبع آن، اطاعت واجب شود.
اما وجه اینکه انسان فقط باید مطیع خداوند باشد و بس، با این بیان روشن می شود که «اطاعت»، فرع «حکومت» است و حکومت فقط از آن خدای متعال است؛ « ... إِنِ ا لْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ ... »(316)؛ «حکم و فرمان نیست مگر برای خداوند».
علی علیه السلام نیز وقتی شعار خوارج، «لا حکم الاّ للَّه» را شنید، اصل این کلمه را نفی نفرمود، بلکه سوء استفاده خوارج، را متذکّر گردید و فرمود: «کلمة حق یراد بها باطل(317)؛ اینکه خوارج می گویند حکومت از آن خداوند است و غیر او کسی حق حکمرانی ندارد، حق است، اما خوارج با این کلمه اراده باطل کرده اند؛ زیرا مراد آنان این است که هیچ کس حق ندارد در جامعه، امیر و رهبر باشد، در حالی که بدون امامت و رهبری، نظم و انضباط در جامعه مختل شده و هر ج و مرج، حاکم خواهد شد».
حکومت انبیا و امامان علیهم السلام هم چون به دستور خداوند متعال است، پس حکومت خداوند به حساب آمده و اطاعت از آن واجب است.
اصطلاح سیاسی رایج در میان جوامع بشری که عبارت از حکومت مردم بر مردم می باشد، اگر منتهی به حکومت خدا بر مردم نشود، هیچ ارزش و اعتباری نخواهد داشت؛ و اگر چنانچه مظهر حکومت خدا بر مردم باشد، اطاعت از آن، مانند اطاعت از خداوند واجب می شود.
بر همین اساس است که اطاعت از دولت اسلامی بر عموم مسلمانان واجب است؛ چون در اصل و واقع حاکمان دولت اسلامی، مجریان قوانین خداوند در محدوده تحت حکومت خود می باشند.
اطاعت از «ولی فقیه» نیز بر همین پایه و اساس استوار است، به این معنا که اطاعت از ولی فقیه اطاعت از خداوند است؛ چون به امر خداوند است و مخالفت با ولی فقیه حرام است؛ زیرا در نتیجه، مخالفت با ذات اقدس خداوند به حساب می آید.
ج - توحید در مقام استعانت است که فرد موحّد، تنها مدد رسان و کمک کننده را، ذات اقدس الهی می بیند و اسباب و علل را بالاستقلال مؤثر نمی داند. از نظر شیعیان، اگر کسی «دارو» را مستقلاً در خوب شدنش مؤثر بداند، یا «دکتر» را عامل شفابخش به حساب بیاورد، موحّد نخواهد بود.
مسلمان باید معتقد باشد که در عالم هستی فقط خداوند متعال مؤثر است، اسباب و علل هم تحت فرمان او هستند، او بخواهد اثر دارند و اگر او نخواهد بی اثر خواهند شد.
جمله ذرّات زمین و آسمان
لشکر حقند گاه امتحان
باد را دیدی که با عادان چه کرد
آب را دیدی که در طوفان چه کرد
آنچه بر فرعون زد آن بحر کین
و آنچه با قارون نمودست این زمین
و آنچه آن بابیل با آن پیل کرد
وآنچه پشه کله نمرود خُورد
وانکه سنگ انداخت داودی به دست
گشت ششصد پاره و لشکر شکست
سنگ می بارید بر اعدای لوط
تا که در آب سیه خوردند غوط(318)
« وَلِلَّهِ مَافِی السَّمَوَا تِ وَمَافِی الْأَرْضِ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِ ّ شَیْ ءٍ مُحِیطًا »(319)؛ «هر چه در آسمانها و زمین قرار دارد، از آن خداوند و تحت فرمان اوست و آن ذات مقدس بر تمام عالم هستی، احاطه کامل دارد».
از «جالینوس حکیم» که در معالجه امراض، مخصوصاً «مرض اسهال» ید طولایی داشت، نقل شده است که افراد زیادی را که به این مرض مبتلا بودند، معالجه کرد تا اینکه خود مبتلا به همین مرض شد و تداوی و درمان مؤثر واقع نشد، روزی شاگردان او اعتراض کردند که مگر می شود همه مریضهای مبتلا به این مرض را معالجه و درمان کنی ولی در معالجه خود عاجز شوی.
دستور داد «خُمی» آوردند و آن را پر از آب نمودند، گردی را به آنها داد و گفت در آب بریزید و هم بزنید و چند دقیقه بگذارید تا نتیجه معلوم شود، شاگردان مطابق دستور او عمل کردند، بعد از دقایقی گفت «خُم» را بشکنید، شکستند و با تعجب دیدند آب خم منجمد شده و سرجایش مانند یخ باقی مانده است.
آنگاه جالینوس حکیم آنان را مخاطب قرار داد و گفت: از این گرد تاکنون چندین بار به این شکم ریخته ام، ولی وقتی خدا نمی خواهد، آب داخل شکم من منجمد نشده و اسهال بند نمی آید.
اشکال
در اینجا مناسب است، اشکالی را که وهابیها بر شیعیان وارد می کنند و بعضی از ناآگاهان اهل سنت نیز با اینکه وهابیت را قبول ندارند، آن را می پذیرند متعرض شده و به آن جواب بدهیم.
می گویند : شیعیان موحّد نیستند! چون همه چیز را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و امامان و امام زادگان می خواهند. و آنها را همه کاره این عالم می دانند؛ مثلاً: هر وقت گرفتاری پیدا کنند به حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم «متوسل» می شوند یا حضرت علی علیه السلام را صدا می زنند، یا به یکی از قبور و ضرایح مطهره متوسل می شوند و خلاصه، با گفتن یا علی! یا امام زمان! و یا اباالفضل! خواهان رفع مشکلات خود از آنان شده و معتقدند که آن بزرگواران نیز قادرند حلّال مشکلات آنها باشند.
جواب:
جواب از این اشکال مبتنی بر یک مقدمه است و آن اینکه، همان طوری که قبلاً گفته شد، شیعیان بالاتفاق قائلند که در عالم هستی، مؤثری جز خداوند متعال وجود ندارد. اما بندگان خداوند از نظر قابلیت و استعداد، متفاوتند، لذا در گرفتن فیض از مبدأ فیاض نیز تفاوت پیدا خواهند نمود، کما اینکه هر قدر یک انسان از نظر بندگی بالا باشد، باز در برابر ذات اقدس خداوند، خودش را مقصر می داند و به قول شیخ سعدی:
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجا آورد
و چون انسان فطرتاً خودش را در بندگی مقصر می داند و این تقصیر را نیز ناشی از گناه یا احیاناً از غفلتهای خویش می بیند، برای خودش آبرویی نمی بیند تا مستقیماً از خدا چیزی بخواهد؛ و به تعبیر دیگر، خودش را قابل ارتباط مستقیم با خدا نمی داند، این جاست که دنبال کسانی می گردد که نزد خدای متعال دارای آبرو هستند تا آنان را وسیله نجات خود قرار داده و از خدای متعال، به خاطر قابلیت و آبرویی که آنان دارند، کمک بخواهد. این مسأله در واقع همان مسأله «شفاعت» است که در قرآن کریم به آن تصریح شده و شیعیان بالاتفاق و اکثریت اهل تسنن به آن معتقد هستند. قرآن کریم نیز ما را به پیدا کردن «شفیع» و واسطه برای کسب فیوضات حضرت باری فرمان می دهد؛ چون می فرماید: « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیْهِ ا لْوَسِیلَةَ ... »(320)؛ «ای کسانی که به خدا ایمان آورده اید! تقوای الهی را پیشه نموده و برای تقرب و وصول به خدای متعال دنبال وسیله و (واسطه فیض) باشید».
پس از بیان این مقدمه باید دانست که هیچ فردی از افراد شیعه معتقد نیست که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم یا امامان علیهم السلام بدون «اذن» و اراده خداوند متعال می توانند کاری انجام بدهند، بلکه همه معتقدند که آن بزرگواران به قوت و قدرت باری تعالی است که می توانند تصرفاتی در عالم هستی داشته باشند.
اگر کسی به دعاهای وارده از طریق امامان بزرگوار شیعه هم توجه کند، یقیناً به این نتیجه خواهد رسید که شیعیان طبق تعالیم پیشوایان شان، همه چیز را از خداوند می خواهند و در این میان بزرگان دین را فقط به عنوان «شفیع» و واسطه در گرفتن «فیض» می دانند تا خداوند به خاطر آبرویی که آن انسانهای کامل و وارسته در پیشگاه او دارند، عنایتی نموده و فیضش را شامل حال انسان گرفتار نیز بنماید.
به عنوان مثال : اگر «دعای توسل» که بیشتر اوقات، شیعیان برای «رفع مشکلات» و گرفتاریهای خودشان می خوانند، مورد دقت و مطالعه قرار گیرد، مطلب فوق الذکر کاملاً روشن خواهد شد، زیرا اول دعا این چنین آغاز می شود:
«اللهّم انّی اسئلک واتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة محمدصلی الله علیه وآله وسلم ...؛ بار خدایا! تو را می خوانم و به سوی تو، توجه می کنم (فقط به تو امیدوارم، ولی چون آبرویی ندارم تو را می خوانم) به قرب و منزلتی که نبی تو محمدصلی الله علیه وآله وسلم که نبی رحمت است نزد تو دارد».
و همین طور دعا ادامه پیدا می کند تا برسد به توسل به امام زمان علیه السلام و بعد از وسیله قرار دادن پیامبر یا هر یک از امامان، گفته می شود: «یا وجیهاً عنداللَّه، اشفع لنا عنداللَّه؛ ای کسی که تو در پیشگاه خداوند دارای آبرو هستی! ما را نزد او شفاعت کن تا به وسیله شفاعت تو، آن ذات مقدس توجهی و نظری بنماید».
در آخر دعا دوباره تأکید می شود که تمام توجه به سوی خداوند بوده و خواست و اظهار حاجت در محضر اوست و پیامبر و امامان علیهم السلام فقط به عنوان شفیع مورد توسل قرار می گیرند:
«یا سادتی و موالیّ انّی توجهت بکم ائمتی و عدّتی، لیوم فقری و حاجتی الی اللَّه و توسلت بکم الی اللَّه، واستشفعت بکم الی اللَّه، فاشفعوا لی عنداللَّه و استنقذونی من ذنوبی عنداللَّه، فانکم و سیلتی الی اللَّه و بحبکم و بقربکم ارجو نجاة من اللَّه...».(321)
«ای سادات و موالیان من! به سوی شما روی می آورم؛ چون پیشوایان من و ذخیره ای برای روز گرفتاری و حاجتمندی من به سوی خدا هستید، از طریق شما توسل می جویم به خدا و شما را که دارای آبرو هستید، به پیشگاه او شفیع قرار می دهم، از شما می خواهم که مرا نزد او شفاعت نموده و از او بخواهید که گناهان مرا ببخشاید؛ زیرا شما وسیله من به سوی خداوند هستید و به دوستی شما و قرب شما نسبت به خداوند، آرزومندم که خدای متعال مرا از گرداب گناه و هلاکت ضلالت، نجات بخشد».
برای توضیح بیشتر باید دانست که خداوند، فیاض مطلق است و هیچ وقت فیاضیّت او متوقف بر امری نیست، او فاعل است و در فاعلیت او کلام و اشکال وجود ندارد، بلکه اشکال و کلام در قابلیت قابل و استعداد گیرنده فیض است که در اثر تنزل و انحطاط ناشی از گناه یا غفلت از خداوند حیّ توانا، نتوانسته است کمال استفاده را از فیض آن فیاض علی الااطلاق ببرد و اینجاست که متوسل می شود به کسانی که قابلیت گرفتن فیض را دارند تا در سایه لطف و عنایت آنان بتواند از فیوضات خدای منان بهره مند شود. خلاصه که تا اصلاحی صورت نگیرد قابلیت پذیرش فیض هم تام و تمام نخواهد بود و به قول سعدی :
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس(322)
اگر بخواهیم زمین شوره زاری را مثل زمین باغ حاصل خیزی، قابل استفاده بسازیم، باید اول خاک آن را عوض کنیم؛ گناهکار هم در واقع، زمین دلش شوره زار است و با توسل به ائمه اطهار علیهم السلام این زمین شوره زار را قابل فیض باران رحمت الهی و عنایت خداوندی می گرداند.
ضمناً باید دانست که از نظر شیعیان، موحد کسی است که ضمن اذعان و اعتراف به اینکه خداوند دارای «صفات ثبوتیّه» از قبیل علم، حیات، اراده، قدرت و خلاصه هر چیزی که «کمال» به حساب بیاید؛ است و از این صفات تعبیر می شود به صفات جمال و کمال، صفاتی را نیز از خداوند نفی نماید که به آن «صفات سلبیه» یا «صفات جلال» گفته می شود، مثل ترکیب، جسمیت، داشتن شریک، فقر و احتیاج و امثال آن که برگشت به عیب و نقص دارد.
وقتی از خداوند متعال نفی جسمیت شد، لوازم جسمیت از قبیل محدودیت به مکان خاص یا زمان خاص و احتیاج به زمان و مکان نیز نفی خواهد شد.
از صفاتی که باید از خداوند نفی شود و جزء صفات سلبیه هست، صفت «مرئی بودن» وقابل رؤیت بودن است که با نفی جسمیت نفی می شود، چون گرچه به عنوان صفت سلبی مستقلی ذکر شده است، اما در واقع از لوازم جسمیت است.
در قرآن کریم هم آیاتی هست که دلالت بر نفی رؤیت می کند، مثل آیه مبارکه « لَّاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَرُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَرَ ... »(323)؛ خداوند متعال را نمی شود توسط حس باصره درک کرد و لکن او می تواند همه دیده ها را ببیند»، پس دیده نمی شود ولی می تواند ببیند.
و آیه مبارکه « ... قَالَ رَبِ ّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَینِی ... »(324)؛ «موسی علیه السلام به خداوند عرض کرد: پروردگارا! خودت را به من بنمایان تا به سوی تو نظر کنم، خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهی دید».
چون حرف «لن» وقتی بر فعل مضارع وارد شود، «نفی ابد» می کند و مواردی که علمای ادبیات از اهل تسنن به عنوان مثال ذکر می کنند که در آن موارد «لن» نفی ابد نمی کند، محفوف به قراین است، اما در جایی که قرینه ای بر خلاف وجود نداشته باشد، «لن» نفی ابد خواهد کرد مثل این آیه مبارکه: « ... إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُواْ ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُواْ لَهُ ... »(325)؛ «کسانی را که غیر از خدا می خوانید هرگز قدرت نخواهند داشت (حتی) مگسی را بیافرینند اگر چه همه آنان دست به دست هم بدهند».
همچنین شیعیان معتقدند که در خدای متعال «الم» و«لذت» راه نداشته و دست و پا و چشم و گوش و زبان هم ندارد؛ زیرا تمام این امور از لوازم جسمند و خداوند متعال موجود بسیط و «مجرد» است.
آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که دال بر وجود بعضی از امور در خداوند متعال می باشد و لکن چون ظاهر آن آیات با قواعد مسلمّه عقلیه سازگاری ندارد، باید با کمک گرفتن از دیگر آیات و روایات وارده از پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام آن آیات را تأویل نمود، از جمله آیه مبارکه « وَقَالَتِ ا لْیَهُودُ یَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَآءُ ... »(326)؛ «یهودیان گفتند: که دستهای خداوند بسته است (هرگز چنین نیست) دستهایشان بسته باد و به خاطر این عقیده مورد لعن و نفرت قرار گرفته اند، بلکه دستهای خداوند باز است، انفاق می کند، هر جور که بخواهد».
که باید تأویل شود به تسلط و سیطره و احاطه کامل خداوند بر تمام عالم هستی و اینکه هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانع خدایی آن ذات مقدس باشد.
اگر چنانچه امثال این آیات تأویل نشوند، التزام به ظاهر آن، ممکن نیست؛ چون با ضروریات و قواعد مسلّمه عقلیه سازگاری نخواهد داشت؛ مثلاً آیه مبارکه « کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو ا لْجَلَلِ وَا لْإِکْرَامِ ».(327)
معنای ظاهریش این است که هر چه در جهان موجود هست، فانی خواهد شد و فقط صورت و روی خداوند است که باقی خواهد ماند. اگر این ظاهر را بگیریم، باید ملتزم بشویم که خداوند هم فانی می شود و فقط صورتش فنا ناپذیر است و گمان نمی کنم کسی به این ظاهر ملتزم شود.
البته عده ای از اهل تسنن تأویل را در آیات قرآن جایز نمی دانند، ولی در عین حال در خیلی از موارد چاره ای جز تأویل پیدا نکرده اند. برای تأیید مطلب فوق، نقل داستان زیر خالی از فایده نخواهد بود.
می گویند: عالمی شیعی در رابطه با جواز و عدم جواز تأویل آیات قرآن کریم که التزام به ظاهر آن ممکن نیست، با یکی از علمای اهل سنت که قائل به عدم جواز تأویل بود و از دو چشم نیز نابینا بود وارد بحث می شود.
آن عالم سنی اصرار می ورزد که ما حق نداریم آیات را تأویل کنیم، بلکه الاّ و لابد باید به ظاهر اخذ نماییم؛ مثلاً: « الرَّحْمَنُ عَلَی ا لْعَرْشِ اسْتَوَی »(328) را این گونه معنا کنیم که خداوند بر روی تخت قرار گرفته است!
و آیه « وَجَآءَ رَبُّکَ وَا لْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا »(329) را معنا کنیم که پروردگار تو روز محشر به صورتی که دیده می شود، می آید در حالی که ملائکه به استقبال او صف بسته و ایستاده اند.
و همچنین آیه « إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ »(330) را معنا کنیم که اهل بهشت به خداوند نگاه می کنند و ...
عالم شیعی هر چه دلیل و برهان از عقل و نقل می آورد، عالم سنی قبول نمی کند و بر گفته خودش اصرار می ورزید.
عالم شیعی وقتی می بیند جوابهای «حلّی» کارساز نیست با استفاده از راه حل و جواب «نقضی» جلو می آید و می گوید: من آنچه را که شما گفتید می پذیرم و تسلیم می شوم، اما از یک چیز بسیار ناراحت و متأسفم و آن اینکه جناب عالی روز قیامت و در جهان دیگر نیز «کور» محشور می شوید و در آن عالم هم از نعمت بینایی محروم خواهید بود، خصوصاً از نعمت دیدار ذات اقدس خداوندی.
عالم سنی با ناراحتی و عصبانیت می گوید: هرگز چنین نیست که شما می گویید و دلیلی هم برای گفته خود ندارید.
عالم شیعی می گوید: دلیل من این آیه مبارکه است: « ... وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ ی أَعْمَی َفَهُوَ فِی ا لْأَخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلًا »(331)؛ «کسی که در این دنیا کور باشد، در آخرت نیز کور و از طریق حق دور خواهد بود».
عالم سنی با تندی پاسخ می دهد مراد از این آیه، آنچه شما می گویید نیست، بلکه مراد این است که هر که در این دنیا چشم بصیرت نداشته باشد و حق را نبیند، در آخرت نیز بدون چشم حق بین و دیده با بصیرت محشور شده و به ضلالت گرفتار خواهد بود.
عالم شیعی سؤال می کند آیا این کار شما اخذ به ظاهر قرآن است یا اینکه آیه را تأویل کردید؟
عالم سنی پاسخی برای گفتن پیدا نمی کند و سکوت اختیار می نماید؛ چون استدلال وی اخذ به ظاهر آیه نبود تا ردّ تأویل برایش ممکن می بود.
ناگفته نماند که مباحث توحید به مراتب بیشتر و مفصل تر است از آنچه نگاشته شد، طالبان تفصیل می توانند به کتب کلامی و فلسفی مراجعه کنند.

2 - عدل

شیعیان معتقدند که خدای متعال «عادل» است و به احدی «ظلم» نمی کند و کاری که از نظر عقل، قبیح و زشت باشد از او صادر نمی شود.
البته اهل تسنن نیز صفت ظلم را از خداوند نفی نموده و او را عادل می دانند. منتها فرق عمده بین شیعه و سنی در این باب فقط یک نکته است که موجب شده است از نظر شیعیان و کلاً «عدلیه»، اصل «عدل» یکی از اصول دین باشد، و اهل تسنن، عدل را از اصول دین ندانند، و آن نکته «حسن و قبح عقلی» است.
اهل تسنن می گویند: حسن و قبح، زشت و زیبا فقط از شرع استفاده می شود و اگر شرع اقدس نبود، ما نمی فهمیدیم چه «حَسن» و زیبا بوده و چه «قبیح» و زشت است و روی همین جهت می گویند: هر چه را که شریعت ما را بدان امر کند، حسن و هر چیزی که شریعت ما را از آن نهی نماید، قبیح است.
همچنین اگر خدای متعال ما را امر کند به چیزی که از آن نهی کرده بود، یا نهی کند از چیزی که ما را به آن امر نموده بود، قبیح به حسن و زشت به زیبا تبدیل خواهد شد.
همچنین، اگر خدای متعال انسان مؤمن مطیع و فرمانبردار را به جهنم برده و معذب به عذاب آن بگرداند، این کار حسن و زیبا بوده و ظلم محسوب نمی شود و اگر آدم گناهکار یا حتّی مشرک را به بهشت ببرد، باز هم این کار حسن و زیبا بوده و ظلم به حساب نمی آید.
اما شیعیان و معتزله که جمعاً به نام «عدلیه» یاد می شوند، معتقدند که چون حسن و قبح، دو اصل و حکم عقلی هستند و قواعد و احکام عقلیه نیز تخصیص بردار نمی باشند، پس هرچه را که عقل تحسین نموده و زیبا بداند، شریعت نیز همان را زیبا می داند و هر چیزی را که عقل حکم به قبح و زشتی آن کند، از نظر شرع نیز محکوم به قبح و زشتی خواهد بود.
پس اگر خدای متعال مؤمن را به جهنم و کافر را به بهشت ببرد، این کار ظلم محسوب می شود و چون ظلم، عقلاً قبیح است و خدای متعال نیز «حکیم» می باشد، صدور قبیح و در نتیجه صدور ظلم و خلاف عدل از خداوند، محال خواهد بود.
البته این بدان معنا نیست که خداوند از نظر قدرت محدود باشد، بلکه قدرت خدای متعال حد و مرزی ندارد، اما این استحاله و امتناع از ناحیه «حکمت» است؛ یعنی خدا بر هر کاری قادر است، ولی چون حکیم است صدور قبیح از او ممتنع خواهد بود.
دانشمندان عدلیه از شیعه و معتزله استدلالهایی نیز برای اثبات تحسین و تقبیح عقلی دارند که از آن جمله می توان به این استدلال اشاره کرد.
ما بالضرورة حسن و زیبایی بعضی از اشیا را می دانیم، همان طوری که قبح و زشتی بعضی از امور را می شناسیم و این شناخت گرفته شده از شریعت هم نیست؛ زیرا کسانی که تابع شرعی از شرایع الهی هم نیستند این شناخت را دارند.
مثلاً: احسان و نیکی کردن نزد همه انسانها (اعم از قائلین به وجود خداوند و پیروان انبیا و کسانی که منکر وجود خداوند و منکر بعثت انبیا هستند) امری است ممدوح و پسندیده و ظلم در هر جای این دنیا و نزد تمام جوامع انسانی کاری است قبیح و زشت، مردم در سراسر این عالم «عدل» و «عادل» را ستایش نموده و از «ظلم» و «ظالم» اظهار انزجار و تنفر می نمایند. اگر این مسأله، شرعی بود باید کسانی که تابع شرعی از شرایع الهی نیستند، حکم به «حسن عدل» و «قبح ظلم» نمی کردند، در حالی که قضیه درست برعکس است، و خود همین امر وجدانی، بزرگترین شاهد است براینکه تحسین و تقبیح از احکام عقل به حساب می آید.
باید متذکر شد که براصل عدل و در واقع بر اصل تحسین و تقبیح عقلی فروعی مترتب می شود که ما به خاطر رعایت اختصار، همه آن فروع را ذکر نکرده بلکه فقط به ذکر دو فرع، از آن فروع به خاطر اهمیت بیشتری که دارند اکتفا می کنیم، اهل تحقیق می توانند به کتبی که در رابطه با عقاید و کلام نوشته شده است، مراجعه نمایند:
الف - اهل تسنن چون حسن و قبح را عقلی نمی دانند، معتقدند که «قضا و قدر» یک امر حتمی بوده و به هیچ عنوان قابل تغییر نخواهد بود. و براساس همین اعتقاد، قائل شده اند به «جبر» و سلب اختیار از انسان و اینکه انسانها در اعمال و افعالشان مجبورند؛ چون آنچه را که خداوند مقدر نموده و قضای او به آن تعلق گرفته است، باید همان را انجام بدهند و الاّ تخلف اراده خداوند از مرادش لازم آمده و تخلف اراده از مراد محال و ممتنع است.
در مقابل، شیعیان که به اصل حسن و قبح عقلی معتقد می باشند، قضا و قدر خداوند را به دو قسم تقسیم می کنند؛ قضا و قدر حتمی و غیرقابل تغییر و قضا و قدر غیرحتمی و قابل تغییر.
به عبارت دیگر: آنچه را که خداوند در «امور تکوینیه» مقدر فرموده است، مثل طلوع خورشید هر روز از مشرق و غروب آن در مغرب، یا جریان خون در رگهای انسان، یا اینکه حس شامه باید در دماغ و حس ذایقه در زبان قرار داشته باشد، حتمی و غیرقابل تغییر است.
اما آنچه مربوط به «امور تشریعیه» می شود، مثل مسائل و احکام دینی و نحو آن، قضا و قدر در آن حتمی نبوده بلکه قابل تغییر است، تخلف اراده از مراد نیز در امثال این امور نه تنها محال نبوده بلکه واقع هم هست.
مثلاً: قضای الهی تعلق گرفته است که انسان مسلمان روزی پنج بار نماز بخواند و همچنین خدای متعال اراده فرموده است که هر مسلمان سالی یک ماه روزه بگیرد، یا اینکه خداوند ما را از جمیع گناهان نهی نموده و مقدر فرموده که انسانها از آن دوری کنند، در حالی که شما بالحس و العیان می بینید که خیلی از مسلمانان، واجبات را ترک نموده و محرمات را مرتکب می شوند.
روی همین لحاظ است که شیعیان قائل به «اختیار» هستند نه جبر؛ زیرا یکی از مصادیق مهم اصل عدل و دو اصل عقلی مذکور همین اعتقاد به اختیار است.
اگر خداوند متعال انسانها را مجبور آفریده باشد و در عین حال وقتی مرتکب گناه می شوند، آنها را عذاب نموده و در موقع انجام اعمال صالحه، به آنان پاداش نیک بدهد، مرتکب کاری قبیح و زشت شده و برخلاف عدل اقدام نموده است؛ زیرا انسان در آن صورت مثل «زندانی» می ماند که او را به زور وادار به کارهایی بکنند و از اموری دورش بدارند و بعد هم مورد شکنجه و آزارش قرار بدهند که چرا چنین کردی و چنان نکردی و چون خداوند حکیم است، قبیح از او صادر نخواهد شد پس در نتیجه انسان مختار آفریده شده است نه مجبور.
بلکه در صورت قائل شدن به جبر، ارسال رسل و انزال کتب بی فایده خواهد بود؛ چون وقتی بنا باشد، هر کس به آنچه می کند و انجام می دهد یا آنچه را که ترک نموده و از آن دوری می کند مجبور باشد، دیگر دعوت کفار به اسلام و فساق به ایمان معنا نخواهد داشت.
به بیان دیگر از نظر شیعیان، خداوند، اراده فرموده است که انسان آزاد و مختار باشد و آنچه را انجام می دهد یا ترک می کند، از روی انتخاب و آزادی کامل باشد تا بعد بتواند پاسخگوی اعمال و کردار خود باشد.
منتها باید دانست که از نظر شیعه، اختیار انسان به حدی نیست که به طور کامل، مستقل در ایجاد افعال باشد؛ زیرا مستلزم بیکار شدن خداوند و همه کاره شدن عبد است. پس انسان نه مجبور مطلق است چنانکه اکثریت قریب به اتفاق اهل تسنن «اشاعره» معتقدند و نه مختار مطلق، چنانکه معتزله قائلند، بلکه روایات مستفیضه ای از ائمه طاهرین علیهم السلام وارد شده است که مبیّن راه و روش شیعیان در این باب است. مثل این روایت که فرمودند: «لاجبر ولاتفویض و لکن امر بین الامرین(332)؛ نه جبری وجود دارد و نه تفویضی (اختیار مطلق) در کار است، بلکه انسان در حدّ وسط این دو امر قرار دارد».
یعنی انسان چون «ممکن الوجود» است و ممکن نیزدر تمام حالات و شؤون نیازمند به «علت» است و این احتیاج هرگز از او دور نخواهد شد، چنانکه از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که: «الفقر سواد الوجه فی الدارین(333)؛ احتیاج به علت و مبدأ فیاض، در هر دو جهان با انسان وجود خواهد داشت»، پس انسان اگر با اختیار، کاری را انجام می دهد، یا با اختیار، کاری را انجام نمی دهد، این اختیار در فعل و ترک با افاضه خداوند متعال است؛ زیرا اگر این انسان حیات و قدرت نداشت، اختیار فعل و ترک هم نداشت و چون مفیض حیات و قدرت، ذات اقدس خداوندی است پس او فاعل بالتسبب و انسان فاعل بالمباشره به حساب می آید.
برای حُسن ختام این مبحث کلامی را از امیر مؤمنان علی علیه السلام در رابطه با قضا و قدر می نگاریم:
وقتی آن حضرت از «صفین» برمی گشتند، یک نفر شامی که در سپاه آن حضرت بود، سؤال کرد آیا رفتن ما به سوی شام و جنگیدن با معاویه، به قضا و قدر الهی بوده است؟
حضرت فرمود: به خداوند قسم که هیچ سراشیبی را پایین نیامدیم و به هیچ بلندی بالا نرفتیم، مگر اینکه قضا و قدر الهی به آن تعلق گرفته بود.
مرد شامی وحشت زده عرض کرد: پس در این صورت، اجر و مزدی برای ما نخواهد بود.
حضرت فرمود: ابداً این طور نیست، بلکه خداوند اجر عظیم و بزرگی به شما عنایت خواهد کرد، شما در این سفر، مکره و مضطر نبوده اید.
مرد شامی عرض کرد: چگونه این سفر اجر عظیم دارد، در حالی که ما به قضا و قدر الهی راه افتاده ایم؟(334)
حضرت در پاسخ فرمود: «ویحک، لعلک ظننت قضاءً لازماً و قدراً حاتماًو لوکان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب وسقط الوعد والوعید، ان اللَّه سبحانه امر عباده تخییراً و نها هم تحذیراً و کلّف یسیراً و لم یکلّف عسیراً و اعطی علی القلیل کثیراً و لم یعص مغلوباً و لم یطع مکرهاً و لم یرسل الانبیاء لعباً و لم ینزل الکتاب للعباد عبثاً و لاخلق السموات والارض و مابینهما باطلاً « ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار »»(335)؛ «خدا به تو رحم کند! شاید تو قضا و قدر لازم و حتمی را که باید انجام بگیرد در نظر گرفته ای، اگر چنین بود، پاداش و کیفر، نادرست بود و نوید به خیر و خوبی و بیم دادن از شر و بدی ساقط می گشت.
خداوند متعال بندگانش را امر نموده با اختیار، و نهی نموده با بیم و ترس از عذاب، و به (چیزهای) آسان تکلیف کرده و به کار سخت و طاقت فرسا آنان را مکلف ننموده و برای کار کم، پاداش زیاد عطا نموده است. هر کس او را نافرمانی کرده، نه به آن جهت است که خدای را مغلوب خود ساخته است و هر کس او را اطاعت نموده و از او فرمان برده، نه به آن جهت است که مجبور بوده است.
خدای متعال، پیامبران را برای جهت لهو و بازی نفرستاد و کتابهای آسمانی را بیهوده نازل نفرمود (بلکه برای هدایت گمراهان و نجات آدمیان از جهنم سوزان ارسال و انزال فرمود) و آسمانها و زمین و آنچه در آنها وجود دارد، باطل و بیجا خلق نکرد (بعد به آیه 27 از سوره «ص» استشهاد فرمود) آن (عبث آفریده شدن آسمانها و زمین و بی جهت ارسال کردن انبیا و ...) گمان کسانی است که کافر شدند پس وای بر آنانکه کافر شدند؛ زیرا جایگاه آنها در آتش خواهد بود».
برای تتمیم بحث، توضیح این نکته هم لازم است که دنیا، دار علل و اسباب است، هر سبب، مسببی و هر علت، معلولی دارد و وقتی علت موجود شد، معلول نیز موجود می شود؛ مثلاً خدای متعال مقدر فرموده که هر که خودش را از طبقه پنجم ساختمانی به طرف پایین با سر پرتاب کند، جمجمه اش بشکند، مغزش متلاشی شود و در نتیجه مرگ به سراغ او بیاید، اما این بدان معنا نیست که انسان مجبور باشد، حتماً خودش را از ساختمان بلندی به پایین پرتاب کند.
همچنین قضای الهی تعلق گرفته است که هر که دنبال تحصیل علم و دانش باشد، و رنج تحصیل را بر خود هموار نموده از لحظه های زندگی استفاده کند، عالم و دانشمند شود، اما معنای این قضای حتمی این نیست که انسان مجبور باشد درس بخواند و دانشمند شود. در قرآن کریم هم آیات متعددی وجود دارد که دال بر مطلب فوق است:
1 - « إِنَّا هَدَیْنَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا »(336)؛ «ما راه را به انسان نشان دادیم، او یا می پذیرد و به سعادت نایل می آید و یا کفران نموده و گرفتار شقاوت می شود».
2 - « تِلْکَ ا لْجَنَّةُ ا لَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَن کَانَ تَقِیًّا »(337)؛ «این همان بهشتی است که به بندگان پرهیزگار خود، به ارث می دهیم ».
3 - « مَنْ عَمِلَ صَلِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوا ةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَاکَانُواْیَعْمَلُونَ »(338)؛ «هر زن و مردی که مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد او را به حیاتی پاک زنده می داریم، و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام می دادند، خواهیم داد».
4 - « ... لَّیْسَ لِلْإِنسَنِ إِلَّا مَا سَعَی »(339)؛ «برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست» .
5 - « کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ »(340) ؛ « هرکس در گرو اعمال خویش است » .
بنابراین، شعر معروف منسوب به «خیام» که:
من می خورم هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل می دانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود
مطابق با موازین عقلی و شرعی نبوده و غیر قابل قبول است؛ زیرا علم خداوند نه علت تامّه است برای ارتکاب معصیت و نه جزء علت و نه مقتضی معصیت، بلکه خداوند متعال می داند که فلان شخص چون دنبال فلان علت راه می افتد، فلان نتیجه و معلول نیز نصیب او خواهد شد.
به عنوان مثال، پدری را در نظر بگیرید که دو پسر دارد، هر دو را به مدرسه می فرستد یکی از پسرها اهل تلاش و فکر است و علاقه زیادی به تحصیل دارد، لذا شب و روز زحمت می کشد تا خود را به جایی برساند، اما دیگری، تنبل و تن پرور است و جز به خوردن و خوابیدن، به چیز دیگری نمی اندیشد.
پدر آن دو از همین اول می داند که پسر اول، آدم بزرگی خواهد شد، اما پسر دوم، جز اینکه سر بار جامعه باشد به جایی نمی رسد.
آیا پس از رسیدن پسرها به این دو نتیجه متضاد، آیا پسر تنبل و بیکاره می تواند یقه پدر را بگیرد و بگوید، این تو بودی که مرا به روز سیاه نشاندی؛ زیرا تو می دانستی من چنین و چنان می شوم، پس علم تو به آینده من، مرا بیچاره کرد؟ هرگز! زیرا پدر به او می گوید: من چون می دیدم تو دنبال علم و تحقیق یا کار و تلاش نیستی، از همان اول می دانستم که به جایی نمی رسی؛ چون تنبلی و تن پروری نتیجه ای جز خفت و خواری ندارد. اما هیچ وقت دست تو را نبسته و مانع درس خواندن و تلاش تو هم نبودم، بلکه مرتب تشویقت می کردم، نصیحتت می نمودم که زحمت بکشی و درس بخوانی، پس تو می توانستی و نکردی و به خاطر همین هم دیگران حق دارند تو را ملامت و سرزنش کنند و برادرت را که با سعی و تلاش خودش را به مدارج عالی رسانیده تحسین و ستایش نمایند.
ب - شیعیان با اعتقاد به دو اصل «حسن و قبح عقلی»، معتقدند که در افعال خداوند غرض و هدف و غایتی وجود دارد، که خداوند به خاطر آن هدف و غایت، افعال را انجام می دهد.
زیرا از نظر عقل کار بی هدف و بدون جهت لغو و قبیح است، و خدای متعال چون حکیم است، صدور کار بی فایده وبی غرض از او محال خواهد بود، این مطلبی است که قرآن کریم نیز ما را به آن تذکّر می دهد:
1 - « ... أَفَحَسِبْتُمْ أَ نَّمَا خَلَقْنَکُمْ عَبَثًا ... »(341)؛ «آیا گمان کردید ما شما را بدون جهت و عبث آفریده ایم؟».
2 - « وَمَآ خَلَقْنَا السَّمَآءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَعِبِینَ »(342)؛ «ما آسمانها و زمین و آنچه بین آنها قرار دارد از روی بازی و بیهوده نیافریدیم».
3 - « وَمَآ خَلَقْتُ ا لْجِنَّ وَا لْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ »(343)؛ «من جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند».
4 - « لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ا لْکِتَبَ وَا لْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ... »(344)؛ «ما ارسال رسل نمودیم و انبیا را همراه با بینات و معجزات و کارهای خارق العاده فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند (در قسط و عدل زندگی نمایند)».
اما برادران اهل تسنن ما چون دو اصل عقلی مذکور را قبول ندارند، معتقدند که در کارهای خداوند، هیچ غرض و غایتی وجود ندارد و استدلال می کنند که کسی به خاطر غایت و فایده کار می کند که محتاج و ناقص باشد و بخواهد با آن نتیجه و غایت، از خودش رفع نقص و احتیاج نماید و چون خدای متعال، کمال مطلق و غنی بالذات است، نقص و احتیاجی در او وجود ندارد تا با در نظر گرفتن غرض و غایت فعل، آن نقص و احتیاج، کاملاً یا تا حدودی رفع شود، بلکه محال است در کارهای خداوند غرض وجود داشته باشد والّا دیگر غنی بالذات نخواهد بود.
جواب این استدلال هم بسیار ساده است و آن اینکه اگر نفع عاید از کار و غایت در نظر گرفته شده به خداوند برگردد، استدلال آنان بر نفی غرض و غایت درست و غیر قابل اشکال خواهد بود، اما اگر نفع کار و غایت و نتیجه برگشت به بندگان خداوند دارد، چه اشکالی خواهد داشت که در فعل خداوند غرضی نهفته باشد، در حالی که وجود غرض و غایت در فعل، آن هم به صورتی که برگشت به بندگان داشته باشد، هیچ گونه تنافی و تعاندی با غنی بالذات بودن و کمال مطلق بودن خداوند ندارد؛ چون نفع و استفاده کار به او برنمی گردد، به انسان برمی گردد و انسان نه غنی بالذات است و نه کمال مطلق.
در آیه مبارکه « ولَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا ... » خداوند به همین مطلب اشاره می کند؛ زیرا در آخر آیه می فرماید: « لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ »؛ یعنی ما اگر ارسال رسل و انزال کتب نمودیم غرضی در این کار است، اما آن غرض به نفع ما نیست، بلکه به نفع جوامع انسانی است که عبارت از قیام آنان به قسط و عدل باشد.
یا مثلاً در آیه مبارکه « هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی ا لْأُمِّیّینَ رَسُولاً مِّنْهُمْ یَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَتِهِ ی وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ ا لْکِتَبَ وَا لْحِکْمَةَ ... »(345) خداوندی که به سوی امیّین رسولی از میان خود آنان فرستاد، در این ارسال و بعث غرضی نهفته بود که به نفع خود مردم بود و آن غرض عبارت بود از اینکه برای آنان آیات و نشانه های الهی را بیان کند، از کفر و معاصی و گناه پاکشان نماید، کتاب و حکمت یادشان بدهد که تمام اغراض برگشت به بندگان دارد و هیچ کدام عاید خداوند نمی شود.

3 - نبوّت

در اصل مسأله «نبوّت» بین شیعیان و دیگر فرق اسلامی اختلافی وجود نداشته و همه معتقدند که «پیامبر» و نبی، عبارت است از کسی که خداوند متعال به او «وحی» نموده است. انبیا و پیامبران نیز به دو قسم تقسیم می شوند :
1 - پیامبران مرسل که از آنان به «رسول» نیز تعبیر می شود و برای نجات مردم از ظلمتهای ضلالت و گناه و هدایت آنان به سوی نور سعادت و حقیقت و یکتاپرستی مبعوث شدند؛ زیرا آنان دارای «مقام رسالت» هستند و مقام رسالت یعنی مقام ابلاغ وحی و تبلیغ و نشر احکام خداوند و تربیت نفوس از طریق تعلیم و آگاهی بخشیدن.
بنابراین، «مرسل» یا «رسول» کسی است که مؤظف است در حوزه مأموریت خود به تلاش و کوشش بر خیزد و از هر وسیله برای دعوت مردم به سوی خدا و ابلاغ فرمان او استفاده کند و برای یک انقلاب فرهنگی، فکری و عقیدتی تلاش نماید.
2 - پیامبرانی که مرسل نیستند و به آنان «نبی» نیز گفته می شود، کسانی هستند که وحی بر آنها نازل می شود و آنچه را که به وسیله وحی دریافت می دارند، چنانکه مردم از آنان بخواهند، در اختیار آنها می گذارند.(346)
«پیامبران مرسل» نیز دو دسته اند :
1 - پیامبران اولواالعزم که دارای اراده و عزم بوده و بالاستقلال عمل می کردند، یعنی تابع پیامبر و شرع سابق نبودند، بلکه خود دارای کتاب و شرع بودند که ناسخ کتاب سابق و شرع سابق بوده است و دین آنان مقید به جا یا مکان خاصی نبوده است .
تعداد انبیای اولواالعزم «پنج» نفر است که عبارتند از: نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد علیهم السلام .
2 - پیامبران غیر اولواالعزم، انبیایی هستند که برای مناطق مخصوص و اقوامی خاص، مبعوث به رسالت شده اند و دینی مستقل که ناسخ ادیان گذشته باشد، نداشته اند بلکه وظیفه آنان تبلیغ دین یکی از انبیای اولواالعزم بوده است؛ مثل لوط، هود، صالح، و شعیب علیهم السلام و تمام انبیا به استثنای پنج نفری که به عنوان اولواالعزم نام برده شدند، همه جزء این دسته بوده اند.
تعداد انبیایی که از جانب خدای متعال به سوی مردم و برای هدایت آنان ارسال شده اند، به 124 هزار نفر می رسد که افضل و اشرف و سیّد و سرور و خاتَم و خاتِم آنها وجود مقدس حضرت رسول اکرم و نبی مکرم محمَّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله وسلم می باشد. در بحث «نبوت» اختلاف اساسی بین شیعه و سنی فقط در دو جهت است :
شیعیان، انبیا علیهم السلام را از هرگونه گناه و خطا و سهو و نسیان «معصوم» می دانند و از نظر آنان، این عصمت فقط منحصر به زمان نبوت نبوده، بلکه از بدو تولد تا روزی که از دنیا می روند، این عصمت از گناه و خطا در آنان وجود دارد.
اما اهل سنت، قبل از بعثت قائل به عصمت انبیا نبوده، بلکه حتی ارتکاب کبایر را نیز برای آنان ممتنع نمی دانند و بعد از بعثت تنها در ناحیه کذب و کفر قائل به عصمت انبیا هستند، اما از خطا و اشتباه و گناه هرگز آنان را مصون نمی دانند.
قبل از استدلال برای اثبات عصمت در انبیا لازم است اول «عصمت» را معنا کنیم.
«عصمت» در لغت به معنای قوه ای است نگهدارنده که مانع صدور گناه و خطا و اشتباه می شود و انبیای عظام الهی با داشتن این قوه است که می توانند خودشان را از قبایح و اشتباهات محفوظ نگه دارند، ضمناً باید دانست که این قوه اکتسابی نیست بلکه لطفی است از ناحیه خداوند متعال در حقّ پیامبران، بدون آنکه از آنان سلب اختیار شده و مجبور به ترک گناه باشند. برای اثبات عصمت در انبیا به دو طریق می شود استدلال نمود:
1 - استدلال به آیات قرآن کریم. این آیات هم به دو دسته تقسیم می شوند :
اوّل : دسته ای که دال بر عصمت عموم انبیا علیهم السلام هستند.
دوّم : دسته ای که دال بر عصمت پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله وسلم می باشند.
اما دسته اول؛ پس می توان به آیات چندی استدلال کرد :
الف - « أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللَّهُ فَبِهُدَل-هُمُ اقْتَدِهْ ... »(347)؛ «انبیا کسانی هستند که خداوند آنان راهدایت نموده است، پس به هدایت (روش وطریقه) آنها اقتدا کن».
بنابر مفاد این آیه، تمام انبیای عظام، مشمول هدایت پروردگار شده اند و طبق نص قرآن کریم « وَمَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن مُّضِلٍ ّ ... »(348)؛ «کسی را که خداوند هدایت کند، دیگر گمراهی و گمراه کننده ای ندارد». در انبیا ضلال و گمراهی وجود نخواهد داشت و چون هر معصیتی ضلال و گمراهی است که با اضلال شیطان موجود می شود، ولی انبیا ضلال و مضل ندارند، لذا معصیتی را نیز مرتکب نمی شوند.
ب - « وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ... »(349)؛ «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر اینکه به اذن و اراده خداوند از جانب مردم اطاعت شود».
پس هدف از ارسال رسل اطاعت مردم از آنهاست. و این مطلب بالملازمه ثابت می کند که خدای متعال اطاعت از انبیا و رسل را به طور مطلق اراده کرده است؛ یعنی هم باید قول و گفتار آنان و هم باید فعل و کردار آنان مورد اطاعت واقع شود؛ زیرا هر دو مورد از وسایل متداوله برای تبلیغ به حساب می آید. و این اطلاق حتی شامل مواردی که انبیا اشتباه هم می کنند، می شود و باید ملتزم شویم که در آن موارد هم اراده خداوند، اطاعت از انبیاست، در حالی که موارد اشتباه و خطای آنان در فهم وحی یا تبلیغ، بر خلاف چیزی است که خداوند نازل فرموده است و هر چه بر خلاف «ماانزل اللَّه» باشد، باطل است و خداوند باطل را اراده نفرموده است. همچنین اگر از پیامبران علیهم السلام معصیتی صادر شود چه فعلی و چه قولی، باید طبق آیه مبارکه، اراده خداوند متعال به آن تعلق گرفته باشد، در حالی که معصیت مبغوض خداوند و منهی عنه است و امر منهی و مبغوض، متعلق اراده پروردگار واقع نخواهد شد.
ج - « رُسُلًا مُّبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ... »(350)؛ «(فرستادیم) رسولانی را که بشارت دهنده و ترساننده هستند تا اینکه مردم را بر خدا حجتی بعد از ارسال رسل نباشد، (تا به سبب آن حجّت، معذور محسوب شوند، در گناهانی که مرتکب آن شده اند)».
ظاهر آیه مبارکه می رساند که غرض خدای متعال از ارسال رسل، قطع عذر مردم است، در آنچه خدا را مخالفت و معصیت نموده اند و اینکه قاطع عذر فقط انبیا علیهم السلام هستند و بس و معلوم است که وقتی عذر مردم قطع و حجت آنان باطل می شود که در خود انبیا چیزی که مخالف رضا و خواست خداوند باشد، از فعل و قول تحقق نپذیرد و خطا و معصیتی از آنان صادر نشود؛ زیرا در غیر این صورت، مردم در برابر خداوند احتجاج می کنند و می گویند اولاً: ما تنها معصیت تو را مرتکب نشده ایم، بلکه پیامبران تو نیز گناه کرده اند و ما هم به جهت اطاعت از آنان مرتکب گناه شدیم؛ ثانیاً: اگر از ما خلافی سرزده است، به جهت خطایی است که از رسول و پیامبر در فهم وحی و تبلیغ صادر شده است، پس ما معذور و بی تقصیر هستیم.
و اما دسته دوم؛ یعنی عصمت خصوص پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، پس به چند آیه از آیات قرآن کریم استدلال می کنیم:
الف - « ... لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ... »(351)؛ «پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برای شما الگو و نمونه خوبی است».
الگو و نمونه بودن وقتی برای پیامبر صادق است که از او خلافی و خطایی سر نزند تا دیگران به او اقتدا نمایند؛ زیرا اگر با دیگر مؤمنان تفاوتی نداشته باشد، اسوه حسنه بودن چه معنا خواهد داشت.
ب - « وَمَآ أَرْسَلْنَکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَلَمِینَ »(352)؛ «ای پیامبر! ما تو را نفرستادیم مگر رحمت برای عالمیان».
معلوم است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم وقتی رحمت است که قولاً و فعلاً مردم را به سوی خداوند دعوت کند، پس اگر قول و فعل او با هم تفاوت داشته باشد یا اینکه خطایی از او در فهم وحی یا تبلیغ آن سربزند، نه تنها رحمت نبوده، بلکه مایه عذاب نیز خواهد بود؛ زیرا در صورت صدور معصیت از او، دیگران به گفتارش ترتیب اثر نداده و دنبال معصیت رفته، در نتیجه گرفتار عذاب خواهند شد. و در صورت صدور خطا از پیامبر، چه در فهم و درک وحی و چه در تبلیغ و بیان احکام، چون حقیقت را به مردم نرسانیده و امت به خاطر اشتباه او، راه خلاف رفته اند، چه بسیار مصالح را که از دست داده و به چه مفاسدی که گرفتار شده اند و اینها همه عذابند نه رحمت.
ج - « قُلْ أَطِیعُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللَّهَ لَایُحِبُّ ا لْکَفِرِینَ »(353)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو: از خدا و رسول او اطاعت کنید، پس اگر نپذیرفتید و مخالفت کردید، به درستی که خداوند کافران را دوست نمی دارد».
خداوند متعال در این آیه به طور مطلق دستور اطاعت از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را می دهد و حتی کسانی را که از او اطاعت نکنند، «کافر» خوانده و مبغوض می داند.
اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم معصوم نباشد و صدور معصیت از اوممکن باشد، چنانچه معصیتی از او سربزند، باز طبق دستور آیه فوق بر مسلمین واجب است که او را اطاعت نمایند و معصیتی را که او انجام داده، مرتکب شوند، یا اگر به خطا چیزی گفت، واجب است بر مسلمانان که آن خطا را به عنوان حکمی از احکام دین تلقی نموده و مورد عمل قرار دهند؛ چون در غیر این صورت، مسأله اطاعت منتفی خواهد بود. در حالی که بالوجدان می دانیم که اطاعت هیچ کس در معصیت و خطا واجب نبوده، بلکه حرام است، حتّی اگر عاصی و خطا کننده پیامبر باشد.
پس معلوم می شود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از گناه و خطا معصوم است که خداوند متعال مارا امر به اطاعت مطلق از او می کند.
اضافه بر آنچه گفته شد، خداوند اطاعت پیامبر را «عِدل» اطاعت خود قرار داده همچنان که اطاعت از خود را واجب می داند، اطاعت پیامبر را نیز واجب می داند وچون اطاعت خداوندبه طور مطلق واجب است، پس باید پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نیز از گناه و اشتباه مصون باشد تا اطاعت او نیز به طور مطلق واجب شود.
د - « قُلْ إِنْ کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ ... »(354)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو: اگر شما خداوند را دوست دارید، از من که پیامبر او هستم، اطاعت کنید تا خداوند (نیز) شما را دوست داشته باشد».
متابعت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم که شرط برقراری دوستی بین خدا و «عبد» است نیز در آیه فوق مطلق ذکر شده است؛ یعنی حتی اگر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شما را عمداً یا سهواً بر خلاف آنچه به او نازل شده است، دعوت نمود بر شما واجب است که او را متابعت نموده و دنبالش راه بیفتید.
در حالی که ارتکاب اموری که مورد اراده و خواست خداوند متعال نیست، نه تنها موجب دوستی و برقراری رابطه بین انسان و خداوند نخواهد شد بلکه موجب دوری و جدایی عبد نیز از خداوند می گردد.
ه - « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَل-کُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ ... »(355)؛ «هر چه رسول «از جانب خدا» برای شما آورده است، بپذیرید و از هر چه او شما را نهی می کند، پرهیز نمایید».
یعنی امر و نهی او به طور مطلق باید پذیرفته شود، اعم از آنکه مطابق با واقع باشد یا از روی گناه و خطا، شما را به چیزی امر یا از چیزی نهی کند. زیرا در آیه قیدی ذکر نشده است و چون به طور قطع و یقین می دانیم که این اطلاق مورد خواست و اراده خداوند نیست، چاره ای نداریم جز اینکه قائل به عصمت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شویم و بگوییم: هر چه او از طرف خداوند متعال برای ما آورده است، صددرصد همان است که خداوند به او ابلاغ فرموده است و هیچ کم و زیادی عمداً یا سهواً در آن صورت نگرفته است.
2 - استدلال بر عصمت انبیا به دلیل عقل که عبارت است از :
اولاً : اگر انبیا معصوم نباشند، بعثت آنان بی فایده است؛ چون در صورت عدم عصمت، صدور معصیت از آنان ممکن است و هر ممکنی را می شود فرض کرد پس فرض می کنیم وقوع معصیت را از آنان؛ زیرا فرض وقوع ممکن، ملازم با محال نیست و اگر چنانچه معصیتی از آنان صادر شود، یا بر مردم واجب است متابعت ایشان، یا واجب نیست، اگر گفته شود واجب است حتی در معاصی، لازم می آید که خدای متعال ما را امر کند به چیزی که از آن نهی نموده است و این عین تناقض در گفتار است که ساحت قدس خداوند ازآن بری و شأن او اجل از این نقصان می باشد.
وانگهی، متابعت از پیامبر در معاصی، مستلزم این است که خدای متعال ما را امر به قبیح کند و چون حکیم است، صدور قبیح از او محال خواهد بود.
و اگر گفته شود که متابعت از انبیا در معاصی واجب نیست، بعثت ایشان بی فایده خواهد شد؛ زیرا معصیت و غیر معصیت را باید نبی برای مردم معرفی کند و اگر او خود مرتکب معصیتی شود، این احتمال پیدا می شود که شاید تمام گفته های او نادرست بوده و از روی معصیت و گناه، به دروغ چیزهایی را به خدا نسبت داده باشد.
از طرف دیگر وقتی مردم ببینند، پیامبرشان علناً مرتکب گناه می شود یا از ارتکاب گناه باکی ندارد، دیگر باور کردن سخنان او ممکن نخواهد بود؛ زیرا در آن صورت می گویند، اگر گناه «بد» است چرا خود او مرتکب می شود و از آن دوری نمی کند.
ثانیاً : اگر معصیتی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و دیگر انبیا صادر شود یا بر مردم واجب است که آنان را نهی از منکر نمایند یا واجب نیست، اگر گفته شود، واجب است، لازمه آن سقوط انبیا از دلهاست؛ زیرا انسان به فردی که گناه از او صادر شده، اقتدا نخواهد کرد و فایده بعثت، منتفی خواهد شد.
و اگر گفته شود که نهی آنان از منکر واجب نیست، لازم می آید که نهی از منکر خاص باشد، در حالی که دلایل وجوب امر به معروف و نهی از منکر اعم از آیات و غیر آن، عام است و مفهوم آن وجوب نهی هر گناهکار (هر که و هرچه باشد) هست، نه اینکه فقط قشر خاصی از مردم نهی از منکر شوند وبس.
و در فرض عدم صدور معصیت از انبیا علیهم السلام - زیرا که واجب نیست هر چه ممکن است واقع هم بشود - صرف اعتقاد امت به اینکه پیامبرشان، معصوم نیست و ممکن است گناهی مرتکب شود، موجب حصول نفرت از متابعت او شده و از قدر و ارزش او در میان جامعه می کاهد، بلکه اطمینان و وثوق نسبت به او پیدا نمی شود؛ زیرا احتمال می رود که به دروغ احکامی را به نام احکام خدا برای مردم بیان نموده باشد.
همچنین اگر پیامبران جایز الخطا بودند، لازم می آمد که گفته های آنان صددرصد مورد قبول واقع نشود. زیرا هرچه از احکام و قوانین را بیان کنند، احتمال اینکه در بیان حکمی یا قانونی خطا کرده باشند هست، و این احتمال مانع قبول احکام صادره از ناحیه آنان شده و فایده بعثت منتفی خواهد شد.
بنا به دلایل گفته شده واجب است پیامبر به تمام کمالات نفسانیه و فضایل انسانیه متصف و از همه عیبها و نواقص و حتی امراضی که موجب تنفر مردم می شود مبرّا باشد. بلکه دارای سوء سابقه نبوده و پدر و مادر وی متصف به صفات رذیله نباشد؛ چون در غیر این صورت در قلبها جا پیدا نکرده و مردم او را پست و حقیر می شمارند و به همین جهت برای اقوال و اعمال او نیز ارج و ارزشی قائل نمی شوند.
ممکن است اشکال شود - حتی از ناحیه قائلین به عصمت - که همان طوری که گذشت عصمت قوه ای است که خداوند متعال به انبیا عطا می کند و آنان به سبب داشتن این قوه است که خودشان را از گناه و حتی خطا حفظ می کنند و خداوند این قوه را به هر کسی عطا کند می تواند خودش را از گناه و خطا حفظ نماید، پس از این جهت مزیتی برای پیامبران نسبت به سایر مردم نخواهد بود.
جوابی که از این اشکال می شود داد این است که باید دید چرا خداوند، این قوه را به انبیا عطا نموده است نه به انسانهای دیگر؟
مسلّماً انبیا به سبب لیاقتی که دارند، این «قابلیت» را پیدا کرده اند که مستفیض به این فیض عظیم الهی شوند، چون هر قدر عنصر وجودی و فطرت آدمی پاکتر و بی آلایش تر باشد، به همان اندازه به درگاه خداوند مقرّب تر و از الطاف او بهره مند خواهد شد: « ذَا لِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَآءُ ... »(356)؛ «این فضل خداست که به هر کس بخواهد (وشایسته بداند) می بخشد» .
وانگهی، اگر با داشتن مقام عصمت امتیازی برای پیامبر نباشد، با داشتن مقام نبوت هم امتیازی نسبت به دیگران نخواهند داشت؛ زیرا خداوند به هر کسی که این مقام را عطا کند، می تواند پیامبر و نبی باشد، پس باید از این جهت هم برای آنان فضیلتی نباشد در حالی که هست، علت این برتری و فضیلت در همان کلام اول است که چون آنان دارای «لیاقتی» بودند که در اثر آن «قابلیت» پیدا کردند که خداوند آنان را به عنوان پیامبر خود برگزیند و این خود بالاترین فضیلت است، پس در باره عصمت هم می گوییم که بالاترین فضیلت است که داده نخواهد شد، مگر به کسی که متخلق به اخلاق انسانی و دارای نفس پاک و روح متعالی باشد.
ضمناً همان طوری که در اول این بحث گفته شد قوه عصمت هیچ وقت از انبیا و دیگر معصومین سلب اختیار نمی کند، چرا که در اثر این قوه، معصومین «علم تام» به حقایق اشیا و عواقب امور پیدا می کنند، پس اگر گناه نمی کنند، نه بدان جهت است که آزاد در انجام گناه نیستند، بلکه علم آنها به آثار شوم گناه موجب می شود تا با اختیار خودشان، به سوی گناه نروند، نظیر انسانی که از آتش دوری می کند چون می داند که آتش می سوزاند و در عین حال در این دوری هیچ گونه جبری در کار نیست.
لازم به ذکر است که در حین نگارش کتاب به کلامی از «ملاّ عبدالعلی محمد بن نظام الدین انصاری» مؤلف کتاب «فواتح الرحموت بشرح مسلم الثبوت» در علم اصول فقه برخوردم که نقل آن به فارسی و بیان اشکالاتی که بر او وارد می شود، خالی از فایده نخواهد بود.
او پس از اعتراف به اینکه اکثریت مسلمانان صدور گناه را چه صغیره باشد و چه کبیره، کفر باشد یا پائین تر از آن، عقلاً از انبیا علیهم السلام ممتنع نمی دانند و فقط شیعیان هستند که معتقدند، از نظر عقل ممتنع است که از انبیا گناهی اعم از کبیره و صغیره، صادر شود.
وی در مقام اشکال بر شیعیان چنین می گوید: «شیعیان با اینکه از یک طرف معتقدند که صدور گناه از انبیا عقلاً ممتنع است، از طرف دیگر کفر را برای انبیا تجویز می کنند عقلاً، و از روی تقیّه شرعاً، هم قبل از بعثت و هم بعد از آن، و این اعتقاد نشانگر منتها درجه حماقت آنان است؛ زیرا با امکان صدور کفر از انبیا دیگر اعتمادی به گفته های آنان باقی نمانده و صحت تبلیغ مورد اشکال قرار می گیرد، برای اینکه هیچ پیامبری مبعوث نشده، مگر در میان دشمنانی که به خون او تشنه بوده اند، پس احتمال می رود چیزی را به خاطر ترس از دشمنان و از باب تقیه مخفی کرده و بیان ننموده باشد».
ملّا عبدالعلی بعد از تاخت و تاز دور از منطق اسلام، بی ادبانه می گوید: «مخصوصاً که از مذهب باطل و نادانی شیعیان است که می گویند: پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم از اول بعثت تا آخر عمر در میان دشمنان خود زندگی نموده و در تمام عمر، قادر به دفع آنان نبوده و از آنان می ترسیده است. پس احتمال می رود که از وحی، مواردی را از روی تقیه پنهان و به خاطر ترس از دشمنان، اظهار ننموده باشد.
بنابراین، دیگر اطمینانی به قرآن و سنت وجود نخواهد داشت، ببین که جهالت و نادانی آنان تا کجاست که به این امور شنیعه و ناروا ملتزم می شوند».
ملّا عبدالعلی بعد ازنوشتن مطالب فوق، چون پیره زنهای درمانده و در بدر که قدرت هیچ کاری را ندارند، دست به دعا برداشته و شیعیان را نفرین نموده، می گوید: «آشکارترین امری که دلالت بر حماقت شیعیان دارد، این است که آنان استدلال می کنند بر لزوم عصمت در انبیا به نفرت از معصیت عقلاً و اگر این دلیل تمام باشد، دلالت می کند بر عصمت انبیا به طور مطلق تا چه رسد به صدور کفر در موقع ترس از روی تقیه؛ زیرا این امر نیز موجب تنفّر مردم از انبیا خواهد شد، بلکه نفرت در اینجا شدیدتر است، برای اینکه پذیرش کفر از روی تقیه به خاطر ترس و جُبنی است که از بالاترین نقایص است».
وی پا را از آنچه تاکنون گفته، فراتر گذاشته، می گوید: «حق این است که شیعیان با اعتقاد به امثال آنچه ذکر شد، از اسلام خارج و مسلمان نیستند! و لذا بعضی از اهل اللّه (ارباب کشف و شهود) آنان را به صورت غیر انسان مشاهده کرده است، چنانکه شیخ اکبر و وارث علم رسول اللَّه محی الدین ابن عربی در کتاب فتوحات مکیّه این مطلب را شرح و توضیح داده است، بلکه بعضی از اهل اللَّه حکم نموده است که آنان روز محشر به صورت غیر انسان محشور خواهند شد».(357)
ما قبل از آنکه از این گفتار نادرست و بی جا جواب بگوییم، خوانندگان عزیز را متوجه این نکته می کنیم که ما تمام کلمات ایشان را به فارسی ترجمه کردیم، تا ضمن روشن شدن عقیده شیعه و سنّی در رابطه با عصمت، دروغهای این مرد بی اطلاع نیز فاش و برملا گردد.
و اینک جواب : اول : در کدام کتاب از کتب شیعه آمده است که شیعیان تقیه را برای پیامبر جایز می دانند، کاش ایشان اسم کتاب و قائل به این قول را ذکر می کرد! معلوم می شود یک چیزی شنیده و بعد هم بدون تحقیق و تتبع آن را به شیعیان نسبت داده است.
دوّم : بر فرض که شیعیان قائل باشند به جواز تقیه برای انبیا، لازمه آن تجویز کفر نیست؛ زیرا کفر و ایمان ازامور قلبیه هستند و تا انسان چیزی را با قلب انکار نکند، منکر یا کافر گفته نخواهد شد. خوب بود که ایشان آیه مبارکه « ... إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَِنٌ بِالْإِیمَنِ ... »(358)؛ «مگر کسی که از روی اکراه و اجبار (به ظاهر، دست از دین کشیده) ولی در قلب نسبت به آن مطمئن هست» را که در باره «عمار یاسر» نازل شده است، مطالعه می کرد و پس از دقت در این آیه و فهم آن می دید آیا تقیه ملازم با کفر است یا خیر؟
سوّم : معنای «تقیه» عبارت است از مبارزه مخفیانه؛ چون تقیه از «وقی یقی» گرفته شده که به معنای حفظ نمودن است - به همین جهت به جلد کتاب «وقایه» گفته می شود - یعنی سپری که انسان با آن تیرهایی را که از سوی دشمنان به سوی او پرتاب می شود، دفع کند و در عین حال به مبارزه اش نیز ادامه بدهد، نه پذیرش کفر؛ زیرا هر انسان آگاه و عاقل می داند که انبیا برای تبلیغ توحید و نفی آثار شرک و کفر مبعوث شده اند، و کسی که این هدف را دارد، نمی تواند خودش را کافر جلوه بدهد.
اما در عین حال می تواند بعضی از اهدافش را تا موقع مناسب مخفی نگه دارد و یا جز برای خواص، برای دیگران فاش نسازد، مثل اینکه برای جنگ با دشمن چه نقشه ای دارد، کی و کجا جنگ را شروع می کند، ازکدام طرف به دشمن حمله خواهد کرد و امثال آن.
چهارم : واقعاً جای تعجب است که وقتی این آدم می خواهد عقیده اکثریت مسلمانان را (که مرادش اهل سنت است) در رابطه با عصمت انبیا بیان کند، می گوید: اکثر مسلمین صدور گناه، اعم از کبیره و صغیره و حتی کفر را از انبیا ممتنع نمی دانند. وی نمی اندیشد که آیا در این صورت ثقه و اطمینانی به کتاب و سنت باقی خواهد ماند. آیا نظر به عقیده او و یارانش، احتمال نمی رود پیامبری برای مطامع دنیوی وحفظ موقعیت اجتماعی دست به گناه و حتی کفر بزند؟
پنجم : کدام شیعه در کتاب خود نوشته است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تا آخر عمر در میان دشمنان خود زندگی نموده و هیچ وقت قدرت دفع آنان را نداشته است و به همین جهت می ترسیده و تقیه می کرده، تا بعد احتمال داده شود که چیزی را از وحی، روی ترس و تقیه کتمان نموده و به مردم بیان نکرده باشد تا دیگر اطمینانی به کتاب و سنت باقی نماند.
بلکه درست برعکس، کتب روایی و تاریخی شیعه از شجاعتها و رشادتهای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و یاران آن حضرت و مخصوصاً علی بن ابی طالب علیه السلام پر است. در حالی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آن قدر شجاع بوده که وقتی در «جنگ احد» یک عده مسلمانان به خاطر به دست آوردن غنایم جنگی مواضع خود را رها کردند و دشمن از این موقعیت استفاده نموده و به مسلمانان حمله کرد و اکثریت مسلمانان فرار را بر قرار ترجیح دادند، شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و تنها یاور فداکارش علی علیه السلام در برابر دشمنان مقاومت نمودند. همچنین جنگهای دیگری که در زمان آن حضرت و به رهبری آن بزرگوار اتفاق افتاد مثل بدر، خندق، خیبر، حنین... همه بیانگر عدم ترس پیامبر از دشمنانش بوده، آیا معقول است گفته شود کسی که حکومت تشکیل داده و به قیاصره و سلاطین نامه نوشته، آنان را به اسلام دعوت می کند، در میان دشمنان خودش زندگی می کند و قدرت دفع و سرکوب کردن آنان را ندارند.
ششم : استدلال شیعه بر عصمت انبیا، به نفرت مردم از گناه و گناهکار هیچ گونه ملازمه بانفی تقیه ندارد؛ زیرا تقیه گناه نیست، بلکه فقط اظهار نکردن بعضی از حقایق در ملأ عام است، نه پوشانیدن آن از خواص و مؤمنان.
هفتم : آیا جای تعجب نیست که اهل تسنن با اینکه انبیا و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را که سبب «خلقت افلاک» است با دیگر مردمان مساوی می دانند و همان طوری که صدور گناه و حتی کفر را از مردمان عادی جایز می دانند، ازانبیا هم جایز می دانند، از اسلام خارج نشوند، اما شیعیان اگر آمدند و گفتند که انبیا معصومند و به هیچ عنوان گناه و خطایی از آنان سرنمی زند و می توانند در مواردی تقیه کنند؛ یعنی مبارزه را مخفیانه انجام بدهند، یا بعضی از تاکتیکها و نقشه های خود را فاش نکنند یا بعضی از احکام را تا موقع مناسب بیان ننمایند، از اسلام خارج شوند؟
هشتم : شیعیان اگر تقیه را برای امامان یا دیگر مسلمانان جایز می دانند در غیر کفر، بلکه در غیر بعضی از اعمال است؛ مثلاً در «دم» و «شرب خمر» هم شیعیان تقیه را جایز نمی دانند و اگر کسی از روی اضطرار، به ظاهر دست از اسلام بکشد، یا او را مجبور به این کار بکنند یا اینکه مجبور باشد که شرب خمر کند، نمی گویند که تقیه کرده است، بلکه می گویند «مکره» و «مضطر» شده بوده و از روی اکراه و اضطرار، فلان عمل را مرتکب شده است.
نهم : حتماً آن بعضی که به تعبیر ایشان اهل اللَّه بوده و به زعم خودش شیعیان را به صورت غیر انسان مشاهده نموده، از باب اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد، مشاهدات این چنینی داشته است والّا چطور ممکن است آن آقا که به مقام کشف و شهود رسیده بوده، «قتله» امام حسین علیه السلام را به صورت غیر انسان ندیده، یا «ابن ملجم» و معاویة بن ابی سفیان و امرای سفاک اموی و عباسی را به شکل غیر انسان مشاهده نکرده است.
وانگهی بر فرض کسی چنین ادعایی بکند، از کجا معلوم که او در این ادعا صادق باشد، آیا احتمال نمی رود که برای ایجاد نفاق در جوامع اسلامی با این طرح و نقشه جلو آمده باشد، آیا هرکه «صوفی» شد، معصوم می شود؟ و آیا ثبت مطلبی در کتاب فتوحات مکیه ابن عربی حکم ثبت در قرآن را دارد که وحی منزل باشد و « لَّا یَأْتِیهِ ا لْبَطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ ... »(359) در رابطه با آن صدق کند؟ و آیا اگر مطلبی را ابن عربی پذیرفت دیگر جایی برای شک و تردید باقی نخواهد ماند، مگر ابن عربی پیامبر است که « مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی »(360) در رابطه با او صادق باشد؟
جای تعجب است که آقای ملاعبدالعلی قول یک فرد عادی را در رابطه با کشف و شهودش می پذیرد، اما در همان کتاب در بحث اجماع، اجماع اهل بیت علیهم السلام را حجّت نمی داند، در حالی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در «حدیث ثقلین» فرمود: «ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا؛ مادامی که به قرآن و اهل بیت متمسک باشید، گمراه نخواهید شد». یا آن همه حدیث را که در رابطه با حجیت اقوال و افعال امیرمؤمنان علی علیه السلام از پیامبر نقل شده و در بخش «تشیّع چیست»، به تعدادی از آن اشاره شد و بعداً هم تعدادی از آن خواهد آمد، نادیده می گیرد و اجماع، یعنی نظر همه اهل بیت را حاضر نیست بپذیرد. اما قول یک نفر صوفی را می پذیرد.
از همه مهمتر حدیث شریف ثقلین را مورد مناقشه قرار داده و می گوید: خبر واحدی است که به الفاظ مختلف از پیامبر نقل شده و در حالی که مراد آن حضرت معلوم نیست، قدرت معارضه ای با مطالب قطعی و یقینی را ندارد، اما خبر و قول یک نفر صوفی را با اینکه متصل به هیچ منبع از منابع وحی نیست و از قرآن اتخاذ نشده است و خبر واحد هم هست، بدون چون و چرا می پذیرد و دیگر اشکال عدم قدرت معارضه آن با روایات و سنّت قطعی و یقینی را متعرض نمی شود.(361) «وهذا من اعجب العجایب واغرب الغرایب».
دهم : از بعضی دیگر از (به قول ایشان) اهل اللَّه سؤال می کنیم اینکه حکم صادر کرده است، شیعیان روز قیامت به صورت غیر انسان محشور می شوند، روی چه ملاک و میزانی است. مدرک او در این حکم چیست؟ آیا وحی بر او نازل شده است، یا آیه و روایتی دال بر این حکم است؟ یا مسلمانان بر این حکم اجماع کرده اند؟ مسلّماً هیچ کدام اینها نخواهد بود، فقط این نکته باقی می ماند که گفته شود او غیب می دانسته است و به این جهت از روز محشر خبر داده است که این مطلب هم بامبنای اهل تسنن در اینکه غیب را فقط خدا می داند و بس، جور در نمی آید. پس نتیجه می گیریم که جز وسوسه های شیطانی و هواهای نفسانی چیز دیگری نبوده است « ... زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَنُ أَعْمَلَهُمْ فَصَدَّهُم عَنِ السَّبِیلِ ... »(362)؛ «شیطان اعمال آنان را برایشان زیبا جلوه داده و از راه حق دورشان ساخت».
« ... وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا »(363)؛ «در حالی که آنان گمان می کنند (راه درستی رفته اند) و عمل خوبی انجام می دهند».
یازدهم : فخررازی در تفسیرش، ذیل آیه مبارکه « یَأَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَیْکَ ...»(364) می گوید: اولی در تفسیر و معنای آیه آن است که خداوند پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم راوعده حفظ وامان می دهد از یهود و نصارا و در واقع به او دستور می دهد که بی پروا و بدون ترس از یهودیان احکام وبرنامه های دینی را به مردم تبلیغ کند.(365)
حالا باید دید چه کسی ترس را که از بالاترین نقایص است به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نسبت داده است، شیعه یا سنی؟ چون معلوم است که این آیه در سال آخر عمر پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در «حجةالوداع» نازل شده است، پس طبق آنچه آقای فخررازی در تفسیر آن می گوید پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم تا آخر عمر از یهود و نصارا ترس داشته که خداوند به او خطاب می کند: « ... وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ ... »(366)؛ «(نترس)، خداوند تو را از شرّ یهود و نصارا حفظ می نماید».
دوازدهم : خداوند خطاب به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: « فَلَعَلَّکَ تَارِکٌ بَعْضَ مَایُوحَی إِلَیْکَ وَضَآئِقٌ بِهِ ی صَدْرُکَ أَن یَقُولُواْ لَوْلَا أُنزِلَ عَلَیْهِ کَنزٌ أَوْ جَآءَ مَعَهُ مَلَکٌ ... »(367)؛ «ای پیامبر! مثل اینکه بعضی از آنچه را که به تو وحی شده است، ترک کرده (و به مردم تبلیغ ننموده ای به جهت اینکه تو را استهزا می کنند) و سینه ات تنگ می شود از اینکه بگویند: (اگر این شخص پیامبر است،) چرا گنجی برای او نازل نمی شود (تا با انفاق آن طرفدارانش زیاد شود) و چرا ملکی با او نیامده است (که او راتصدیق کند)».
آیا نویسنده کتاب «فواتح الرحموت» این آیه را خوانده است؟ اگر خوانده باشد، سؤال می کنیم، اسم این کار پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم چه می تواند باشد؟ اگر گفته شود که این کار آن حضرت از روی ترس بوده اینکه معناندارد، پس بایداسم «تقیه» راروی آن گذاشت.
سیزدهم : بسیار جای تعجب است که آقای ملاعبدالعلی، محی الدین ابن عربی را وارث علم رسول اللَّه می داند، در حالی که بین او و رسول خدا نزدیک به شش قرن فاصله می باشد. اما علی علیه السلام و حسنین علیهما السلام و دیگر امامان را به عنوان وارثین راستین رسول خدا قبول نداشته و گفتار و حتی اجماع آنان را نیز حجّت نمی داند.
ضمناً در رابطه با تقیه وجواز آن بحث جداگانه ای خواهیم داشت و در آنجا کلامی را از فخر رازی که دال بر وقوع تقیه از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است نقل خواهیم کرد. حال که جواب نویسنده کتاب فواتح الرحموت را دادیم، بر می گردیم به اصل بحث.
ممکن است گفته شود که اهل تسنن انبیا را عقلاً معصوم نمی دانند، ولی این بدان معنا نیست که آنان قایل به صدور گناه و معصیت هم از انبیا باشند، بلکه خیلی از مردم عادی، هم هستند که با اینکه کسی در رابطه با آنان، ادعای عصمت نکرده است تا آخر عمر مرتکب گناهی نمی شوند تا چه رسد به انبیای عظام الهی.
در جواب می گوییم: اولاً : نفس امکان صدور گناه و خطا، انبیا را از مقام شامخی که دارند، تنزّل می دهد؛ چرا که در این صورت آنان با مردم عادی یکسان خواهند بود، و احتمال خطا یا کذب از آنان نفی نخواهد شد.
ثانیاً : اهل تسنن نه تنها انبیا را معصوم نمی دانند، بلکه قایل به صدور گناه نیز از آنان هستند؛ مثلاً: در رابطه با حضرت آدم علیه السلام می گویند: او مرتکب گناه شد و خداوند نیز او را به سبب معصیتی که مرتکب شد، از بهشت خارج نمود و به زمین فرستاد و آن حضرت مدت زیادی، تضرع و زاری نمود تا خداوند توبه او را پذیرفت.
برای اثبات آنچه گفته شد، استدلال می کنند به این آیه از قرآن کریم: « ... وَعَصَی ءَادَمُ رَبَّهُ فَغَوَی »(368)؛ «آدم پروردگار خود را معصیت نموده و گرفتار ضلالت شد».
یا به این آیه مبارکه: « فَتَلَقَّی ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ ... »(369)؛ «آدم از پروردگارش کلماتی دریافت داشت (مطالبی را آموخت و خدا را با آن مطالب خواند) پس خداوند توبه او را پذیرفت».
می گویند : توبه بعد از صدور معصیت است و اگر معصیتی نباشد، توبه معنا نخواهد داشت، پس اگر آدم توبه می کند، معلوم است گناهی از او صادر شده است.
اگر گفته شود که این دو آیه درست، مثبِت عدم عصمت در انبیا هستند، شیعیان چه جوابی خواهند داد.
گفته می شود که شیعیان چون انبیا علیهم السلام را از گناه و خطا معصوم می دانند، به هیچ عنوان قائل به صدور گناه یا خطایی از آنان نخواهند شد چه قبل از نبوت و چه بعد از آن و در رابطه با دو آیه مذکور می گویند:
اولاً : حضرت آدم علیه السلام خدا را در بهشت نافرمانی کرده، نه در زمین و قبل از هبوط آدم علیه السلام تکلیفی وجود نداشت تا گفته شود آن حضرت مرتکب معصیت شده است.
ثانیاً : نهی وارد در رابطه با «اکل شجره»، نهی تنزیهی بوده، شبیه نهی از مکروهات که اگر کسی مرتکب آن نهی شود، به هیچ وجه گناهکار محسوب نخواهد شد.
ثالثاً : ارتکاب «منهی عنه» تنزیهی یا به تعبیر دیگر انجام مکروهات، با اینکه موجب معصیت نمی شود و عقابی به دنبال نخواهد داشت، اما سبب ایجاد نقص در فاعل شده او را از مقامی که دارد تنزل می دهد، برای جبران آن نقص لازم است انسانی که مرتکب مکروه شده، توبه کند؛ زیرا توبه فقط برای اظهار ندامت از معصیت نیست، بلکه هر چیزی که موجب انحطاط و نقص مقام انسان شود، چه معصیت باشد یا نباشد، جبران آن منوط به توبه است.
رابعاً : طبق نصوص قرآن کریم و روایات وارده از سیّد مرسلین صلی الله علیه وآله وسلم انسان تائب بعد از توبه مثل کسی است که هرگز گناه نکرده است، پس باید بعد از توبه برگردد سرجای اولش و آنچه را که به سبب معصیت از دست داده، دوباره در اثر توبه به دست بیاورد. در حالی که شما می بینید آدم علیه السلام بعد از توبه به بهشت برگردانیده نمی شود و با اینکه خداوند می فرماید: « ... فَتَابَ عَلَیْهِ ... »؛ خدا توبه آدم علیه السلام را پذیرفت، و او در زمین باقی ماند.
معلوم می شود این توبه از معصیت نبوده، بلکه «ترک اولی» بوده یا به تعبیر ساده تر، مکروهی از او سر زده بوده و لذا دست به سوی خداوند برداشته و از صدور آن مکروه عذرخواهی نموده است.
خامساً : انبیای عظام علیهم السلام چون از دیگر مردم به خداوند نزدیکترند، لذا کارهای خیلی جزئی آنان نیز بزرگ حساب می شود، لذا گفته اند: «حسنات الابرار سیئات المقربین؛ خیلی از کارهای نیک خوبان برای مقربین درگاه خداوند گناه محسوب می شود (زیرا آنان به درجه ای رسیده اند که حتی یک آن هم نباید از خداوند غافل شوند)».
برای همین جهت است که آدم علیه السلام خودش را ملامت نموده و با گریه و زاری از خدا می خواهد که او را مورد عفو و بخشش قرار دهد؛ چون با اینکه مرتکب گناهی نشده اما خود همین انجام مکروه هم او را ناراحت می کند و می خواهد نقص مسبب از این جهت را هر طور شده جبران نماید.
سادساً : اگر در بعضی از آیات، از این کار آدم تعبیر به ظلم، یا شقاوت یا معصیت شده است، مراد آن است که «آدم» و «حوّا» با ارتکاب نهی تنزیهی، به خودشان ستم نموده و گرفتار مشقت و تعب شدند؛ چنانکه در آیه دیگری خداوند این معنا را روشن می سازد: « إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیهَا وَلَاتَعْرَی وَأَ نَّکَ لَاتَظْمَؤُاْ فِیهَا وَلَاتَضْحَی »(370)؛ «در بهشت (راحت هستی و مزیّتش) برای تو این است که در آن گرسنه و برهنه نخواهی شد و در آن تشنه نمی شوی، و حرارت آفتاب آزارت نمی دهد».
اما با مخالفت، گرفتار تعب و سختی و مشقت می شوی؛ زیرا در زمین تهیه نفقه، خوراک ، پوشاک و مسکن به عهده مرد است و مسلماً این ظلمی است که آدم علیه السلام به خودش روا داشته است، نه اینکه مراد ظلم در باب ربوبیت و عبودیت باشد.
همین طور مراد از معصیت نیز معنای لغوی آن است؛ یعنی خارج شدن از اطاعت و فرمان اعم از اینکه این فرمان یک فرمان وجوبی باشد یا استحبابی؛ چنانچه «غوایت» هم به معنای ضلالت نیست بلکه ضد «رشد» است و به همین معنا حمل می شودکلمه «غیّ» دراین آیه مبارکه « ... قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ ا لْغَیِ ّ ... »(371)؛ «صواب از ناصواب مشخص شده است (و نا صواب اعم از آن است که انسان مرتکب معصیتی شود یا کاری را که به صلاح او نیست انجام دهد)».
شیعیان معتقدند که انبیا علیهم السلام و مخصوصاً پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم عالم «غیب» بوده اند، ولی برادران اهل تسنن معتقدند که غیب را جز خدای متعال کس دیگری نمی داند، و برای اثبات عقیده خودشان استدلال می کنند به آیاتی که علم «غیب» را منحصر به خداوند نموده و از غیر او نفی می نماید، مثل آیه مبارکه « قُل لَّا یَعْلَمُ مَن فِی السَّمَوَا تِ وَالْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ ... »(372)؛ «ای پیامبر! به مردم بگو هیچ کس از اهل آسمانها و زمین غیب را نمی دانند و فقط خداست که عالم به غیب است».
شیعیان ضمن اینکه مفاد این قبیل آیات را به طور کامل قبول دارند، می گویند: آیاتی که علم غیب را از غیر خدا نفی می نماید، دلالت دارد که هیچ کس بالاستقلال نمی تواند عالم به غیب باشد؛ چون از آیات دیگری استفاده می شود که اگر خداوند اراده کند، دیگران نیز می توانند عالم به غیب باشند؛ مثل آیه مبارکه « عَلِمُ ا لْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ ی أَحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ ... »(373)؛ «خداوند متعال عالم به غیب است و هیچ کس را به این علم، عالم نمی گرداند مگر رسولی را که اختیار نموده باشد»؛ (و کسی را که خدا اختیار نموده عبارت از رسول است و چون رسول در آیه نکره آمده است ، پس مراد عموم انبیا علیهم السلام می باشد).
می بینید خداوند متعال در این آیه مبارکه پس از نفی علم غیب از دیگران می فرماید: هر کس را که خدا بخواهد عالم به غیب شود، می شود و آن کسانی که مورد خواست او قرار گرفته اند طبق نص آیه مبارکه، رسولان و انبیا هستند.
در کتب معتبره اهل سنت نیز روایاتی نقل شده است که دلالت دارد بر اینکه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غیب می دانسته است:
1 - احمد بن حنبل در مسند با اسناد از ابن عباس نقل می کند که ابوالیسر بن عمرو که همان کعب بن عمرو و از طایفه بنی سلمه است، در جنگی، عباس عموی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را اسیر گرفته و به نزد رسول خدا آورد. پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از او پرسید: چگونه عباس را اسیر کردی؟ گفت: مردی را که قبلاً ندیده بودم و بعداً نیز او را ندیدم، در اسیر گرفتن عباس یاریم نمود، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آن مرد ملکی بزرگوار بود که تو را کمک نموده است.
آنگاه حضرت به عمویش عباس فرمود: برای خلاصی خودت و برادرزاده ات عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث وهم پیمانت عتبة بن جحدم یکی از بنی حارث بن فهر، از قید اسارت، «فدیه» بده تا شما را آزاد گردانم. عباس ابا نمود و گفت: من از قبل مسلمان بودم و از ترس کفار ایمانم را مخفی نگه داشته بودم، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: خداوند به حال تو آگاه است، اگر راست می گویی خدا به تو اجر خواهد داد، ولی ما از تو فدیه می خواهیم.
عباس گفت: یا رسول اللَّه! آنچه را که به عنوان غنیمت از من گرفته ای «فدیه» حساب نموده و دستور آزادی ما را صادر کن.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: نمی شود؛ زیرا این مالی است که خدا به ما عطا نموده و جای فدیه را نمی گیرد.
عباس گفت: من مالی غیر از این ندارم تا به شما بپردازم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: پس کجاست آنچه از مالت را که نزد زوجه ات «ام الفضل» در مکه گذاشتی و موقع خروج در حالی که شخص سومی بین شما دو نفر نبود، به او گفتی: اگر من در این جنگ کشته شوم، از این مال برای «فضل» این مقدار و برای «قثم» این مقدار و برای «عبداللَّه» این مقدار باشد.
عباس گفت: به خدایی که تو را مبعوث گردانیده است قسم می خورم که غیر از من و همسرم هیچ کس از این قضیه با خبر نبود و به درستی من می دانم که تو رسول خداوند هستی.(374)
2 - حاکم درمستدرک به سندش از علی بن عیسی نوفلی روایت می کند که چون نوفل بن حارث در «جنگ بدر» به اسارت مسلمین درآمد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به او فرمود: فدیه بده و خودت را خلاص کن.
نوفل گفت: ای رسول خدا! چیزی ندارم تا بپردازم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: پس آن نیزه ها را که در جدّه گذاشتی چه می شود؟ آنها را به عنوان فدیه بده تا آزاد شوی.
نوفل گفت: به خدا قسم غیر از خدا و خود من، هیچ کس دیگر از قضیه نیزه ها با خبر نبود و من شهادت می دهم که توپیامبر خدا هستی، پس آن نیزه ها را به عنوان فدیه تقدیم کرد.(375)
3 - روایتی در مرقاة المفاتیح نقل شده است که مفاد آن این است: انس می گوید ما با خلیفه دوّم عمر بین مکه و مدینه بودیم، و او برای ما داستان جنگ بدر را بازگو می کرد تا اینکه گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روز قبل از جنگ، مکانهایی را که در آن اجساد بزرگان کفر بر زمین خواهد افتاد، به ما نشان داد و فرمود: اینجا فلانی کشته می شود و اینجا فلانی کشته خواهد شد و به خدایی که او را به حق فرستاده است، آنها درست در همان مکانهایی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم قبلاً به مانشان داده بود، به زمین افتاده و کشته شدند.(376)
4 - هیثمی در مجمع داستان هم پیمان شدن عمیر بن وهب و صفوان را نقل می کند که آنان دوتایی در مکه عهد بستند که عمیر بن وهب به مدینه رفته و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را به قتل برساند و اگر چنانچه کشته شد، صفوان قرض او را ادا نموده و خانواده اش را تحت سرپرستی و کفالت خود قرار بدهد.
عمیر بن وهب بعد از آنکه از صفوان عهد و پیمان گرفت، کسی را در جریان این قضیه قرار نداد و روانه مدینه شد تا اینکه توسط عمر بن خطاب شناسایی و دستگیر گردید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از او پرسید: برای چه به مدینه آمده ای.
گفت: برای اینکه پسرم را که جزء اسرای «بدر» است آزاد کنم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: دروغ می گویی، بلکه تو با صفوان در مکه با هم عهد و پیمان بستید که اگر تو مرا به قتل برسانی و بعد خودت کشته شوی، صفوان قرض تو را ادا نموده و خانواده تو را نیز تکفل کند.
عمیر بن وهب گفت: راست گفتی و به درستی که تو رسول خدا هستی.(377)
البته غیر از روایات مذکور، روایات دیگری نیز در کتب معتبره برادران اهل سنت نقل شده است که با مراجعه به آن کتب مشاهده خواهد شد، که ما به عنوان نمونه چهار حدیث فوق را نقل نموده و مورد استشهاد قرار دادیم.
قابل ذکر است که برادران اهل تسنن ما نه تنها معتقدند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غیب نمی دانسته بلکه گاهی آن حضرت را از اشخاص عادی هم پایین تر و ناآگاهتر تصور می کنند، برای اثبات این مطلب کلامی را از سید رشید رضا مؤلف «تفسیر المنار» در رابطه با توضیح و تفسیر «حدیث جساسه» نقل می کنیم، اما قبل از نقل کلام او لازم است حدیث جساسه را که مسلم در صحیح در کتاب الفتن واشراط الساعة، باب ذکر الدجال تحت عنوان قصه جساسه(378) روایت می کند، متذکر شویم.
مسلم در صحیح، حدیث جساسه را از طرق متعدد روایت می کند که یکی از آن طرق، طریق فاطمه بنت قیس خواهر ضحاک بن قیس است و این زن از اولین مهاجرین به مدینه می باشد.
و آن حدیث عبارت از این است که: روزی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مردم را جمع نموده و فرمود: به خدا قسم شما را به خاطر میل یا ترس جمع نکردم، بلکه شما را جمع نمودم تا قصه ای را که تمیم داری که قبلاً مسیحی بوده و الآن اسلام آورده است، برایم بیان کرد، برای شما نیز نقل نمایم.
او برایم گفت: در بعضی از ایام، با سی نفر دیگر سوار کشتی شده بود که دریا طوفانی شده و یک ماه تمام آنان در محاصره امواج سهمگین دریا ماندند تا اینکه به جزیره ای رسیدند که محل غروب آفتاب بود.
آنها داخل جزیره شدند پس موجود عجیبی را دیدند که سر تا قدمش را مو پوشانیده بود، به طوری که پشت و رویش از هم تشخیص داده نمی شد، پرسیدند، کیستی؟ گفت: من جساسه هستم، بعد با اشاره به ما گفت که مردی در دَیر هست بروید و او را ببینید، پس وارد دیر شدند و بزرگترین انسان را (از نظر قد و قامت و اندام) که تا آن موقع نظیرش را ندیده بودند، در آنجا مشاهده کردند، در حالی که دستهایش به گردنش بسته واز زانو تا ساق پاهایش میان آهن بود.
وقتی آن انسان عظیم الجثه، دانست که این افراد عرب هستند، از آنان سؤالاتی کرد و جوابهایی شنید.
بعد سؤال کرد: به من از نبیّ امّی خبر دهید که چه کرده است، گفتند از مکه خارج و در مدینه ساکن شده است.
پرسید : آیا عرب با او مشغول جنگ شده است؟ گفتند: بلی.
پرسید : او با عرب چه کرده است، گفتند: عرب را به زانو درآورده و همه الآن مطیع او شده اند.
پس آن انسان عجیب و غریب گفت من به شما اطلاع بدهم که من مسیح (379) هستم و عن قریب اذن خروج می یابم، پس خروج می کنم و چهل روز، در روی زمین می گردم، هر شهر و هر قریه ای را که بر سر راهم قرار بگیرد خراب می کنم، جز مکه و (مدینه) طیبه را؛ زیرا خراب کردن آن دو جا برایم حرام است و هر وقت بخواهم وارد آن دو شهر شوم، ملکی شمشیر به دست مانع من خواهد شد.
راوی خبر می گوید: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بعد از نقل داستان، دست خود را به زانویش زده و سه بار گفت: اینجا طیبه است؛ یعنی مراد از «طیبه»، مدینه است. ظاهر امر آن است که از نظر مسلم و خیلی از محدثین اهل سنت این حدیث درست است.
حال که این حدیث عجیب و غریب را شنیدید، می پردازیم به آنچه که آقای رشید رضا در رابطه با آن گفته است.
او می گوید: اگر حدیث درست و سند آن خالی از اشکال باشد، آیا می توان این حدیث را جزء احادیث مسلّم و ثابتی گرفت که پیامبر، خودش بیان فرموده است؟ و همان طوری که باید آن احادیث را پذیرفت، این را هم قبول نموده و بپذیریم؟
بعد می گوید: این حدیث که پیامبر آن را از تمیم داری نقل می کند، حکم احادیث خود پیامبر را ندارد، فقط قصّه ای است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیده و برای دیگران نقل نموده است، علت آن این است که آن حضرت غیب نمی دانسته، پس او از این جهت مثل بقیه مردم، وظیفه دارد که گفتار دیگران را حمل به صدق و راستی کند، مادامی که شبهه و ایرادی نداشته باشد و بسیار اتفاق افتاده که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم منافقین و کفار را در داستانهایی که سرهم می کردند، تصدیق فرموده است و این بدان جهت است که او دروغ دروغگویان را فقط از راه وحی می دانسته یا به سبب بعضی از راههای دیگر، مثل تحقیق نمودن و سؤال از دیگران و امثال آن از اموری که بشر عادی می تواند از آن امور علم پیدا کند و تنها امتیاز انبیا بر غیرشان، نزول وحی و عصمت آنان از کذب است، وحی هم، جز در امر دین و آنچه مربوط به دین می شود در رابطه با امور دیگر نازل نمی گردد.(380)
در جواب این دانشمند مصری باید گفت:
اوّلاً : اگر حدیثی را پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از دیگران هم نقل کند و از قراین لفظیه و حالیه استفاده شود که آن حضرت مطالب موجود در حدیث را پذیرفته است، بر مسلمانان واجب می شود که آن را بپذیرند و در این رابطه امر دین با امر دنیا هیچ فرقی نمی کند، زیرا اگر برای آن حضرت وحی هم نازل نشود، باز او به صواب سخن خواهد گفت، چون عقل و درایت او مسلّماً از دیگر مردمان بالاتر است.
ثانیاً : قبل از ایراد کلام ایشان، ما با استدلال از قرآن و روایات ثابت کردیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و دیگر انبیا علیهم السلام با اجازه و اذن پروردگار می توانند عالم به غیب باشند.
ثالثاً : اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مثل بقیه مردم وظیفه دارد، گفتار دیگران را حمل بر صدق و راستی کند، از آن جهت است که او «رحمة للعالمین» است و اگر آبروی انسانی را که به ظاهر مسلمان است و دروغ نمی گوید بین مردم بریزد، این خلاف رحمت خواهد بود، همان طوری که خدای متعال با اینکه می داند، باز اسرار کسی را افشا نمی کند و پرده پوشی می نماید، نه اینکه - العیاذباللَّه - پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم واقعیت را نداند و از روی نادانی، گفتار دیگران را تصدیق کند.
از طرف دیگر، این تصدیق ظاهری تا وقتی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صادر می شده که به نفع گوینده بوده و به ضرر اسلام و مسلمین نبوده است، اما در مواردی که تصدیق، موجب خدشه دار شدن اسلام می شد یا به مسلمانان ضرر می زد، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هیچ وقت منافقان را تصدیق نمی کرد.
رابعاً : از آقای رشید رضا و اتباعش می پرسیم، بر فرض که قبول کردیم پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم غیب نمی دانسته است، آیا به نظر شما پیامبر عاقل بوده است یا خیر؟ شما را به خدا قسم کدام انسان عاقلی، این داستان را باور می کند، آیا پیامبر نمی دانسته است که در هر گوشه از این عالم که برویم، برای خودش مغرب و مشرقی دارد و جایی که در آنجا محل غروب آفتاب باشد، پیدا نخواهد شد.
آیا زمین که یکی از اعضای منظومه شمسی است و به دور خورشید می چرخد می تواند محل غروب خورشید باشد؟ آن هم خورشیدی که 149 میلیون و پانصد هزار کیلومتر، از زمین فاصله دارد و درجه حرارت سطح آن به شش هزار درجه سانتیگراد می رسد و حجم آن 391 هزار برابر حجم کره زمین است.
آیا عقل و درایت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به اندازه آقای رشید رضا نبوده است که بیاید مطالبی را قبول کند که او قبول نمی کند؟
می بینید این مرد با آن دانشی که دارد و ضمناً به آزادی فکر و اندیشه هم معتقد است، بدون فکر و تأمّل، سخن گفته و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را نه تنها مثل سایر مردم بلکه به مراتب نازل تر فرض می کند، «سبحانک هذا بهتان عظیم».
خامساً : اینکه می گوید وحی فقط در امور دین نازل می شود، نه در غیر آن، کلامی است بدون دلیل و برهان، بلکه دلیل و برهان برخلاف آن ثابت است؛ زیرا در اینکه قرآن «وحی» است کسی شک ندارد و در عین حال می بینید خداوند در قرآن کریم، داستانهایی را برای پیامبر نازل می کند که اگر نازل هم نمی کرد هیچ چیز از دین کاسته نمی شد، مثل قصه حضرت یوسف و بریدن زنان مصری دستهای خودشان را و شبیه آن.
وانگهی، خداوند در قرآن کریم می فرماید: « وَأَوْحَیْنَآ إِلَی أُمِ ّ مُوسَی ... »(381)؛ «ما به مادر موسی وحی کردیم»، سؤال می کنیم آیا این وحی در مورد دین بوده است یا دنیا؟ و آیا پیامبر به اندازه مادر موسی نیست که خداوند در امور غیر دینی به او وحی کند؛ ولی به پیامبرش وحی نکند.
گفته نشود که این وحی به معنای الهام است؛ زیرا می گوییم خداوندی که به مادر موسی الهام کرد که چگونه فرزندش را سلامت نگه دارد، آیا به پیامبرش که رهبری بشر را به او عطا نموده و تا به روز قیامت میلیاردها انسان، راه او را خواهند رفت، الهام نمی کند که چه چیز درست است و چه چیز غلط.
سادساً: از آقای رشید رضا سؤال می کنیم، آیا خود او باور می کند که سی نفر انسان با نداشتن امکانات کافی از قبیل غذا، آب آشامیدنی، دارو و وسیله مطمئن، گرفتار امواج سهمگین دریا شوند و یک ماه سرگردان وسط بحر با طوفان، امواج، صخره و ... به جنگ بپردازند و استراحت نداشته باشند و آخر کار هم همه صحیح و سالم جان بدر ببرند؟
این مطالب را که حتی یک بچه ممیز نیز می تواند درک کند، از نظر یک عالم و اندیشمند سنّی، پیامبر نمی تواند درک کند. آیا این نظریه و نگرش، توهین به پیامبر اسلام حساب نمی شود؟