فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

فصل سوّم: شیعه و اصول دین

پس از بیان فصول گذشته و روشن شدن راه و روش شیعیان در اتخاذ دین و اینکه مرجع احکام دینی از نظر آنان بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام می باشند و بس. این امری است که با استناد به آیات قرآن کریم و روایات متعدده منقول از کتب اهل سنّت به اثبات رسیده و یقیناً کسی که اهل انصاف و درایت باشد، دیگر شک و شبهه ای برای او در وجوب متابعت از اهل بیت علیهم السلام باقی نخواهد ماند.
اینک می پردازیم به بیان عقاید شیعیان در اصول دین و چون کتاب ما، کتاب کلامی نیست، لذا به اندازه ای که عقاید شیعیان در مسائل اعتقادی روشن شود، بحث می کنیم و از بیان مباحث جزئی و ردّ و ایراد حتی الإمکان خودداری نموده، طالبین تحقیق را به کتب کلامی ارجاع می دهیم.
واضح و روشن است که در «اصول دین» نمی توان به «ظن» و «گمان بسنده کرد، بلکه انسان مسلمان، نسبت به مسائل اعتقادی اش باید «یقین» داشته باشد، تا هیچ احتمال خلافی در آنچه او به آن معتقد است، راه پیدا نکند و الاّ «تصدیق قلبی» پیدا نخواهد کرد و بدون تصدیق قلبی نیز «ایمان کامل» نخواهد شد.
یقین پیدا کردن به اصول دین نیز متوقف است بر اینکه هر فرد مسلمان نسبت به هر اصلی که معتقد می شود، برای آن دلیل و «برهان» داشته باشد، به همین جهت «تقلید» در اصول دین مذموم و بلکه «باطل» است؛ زیرا انسان به یقین مطلوب نمی رسد و بدون یقین، اعتقاد کامل نمی شود.
احتمال می رود آیاتی که در قرآن کریم در رابطه با «ذم» تقلید نازل شده است همین معنا را افاده کند تا به ما بفهماند که انسان آگاه و عاقل هیچ وقت نظر دیگران را در اصل و اساس دین، دخالت نمی دهد، مگر اینکه دلیل و برهانی قاطع برایش اقامه شود که در این صورت از روی دلیل پذیرفته است، نه از روی تقلید.
اما تقلید در فروع دین نه تنها مذموم نیست، بلکه برای اکثریت قریب به اتفاق افراد واجب است؛ زیرا استخراج احکام از منابع و مدارک آن، برای همه مردم مشکل است بلکه اگر همه بخواهند از روی دلیل احکام را به دست بیاورند، اختلال در نظام معاش و زندگی مردم پیدا خواهد شد، برای اینکه استخراج احکام، کار یک روز و دو روز و ده روز نیست، بلکه سالها رنج، مشقت، زحمت، تلاش، فکر و تحصیل لازم دارد؛ زیرا همان طوری که خواهد آمد، اجتهاد، بر شرایطی متوقف است که از جمله آن، تحصیل علوم پایه است که مقدمات اجتهاد نامیده می شود مثل ادبیات، منطق، تفسیر، اصول فقه و غیر آن که مسلماً سالها وقت لازم دارد و فراگرفتن آن برای همگان ممکن نیست.
ولی اصول دین از طرفی اساس و ریشه دین است و از طرف دیگر اکثر ادله و براهین آن وجدانی و عقلی است به گونه ای که هر انسانی، از روی فطرت خودش می تواند به اندازه فهم و شعورش برای اثبات آن دلیل و برهان اقامه کند، یا با مطالعه چند کتاب و یا با سؤال از دانشمندان، ادله کافی و لازم را به دست بیاورد.
برای بیان عقاید شیعیان ابتدا کلامی را از مرحوم علامه محمد حسین آل کاشف الغطاء از کتاب «اصل الشیعة و اصولها» ذکر نموده و بعد به جزئیات بحث می پردازیم. آن عالم و مصلح بزرگوار می فرماید: دین منحصر به پنج مطلب است:
1 - معرفت و شناخت خالق.
2 - معرفت و شناخت مبلغ دین.
3 - شناخت آنچه را که باید پذیرفت و به آن عمل نمود.
4 - آراسته شدن به فضایل اخلاقی و دوری از رذایل اخلاقی.
5 - اعتقاد به معاد.
پس «دین» عبارت است از علم و عمل، و اسلام و ایمان از نظر معنا مترادف و دارای یک معنا هستند، این دو کلمه (اسلام و ایمان) اطلاق می شوند بر معنای اعمی که اعتماد بر سه رکن دارد: «توحید، نبوت و معاد».
اگر کسی یکی از این سه «کلمه» را منکر شود، نه مسلمان است و نه مؤمن و امّا اگر کسی به یگانگی خداوند و نبوت حضرت محمدصلی الله علیه وآله وسلم و اعتقاد به روز جزا، اقرار و اذعان کند هم مسلمان است و هم مؤمن.
این دو کلمه (اسلام و ایمان) بر معنای اخصی هم اطلاق می شوند که عبارت است از اعتماد بر ارکان سه گانه و رکن چهارمی که عمل به دعائم و پایه های دین باشد؛ زیرا اسلام بر همین پایه ها استوار است و عبارت است از پنج چیز: نماز، روزه، زکات، حج و جهاد و به همین جهت است که گفته اند: ایمان عبارت از اعتقاد قلبی و اقرار زبانی و عمل به ارکان و دعائم دینی می باشد.
پس هر موردی که در قرآن کریم، ایمان به خدا و رسول خدا و روز قیامت ذکر شده است، مراد از آن اسلام و ایمان به معنای اول است و در هر موردی که در قرآن، عمل صالح هم به این سه مورد اضافه شده است، مراد از آن اسلام و ایمان به معنای دوم است و اصل در این تقسیم، این آیه مبارکه است که: « قَالَتِ ا لْأَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَلَکِن قُولُواْ أَسْلَمْنَا ... »(310)؛ «اعراب گفتند: ما ایمان آورده ایم، به آنان بگو: شما هنوز ایمان نیاورده اید، بلکه بگویید: اسلام آورده ایم».
خدای متعال برای توضیح معنای «ایمان» می فرماید: « إِنَّمَا ا لْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ی ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُواْ وَجَهَدُواْ بِأَمْوَا لِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ اُوْلَبِکَ هُمُ الصَّدِقُونَ »(311)؛ «مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که ایمان به خدا و به رسول خدا دارند سپس هرگز شک و تردیدی به خود راه نداده (و به این ایمان ثابت قدم بوده) و با مال و جان در راه خدا جهاد می نمایند اینها مؤمنان واقعی هستند».
به این معنا که ایمان، قول، یقین و عمل است و این ارکان چهارگانه یعنی توحید، نبوت، معاد و عمل به ارکان دین، اصول اسلام و ایمان به معنای خاص می باشد و جمهور مسلمین به آن معتقدند.(312)
منتها فرقی که بین شیعیان و اهل تسنن وجود دارد در دو مورد است: یکی اینکه شیعیان «امامت» را نیز از «اصول دین» دانسته و آن را منوط به اختیار مردم نمی دانند، بلکه امامت را ادامه «رسالت» و امام را منتصب از جانب خداوند می دانند، به این معنا که خداوند پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را امر به تبلیغ رسالت می کند، او با معجزه و آیات بینات، نبوت خودش را به اثبات می رساند، و بعد برای پیروان خود امام بعد از خودش را (که خدای متعال او را به امامت برگزیده است) معرفی می کند و هر امامی هم، قبل از رحلت از این دنیا، امام بعد از خودش را به مردم می شناساند که مطالبی در بحث تشیّع چیست در این رابطه گذشت و در فصول آینده نیز مفصلاً به آن خواهیم پرداخت.
اما اهل تسنن، امامت را از اصول دین ندانسته و از «فروع دین» می دانند و لذا برای اثبات آن تمسک به «اجماع» می کنند، در حالی که اجماع مفید ظن است، نه یقین و چون امامت فرع است، تقلید را نیز در آن جایز می دانند، چنانکه قائل به وجود نصّ و امام منصوص هم نیستند. بلکه هر که را خواستند انتخاب می کنند.
فرق دوم، در اصل «عدل» است که شیعیان و معتزله از اهل تسنن معتقدند که یکی از اصول دین است و بیان آن خواهد آمد.

1 - توحید

«توحید» در لغت یکی دانستن و در اصطلاح عبارت است از معتقد بودن به «یگانگی» خداوند متعال.
به عقیده شیعیان، خداوند واحد است و در عالم هستی همه چیز در ید قدرت اوست، او مستقل در خلق و رزق و ایجاد و اعدام است، از همه بی نیاز است و همه به او نیازمندند، نه فرزند کسی است و نه برای خودش فرزندی دارد، از عدم به وجود نیامده تا روزی دوباره به سوی عدم برگردد، ابتدا و انتها و اول و آخر ندارد و اگر اول و آخر به او اطلاق می شود به این معناست که قبل از همه اشیا بوده و بعد از همه اشیا هم خواهد بود، تنها او باید عبادت شود، بندگی غیر او «کفر» و بندگی او با غیر «شرک» به حساب می آید. از نظر شیعیان، انسان مسلمان و موّحد باید «توحید» را در سه مرحله معتقد باشد:
الف - توحید در ذات، به این معنا که ذات اقدس الهی را واحد دانسته و برای خداوند مثل و مانند و ضد قائل نشود.
ب - توحید در صفات؛ یعنی صفات خداوند را عین ذات او دانسته و عارض بر ذات وی نداند؛ زیرا در صورت اعتقاد عروض صفات بر ذات، لازم می آید که ذات محل حدوث و عروض حوادث و عوارض باشد و کسی که محلّ حدوث و عروض حوادث وعوارض شود، محدود و ممکن الوجود است نه واجب الوجود؛ چون ذات، دستخوش تغییر و تبدل شده و در این تغییر و تبدل، احتیاج به علت پیدا می کند و هر محتاجی ممکن است، نه واجب و ممکن الوجود نمی تواند خدا باشد.
از طرف دیگر، اگر صفات عین ذات نباشند و عارض بر ذات باشند در آن صورت، یا این صفات از اول نبوده و بعد پیدا شده اند که در این فرض لازم می آید خدای متعال قبل از عارض شدن صفت علم، عالم نباشد و قبل از عروض صفت قدرت، قادر نباشد و این خود کفر است؛ زیرا مستلزم عجز و ناتوانی خداوند است و یا اینکه این صفات هم مانند ذات، او ل و آخر نداشته و در عین حال که غیر ذاتند، قدیم و ازلی هم باشند که در این فرض لازم می آید تعدد «قدیم»ها در حالی که طبق نصوص قرآن کریم و قواعد مسلّمه عقلیه، قدیم و ازلی فقط ذات اقدس خداوند است و بس و چون از نظر شیعیان صفات عین ذات است، هیچ وقت خلوّذات از صفات لازم نمی آید و اشکالی که در عروض صفات بر ذات بود نیز مرتفع می شود. و تعدد قدیم نیز لازم نمی آید .
علی علیه السلام در خطبه ای که در اول کتاب نهج البلاغه روایت شده است می فرماید: «اوّل الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به وکمال التصدیق به توحیده و کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة انها غیرالموصوف و شهادة کل موصوف انّه غیر الصفة»(313)؛ «پایه و اساس دین، شناخت ذات اقدس الهی است (زیرا تا او شناخته نشود، دین کامل نخواهد شد) و شناختن او در حدّ کمال، تصدیق و گرویدن به اوست و تصدیق تمام و کمال، توحید و یگانه دانستن اوست و کمال توحید در خالص کردن عمل برای اوست (زیرا توحید، کامل نمی گردد، مگر به اخلاص یعنی انجام اعمال فقط برای تقرب به او) و کمال اخلاص در آن است که صفات، زاید بر ذات او تصور نشود (یعنی گفته نشود که مثلاً علم یا قدرت یا غیر این دو از صفات دیگر، زاید بر ذاتند و از خارج بر او عارض می شوند، مثل عروض صفات انسان بر انسان که این عقیده منافی توحید و یکتاپرستی است.) برای اینکه هر صفتی (در فرض زاید بودن بر ذات) شهادت و گواهی می دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی (در فرض جدا بودن از صفات) گواهی می دهد که غیر از صفت است (زیرا در این صورت بین صفت و موصوف، دوئیّت و اثنینیّت تصور شده است)».
ج - توحید در افعال به این معناست که آن ذات مقدس، در افعال و انجام امور نیازمند به کسی نبوده و از کسی کمک نمی گیرد، بلکه وقتی چیزی را اراده کند، به آن چیز امر می کند که بشود و می شود.
با این بیان، ثابت می شود که خدای متعال در خالقیّت و ربوبیّت و حاکمیت و قانونگذاری و مغفرت و شفاعت واحد است و اگر کسان دیگری این امور را انجام می دهند، به سبب افاضه و اشراق آن ذات متعال است و هیچ کس غیر او در این عالم هستی، مستقل در تأثیر نیست چون همه به او محتاج و او از همه بی نیاز است:
ز احمد تا احد یک میم فرق است
همه عالم در این یک میم غرق است
سیه رویی ز ممکن در دو عالم
جدا هرگز نشد و اللَّه اعلم
البته، توحید افعالی را به بیان دیگری هم می توان تفسیر کرد و آن اینکه تمام افعال به خداوند متعال مستند است، منتها نه مثل اشاعره که قائل به جبرند، بلکه به این معنا که هر کسی بالمباشره فاعل افعال خودش به حساب می آید، اما چون سبب قدرت بر این افعال ذات مقدس خداوند است، پس او فاعل بالتسبیب است.
شیعیان معتقدند که در مقام عبودیت و بندگی نیز بر بنده واجب و لازم است که توحید را در تمامی مراحل و مقامات رعایت کند. از آن جمله می توان به سه مقام ذیل اشاره کرد:
الف - توحید در مقام عبادت، یعنی عبادت و پرستش فقط برای او باشد و بس؛ زیرا بندگی برای غیر خدا «کفر» است اگر مستقل تصوّر شود و اگر به عنوان خدای دوم یا شریک خدا فرض گردد، «شرک» است. قرآن کریم ما را از شرک در عبادت بالصراحة نهی نموده و به اخلاص در بندگی دعوت می کند:
« ... فَمَن کَانَ یَرْجُواْ لِقَآءَ رَبِّهِ ی فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَلِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ ی أَحَدًا »(314)؛ «هر که امید دارد به لقای پروردگارش نایل آید (و در جوار قُرب او قرار گیرد)، پس باید عمل صالح انجام داده و در عبادت و بندگی او موّحد باشد و هیچ کس را شریک او قرار ندهد».
« وَمَآ أُمِرُواْ إِلَّا لِیَعْبُدُواْ اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ... »(315)؛ «و امر نشده اند مگر اینکه فقط بندگی خدا را انجام داده و در دین اخلاص داشته باشند».
مرحوم علامه بحرالعلوم در کتاب «الدرة النجفیة» می گوید:
و احذر لدی التخصیص بالعبادة
شرکاً وکذباً واتباع العادة
ایاک من قول به تفند
فانت عبد لهواک تعبد
یعنی: «در حال نماز و خواندن جمله «ایاک نعبد؛ پروردگارا! فقط تو را بندگی می کنم»، از شرک و کذب و متابعت عادت دوری کن، مبادا در آن موقع گوش به حرف شیطان بدهی، یا به دروغ ادعای عبادت نمایی یا اینکه از روی عادت مشغول خواندن نماز شوی که همه اینها با اخلاص در عبادت سازگاری ندارد. مبادا گفتارت دروغ باشد که در آن صورت تو بنده هوای نفست هستی نه بنده خداوند».
ب - توحید در مقام اطاعت که عبارت است از اینکه بنده باید فرمانبردار ذات اقدس الهی بوده و از غیر خداوند اطاعت نکند، مگر اینکه آن اطاعت منتهی به اطاعت خداوند متعال باشد، مثل مواردی که بر ما اطاعت از غیر خداوند واجب شده است و لکن این اطاعت به امر آن ذات مقدس است.
بنابراین، اطاعت از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و امام علیه السلام یا اطاعت فرزند از والدین و زن از شوهر، چون به دستور خداوند متعال است، برگشت می کند به اطاعت از خداوند، روی همین جهت است که اگر شوهر، زن را امر کند به ارتکاب حرام، اطاعت او بر زن واجب نبوده بلکه حرام است، یا اگر والدین، فرزندشان را امر نمایند به اجتناب از واجبات یا ارتکاب محرمات، اطاعت آنان بر فرزند واجب نبوده بلکه حرام است؛ زیرا این نوع اطاعت برگشت به اطاعت خداوند متعال ندارد تا به تبع آن، اطاعت واجب شود.
اما وجه اینکه انسان فقط باید مطیع خداوند باشد و بس، با این بیان روشن می شود که «اطاعت»، فرع «حکومت» است و حکومت فقط از آن خدای متعال است؛ « ... إِنِ ا لْحُکْمُ إِلَّا لِلَّهِ ... »(316)؛ «حکم و فرمان نیست مگر برای خداوند».
علی علیه السلام نیز وقتی شعار خوارج، «لا حکم الاّ للَّه» را شنید، اصل این کلمه را نفی نفرمود، بلکه سوء استفاده خوارج، را متذکّر گردید و فرمود: «کلمة حق یراد بها باطل(317)؛ اینکه خوارج می گویند حکومت از آن خداوند است و غیر او کسی حق حکمرانی ندارد، حق است، اما خوارج با این کلمه اراده باطل کرده اند؛ زیرا مراد آنان این است که هیچ کس حق ندارد در جامعه، امیر و رهبر باشد، در حالی که بدون امامت و رهبری، نظم و انضباط در جامعه مختل شده و هر ج و مرج، حاکم خواهد شد».
حکومت انبیا و امامان علیهم السلام هم چون به دستور خداوند متعال است، پس حکومت خداوند به حساب آمده و اطاعت از آن واجب است.
اصطلاح سیاسی رایج در میان جوامع بشری که عبارت از حکومت مردم بر مردم می باشد، اگر منتهی به حکومت خدا بر مردم نشود، هیچ ارزش و اعتباری نخواهد داشت؛ و اگر چنانچه مظهر حکومت خدا بر مردم باشد، اطاعت از آن، مانند اطاعت از خداوند واجب می شود.
بر همین اساس است که اطاعت از دولت اسلامی بر عموم مسلمانان واجب است؛ چون در اصل و واقع حاکمان دولت اسلامی، مجریان قوانین خداوند در محدوده تحت حکومت خود می باشند.
اطاعت از «ولی فقیه» نیز بر همین پایه و اساس استوار است، به این معنا که اطاعت از ولی فقیه اطاعت از خداوند است؛ چون به امر خداوند است و مخالفت با ولی فقیه حرام است؛ زیرا در نتیجه، مخالفت با ذات اقدس خداوند به حساب می آید.
ج - توحید در مقام استعانت است که فرد موحّد، تنها مدد رسان و کمک کننده را، ذات اقدس الهی می بیند و اسباب و علل را بالاستقلال مؤثر نمی داند. از نظر شیعیان، اگر کسی «دارو» را مستقلاً در خوب شدنش مؤثر بداند، یا «دکتر» را عامل شفابخش به حساب بیاورد، موحّد نخواهد بود.
مسلمان باید معتقد باشد که در عالم هستی فقط خداوند متعال مؤثر است، اسباب و علل هم تحت فرمان او هستند، او بخواهد اثر دارند و اگر او نخواهد بی اثر خواهند شد.
جمله ذرّات زمین و آسمان
لشکر حقند گاه امتحان
باد را دیدی که با عادان چه کرد
آب را دیدی که در طوفان چه کرد
آنچه بر فرعون زد آن بحر کین
و آنچه با قارون نمودست این زمین
و آنچه آن بابیل با آن پیل کرد
وآنچه پشه کله نمرود خُورد
وانکه سنگ انداخت داودی به دست
گشت ششصد پاره و لشکر شکست
سنگ می بارید بر اعدای لوط
تا که در آب سیه خوردند غوط(318)
« وَلِلَّهِ مَافِی السَّمَوَا تِ وَمَافِی الْأَرْضِ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِ ّ شَیْ ءٍ مُحِیطًا »(319)؛ «هر چه در آسمانها و زمین قرار دارد، از آن خداوند و تحت فرمان اوست و آن ذات مقدس بر تمام عالم هستی، احاطه کامل دارد».
از «جالینوس حکیم» که در معالجه امراض، مخصوصاً «مرض اسهال» ید طولایی داشت، نقل شده است که افراد زیادی را که به این مرض مبتلا بودند، معالجه کرد تا اینکه خود مبتلا به همین مرض شد و تداوی و درمان مؤثر واقع نشد، روزی شاگردان او اعتراض کردند که مگر می شود همه مریضهای مبتلا به این مرض را معالجه و درمان کنی ولی در معالجه خود عاجز شوی.
دستور داد «خُمی» آوردند و آن را پر از آب نمودند، گردی را به آنها داد و گفت در آب بریزید و هم بزنید و چند دقیقه بگذارید تا نتیجه معلوم شود، شاگردان مطابق دستور او عمل کردند، بعد از دقایقی گفت «خُم» را بشکنید، شکستند و با تعجب دیدند آب خم منجمد شده و سرجایش مانند یخ باقی مانده است.
آنگاه جالینوس حکیم آنان را مخاطب قرار داد و گفت: از این گرد تاکنون چندین بار به این شکم ریخته ام، ولی وقتی خدا نمی خواهد، آب داخل شکم من منجمد نشده و اسهال بند نمی آید.
اشکال
در اینجا مناسب است، اشکالی را که وهابیها بر شیعیان وارد می کنند و بعضی از ناآگاهان اهل سنت نیز با اینکه وهابیت را قبول ندارند، آن را می پذیرند متعرض شده و به آن جواب بدهیم.
می گویند : شیعیان موحّد نیستند! چون همه چیز را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و امامان و امام زادگان می خواهند. و آنها را همه کاره این عالم می دانند؛ مثلاً: هر وقت گرفتاری پیدا کنند به حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم «متوسل» می شوند یا حضرت علی علیه السلام را صدا می زنند، یا به یکی از قبور و ضرایح مطهره متوسل می شوند و خلاصه، با گفتن یا علی! یا امام زمان! و یا اباالفضل! خواهان رفع مشکلات خود از آنان شده و معتقدند که آن بزرگواران نیز قادرند حلّال مشکلات آنها باشند.
جواب:
جواب از این اشکال مبتنی بر یک مقدمه است و آن اینکه، همان طوری که قبلاً گفته شد، شیعیان بالاتفاق قائلند که در عالم هستی، مؤثری جز خداوند متعال وجود ندارد. اما بندگان خداوند از نظر قابلیت و استعداد، متفاوتند، لذا در گرفتن فیض از مبدأ فیاض نیز تفاوت پیدا خواهند نمود، کما اینکه هر قدر یک انسان از نظر بندگی بالا باشد، باز در برابر ذات اقدس خداوند، خودش را مقصر می داند و به قول شیخ سعدی:
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجا آورد
و چون انسان فطرتاً خودش را در بندگی مقصر می داند و این تقصیر را نیز ناشی از گناه یا احیاناً از غفلتهای خویش می بیند، برای خودش آبرویی نمی بیند تا مستقیماً از خدا چیزی بخواهد؛ و به تعبیر دیگر، خودش را قابل ارتباط مستقیم با خدا نمی داند، این جاست که دنبال کسانی می گردد که نزد خدای متعال دارای آبرو هستند تا آنان را وسیله نجات خود قرار داده و از خدای متعال، به خاطر قابلیت و آبرویی که آنان دارند، کمک بخواهد. این مسأله در واقع همان مسأله «شفاعت» است که در قرآن کریم به آن تصریح شده و شیعیان بالاتفاق و اکثریت اهل تسنن به آن معتقد هستند. قرآن کریم نیز ما را به پیدا کردن «شفیع» و واسطه برای کسب فیوضات حضرت باری فرمان می دهد؛ چون می فرماید: « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیْهِ ا لْوَسِیلَةَ ... »(320)؛ «ای کسانی که به خدا ایمان آورده اید! تقوای الهی را پیشه نموده و برای تقرب و وصول به خدای متعال دنبال وسیله و (واسطه فیض) باشید».
پس از بیان این مقدمه باید دانست که هیچ فردی از افراد شیعه معتقد نیست که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم یا امامان علیهم السلام بدون «اذن» و اراده خداوند متعال می توانند کاری انجام بدهند، بلکه همه معتقدند که آن بزرگواران به قوت و قدرت باری تعالی است که می توانند تصرفاتی در عالم هستی داشته باشند.
اگر کسی به دعاهای وارده از طریق امامان بزرگوار شیعه هم توجه کند، یقیناً به این نتیجه خواهد رسید که شیعیان طبق تعالیم پیشوایان شان، همه چیز را از خداوند می خواهند و در این میان بزرگان دین را فقط به عنوان «شفیع» و واسطه در گرفتن «فیض» می دانند تا خداوند به خاطر آبرویی که آن انسانهای کامل و وارسته در پیشگاه او دارند، عنایتی نموده و فیضش را شامل حال انسان گرفتار نیز بنماید.
به عنوان مثال : اگر «دعای توسل» که بیشتر اوقات، شیعیان برای «رفع مشکلات» و گرفتاریهای خودشان می خوانند، مورد دقت و مطالعه قرار گیرد، مطلب فوق الذکر کاملاً روشن خواهد شد، زیرا اول دعا این چنین آغاز می شود:
«اللهّم انّی اسئلک واتوجه الیک بنبیک نبی الرحمة محمدصلی الله علیه وآله وسلم ...؛ بار خدایا! تو را می خوانم و به سوی تو، توجه می کنم (فقط به تو امیدوارم، ولی چون آبرویی ندارم تو را می خوانم) به قرب و منزلتی که نبی تو محمدصلی الله علیه وآله وسلم که نبی رحمت است نزد تو دارد».
و همین طور دعا ادامه پیدا می کند تا برسد به توسل به امام زمان علیه السلام و بعد از وسیله قرار دادن پیامبر یا هر یک از امامان، گفته می شود: «یا وجیهاً عنداللَّه، اشفع لنا عنداللَّه؛ ای کسی که تو در پیشگاه خداوند دارای آبرو هستی! ما را نزد او شفاعت کن تا به وسیله شفاعت تو، آن ذات مقدس توجهی و نظری بنماید».
در آخر دعا دوباره تأکید می شود که تمام توجه به سوی خداوند بوده و خواست و اظهار حاجت در محضر اوست و پیامبر و امامان علیهم السلام فقط به عنوان شفیع مورد توسل قرار می گیرند:
«یا سادتی و موالیّ انّی توجهت بکم ائمتی و عدّتی، لیوم فقری و حاجتی الی اللَّه و توسلت بکم الی اللَّه، واستشفعت بکم الی اللَّه، فاشفعوا لی عنداللَّه و استنقذونی من ذنوبی عنداللَّه، فانکم و سیلتی الی اللَّه و بحبکم و بقربکم ارجو نجاة من اللَّه...».(321)
«ای سادات و موالیان من! به سوی شما روی می آورم؛ چون پیشوایان من و ذخیره ای برای روز گرفتاری و حاجتمندی من به سوی خدا هستید، از طریق شما توسل می جویم به خدا و شما را که دارای آبرو هستید، به پیشگاه او شفیع قرار می دهم، از شما می خواهم که مرا نزد او شفاعت نموده و از او بخواهید که گناهان مرا ببخشاید؛ زیرا شما وسیله من به سوی خداوند هستید و به دوستی شما و قرب شما نسبت به خداوند، آرزومندم که خدای متعال مرا از گرداب گناه و هلاکت ضلالت، نجات بخشد».
برای توضیح بیشتر باید دانست که خداوند، فیاض مطلق است و هیچ وقت فیاضیّت او متوقف بر امری نیست، او فاعل است و در فاعلیت او کلام و اشکال وجود ندارد، بلکه اشکال و کلام در قابلیت قابل و استعداد گیرنده فیض است که در اثر تنزل و انحطاط ناشی از گناه یا غفلت از خداوند حیّ توانا، نتوانسته است کمال استفاده را از فیض آن فیاض علی الااطلاق ببرد و اینجاست که متوسل می شود به کسانی که قابلیت گرفتن فیض را دارند تا در سایه لطف و عنایت آنان بتواند از فیوضات خدای منان بهره مند شود. خلاصه که تا اصلاحی صورت نگیرد قابلیت پذیرش فیض هم تام و تمام نخواهد بود و به قول سعدی :
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس(322)
اگر بخواهیم زمین شوره زاری را مثل زمین باغ حاصل خیزی، قابل استفاده بسازیم، باید اول خاک آن را عوض کنیم؛ گناهکار هم در واقع، زمین دلش شوره زار است و با توسل به ائمه اطهار علیهم السلام این زمین شوره زار را قابل فیض باران رحمت الهی و عنایت خداوندی می گرداند.
ضمناً باید دانست که از نظر شیعیان، موحد کسی است که ضمن اذعان و اعتراف به اینکه خداوند دارای «صفات ثبوتیّه» از قبیل علم، حیات، اراده، قدرت و خلاصه هر چیزی که «کمال» به حساب بیاید؛ است و از این صفات تعبیر می شود به صفات جمال و کمال، صفاتی را نیز از خداوند نفی نماید که به آن «صفات سلبیه» یا «صفات جلال» گفته می شود، مثل ترکیب، جسمیت، داشتن شریک، فقر و احتیاج و امثال آن که برگشت به عیب و نقص دارد.
وقتی از خداوند متعال نفی جسمیت شد، لوازم جسمیت از قبیل محدودیت به مکان خاص یا زمان خاص و احتیاج به زمان و مکان نیز نفی خواهد شد.
از صفاتی که باید از خداوند نفی شود و جزء صفات سلبیه هست، صفت «مرئی بودن» وقابل رؤیت بودن است که با نفی جسمیت نفی می شود، چون گرچه به عنوان صفت سلبی مستقلی ذکر شده است، اما در واقع از لوازم جسمیت است.
در قرآن کریم هم آیاتی هست که دلالت بر نفی رؤیت می کند، مثل آیه مبارکه « لَّاتُدْرِکُهُ الْأَبْصَرُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَرَ ... »(323)؛ خداوند متعال را نمی شود توسط حس باصره درک کرد و لکن او می تواند همه دیده ها را ببیند»، پس دیده نمی شود ولی می تواند ببیند.
و آیه مبارکه « ... قَالَ رَبِ ّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَینِی ... »(324)؛ «موسی علیه السلام به خداوند عرض کرد: پروردگارا! خودت را به من بنمایان تا به سوی تو نظر کنم، خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهی دید».
چون حرف «لن» وقتی بر فعل مضارع وارد شود، «نفی ابد» می کند و مواردی که علمای ادبیات از اهل تسنن به عنوان مثال ذکر می کنند که در آن موارد «لن» نفی ابد نمی کند، محفوف به قراین است، اما در جایی که قرینه ای بر خلاف وجود نداشته باشد، «لن» نفی ابد خواهد کرد مثل این آیه مبارکه: « ... إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُواْ ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُواْ لَهُ ... »(325)؛ «کسانی را که غیر از خدا می خوانید هرگز قدرت نخواهند داشت (حتی) مگسی را بیافرینند اگر چه همه آنان دست به دست هم بدهند».
همچنین شیعیان معتقدند که در خدای متعال «الم» و«لذت» راه نداشته و دست و پا و چشم و گوش و زبان هم ندارد؛ زیرا تمام این امور از لوازم جسمند و خداوند متعال موجود بسیط و «مجرد» است.
آیاتی در قرآن کریم وجود دارد که دال بر وجود بعضی از امور در خداوند متعال می باشد و لکن چون ظاهر آن آیات با قواعد مسلمّه عقلیه سازگاری ندارد، باید با کمک گرفتن از دیگر آیات و روایات وارده از پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام آن آیات را تأویل نمود، از جمله آیه مبارکه « وَقَالَتِ ا لْیَهُودُ یَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ یَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ یُنفِقُ کَیْفَ یَشَآءُ ... »(326)؛ «یهودیان گفتند: که دستهای خداوند بسته است (هرگز چنین نیست) دستهایشان بسته باد و به خاطر این عقیده مورد لعن و نفرت قرار گرفته اند، بلکه دستهای خداوند باز است، انفاق می کند، هر جور که بخواهد».
که باید تأویل شود به تسلط و سیطره و احاطه کامل خداوند بر تمام عالم هستی و اینکه هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانع خدایی آن ذات مقدس باشد.
اگر چنانچه امثال این آیات تأویل نشوند، التزام به ظاهر آن، ممکن نیست؛ چون با ضروریات و قواعد مسلّمه عقلیه سازگاری نخواهد داشت؛ مثلاً آیه مبارکه « کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَانٍ وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو ا لْجَلَلِ وَا لْإِکْرَامِ ».(327)
معنای ظاهریش این است که هر چه در جهان موجود هست، فانی خواهد شد و فقط صورت و روی خداوند است که باقی خواهد ماند. اگر این ظاهر را بگیریم، باید ملتزم بشویم که خداوند هم فانی می شود و فقط صورتش فنا ناپذیر است و گمان نمی کنم کسی به این ظاهر ملتزم شود.
البته عده ای از اهل تسنن تأویل را در آیات قرآن جایز نمی دانند، ولی در عین حال در خیلی از موارد چاره ای جز تأویل پیدا نکرده اند. برای تأیید مطلب فوق، نقل داستان زیر خالی از فایده نخواهد بود.
می گویند: عالمی شیعی در رابطه با جواز و عدم جواز تأویل آیات قرآن کریم که التزام به ظاهر آن ممکن نیست، با یکی از علمای اهل سنت که قائل به عدم جواز تأویل بود و از دو چشم نیز نابینا بود وارد بحث می شود.
آن عالم سنی اصرار می ورزد که ما حق نداریم آیات را تأویل کنیم، بلکه الاّ و لابد باید به ظاهر اخذ نماییم؛ مثلاً: « الرَّحْمَنُ عَلَی ا لْعَرْشِ اسْتَوَی »(328) را این گونه معنا کنیم که خداوند بر روی تخت قرار گرفته است!
و آیه « وَجَآءَ رَبُّکَ وَا لْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا »(329) را معنا کنیم که پروردگار تو روز محشر به صورتی که دیده می شود، می آید در حالی که ملائکه به استقبال او صف بسته و ایستاده اند.
و همچنین آیه « إِلَی رَبِّهَا نَاظِرَةٌ »(330) را معنا کنیم که اهل بهشت به خداوند نگاه می کنند و ...
عالم شیعی هر چه دلیل و برهان از عقل و نقل می آورد، عالم سنی قبول نمی کند و بر گفته خودش اصرار می ورزید.
عالم شیعی وقتی می بیند جوابهای «حلّی» کارساز نیست با استفاده از راه حل و جواب «نقضی» جلو می آید و می گوید: من آنچه را که شما گفتید می پذیرم و تسلیم می شوم، اما از یک چیز بسیار ناراحت و متأسفم و آن اینکه جناب عالی روز قیامت و در جهان دیگر نیز «کور» محشور می شوید و در آن عالم هم از نعمت بینایی محروم خواهید بود، خصوصاً از نعمت دیدار ذات اقدس خداوندی.
عالم سنی با ناراحتی و عصبانیت می گوید: هرگز چنین نیست که شما می گویید و دلیلی هم برای گفته خود ندارید.
عالم شیعی می گوید: دلیل من این آیه مبارکه است: « ... وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ ی أَعْمَی َفَهُوَ فِی ا لْأَخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلًا »(331)؛ «کسی که در این دنیا کور باشد، در آخرت نیز کور و از طریق حق دور خواهد بود».
عالم سنی با تندی پاسخ می دهد مراد از این آیه، آنچه شما می گویید نیست، بلکه مراد این است که هر که در این دنیا چشم بصیرت نداشته باشد و حق را نبیند، در آخرت نیز بدون چشم حق بین و دیده با بصیرت محشور شده و به ضلالت گرفتار خواهد بود.
عالم شیعی سؤال می کند آیا این کار شما اخذ به ظاهر قرآن است یا اینکه آیه را تأویل کردید؟
عالم سنی پاسخی برای گفتن پیدا نمی کند و سکوت اختیار می نماید؛ چون استدلال وی اخذ به ظاهر آیه نبود تا ردّ تأویل برایش ممکن می بود.
ناگفته نماند که مباحث توحید به مراتب بیشتر و مفصل تر است از آنچه نگاشته شد، طالبان تفصیل می توانند به کتب کلامی و فلسفی مراجعه کنند.

2 - عدل

شیعیان معتقدند که خدای متعال «عادل» است و به احدی «ظلم» نمی کند و کاری که از نظر عقل، قبیح و زشت باشد از او صادر نمی شود.
البته اهل تسنن نیز صفت ظلم را از خداوند نفی نموده و او را عادل می دانند. منتها فرق عمده بین شیعه و سنی در این باب فقط یک نکته است که موجب شده است از نظر شیعیان و کلاً «عدلیه»، اصل «عدل» یکی از اصول دین باشد، و اهل تسنن، عدل را از اصول دین ندانند، و آن نکته «حسن و قبح عقلی» است.
اهل تسنن می گویند: حسن و قبح، زشت و زیبا فقط از شرع استفاده می شود و اگر شرع اقدس نبود، ما نمی فهمیدیم چه «حَسن» و زیبا بوده و چه «قبیح» و زشت است و روی همین جهت می گویند: هر چه را که شریعت ما را بدان امر کند، حسن و هر چیزی که شریعت ما را از آن نهی نماید، قبیح است.
همچنین اگر خدای متعال ما را امر کند به چیزی که از آن نهی کرده بود، یا نهی کند از چیزی که ما را به آن امر نموده بود، قبیح به حسن و زشت به زیبا تبدیل خواهد شد.
همچنین، اگر خدای متعال انسان مؤمن مطیع و فرمانبردار را به جهنم برده و معذب به عذاب آن بگرداند، این کار حسن و زیبا بوده و ظلم محسوب نمی شود و اگر آدم گناهکار یا حتّی مشرک را به بهشت ببرد، باز هم این کار حسن و زیبا بوده و ظلم به حساب نمی آید.
اما شیعیان و معتزله که جمعاً به نام «عدلیه» یاد می شوند، معتقدند که چون حسن و قبح، دو اصل و حکم عقلی هستند و قواعد و احکام عقلیه نیز تخصیص بردار نمی باشند، پس هرچه را که عقل تحسین نموده و زیبا بداند، شریعت نیز همان را زیبا می داند و هر چیزی را که عقل حکم به قبح و زشتی آن کند، از نظر شرع نیز محکوم به قبح و زشتی خواهد بود.
پس اگر خدای متعال مؤمن را به جهنم و کافر را به بهشت ببرد، این کار ظلم محسوب می شود و چون ظلم، عقلاً قبیح است و خدای متعال نیز «حکیم» می باشد، صدور قبیح و در نتیجه صدور ظلم و خلاف عدل از خداوند، محال خواهد بود.
البته این بدان معنا نیست که خداوند از نظر قدرت محدود باشد، بلکه قدرت خدای متعال حد و مرزی ندارد، اما این استحاله و امتناع از ناحیه «حکمت» است؛ یعنی خدا بر هر کاری قادر است، ولی چون حکیم است صدور قبیح از او ممتنع خواهد بود.
دانشمندان عدلیه از شیعه و معتزله استدلالهایی نیز برای اثبات تحسین و تقبیح عقلی دارند که از آن جمله می توان به این استدلال اشاره کرد.
ما بالضرورة حسن و زیبایی بعضی از اشیا را می دانیم، همان طوری که قبح و زشتی بعضی از امور را می شناسیم و این شناخت گرفته شده از شریعت هم نیست؛ زیرا کسانی که تابع شرعی از شرایع الهی هم نیستند این شناخت را دارند.
مثلاً: احسان و نیکی کردن نزد همه انسانها (اعم از قائلین به وجود خداوند و پیروان انبیا و کسانی که منکر وجود خداوند و منکر بعثت انبیا هستند) امری است ممدوح و پسندیده و ظلم در هر جای این دنیا و نزد تمام جوامع انسانی کاری است قبیح و زشت، مردم در سراسر این عالم «عدل» و «عادل» را ستایش نموده و از «ظلم» و «ظالم» اظهار انزجار و تنفر می نمایند. اگر این مسأله، شرعی بود باید کسانی که تابع شرعی از شرایع الهی نیستند، حکم به «حسن عدل» و «قبح ظلم» نمی کردند، در حالی که قضیه درست برعکس است، و خود همین امر وجدانی، بزرگترین شاهد است براینکه تحسین و تقبیح از احکام عقل به حساب می آید.
باید متذکر شد که براصل عدل و در واقع بر اصل تحسین و تقبیح عقلی فروعی مترتب می شود که ما به خاطر رعایت اختصار، همه آن فروع را ذکر نکرده بلکه فقط به ذکر دو فرع، از آن فروع به خاطر اهمیت بیشتری که دارند اکتفا می کنیم، اهل تحقیق می توانند به کتبی که در رابطه با عقاید و کلام نوشته شده است، مراجعه نمایند:
الف - اهل تسنن چون حسن و قبح را عقلی نمی دانند، معتقدند که «قضا و قدر» یک امر حتمی بوده و به هیچ عنوان قابل تغییر نخواهد بود. و براساس همین اعتقاد، قائل شده اند به «جبر» و سلب اختیار از انسان و اینکه انسانها در اعمال و افعالشان مجبورند؛ چون آنچه را که خداوند مقدر نموده و قضای او به آن تعلق گرفته است، باید همان را انجام بدهند و الاّ تخلف اراده خداوند از مرادش لازم آمده و تخلف اراده از مراد محال و ممتنع است.
در مقابل، شیعیان که به اصل حسن و قبح عقلی معتقد می باشند، قضا و قدر خداوند را به دو قسم تقسیم می کنند؛ قضا و قدر حتمی و غیرقابل تغییر و قضا و قدر غیرحتمی و قابل تغییر.
به عبارت دیگر: آنچه را که خداوند در «امور تکوینیه» مقدر فرموده است، مثل طلوع خورشید هر روز از مشرق و غروب آن در مغرب، یا جریان خون در رگهای انسان، یا اینکه حس شامه باید در دماغ و حس ذایقه در زبان قرار داشته باشد، حتمی و غیرقابل تغییر است.
اما آنچه مربوط به «امور تشریعیه» می شود، مثل مسائل و احکام دینی و نحو آن، قضا و قدر در آن حتمی نبوده بلکه قابل تغییر است، تخلف اراده از مراد نیز در امثال این امور نه تنها محال نبوده بلکه واقع هم هست.
مثلاً: قضای الهی تعلق گرفته است که انسان مسلمان روزی پنج بار نماز بخواند و همچنین خدای متعال اراده فرموده است که هر مسلمان سالی یک ماه روزه بگیرد، یا اینکه خداوند ما را از جمیع گناهان نهی نموده و مقدر فرموده که انسانها از آن دوری کنند، در حالی که شما بالحس و العیان می بینید که خیلی از مسلمانان، واجبات را ترک نموده و محرمات را مرتکب می شوند.
روی همین لحاظ است که شیعیان قائل به «اختیار» هستند نه جبر؛ زیرا یکی از مصادیق مهم اصل عدل و دو اصل عقلی مذکور همین اعتقاد به اختیار است.
اگر خداوند متعال انسانها را مجبور آفریده باشد و در عین حال وقتی مرتکب گناه می شوند، آنها را عذاب نموده و در موقع انجام اعمال صالحه، به آنان پاداش نیک بدهد، مرتکب کاری قبیح و زشت شده و برخلاف عدل اقدام نموده است؛ زیرا انسان در آن صورت مثل «زندانی» می ماند که او را به زور وادار به کارهایی بکنند و از اموری دورش بدارند و بعد هم مورد شکنجه و آزارش قرار بدهند که چرا چنین کردی و چنان نکردی و چون خداوند حکیم است، قبیح از او صادر نخواهد شد پس در نتیجه انسان مختار آفریده شده است نه مجبور.
بلکه در صورت قائل شدن به جبر، ارسال رسل و انزال کتب بی فایده خواهد بود؛ چون وقتی بنا باشد، هر کس به آنچه می کند و انجام می دهد یا آنچه را که ترک نموده و از آن دوری می کند مجبور باشد، دیگر دعوت کفار به اسلام و فساق به ایمان معنا نخواهد داشت.
به بیان دیگر از نظر شیعیان، خداوند، اراده فرموده است که انسان آزاد و مختار باشد و آنچه را انجام می دهد یا ترک می کند، از روی انتخاب و آزادی کامل باشد تا بعد بتواند پاسخگوی اعمال و کردار خود باشد.
منتها باید دانست که از نظر شیعه، اختیار انسان به حدی نیست که به طور کامل، مستقل در ایجاد افعال باشد؛ زیرا مستلزم بیکار شدن خداوند و همه کاره شدن عبد است. پس انسان نه مجبور مطلق است چنانکه اکثریت قریب به اتفاق اهل تسنن «اشاعره» معتقدند و نه مختار مطلق، چنانکه معتزله قائلند، بلکه روایات مستفیضه ای از ائمه طاهرین علیهم السلام وارد شده است که مبیّن راه و روش شیعیان در این باب است. مثل این روایت که فرمودند: «لاجبر ولاتفویض و لکن امر بین الامرین(332)؛ نه جبری وجود دارد و نه تفویضی (اختیار مطلق) در کار است، بلکه انسان در حدّ وسط این دو امر قرار دارد».
یعنی انسان چون «ممکن الوجود» است و ممکن نیزدر تمام حالات و شؤون نیازمند به «علت» است و این احتیاج هرگز از او دور نخواهد شد، چنانکه از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که: «الفقر سواد الوجه فی الدارین(333)؛ احتیاج به علت و مبدأ فیاض، در هر دو جهان با انسان وجود خواهد داشت»، پس انسان اگر با اختیار، کاری را انجام می دهد، یا با اختیار، کاری را انجام نمی دهد، این اختیار در فعل و ترک با افاضه خداوند متعال است؛ زیرا اگر این انسان حیات و قدرت نداشت، اختیار فعل و ترک هم نداشت و چون مفیض حیات و قدرت، ذات اقدس خداوندی است پس او فاعل بالتسبب و انسان فاعل بالمباشره به حساب می آید.
برای حُسن ختام این مبحث کلامی را از امیر مؤمنان علی علیه السلام در رابطه با قضا و قدر می نگاریم:
وقتی آن حضرت از «صفین» برمی گشتند، یک نفر شامی که در سپاه آن حضرت بود، سؤال کرد آیا رفتن ما به سوی شام و جنگیدن با معاویه، به قضا و قدر الهی بوده است؟
حضرت فرمود: به خداوند قسم که هیچ سراشیبی را پایین نیامدیم و به هیچ بلندی بالا نرفتیم، مگر اینکه قضا و قدر الهی به آن تعلق گرفته بود.
مرد شامی وحشت زده عرض کرد: پس در این صورت، اجر و مزدی برای ما نخواهد بود.
حضرت فرمود: ابداً این طور نیست، بلکه خداوند اجر عظیم و بزرگی به شما عنایت خواهد کرد، شما در این سفر، مکره و مضطر نبوده اید.
مرد شامی عرض کرد: چگونه این سفر اجر عظیم دارد، در حالی که ما به قضا و قدر الهی راه افتاده ایم؟(334)
حضرت در پاسخ فرمود: «ویحک، لعلک ظننت قضاءً لازماً و قدراً حاتماًو لوکان ذلک کذلک لبطل الثواب و العقاب وسقط الوعد والوعید، ان اللَّه سبحانه امر عباده تخییراً و نها هم تحذیراً و کلّف یسیراً و لم یکلّف عسیراً و اعطی علی القلیل کثیراً و لم یعص مغلوباً و لم یطع مکرهاً و لم یرسل الانبیاء لعباً و لم ینزل الکتاب للعباد عبثاً و لاخلق السموات والارض و مابینهما باطلاً « ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار »»(335)؛ «خدا به تو رحم کند! شاید تو قضا و قدر لازم و حتمی را که باید انجام بگیرد در نظر گرفته ای، اگر چنین بود، پاداش و کیفر، نادرست بود و نوید به خیر و خوبی و بیم دادن از شر و بدی ساقط می گشت.
خداوند متعال بندگانش را امر نموده با اختیار، و نهی نموده با بیم و ترس از عذاب، و به (چیزهای) آسان تکلیف کرده و به کار سخت و طاقت فرسا آنان را مکلف ننموده و برای کار کم، پاداش زیاد عطا نموده است. هر کس او را نافرمانی کرده، نه به آن جهت است که خدای را مغلوب خود ساخته است و هر کس او را اطاعت نموده و از او فرمان برده، نه به آن جهت است که مجبور بوده است.
خدای متعال، پیامبران را برای جهت لهو و بازی نفرستاد و کتابهای آسمانی را بیهوده نازل نفرمود (بلکه برای هدایت گمراهان و نجات آدمیان از جهنم سوزان ارسال و انزال فرمود) و آسمانها و زمین و آنچه در آنها وجود دارد، باطل و بیجا خلق نکرد (بعد به آیه 27 از سوره «ص» استشهاد فرمود) آن (عبث آفریده شدن آسمانها و زمین و بی جهت ارسال کردن انبیا و ...) گمان کسانی است که کافر شدند پس وای بر آنانکه کافر شدند؛ زیرا جایگاه آنها در آتش خواهد بود».
برای تتمیم بحث، توضیح این نکته هم لازم است که دنیا، دار علل و اسباب است، هر سبب، مسببی و هر علت، معلولی دارد و وقتی علت موجود شد، معلول نیز موجود می شود؛ مثلاً خدای متعال مقدر فرموده که هر که خودش را از طبقه پنجم ساختمانی به طرف پایین با سر پرتاب کند، جمجمه اش بشکند، مغزش متلاشی شود و در نتیجه مرگ به سراغ او بیاید، اما این بدان معنا نیست که انسان مجبور باشد، حتماً خودش را از ساختمان بلندی به پایین پرتاب کند.
همچنین قضای الهی تعلق گرفته است که هر که دنبال تحصیل علم و دانش باشد، و رنج تحصیل را بر خود هموار نموده از لحظه های زندگی استفاده کند، عالم و دانشمند شود، اما معنای این قضای حتمی این نیست که انسان مجبور باشد درس بخواند و دانشمند شود. در قرآن کریم هم آیات متعددی وجود دارد که دال بر مطلب فوق است:
1 - « إِنَّا هَدَیْنَهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا »(336)؛ «ما راه را به انسان نشان دادیم، او یا می پذیرد و به سعادت نایل می آید و یا کفران نموده و گرفتار شقاوت می شود».
2 - « تِلْکَ ا لْجَنَّةُ ا لَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبَادِنَا مَن کَانَ تَقِیًّا »(337)؛ «این همان بهشتی است که به بندگان پرهیزگار خود، به ارث می دهیم ».
3 - « مَنْ عَمِلَ صَلِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوا ةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَاکَانُواْیَعْمَلُونَ »(338)؛ «هر زن و مردی که مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد او را به حیاتی پاک زنده می داریم، و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام می دادند، خواهیم داد».
4 - « ... لَّیْسَ لِلْإِنسَنِ إِلَّا مَا سَعَی »(339)؛ «برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست» .
5 - « کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ »(340) ؛ « هرکس در گرو اعمال خویش است » .
بنابراین، شعر معروف منسوب به «خیام» که:
من می خورم هرکه چو من اهل بود
می خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من حق ز ازل می دانست
گر می نخورم علم خدا جهل بود
مطابق با موازین عقلی و شرعی نبوده و غیر قابل قبول است؛ زیرا علم خداوند نه علت تامّه است برای ارتکاب معصیت و نه جزء علت و نه مقتضی معصیت، بلکه خداوند متعال می داند که فلان شخص چون دنبال فلان علت راه می افتد، فلان نتیجه و معلول نیز نصیب او خواهد شد.
به عنوان مثال، پدری را در نظر بگیرید که دو پسر دارد، هر دو را به مدرسه می فرستد یکی از پسرها اهل تلاش و فکر است و علاقه زیادی به تحصیل دارد، لذا شب و روز زحمت می کشد تا خود را به جایی برساند، اما دیگری، تنبل و تن پرور است و جز به خوردن و خوابیدن، به چیز دیگری نمی اندیشد.
پدر آن دو از همین اول می داند که پسر اول، آدم بزرگی خواهد شد، اما پسر دوم، جز اینکه سر بار جامعه باشد به جایی نمی رسد.
آیا پس از رسیدن پسرها به این دو نتیجه متضاد، آیا پسر تنبل و بیکاره می تواند یقه پدر را بگیرد و بگوید، این تو بودی که مرا به روز سیاه نشاندی؛ زیرا تو می دانستی من چنین و چنان می شوم، پس علم تو به آینده من، مرا بیچاره کرد؟ هرگز! زیرا پدر به او می گوید: من چون می دیدم تو دنبال علم و تحقیق یا کار و تلاش نیستی، از همان اول می دانستم که به جایی نمی رسی؛ چون تنبلی و تن پروری نتیجه ای جز خفت و خواری ندارد. اما هیچ وقت دست تو را نبسته و مانع درس خواندن و تلاش تو هم نبودم، بلکه مرتب تشویقت می کردم، نصیحتت می نمودم که زحمت بکشی و درس بخوانی، پس تو می توانستی و نکردی و به خاطر همین هم دیگران حق دارند تو را ملامت و سرزنش کنند و برادرت را که با سعی و تلاش خودش را به مدارج عالی رسانیده تحسین و ستایش نمایند.
ب - شیعیان با اعتقاد به دو اصل «حسن و قبح عقلی»، معتقدند که در افعال خداوند غرض و هدف و غایتی وجود دارد، که خداوند به خاطر آن هدف و غایت، افعال را انجام می دهد.
زیرا از نظر عقل کار بی هدف و بدون جهت لغو و قبیح است، و خدای متعال چون حکیم است، صدور کار بی فایده وبی غرض از او محال خواهد بود، این مطلبی است که قرآن کریم نیز ما را به آن تذکّر می دهد:
1 - « ... أَفَحَسِبْتُمْ أَ نَّمَا خَلَقْنَکُمْ عَبَثًا ... »(341)؛ «آیا گمان کردید ما شما را بدون جهت و عبث آفریده ایم؟».
2 - « وَمَآ خَلَقْنَا السَّمَآءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَعِبِینَ »(342)؛ «ما آسمانها و زمین و آنچه بین آنها قرار دارد از روی بازی و بیهوده نیافریدیم».
3 - « وَمَآ خَلَقْتُ ا لْجِنَّ وَا لْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ »(343)؛ «من جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند».
4 - « لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ا لْکِتَبَ وَا لْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ ... »(344)؛ «ما ارسال رسل نمودیم و انبیا را همراه با بینات و معجزات و کارهای خارق العاده فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند (در قسط و عدل زندگی نمایند)».
اما برادران اهل تسنن ما چون دو اصل عقلی مذکور را قبول ندارند، معتقدند که در کارهای خداوند، هیچ غرض و غایتی وجود ندارد و استدلال می کنند که کسی به خاطر غایت و فایده کار می کند که محتاج و ناقص باشد و بخواهد با آن نتیجه و غایت، از خودش رفع نقص و احتیاج نماید و چون خدای متعال، کمال مطلق و غنی بالذات است، نقص و احتیاجی در او وجود ندارد تا با در نظر گرفتن غرض و غایت فعل، آن نقص و احتیاج، کاملاً یا تا حدودی رفع شود، بلکه محال است در کارهای خداوند غرض وجود داشته باشد والّا دیگر غنی بالذات نخواهد بود.
جواب این استدلال هم بسیار ساده است و آن اینکه اگر نفع عاید از کار و غایت در نظر گرفته شده به خداوند برگردد، استدلال آنان بر نفی غرض و غایت درست و غیر قابل اشکال خواهد بود، اما اگر نفع کار و غایت و نتیجه برگشت به بندگان خداوند دارد، چه اشکالی خواهد داشت که در فعل خداوند غرضی نهفته باشد، در حالی که وجود غرض و غایت در فعل، آن هم به صورتی که برگشت به بندگان داشته باشد، هیچ گونه تنافی و تعاندی با غنی بالذات بودن و کمال مطلق بودن خداوند ندارد؛ چون نفع و استفاده کار به او برنمی گردد، به انسان برمی گردد و انسان نه غنی بالذات است و نه کمال مطلق.
در آیه مبارکه « ولَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا ... » خداوند به همین مطلب اشاره می کند؛ زیرا در آخر آیه می فرماید: « لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ »؛ یعنی ما اگر ارسال رسل و انزال کتب نمودیم غرضی در این کار است، اما آن غرض به نفع ما نیست، بلکه به نفع جوامع انسانی است که عبارت از قیام آنان به قسط و عدل باشد.
یا مثلاً در آیه مبارکه « هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی ا لْأُمِّیّینَ رَسُولاً مِّنْهُمْ یَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَتِهِ ی وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ ا لْکِتَبَ وَا لْحِکْمَةَ ... »(345) خداوندی که به سوی امیّین رسولی از میان خود آنان فرستاد، در این ارسال و بعث غرضی نهفته بود که به نفع خود مردم بود و آن غرض عبارت بود از اینکه برای آنان آیات و نشانه های الهی را بیان کند، از کفر و معاصی و گناه پاکشان نماید، کتاب و حکمت یادشان بدهد که تمام اغراض برگشت به بندگان دارد و هیچ کدام عاید خداوند نمی شود.