فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

دین را باید از پیامبر(ص) فرا گرفت

طبق نصوص قرآن کریم، انسان مسلمان مکلّف است آنچه را پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم از طریق وحی به دست آورده و به مردم به عنوان دین معرفی و ابلاغ نموده است، پذیرفته و به آن عمل نماید. از باب نمونه چند آیه از قرآن کریم را که دالّ بر همین معناست، به عنوان شاهد ذکر می نماییم:
1 - « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَل-کُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ ... »(251)؛ «هر چه را پیامبر برای شما آورده است، بپذیرید و از هر چیزی که شما را باز داشته، دوری کنید».
در این آیه مبارکه کاملاً تصریح شده است که دین فقط باید از شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گرفته شود و دیگران حق ندارند بدون اینکه چیزی را از آن بزرگوار شنیده باشند، آن را به عنوان دین به خورد مردم بدهند؛ چون طبق نص قرآن کریم: « إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَّهِ ا لْإِسْلَمُ ... »(252)؛ «دین در نزد خداوند اسلام است».
و این دین هم فقط برای شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از جانب خداوند آمده است، نه برای کس یا کسان دیگر. و برای اینکه کاملاً متوجه شویم که هر چه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می گوید، از جانب خداوند است باید گوش جان به کلام «وحی» که در باره پیامبر می فرماید: « وَمَا یَنطِقُ عَنِ ا لْهَوَی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی »(253)؛ «پیامبر هرگز از روی هوا و هوس سخن نمی گوید هر چه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست».
2 - « هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ ا لْحَقِ ّ ... »(254)؛ «او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق ارسال نمود؛ (یعنی دین فقط بر او وحی شده و باید هم از او گرفته شود)».
3 - « وَأَطِیعُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ »(255)؛ «از خداوند و پیامبر، اطاعت کنید تا مورد رحمت خداوند متعال قرار بگیرید»؛ یعنی اطاعت در درجه اول باید از خداوند باشد و در درجه دوّم، باید مردم از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اطاعت نمایند.
معلوم است که اطاعت از خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فقط در امور خاصی نیست، بلکه در تمام شؤون زندگی باید این اطاعت وجود داشته باشد و این جز دیانت چیز دیگری نخواهد بود.
4 - « ... مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً »(256)؛ «ما هرگز (قومی) را مورد عذاب قرار نخواهیم داد، مگر (آنکه) با فرستادن پیامبری، (حجّت را بر آنان تمام کرده باشیم)».
مستفاد از آیه مبارکه، حرمت مخالفت رسول است به این معنا که مخالفت غیر رسول اگر منتهی به مخالفت رسول نباشد، موجب عذاب نخواهد بود.
5 - « وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نَارًا خَلِدًا فِیهَا ... »(257)؛ «و آن کسی که خدا و رسول او را نافرمانی نموده و از حدودی (که خداوند برای انسان معین کرده است) تجاوز کند، خداوند او را داخل آتش (جهنم برده) و برای همیشه معذب خواهد بود».
6 - « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ ... »(258)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزی را بر خدا و رسولش مقدّم نشمرید! (بر خدا و رسول او پیشی نگیرید)»؛ یعنی از پیش خودتان و مطابق سلیقه های شخصی، حکمی یا احکامی صادر نکنید، بلکه امر جعل و تشریع را به خدا و پیامبرش واگذار نمایید.
این آیات و ده ها آیه دیگر در قرآن کریم، ما را امر می کند که دین را فقط از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم اخذ کنیم و اگر از غیر پیامبر چیزی را شنیدیم و آن را مخالف سنت رسول خدا یافتیم، بر ما واجب است که با آن مخالفت نموده و از پذیرش آن خود داری نماییم.

راه به دست آوردن سنّت پیامبر (ص)

مسلّم است که عمل به دستورات دین مقدس اسلام مختص به دوران پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم نبوده، بلکه تا روز قیامت ادامه خواهد داشت.
مسلمانان صدر اسلام چون با حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم معاصر بودند، احکام را از خود آن حضرت گرفته و به آن عمل می کردند. اما بعد از رحلت آن بزرگوار، وظیفه چه خواهد بود؟ آیا دین هم با رفتن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از میان می رود، یا باقی می ماند؟
و در صورت بقا، آیا می توان از هر کسی احکام دین را فرا گرفت و به هر گفته ای همان ارزش و اعتبار گفته های رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را داد؟ و آیا آیه مبارکه « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ... »(259) مخصوص همانهایی است که شخص آن حضرت را ملاقات می کردند؟
هرگز! بلکه آیندگان همان وظیفه گذشتگان را دارند و کسانی که پیامبر را ندیده اند با کسانی که آن حضرت را زیارت نموده اند، همه موظفند دین و عقاید دینی را از او بیاموزند و بس . منتها چون بعد از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، امکان آموختن دین و احکام آن از خود آن بزرگوار وجود ندارد، پس باید دنبال کسانی رفت که دین را به معنای واقعی آن، از آن حضرت فرا گرفته و عالم به تمام کلیّات و جزئیات آن هستند و بدون کم و زیاد هم به دیگران تحویل می دهند؛ زیرا در این صورت است که مسلمانان عصرهای بعد از عصر رسالت می توانند مطمئن شوند که به آیه مبارکه « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ... » عمل کرده اند.
اگر مسلمانان با دید بدون تعصب این مطلب را مورد بررسی قرار بدهند متوجه خواهند شد، تنها کسی که تمام جزئیات دین را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در زمان حیات آن حضرت، اخذ نموده و از همه بیشتر مورد اعتماد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بوده، علی بن ابی طالب علیه السلام است. واین موضوع را از روایاتی که در مجامیع حدیثی اهل سنت، در رابطه با مقام و منزلت آن حضرت نقل شده است، می توان استفاده کرد.
ترمذی در صحیح، از عمران بن حصین نقل می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم لشکری را تحت فرماندهی علی علیه السلام به سوی «یمن» روانه نمود. آنان جنگیدند و پیروز شدند و غنایم زیادی به دست آوردند، عده ای از مسلمانان نسبت به فرماندهی علی علیه السلام اعتراض داشتند، چهار نفر از میان آنان تصمیم گرفتند وقتی به مدینه برگشتند، اعتراضشان را به عرض پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برسانند.
در آن زمان رسم مسلمانان چنان بود که هر وقت از جنگی بر می گشتند، اول به حضور حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب شده بعد از عرض ارادت، به سوی خانه هایشان رهسپار می شدند.
وقتی شاکیان و معترضین خدمت آن حضرت رسیدند، یکی از آن چهار نفر برخاست و شروع به شکایت از علی علیه السلام نمود، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صورت مبارک خود را از او برگردانید، نفر دوم از جا حرکت نمود و گفته مرد اول را تکرار نمود، پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از او نیز اعراض کرد. نفر سوم نیز بابی اعتنایی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مواجه شد، تا اینکه چهارمین نفر لب به شکایت از علی علیه السلام باز نمود.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که غضب از چهره مبارکش پیدا بود، به آنان نگاه نمود و فرمود: «از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ انّ علیّا منّی وانا منه وهو ولیّ کل مؤمن بعدی؛ به درستی که علی از من و من از او هستم (بین من و او فرقی وجود ندارد) و او بعد از من ولی هر مؤمن است».(260)
سند این روایت به هیچ عنوان قابل خدشه نیست؛ زیرا بزرگان صحابه مثل علی علیه السلام و ابن عباس و عمران بن حصین و وهب بن حمزه و بریده اسلمی آن را از پیامبر نقل می کنند و خوانندگان محترم نیز ملاحظه کردند که دانشمندان بزرگ علم حدیث و حفّاظ والامقام اهل سنت آن را در کتابهای خودشان آورده اند.
جالب اینجاست که هیثمی در مجمع الزواید حدیث را از بریده اسلمی این چنین نقل می کند:
«پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که غضبناک بود، فرمود: چرا یک عده از علی عیبجویی می کنند، کسی که از علی عیبجویی کند، از من عیبجویی نموده و کسی که از علی جدا شود، از من جدا شده است. به درستی که علی از من و من از او هستم، او از طینت من است و من از طینت ابراهیم آفریده شده ام و از ابراهیم بالاتر و برترم».
بریده می گوید: آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مرا ( که یکی از شاکیان بودم ) مخاطب قرار داده فرمود: «ای بریده! آیا نمی دانی که برای علی علیه السلام بیشتر از یک جاریه است که از میان غنایم برداشته است؟ و آیا نمی دانی که او بعد از من ولی شماست؟».
بریده می گوید: عرض کردم ای رسول خدا! تو را به حق آشنایی که بین ما بوده قسم می دهم دستت را دراز کنی تا دوباره با تو بیعت کنم. وی می افزاید: از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم جدا نشدم تا با آن حضرت دوباره بیعت نمودم.(261)
محب طبری بعد از نقل احادیث مورد استدلال شیعه بر خلافت بدون فصل علی علیه السلام، در کتاب الریاض النضرة چنین می گوید: از جمله آن احادیث ( که از متن و سند قوی تری برخوردار است)، حدیث عمران بن حصین است که از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که آن حضرت فرمود: «انّ علیا منّی وانا منه وهو ولی کل مؤمن بعدی؛ علی از من است و من از او هستم و او بعد از من ولی هر مؤمن است».
و حدیث «بریده» است که می گوید پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «لاتقع فی علی فانّه منّی وانا منه وهو ولیّکم بعدی؛ بر علی علیه السلام اشکال و ایراد نگیرید؛ زیرا او از من است و من از او هستم و او بعد از من ولی شماست».(262)
دلالت این حدیث شریف بر رجوع به علی علیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در تمام امور زندگی مادی و معنوی حتّی مسأله خلافت واضح و ظاهر است؛ زیرا کلمه «ولی»، در لغت گر چه به معانی مختلفه آمده است، ولی اینجا مسلّم است که مراد از آن مالک، ولیّ امر، خلیفه، جانشین، رهبر و مقتداست؛ زیرا پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: «او بعد از من ولی شماست»؛ یعنی تا من هستم، خودم ولی امر شما هستم و بعد از من او ولی امر شماست. و اگر «ولی» به معانی دیگر از قبیل دوست، ناصر، هم پیمان و غیر آن حمل شود، نیازی به گفتن «من بعدی» نخواهد بود؛ زیرا در آن صورت منافات و معارضه ای با زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ندارد.
روایتی را در بخش «تشیع چیست؟» از کتب اهل سنّت نقل نمودیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من اطاعنی فقد اطاع اللَّه و من عصانی فقد عصی اللَّه ومن اطاع علیّاً فقد اطاعنی ومن عصی علّیاً فقد عصانی(263)؛ هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت نموده و هر کس علی را اطاعت کند مرا اطاعت نموده است، هر کس مرا نافرمانی کند، خدا را نافرمانی نموده و هر کس علی را نافرمانی کند، مرا نافرمانی نموده است».
از این روایت نتیجه می گیریم که اطاعت علی علیه السلام اطاعت خداوند و نافرمانی آن حضرت، نافرمانی خداوند است. پس اگر کسی بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به علی علیه السلام مراجعه کند، نه تنها اشتباه نکرده بلکه این رجوع برای او لازم و واجب هم بوده است.
حاکم(264)، خطیب بغدادی(265)، هیثمی(266) مناوی(267) و متقی(268) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که آن حضرت فرمود: «علی مع الحق والحق مع علی؛ علی همیشه با حق و حق همیشه با علی علیه السلام هست».
حاکم(269)، هیثمی(270) و ابن حجر(271) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که آن حضرت فرمود: «علی مع القران و القران مع علی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض»؛ علی علیه السلام همیشه با قرآن و قرآن همیشه با علی است و این دو از هم جدا نخواهند شد تا در نزد حوض کوثر به من ملحق شوند».
از این دو روایت هم لزوم رجوع در اخذ دین واحکام آن به حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام کاملاً واضح و روشن است و نیاز به بحث و بررسی ندارد.
از طرف دیگر همه امت اجماع دارند بر اینکه بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در میان امت از علی علیه السلام داناتر وجود ندارد و این مطلبی است که در تمام کتب تاریخی و حدیثی به آن اذعان شده است و از رجوع صحابه به آن حضرت در فهم معضلات دینی و احکام شرعی نیز می توان این مطلب را استفاده کرد.
پس اگر کسی بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم اسلام را از علی علیه السلام گرفته باشد، راه درست و واقعی را پیموده و بر این عمل مثاب خواهد بود؛ زیرا اسلام که مرکب از اصول و فروع است، اگر از خود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم یا از کسانی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را درک نموده و تمام جزئیات و ابعاد دین را از آن حضرت آموخته اند، گرفته نشود، خالی از اشتباه و نقص نبوده، بلکه نسبت دادن هر چیزی که از دیگران به دست آمده، به پیامبر و دین نیز خالی از اشکال نخواهد بود.
وقتی به تاریخ مراجعه کنیم، می بینیم در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نه از ابوالحسن اشعری و نه از «ما تریدی» و نه از «واصل بن عطا» که مبین اصول دین برای فرق اهل تسنّن هستند، خبری بوده و نه از امامان چهارگانه مذاهب اربعه، بلکه تمام آنها دهها سال بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم دیده به جهان گشوده اند، در حالی که علی علیه السلام شب و روز را با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سپری نموده و جز در موارد محدودی، از آن حضرت جدا نبوده است.
طبق نصّ صریح قرآن کریم در آیه مبارکه مباهله: « ... فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَکُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَکُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَکُمْ ... »(272)؛ «ای پیامبر ( به نصارای نجران بگو برای اثبات حق بودن خود بیایید همدیگر را نفرین کنیم و برای این کار ) به آنها بگو ما فرزندان خود را می آوریم شما هم فرزندانتان را بیاورید، ما زنانمان را می آوریم شما هم زنانتان را بیاورید، ما خودمان می آییم شما هم خودتان بیایید»، علی علیه السلام نفس پیامبر است؛ زیرا در آن روز پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم حسنین علیهما السلام و حضرت زهراعلیها السلام و علی علیه السلام را به همراه خود برد و چون کلمه «ابنائنا» شامل حسنین علیهما السلام و «نسائنا» شامل حضرت زهراعلیها السلام می شود، پس باید علی علیه السلام مشمول کلمه «انفسنا» شود و در این صورت بین شخص علی علیه السلام و نفس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دوئیت و جدایی معنا ندارد.
برای تأیید مطلب فوق نکته ای را از کتاب محاسن بیهقی نقل می نماییم:
مردی در محضر «ابن عایشه» برخاست و گفت ای ابا عبدالرحمن! افضل اصحاب پیامبر کیست ؟
ابن عایشه جواب داد: ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن، طلحه و زبیر.
آن مرد گفت: پس علی بن ابی طالب در کجا قرار دارد و مرتبه او در چه حد است.
ابن عایشه جواب داد: تو از من در باره اصحاب پیامبر سؤال نمودی یا از نفس آن حضرت؟
آن مرد گفت: از اصحاب آن حضرت پرسیدم.
ابن عایشه، آیه مباهله را قرائت نمود و گفت: اصحاب کی می توانند مثل نفس پیامبر باشند(273)؛ یعنی طبق نص این آیه، علی علیه السلام نفس پیامبر است و هیچ یک از اصحاب نفس آن حضرت نیستند، پس با علی علیه السلام قابل مقایسه نخواهند بود.
آیا در این صورت ممکن است که پیروان علی علیه السلام کمتر از پیروان ابوالحسن اشعری و یا ابوحنیفه باشند؟ یا آنان مسلمان، اما شیفتگان خاندان رسالت از اسلام خارج باشند ؟

فصل دوّم: امامت پس از علی(ع)

بعد از علی علیه السلام هم باز ما وظیفه داریم دین را از کسی بیاموزیم که او از علی علیه السلام آموخته و بدون کم و زیاد هر چه را علی علیه السلام از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فراگرفته، او از علی علیه السلام فرا گرفته باشد. و آن کس مسلماً امام حسن علیه السلام وامام حسین علیه السلام هستند و بعد از آنها هم امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام تا برسد به امام دوازدهم حضرت مهدی منتظر حجة ابن الحسن (عج)؛ زیرا آنچه آنان به مردم می گویند از روی حدس و گمان نبوده، بلکه «اباً عن جدٍ» و «خلفاً عن سلفٍ» از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نقل می نمایند.
در میان امت عظیم اسلامی هم کسی با آنان قابل مقایسه نیست و علم، فضل، درایت، شجاعت، سخاوت و بقیه صفات حسنه و نیکوی آنان، زبانزد خاص و عام است. بلکه کسی پیدا نمی شود که منکر بالا بودن و برتری آنان باشد، مگر اینکه چشم دلش کور بوده و نتواند حق را آن طور که هست ببیند.
ابن صباغ مالکی در رابطه با علوم اهل بیت علیهم السلام مطلبی را از بعضی از اهل علم روایت می کند که آوردن خلاصه ترجمه آن به فارسی خالی از فایده نخواهد بود.
بعضی از اهل علم گفته اند: علوم اهل بیت علیهم السلام مثل علوم دیگر انسانها نیست که توقف به درس و تکرار داشته باشد و روز بعد علم آنها بیشتر از روز قبل بشود؛ زیرا که آنان مخزن اسرار و مُلهم به الهامات خدای قهار هستند.
علوم و معارف آنان بالاتر از درک و فهم دیگران است و اگر کسی منکر علوم آنان شود، مثل آن است که در روز آفتابی و روشن، منکر آفتاب و نورانیت آن شود. عالَم غیب برای آنان مثل عالَم حضور است و هیچ چیز از دیدشان مخفی نیست. هر چه را از حقایق و معارف بخواهند به آن آگاهی پیدا کنند، در مواقع عبادت و مناجات به آن آگاه می شوند.
آگاهی و دانش آنان، چنان است که زمان پیری و بزرگسالی ایشان فرقی با زمان طفولیتشان ندارد، بلکه در خردسالی و بزرگسالی، یکسانند و مثل سایر مردم نیستند که علوم شان به تدریج به دست بیاید. این موارد از امور واضح و روشن و ثابت برای آن بزرگواران است و مانند خورشید در زندگی آنان نور افشانی می کند.
سؤال نکرده است از آنان سؤال کننده ای یا امتحان گیرنده ای مگر اینکه متوجه شده است، علوم ایشان بر چه اساس و از چه منشأ به دست آمده است و در این رابطه، هیچ کس با آنان قابل مقایسه نخواهد بود.(274)
علی علیه السلام هم وقتی می خواهد اهل بیت علیهم السلام را معرفی کند، چنین می فرماید: «لایقاس بال محمَّدصلی الله علیه وآله وسلم من هذه الامة احد ولا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه ابداً، هم اساس الدین وعماد الیقین الیهم یفی ء الغالی وبهم یلحق التالی ولهم خصائص حق الولایة و فیهم الوصیة والوراثة(275)؛ هیچ کس از این امت با آل محمَّدصلی الله علیه وآله وسلم قابل مقایسه نبوده و کسانی که همیشه از نعمت و بخشش ایشان ( در رابطه با معارف و علوم) بهره مند شدند، با آنان برابر نخواهند بود. آل محمَّدصلی الله علیه وآله وسلم اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین هستند ( زیرا اسلام به سبب هدایت ایشان برپاست). دور افتادگان از راه حق، به آنان رجوع کرده و واماندگان به ایشان ملحق می شوند. خصایص و ویژگیهای امامت و ولایت ( از قبیل علم، شجاعت، زهد، دیانت و آیات باهره و کرامات ظاهره) در آنان جمع و حق ایشان است و بس؛ آنان کسانی هستند که وصیت و وراثت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم برایشان ثابت است».
ابن ابی الحدید معتزلی در ذیل شرح جملات فوق می گوید: «اما در رابطه با وصیت، پس شکی نیست که علی علیه السلام وصی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم بوده است، اگر چه یک عدّه از روی عناد و جهالت منکر این مطلب شده اند».
بعد می گوید: «ما از وصیّت، نصّ و خلافت را، اراده نکرده ایم، بلکه امور دیگری است که اگر آشکار شود، اشرف و اجلّ از خلافت خواهد بود. و اما وراثت را امامیّه حمل می کنند بر میراث مال و خلافت و لکن ما حمل می کنیم بر وراثت علم».(276)
ما از ابن ابی الحدید می پرسیم آن اموری که شما از وصیت اراده کرده اید واشرف و اجلّ از خلافت است، چیست؟ و بر فرض که وراثت به وراثت علم حمل شود، پس اهل بیت علیهم السلام وارثان علوم پیامبرند، بنابراین واجب است علوم پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از آنان گرفته شود، نه از کسانی که وارث علوم آن حضرت نیستند، و چون وارث نیستند، مسلماً نمی دانند که موّرث برای وارث یا وارثان خود چه به ارث گذاشته است.
علی علیه السلام در ادامه آنچه از آن حضرت در رابطه با اهل بیت علیهم السلام نقل شد، چنین می فرماید: «هم موضع سرّه و لجأ امره و عیبة علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه بهم اقام انحناء ظهره و اذهب ارتعاد فرائصه»(277)؛ «آل پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نگاه دارنده راز نهان و پناه فرمان آن حضرت اند (به آنچه او از جانب خداوند به آن امر نموده است قیام نموده اند). آنان خزانه دانش پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اند (هر چه آن وجود محترم می دانسته می دانند)، آل پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مرجع حکم یا حکمتهای آن حضرت می باشند (اگر کسی بخواهد حکم آن حضرت را بداند و فرمانش را بشناسد، یا حکمتهای آن وجود مبارک را به دست بیاورد، باید به اهل بیت مراجعه نماید)، آنان حافظ کتابهای پیامبر (قرآن و سنت) می باشند و مانند کوهها از دین او حمایت می نمایند (تا از عواصف و بادهای مخالف وتحریف وتخریب، متزلزل نشده و به سبب ایشان باقی و برقرار بماند).
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به کمک آنان پشت مبارکش را راست نمود (با ترویج ایشان دین اسلام قوی گشت) و لرزش بدنش را زایل ساخت».
همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «هم عیش العلم و موت الجهل یخبرکم حلمهم عن علمهم و ظاهرهم عن باطنهم و صمتهم عن حکم منطقهم لایخالفون الحقّ و لا یختلفون فیه و هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام بهم عاد الحق الی نصابه و انزاح الباطل عن مقامه و انقطع لسانه عن منبته، عقلوا الدین عقل و عایة و رعایة لا عقل سماع و روایة فان رواة العلم کثیر و رعاته قلیل».(278)
«آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم زنده کننده علم و دانایی و نابود کننده جهل و نادانی هستند. بردباری ایشان شما را آگاه می سازد از دانایی شان ( زیرا بردباری نمی کنند جز در مواقع لزوم)، ظاهرشان شما را آگاه می کند از باطنشان (کردار و گفتار آنان دال بر کمال اخلاص و عبودیتشان برای پروردگار می باشد). خاموشی آنان آگاه کننده شما هست از راستی و درستی گفتارشان ( زیرا خاموشی و بی جا سخن نگفتن شخص، دلیل است بر اینکه گفتار او از روی علم و حکمت است)، آنان با حق مخالفت ننموده و در آن اختلاف ندارند (همه یکسان سخن می گویند و آخر ایشان همان را می گوید که اول ایشان گفته بود) اهل بیت، ستونهای دین و پناهگاههای آن هستند (به وسیله دانایی، دین را حفظ نموده و احکام آن را به مردم می آموزند و آنان را از گمراهی نجات می دهند) به وسیله ایشان حق به اصل و موضع خود باز می گردد، باطل و نادرستی از جای آن دور و نابود می شود و زبانش آنجا که حق آشکار گردیده، بریده می شود (بر اثر علم و دانایی ایشان، حق آشکار و باطل نابود می شود). آنان دین را شناخته اند، شناختی که از روی دانایی و رعایت نمودن (عمل کردن) است، نه شناختی که از روی شنیدن و نقل باشد (که اگر چنین بود، بر دیگران مزیتی نداشتند)، به درستی که روایت کنندگان دین بی شمار و رعایت کنندگان آن انگشت شمارند».
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح این جمله از کلام امام علیه السلام: «لایخالفون الحق ولایختلفون فیه؛ اهل بیت علیهم السلام با حق مخالفت ننموده و در آن اختلاف ندارند»، می گوید: اهل بیت علیهم السلام هیچ وقت از حق عدول نکرده و اختلاف در آن ندارند چنانکه غیر اهل بیت از فرق و ارباب مذاهب در حق اختلاف می کنند. پس بعضی از ارباب مذاهب هستند که در یک مسأله دو قول یا بیشتر دارند، و بعضی از آنان اول نظری ارائه می کنند بعد از آن بر می گردند، و بعضی از آنان در اصول دین رأی و عقیده ای اثبات نموده و بعد از مدتی آن را نفی می نمایند.(279)
علی علیه السلام در جای دیگری از نهج البلاغه در باره اهل بیت علیهم السلام می فرماید: «نحن الشعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب و لا تؤتی البیوت الا من ابوابها فمن اتا ها من غیر ابوابها سمّی سارقاً(280)؛ ما اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم (از جهت نزدیکی و قرب به آن حضرت چون) پیراهن (تن او) هستیم و اصحاب و خزانه داران و درهای علوم آن حضرت می باشیم (هر چه آن حضرت می دانسته، در نزد ما موجود است و اگر کسی بخواهد به آن علوم برسد، باید از طریق ما راه بیفتد زیرا ) داخل خانه ها نمی شود رفت، مگر از دروازه ها و اگر کسی وارد منازل شود اما از درب وارد نشود، به او سارق و دزد گفته می شود (هر که بخواهد از غیر راه ما به خدا ورسول او آشنایی پیدا نماید، از دین بهره نبرده و در آخرت هم گرفتار عذاب است)».
با این همه دلیل و برهانی که ذکر شد، آیا باز هم کسی پیدا خواهد شد که از روی انصاف و بی غرضی در این مطالب دقت کند و بعد دوباره بگوید: دین را می شود از غیر اهل بیت علیهم السلام نیز به دست آورد همان طوری که از اهل بیت علیهم السلام می شود آموخت؟ یا کسی پیدا می شود که بگوید با اینکه اهل بیت علیهم السلام معدن اسرار علوم الهی و منبع فیض و اهل سرّ رسول خدا بوده اند، بر دیگران ترجیح نداشته بلکه کسانی بالاتر و برتر از آنان در میان امت اسلامی وجود دارد؟
شیعه و پیروی از رسول خدا(ص)
ممکن است بعضی از برادران اهل تسنن که از حقّانیّت و واقعیت راه و روش شیعیان غافل هستند، اعتراض نموده بگویند که شیعیان نیز برای خودشان مذهبی دارند که سالها بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پیدا شده و تقریباً معاصر با ظهور مذاهب چهارگانه اهل سنت است، و آن مذهب، مذهب امام صادق علیه السلام می باشد که از هر شیعه وقتی سؤال شود مذهب از که دارد؟ بلادرنگ می گوید از امام جعفر صادق علیه السلام و امروز مذهب جعفری در قبال مذاهب حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی قرار دارد. پس اینکه شیعیان می گویند ما از شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پیروی می کنیم، درست نیست.
در جواب باید گفت: شیعیان گر چه خودشان را پیرو مذهب امام صادق علیه السلام می دانند، ولی اولاً: اسم آنان در کتب مخالف و موافق، امامیه هست؛ یعنی کسانی که قائل به امامت دوازده امام علیهم السلام هستند و ثانیاً: شیعیان اگر می گویند مذهب از امام صادق علیه السلام دارند، به این معنا نیست که تنها به رأی و نظر امام صادق علیه السلام عمل می کنند، بلکه مراد آن است که دین را از امام صادق علیه السلام اخذ کرده اند؛ زیرا بیشتر حقایق اسلام در زمان امام صادق علیه السلام روشن شد و بیشترین علوم و معارف در زمان آن حضرت و مدتی هم در زمان پدر بزرگوارش، امام باقرعلیه السلام برای مردم بیان گردید.
کسی که به متون و مجامیع حدیثی شیعیان مراجعه کند، می بیند که بیشترین احادیث در رابطه با احکام و دیگر معارف دینی از امام باقرعلیه السلام و امام صادق علیه السلام روایت شده است، چون قبل از این دو امام بزرگوار، دوران سلطه امویان و سختگیری آنان نسبت به «بنی هاشم» بود، طوری که امام حسن علیه السلام را منزوی و بعد توسط زهر به شهادت رسانیدند و امام حسین علیه السلام را در کربلا و در عاشورای سال 61 هجری به آن وضع فجیع شهید نموده و اهل بیت آن حضرت را به اسارت بردند.
در دوران امامت امام زین العابدین علیه السلام نیز اختناق و خفقان به حدّی بود که کسی جرأت نداشت بیاید و از اهل بیت علیهم السلام چیزی سؤال نماید یا حکمی از احکام را بپرسد، به حدی اهل بیت علیهم السلام در تنگنا قرار گرفته بودند که خود هم نمی توانستند علنی و بدون دردسر و گرفتاری، بیان حقایق و معارف بنمایند.
وضع چنان بحرانی و مشکل بود که امام زین العابدین علیه السلام معارف و علومی را که از پدر و جدش امیرمؤمنان علی علیه السلام و بالأخره از حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم به ارث برده بود، در قالب دعا بیان می کرد که آن دعاهای سراسر مملوّ از عرفان و حقایق دین و ایمان و معارف و علوم قرآن، به نام «صحیفه سجّادیه» در زمان ائمه هدی علیهم السلام جمع آوری و تدوین گردید و امروز در دسترس عموم قرار دارد و به آن لقب «زبور آل محمّدصلی الله علیه وآله وسلم» داده شده و گاهی به نام «اخت القرآن» خوانده می شود.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی که از بزرگان محدثین و علمای اهل سنت است، در اواخر کتاب ینابیع الموده، دعاهای چندی از حضرت امام زین العابدین علیه السلام را از صحیفه نقل نموده و در اول آن باب، چنین می گوید:
«الباب الثامن و التسعون فی ایراد بعض الادعیَّة والمناجاة الّتی تکون فی الصحیفة الکاملة، للامام الهمام زین العابدین علیه السلام و هی زبور اهل البیت الطیبین سلام اللَّه علیهم».(281)
«باب 98 کتاب، اختصاص دارد به ذکر بعضی از دعاها و مناجات که در صحیفه کامله از امام زین العابدین علیه السلام نقل شده و این صحیفه، زبور اهل بیت طیبین - سلام اللَّه علیهم اجمعین - می باشد».
این اختناق و خفقان ادامه داشت تا دولت ستمگر امویان به ضعف و سستی گرایید. امام محمد بن علی باقرعلیه السلام از این وضع و موقعیت استفاده نموده، شروع به بیان حقایق و معارف اسلامی و علوم الهی نمود.
بالأخره دوران جنگ و نزاع بین «عباسی ها» و «اموی ها» آغاز شد و امام صادق علیه السلام که در آن دوران بعد از پدر بزرگوارش عهده دار مقام امامت شده بود، مدرسه بزرگی تشکیل داده و احکام الهی را آن چنان که بر پیامبر نازل شده بود، و آن حضرت از طریق آبای گرامی اش به تمام آن احکام دانا و عالم بود، بیان نمود.
قابل ذکر است که در آن مدرسه، تنها فقه تدریس نمی شد، بلکه اصول عقاید، علوم طبیعی و دیگر معارف نیز مورد بحث و بررسی قرار می گرفت.
دانشمندان شیعه و سنی، تعداد شاگردان آن حضرت علیه السلام را در آن زمان حدود چهار هزار نفر می دانند که از اقصی نقاط بلاد اسلامی برای فراگرفتن معارف و احکام و دیگر دانشهای الهی و انسانی به سوی مدینه رهسپار گشته و خوشه چین خرمن دانش بی حد و مرز آن بزرگوار می شدند.
این وضع ادامه داشت تا عباسیان از نظر قدرت و حکومت قوی شدند و چون از ناحیه اهل بیت علیهم السلام احساس خطر می کردند، دوباره اختناق و خفقان را حاکم ساخته و از رفت و آمد مردم با اهل بیت علیهم السلام جلوگیری نمودند.
آنان نه تنها کمتر از امویان یا مثل امویان، بلکه به مراتب بیشتر از آنان نسبت به اهل بیت علیهم السلام سختگیری نموده و آن بزرگواران را مورد اذیت و آزار قراردادند، تا آنجا که امام صادق علیه السلام را در جوار قبر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به زهر جفا شهید نموده و امام موسی کاظم علیه السلام را مدت هفت یا چهارده سال زندانی و بعد به شهادت رسانیدند. حضرت امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام را از مدینه به خراسان تبعید نموده و بالأخره مسموم کردند و امام محمد تقی و امام علی نقی و امام حسن عسکری را در تمام مدت عمر شریفشان زیر نظر گرفته و با وضع رقت باری به شهادت رسانیدند.
برای دست یافتن بر امام دوازدهم و به شهادت رساندن آن بزرگوار سالها تلاش کردند و کسانی را که معتقد به غیبت آن حضرت و زنده بودنش بودند، با انواع و اقسام شکنجه و زندان وادار می کردند تا دست از این عقیده بردارند.
بنابر آنچه گفته شد، چون اکثر معارف و علوم الهی و قرآنی در زمان امام صادق علیه السلام بیان گردید، شیعیان نیز آن حضرت را به عنوان «رئیس مذهب» خود، اعلام و معرفی نمودند.
از سوی دیگر چون پیدایش مذاهب اربعه، تقریباً معاصر با زمان امامت امام صادق علیه السلام هست و اهل تسنن خودشان را در آن زمانها به یکی از آن مذاهب منتسب می کردند چنانکه امروز نیز چنین است، شیعیان نیز اسم مذهب خویش را «جعفری» گذاشته و امام صادق علیه السلام را به عنوان «رئیس مذهب» خود معرفی نمودند.
خلاصه، اگر شیعیان، امام صادق علیه السلام را رئیس مذهب خود می نامند، معنایش این نیست که این مذهب را آن حضرت ابداع و اختراع کرده باشد، بلکه مذهب، همان مذهب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است؛ چون تمام امامان دوازده گانه پیرو همان مذهب بوده و آنان مروج، مبیّن و مبلّغ اسلام واقعی، یعنی همان دینی که خدا برای پیامبرش نازل کرده، هستند و از خود چیزی به اسلام اضافه ننموده و به نظر خود چیزی از آن کم هم نکرده اند. از خود اجتهاد ننموده و دین را از طریق اجتهاد و قیاس به دست نیاورده اند، بلکه هر چه می گویند منقول از شخص نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است و - همان طوری که در کلام ابن ابی الحدید معتزلی گذشت - آخر آنها همانی را می گوید که اول آنها سالها قبل گفته بود.
در حالی که مذاهب دیگر، مبتنی بر اجتهاد و رأی است؛ یعنی رؤسای مذاهب اربعه رأی و نظر وبرداشت شخصی خودشان را از دین به پیروان خود ارائه می دهند و لذا اختلاف و نزاع در مسائل فقهی بین آنان بیش از حد است؛ مثلاً: شافعی و احمد بن حنبل معتقدند که رضاع و شیردادن، نشر حرمت نمی کند، مگر اینکه پنج بار تحقق پیدا کند و در مقابل، ابو حنیفه و مالک قائلند که رضاع نشر حرمت می کند ولو یک بار هم باشد.(282)
و گاهی این اختلاف حتی در مذهب واحد هم دیده می شود؛ مثلاً: در مسأله ای، نظر ابویوسف غیر از نظر ابوحنیفه است و «زفر» درست در نقطه مقابل آن دو قرار دارد، و محمد بن حسن شیبانی قول و رأی دیگری را ارائه می دهد، در حالی که وقتی به تاریخ زندگی شاگردان ائمه علیهم السلام مراجعه می شود، هیچ وقت از آنان نظری، در مقابل نظر ائمه علیهم السلام دیده نمی شود؛ یعنی اینکه آنان بیایند و به آنچه از امامان رسیده است، اشکال واعتراض نموده و بعد از ردّ و ایراد، بر نظر و رأی خودشان استدلال کنند.
از باب نمونه در بحث «تکبیرةالاحرام» ابوحنیفه، افتتاح نماز را مشروط به گفتن «اللَّه اکبر» نمی داند و صیغه ای که صحّت نماز را به آن متوقف می داند، عبارت است از کلمه ای که دلالت بر تعظیم خدای عزوجل بنماید، بدون آنکه مشتمل بر «وعد» و مثل آن باشد، پس به نظر ابوحنیفه به جای «اللَّه اکبر» می شود گفت: «سبحان اللَّه» یا «الحمدللَّه» و اگر چنانچه اسمی که دال برذات باشد و بر صفت دلالت نکند مثل «اللَّه» یا «لااله الاّ اللَّه» یا «رحمان» یا «ربّ» و دیگر چیزی به آن افزوده نشده، در اول نماز به جای تکبیرةالاحرام گفته شود، از نظر ابوحنیفه درست است، درحالی که ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی این مطلب را قبول ندارند.(283)
یا اینکه ابوحنیفه گفتن «تکبیر» را به فارسی جایز می داند ولو گوینده قادر به تلفظ به عربی هم باشد، اما در مقابل ابویوسف و محمدبن حسن، شرط صحّت تکبیر را به فارسی عدم قدرت بر تلفظ به الفاظ عربی دانسته اند.(284)
پس خود همین اختلاف در رأی و نظر، شاهد بزرگی است بر اینکه مذاهب اربعه مبتنی بر رأی و نظر و اجتهاد است، نه بر نقل احکام گرفته شده از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم.
پرسش:
اگر کسی ادعا کند که وقتی اساس و اصل دین باید از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم اخذ شود (که چنین نیز هست) چه فرقی می کند که احادیث و گفته های پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از طریق اهل بیت آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم نقل شود یا از طریق دیگران.
تمام اصحاب پیامبر نیز از آن حضرت نقل حدیث کرده اند، چنانکه در کتب «صحاح سته» و دیگر مجامیع و متون حدیثی و روایی اهل تسنن، آن روایات موجود است و مسلمانان سنّی مذهب نیز به آن عمل می کنند. پس امتیازی برای شیعیان در این رابطه وجود ندارد.
پاسخ:
در جواب باید گفت: اولاً: تمام احکام صادره از نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بالفظ نیست؛ زیرا «سنت» که عبارت از روش و طریقه آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم است به «قول» یعنی گفتار و «فعل» یعنی کردار و «تقریر»، یعنی امضای آن بزرگوارصلی الله علیه وآله وسلم اطلاق می شود و چون اصحاب، همیشه با آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم نبوده اند، مسلّماً تمام گفتار، رفتار، امضا و تقریر آن وجود مبارک را نیز متوجه نشده اند، بلکه خیلی از اصحاب هر روز یا حتی هر ماه هم پیامبر را نمی دیدند؛ چون اگر ساکن مدینه بودند، گرفتاریهای شغلی و کسبی و اگر ساکن خارج مدینه بودند، دوری راه و بعد مسافت مانع دیدار همیشگی آنان با پیامبر می شد.
ثانیاً: بعضی از اصحاب همان طوری که از شخص رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل روایت می کنند، از دیگر اصحاب هم نقل می کنند و یقیناً در بین آنها افراد کذاب، وضاع، استفاده جو و منافق هم وجود داشته است که گاهی مطلبی را به دروغ به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نسبت می دادند، بعد دیگران آن را شنیده و اینجا و آنجا نقل می نمودند، یا لااقل احتمال خطا، نسیان، اشتباه و عدم ضبط در آنها داده می شود واین احتمال دافع ندارد.
ثالثاً: احادیث پیامبر بزرگوارصلی الله علیه وآله وسلم مثل قرآن کریم مشتمل است بر خاص و عام، مطلق و مقید، مجمل و مبین، نص و ظاهر و ناسخ و منسوخ و چه بسیار کسانی بودند که عام را شنیده و برای دیگران روایت می کردند و خاص هرگز به گوش آنان و حتی دیگران نمی رسید. یا منسوخ را شنیده و نقل کرده و ناسخ را متوجه نشده اند. یا جعلیات و اکاذیب را به نام احادیث شنیده پس از قبول، اینجا و آنجا نقل کرده اند. برای تأیید این بحث، کلامی را از مولای متقیان علی علیه السلام متذکر می شویم.
آن حضرت در جواب کسی که در رابطه با احادیث مجعوله و آنچه که در دست مردم است سؤال نموده بود، چنین فرمود:
«انّ فی ایدی الناس حقّاً و باطلاً و صدقاً و کذباً و ناسخاً و منسوخاً و عاماً و خاصاً و محکماً و متشابهاً و حفظاً و وهماً و لقد کذب علی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم علی عهده حتّی قام خطیباً فقال: من کذب علیّ متعمداً فلیتبوأ مقعده من النار.
وانّما اتاک بالحدیث اربعة رجال، لیس لهم خامس؛ رجل منافق مظهرٌ للایمان، متصنع بالاسلام لایتأثم و لایتحرّج، یکذب علی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم متعمداً، فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدّقوا قوله و لکنّهم قالوا: صاحب رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم رآه و سمع منه و لقف عنه فیأخذون بقوله و قد اخبرک اللَّه عن المنافقین بما اخبرک و وصفهم بما وصفهم به لک ثمّ بقوا بعده، فتقرّبوا الی ائمة الضلالة و الدعاة الی النار بالزور و البهتان، فولوهم الاعمال و جعلوهم حکاماً علی رقاب الناس، فاکلوا بهم الدنیا و انما الناس مع الملوک و الدنیا، الّا من عصم اللَّه فهذا احد الاربعة.
و رجل سمع من رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم شیئاً، لم یحفظه علی وجهه، فوهم فیه ولم یتعمّد کذباً، فهو فی یدیه ویرویه ویعمل به و یقول: انا سمعته من رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم فلو علم المسلمون، انّه و هم فیه، لم یقبلوه منه و لو علم هو انّه کذلک، لرفضه.
و رجل ثالث سمع من رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم شیئاً یأمر به، ثمّ انّه نهی عنه و هو لایعلم، او سمعه ینهی عن شی ء، ثم امر به و هو لایعلم فحفظ المنسوخ ولم یحفظ الناسخ، فلو علم انّه منسوخ، لرفضه ولو علم المسلمون اذ سمعوه منه، انّه منسوخ، لرفضوه.
وآخر رابع، لم یکذب علی اللَّه ولا علی رسوله، مبغض للکَذِب خوفاً من اللَّه وتعظیماً لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم ولم یهم بل حفظ ما سمع علی وجهه، فجاء به علی ما سمعه، لم یزد فیه ولم ینقص منه، فهو حفظ الناسخ، فعمل به وحفظ المنسوخ، فجنّب عنه وعرف الخاص والعام والمحکم والمتشابه، فوضع کل شی ء موضعه.
وقد کان یکون من رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم الکلام له وجهان، فکلام خاص وکلام عام، فیسمعه من لا یعرف ما عنی اللَّه سبحانه به ولا ما عنی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم فیحمله السامع ویوجّهه علی غیر معرفة بمعناه وما قصد به وما خرج من اجله ولیس کل اصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم من کان یسأله و یستفهمه، حتّی ان کانوا لیحبّون ان یجی ء الاعرابی والطارئ، فیسأله علیه السلام، حتی یسمعوا وکان لا یمرّ بی من ذلک شی ء الّا سالته عنه وحفظته، فهذه وجوه ما علیه الناس فی اختلافهم وعللهم فی روایاتهم».(285)
«همانا احادیث در دسترس مردم مشتمل است بر حق و باطل و راست و دروغ و نسخ کننده و نسخ شده و عام (که شامل همه می شود) و خاص (که یک عده را شامل می شود) و محکم (که معنای آن آشکار است) و متشابه (که معنای آن واضح نیست) و محفوظ (از غلط و اشتباه) و موهوم (که از روی حدس و گمان است) و در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به آن حضرت دروغها بستند تا اینکه حضرت خطبه ای ایراد نموده و فرمود: هر کس عمداً و دانسته به من دروغ ببندد، باید نشیمنگاه خود رادر آتش (دوزخ) قرار بدهد. همانا حدیث را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم چهار کس برای تو نقل می کنند که پنجمی برای آنان وجود ندارد:
اوّل : مرد منافق و دورویی که اظهار اسلام نموده و خود را به آداب دین نمودار می سازد، در حالی که از گناه پرهیز نکرده و باک ندارد، عمداً و دانسته به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم دروغ می بندد.
پس اگر مردم بدانند که او کاذب و دروغگوست، حدیثش را باور نخواهند کرد، ولکن (به ظاهر او نگاه کرده) می گویند: او از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم است که آن حضرت را ملاقات نموده و حدیث را از او شنیده است و به این جهت گفتارش را می پذیرند. به تحقیق که خداوند مردم دورو و منافق را (در قرآن کریم) به شما معرفی نموده و وصف آنان را بیان کرده است.
این افراد دورو و منافق بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به حکام ظالم و پیشوایان گمراه و به آنانکه به وسیله دروغ و بهتان، خواننده مردم به سوی جهنم بودند، پیوستند. پس با جعل احادیث، آنها را صاحب اختیار و حاکم بر مال و جان مردم گردانیدند و به وسیله ایشان از دنیا به نفع خود استفاده کردند. مردم هم (در مقابل آنان حرکتی از خود بروز ندادند؛ زیرا آنان ظاهر را می بینند) همیشه با پادشاهان و ملوک همراهند، مگر کسانی که خداوند ایشان را (از شرّ شیطان و نفس) نگاه دارد، پس این منافق یکی از آن چهار نفر می باشد.
دوّم : کسی که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چیزی را شنیده و آن را درست حفظ نکرده و به اشتباه و خطا، ندانسته چیزی را به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نسبت داده است، در حالی که تعمد به دروغ نداشته است، پس آنچه را که به زعم خودش از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شنیده نقل نموده و به آن عمل می نماید و می گوید: من این را از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شنیده ام. پس اگر مسلمانان می دانستند که او حدیث را اشتباه فهمیده، از او نمی پذیرفتند و اگر او نیز می دانست که اشتباه کرده، آن را نقل نمی کرد.
سوّم : کسی که از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم چیزی را شنیده که به آن امر می نموده و بعد از آن نهی کرده و او از نهی آن حضرت آگاه نیست، یا چیزی را شنیده که از آن نهی می نموده و بعد به آن امر فرموده و او نمی داند، پس نسخ شده را نگاه داشته و از نسخ کننده اطلاع ندارد. او اگر می دانست که آن حدیث نسخ شده، نقل نمی نمود و اگر مسلمانان هم موقعی که آن را از او شنیدند، می دانستند که نسخ شده، به آن عمل نمی کردند.
چهارم : کسی که بر خدا و رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم دروغ نبسته و از ترس خدا و به احترام رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم دروغ را دشمن داشته و خطا و اشتباه هم نکرده است، بلکه آنچه را که شنیده به همان قسم حفظ و نقل نموده است، نه چیزی به آن افزوده و نه چیزی از آن کاسته است. ناسخ را حفظ و به آن عمل نموده و منسوخ را شناخته و از آن دوری کرده است. عام و خاص را شناخته و هر یک را در موضع خود قرار داده است (طوری که عام را به جای خاص و خاص را به جای عام استعمال نکرده است). متشابه را از محکم تشخیص داده (در متشابه تأمل واحتیاط و به محکم و حدیثی که معنای آن روشن است عمل نموده است).
و از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم (گاهی به مقتضای وقت و زمان) سخنی صادر می شد که دارای دو معنا بود؛ سخنی که به چیز و وقت معینی اختصاص داشت و سخنی که همه چیز و همه وقت را شامل می شد (در حالی که در ظاهر، آن دو سخن یکی معلوم شده و از قراین و جهات دیگر، مراد آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم ظاهر می گشت).
پس کسی که نمی دانست، خدا و رسول او، از آن سخن چه خواسته اند، آن را شنیده و از روی نفهمی برخلاف واقع و بر ضد آنچه به آن قصد شده و به غیر آنچه برای آن بیان گشته، معنا و توجیه می نمود. و چنین نبوده که همه اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم از آن حضرت (مطلبی) سؤال کنند و برای فهم آن کنجکاوی نمایند تا جایی که دوست داشتند، بادیه نشینی و مسافری از راه برسد و چیزی از آن حضرت بپرسد تا ایشان بشنوند.
ولی در این باب چیزی بر من (علی علیه السلام) نگذشت، مگر اینکه از آن حضرت پرسیده و آن را حفظ نمودم. پس این سببها موجب اختلاف مردم و پریشان ماندن آنان در روایاتشان است».
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح این کلام امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از آنکه در رابطه با منافقان و نفاق آنان در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و بعد از آن حضرت و همچنین کمک گرفتن امرا و حکام ظالم از آنان برای پیشبرد اهداف شوم و پستشان مطالبی بیان می کند، چنین می گوید:
«اما آنچه علی علیه السلام (در رابطه با کسی که از رسول خدا چیزی شنیده و آن را درست ضبط و حفظ ننموده و در آن اشتباه و خطا کرده است) فرموده است، صحیح و غیرقابل ردّ است. و اصحاب ما در خبری که عبداللَّه بن عمر از آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم روایت کرده که ان المیت لیعذّب ببکاء اهله علیه؛ یعنی مرده به گریه و زاری اهلش بر او عذاب می بیند، گفته اند: وقتی این خبر را از عبداللَّه بن عمر برای ابن عباس روایت کردند، گفت: ابن عمر خطا کرده است، بلکه اصل قضیه از این قرار است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بر قبر فردی یهودی مرور نموده و فرمود: ان اهله لیبکون علیه و انّه لیعذّب، یعنی اهل بیت او، برایش اشک می ریزند، در حالی که او معذّب به عذاب خداوند است (زیرا به نبوّت پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله وسلم ایمان نیاورده بود)».
ابن ابی الحدید می گوید: اصحاب ما گفته اند که ام المؤمنین عایشه نیز حدیث منقول از عبداللَّه بن عمر را انکار نمود و گفت: ابو عبدالرحمن (کنیه ابن عمر) خطا کرده است چنانکه در خبر کشته شدگان «بدر» خطا نموده است.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «انهم لیبکون علیه و انّه لیعذب بجرمه؛ یعنی اهل بیت میت بر او اشک می ریزند، در حالی که او به خاطر جرمی که دارد عذاب می شود».
ابن ابی الحدید می گوید: اصحاب ما گفته اند که موضع اشتباه عبداللَّه بن عمر در روایت کشته شدگان «بدر» چنین است که او روایت نموده، رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بر سر چاهی که کشته شدگان «بدر» را در آن انداخته بودند، ایستاد و فرمود: «هل وجدتم ما وعدکم ربکم حقّا،؛ آیا متوجه شدید که وعده پروردگار شما حق است». بعد آن حضرت به اصحاب فرمود: «انهم یسمعون ما اقول لهم؛ آنان می شنوند چیزی را که من برای ایشان می گویم».
عایشه در مقام اعتراض بر عبداللَّه بن عمرگفت: پیامبر نفرموده که آنان می شنوند بلکه فرموده: «انهم یعلمون انّ الذی کنت اقوله لهم هوالحق؛ آنان می دانند آنچه من برای ایشان گفتم حق است». سپس عایشه برای تأیید این تصحیح، استشهاد کرد به این آیه از قرآن: « إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَی ... »(286)؛ «ای پیامبر! مسلماً تو نمی توانی سخنت را به گوش مردگان برسانی».(287)
به نظر ما در روایت دوم، این «عایشه» است که خطا کرده، نه عبداللَّه بن عمر؛ زیرا:
اوّلاً : مراد از «موتی» و مردگان در این آیه، مردگان به معنای لغوی آن نیست، بلکه خداوند انسانهای جاهل و لجوج و نفهم را به مردگان تشبیه نموده است؛ یعنی همان طوری که مرده نمی شنود و نمی فهمد، انسان جاهل دل مرده نیز نخواهد شنید و اگر کسی در خود آیه هم دقت کند، همین معنا را متوجه خواهد شد. چون خداوند متعال خطاب به پیامبرش می فرماید: « إِنَّکَ لَا تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْاْ مُدْبِرِینَ وَمَآ أَنتَ بِهَدِی الْعُمْیِ عَن ضَلَلَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَن یُؤْمِنُ بَِایَتِنَا فَهُم مُّسْلِمُونَ »(288)؛ «ای پیامبر! مسلماً تو نمی توانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمی توانی کران را هنگامی که روی بر می گردانند و پشت می کنند، فراخوانی و کسانی را که کورند، نمی توانی از مسیر گمراهی به شاهراه هدایت رهنمون باشی، مگر آنهایی را که به آیات و نشانه های ما ایمان بیاورند، پس آنان مسلمان خواهند بود».
می بینید همان طوری که مراد در این آیه از کر و کور، معنای لغوی آن نیست؛ زیرا کرها و کورهای زیادی با هدایت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هدایت یافتند و الآن هم افراد زیادی هستند که از نعمت شنوایی یا بینایی محرومند، ولی از نظر تقوا و طهارت و علم و دانش، بالاتر از افراد سالم می باشند، بلکه مراد کسانی هستند که گوش جان را به نوای روحبخش پیامبر نمی سپارند و با بصیرت و آگاهی به اسرار و حقایق عالم نگاه نمی کنند، نشانه های خدا را می بینند، ولی چیزی از آن درک نمی کنند.
همچنین در صدر آیه هم مراد از مرده، کسی که روح از جسدش بیرون رفته، نیست بلکه مراد از آن، کسی است که حرف، موعظه و کلام پیامبر بر او اثر نکند، از «تبشیر» و مژده، احساس «سرور» و از «انذار» و تخویف، «هراسان» و ترسناک نشود.
فخر رازی نیز در تفسیر کبیر در ذیل آیه فوق می گوید: «خداوند متعال، پیامبرش را متوجه ساخت که تبلیغ او برای یک عده بی اثر است؛ زیرا آنان مثل مردگان یا کران و کوران هستند که نمی فهمند، نمی شنوند و نمی بینند و ابداً توجهی به دلایل، براهین و آیات ندارند».(289)
سیوطی نیز در تفسیر معروف به «جلالین» می گوید: «خداوند از باب مثال کفار را به مردگان، کران و کوران تشبیه می کند».(290)
البته آیه دیگری نیز در قرآن کریم است که خداوند متعال به پیامبرش می فرماید: « ... وَمَآ أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِی ا لْقُبُورِ »(291)؛ «تو نمی توانی سخن خود را به گوش آنانکه در گور خفته اند برسانی». پس مسلّماً مراد از «من فی القبور» باز کسانی هستند که در قبرهای ضلالت و گمراهی مدفون شده اند.
محلّی و سیوطی در ذیل این آیه می گویند: «مراد از من فی القبور کفار هستند که خداوند متعال آنان را به مردگان تشبیه می کند».(292)
فخر رازی نیز در ذیل این آیه دو احتمال می دهد: «یکی اینکه مراد بیان حال کفار باشد بالنسبه به سماعشان کلام پیامبر را؛ چون همانطوری که مرده نمی شنود، کفار هم چیزی نخواهند شنید؛ زیرا از نظر روحی مرده اند؛ و دوم اینکه: خداوند پیامبرش را دلداری داده و می فرماید اگر آنها (کفار) کلام تو را نمی شنوند، ناراحت نباش این فقط خداوند است که می تواند کلامش را به هر کسی که بخواهد بشنواند».(293)
خلاصه، - وزان آیه فوق - وزان این آیه مبارکه است که خداوند می فرماید: « إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَآءُ ... »(294)؛ «ای پیامبر! تو نمی توانی هر که را خواستی هدایت کنی، ولی خداوند هر که را بخواهد می تواند هدایت کند»؛ یعنی تو مقلب القلوب نیستی، ولی خداوند «مقلب القلوب» است و بر هر کاری قادر می باشد.
ثانیاً : از ام المؤمنین عایشه سؤال می کنیم، آیا خداوند پیامبرش را به سوی زندگان ارسال نمود یا برای زندگان و مردگان و اگر برای زنده ها ارسال کرد که یقیناً هم، چنین است، پس پیامبر برای چه می خواسته به مردگان چیزی را بشنواند و آیا در تاریخ دیده شده که آن حضرت بر بالای قبور برود و بگوید: یا ایهاالموتی! قولوا لااله الاّ اللَّه تفلحوا؛ ای مردگان! لااله الااللَّه بگویید تا رستگار شوید و بعد خدای متعال او را بفهماند که رفتن تو بر قبور و موعظه مردگان بی اثر است؛ زیرا آنان چیزی نخواهند شنید.
بنابراین، اگر مراد از موتی در آیه، مردگان به معنای لغوی باشد، آیه بی معنا و بی مفهوم خواهد شد؛ زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را از چیزی باز می دارد که او انجام نخواهد داد و این کار لغو و یا به تعبیر دیگر، تحصیل حاصل است.
ثالثاً : اگر مراد از کلمه «موتی» در این آیه، مردگان به معنای لغوی باشد، اشکال رفع نمی شود؛ زیرا مخاطب قرار دادن کسی را که نمی شنود، لغو است و صدور لغو از پیامبر درست نخواهد بود، آن وقت پیامبر در حالی که خداوند به او فرموده است که نمی توانی به مردگان چیزی بشنوانی، آنها را مخاطب قرار بدهد و به آنها بگوید: آیا دیدید که وعده های خداوند حق بود. آیا این کار بیهوده و بی خود نخواهد بود؟
همینکه رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آنان را مخاطب قرار داده و با آنان سخن گفته است، خود بزرگترین شاهد است بر اینکه آنها کلام آن حضرت را شنیده و متوجه می شدند و از این جهت فرقی نمی کند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بگوید آنان می شنوند آنچه را برایشان می گویم یا بفرماید آنان می دانند. می بینید عایشه که چند سال زوجه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده، درست نمی تواند حدیث را تشخیص بدهد و تعجب اینجاست که ابن ابی الحدید معتزلی هم که از علمای بزرگ اهل تسنن است، با سکوت خود تصحیح عایشه را می پذیرد.
همچنین در روایت اول متوجه شدید که چگونه عبداللَّه بن عمر حدیث را اشتباه نقل نموده است در حالی که خداوند متعال می فرماید: « ... وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَی ... »(295)؛ «هیچ کس متحمل گناه و جرم دیگری نخواهد شد»، و اگر حدیث را طبق نقل ابن عمر بپذیریم، درست در نقطه ای مقابل این آیه قرار خواهیم گرفت؛ چون معنای حدیث این می شود که اگر اهل میت، بر او نوحه و گریه نمایند، خداوند در عوض بر آن میت غضب نموده و او را عذاب خواهد کرد.
ابن ابی الحدید (در شرح این جمله از کلام علی علیه السلام: «وآخر رابع لم یکذب علی اللَّه وعلی رسوله...؛ شخص چهارم کسی است که بر خدا و رسول او دروغ نمی بندد» می گوید: «فهم العلماء الراسخون فی العلم؛ آنان عبارتند از علمایی که در علم راسخ و محکم می باشند».(296)
وی همچنین می گوید: «بدانکه امیرالمؤمنین علی علیه السلام با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در خلوتهایی بود که غیر آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم و علی علیه السلام کس دیگری آنجا نبود و هیچ کس مطلع نمی شد که بین آن دو چه می گذرد و در چه رابطه ای با هم گفتگو می نمایند.
علی علیه السلام از پیامبر بسیار سؤال می کرد، هم از معانی قرآن و هم از معانی کلام خود آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم و اگر احیاناً او از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم چیزی نمی پرسید، این پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بود که ابتدا به سخن می کرد و به او تعلیم می نمود، در حالی که هیچ کدام از اصحاب این چنین نبودند، بلکه آنان به چند دسته تقسیم می شدند:
دسته اول : کسانی بودند که تحت تأثیر آن حضرت قرار گرفته و به خاطر هیبت و جلال آن بزرگوار، جرأت نمی کردند چیزی بپرسند، بلکه دوست داشتند، اعرابی و بادیه نشینی یا غریبی بیاید و از آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم چیزی بپرسد تا آنان نیز بشنوند.
دسته دوم : افرادی بودند که ذهن فعال و فهم درست نداشته، در بحث و نظر هم دارای همّت عالی و بلند نبودند.
دسته سوم : مقلدین بودند که فکر می کردند وظیفه آنان سکوت و ترک سؤال است.
و بالأخره دسته چهارم : عبارت بودند از مبغضین و بدگویان که برای دین، ارزشی قائل نمی شدند و لذا از وقت و زمان خود، در رابطه با سؤال از دقایق و غوامض دینی استفاده نمی نمودند».
ابن ابی الحدید می افزاید: «علی علیه السلام به علاوه اینکه مخصوص بود از طرف نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به شنیدن مطالب دینی، دارای ذکاوت و زیرکی و طهارت باطن و نورانیت نفس بود، و زمانی که محل قابلیت داشته باشد و گوینده هم تأثیر گذار باشد و موانع هم مرتفع باشند، اثر تمام وکمال حاصل می گردد.
پس روی این جهت است که علی علیه السلام (همان طوری که حسن بصری می گفت) عالم ربّانی این امت و صاحب فضل و کمال در میان آنان است، و از این جهت است که فلاسفه، او را امام امامان و حکیم عرب لقب داده اند».(297)
از آنچه نگاشته شد، معلوم گردید که لازم است «سنت» پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم که عبارت از گفتار، رفتار و تقریر آن حضرت است، از کسانی گرفته شود که اطمینان کامل به صداقت، حفظ، فهم و ضبط آنها وجود داشته باشد و در این رابطه کسی بالاتر از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نخواهد بود.
یکی از جهات ارجاع رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم مردم را به اهل بیت علیهم السلام هم همین جهت است و یقیناً کسی که در امور دین و دنیا، بعد از وجود مقدس رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم پیرو علی علیه السلام و امامان بعد از آن حضرت باشد، به خطا نرفته است.
از طرف دیگر به طور مسلّم و به ضرس قاطع می توان ادعا کرد که عامل اساسی و علت اصلی داخل شدن «اسرائیلیات» که عبارت از جعلیات اشخاصی مثل «کعب الاحبار» و «عبداللّه بن سلام» است و همچنین داخل شدن «مسیحیات» که جعلیات مثل «تمیم داری» و امثال اوست، در متون اسلامی، دوری ناقلان آثار و راویان اخبار است از حدیث شناسان واقعی و کسانی که در دامان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم پرورش یافتند، و با تفکر و اندیشه او آشنایی کامل داشتند؛ زیرا کسانی که سیره پیامبر اکرم و اسلام ناب را به طور کامل می شناختند، مانع دست خوردن احادیث و راهیابی اسرائیلیات و مسیحیات در آن می شدند و همین موجب می گردید که حدیث سازان و دروغگویان، بیشتر دروغها و جعلیات خود را دور از چشم افراد حدیث شناس و پرورش یافته در دامان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم وارد حدیث، و در میان اشخاص بی خبر از همه جا، عنوان کرده و به خورد مردم ناآگاه بدهند.
مثلاً: «ابوهریره» وقتی می خواهد «احادیث جعلی» خودش را به عنوان اقوال و کلمات رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم برای مردم بیان کند، به «شام» می رود و در پناه «معاویه» نقل حدیث می کند، مردم هم بدون چون و چرا می پذیرند، بعد هم توسط ناقلین و محدثین اهل سنت، آن احادیث مجعوله در صحاح و مسانید آنان راه پیدا می کند، بدون اینکه فکر شود که ابوهریره در مدینه هم بود، چرا این احادیث را آنجا نقل نکرد؟ مسلماً وجود اهل بیت رسول خدا و اصحابی که مواظب بودند، احادیث دروغ بین مردم پخش نشود، مانع بزرگی بر سر راه او به حساب می آمد.
دانشمند مصری و مورخ عالی مقام، آقای محمود ابوریّه می گوید: علی علیه السلام نسبت به ابوهریره بدبین بود، و از آن حضرت نقل شده که فرمود: «الا انّ اکذب الناس (او قال) اکذب الاحیاء علی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم لابوهریرة الدوسی و قال مرة: لا اجد اکذب من هذا الدوسی علی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم(298)؛ آگاه باشید که دروغگوترین مردم (یا اینکه فرمود) دروغگوترین زندگان بر رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ابوهریره دوسی است، و بار دیگر فرمود: من دروغگوتر از این دوسی نسبت به رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم پیدا نکردم».
از عبداللَّه بن عمر نقل شده است که: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مردم را امر کرد به کشتن سگها، جز سگ گله و سگ شکاری، پس به ابن عمر خبر داده شد که در حدیث ابوهریره «سگ مزرعه» نیز استثنا شده است. ابن عمر گفت: ابوهریره مزرعه ای داشت و برای اینکه از مزرعه اش حفاظت شود و آسیبی از طرف کسی یا حیوانی به آن وارد نیاید، سگ مزرعه را نیز به آن دو سگ اول اضافه نموده است.(299)
از همه مهمتر کثرت احادیث مرویه از طریق «ابوهریره» است در حالی که طبق تحقیق آقای محمود ابوریّه، او «یک سال و نُه ماه» در زمره اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده و در این مدت کم، تعداد احادیث او را «5374» حدیث شمرده اند که از آن جمله تعداد «446» حدیث در بخاری نقل شده است.(300)
حالا بخاری روی چه قاعده و قانونی این احادیث را صحیح دانسته، معلوم نیست.
تعجب اینجاست که حفاظ و محدثین اهل تسنن، تعداد روایات منقوله از حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم را حدود «750» هزار حدیث می دانند.
احمد بن حنبل در مسند می گوید: احادیث این کتاب (مسند) را از میان 750 هزار حدیث جمع آوری و برداشت کردم.
از مالک نیز نقل شده است که احادیث کتاب «موطأ» را از لابلای یکصد هزار حدیث منقول از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم جمع آوری کرده است.
در مقدمه کتاب فتح الباری (صفحه چهار)، از بخاری نقل شده است که او روایات کتاب صحیح را از میان ششصد هزار حدیث انتخاب نموده است.
از مسلم نیز نقل می کنند که گفت: احادیث صحیح را از میان 300 هزار حدیث انتخاب و در کتاب صحیح جمع آوری نمودم.(301)
ابوبکر بن داسه می گوید از ابو داوود شنیدم که گفت: من از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم 500 هزار حدیث یاد داشت نمودم و از میان آنها احادیث سنن را که به 4000 حدیث می رسد، نقل کردم.(302)
ما از آن دسته از برادران اهل سنّت که دارای انصاف و درایت هستند، سؤال می کنیم: آیا احتمال نمی دهید در میان آن احادیث متروکه که به صدها هزار می رسد، احادیث صحیح و درستی وجود داشته باشد که به خاطر کجی سلیقه، یا عدم مطابقت آن با اصول مذهب ناقل، طرد شده باشد و آیا احتمال نمی دهید که در میان احادیث جمع آوری شده در صحاح و مسانید، احادیث ضعیف باز به خاطر دو عامل فوق، نقل و روایت شده باشد؟
وانگهی، چطور می شود که «مالک» از میان صد هزار حدیث، فقط پانصد حدیث را انتخاب کند و «احمد بن حنبل» از میان 750 هزار حدیث، چهل هزار حدیث را به عنوان احادیث معتبر جمع آوری کند و «بخاری» احادیث صحیح را که حدود 2513 حدیث می شود، از میان ششصد هزار حدیث برگزیند و «مسلم» احادیث صحیح را که چهارهزار حدیث می شود به غیر از مکررات از سیصد هزار حدیث جدا کند و «ابو داوود» چهار هزار حدیث صحیح را از میان پانصد هزار حدیث در کتاب خود درج نماید.
آیا این همه اختلاف در تشخیص احادیث صحیحه از غیر آن که مالک آنها را پانصد حدیث و احمد بن حنبل چهل هزار حدیث می داند از کجا سرچشمه می گیرد؟
در حالی که از بخاری نقل شده و در مقدمه محقق کتاب صحیح بخاری هم آورده شده است که احیدر بن ابی جعفر می گوید: «روزی محمد بن اسماعیل بخاری به من گفت بسا حدیثی را که در بصره شنیدم و در شام نوشتم و بسا حدیثی را که در شام برایم نقل شده و آن را در مصر یاد داشت کردم».
اُحیدر می گوید: «به او گفتم: تمام حدیثی را که شنیده بودی نوشتی؟ در جواب بخاری ساکت شد و چیزی نگفت».(303)
ناگفته نماند که حفاظ اهل سنت و نویسندگان متون روایی آنان، روایات زیادی را از افراد غیر آشنا به حدیث، و بلکه «مغرض» و «منافق» نقل کرده اند و در مقابل از کسانی که با «علم حدیث» آشنا بوده، بلکه خود اهل حدیث و معدن اسرار و حِکَم هستند، یا هرگز نقل نکرده، و یا اینکه کمتر از روایات آنان در کتب خودشان روایت نموده اند.
مثلاً: بخاری در صحیح، حدیثی را از امام صادق، امام کاظم، امام جواد، امام هادی و امام عسکری که بخاری با آن حضرت معاصر بوده، روایت نکرده است همچنانکه از غیر ائمه از دیگر ذراری رسول خدا نیز چیزی در کتاب او دیده نمی شود. اما در عوض از کسی که دشمن اهل بیت پیامبر و در رأس «خوارج» است، یعنی «عمران بن حطان» روایت نقل می کند؛ عمران بن حطانی که «ابن ملجم» و ضربت او را که بر سر علی علیه السلام وارد کرد، تعریف و تمجید نموده می گوید:
یا ضربة من تقی ما اراد بها
الاّ لیبلغ من ذی العرش رضواناً
انّی لاذکره یوماً فاحسبه
اوفی البریة عنداللَّه میزاناً
«ای ضربتی که ضارب متقی تو اراده نکرده بود به آن ضربت مگر رضای پروردگار را و من روز قیامت را یاد می کنم که ابن ملجم در آن روز از همه مردم برتر و بالاتر خواهد بود ».(304)
آیا می شود به روایتی که ناقل آن عمران بن حطان باشد اعتماد کرد؟ آیا می شود کسی را که درست در نقطه مقابل رسول خدا قرار گرفته است، مسلمان نامید؟
محب طبری این حدیث را (که صحیح هم هست) از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که آن حضرت فرمود: «یا علی! اتدری من اشقی الاولین؟ قلت: اللَّه و رسوله اعلم، قال صلی الله علیه وآله وسلم عاقر الناقة قال صلی الله علیه وآله وسلم: یا علی! اتدری من اشقی الآخرین؟ قلت: اللَّه و رسوله اعلم، قال صلی الله علیه وآله وسلم قاتلک یا علی»(305)؛ «علی جان! می دانی شقی ترین اولین کیست؟ علی علیه السلام عرض کرد: خدا و رسول او داناترند، فرمود: شقی ترین اولین، کسی است که ناقه صالح را عقر نموده و به قتل رسانید. علی جان! می دانی شقی ترین آخرین کیست؟ علی علیه السلام عرض کرد خدا و رسول او داناترند، فرمود شقی ترین آخرین کسی است که تو را به قتل می رساند».
آن وقت بخاری از میان ششصد هزار حدیث، «2513» حدیث را به عنوان صحیح و معتبر انتخاب می کند که در آن میان، روایات منقوله از طریق مدح و تمجید کننده شقی ترین آخرین، یعنی عمران بن حطان و اضراب او نیز جزء انتخاب شدگان قرار می گیرد.
مسلماً از مطالبی که گذشت، به این نتیجه می رسیم که تنها راه اطمینان به صدور احادیث، اخذ حدیث از طریق اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم است که هم عارف به حدیثند و جز احادیث صحیح که خود آنان «خلفاً عن سلفٍ» از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شنیده اند، چیز دیگری را برای مردم نقل نمی نمایند و هم از نظر صداقت و وثاقت و امانتداری کسی در میان این امت، به پای آنها نخواهد رسید.
پرسش:
ممکن است گفته شود که اکثر احادیث جمع آوری شده در کتب حدیثی شیعیان، احادیث «مرسله»(306) هستند؛ زیرا اسناد آن احادیث تا به امام باقر یا امام صادق علیهما السلام یا یکی از ائمه علیهم السلام متصل است و بعد از آن، سندی وجود ندارد؛ و به تعبیر دیگر احادیث تا خود پیامبر مسند نیستند.
پاسخ:
جواب این اشکال هم بسیار ساده است زیرا :
اولاً : سند حدیث را از کسی می خواهند که نسبت به صداقت، دیانت و تقوای او شکی وجود داشته باشد، و احتمال جعل و وضع حدیث از طرف او برود، در حالی که در زیر این آسمان و روی این زمین، بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم راستگوتر از «امامان دوازده گانه» پیدا نخواهد شد؛ این مطلبی است که در بخش «تشیع چیست»، روی آن بحث و تحقیق شده است، و نه تنها شیعیان بلکه «برادران اهل سنت» نیز به این مطلب اذعان و اعتراف دارند.
ثانیاً : ائمه اطهار علیهم السلام گاهی سند خودشان را به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم متصل می نمودند تا کسی گمان نکند که آنان از پیش خودشان چیزی را برای مردم به عنوان روایت بیان می کنند.
از باب نمونه حدیث «سلسلةالذهب» از طریق امام رضا علیه السلام روایت شده است که می فرماید: «حدثنی ابی عن ابیه عن ابیه عن ابیه عن ابیه عن ابیه علی بن ابی طالب علیه السلام عن جدی رسول اللَّه عن جبرئیل عن اللَّه تبارک و تعالی، قال: کلمة لا اله الا اللَّه حصنی، فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی».(307)
«امام رضاعلیه السلام فرمود: پدرم امام کاظم علیه السلام از پدرش امام صادق علیه السلام از پدرش امام باقرعلیه السلام از پدرش امام سجادعلیه السلام از پدرش امام حسین علیه السلام از پدرش علی علیه السلام از جدم رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم روایت نمود که آن حضرت از جبرائیل از خداوند متعال نقل کرد که فرمود: لااله الااللَّه حصار من است، پس هرکس این کلمه را بگوید، داخل در حصار من شده است و کسی که داخل در حصار من شود؛ یعنی توحید را به تمام معنا معتقد شود از عذاب من در امان خواهد بود».
ثالثاً : حاکم نیشابوری در کتاب معرفة علوم الحدیث می گوید: «امام صادق علیه السلام از پدرش باقرعلیه السلام از پدرش زین العابدین علیه السلام از پدرش حسین بن علی علیه السلام از علی بن ابی طالب علیه السلام روایت می کند و این اسناد، معروف به سلسله ذهبیه است و آن صحیح ترین سندها و قویترین آنهاست».(308)
رابعاً : امام صادق علیه السلام قاعده مشهوری بیان فرمود و این قاعده، روش تمام ائمه اثناعشر علیهم السلام را مشخص می کند؛ زیرا فرمود: «حدیثی، حدیث ابی وحدیث ابی، حدیث جدی و حدیث جدی، حدیث ابیه و حدیث ابیه، حدیث علی بن ابی طالب علیه السلام و حدیث علی، حدیث رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم(309)؛ حدیث من حدیث پدرم هست و حدیث پدرم، حدیث جدم امام زین العابدین علیه السلام می باشد، و حدیث جدم، حدیث پدر بزرگوارش امام حسین علیه السلام هست و حدیث آن حضرت، حدیث علی علیه السلام و حدیث علی علیه السلام حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است».
پس می توانیم نتیجه قطعی بگیریم که احادیث مرویه از طریق اهل البیت علیهم السلام همه «مسند» هستند و شبهه «ارسال» در آن وجود ندارد.