فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

معنای شیعه

ابتدا «شیعه» را از نظر لغت و اصطلاح معنا می کنیم تا برسیم به خصوصیات آن که در آینده متعرض می شویم. در لغت کلمه «شیعه» را به اتباع و پیروان شخص اطلاق می کنند.
صاحب قاموس می گوید: «شیعة الرجل (بالکسر) اتباعه وانصاره(239)؛ یعنی شیعه شخصی، عبارت است از اتباع و پیروان وانصار آن شخص».
راغب نیز شیعه را به همین معنا حمل می نماید.(240)
فیومی نیز می گوید: «الشیعة الاتباع و الانصار(241)؛ شیعه یعنی پیروان ویاوران شخص».
ابن منظور نیز می گوید: «الشیعة اتباع الرجل وانصاره(242)؛ شیعه یعنی پیروان شخص و یاوران او».
و به همین معنا حمل می شود جمله معروف حضرت امام حُسین علیه السلام خطاب به سپاه ابن زیاد در روز عاشورا: «ویحکم! یا شیعة آل ابی سفیان، ان لم یکن لکم دین وکنتم لا تخافون المعاد، فکونوا احراراً فی دنیاکم؛(243) وای به حال شما! ای پیروان و یاوران آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از آخرت نمی ترسید، لااقل در دنیا و زندگی دنیایی تان آزاده باشید و حرّیت داشته باشید».
اما در اصطلاح، لفظ «شیعه» اطلاق می شود بر پیروان و دوستداران اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم، طوری که برای آنان عَلَم شده است ولذا تا این کلمه بر زبان کسی جاری شود، ذهن مخاطب انصراف پیدا می کند به سوی پیروان علی علیه السلام و فرزندان طاهر و معصوم آن حضرت.
ابن منظور می گوید: «وقد غلب هذا الاسم علی من یتوالی علیّاً و اهل بیته - رضوان اللَّه علیهم اجمعین - حتّی صار لهم اسماً خاصاً، فاذا قیل: فلان من الشیعة، عُرف انه منهم وفی مذهب الشیعة کذا ای عندهم؛(244) اسم «شیعه» علم بالغلبه شده است برای کسانی که دوستدار علی واهل بیت آن حضرت علیهم السلام هستند و اسم خاص برای آنان شده است. وقتی گفته شود فلانی شیعه است؛ یعنی از دوستداران و پیروان اهل بیت علیهم السلام، است. و در مذهب شیعه چنین است؛ یعنی پیروان اهل بیت علیهم السلام چنین معتقدند».
عین همین مطلب رافیروزآبادی درقاموس(245) وزبیدی در تاج العروس(246) وابن اثیر در نهایه(247) بیان کرده اند.
بنابر این «شیعه» به کسی گفته می شود که بعد از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به امامت «ائمه اثناعشر» معتقد باشد؛ و به تعبیر دیگر، دین را در اصول و فروع از آنان فراگیرد، نه از کسان دیگر. واین بدان جهت است که قرآن وسنت همچنانکه در بحثهای سابق، مواردی را متذکر شدیم، ما را به پیروی از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم امر می کند واهل بیت علیهم السلام را «کشتی نجات» و باب حطه و امان امت و عروة الوثقایی که انفصام ندارد و یکی از دو «ثقل» که متمسک به آن دو گمراه نخواهد شد، معرفی می نماید. ما در بحثهای آتیه مفصل در این زمینه ها بحث خواهیم کرد.
از آنچه تاکنون گفته شد، معلوم می شود کسانی که به شیعیان مطالب نادرست را نسبت داده اند و آنان را متّهم به بعضی از امور شنیعه نموده اند، مثل اینکه شیعیان معتقد به خدا بودن امامان خود هستند، یا اینکه معتقد به نبوت حضرت علی علیه السلام می باشند، یا مذهب آنان از یهودیت سرچشمه می گیرد و ... از روی نادانی و جهالت و عدم اطلاع از حقیقت و واقعیت سخن گفته اند و احیاناً هم منشأ این مطالب، تعصب کور و قضاوت نابخردانه است که انسان برای حفظ و صیانت از مذهب خودش، دیگر مذاهب را از طریق متهم نمودن به مطالب پوچ و واهی، بدنام می نماید تا در نتیجه مذهب خودش خوشنام باقی بماند. در حالی که مکتب تشیع تنها مکتبی است که در طول تاریخ با نادرستی ها مبارزه نموده و شیعیان تنها مسلمانانی هستند که مطالب پوچ و غیر منطقی را مردود دانسته و نپذیرفته اند.
ائمه معصومین علیهم السلام طبق شواهد تاریخی موجود، در هر زمان و مکانی که می دیدند کس یا کسانی می خواهند عقاید نادرست و خرافی را وارد اسلام نمایند، با جدیت کامل در برابر آنان ایستاده و با ردّ مطالب نادرست آنان، از حق و حقیقت دفاع می نمودند.
قابل ذکر است که بدترین نسبت و تهمتی که در طول تاریخ به شیعیان از سوی مخالفان وارد شده است، غلو و ملحق کردن فرق ضاله غُلات به آنان می باشد که بدون شک منشأ پیدایش این تهمت و نسبت دادن گروهای باطل به شیعیان، سیاستهای حکام ظالم و خلفای جوری است که در زمان امامان دوازده گانه علیهم السلام به ظلم و جنایت و عصیان و طغیان علیه همه ارزشهای الهی و انسانی مشغول بودند. و چون معمولاً اولین شورشها و انقلابها علیه آنان از طرف پیروان اهل بیت علیهم السلام و با رهبری فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم صورت می گرفت، خلفای جور، اعم از اموی و عباسی به این نتیجه رسیده بودند که کاری انجام بدهند تا از نفوذ اهل بیت علیهم السلام در میان مسلمانان کاسته و پیروان آنان را منزوی نمایند و در نتیجه به مقاصد شوم واهداف پلید خود راحت و آسان نایل آیند.
بهترین عامل به نظر آنان، متهم کردن اهل بیت علیهم السلام و پیروان راستین آنها به غلو بود تا عقیده سایر مسلمانان نسبت به آنان ضعیف شده و شیعیان را افرادی ضعیف الایمان یا بی ایمان بشناسند و سخنها و کارهای آنان را نیز موجب تخریب اسلام و هدم اساس دین بدانند تا از آنان دوری نموده و به هیچ عنوان حاضر نشوند با آنان مراودت و مصاحبت داشته باشند.
البته حکّام جور تا حدودی هم در این کار موفق شدند و عده ای از مردم عوام را که بدون تعقل و تفکر هر گفته ای را باور می کنند و به هر سخن پوچی گوش فرا می دهند، علیه شیعیان که پیروان اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم هستند، تحریک نموده و ضربه های دردآوری بر آنان وارد نمودند.
آنچه گفتیم تنها مربوط به گذشته نیست، بلکه هنوز هم عده ای پیدا می شوند که مطالب بیهوده و تهمتهای ناروای آن دروغگویان بی خرد را باور نموده و حتی برای ردّ شیعیان و تکفیر و تفسیق آنان کتابها می نویسند، در حالی که اگر کسی از روی انصاف و خالی از تعصب بخواهد متوجه حقیقت امر شود، باید به کتب فقهی شیعیان مراجعه کند تا ببیند که چگونه علمای بزرگوار شیعه در طول تاریخ، غُلات را نجس و کافر خوانده، و از جمله کفار و مشرکین به حساب آورده اند.
همچنین انسانهای محقق و با درایت، وقتی به روایات وارده از ائمّه معصومین علیهم السلام مراجعه کنند، متوجه می شوند که امامان بزرگوار شیعه، همیشه متوجه این حرکت شوم سیاسی بوده و با شدّت تمام با آن به مبارزه بر خاسته اند.
به طور مثال حضرت امام صادق علیه السلام به «مرازم» که یکی از اصحاب آن حضرت است، فرمود: «برو و به غلات بگو برگردید به سوی خدا و توبه کنید؛ زیرا شما فاسق وکافر و مشرک هستید».
باز به او فرمود: «وقتی به کوفه رسیدی، نزد بشار شعیری که یکی از غالیهای آن زمان بوده، برو و به او بگو جعفر بن محمد می گوید ای کافر! ای فاسق! من از تو بیزارم».
مرازم می گوید: «وقتی به کوفه رسیدم و بشار شعیری را دیدم، فرمایش امام صادق علیه السلام را به او ابلاغ نمودم، ولی او بدون آنکه به روی خود بیاورد (مثل اینکه از قبل به آنها گفته شده بود که اگر ائمه از شما بیزاری جستند، شما بیزاری نجویید و خودتان را به آنان متصل نموده و وانمود کنید که از آنان جدا نیستید)، گفت: مولایم از من یاد نموده و برای من پیغام فرستاده است».
مرازم می گوید: «به او گفتم بلی، امام صادق علیه السلام فرمود ای کافر! ای فاسق! من از تو بیزارم، وی باز بدون آنکه به ظاهر ناراحت شود با خوشحالی گفت: خداوند به تو جزای خیر دهد که پیغام مولایم را به من رسانیدی».(248)
شما را به خدا! آیا ممکن است در یک کشور اسلامی، آن هم در زمانی قریب به عصر رسالت، کسانی از مسیر اصلی اسلام خارج شوند و ادعا نمایند که کس یا کسانی خدا هستند و در این راستا، تبلیغات گسترده ای هم داشته باشند، اما هیچ کس به آنان چیزی نگوید و هیچ قاضی و محکمه ای آنان را احضار نکند و مورد باز خواست قرار ندهد، مگر اینکه پشتوانه سیاسی قوی و محکم داشته و از طرف قدرت یا قدرتهایی، مورد حمایت قرار گرفته باشند؟
همین «بشار شعیری» روزی خدمت امام صادق علیه السلام رسید، حضرت تا او را دید فرمود: «از نزد من بیرون برو، خداوند تو را لعنت کند، به خدا قسم! سقفی پیدا نخواهد شد که بر سر من و تو سایه بیندازد»، کنایه از اینکه با تو زیر یک سقف نخواهم نشست و هیچ گونه آشنایی و صحبتی با تو نخواهم داشت.
وقتی هم که وی از محضر امام صادق علیه السلام خارج شد، حضرت فرمود: «وای بر او! خداوند هیچ کس را به اندازه این فاجر، حقیر و خوار نکرده است، به درستی که او شیطان پسر شیطان است، هدف او اغوای شیعیان و اصحاب من است، پس از او دوری کنید و حاضر به غایب اطلاع بدهد که من (امام صادق) بنده خدا و فرزند کنیز خدا هستم، من از اصلاب به ارحام منتقل شده و به دنیا آمده و روزی هم از دنیا رفته و روزی هم برانگیخته شده و مورد سؤال قرار می گیرم».(249)
همچنین حضرت امام حسن عسکری علیه السلام به یکی از دوستان خود به نام «محمَّد» نوشت: «من از ابن نصیر فهری و ابن بابای قمی، به سوی خدا بیزاری می جویم، پس تو هم از آن دو بیزاری بجوی. من تو و جمیع شیعیانم را از این دو شخص برحذر داشته و به شما می گویم که من این دو نفر را لعن کرده ام، خداوند آن دو را لعنت کند، ابن بابا گمان می کند که من او را به عنوان پیامبر مبعوث نموده ام، خداوند او را لعنت نماید، شیطان بر او تسلّط یافته و او را به گمراهی کشانیده است، پس خداوند لعنت کند کسی را که از او حرف شنوی کند، ای محمّد! اگر دستت به او رسید، سرش را از بدنش جدا کن».(250)
آیا با وجود این گونه روایات برای سرکوبی غُلات و نفی اندیشه غلط آنها، ممکن است شیعیان غلو نموده و چیزی را که امامان آنها سرکوب کرده اند، پذیرا شوند؟
چگونه ممکن است شیعیان معتقد به این عقیده باشند در حالی که تمام جزئیات دین را از شخص رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و از طریق ائمه اطهار علیهم السلام ، یعنی علی علیه السلام و یازده فرزند بزرگوارش به دست آورده اند.
پس از توضیح این مبحث اینک لازم است برای روشن شدن حقیقت، خصوصیات و ویژگیهای «شیعه» مورد بحث و بررسی قرار گیرد.

دین را باید از پیامبر(ص) فرا گرفت

طبق نصوص قرآن کریم، انسان مسلمان مکلّف است آنچه را پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم از طریق وحی به دست آورده و به مردم به عنوان دین معرفی و ابلاغ نموده است، پذیرفته و به آن عمل نماید. از باب نمونه چند آیه از قرآن کریم را که دالّ بر همین معناست، به عنوان شاهد ذکر می نماییم:
1 - « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَل-کُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ ... »(251)؛ «هر چه را پیامبر برای شما آورده است، بپذیرید و از هر چیزی که شما را باز داشته، دوری کنید».
در این آیه مبارکه کاملاً تصریح شده است که دین فقط باید از شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گرفته شود و دیگران حق ندارند بدون اینکه چیزی را از آن بزرگوار شنیده باشند، آن را به عنوان دین به خورد مردم بدهند؛ چون طبق نص قرآن کریم: « إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللَّهِ ا لْإِسْلَمُ ... »(252)؛ «دین در نزد خداوند اسلام است».
و این دین هم فقط برای شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم از جانب خداوند آمده است، نه برای کس یا کسان دیگر. و برای اینکه کاملاً متوجه شویم که هر چه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می گوید، از جانب خداوند است باید گوش جان به کلام «وحی» که در باره پیامبر می فرماید: « وَمَا یَنطِقُ عَنِ ا لْهَوَی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی »(253)؛ «پیامبر هرگز از روی هوا و هوس سخن نمی گوید هر چه می گوید چیزی جز وحی که بر او نازل شده نیست».
2 - « هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ ا لْحَقِ ّ ... »(254)؛ «او کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق ارسال نمود؛ (یعنی دین فقط بر او وحی شده و باید هم از او گرفته شود)».
3 - « وَأَطِیعُواْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ »(255)؛ «از خداوند و پیامبر، اطاعت کنید تا مورد رحمت خداوند متعال قرار بگیرید»؛ یعنی اطاعت در درجه اول باید از خداوند باشد و در درجه دوّم، باید مردم از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم اطاعت نمایند.
معلوم است که اطاعت از خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فقط در امور خاصی نیست، بلکه در تمام شؤون زندگی باید این اطاعت وجود داشته باشد و این جز دیانت چیز دیگری نخواهد بود.
4 - « ... مَا کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولاً »(256)؛ «ما هرگز (قومی) را مورد عذاب قرار نخواهیم داد، مگر (آنکه) با فرستادن پیامبری، (حجّت را بر آنان تمام کرده باشیم)».
مستفاد از آیه مبارکه، حرمت مخالفت رسول است به این معنا که مخالفت غیر رسول اگر منتهی به مخالفت رسول نباشد، موجب عذاب نخواهد بود.
5 - « وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نَارًا خَلِدًا فِیهَا ... »(257)؛ «و آن کسی که خدا و رسول او را نافرمانی نموده و از حدودی (که خداوند برای انسان معین کرده است) تجاوز کند، خداوند او را داخل آتش (جهنم برده) و برای همیشه معذب خواهد بود».
6 - « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تُقَدِّمُواْ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ ... »(258)؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزی را بر خدا و رسولش مقدّم نشمرید! (بر خدا و رسول او پیشی نگیرید)»؛ یعنی از پیش خودتان و مطابق سلیقه های شخصی، حکمی یا احکامی صادر نکنید، بلکه امر جعل و تشریع را به خدا و پیامبرش واگذار نمایید.
این آیات و ده ها آیه دیگر در قرآن کریم، ما را امر می کند که دین را فقط از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم اخذ کنیم و اگر از غیر پیامبر چیزی را شنیدیم و آن را مخالف سنت رسول خدا یافتیم، بر ما واجب است که با آن مخالفت نموده و از پذیرش آن خود داری نماییم.

راه به دست آوردن سنّت پیامبر (ص)

مسلّم است که عمل به دستورات دین مقدس اسلام مختص به دوران پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم نبوده، بلکه تا روز قیامت ادامه خواهد داشت.
مسلمانان صدر اسلام چون با حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم معاصر بودند، احکام را از خود آن حضرت گرفته و به آن عمل می کردند. اما بعد از رحلت آن بزرگوار، وظیفه چه خواهد بود؟ آیا دین هم با رفتن پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از میان می رود، یا باقی می ماند؟
و در صورت بقا، آیا می توان از هر کسی احکام دین را فرا گرفت و به هر گفته ای همان ارزش و اعتبار گفته های رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را داد؟ و آیا آیه مبارکه « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ... »(259) مخصوص همانهایی است که شخص آن حضرت را ملاقات می کردند؟
هرگز! بلکه آیندگان همان وظیفه گذشتگان را دارند و کسانی که پیامبر را ندیده اند با کسانی که آن حضرت را زیارت نموده اند، همه موظفند دین و عقاید دینی را از او بیاموزند و بس . منتها چون بعد از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، امکان آموختن دین و احکام آن از خود آن بزرگوار وجود ندارد، پس باید دنبال کسانی رفت که دین را به معنای واقعی آن، از آن حضرت فرا گرفته و عالم به تمام کلیّات و جزئیات آن هستند و بدون کم و زیاد هم به دیگران تحویل می دهند؛ زیرا در این صورت است که مسلمانان عصرهای بعد از عصر رسالت می توانند مطمئن شوند که به آیه مبارکه « ... مَآ ءَاتَل-کُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ... » عمل کرده اند.
اگر مسلمانان با دید بدون تعصب این مطلب را مورد بررسی قرار بدهند متوجه خواهند شد، تنها کسی که تمام جزئیات دین را از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در زمان حیات آن حضرت، اخذ نموده و از همه بیشتر مورد اعتماد رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بوده، علی بن ابی طالب علیه السلام است. واین موضوع را از روایاتی که در مجامیع حدیثی اهل سنت، در رابطه با مقام و منزلت آن حضرت نقل شده است، می توان استفاده کرد.
ترمذی در صحیح، از عمران بن حصین نقل می کند که پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم لشکری را تحت فرماندهی علی علیه السلام به سوی «یمن» روانه نمود. آنان جنگیدند و پیروز شدند و غنایم زیادی به دست آوردند، عده ای از مسلمانان نسبت به فرماندهی علی علیه السلام اعتراض داشتند، چهار نفر از میان آنان تصمیم گرفتند وقتی به مدینه برگشتند، اعتراضشان را به عرض پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم برسانند.
در آن زمان رسم مسلمانان چنان بود که هر وقت از جنگی بر می گشتند، اول به حضور حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب شده بعد از عرض ارادت، به سوی خانه هایشان رهسپار می شدند.
وقتی شاکیان و معترضین خدمت آن حضرت رسیدند، یکی از آن چهار نفر برخاست و شروع به شکایت از علی علیه السلام نمود، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم صورت مبارک خود را از او برگردانید، نفر دوم از جا حرکت نمود و گفته مرد اول را تکرار نمود، پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از او نیز اعراض کرد. نفر سوم نیز بابی اعتنایی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم مواجه شد، تا اینکه چهارمین نفر لب به شکایت از علی علیه السلام باز نمود.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که غضب از چهره مبارکش پیدا بود، به آنان نگاه نمود و فرمود: «از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ انّ علیّا منّی وانا منه وهو ولیّ کل مؤمن بعدی؛ به درستی که علی از من و من از او هستم (بین من و او فرقی وجود ندارد) و او بعد از من ولی هر مؤمن است».(260)
سند این روایت به هیچ عنوان قابل خدشه نیست؛ زیرا بزرگان صحابه مثل علی علیه السلام و ابن عباس و عمران بن حصین و وهب بن حمزه و بریده اسلمی آن را از پیامبر نقل می کنند و خوانندگان محترم نیز ملاحظه کردند که دانشمندان بزرگ علم حدیث و حفّاظ والامقام اهل سنت آن را در کتابهای خودشان آورده اند.
جالب اینجاست که هیثمی در مجمع الزواید حدیث را از بریده اسلمی این چنین نقل می کند:
«پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حالی که غضبناک بود، فرمود: چرا یک عده از علی عیبجویی می کنند، کسی که از علی عیبجویی کند، از من عیبجویی نموده و کسی که از علی جدا شود، از من جدا شده است. به درستی که علی از من و من از او هستم، او از طینت من است و من از طینت ابراهیم آفریده شده ام و از ابراهیم بالاتر و برترم».
بریده می گوید: آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مرا ( که یکی از شاکیان بودم ) مخاطب قرار داده فرمود: «ای بریده! آیا نمی دانی که برای علی علیه السلام بیشتر از یک جاریه است که از میان غنایم برداشته است؟ و آیا نمی دانی که او بعد از من ولی شماست؟».
بریده می گوید: عرض کردم ای رسول خدا! تو را به حق آشنایی که بین ما بوده قسم می دهم دستت را دراز کنی تا دوباره با تو بیعت کنم. وی می افزاید: از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم جدا نشدم تا با آن حضرت دوباره بیعت نمودم.(261)
محب طبری بعد از نقل احادیث مورد استدلال شیعه بر خلافت بدون فصل علی علیه السلام، در کتاب الریاض النضرة چنین می گوید: از جمله آن احادیث ( که از متن و سند قوی تری برخوردار است)، حدیث عمران بن حصین است که از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که آن حضرت فرمود: «انّ علیا منّی وانا منه وهو ولی کل مؤمن بعدی؛ علی از من است و من از او هستم و او بعد از من ولی هر مؤمن است».
و حدیث «بریده» است که می گوید پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «لاتقع فی علی فانّه منّی وانا منه وهو ولیّکم بعدی؛ بر علی علیه السلام اشکال و ایراد نگیرید؛ زیرا او از من است و من از او هستم و او بعد از من ولی شماست».(262)
دلالت این حدیث شریف بر رجوع به علی علیه السلام بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در تمام امور زندگی مادی و معنوی حتّی مسأله خلافت واضح و ظاهر است؛ زیرا کلمه «ولی»، در لغت گر چه به معانی مختلفه آمده است، ولی اینجا مسلّم است که مراد از آن مالک، ولیّ امر، خلیفه، جانشین، رهبر و مقتداست؛ زیرا پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: «او بعد از من ولی شماست»؛ یعنی تا من هستم، خودم ولی امر شما هستم و بعد از من او ولی امر شماست. و اگر «ولی» به معانی دیگر از قبیل دوست، ناصر، هم پیمان و غیر آن حمل شود، نیازی به گفتن «من بعدی» نخواهد بود؛ زیرا در آن صورت منافات و معارضه ای با زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم ندارد.
روایتی را در بخش «تشیع چیست؟» از کتب اهل سنّت نقل نمودیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من اطاعنی فقد اطاع اللَّه و من عصانی فقد عصی اللَّه ومن اطاع علیّاً فقد اطاعنی ومن عصی علّیاً فقد عصانی(263)؛ هر کس مرا اطاعت کند خدا را اطاعت نموده و هر کس علی را اطاعت کند مرا اطاعت نموده است، هر کس مرا نافرمانی کند، خدا را نافرمانی نموده و هر کس علی را نافرمانی کند، مرا نافرمانی نموده است».
از این روایت نتیجه می گیریم که اطاعت علی علیه السلام اطاعت خداوند و نافرمانی آن حضرت، نافرمانی خداوند است. پس اگر کسی بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به علی علیه السلام مراجعه کند، نه تنها اشتباه نکرده بلکه این رجوع برای او لازم و واجب هم بوده است.
حاکم(264)، خطیب بغدادی(265)، هیثمی(266) مناوی(267) و متقی(268) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که آن حضرت فرمود: «علی مع الحق والحق مع علی؛ علی همیشه با حق و حق همیشه با علی علیه السلام هست».
حاکم(269)، هیثمی(270) و ابن حجر(271) از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کنند که آن حضرت فرمود: «علی مع القران و القران مع علی لن یفترقا حتّی یردا علی الحوض»؛ علی علیه السلام همیشه با قرآن و قرآن همیشه با علی است و این دو از هم جدا نخواهند شد تا در نزد حوض کوثر به من ملحق شوند».
از این دو روایت هم لزوم رجوع در اخذ دین واحکام آن به حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام کاملاً واضح و روشن است و نیاز به بحث و بررسی ندارد.
از طرف دیگر همه امت اجماع دارند بر اینکه بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم در میان امت از علی علیه السلام داناتر وجود ندارد و این مطلبی است که در تمام کتب تاریخی و حدیثی به آن اذعان شده است و از رجوع صحابه به آن حضرت در فهم معضلات دینی و احکام شرعی نیز می توان این مطلب را استفاده کرد.
پس اگر کسی بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم اسلام را از علی علیه السلام گرفته باشد، راه درست و واقعی را پیموده و بر این عمل مثاب خواهد بود؛ زیرا اسلام که مرکب از اصول و فروع است، اگر از خود پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم یا از کسانی که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را درک نموده و تمام جزئیات و ابعاد دین را از آن حضرت آموخته اند، گرفته نشود، خالی از اشتباه و نقص نبوده، بلکه نسبت دادن هر چیزی که از دیگران به دست آمده، به پیامبر و دین نیز خالی از اشکال نخواهد بود.
وقتی به تاریخ مراجعه کنیم، می بینیم در زمان حیات رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نه از ابوالحسن اشعری و نه از «ما تریدی» و نه از «واصل بن عطا» که مبین اصول دین برای فرق اهل تسنّن هستند، خبری بوده و نه از امامان چهارگانه مذاهب اربعه، بلکه تمام آنها دهها سال بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم دیده به جهان گشوده اند، در حالی که علی علیه السلام شب و روز را با پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سپری نموده و جز در موارد محدودی، از آن حضرت جدا نبوده است.
طبق نصّ صریح قرآن کریم در آیه مبارکه مباهله: « ... فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَکُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَکُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَکُمْ ... »(272)؛ «ای پیامبر ( به نصارای نجران بگو برای اثبات حق بودن خود بیایید همدیگر را نفرین کنیم و برای این کار ) به آنها بگو ما فرزندان خود را می آوریم شما هم فرزندانتان را بیاورید، ما زنانمان را می آوریم شما هم زنانتان را بیاورید، ما خودمان می آییم شما هم خودتان بیایید»، علی علیه السلام نفس پیامبر است؛ زیرا در آن روز پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم حسنین علیهما السلام و حضرت زهراعلیها السلام و علی علیه السلام را به همراه خود برد و چون کلمه «ابنائنا» شامل حسنین علیهما السلام و «نسائنا» شامل حضرت زهراعلیها السلام می شود، پس باید علی علیه السلام مشمول کلمه «انفسنا» شود و در این صورت بین شخص علی علیه السلام و نفس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم دوئیت و جدایی معنا ندارد.
برای تأیید مطلب فوق نکته ای را از کتاب محاسن بیهقی نقل می نماییم:
مردی در محضر «ابن عایشه» برخاست و گفت ای ابا عبدالرحمن! افضل اصحاب پیامبر کیست ؟
ابن عایشه جواب داد: ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن، طلحه و زبیر.
آن مرد گفت: پس علی بن ابی طالب در کجا قرار دارد و مرتبه او در چه حد است.
ابن عایشه جواب داد: تو از من در باره اصحاب پیامبر سؤال نمودی یا از نفس آن حضرت؟
آن مرد گفت: از اصحاب آن حضرت پرسیدم.
ابن عایشه، آیه مباهله را قرائت نمود و گفت: اصحاب کی می توانند مثل نفس پیامبر باشند(273)؛ یعنی طبق نص این آیه، علی علیه السلام نفس پیامبر است و هیچ یک از اصحاب نفس آن حضرت نیستند، پس با علی علیه السلام قابل مقایسه نخواهند بود.
آیا در این صورت ممکن است که پیروان علی علیه السلام کمتر از پیروان ابوالحسن اشعری و یا ابوحنیفه باشند؟ یا آنان مسلمان، اما شیفتگان خاندان رسالت از اسلام خارج باشند ؟