فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

فصل سوّم: افسانه عبداللَّه بن سبأ

بعضی از برادران اهل سنّت، افسانه عبداللَّه بن سبأ یهودی را قبول نموده، این شخص افسانه ای را منشأ پیدایش مذهب تشیّع می دانند! و می گویند: او کسی بوده که اوّل در یهودیت، عقیده غلو را نسبت به وصّی حضرت موسی، یوشع بن نون ایجاد کرد و وقتی که وارد اسلام گردید، باز مشغول بدعتگذاری شد تا به حدّی که قائل شد امیرالمؤمنین علی علیه السلام خدا بوده و خداوند در او حلول کرده است.
بعضی آن چنان این شخصیت افسانه ای را مسلّم دانسته اند که در کتب خود نوشته اند: او بر اهل مصر از نظر فرهنگی و تبلیغی سیطره پیدا نموده، برای قتل خلیفه عثمان بن عفان لشکری منظم روانه مدینه ساخت.
یا آنکه به ضرس قاطع گفته و نوشته اند که ابوذر نزد او درس خوانده و عمّار یاسر آرا و نظریات او را پذیرفت
جنگ جمل و صفین را نیز از دسایس او دانسته و گفته اند: مقدمات و مبادی تشیّع را او به مردم و شیعیان القا کرد
از همه مهمتر عده زیادی از مؤلفین اهل سنت، پا را از این هم فراتر گذاشته و نوشته اند: اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بعضی از مطالب و گفته ها و آرای او را یاد گرفته قبول کردند و مطالبی از این قبیل که جز طعن بر اسلام و بزرگان اسلام نتیجه دیگری نخواهد داشت؛ زیرا مستفاد از این کلمات آن است که یک نفر یهودی بیاید و بر عقول اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و کسانی که متأدب به آداب او بودند، سیطره پیدا کند، اگر چنین باشد، دیگر اعتمادی به آنچه از صحابه رسیده و از طریق آنها نقل شده است باقی نخواهد ماند؛ چون در هر حکم از احکام اسلام این احتمال داده می شود که شاید از بدعتهای عبداللَّه بن سبأ یهودی باشد و در رابطه با هر صحابی از اصحاب آن حضرت احتمال می رود که تحت تأثیر افکار نادرست این مرد یهودی قرار گرفته باشد.
خلاصه، آن قدر تبلیغات، در رابطه با این شخص افسانه ای و بدعتهای او قوی و زیاد بوده است که حتی علمای شیعه هم او را به عنوان یک فردی که وجود داشته، قبول نموده و بعد او را مورد طعن و لعن قرار داده اند؛ مثلاً مرحوم شیخ الطائفه طوسی رحمه الله در کتاب رجال در باب من روی عن امیرالمؤمنین می گوید: «عبداللَّه بن سبأ الذی رجع الی الکفر و اظهر الغلو(201)؛ عبداللَّه بن سبأ کسی است که مرتد شده و دوباره به کفر برگشت و نسبت به علی علیه السلام غلو نمود».
مرحوم علامه حلّی رحمه الله در قسم دوم از کتاب رجال خود می گوید: «عبداللَّه بن سبأ غال ملعون، حرّقه امیرالمؤمنین علیه السلام بالنار، کان یزعم انّ علیّاًعلیه السلام اله و انه نبی، لعنه اللَّه(202)؛ عبداللَّه بن سبأ غالی و ملعون است، امیرالمؤمنین علی علیه السلام او را با آتش سوزانید، او گمان می کرد که علی علیه السلام خدا و خود او پیامبر است. خداوند او را لعنت کند».
همچنین در بیشتر کتب رجال، وجود این شخص مسلّم فرض شده، منتها مورد لعن و نفرین قرار گرفته است، و شیعه در طول تاریخ از این شخص تبرّی جسته و او را کافر و مرتد دانسته است.
علت اینکه نام عبداللَّه بن سبأ در کتب رجالی شیعه آمده و وجود او مسلّم فرض شده است، بیشتر به خاطر تبلیغات گسترده ای بوده که از طرف مؤلفین اهل سنت، در رابطه با او صورت گرفته است، منتها چون عقیده ای که به او نسبت داده شده با اصل و اساس تشیع سازگاری ندارد، در طول اعصار و قرون از طرف شیعیان مورد طعن و لعن قرار گرفته است.
بر فرض که قبول کنیم، این شخص افسانه ای با همین نام و نسب و عقیده وجود خارجی نیز داشته است، خود طعن و لعن شیعیان و بیزاری جُستن شان از این شخص، دلیل گویا و واضحی است که مکتب تشیع هیچ گونه ربطی به افکار پلید عبداللَّه بن سبأ ندارد و الاّ از طرف شیعیان مورد طعن و لعن واقع نمی شد.
چه خوب بود مؤلفین و دانشمندان اهل سنت، قبل از آنکه مکتب تشیع را به عبداللَّه ابن سبأ نسبت بدهند، اول عقیده پیروان این مکتب را در رابطه با او مورد دقت و مطالعه قرار می دادند؛ زیرا با هیچ عقلی جور درنمی آید که انسان از کسی متنفّر باشد و در عین حال دین خود را از او بیاموزد.
وانگهی، طبق تحقیقی که دانشمند بزرگوار معاصر، جناب آقای سید مرتضی عسکری در رابطه با این شخصیت کرده اند و کتابی ضخیم، در دو جلد به نام «عبداللَّه بن سبأ» منتشر ساخته اند، ثابت می شود که چنین کسی با این نام و نشان اصلاً وجود خارجی نداشته تا بعد بیاید و نهال مکتب تشیّع را غرس کند.
جناب آقای عسکری در کتاب «عبداللَّه بن سبأ» ثابت نموده اند که راوی قضیه عبداللَّه بن سبأ و بدعتهای او، شخصی به نام «سیف بن عمر» می باشد که در جعل، کذب و افترا بی نظیر است؛ وی حتی کسانی را به نام صحابه پیامبر می خواند و معرفی می کند که اصلاً وجود خارجی نداشته اند. این دانشمند بزرگوار مطالبی را از علمای رجال اهل سنت در رابطه با طعن و لعن سیف بن عمر نقل نموده که همه دال بر فسق و دروغگو بودن این شخص است، و قول دروغگو هم که اعتبار و ارزش ندارد.
کتاب عبداللَّه بن سبأ تألیف دانشمند بزرگوار سید مرتضی عسکری به حدی علمی و تحقیقی و درست نگاشته شده است که نه تنها مقبول علمای اهل تشیع واقع شده، بلکه دانشمندان و محققان اهل تسنن نیز آن را قبول نموده و پذیرفته اند که شخصی به نام عبداللَّه بن سبأ اصلاً وجود خارجی نداشته است.
به عنوان نمونه نظریه یکی ازبزرگان مکتب تشیّع و یک نفر از دانشمندان اهل تسنن را نقل می کنیم.
آیت اللَّه العظمی سید ابوالقاسم خوئی قدس سره در کتاب معجم رجال الحدیث، بعد از نقل نظریه شیخ طوسی (که قبلاً آورده شد) و نقل چند روایت که دال بر وجود عبداللَّه بن سبأ است، و همچنین نقل کلامی از شیخ کشی قدس سره می گوید: «ان اسطورة عبداللَّه بن سبأ وقصص مشاغباته الهائلة، موضوعة مختلقة، اختلقها سیف بن عمر الوضاع الکذّاب ولایسعنا المقام الاطالة فی ذلک والتدلیل علیه و قد اغنانا العلامة الجلیل والباحث المحقق السید مرتضی العسکری فی ما قدم من دراسات عمیقة دقیقة عن هذه القصص الخرافیة و عن سیف و موضوعاته فی مجلدین ضخمین، طبعاً باسم (عبداللَّه بن سبأ) وفی کتابه الآخر (خمسون ومأة صحابی مختلق)»(203)؛ «افسانه ای که به نام عبداللَّه بن سبأ و قصه های شر برانگیز و هولناک او نقل شده موضوع و ساختگی است که سیف بن عمر که در وضع و جعل، معروف بوده، این قصه را درست نموده است.
ما الآن فرصت بسط و گسترش و تحقیق و بیان ادله در رابطه با دروغ بودن این افسانه را نداریم و لکن تحقیقات عمیق و دقیق علامه بزرگوار و محقق عالی مقدار جناب آقای سید مرتضی عسکری، ما را از شرح این مطلب بی نیاز می سازد و همچنین تحقیقی که ایشان در رابطه با «سیف بن عمر» و اکاذیب او نموده اند، در کتابی که در دو مجلد بزرگ به اسم عبداللَّه بن سبأ طبع شده و همچنین در کتاب با ارزش دیگری به نام 150 صحابی ساختگی برای خوانندگان کافی است».
آقای دکتر احمد امین در کتاب فجر الاسلام نقل می کند که عبداللَّه بن سبأ ابوذر را تحریک نمود برای دعوت مردم به سوی زندگی اشتراکی.(204)
«ابوریّه» در طبع دوم کتاب اضواء علی السنة المحمدیة در ذیل مطالب بالا چنین می گوید: «کتبنا ذلکَ فی الطبعة الاولی من کتابنا اعتماداً علی ما کتبه کبار المورخین ومن جاء بعدهم، عن ابن سبأ وقد ظهر کتاب نفیس اسمه «عبداللَّه بن سبأ» من تألیف العالم العراقی الکبیر: الاستاذ مرتضی العسکری، اثبت فیه: بادلة قویة، مقنعة، ان هذا الاسم لاحقیقة له، لان المصدر الاول، الذی اعتمد علیه کل المورخین، من الطبری الی الآن، فی اثبات وجوده، هو سیف بن عمر التمیمی، المتوفی سنة 170ه . ق، وقد طعن ائمة السنة جمیعاً فی روایته، وقال فیه الحاکم: اتهم بالز ندقة وهو فی الروایة ساقط.
وإنا انصافاً للعلم والحق نقول: ان الدکتور طه حسین، قد شک قبل ذلک فی وجود عبداللَّه بن سبأ هذا والیک بعض ما اثبته فی کتابه العظیم «الفتنه الکبری» الجزء الثانی «علی وبنوه» وهو یتحدث عن وقعة صفین».(205)
«ما در طبع اول کتاب، مطالب گذشته را نوشتیم از باب اعتمادی که به بزرگان مورخین وکسانی که بعد از آنها آمده اند، داشتیم. اما کتاب نفیسی را دیدم به اسم عبداللَّه بن سبأ از تألیفات عالم بزرگوار عراقی، استاد سید مرتضی عسکری که در آن با دلیلهای قوی و قانع کننده، ثابت نموده که این اسم حقیقت ندارد؛ زیرا اول کسی که این قضیه از او نقل شده و تمام تاریخ نویسان، از طبری تا الآن، به او اعتماد کرده اند، سیف بن عمر تمیمی، متوفای سال 170 ه . ق . است که تمام ائمه اهل سنت و حدیث، روایات او را مورد طعن قرار داده و قابل عمل نمی دانند و حاکم نیز در رابطه با او می گوید: او متهم به زندقه بوده و در روایت ساقط است؛ یعنی روایاتش قابل قبول نیست.
بعد می گوید: ما به خاطر احترامی که به علم و حق داریم، منصفانه می گوییم که آقای دکتر طه حسین، قبل از این در وجود این شخص، یعنی عبداللَّه بن سبأ شک کرده بود و ما برای اثبات مدعای خود، مطالبی را از کتاب با ارزش او «الفتنة الکبری » جزء دوم، «علی وبنوه» نقل می کنیم».
ما برای آسانی کار، ترجمه گفتار دکتر طه حسین را از کتاب «علی و فرزندانش» که ترجمه کتاب «علی و بنوه» است، در اینجا متذکر می شویم.
دکتر «طه حسین» می گوید: تعجب در این است که مورخین، هنگامی که از شورش در زمان عثمان ذکر کرده اند، از ابن سوداء، یعنی عبداللَّه بن سبأ و یارانش بسیار یاد کرده اند. و همچنین پس از قتل عثمان و پیش از آنکه علی علیه السلام برای ملاقات طلحه و زبیر برود، از آنها نام برده ونوشته اند که آنها پنهانی از علی علیه السلام و همراهانش، برای افروختن جنگ، توطئه کردند و وقتی یاران علی علیه السلام و طرفداران معاویه با هم رو به رو شدند، یک مرتبه آتش جنگ را شعله ور ساختند و تعجب در اینجاست که این مورخین، وقتی از جنگ صفین بحث می کنند، از ابن سبأ و یارانش ابداً ذکری نمی نمایند.
ابن سوداء، یعنی عبداللَّه بن سبأ با علی علیه السلام به شام نرفت، ولی پیروان او، با علی علیه السلام به شام رفتند و نسبت به وی در کمال اخلاص و وفاداری بودند تا اینکه مردم شام، قرآنها را بر سر نیزه ها کردند، در آن موقع، عده ای از آنها به مخالفین داوری و آن عهدنامه پیوستند و از جمله این اشخاص «حرقوص بن زهیر» بود.
آقای دکتر طه حسین می گوید: «عدم ذکر مورخین از ابن سوداء یعنی عبداللَّه بن سبأ ویارانش، در جنگ صفین دلیل بر این است که موضوع ابن سبأ ویارانش جعلی بوده و از مجعولاتی است که وقتی زد و خورد، بین شیعه و سایر فرقه های اسلامی شدت کرد، دشمنان شیعه آن را شایع کردند که در اصول مذهب شیعه، یک عنصر یهودی را داخل کنند.
اما من (طه حسین) براین عقیده هستم که ابن سوداء یعنی عبداللَّه بن سبأ یک شخصیت موهومی بوده وبر فرض اینکه وجود خارجی داشته، آن طور که مورخین او را در دوره عثمان و سال اول خلافت علی علیه السلام مجسم کرده اند پُر نشاط نبوده است».(206)
نویسنده می گوید: جای تعجب است که برادران اهل تسنن، یک شخصیت موهوم و ساختگی را این قدر بزرگ می کنند و مذهبی را که پیروی از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را بعد از آن حضرت واجب و لازم می داند، از اختراعات و ابداعات او می دانند. اما وجود امثال «کعب الاحبار یهودی» را که در زمره اصحاب خاص معاویه بوده و مطابق میل او روایت جعل می کرده است و همچنین «تمیم بن اوس داری» را که از مسیحیان بوده و این دو نفر سبب گنجاندن اسرائیلیات و مسیحیّات در اسلام شده اند، نادیده گرفته و بدعتهای آن دو را متذکر نمی شوند.
من از برادران اهل سنت خود می پرسم، آیا اگر کسی با استناد به اینکه این دو نفر با شیعیان میانه خوبی نداشته و بلکه بد بودند، و بیشتر رفت و آمد آنها با مروجین مکتب تسنن بوده، بگوید: مکتب تسنن، ساخته و پرداخته یهود یا نصاراست؛ چون این دو نفر بعضی از عقاید یهود یا نصارا را به عنوان عقاید اسلام تحت پوشش روایات به خورد اهل تسنن می دادند، درست خواهد بود؟ هرگز! زیرا صداقت چیزی است که هیچ وقت انسان را زمین نمی زند؛ و با بیان حقیقت هیچ کسی کوچک و ناتوان نخواهد شد.
پس بیایید به دور از تعصب و لجبازی، دنبال حقیقت باشیم و برای اثبات حقّانیت خود جعل اکاذیب نکنیم، تا فتنه و فساد و نفاق از بین برداشته شده و بتوانیم در کنار همدیگر، با صلح و صفا زندگی کنیم.

پیدایش تشیّع در زمان رسول اکرم (ص)

وقتی به گذشته و تاریخ مراجعه می کنیم و روایات صادره از حضرت رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه وآله وسلم را مورد مطالعه قرار می دهیم، می بینیم که بذر «مکتب تشیّع» در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و با دست خود آن حضرت افشانده شده است. و اینک چند روایت از کتب معتبره اهل سنّت:
1 - حاکم در مستدرک به سندش از حنش کنانی نقل می کند که: «سمعت اباذر یقول وهو آخذ بباب الکعبة، ایها الناس من عرفنی، فانا من عرفتم ومن انکرنی، فانا ابوذر، سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم یقول: مثل اهل بیتی، مثل سفینة نوح من رکبها نجی ومن تخلّف عنها غرق»(207)؛ «شنیدم از ابوذر در حالی که در کعبه را گرفته بود می گفت: ای مردم! هر که مرا می شناسد، پس من همانی هستم که می شناسید و هر که مرا نمی شناسد من ابوذر هستم، شنیدم از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که فرمود: اهل بیت من همانند کشتی نوح هستند، هر کس که به اهل بیت من تمسّک جوید، نجات می یابد و هر کس که از اهل بیت من دوری کند، در بحر ضلالت و گمراهی غرق خواهد شد».
حاکم بعد از نقل این حدیث می گوید: «این حدیث به شرط مسلم صحیح است».(208)
هیثمی در مجمع الزواید روایت فوق را با این لفظ نقل می کند: «عن ابی سعید الخدری قال سمعت النبی صلی الله علیه وآله وسلم یقول: انما مثل اهل بیتی فیکم کسفینة النوح، من رکبها نجی و من تخلّف عنها غرق وانما مثل اهل بیتی فیکم، مثل باب حطة فی بنی اسرائیل، من دخله، غفرله».(209)
«از ابو سعید خدری روایت شده است که گفت: شنیدم که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می فرمود: اهل بیت من، در میان شما امت، همانند کشتی نوح هستند، هر کس به آنها بپیوندد اهل نجات بوده و هر کس از آنها تخلف کند، هلاک خواهد شد. اهل بیت من در میان شما همانند باب حطه(210) در بنی اسرائیل اند، هر که از طریق ایشان به سوی خدا برود، غفران و رحمت الهی نصیبش می گردد».
محبّ طبری روایتی را مطابق مضامین روایات فوق در ذخائر العقبی از علی علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود: «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: مثل اهل بیتی، کمثل سفینة نوح من رکبها نجی و من تعلق بها فاز و من تخلّف عنها زجّ فی النار»(211)؛ «پیامبر فرمود: اهل بیت من همانند کشتی نوح هستند هر کس به آنان بپیوندد و متعلق به آنان شود، اهل نجات است و به فوز و سعادت خواهد رسید و هر کس تخلّف از آنان نماید، به سوی آتش پرتاب خواهد شد».
اگر کسی با چشم انصاف و حقیقت بین به این حدیث شریف که از طرق مختلف و با اسانید متعدده در کتب برادران اهل سنت ما نقل شده و همه بر آن مهر صحّت زده اند نگاه کند، آیا غیر از لزوم پیروی از اهل بیت در تمام امور دینی و دنیایی، چیز دیگری از آن استفاده خواهد کرد؟ آیا این بهترین دلیل و گواه بر پیدایش «مکتب تشیّع» در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نخواهد بود؟
2 - حاکم در مستدرک، به سند خودش از ابوذر روایت می کند که: «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: من اطاعنی فقد اطاع اللَّه ومن عصانی فقد عصی اللَّه ومن اطاع علّیاً فقد اطاعنی و من عصی علیاً فقد عصانی وقال الحاکم: هذا حدیث صحیح الاسناد»(212)؛ «پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: هر کس از من اطاعت کند، از خدا اطاعت نموده و هر کس مرا مخالفت و نافرمانی کند، خداوند را نافرمانی نموده است، هر کس علی را اطاعت کند، مرا اطاعت کرده و هر کس علی را نافرمانی کند، مرا نافرمانی نموده است، بعد حاکم می گوید: این حدیث صحیح الاسناد است».
محب طبری نیز روایت فوق را با کمی اختلاف در لفظ، در کتاب الریاض النضره(213) نقل نموده و می گوید: «حدیث را ابوبکر اسماعیلی در معجمش و خجندی نیز روایت نموده اند».
این حدیث شریف، کاملاً دلالت دارد بر وجوب پیروی از علی علیه السلام و حرمت مخالفت با آن حضرت؛ زیرا نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مخالفت با او را عین مخالفت با خود و مخالفت با خود را عین مخالفت با خداوند دانسته است، همان طوری که اطاعت از او را عین اطاعت از خود و اطاعت از خود را عین اطاعت از خداوند دانسته است. پس در نتیجه مطیع علی علیه السلام مطیع خداوند است و کسی که او را نافرمانی کند، درست مثل کسی است که خداوند را نافرمانی نموده است.
بنابراین، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم به هر چه ما را امر می کند، باید آن را بپذیریم و از هر چه ما را نهی می کند، باید از آن اجتناب و دوری نماییم. واین خود تدوین «مکتب تشیّع» است که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به این صورت برای مردم بیان نموده است.
3 - ترمذی در صحیح، حدیثی را مسنداً از علی علیه السلام نقل می کند که در آن آمده است: «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: رحم اللَّه علیّاً، اللهم ادر الحق معه حیث مادار»(214)؛ «پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: رحمت خداوند بر علی باد! پروردگارا! همیشه حق را با علی قرار بده، هر جا که باشد».
حدیث را حاکم نیز(215) نقل نموده و می گوید حدیث به شرط مسلم صحیح است.
فخر رازی در تفسیر کبیر در اینکه آیا جهر به «بسمله» جایز است یا خیر؟ چنین می گوید: «ان علی بن ابی طالب رضی اللَّه عنه کان یجهر بالتسمیة، فقد ثبت بالتواتر ومن اقتدی فی دینه، بعلی بن ابی طالب، فقد اهتدی والدلیل علیه قوله صلی الله علیه وآله وسلم، اللهم ادر الحق مع علی حیث مادار»(216)؛ «علی بن ابی طالب علیه السلام بسم اللَّه الرحمن الرحیم را در نماز به جهر قرائت می کرد و این مطلب متواتر است و ثابت، و کسی که در دین خودش به علی علیه السلام اقتدا کند، حتماً هدایت شده است. دلیل بر این مطلب، حدیث شریف منقول از پیامبر است که فرمود: پروردگارا! حق را با علی قرار بده، هر جا که باشد».
وی می افزاید: «ومن اتخذ علیاً اماماً لدینه، فقد استمسک بالعروة الوثقی فی دینه و نفسه»(217)؛ «کسی که علی علیه السلام را در مسائل دینی و احکام شرعی امام انتخاب کند و مطابق گفتار و کردار آن حضرت عمل نماید، پس تمسک نموده است هم در دینش و هم در نفسش به عروه وثقی و طناب محکم الهی که پاره نمی شود».
4 - خطیب بغدادی در تاریخ بغداد از ابی ثابت، آزاد شده ابوذر، از ام المؤمنین ام سلمه، روایت می کند که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که فرمود: «علی مع الحق والحق مع علی ولن یفترقا حتّی یردا علی الحوض یوم القیامة»(218)؛ «علی علیه السلام با حق و حق با علی علیه السلام هست و این دو همیشه با هم اند و از هم جدا نخواهند شد تا نزد حوض کوثر به من ملحق شوند».
این فرمایش پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم گویا کنایه از اینکه تا دنیا باقی است علی علیه السلام مدار و محور حق هست و اگر کسی راهی غیر از راه او رود یا حکمی بر خلاف حکم او دهد، مخالفت با او واجب است.
5 - حاکم در مستدرک از ابو سعید تیمی، از ابوثابت آزاد شده ابوذر از ام المؤمنین، ام سلمه نقل می کند که: «سمعت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم یقول: علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض»(219)؛ «شنیدم که رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم می فرمود: علی با قرآن و قرآن با علی است و این دو از هم جدا نخواهند شد تا نزد حوض کوثر به من ملحق گردند؛ یعنی این دو همیشه باهم اند، پس باید قرآن را از علی آموخت و مقام علی علیه السلام را هم باید از طریق قرآن شناخت».(220)
مسلماً آنچه از این روایت هم استفاده می شود، این است که اگر می خواهید قرآن را آن طور که باید درک کنید، بدانید که علم آن نزد علی علیه السلام می باشد، پس هر چه او از قرآن و در رابطه با معانی و تأویل آن بگوید، بر گفته دیگران ترجیح داشته و واجب الاتباع است و این، درست همان چیزی است که شیعیان به آن عمل می کنند.
6 - سیوطی در تفسیر الدر المنثور، در ذیل تفسیر آیه مبارکه « إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّلِحَتِ أُوْلَئِکَ هُمْ خَیْرُ ا لْبَرِیَّةِ »(221)؛ «کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام می دهند، بهترین افراد روی زمین هستند»، می گوید: «واخرج ابن عساکر عن جابر ابن عبداللَّه قال: کنا عند النبی صلی الله علیه وآله وسلم فاقبل علی علیه السلام فقال النبی صلی الله علیه وآله وسلم والذی نفسی بیده انّ هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامة»(222)؛ «ابن عساکر از جابر بن عبداللَّه روایت می کند که ما در خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بودیم، دیدیم علی علیه السلام می آید، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: قسم به کسی که جانم در قبضه قدرت اوست، این شخص (علی علیه السلام) و شیعیان او رستگارانند در روز قیامت».
حدیث فوق را مناوی به این صورت که: «شیعة علی علیه السلام هم الفائزون(223)؛ شیعیان علی علیه السلام رستگارانند» و به این صورت: «علی وشیعته هم الفائزون؛ علی علیه السلام و شیعیان او رستگارانند»، روایت می کند.
7 - ابن حجر در الصواعق المحرقة از دیلمی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که آن حضرت خطاب به علی علیه السلام فرمود: «یا علی! ان اللَّه قد غفر لک و لذریتک وولدک ولاهلک ولشیعتک ولمحبّی شیعتک، فابشر فانک الانزع البطین»(224)؛ «ای علی! به درستی که خداوند آمرزیده است تو را و ذرّیه و فرزندان تو را و اهلت را وشیعیانت را و دوستان شیعیانت را، پس بشارت باد تو را که تو منزّه از شرک و مملوّ از علوم مختلفه هستی».
دقت در این روایات می رساند که لفظ شیعه، اگر برای اتباع و پیروان اهل بیت علیهم السلام عَلَم و نام شده است (یعنی اگر مطلق و بدون اضافه به کسی گفته شود، ذهن انصراف پیدا می کند به سوی پیروان علی علیه السلام و سایر اهل بیت علیهم السلام، در حالی که اگر مراد پیروان کس دیگری باشد حتماً باید نام آن کس نیز به عنوان مضاف الیه ذکر شود) این نامگذاری و شهرت، در زمان خود رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم صورت گرفته است، و حتی از مطالعه تاریخ معلوم می شود که بعضی از صحابه در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و بعد از آن، به نام شیعیان علی علیه السلام یاد می شده اند، مثل ابوذر غفاری، سلمان فارسی، عمار یاسر، مقداد و غیر آنان.
8 - مسعودی شافعی در مروج الذهب، از کتاب اخبار از عباس بن عبد المطلب، عموی رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم نقل می کند که ما در خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بودیم، دیدیم علی علیه السلام به طرف ما می آید، وقتی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم او را دید، چهره مبارکش روشن و جبینش گشاده شد. عرض کردم: ای رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم! هر وقت چشم شما به صورت این جوان (علی علیه السلام) می افتد، رنگ چهره شما روشن می شود.
آن حضرت فرمود: «ای عموی رسول خدا! به خدا قسم حبّ من نسبت به علی، بیش از این حرفهاست، هیچ پیامبری مبعوث نشده، مگر اینکه ذریّه و نسل او که بعد از وی باقی مانده اند، از صلب خودش بوده، اما ذریه من بعد از من، از صلب علی خواهد بود.
به درستی که روز قیامت مردم خوانده می شوند به اسمهای خودشان و اسمهای مادرانشان و این ستر و پرده ای است از ناحیه خداوند ستّار برای آنان مگر علی و شیعیان او؛ زیرا آنان به خاطر صحّت ولادت شان به اسمهای خود و اسمهای پدرانشان، خوانده می شوند».(225)
این روایت و نظایر آن که در کتب معتبر اهل سنت، با اسناد و طرق مختلف نقل شده اند، خود شاهدی واضح و گویا هستند بر اینکه، بذر تشیّع توسط خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، در زمین پر بار اسلام افشانده شده است، به این معنا که «اسلام» و«تشیع» با هم بذر افشانی شده و در کنار هم رشد نموده اند.
گفته نشود که مراد حضرت رسول صلی الله علیه وآله وسلم از این روایات که به لفظ «شیعه» صادر شده است، تمام کسانی هستند که علی علیه السلام را دوست دارند و با او دشمنی نمی کنند؛ چنانکه بعضی چنین پنداشته اند؛ زیرا در آن صورت تعبیر به لفظ شیعه درست نبود؛ چون همان طوری که در «بخش شیعه کیست؟» خواهد آمد، «شیعه» به معنای تابع و «پیرو» است، نه محب و دوست؛ و صرف دوست داشتن علی علیه السلام در صدق این اسم بر او کافی نخواهد بود، بلکه باید اقتدا و پیروی و التزام شخص به متابعت از آن حضرت محقق باشد، تا این اسم بر او صدق کند.
البته نا گفته نماند که یک عده از مغرضین و دشمنان اسلام و مسلمین که در لباس اسلام و به نام مسلمان، همیشه منتظر فرصت برای خرابکاری هستند و با ایجاد نفاق بین مسلمانان، به اصطلاح معروف از «آب گل آلود ماهی می گیرند»، در امثال احادیث ذکر شده، دستکاری نموده و با افزودن جملاتی به آن و نسبت دادن آن به پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم خواسته اند بگویند که مراد آن بزرگوار مذمت شیعه بوده، نه مدح و بیان حقانیت آن.
به طور مثال از جمله کسانی که دست به چنین کاری زده، «فضل بن غانم مروزی» قاضی ری است که در ذیل حدیث «انت و شیعتک فی الجنة؛ تو وشیعیانت در بهشت هستید» افزوده که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود:
ای علی! از کسانی که تو را دوست دارند، طائفه ای هستند که اسلام فقط بر سر زبانهای آنهاست، قرآن را می خوانند، اما عمل به آن نمی کنند، آنها به نام «رافضه» یاد می شوند و هر وقت با آنها رو به رو شدی، جهاد کن؛ زیرا آنان مشرکند .(226)
ولی - بحمداللَّه - هیچ کدام از حفاظ و دانشمندان اهل سنت این شخص و احادیث او را قبول ندارند.
«شیخ الاسلام رازی» از احمد بن حنبل نقل می کند که: «چه کسی حدیث او را قبول خواهد کرد؟».(227)
«دار قطنی» می گوید: «فضل بن غانم قوی نیست».
«یحیی بن معین» می گوید: «فضل بن غانم چیزی نیست؛ یعنی حتی ارزش جرح را هم ندارد».(228)
از همه مهمتر اینکه فضل بن غانم در کتب رجالی اهل تسنن متهم به فساد اخلاقی شده به حدی که در رابطه با وی گفته شده است: «او به پسر بچه ها علاقه وافری داشت».(229)
یکی دیگر از آن عده که احادیث را دستکاری کرده، «سوار بن مصعب همدانی کوفی اعمی» است.
یحیی بن معین می گوید: «سوار بن مصعب چیزی نیست».
ابو داوود می گوید: «سوار بن مصعب مورد وثوق و اطمینان نیست».
بخاری می گوید: «سوار بن مصعب حدیثش مورد انکار است».
ابو حاتم می گوید: «سوار بن مصعب متروک الحدیث است».
نسائی می گوید: «سوار بن مصعب مورد اطمینان نیست».
حاکم می گوید: «سوار بن مصعب از اعمش و ابو خالد مطالب منکره را روایت نموده است».(230)
احمد بن حنبل می گوید: «سوار بن مصعب متروک الحدیث است».(231)
همچنین از جمله آن عده که به دستکاری احادیث پرداخته، می توان «ابوجناب کلبی و سوید بن سعید» را نیز نام برد، ولی خوشبختانه حفاظ و دانشمندان اهل سنّت بر کذب آن دو و عدم قبول روایاتشان تصریح نموده اند؛ چنانکه بزرگان اهل سنت نیز جمله اضافه شده را جعلی دانسته اند.
از کسانی که تصریح به این مطلب نموده اند، می توان «علی بن محمد شوکانی و ابن حجر و ابن تیمیّه و خطیب بغدادی و سیوطی» را نام برد.(232)
واضح و روشن است که بسیاری از تبلیغات سوء علیه شیعیان و مکتب تشیع از همین دروغها سرچشمه گرفته و متأسفانه برادران اهل سنت ما نیز بدون تحقیق و تتبع و شناسایی راوی حدیث، هر چه را شنیده یا خوانده اند، به طور مسلّم و صحیح پذیرفته و بعد اینجا و آنجا نقل کرده اند. غافل از اینکه تهمت و افترا نسبت به یک مکتبی که نهال آن با دست رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در زمین اسلام غرس شده، و توسط اهل بیت آن حضرت پاسداری و آبیاری گردیده و در طول تاریخ توانسته است خودش را از شر حملات و تبلیغات سوء و توطئه های شوم دشمنان از خدا بی خبرش، حفظ و به حیات پر بار خویش ادامه بدهد، جز خیانت به اسلام و مسلمانان، چیز دیگری به حساب نخواهد آمد.
اگر برادران اهل سنت ما آنچه را از دروغها و تهمتها که در رابطه با تشیّع یا شیعیان می شنوند یا می خوانند، فوراً نپذیرفته بلکه اگر خود فرصت تحقیق و تتبع را نداشتند، بیایند و دوستانه با علمای تشیّع، در میان بگذارند و از آنها توضیح یا جواب بخواهند، یقیناً خیلی از مطالبی را که در نظر آنان نادرست است، متوجه خواهند شد که موافق قرآن و سنت بوده و هیچ گونه اشکالی شرعاً و عقلاً ندارد.
ولی متأسفانه آنان بیشتر اوقات، دوری اختیار می کنند، وهمین دوریهاست که بی خبریها را در پی خواهد داشت، و بعد هم در اثر ناآشنایی و کمی محبت و احیاناً نبودن آن، نزاعها و درگیریها واختلاف به وجود خواهد آمد که دوای درد همه این موارد، فقط نزدیک شدن به همدیگر و مطلع شدن از حقیقت راه و روش همدیگر است.
مرحوم والد ما آقای حجت قدس سره حکایت می کردند که در سالهای نخستین که به کابل آمده بودند و هر روز با تعدادی از علمای اهل سنت بحث و مناظره داشتند، یک روز یکی از علمای بزرگ آنان با تعدادی از شاگردانش وارد «حسینیه چنداول» شده و با ایشان در رابطه با بعضی از مطالب مشغول بحث و مناظره شد.
ایشان می فرمود: از جمله ایرادات آن عالم سنی این بود که شما شیعیان بت پرست هستید، برای اینکه سنگی را مقابل صورت خودتان گذاشته و به آن سجده می کنید.
می فرمود: من گفتم اگر بنا باشد موقع سجده کردن هر چیزی که مقابل صورت انسان قرار دارد و پیشانی برآن گذاشته می شود، مورد پرستش قرار گیرد، شما هم با ما فرقی ندارید؛ چون بالأخره یا فرش یا حصیر یا گلیم یا خاک مقابل صورت شما نیز هست و بر آن سجده می کنید. وانگهی ما شیعیان سجده بر غیر زمین و غیر چیزی که از زمین به وجود می آید را باطل می دانیم و چون «خاک کربلا» از مقدس ترین خاکهای عالم است، آن را به صورت مهر درست نموده و به عنوان سجده گاه از آن استفاده می کنیم، نه به عنوان مسجود، تا اشکال بت پرست بودن بر ما وارد شود.
ایشان می فرمود: در حین مباحثه ظهر شد و مولوی سنّی که مقداری نرمتر شده بود با ما به داخل مسجد آمد و در صف جماعت ایستاد.
یکی از فرّاشهای حسینیه، مهر بزرگی از تربت کربلا را مقابل او گذاشت، من به شوخی گفتم، مولوی صاحب روی مهر سجده نمی کند، مهر را بردار. عالم سنی گفت: ما روی خاک لندن هم سجده می کنیم، اینکه خاک کربلاست؛ خاکی که خون فرزند رسول خدا روی آن ریخته شده و متبرک است.
می بینید چند لحظه بحث دوستانه موجب می شود که حقیقت برای آن عالم سنّی روشن شود و با خودش بیندیشد که اگر سجده برخاک لندن مثلاً جایز است، بر تربت پاک و مطهر کربلای معلّی به طریق اولی باید جایز باشد.
از آنچه تا حال نوشته شد، امیدواریم که حقیقت تشیّع و واقعیت این مکتب برای برادران اهل سنت ما روشن شده باشد، و متوجه شده باشند که تشیّع از بیرون اسلام، به داخل آن سرایت نکرده، بلکه مولود طبیعی اسلام است؛ و این مذهب از تمام مذاهب دیگر اسلام دارای قدمت بیشتر بلکه مقارن با ظهور اسلام به وجود آمده است؛ زیرا پیروی از اهل بیت علیهم السلام جزء دستور کار دین مقدس اسلام، از اولین روزهای ظهور آن بوده است.

مستشرقین و وارونه جلوه دادن تشیّع

ناگفته نماند که یک عامل بسیار مهم، در رابطه با وارونه جلوه دادن حقیقت تشیّع، تبلیغات سوء و نوشته های نا درست مستشرقین غربی بوده است؛ به این معنا که وقتی اروپایی ها سرزمینهای مشرق را مورد مطالعه قرار داده و متوجه شدند که این سرزمینها، پر از منابع سرشار طبیعی و خدادادی است، و آب و هوای معتدل و مفید و خاک حاصلخیز و مردان پُر کار و زحمت کش دارد، به فکر «استعمار» این سرزمینها و سیطره داشتن بر آن افتادند.
اما مردم مشرق زمین عموماً و مسلمانان خصوصاً، به هیچ عنوان نمی توانستند زیر بار بیگانگان رفته و سر تا پا تسلیم آنان شوند؛ زیرا آداب و سنن و رسوم حاکم بر این بخش از جهان از یک طرف، و تعالیم حیاتبخش اسلام که به هیچ وجه اجازه نوکری و مزدوری را به مسلمان نمی دهد، از طرف دیگر، مانع قبول سیطره و تسلط بیگانگان از سوی مسلمانان می شد.
و لذا می بینید که استعمارگران اروپایی و مبلغین تمدن آنها، در آفریقا و استرالیا و در میان مردمان بومی آمریکا و کانادا، بیشتر موفق بوده اند تا سرزمینهای آسیا و مشرق زمین. بلکه در میان مناطق یاد شده، عده کثیری سالیان متمادی معتقد بودند که وضع حاکم برآنان خواسته خداوند بوده و مبارزه برای نجات از آن، خلاف اراده او خواهد بود، و در نتیجه قبول می کردند که آنان برده باشند واروپائیان آقا
ولی در مشرق زمین و مخصوصاً آسیا، اروپاییان از این جهت شکست فاحش خورده، و نتوانستند از راه آقایی و سروری وارد محیط و اجتماع مسلمانان و دیگر شرقیان شوند. بنابراین، به فکر چاره ای افتادند و تنها راه موفقیت را در ایجاد نفاق و اختلاف بین مردم یک کشور، یا یک منطقه دیدند، تقریباً این راه تا حدودی برایشان موفقیت آمیز هم بود.
آنان تا آنجا که توانستند، اختلافات قومی و نژادی را دامن زده و موجب شدند که کشورهای مورد نظر آنها، یا تجزیه شده و به دو یا چند کشور تبدیل شود و یا اینکه دچار تشتت و اختلاف و عدم ثبات گردد.
اما اروپاییان و مستشرقین آنها در ضمن کارهایی که می کردند، متوجه شدند که یک عامل اساسی در این نیمه از جهان وجود دارد که مردم را از نفاق باز داشته و محوری برای اجتماع واتحاد مردم است؛ سیاه را با سفید پیوند و فقیر و غنی را در صف واحد قرار می دهد، ضعیف و قوی را به یک نظر می بیند و ارزش و بها را در تقوا و بندگی خداوند می داند، نه در قومیت، نام، شهرت، ثروت، قدرت و امثال آن.
اروپاییان پس از تحقیق و تتبع دریافتند که آن عامل اساسی که نقش محوری دارد، دین وارزشهای دینی است، و اگر دین را از میان شرقیان بیرون ببرند، در هر کاری موفق خواهند شد.
عقیده به دین و پایبندی به امور دینی که در مشرق زمین بیشتر و مؤثرتر از غرب وجود داشت و سبب جذب قلوب مردم می شد، بزرگترین مانع بر سر راه مستشرقین وغربی ها به حساب می آمد. به همین لحاظ اروپاییان تصمیم گرفتند که گرایش دینی را در مشرق زمین یا باید به طور کلی از بین ببرند و یا حداقل تضعیف نمایند تا بعد راهی برای نفوذ در میان جوامع شرقی و در نهایت «استعمار» و «استثمار» آنها پیدا نمایند.
شما می بینید مارکس آلمانی، مارکسیسم درست می کند، اما پیروانش بیشتر آسیایی و شرقی هستند، تا اروپائی و غربی. فکر می کنید این چیزی است که خود به خود اتفاق افتاده است؟ مسلماً این چنین نیست، بلکه مؤثر در این رابطه، تبلیغات اروپائی هاست که منحصراً یا بیشتر از دیگر مناطق در این محدوده صورت گرفته است، تا بتواند ریشه دین و دینداری را حتی اگر ادیان دیگر مثل یهودیّت و مسیحیّت هم باشد، از بیخ و بن بکند و در نتیجه، عاملی که سبب همدلی و همزبانی و تقویت روحی این مردم می گردد، در میان آنها وجود نداشته باشد.
متأسفانه، ادیان دیگر مقاومت چندانی در برابر تبلیغات ضد دینی غربیها نکردند، بلکه در عوض یا سکوت اختیار نموده و یا اینکه روش ضد دینی آنان را تأیید کردند. ولی خوشبختانه دین مقدس اسلام که به صراحت لهجه اعلام می کند: « ... لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَفِرِینَ عَلَی ا لْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا »(233)؛ «خداوند هرگز برای کافرین راهی جهت سیطره بر مؤمنین قرار نداده است». « وَلَاتَهِنُواْ وَلَاتَحْزَنُواْ وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنتُم مُّؤْمِنِینَ »(234)؛ «احساس ضعف و سستی نکنید (و به خاطر بعضی از مشکلات) محزون نباشید، شما بالاتر از همه هستید اگر مؤمن باشید»، در برابر نقشه های شوم آنان ایستادگی نمود و مسلمین، شعایر مذهبی خودشان را حفظ کردند. جمهوریهای آزاد شده آسیای میانه و مسلمانان آلبانی منطقه بالکان و مناطق دیگر، خود شاهد زنده ای بر این مدعا می باشد.
اینجا بود که غربی ها وقتی متوجه شدند که اصل دین را نمی توانند در جوامع اسلامی منزوی کنند، لذا به فکر ایجاد نفاق واختلاف بین مسلمانان افتادند و مؤثرترین عامل برای این هدف، مسائل و اختلافات مذهبی را یافتند و تقریباً تا حدودی، موفق هم شدند.
امروزه گر چه از نظر ظاهری، در خیلی از کشور های اسلامی، افراد مسلمان، دولت و حکومت را اداره می نمایند و از مستشاران غربی و نمایندگان کشورهای استعمارگر، به آن صورت خبری نیست، ولی با دقت معلوم می شود که استعمار غرب، فقط چهره عوض نموده و این بار نه از طریق زر و زور، بلکه از طریق حیله و تزویر و دایه دلسوزتر از مادر، وارد جنگ با ارزشها و معیارهای اسلامی شده است؛ و به همین جهت هم می توان گفت که حاکم مطلق در اکثر کشورهای اسلامی آنها هستند و حرف اول را آنها می زنند، فرهنگهای وارداتی آنها خیلی از جوانها و میان سالها را از فرهنگ اصیل اسلامی دور نموده و مدها و بی بند و باری ناشی از بی دینی غربی، در خیلی از جوامع اسلامی به چشم می خورد. تمام این مسائل و قضایا ناشی از سیطره «استعمار غرب» بر جوامع اسلامی است که از طریق ایجاد اختلاف بین مسلمانان تحقق پیدا کرده است.
غربی ها دریافتند که اگر مطالبی را به بعضی از مذاهب نسبت داده، حقایق بعضی از مذاهب را وارونه جلوه دهند، دروغها بسازند و به نام مذهب یا مذاهبی بین مسلمانان پخش نمایند، می توانند مسلمانان را علیه همدیگر وادار به جنگ نمایند، همین کار را هم کردند و تقریباً نتیجه هم گرفتند و متأسفانه بعضی از افراد نا آگاه و جاهل نیز فهیمده یا نفهمیده، راه آنها را دنبال نمودند.
مستشرقین و غربی ها برای پیاده کردن این نقشه شوم خود، بیشترین تهمتها و افتراها را متوجه مکتب پر بار تشیّع ساختند و این کار به خاطر دو جهت بود:
1 - متهم نمودن مکتب تسنن و نسبت دادن بعضی از خرافات به آنان، مورد قبول پیروان مکتب تشیّع واقع نمی شد، برای اینکه شیعیان تابع دلیل و برهانند و حرفی را بدون دلیل از کسی نمی پذیرند.
وانگهی برای اثبات مذهب خود هم، نیازی به جمع آوری دروغها و افتراها ندارند؛ زیرا برای اثبات مذهب، ادله و براهین زیادی از عقل و نقل در دست آنان موجود هست. کتب روایی و مجامیع حدیثی اهل تسنن پُر است از روایات و احادیثی که دال بر درست بودن و حقانیت «مکتب تشیّع» بوده و این مکتب را نه تنها جدای از اسلام، بلکه «عین اسلام» معرفی می کند.
2 - چون معمولاً جمعیت تشیّع در عالم اسلام کمتر از جمعیت تسنن است و در اکثر کشورهای اسلامی هم قدرت سیاسی در دست تشیّع نیست، بنابراین، تحریک پیروان مذهب تسنن علیه تشیع بیشتر اثر خواهد داشت تا تحریک پیروان مکتب تشیّع علیه تسنن.
برای اثبات این مدعا، خوب است مطالبی را به عنوان خلاصه از کتاب «الامام الصادق و المذاهب الاربعة»، تألیف عالم بزرگوار عراقی، آقای «اسد حیدر» ذکر نماییم.
شما می بینید یک نفر مسیحی و مستشرق غربی به نام «ولهوسن» می آید و تاریخ تشیع را مورد بررسی قرار داده و حکم می کند که تشیع از اسلام خارج و از افکار یک نفر یهودی سرچشمه گرفته است! در حالی که آن مسیحی مستشرق، مثلاً از اسلام چه می داند و در رابطه با تشیّع تا چه حدودی تحقیق نموده است، معلوم نیست.
یا اینکه مستشرق دیگری به نام «بارون» می گوید: «تشیّع فارس یا غیر عرب بیشتر روی تعصب است نه تدین؛ زیرا امام حسین علیه السلام داماد آنها بوده و امام زین العابدین علیه السلام از دختر یزدجرد، آخرین پادشاه ساسانی به دنیا آمده است، بخاطر همین مسلمانان فارسی زبان از تشیّع حمایت نموده آن را به عنوان مذهبی، پذیرفتند ».
متأسفانه بعضی از مؤلفین اهل تسنن هم بدون تفکر و تدبر، این نظریه را قبول و روی آن پافشاری زیادی کردند. مثل آقای احمد امین در کتاب فجر الاسلام و دکتر حسن ابراهیم در کتاب تاریخ سیاسی اسلام و شیخ محمد ابوزهو در کتاب الحدیث والمحدثون و مصطفی شکعه در کتاب اسلام بدون مذاهب و غیر آنها در کتابهای دیگر.
در حالی که تنها امام حسین علیه السلام داماد خانواده ساسانی و فارسی زبانان نبوده، بلکه طبق نقل ابن خلکان در وفیات الاعیان(235) سه دختر از یزد جرد، در زمان خلافت عمر بن خطاب(236) به اسارت مسلمین درآمدند. علی علیه السلام آنها را خریداری نموده، یکی را برای امام حسین علیه السلام و دیگری را برای محمد بن ابی بکر و سومی را برای عبداللَّه بن عمر تزویج نمود که در نتیجه از امام حسین علیه السلام، امام زین العابدین علیه السلام و از محمد بن ابی بکر، قاسم و از عبداللَّه بن عمر، سالم به دنیا آمد. آن وقت چگونه می شود تصور کرد که فارسی زبانها یکی از دامادهای خودشان را مورد نصرت و یاری قرار داده و نسبت به او تعصب پیدا کردند؟ و دوتای دیگر را یاری و کمک ننمودند؟
چرا مردم فارس امام زین العابدین را امام دانسته و به نصرتش شتافتند، اما سالم را که با پدرش عبداللَّه بن عمر، جزء انصار دولت بنی امیه بودند، یاری و حمایت نکردند؟ آیا در بلاد عرب، چه چیزی موجب ترویج و گسترش مکتب تشیّع شد، در هند و پاکستان چه عاملی مردم را به سوی تشیّع جذب کرد؟ آنان که فارس نبودند، تا علقه مصاهرت با اهل بیت داشته باشند.
از طرف دیگر، انتشار و پیشرفت مذهب حنفی در بلاد غیر عرب بیشتر از مذاهب دیگر است، آیااین پیشرفت روی تعصب است نه تدین؟ چون ابوحنیفه، غیر عرب و طبق نقل مورخین و ارباب تراجم، اهل کابل بوده است.(237)
آیا ممکن است کسی ملتزم شود که اسلام عربها روی تعصب است نه تدین؟ چون پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم عرب بوده و از میان آنها برخاسته است.(238)
مسلماً گفته های مستشرقین و پیروی یک عده متعصب کوته فکر، هیچ گونه پایه و اساس درستی ندارد، مخصوصاً با روایاتی که نقل شد و ثابت گردید که پیدایش تشیّع همزمان با پیدایش اسلام است؛ چونکه تشیّع عین اسلام است و اولین مبلغ این مکتب، شخص پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم بوده است، ولی آنچه را که باید به عنوان تأسف گفت و نوشت، تأثیر این تبلیغات سوء در میان جوامع اسلامی است؛ مثلاً: تنها در پاکستان در هر سال صدها نفر مسلمان به خاطر نفاق و فرقه گرایی جانشان را از دست می دهند.
در خیلی از بلاد اسلامی، «وهابیت» این مکتب پوچ و خرافی که جز وسیله و ابزاری در دست دشمنان اسلام چیز دیگری نیست، حکم تکفیر و جواز و بلکه وجوب قتل دیگر مسلمانان را صادر می کند، و یک عده انسان طمّاع دنیاپرست نیز به خاطر منافع مادی، دنبال آن راه می افتند.
در افغانستان، الآن چندین سال است که آتش جنگ خانمانسور داخلی شعله ور است و یک جهت عمده در برپایی این جنگها اختلافات مذهبی است. و اخیراً هم شنیده می شود که در کابل و بعضی از شهرهای افغانستان و حتی در میان افغانی های مقیم پاکستان و اروپا و آمریکا، جزوات و کتابهایی پخش و منتشر می شود، که بدگویی و تهمت علیه شیعیان در آنها نوشته شده است.
مسلماً مؤلفان و ناشران این قبیل جزوات، با یک تیر دو نشان می زنند، هم احساسات مذهبی شیعیان را جریحه دار می کنند، و هم برادران اهل تسنن ما را نسبت به مکتب تشیع و پیروان آن بدبین می سازند.
این صنف از نویسندگان، هدفشان تعالی اسلام ومسلمین نیست، آنان می خواهند اسلام را از بین ببرند، نه طرفدار اهل تسنن هستند و نه تنها دشمن شیعه، بلکه آنها دشمن اسلام و مسلمانان به طور مطلق واعم هستند و راه نابودی اسلام را در ایجاد نفاق و توسعه دادن اختلافات مذهبی می دانند.