فهرست کتاب


تشیّع چیست ؟ و شیعه کیست ؟

سیّد محسن حجّت‏

فصل دوّم: اهل سنّت و خلفای دوازده گانه

آقای «محمود ابوریّه»، از دانشمندان معاصر مصری در کتاب «اضواء علی السنة المحمدیة»، احادیث دال بر خلافت دوازده خلیفه را تحت عنوان احادیث مشکله ذکر نموده و علت ذکر آن را در این باب، آگاه ساختن خوانندگان را به بعضی از احادیث که به اعتقاد وی جعلی است، می داند(117)، و تقریباً با کنایه دو اشکال بر این احادیث وارد می کند:
1 - در پاورقی صفحه 234 می گوید : اکثر روایات مهدی در کتب اهل سنّت از جابر بن سمره است، او با این بیان می خواهد بگوید که بین احادیث خلفای بعد از من دوازده نفرند واحادیث مهدی ارتباطی هست که با آن ارتباط جعل و ساختگی بودن آنها ثابت می شود؛ چون اکثر روایات هر دو طایفه از جابر بن سمره نقل شده است.
2 - این احادیث را با حدیث «سفینه»(118) که اصحاب سنن نیز در کتب خودشان آورده اند، و ابوحیان و غیر او آن را صحیح می دانند، معارض می داند و آن حدیث این است: «الخلافة بعدی ثلاثون سنة ثمّ یکون ملکاً؛ پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: خلافت بعد از من سی سال است، سپس تبدیل به سلطنت می شود».
همچنین از ابوداوود از ابن مسعود روایت می کند که: «تدور رحی الاسلام لخمس و ثلاثین سنة او ستّ و ثلاثین او سبع و ثلاثین، فان هلکوا فسبیل من هلک، و ان یقم لهم دینهم یقم لهم سبعین عامّاً».
«پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: قدرت و عظمت اسلام تا 35 یا 36 یا 37 سال متمرکز است، بعد از آن اگر هلاک شدند، پس راه آنان، راه هلاک شدگان است و اگر ماندند، دین آنها تا هفتاد سال خواهد بود».
بعد می گوید: قاضی عیاض نیز بر احادیث خلفای بعد از من دوازده نفرند، دو اشکال دارد:
1 - این احادیث معارض است با ظاهر کلام پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم در حدیث سفینه: «الخلافة بعدی ثلاثون سنة ثمّ یکون ملکاً؛ خلافت بعد از من سی سال و بعد از آن سلطنت است»؛ برای اینکه سی سال فقط شامل خلافت خلفای چهارگانه و چند ماه خلافت امام حسن مجتبی علیه السلام می شود.
2 - حدیث خلفای بعد از من دوازده نفر هستند، مُثبِت خلافت بیشتر از سی سال است.(119)
با اینکه آقای محمود ابوریّه مرد دانشمندی است و با تحقیق و تتبّع سخن می گوید و کوشش می کند خودش را حدیث شناس جلوه بدهد، اما اینجا برخلاف حقّ قدم برداشته و به دلایل زیر انصاف را زیر پا گذاشته است: 1 - ما به ایشان می گوییم: این احادیث دال بر خلافت دوازده نفر، دارای چه مشکلی است که ایشان نتوانسته آن را هضم کند. آیا هر چه را ایشان نفهمید، باید جزء مشکلات حساب شود؟!
اگر کسی این احادیث را در کنار «حدیث ثقلین» و حدیث «مثل اهل بیتی کمثل سفینةالنوح...» و امثال آن بگذارد، هیچ مشکلی ایجاد نخواهد شد.
بلی مشکل از جهت عدم مطابقت این روایات با عقیده آقای ابوریّه است و این مشکل ربطی به عدم فهم معنای احادیث مذکوره ندارد، بلکه راه حل آن، آزاد شدن از تعصبات و گرایشهای بدون دلیل است.
2 - ایشان بدون اینکه اشکالی در سند یا دلالت این روایات وارد نماید، با کنایه آنها را مختلقه و ساختگی خوانده، و این حکمی است بدون دلیل وبرهان و ارزش علمی و تحقیقی ندارد.
3 - اگر این احادیث و احادیث مهدی علیه السلام از یک نفر راوی نقل شده باشند و آن راوی نیز جرح و ذمّی نداشته باشد، چه اشکالی خواهد داشت؛ و چه چیز مانع از قبول آن روایات خواهد بود؟ آیا در باب احکام و فروع فقهیّه یک نفر راوی بیشتر از یک روایت نقل نکرده است؟ آیا در ابواب مختلف فقه از یک راوی، روایات متعدده نقل نشده است؟ آیا فقها آن روایات را رد می کنند، چون راوی آنها واحد است؟
4 - خود ایشان می گوید که اکثر آن احادیث (احادیث مهدی) و با کنایه اکثر این روایات را جابر بن سمره نقل نموده است. ما می گوییم شما اگر به جابر شک دارید و از یک راوی بیشتر از یک روایت نمی پذیرید و کثرت روایات را دال بر وضع و جعل می دانید، آن اقلّی را که جابر روایت نکرده، بلکه عبداللَّه بن مسعود و غیر او روایت کرده اند، بپذیرید.
5 - در معارضه حدیث سفینه (خلافت بعد از من سی سال است) با احادیث خلفای بعد از من دوازده نفرند، چرا هر دو سقوط نکنند (بر فرض تکافؤ آنها با هم) که فقط احادیث فوق الذکر از درجه اعتبار ساقط شود.
6 - ایشان حدیث سفینه را چرا جزء احادیث مشکله قرار نداده است؟ برای اینکه سؤال می شود، آیا اسلام و دینی را که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آورد، تا سی سال بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بوده یا تا روز قیامت خواهد بود؟
اگر آن دین برای سی سال اول بعد از رحلت بوده، پس ایشان امروز مسلمان نیستند، چون به زعم امثال ایشان دیگر اسلامی وجود ندارد و اگر آن دین تا قیامت، به قوت خودش باقی است (که یقیناً چنین هست) پس سلطنت چگونه می تواند جانشین نبوّت شود.
7 - در حدیثی که ابو داوود از ابن مسعود نقل می کند، مدت خلافت 35 سال یا 36 سال یا 37 سال گفته شده، این پنج سال یا شش سال یا هفت سال که بعد از سی سال واقع شده، خلافت بوده است یا سلطنت؟ اگر حکومت معاویه هم خلافت حساب شود، نوزده سال است نه پنج یا شش یا هفت سال، آن وقت بقیه آن سالها چیست؟ سلطنت است یا خلافت؟
اگر این حدیث را بپذیریم، باید بگوییم که معاویه نیمه خلیفه و نیمه سلطان است، آیا می شود یکی در اول حکومت خلیفه باشد بعد به طور اتوماتیک به سلطان و ملک تبدیل گردد؟
8 - در آن روایت (سفینه) آمده است که اگر هلاک شدند پس راهشان راه هلاک شدگان است و اگر دین شان قائم شد، هفتاد سال دیگر دوام می آورند، این جمله چه معنا می دهد، آیا مراد امت است یا خلفا؟ و بر فرض یکی از این دو تا باشد، بعد از آن چه خواهد شد؟
9 - چرا در اثر معارضه، حدیث سفینه ساقط نشود که با هیچ یک از معیارها و ملاکهای عقلی و نقلی سازگاری ندارد؟
آقای قاضی عیاض می گوید: «چون احادیث خلفای بعد از من دوازده نفرند، مدت خلافت را بیشتر از سی سال می داند، باید ساقط شود!».
می گوییم: مگر وحی منزل دارید که خلافت باید سی سال باشد تا این روایات را نتوانید هضم کنید و به سبب معارضه آن با وحی، حکم به سقوطش بنمایید. وقتی هر دو از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده اند، در مقام تعارض، آنکه بیشتر با عقل و نقل سازگار هست، می ماند و آنکه مخالف عقل و نقل است، سقوط می کند.
10 - قاضی عیاض معتقد است که تعارض بین این روایات و ظاهر روایت سفینه است، می گوییم بر فرض که چنین باشد، این روایات نصند و در مقام تعارض نص با ظاهر، آنکه می ماند و مقدّم می شود «نص» است و آنکه می رود و سقوط می کند «ظاهر» است، علاوه بر این، می توان گفت که بین این احادیث و حدیث سفینه، معارضه ای وجود ندارد؛ چون این احادیث می گویند خلفا دوازده نفرند، حدیث سفینه که نمی گوید خلفا چهار یا پنج نفرند، بلکه این حدیث خبر می دهد که تا سی سال بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم راه و رسم سلطنت در حکومت دیده نمی شود؛ نه کاخی است نه تجملاتی دیده می شود، نه موروثی کردن حکومت است و امثال آن، اما بعد از سی سال چهره حکومت عوض می شود، چون نوبت به معاویه می رسد و او تمام برنامه های سلطنتی را که اسلام نفی کرده بود، دوباره احیا می کند.
پس خلاصه و نتیجه حدیث سفینه این است که سرزمینهای اسلامی تا سی سال بعد از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم به شکل خلافت اداره شده و بعد از آن به سلطنت تبدیل می شود و همان طور هم شده که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرموده بود، اما آن خلافت درست است یا نه و تعداد خلفا همان چهار یا پنج نفرند یا بیشتر؟ حدیث اصلاً متعرض آن نشده است.

اسامی امامان در کتب حدیثی اهل سنّت

ممکن است بعضی از برادران اهل تسنن بگویند که ما روایات «خلفای بعد از من دوازده نفرند» را قبول داریم، اما در آنها از امامان دوازده گانه اسم برده نشده است تا برآنها تطبیق شود. پس دلیل قانع کننده ای بر اثبات خلافت و امامت دوازده امام علیهم السلام نخواهد بود.
در جواب می گوییم: اولاً : چنانچه از گفتار بعضی از محققین که از «ینابیع المودة» نقل نمودیم، استفاده کردید، ما دوازده نفری که بتوانیم بر آنان اسم خلیفه را اطلاق کنیم به غیر از دوازده امام نداریم؛ زیرا به عقیده اهل سنّت، خلفای راشدین چهار نفرند: ابوبکر، عمر، عثمان، علی علیه السلام و با اضافه امام حسن مجتبی علیه السلام می شوند پنج نفر و بعد از تبدیل شدن خلافت به سلطنت، کسی جز عمر بن عبدالعزیز که به عقیده برادران اهل سنّت، عمر ثانی بوده شایستگی عنوان خلافت را نداشته و با اضافه او به خلفای قبلی، جمعاً شش نفر می شوند و بقیه را نمی توان خلیفه و جانشین پیامبر خواند.
آیا می شود معاویة بن ابی سفیان را که در برابر علی علیه السلام قد علم کرد و با کسی که مسلمین او را خلیفه خود قرار داده بودند، به نزاع و مخاصمه برخاست، خلیفه خواند؟ کسی که سب و لعن علی علیه السلام را جایز بلکه واجب می دانست و در شام خصوصاً و همه بلاد اسلامی عموماً به مردم دستور داده بود که بعد از هر نماز به علی علیه السلام دشنام و ناسزا بگویند، و حتی خطبا را مأمور کرده بود که قبل از شروع به وعظ و نصیحت مردم، اول علی علیه السلام را لعن و سب نمایند و این دشنام و ناسزا گفتن تا زمان عمربن عبدالعزیز دوام داشت تا اینکه او مردم را از این کار منع نمود و این سنت سیئه را از میان برداشت، آیا چنین کسی شایستگی جانشینی پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دارد؟! در حالی که طبق روایتی که حاکم(120) و احمد بن حنبل(121) و نسائی(122) و محبّ طبری(123) از ام سلمه و ابن عباس نقل کرده اند که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من سبّ علیّاً فقد سبّنی و من سبّنی فقد سبّ اللَّه؛ هر کس علی را دشنام بدهد، به من دشنام داده و هر که مرا دشنام بدهد، خدا را دشنام داده است»، پس نتیجه می گیریم که سب و دشنام به علی علیه السلام سب و دشنام به خداوند است و هر کس خدا را سب نماید و دشنام دهد، کافر است. پس کسی که علی علیه السلام را سب نماید و دشنام دهد کافر خواهد بود.
همان علی علیه السلام که اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم مؤمن و منافق را از روی دوستی و دشمنی با او می شناختند و این مطلب را از نص صریحی که از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است، استفاده می کردند.
مسلم در صحیح در کتاب ایمان به سندش از عدی بن ثابت از علی علیه السلام روایت می کند که فرمود: «والذی فلق الحبة وبرأالنسمة انه لعهد النبی الامّی الیّ ان لایحبنی الاّ مؤمن و لایبغضنی الاّ منافق».(124)
«قسم به خدایی که شکافنده دانه و خالق انسان است پیامبر امّی صلی الله علیه وآله وسلم با من عهد بست که دوست نداشته باشد مرا، مگر مؤمن و دشمن نباشد با من، مگر منافق».
ابو سعید خدری می گوید: «ما مردم انصار، منافق را از روی دشمنی او با علی بن ابی طالب علیه السلام می شناختیم».(125)
جابر بن عبداللَّه انصاری می گوید: «نمی شناختیم منافق را مگر از طریق بغض و عداوت او نسبت به علی علیه السلام».(126)
پس به نص این حدیث شریف، محبّ علی علیه السلام مؤمن و مبغض او منافق است و منافق کسی می باشد که به ظاهر مؤمن و به باطن کافر است «اِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْاَسْفلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لهم نَصِیراً»(127)؛ «جایگاه منافقان در پایین ترین درکه از درکات جهنم است و هرگز یاوری برای آنان نخواهی یافت!».
احمد بن منصور می گوید: «نزد احمد بن حنبل نشسته بودم، مردی پرسید ای اباعبداللَّه! (کنیه احمد بن حنبل است) چه می گویی در این حدیث که از علی علیه السلام نقل شده که فرمود: انا قسیم النار...؛ من تقسیم کننده جهنم و بهشتم؟».
احمد بن حنبل گفت: «کجای این حدیث را انکار می کنید؟ آیا ما روایت نمی کنیم که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به علی فرمود: لایحبک الاّ مؤمن ولایبغضک الاّ منافق؛ دوست ندارد تو را مگر مؤمن و دشمنی نمی کند با تو مگر منافق.
گفتیم چرا، چنین است که تو می گویی. پس گفت: جای مؤمن کجاست؟ گفتیم در بهشت، گفت: جای منافق کجاست؟ گفتیم در جهنم، پس احمد گفت: بنابر این علی علیه السلام قسیم دوزخ و بهشت است.(128)
آن وقت چطور ممکن است کسی که با علی علیه السلام دشمنی می کند و طبق این نصوص، منافق و کافر است و جایگاه او جهنم خواهد بود، خلیفه و جانشین پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم شود و به عنوان امام و راهنمای مسلمانان قد برافرازد؟
یا مثل یزیدی که پاره تن رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم و گوشواره عرش الهی، حسین بن علی علیهما السلام را با آن وضع فجیع و رقت بار به شهادت رسانید و خاندان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم را که پس از شهادت آن حضرت به اسارت گرفته بود، چون اسیران کفار، شهر به شهر و دیار به دیار گردانید تا به مجلس خود، آنان را حاضر ساخت و در برابر چشمان آن داغدیدگان، با چوب خیزران بر لبان نازنین حسین بن علی علیهما السلام زد و مورد اعتراض مجلسیان قرار گرفت و حتی به او گفتند که این لبها را بارها و بارها پیامبر بوسیده است. اما او بدون اینکه توجه کند این جمله را می خواند که: اَدِرْ کأساً وناولها الا یا ایها الساقی و سرمست از باده و شراب و پیروزی براولواالالباب به مخالفت با رب الارباب برخاسته و به این شعر که مشهور است و در کتب تاریخ، زیاد از او نقل شده ترنّم می کرد :
لیت اشیاخی ببدر شهدوا
وقعة الخزرج مع وقع الاسل
لعبت هاشم بالملک، فلا
خبر جاء ولاوحی نزل
لست من خندف ان لم انتقم
من بنی احمد ما کان فعل
قد اخذنا من علی ثارنا
وقتلنا الفارس اللیث البطل
وقتلنا القوم من ساداتهم
وعدلناه ببدرفا نعدل
فجزینا هم ببدر مثلها
وباحد یوم احد فاعتدل
لو رأوه فاستهلوا فرحاً
ثمّ قالوا یا یزید لاتشل
وکذاک الشیخ اوصانی به
فاتبعت الشیخ فیما قد مثل(129)
خلاصه ترجمه اشعار فوق به فارسی چنین است: «کاش اجداد من که جنگ بدر را دیده بودند و ضربه ها از دست علی چشیده بودند، الآن زنده بودند و می دیدند که من با فرزندان او چه کردم، بنی هاشم با ملک و مردم بازی کردند از وحی و دین و نبوت خبری نبود و من امروز از فرزندان احمد انتقام گذشته را گرفته و بزرگان آنان را به قتل رسانیدم، تا انتقام کشته شده های بنی امیه را در بدر و اُحد گرفته باشم، اگر آنان می بودند و می دیدند که من با فرزندان احمد وبنی هاشم چه کردم، به من می گفتند: ای یزید! دستت درد نکند ».
شما را به خدا! آیا سزاوار است انسانی را با این همه جنایت، سگ بازی، شرابخواری، قتل عام مردم مدینه و خراب کردن خانه کعبه، خلیفه و جانشین رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم خواند!
یا مثلاً مثل مروان، عبدالملک، ولید، سلیمان، مروان حمار، هشام بن عبدالملک و غیر آنها را که صفحات تاریخ از جنایات و کارهای زشت آنان سیاه است می توان خلفای پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نامید؟!
همچنین اگر زندگی و روش امرای عباسی را مورد مطالعه قرار بدهیم، می بینیم جز جنایت و هوسرانی و کارهای زشت و قتل و غارت بیچارگان و تجاوز به حقوق بی دفاعان ومظلومان و کشتن و بستن و زندانی نمودن ذراری و فرزندان رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم که خداوند دوستی و محبت آنان را در قرآن واجب نموده است، چیز دیگری در تاریخ زندگی آنان پیدا نخواهد شد.
با این همه جنایت نه تنها آنها را نمی توان خلیفه خواند، بلکه اطلاق اسم مسلمان هم بر امرای اموی و عباسی نادرست است؛ چون مسلمان کسی است که تابع پیامبر اسلام بوده و به قوانین و احکام دین پایبند باشد، کسی که دین را زیر پا می گذارد و با سیدمرسلین دشمنی نموده فرزندان او را به قتل می رساند، به علاوه از هیچ جنایت دیگری چشم پوشی نمی کند، مسلمان نیست.
جای تعجب است آقای سیوطی، که از علمای بزرگ اهل تسنن و از محدثین و مفسرین آنهاست، بعد از نقل روایات «خلفای بعد از من دوازده نفرند»، نظر عجیب و غریبی ارائه می دهد که زن بچه مرده را هم به خنده می اندازد و صدور آن از جاهل متوقع نیست چه رسد به آدم دانشمندی مثل ایشان، اما تعصب از این کارها زیاد انجام می دهد.
او می گوید: «از خلفای دوازده گانه تاکنون چهار خلیفه اول، حسن بن علی، معاویه، ابن زبیر و عمر بن عبدالعزیز تحقق پیدا کرده اند که می شوند هشت نفر و احتمال دارد که ضمیمه کنیم به این هشت نفر، مهدی عباسی را که در میان عباسی ها مثل عمر بن عبدالعزیز در میان اموی ها بوده است. و همچنین اضافه کنیم به آنها «الظاهر بامراللَّه ابن ناصر عباسی» را که از بقیه به عدل و ضبط امور امتیاز دارد، با این دو نفر می شوند ده نفر و باقی می ماند دو نفر دیگر که آن دو منتظَرند، یکی از آن دو حضرت مهدی (عج) است که از اهل بیت است و منتظَر دومی را روشن نساخته که چه کسی می باشد.(130)
اولاً: ما قضاوت در رابطه با صحت و فساد کلام سیوطی را به عهده خوانندگان محترم گذاشته و خود متعرض آن نمی شویم؛ چون چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
ثانیاً : روایاتی از طریق برادران اهل سنّت منقول و در کتب معتبره آنان موجود است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم تصریح به اسم ائمه دوازده گانه و زمان امامت آنها نموده است.
ما در اینجا آنچه را که حافظ سلیمان قندوزی حنفی در این باره گفته است، متذکر می شویم:
«فی بیان الائمة الاثنی عشر باسمائهم: و فی فرائد السمطین بسنده عن مجاهد عن ابن عباس، رضی اللَّه عنهما، قال: قدم یهودی، یقال له: مغثل، فقال: یا محمد، اسئلک عن اشیاء تلجلج فی صدری، منذحین (الی ان قال) فاخبرنی عن وصیک من هو؟ فما من نبی الاّ وله وصی و ان نبیّنا موسی بن عمران، اوصی یوشع بن نون، فقال: ان وصیّ علی بن ابی طالب و بعده سبطای الحسن والحسین، تتلوه تسعة ائمة من صلب الحسین. قال: یا محمد! فسمهم لی، قال: اذا مضی الحسین فابنه علی، فاذا مضی علی فابنه محمد، فاذا مضی محمد فابنه جعفر، فاذا مضی جعفر فابنه موسی، فاذا مضی موسی فابنه علی، فاذا مضی علی فابنه محمد، فاذا مضی محمد فابنه علی، فاذا مضی علی فابنه الحسن، فاذا مضی الحسن فابنه الحجة محمدالمهدی، فهؤلاءاثناعشر».(131)
«در بیان ائمه دوازده گانه با اسامی ایشان. در کتاب فرائدالسمطین به سندش از مجاهد، از ابن عباس - رضی اللَّه عنهما - روایت می کند که یک نفر یهودی به اسم مغثل، خدمت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آمد و عرض کرد ای محمد مطالبی را از تو می پرسم که در سینه من مانده و هنوز برایم روشن نشده است، (تا آنجا که گفت) خبر بده مرا از وصی خودت؛ زیرا پیامبری نیامده مگر اینکه برای خودش وصی ای داشته است، و پیامبر ما یهودیان حضرت موسی بن عمران علیه السلام وصیت کرد یوشع بن نون را و او را به عنوان وصی خودش معرفی نمود. حضرت نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: وصی من علی بن ابیطالب است و بعد از او دو سبط من حسن و حسین هستند و بعد از حسین هم نُه نفر امامند که همه از صلب حسین می باشند.
مغثل گفت: ای محمد! آنان را برای من با اسم معرفی کن، حضرت فرمود: وقتی حسین از دنیا برود، پسرش علی امام است و بعد از او پسرش محمد و بعد از او پسرش جعفر و بعد از او پسرش موسی و بعد از او پسرش علی و بعد از او پسرش محمد و بعد از او پسرش علی و بعد از او پسرش حسن و بعد از او پسرش حجت محمَّد مهدی، امام خواهند بود، پس ایشانند امامان دوازده گانه ای که بعد از من امامت را عهده دار هستند».
قندوزی می گوید: «و فی المناقب عن واثلة بن الا صقع بن قرخاب عن جابر بن عبداللَّه الانصاری، قال: دخل جندل بن جنادة بن جبیر الیهودی، علی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم فقال: یا محمد (الی ان قال) انّی رأیت البارحة فی النوم موسی بن عمران علیه السلام فقال: یا جندل، اسلم علی ید محمد خاتم الانبیاء و استمسک اوصیائه من بعده، فقلت: اسلم فللَّه الحمد اسلمت و هدانی بک، ثم قال: اخبرنی یا رسول اللَّه! عن اوصیائک من بعدک لاتمسک بهم قال: اوصیائی الاثناعشر، قال جندل: هکذا وجدناهم فی التوراة. و قال یا رسول اللَّه! سمّهم لی: فقال: اوّلهم سیدالاوصیاء، ابوالائمة علی، ثمّ ابناه الحسن والحسین، فاستمسک بهم ولایغرّنک جهل الجاهلین، فاذا وُلد علی بن الحسین زین العابدین، یقضی اللَّه علیک ویکون آخر زادک من الدنیا شربة لبن تشربه، فقال جندل: و جدنا فی التوراة و فی کتب الانبیاء علیهم السلام ایلیا و شبراً و شبیراً فهذه اسم علی و الحسن و الحسین، فمن بعدالحسین و ما اسامیهم؟ قال: اذا انقضت مدة الحسین فالامام ابنه علی ویلقّب بزین العابدین، فبعده ابنه محمد یلقب بالباقر، فبعده ابنه جعفر یدعی بالصادق فبعده ابنه موسی یدعی بالکاظم، فبعده ابنه علی یدعی بالرضاء، فبعده ابنه محمد یدعی بالتقی و الزکی فبعده ابنه علی یدعی بالنقی و الهادی، فبعده ابنه الحسن یدعی بالعسکری، فبعده ابنه محمد یدعی بالمهدی و القائم والحجّة، فیغیب، ثمّ یخرج، فاذا خرج یملأ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً».(132)
«حافظ سلیمان قندوزی حنفی از کتاب مناقب از واثلة بن اصقع بن قرخاب، از جابربن عبداللَّه انصاری روایت می کند که یکی از یهودیان به نام جندل بن جنادة بن جبیر، خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم شرفیاب شده و (اموری را در رابطه با خداشناسی سؤال نموده آنگاه) عرض کرد: من دیشب حضرت موسی بن عمران علیه السلام را خواب دیدم که به من فرمود: به پیامبر خاتم، حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم ایمان بیاور و تمسک بجوی به اوصیای آن حضرت. پس گفتم که ایمان می آورم و الآن خدا را سپاس گزارم که به دست تو اسلام آوردم و خداوند مرا به سبب تو هدایت کرد. یا رسول اللَّه! اوصیای خود را به من معرفی کن تا به آنان اقتدا نمایم. حضرت فرمود: اوصیای من دوازده نفرند. جندل گفت: همین طور است که می فرمایید، ما در تورات نیز دیده ایم، پس ای رسول خدا! آنان را برای من نام ببر، حضرت فرمود: اول ایشان سید اوصیا و پدر امامان، علی علیه السلام هست و بعد از او نیز دو پسرش حسن و حسین خواهند بود، پس به ایشان تمسک بجوی و به جاهلین و نادانهایی که از روی جهالت و بی خبری مطالبی می گویند، اعتنا نکن و بدان زمانی که علی بن الحسین زین العابدین، به دنیا بیاید، تو از این دنیا رحلت خواهی کرد و آخرین غذای تو در این دنیا جرعه ای شیر است که می آشامی و داعی حق را لبیک می گویی.
جندل گفت: یا رسول اللَّه! ما در تورات و دیگر کتب انبیا، سه اسم دیده ایم، ایلیا و شبر و شبیر و اینها اسامی علی و حسن و حسین علیهم السلام می باشند، پس بعد از حسین علیه السلام چه کسانی امامت خواهند داشت و اسامی آنان چیست؟
حضرت فرمود: وقتی حسین از این دنیا برود، امام پس از او پسر او علی ملقّب به زین العابدین و پس از او پسرش محمد ملقب به باقر و پس از او پسرش جعفر که صادق خوانده می شود و پس از او پسرش موسی که کاظم خوانده می شود و پس از او پسرش علی که رضا خوانده می شود و پس از او پسرش محمد که تقی و زکیّ خوانده می شود و پس از او پسرش علی که نقیّ و هادی خوانده می شود و پس از او پسرش حسن که عسکری خوانده می شود و پس از او پسرش محمد که مهدی و قائم و حجّت خوانده می شود، پس غیبت می کند و بعد از پایان یافتن زمان غیبت، خروج خواهد نمود و وقتی که خروج کند، زمین را پر از عدل و داد می کند، همان طوری که از ظلم و جور پر شده است».
و باز وی از کتاب مناقب از ابی طفیل عامر بن واثله نقل می کند که: «جاء یهود من یهود المدینة الی علی کرّم اللَّه وجهه (الی ان قال) قال: اخبرنی: کم لهذه الامة بعد نبیّها من امام؟ (الی ان قال) قال علی علیه السلام: لهذه الامة بعد نبیّها اثناعشر اماماً، لایضرّهم خلاف من خالفهم (الی ان قال) اولهم انا و آخرنا القائم المهدی».(133)
«یکی از یهودیان مدینه خدمت علی علیه السلام شرفیاب شده و مطالبی را سؤال کرد و جواب گرفت تا رسید به اینجا که گفت: به من خبر بده برای این امت بعد از پیامبرشان، چند امام خواهد بود؟ حضرت فرمود: این امت بعد از پیامبرشان، دوازده امام دارند که اول آن دوازده امام، من هستم و آخرین ما مهدی قائم است».
اکنون اگر این روایات و احادیثی که خلفای بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را دوازده نفر می گفتند کنار هم بگذاریم، دیگر شک و شبهه ای برای کسی باقی نخواهد ماند در اینکه مسلمانان بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم الاّ و لابد باید از این دوازده امام علیهم السلام پیروی کنند و احکام دین و راه وصول و تقرب به ربّ العالمین و سعادت ابدی را از آنان بیاموزند.
ممکن است بعضی از کوته فکران و متعصبان بگویند: که روایاتی را که در آن اسامی و نامهای دوازده امام علیهم السلام مشخص و معین شده است، یهودیان از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم سؤال کرده اند و به این جهت از درجه اعتبار ساقط می شود
می گوییم اگر ناقل این اخبار یا ناقلین آن یهودی های مسلمان شده بودند، این مطلب ممکن بود خدشه ای در آن روایات ایجاد کند، اما مهم، راویان این اخبارند که در محضر رسول خدا بوده اند و حضرت در حضور آنان به سؤالات یهودیان پاسخ داده است و راویان دو خبر اول، ابن عباس و جابر بن عبداللَّه انصاری هستند که از بزرگان اصحاب پیامبر به حساب می آیند. راوی خبر سوم منقول ازحضرت علی علیه السلام هم، ابی طفیل عامربن واثله است که از اصحاب حضرت علی علیه السلام است و ذم و جرحی در کتب جرح و تعدیل برای او ذکر نشده است.
بر فرض، اگر این روایات هم نبود، یا کسانی پیدا شوند که در دلالت یا سند آن خدشه کنند (که نمی توانند) در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که دلالت آن بر لزوم پیروی از ائمه دوازده گانه روشن و واضح است و ما اینک چند آیه از قرآن کریم را ذکر نموده و به آن استدلال می کنیم :
1 - «... هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ ...»(134)؛ «آیا آنانکه می دانند با آنانکه نمی دانند برابرند؟».
چون استفهام در رابطه با خدای متعال معنا ندارد؛ زیرا او عالم به جمیع امور است، پس معنای آن در اینجا توبیخ یا انکار است؛ یعنی هرگز دانایان با نادانان در صف واحد نیستند. پس وای برکسانی که دانا را رها کنند و به دنبال نادان بروند.
وجه استدلال به آیه مبارکه به این بیان است که چون اهل بیت علیهم السلام و امامان اثناعشر، هم در زمان خودشان و هم تا روز قیامت، از همه مردم داناترند، پس با دیگران در صف واحد نیستند بلکه برتری دارند و انسان عاقل هم دنبال کسی راه می افتد که بالاتر وبرتر باشد، این یک مطلب فطری و وجدانی است و اگر از غیر آنان پیروی شود، مورد انکار و توبیخ خدای متعال قرار خواهد گرفت.
اما اعلمیت و داناتر بودن علی علیه السلام چیزی نیست که مورد شک و تردید واقع شود، بلکه صحابه در زمان حیات و بعد از رحلت وجود مقدس رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم به کرّات به آن حضرت مراجعه کرده وا ز او کسب فیض می کردند.
وانگهی مطالعه کلمات آن حضرت از خطبه ها، نامه ها، کلمات قصار و حکیمانه، خود بزرگترین شاهد بر دانش بی حد و حصر آن بزرگوار هست.
کلمات منقوله از آن حضرت در توحید و بیان ارکان اسلام و مسائل عرفانی و قواعد فلسفی و اخلاق و فضایل انسانی و هزاران مطلب دیگر که از آن بزرگوار منقول و مأثور است، بیانگر مقام بالا و شخصیت متعالی آن حضرت است.
از طرفی روایات زیادی هم در کتب معتبره اهل سنت ذکر شده که دال بر بیان کثرت علم ودانش بی پایان علی علیه السلام می باشد. از جمله فخررازی در ذیل تفسیر آیه «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَا هِیمَ وَءَالَ عِمْرَا نَ عَلَی ا لْعَلَمِینَ»(135)؛ از علی علیه السلام روایت می کند که فرمود: «علّمنی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم الف باب من العلم واستنبطت من کل باب الف باب».(136)
«پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هزار باب از ابواب علم را به من آموخت و من از هر بابی هزار باب دیگر استخراج نمودم».
ابن عبدالبرّ شافعی می گوید: «وقتی خبر کشته شدن علی علیه السلام به معاویه رسید، گفت: با مرگ علی، فقه وعلم هم از میان مردم برداشته شد. برادرش عتبه به او گفت: متوجه باش مبادا این حرف را اهالی شام از تو بشنوند، معاویه با ناراحتی به او گفت: برو و مرا راحت بگذار.(137) (الفضل ما شهدت به الاعداء)».
حافظ ابی نعیم در حلیة الاولیاء از عبداللَّه بن مسعود نقل می کند که گفت: «قرآن نازل شده بر هفت حرف و هیچ حرفی در قرآن نیست مگر اینکه ظاهری دارد و باطنی و به درستی که علی علیه السلام عالم به ظاهر و باطن قرآن است».(138)
باز از علی علیه السلام روایت می کند که فرمود: «به خدا قسم! هیچ آیه ای در قرآن نیست مگر اینکه می دانم برای چه و در کجا نازل شده است، پروردگارم مرا قلبی متفکر و بسیار عاقل و زبانی باز و گویا عطا فرموده است».(139)
مناوی(140) در شرح این حدیث کلامی را از غزالی نقل می کند که گفت: «به تحقیق که اوایل و اواخر می دانند که فهمیدن کتاب خدا منحصر است به علی علیه السلام و هر که به این مسأله جاهل باشد، پس گمراه و دور شده از دری که بعد از آن حجاب، از قلبها برداشته می شود و یقینی تحقق پیدا می کند که با کشف غطا و برداشته شدن حجاب چیزی به آن افزوده نخواهد شد».
متقی هندی از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که فرمود: «اعلم امتی من بعدی علی بن ابی طالب(141)؛ داناترین امّتم بعد از من علی بن ابی طالب است».
احمد بن حنبل، از وکیع از شریک از ابی اسحاق از هبیره روایت می کند که روز بعد از شهادت علی علیه السلام، حسن بن علی علیهما السلام برای مردم سخن گفت و فرمود: ای مردم! شما دیروز مردی را از دست دادید که اولین، در علم از او پیشی نگرفتند و آخرین هم به او نخواهند رسید.(142)
ترمذی به سندش از سوید بن غفلة از صنابجی از علی علیه السلام روایت می کند که آن حضرت فرمود: «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم: انا دار الحکمة و علی بابها(143)؛ پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: من خانه حکمتم و علی دروازه آن است».
وی این حدیث را از ابن عباس نیز نقل کرده، و همچنین حافظ ابونعیم(144) نیز آن را روایت نموده است.
خطیب بغدادی به سندش از مجاهد از ابن عباس روایت می کند که: پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «انا مدینة الحکمة و علی بابها، فمن اراد الحکمة فلیأت الباب(145)؛ من شهر حکمتم و علی دروازه آن است، پس هر کس حکمت را می خواهد، باید از دروازه بیاید».
حاکم به سندش از مجاهد از ابن عباس روایت می کند که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد المدینة فلیأت الباب؛(146) من شهر علم هستم و علی در آن است هر که می خواهد وارد شهر شود پس باید از در وارد شود».
سپس حاکم می گوید: «این حدیث صحیح الاسناد است».
صدها روایت دیگر از این قبیل که کتب روایی و مجامیع حدیثی فریقین از آن پر است و ما ازباب «مشت نمونه خروار» به این چند روایت، اشاره نمودیم. اگر نبود در نزد ما جز نهج البلاغه، باز کسی نمی توانست ادعای تفوّق و برتری بر علی علیه السلام راداشته باشد.
و امّا امام حسن و امام حسین علیهما السلام پس کثرت علم و دانش این دو امام بزرگوار نیز بر کسی پوشیده و مخفی نیست؛ زیرا اولاً : آنان تا آخرین لحظات حیات پر بار جد مطهرشان، در کنار آن حضرت بودند واز چشمه زلال و جوشان علم نبوی، استفاده ها کردند و بعد هم در مکتب پدری چون علی بن ابی طالب علیه السلام که باب مدینه علم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم است، تربیت یافتند. خُطب، رسالات، ادعیه، مواعظ و نصایح آن دو بزرگوار، بالاترین گواه بر عظمت علمی و برتری و دانایی آن دو امام عظیم الشأن، بر دیگر مردمان است.
ابن سعد در طبقات به سندش از جبله بنت مصفح از پدرش روایت می کند که گفت: «قال لی علی علیه السلام: یا اخا بنی عامر سلنی عمّا قال اللَّه و رسوله فانّا نحن اهلبیت اعلم بما قال اللَّه و رسوله»(147)؛ «علی علیه السلام به من فرمود: ای برادر بنی عامری! از من سؤال کن از آنچه خدا و رسولش فرموده اند، به درستی که ما اهل بیت داناتریم به آنچه خدا و رسولش فرموده اند».
این روایت مقام دانش وعلم اهل بیت را مشخص می کند و اگر کسی می خواهد بیشتر از این بداند، پس به کتب و رسایلی که کلمات آن دو بزرگوار را نقل کرده اند، مراجعه کند.
و اما نسبت به امام علی بن الحسین زین العابدین علیهما السلام، پس هر که با دقت و از روی فهم و درایت، صحیفه سجادیه را مطالعه کند، خواهد فهمید که به حق این کتاب، زبور آل محمدصلی الله علیه وآله وسلم است و از علوم گنجانیده شده در قالب دعا متوجه خواهد شد که امام سجادعلیه السلام وارث علم پدران خودش بوده و به همان اندازه که آنان به علوم الهی و معارف قرآنی دسترسی داشته اند، این امام بزرگوار هم دسترسی داشته است. و اگر کسی می خواهد بیشتر از این بداند پس رساله حقوقی را که از آن حضرت منقول است، مطالعه کند تا بداند علم چیست؛ و عالم چه کسی است.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی از کتاب صواعق نقل می کند که امام زین العابدین علیه السلام جانشین پدرش امام حسین علیه السلام در علم، زهد و عبادت است.(148)
از محمد بن منکدر نیز در فضل آن حضرت نقل شده است که گفت: «گمان نمی کردم بعد از امام علی بن الحسین علیهما السلام کسی پیدا شود که در علم و فضل با او برابری کند، تا اینکه پسرش امام باقر را دیدم».(149)
لازم به ذکر است که محمد بن منکدر از رجال عامه بوده و با اهل بیت رفت و آمد داشته است.
و اما امام محمد باقرعلیه السلام، پس فضل آن حضرت مشهورتر از آن است که ذکر شود، و در علم و عظمت علمی آن بزرگوار همین بس که طبق نقل فریقین، آن حضرت را پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم ملقب به «باقر» کرد؛ یعنی شکافنده علوم.
زبیدی در ذیل ماده «بقر» بعد از آنکه می گوید: باقر لقب امام ابو عبداللَّه و ابی جعفر محمد بن علی زین العابدین بن الحسین بن علی است، علت ملقّب شدن آن حضرت رابه باقر چنین می گوید: «وانّما لقب به لتبحّره فی العلم و توسعه. و فی اللسان، لانه بقر العلم و عرف اصله و استنبط فرعه، قلت: و قد ورد فی بعض الآثار عن جابر بن عبداللَّه الانصاری ان النبی صلی الله علیه وآله وسلم قال له: یوشک ان تبقی حتی تلقی ولداً لی من الحسین علیه السلام یقال له محمد یبقر العلم بقراً فاذا لقیته، فاقرئه منی السلام، خرجه ائمة النسب».(150)
«آن حضرت به جهت تبحر در علم و وسعت علمی که داشت، ملقّب به باقر شد و ابن منظور در لسان العرب می گوید: علت ملقب شدن آن حضرت به باقر آن بود که علم را شکافت، اصل علم را شناخت و فرع و شاخه را از آن استخراج کرد(151) (بعد زبیدی می گوید) و در بعضی از اخبار وارد شده است از طریق جابر بن عبداللَّه انصاری که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به او فرمود: تو باقی و زنده خواهی ماند تا اینکه ملاقات کنی فرزندی از فرزندان مرا که از صلب حسین علیه السلام به دنیا می آید و به او محمد می گویند، می شکافد علم را شکافتنی، وقتی او را ملاقات کردی، سلام مرا به او برسان، این حدیث را علمای علم نسب در کتب خودشان آورده اند».(152)
ذهبی در ترجمه آن حضرت می گوید: «او سید بنی هاشم در زمان خودش بود و مشهوراست به باقر که مأخوذ است از بقرالعلم، یعنی شکافنده علم که ریشه و رموز آن را می دانست».(153)
حافظ سلیمان قندوزی حنفی از صواعق نقل می کند که امام باقرعلیه السلام را «باقر» نامیدند و باقر که از بقر گرفته شده به معنای باز کردن و شکافتن است، یعنی شکافنده علوم، برای آنکه آن حضرت از کنوز معارف و حقایق احکام و حِکم و لطایف علمی آن قدر ظاهر ساخت که جز انسانهای کور باطن، دیگران همه به این حقیقت معترف هستند.(154) راغب نیز در مفردات می گوید: «امام باقرعلیه السلام را برای آن باقر گفتند که دقایق علوم را می دانست و معضلات آن را بازمی کرد».(155)
و اما امام صادق علیه السلام، پس او مانند خورشید در آسمان علم و ادب می درخشد و فضلش براحدی پوشیده نیست.
در کتب مخالف و موافق، سخن از عظمت و علم و تدریس و شاگردان آن حضرت است؛ شخصیتی که در زمان حیاتش چهار هزار شاگرد تربیت نمود که هر کدام آنها بی نظیر بودند.
مالک ابن انس، رئیس مذهب مالکی می گوید: «هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و در قلب هیچ انسانی خطور نکرده است، کسی که افضل باشد از جعفر بن محمد صادق از نظر علم، عبادت و ورع».(156)
ابو حنیفه رئیس مذهب معروف حنفی می گوید: «من کسی را که فقیه تر از جعفر بن محمد باشد، ندیده ام، وقتی منصور خلیفه عباسی آن حضرت را احضار کرد، کسی را نزد من فرستاد و پیغام داد که مردم شیفته جعفر بن محمد شده اند، از مسائل مشکل علمی، چند مسأله آماده کن که از او بپرسی (و او نتواند جواب بگوید تا از این محبوبیتی که دارد، سقوط و تنزّل کند)، ابو حنیفه می گوید: چهل مسأله را آماده نمودم، ابو جعفر منصور دنبالم فرستاد که نزدش بروم، پس وارد شدم و جعفر بن محمد در طرف راست او نشسته بود، وقتی به آن حضرت نگاه کردم، چنان هیبتی از او حس کردم که از ابوجعفر منصور حس نکرده بودم، پس سلام کردم و با اشاره منصور نشستم، آن وقت منصور مرا به آن حضرت معرفی نمود و بعد به من گفت مسائل آماده شده از قبل را محضر آن حضرت مطرح کنم، پس هر مسأله را مطرح می کردم، جواب می داد و می فرمود: شما این چنین می گویید و اهل مدینه چنین می گویند و ما هم این چنین می گوییم. پس گاهی قول آن حضرت مطابق نظر اهل مدینه بود و گاهی نظر او با نظر همه فرق می کرد و به همین منوال تمام چهل مسأله را جواب فرمود. بعد ابو حنیفه می گوید: آیا ما روایت نمی کنیم که داناترین مردم کسی است که داناتر از همه به اختلاف مردم و اقوال علما باشد».(157)
آلوسی می گوید: «این ابو حنیفه است و او با اینکه از اهل سنت می باشد افتخار می کند و با بیان فصیح و رسا می گوید: اگر دو سال نبود، نعمان هلاک می شد، یعنی آن دوسالی که در محضر امام صادق برای اخذ علم و دانش حاضر می شد».(158)
شهاب الدین ابن الفلاح حنبلی معروف به ابن عماد می گوید: «گفته شده که امام صادق علیه السلام از ابوحنیفه سؤال کرد حکم کسی را که در حال احرام دندان رباعی آهویی را شکسته است».
ابو حنیفه گفت: نمی دانم.
امام صادق علیه السلام فرمود: آیا نمی دانی که آهو دندان رباعی ندارد.(159)
توضیح آنکه دندان رباعی بین دندانهای ثنایا و انیاب قرار دارد.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی می گوید: «در رابطه با آن حضرت در کتاب صواعق آمده است که مردم از علوم آن حضرت استفاده نموده و آوازه شهرت او همه بلاد را فرا گرفت و بزرگانی چون یحیی بن سعید و ابن جریح و مالک و سفیان بن عیینه وسفیان ثوری و ابوحنیفه و شعبه وایوب سجستانی از آن حضرت روایت می کنند آنچه را که از او آموخته اند».(160)
اگر بخواهیم اقوال علما و بزرگان اهل سنت را که در تعریف و توصیف آن حضرت گفته اند، متذکّر شویم بحث به درازا کشیده واز موضوع این کتاب خارج می شود، کسانی که مایلند بیشتر در رابطه با آن حضرت بدانند، به کتابهای ملل و نحل شهرستانی، مطالب السؤول شافعی و فصول المهمه ابن صباغ مالکی و غیر آن و یا به کتاب الامام الصادق والمذاهب الاربعة،(161) مراجعه فرمایند.
و اما امام موسی کاظم علیه السلام پس در رابطه با آن بزرگوار، ابن صباغ مالکی از بعضی از اهل علم نقل می کند که آن حضرت امامی است که قدرش بزرگ و حجتی است از حجج خداوند که عالم و دانشمند است، شب تا به صبح بیدار و مشغول عبادت بوده و روزها را با روزه گرفتن سپری می کند و از بس حلیم و بردبار است، ملقّب به کاظم شد و در نزد اهل عراق معروف به باب الحوائج به سوی خداوند است و این بدان جهت می باشد که حوایج مسلمین با توسل به آن حضرت برآورده می شود. و در چند صفحه بعد می گوید: موسی کاظم عابدترین و عالم ترین و سخی ترین مردمان اهل زمانش بود.(162)
حافظ سلیمان قندوزی حنفی در رابطه با آن بزرگوار می گوید: «آن حضرت علیه السلام شخصیتی صالح، عابد، جواد، حلیم و دارای قدر و منزلتی رفیع و علمی کثیر بود و مردم آن حضرت را بنده صالح خدا می خواندند».(163)
یک صفحه بعد می گوید: «امام صادق علیه السلام فرمود: موسی سید و آقای فرزندان من است».
و نیز فرمود: «او بابی از ابواب اللَّه است که خداوند منجی این امت، غوث امت و نور ملت و بهترین مولود را از او به دنیا می آورد (مراد حضرت، امام زمان مهدی منتظر(عج) است)».
بعد می گوید: «مأمون الرشید از پدرش هارون الرشید روایت می کند که او به فرزندانش می گفت: موسی کاظم علیه السلام امام مردم و حجت خداوند بر آنها و خلیفه او در میان مردم است و من (هارون) امام جماعت در ظاهر و در اثر غلبه و زور هستم و به خدا قسم که موسی بن جعفرعلیهما السلام از من و از همه مردم به جانشینی رسول خدا سزاوارتر است. و به خدا قسم ای مأمون! تو که فرزند من هستی اگر با من از در منازعه بر سر حکومت پیش بیایی، چشمهایت را در می آورم؛ زیرا حکومت عقیم است».
آنگاه هارون به مأمون گفت: «پسر جان! این شخصیت، وارث علم نبیّین می باشد، او موسی بن جعفر است، اگر خواستی علم صحیح را بیاموزی، بدان که نزد او پیدا می شود».(164)
قندوزی از کتاب صواعق نیز نقل می کند که: «امام کاظم علیه السلام عابدترین و عالم ترین مردمان زمان خود به حساب می آمد».(165)
ابو حاتم در رابطه با آن حضرت می گوید: «او مورد وثوق و امامی از ائمه مسلمین است».
بعضی دیگر از علمای اهل سنّت گفته اند: «آن حضرت شخصیتی صالح، عابد، جواد، حلیم و دارای منزلتی رفیع و بزرگ است».
برای آن حضرت کرامتی نیز ذکر کرده اند که دال بر رفعت قدر و بلندی مقام آن بزرگوار می باشد.(166)
ابن ابی حاتم رازی نیز می گوید: «عبدالرحمن از پدرش نقل می کند که گفت: امام کاظم علیه السلام مورد وثوق و صدوق و امامی از ائمه مسلمین است».(167)
و اما امام علی بن موسی الرّضاعلیهما السلام پس در قدر و جلال آن حضرت همین بس که باز حافظ سلیمان قندوزی حنفی روایت می کند از امام کاظم علیه السلام که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم وعلی علیه السلام را درخواب دید، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به او فرمود: «ای موسی! فرزند تو، بانور خدا نظر می کند و از روی حکمت سخن می گوید و هیچ وقت خطا نمی کند و به همه چیز عالم است، او پر است از حکمت و علم».(168)
آن حضرت در حیات و پس از آن، مورد احترام و تعظیم مسلمین بوده و قبر مطهرش تا به امروز زیارتگاه عاشقان و شیفتگان خاندان عصمت است.
مسعودی در مروج الذهب می نویسد: «وقتی حضرت رضاعلیه السلام به درخواست مأمون از مدینه به مرو آمد، مأمون خواص خودش را جمع کرد و گفت: من در میان اولاد عباس (رض) و اولاد علی علیه السلام افضل از امام رضاعلیه السلام و احق به خلافت پیدا نکردم».(169)
ابو حاتم محمد بن حبّان البستی که از اعلام اهل سنت و از ائمه جرح وتعدیل است، در کتاب ثقات، وقتی به ترجمه آن حضرت علیه السلام می رسد، می گوید: «قبر آن بزرگوار در منطقه سناباد خارج نوغان است و بین مسلمانان مشهور می باشد و من قبر آن حضرت را بسیار زیارت کرده ام، در مدت زمانی که در طوس بودم، به هیچ مشکلی برنخوردم مگر اینکه رفتم و قبر آن حضرت را زیارت نموده و از خدا در آن مکان مقدس رفع آن مشکل را خواستم و دعایم مستجاب شد و این مطلبی است که من بارها و بارها آن را تجربه کرده ام».(170)
ابن صباغ مالکی از شیخ کمال الدین بن طلحه نقل می کند که او گفت: «امیرالمؤمنین علی علیه السلام و زین العابدین علی بن الحسین علیهما السلام از دنیا رفتند و علی بن موسی علیهما السلام جایگزین آنان شد و در واقع ثالث آن دو بزرگوار بود، کسی که با دقت وفکر، آن حضرت را مطالعه کند، متوجه خواهد شد که وارث آن دو بزگوار است در ایمان و علوّ شأن و ارتفاع مکان و کثرت اعوان و ظهور برهان».
در چند صفحه بعد می گوید: «بعضی از ائمه از اهل علم می گفت: مناقب و فضایل علی بن موسی الرضا از اجل مناقب است».(171)
حافظ سلیمان قندوزی حنفی از کتاب صواعق نقل می کند که علی بن موسی الرضاعلیهما السلام مشهورترین فرزندان امام کاظم و از نظر قدر و منزلت بلند مرتبه ترین آنهاست.(172)
و اما، امام محمد بن علی جواد مشهور به تقی علیه السلام پس در رابطه با آن حضرت، کمال الدین محمد بن طلحه شافعی در کتاب مطالب السؤول می گوید: «آن حضرت ابوجعفر ثانی است؛ زیرا در آبای آن حضرت ابو جعفر محمد بن علی باقرعلیه السلام نیز بوده است و چون اسم و کنیه هر دو بزرگوار یکی است به خاطر اینکه تمیز داده شوند، امام جواد را ابو جعفر ثانی می گفتند».
بعد می گوید: «آن حضرت اگر چه در سنین کودکی به امامت رسید اما قدر و منزلتش بزرگ و نامش بلندآوازه بود، آن حضرت به نص پدر بزرگوارش امام رضا علیه السلام بعد از پدرش حایز مقام امامت شد».(173)
حافظ قندوزی حنفی نیز می گوید: «از امامان اهل البیت ابوجعفر محمد جواد فرزند علی بن موسی الرضاعلیهما السلام است که ملقب به تقی می باشد».(174)
همچنین ابن صباغ مالکی در الفصول المهمة از کمال الدین محمد بن طلحه شافعی و حافظ سلیمان قندوزی حنفی در ینابیع المودة نقل می کنند که وقتی مأمون از حضرت محمد بن علی الجواد با آن سن کمی که داشت تعظیم وتکریم نمود و خواست دخترش ام الفضل را به آن حضرت تزویج کند، عباسیها، بنای مخالفت را گذاشته و به مأمون گفتند: می ترسیم خلافت از بنی عباس به بنی علی منتقل شود، پس از او صرف نظر نموده وبا یکی از اقوام خودت وصلت کن، مأمون گفت: آنچه بین شما و بین آل ابی طالب واقع شده است، شما خود سبب آن بوده اید و اگر با چشم انصاف نگاه کنید متوجه می شوید که آنان از شما اولی واحق به خلافت هستند و اگر من محمد بن علی جواد علیه السلام را تکریم می کنم بخاطر کثرت علم آن حضرت و برتری او بر کافه اهل فضل و دانش است، گفتند: او هنوز بچه است، علمش کجا بود، اجازه بده ما او را بیازماییم، اگر برنده شد آن وقت اختیار با امیرالمؤمنین است، مأمون اجازه داد و آنها با «یحیی بن اکثم» قاضی القضات صحبت کردند و او را وعده ها دادند، یحیی بن اکثم حاضر شد که از آن حضرت سؤالاتی کند و او را مغلوب گرداند.
روز مناظره فرا رسید و مأمون بر جای خودش نشست و دیگر اعیان و اشراف هم هر کدام سرجای خود قرار گرفتند.
آنگاه یحیی بن اکثم از مسایل عدیده ای که قبلاً در ذهن خود آماده کرده بود از آن حضرت پرسید، آن بزرگوار بدون معطلی همه سؤالات او را به بهترین وجه پاسخ داد، تا دیگر سؤالی برای او باقی نمانده و ساکت شد. مردم از فصاحت و جوابهای نیکو و منطق حسن آن حضرت تعجب کردند.
آنگاه مأمون گفت: ای بزرگوار! اگر می خواهی از یحیی بن اکثم سؤال کن، فرمود: «اگر او بخواهد».
یحیی گفت: «سؤال کنید، اگر جوابی داشتم می گویم و الاّ از شما استفاده می کنم و از خدا می خواهم که مرا به راه صواب راهنمایی کند».
حضرت فرمود: «چه می گویی در رابطه با مردی که در اول روز به زنی از روی شهوت نگاه کرد و نظر او به آن زن حرام بود و وقتی مقداری از روز گذشت، آن زن برای او حلال شد، موقع زوال دوباره آن زن بر او حرام گردید، عصر دوباره برایش حلال شد، مغرب برایش حرام گردید و چون وقت عشا داخل شد دوباره حلال شد، نصف شب برایش حرام شده و موقع طلوع فجر دوباره حلال گردید، پس به من بگو برای چه این زن در این اوقات برای این مرد حلال شد و حرام گردید؟».
یحیی بن اکثم گفت: «نمی دانم اگر صلاح می دانید، برای استفاده ما، جواب را خودتان بفرمایید».
حضرت فرمود: «این زن، کنیز مردی از مردمان بود و شخصی که اول روز به این زن از روی شهوت نگاه کرد نظرش، نظر حرام بود، اما وقتی مقداری از روز گذشت، آن مرد، کنیز را از صاحبش خریداری نموده و مالک او شده برایش حلال گردید، در موقع زوال کنیز را آزاد نمود، برایش حرام گردید و چون عصر داخل شد، او را برای خودش تزویج نمود و حلال شد، مغرب که فرا رسید، با آن زن ظهار نموده و او برایش حرام گردید و چون وقت عشا فرا رسید، کفاره ظهار را پرداخته و برایش حلال شد و چون نصف شب فرا رسید، او را به یک طلاق، طلاق داد و بر او حرام شد و موقع طلوع فجر دوباره به آن زن رجوع نموده برایش حلال گردید».
پس مأمون رو به بستگان و اهل بیت خود نمود و گفت: آیا بین شما کسی پیدا می شود که این گونه جواب مسائل را بیان کند؟.
گفتند: « ...ذلک فضل اللَّه یوتیه من یشاء ... »(175) این لطفی از الطاف خداوند است که به هر که بخواهد عطا خواهد کرد(176). کنایه از اینکه ما قدرت جواب دادن یک مسأله را نداریم چه رسد به این همه سوالی که مطرح شد و آن حضرت جواب فرمود.
حافظ سلیمان قندوزی حنفی از کتاب صواعق نقل می کند که امام جواد علیه السلام بزرگترین و کاملترین فرزندان امام رضاعلیه السلام است ازنظر جلالت و آگاهی.(177)
و اما امام علی بن محمد هادی نقی علیه السلام پس ابن عماد حنبلی در رابطه با آن حضرت می نویسد: «آن حضرت فقیه، امام و همیشه در حال عبادت بود».(178)
ابن صباغ مالکی از بعض اهل علم نقل می کند که گفت: «امام علی بن محمد الهادی بر مسند کرامت و بزرگواری قرار گرفته است که از زمین تا آسمان همه جا سخن از کرامت اوست، هیچ منقبتی نیست مگر آنکه به آن حضرت برمی گردد و هیچ کرم و بزرگواری نیست مگر آنکه آن بزرگوار در آن صاحب فضل است و هیچ وصفی وجود ندارد مگر آنکه او در آن از همه برتر است».(179)
حافظ سلیمان قندوزی حنفی می گوید: «امام ابوالحسن علی هادی علیه السلام عابد و فقیه و امام بود».(180)
حافظ مذکور در باب 63 از صواعق نقل می کند که امام علی بن محمد نقی علیه السلام وارث پدرش بود در علم و کمال و سخاوت.(181)
عبدالرزاق بن شاکر بدری شافعی نیز کتابی در رابطه با آن حضرت به نام «سیرة الامام العاشر علی الهادی» نوشته است که متأسفانه آن کتاب در دسترس حقیر نبود.
و اما امام حسن بن علی زکی عسکری علیهما السلام پس در فضل آن حضرت ابن صباغ مالکی می گوید: «او کریم پسر کریم است و احدی در امامت آن بزرگوار شک و تردیدی ندارد و او تنها مشتری و خریدار اوصاف نیک است. وحید زمان خودش هست. بدون آنکه کسی بتواند در برابر او قرار بگیرد و در بحر علم [بهترین ] شناگر است. بدون آنکه کسی بتواند با او از سر منازعه بر خیزد، او سید و آقای اهل عصر خود و امام زمان خودش می باشد، گفتارش محکم و متین، کردارش پسندیده و نیکوست. او برتر از افاضل و دانایان زمان خود بوده و فارس میدان علوم است. فارسی که میدان را رها ننموده و مبارز می طلبد، مبین غوامض و معضلات علمی بوده و بدون مکر و حیله بر دیگران می چربد و هیچ گاه بخاطر آنچه می داند، نزاع و مجادله نمی کند، کاشف حقایق است به نظر صائبش و ظاهر کننده دقایق و باریکی هاست به فکر ثاقبش».(182)
در مقام علمی و دانش الهی آن حضرت همین بس که بزرگان اهل سنت نقل کرده اند در زمانی که آن حضرت در زندان معتمد عباسی به سر می برد، قحطی آمد، برای آنکه باران نمی بارید پس خلیفه به مردم دستور داد که سه روز پشت سر هم بیرون بروند و برای آمدن باران دعا کنند. پس باران نیامد.
چون از دعای مسلمانها کاری ساخته نشد، نصارا برای دعا بیرون آمدند و راهبی نیز با آنان بود، هر وقت آن راهب دستش را به سوی آسمان بلند می کرد آسمان ابری شده و باران می بارید، دو سه روز که اینکار ادامه پیدا کرد مردم نسبت به حقانیت دین اسلام شک کردند. و حتی بعضی دست از دین کشیده و مرتد شدند، معتمد از این برنامه سخت ناراحت و نگران شده و دستور داد امام عسکری علیه السلام را از زندان آزاد و به نزد او بیاورند.
وقتی آن حضرت را نزد معتمد آوردند، گفت: ای بزرگوار! امت جدت را دریاب، قبل از آنکه همه به گمراهی کشانیده شوند.
امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: باید نصارا فردا هم بیرون بیایند و من به حول و قوه خداوند مشکل را از مردم زایل می کنم. چون فردا شد و راهب نصرانی دستش را به سوی آسمان بلند کرد باز آسمان ابری شده و باران بارید.
آن حضرت دستور داد تا هر چه در دست راهب است بگیرند و بیاورند پس دیدند در دست او استخوان انسانی است.
آن حضرت به راهب گفت: دعا کن باران بیاید، او دستهایش را بالا برد اما اینجا قضیه به عکس شده، ابر نیامد بلکه آسمان صاف و آفتابی گردید.
مردم تعجب کردند و معتمد پرسید، چه سری در این استخوان نهفته است. حضرت فرمود: این استخوان پیامبری است که این راهب آن را پیدا نموده است و هرگاه استخوان پیامبری برهنه به طرف آسمان گرفته شود، هوا ابری شده و باران خواهد آمد.
پس چندین بار، آن استخوان را امتحان نمودند، چنان بود که حضرت فرموده بود، پس شبهه و شک از مردم زایل شده و حضرت به خانه خودش مراجعه فرمود.(183)
و اما امام مهدی صاحب الزمان - عج اللَّه تعالی فرجه الشریف - پس در فضل و بلندی مقام و ارتفاع شأن آن حضرت همین بس که همه مخلوقات منتظر ظهور آن امام بزرگوار می باشند و از مسلمین اعم از شیعه وسنّی و زیدیه ودیگر فرق، کسی در اینکه آن حضرت بعد از ظهورش جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد و ظلم و جهل را از بین خواهد برد، شک ندارد و اگر اهل تسنن در رابطه با آن حضرت بیشتر از شیعه کتاب ننوشته باشند، یقیناً کمتر ننوشته اند، ما در «بخش شیعه کیست؟» به تعدادی از آن کتب با ذکر اسامی مؤلفین آنها اشاره خواهیم کرد.
طالبین حقیقت می توانند به کتب ینابیع المودة، الفصول المهمة، مستدرک الصحیحین، حلیة الاولیاء و امثال آنها مراجعه نمایند.
لازم به توضیح است که فضل و منقبت اهل بیت عصمت و طهارت به مراتب بیشتر از آن است که در چند صفحه یا حتی چند کتاب نوشته شود. و باز آن بزرگواران بالاتر از آنند که انسانی عادی بیاید و از شخصیت آنها سخن بگوید، یا احیاناً آن حضرات را چون دیگر روات احادیث توثیق کند. ولی چون روی سخن ما با برادران اهل تسنن است و آنان عصمت را نه تنها در امامان که حتی در شخص پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هم قبول ندارند، مجبوریم که لااقل امامان بزرگوار را برای آنان از زبان خودشان معرفی کنیم تا بدانند که کسی در زیر این آسمان کبود، در رابطه با علو شأن و ارتفاع مقام آنان شکی نداشته بلکه مخالف و موافق، آن حضرات را نسبت به علوم دین، دانا و آگاه و خبره می دانند.
پس از ثبوت مقام علمی اهل بیت باید گفت علاوه بر آنچه گذشت، اتفاق همه مسلمانان نیز خود شاهد دیگری بر مقام علمی اهل بیت است و مثل آنان دیگر کسی در میان مسلمین پیدا نمی شود که همه بالاتفاق قبولش داشته باشند، بنابراین، بر همه مسلمانان واجب می شود که اگر چنانچه امامت را یک منصب انتخابی دانسته و کسانی را برای آن مقام انتخاب کردند، این مطلب را توجه کنند که در آن صورت خلافت یک مسأله سیاسی خواهد بود، اما فهم دین و پیروی از سنّت سیّد مرسلین صلی الله علیه وآله وسلم ربطی به سیاست ندارد، بلکه باید در این زمینه دنبال کسانی رفت که از تمام حقایق دینی مطلع بوده و بدون اینکه نیاز به اجتهاد و ارائه نظر شخصی داشته باشند، حقیقت دین و احکام آن را برای مردم بیان می نمایند.
جای تعجب است که برادران اهل سنت ما از ابو حنیفه و شافعی و احمد بن حنبل و مالک که همه آنها به فضل و علم امام صادق علیه السلام و اجداد طاهرینش معترف بوده و بر سفره و خوان علم و فضل او نشسته اند، پیروی می کنند، اما حاضر نیستند که از امام صادق علیه السلام که استاد آنهاست و از همه نسبت به امور و احکام دین داناتر است، پیروی نمایند.
ای کاش! به صرف عدم پیروی اکتفا می کردند. عده ای از مؤلفین و علمای اهل سنّت، مکتب تشیّع را که مکتب اهل بیت است اصلاً جزء اسلام نمی دانند و اشخاص عادل را حتی کسانی را که مورد ذمّ علمای اهل تسنن می باشند برتر از امام صادق علیه السلام می دانند مثلاً قطّان می گوید: مجالد نزد من محبوب تر از امام صادق علیه السلام است(184) و این در حالی است که علمای اهل تسنن مجالد را ذمّ نموده اند یا لااقل تعدیلی در رابطه با او ذکر ننموده اند.(185) و این بسی جای تأسف است.
2 - « وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَا هِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لَایَنَالُ عَهْدِی الظَّلِمِینَ ).(186)
«و زمانی که خداوند، ابراهیم علیه السلام را به حوادثی امتحان نمود و او از امتحان پیروز و سر بلند بیرون آمد، خداوند او را مخاطب قرار داده، فرمود: من تو را برای مردم امام قرار دادم ابراهیم علیه السلام به عنوان دعا و در خواست از خداوند تقاضا کرد: پروردگارا! این منصب و مقام ( امامت ) را برای نسل و ذریه خود از تو می خواهم، خداوند فرمود: عهد و میثاق و پیمان من به ظالمان نخواهد رسید».
دلالت آیه مبارکه بر امامت ائمه دوازده گانه، غیر قابل خدشه و انکار است؛ زیرا وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام برای نسل و ذریّه خود از خداوند طلب امامت کرد، خداوند متعال نفرمود که ما به ذریه تو امامت نمی دهیم، بلکه فرمود: امامت به ظالم داده نخواهد شد، یعنی کسانی از ذریّه تو که متصف به وصف ظلم و ستمگری نشوند، امامت آنها بلامانع خواهد بود.
مرحوم علاّمه طباطبایی قدس سره در تفسیر شریف المیزان در ذیل آیه مبارکه می گوید: نسل حضرت ابراهیم بعد از آن حضرت، به چهار دسته تقسیم می شوند:
الف - کسانی که از اول تا آخر عمر، مشرک و کافر بوده و هرگز ایمان به خدا نیاورده اند .
ب - کسانی که در اول عمر مسلمان و موحد بوده اند، ولی بعد کافر شده و با کفر از دنیا رفته اند.
ج - کسانی که در اول عمر کافر و مشرک بوده اند، ولی بعد مسلمان شده و تا آخر عمر مسلمان باقی مانده اند.
د - کسانی که از اول تا آخر عمر موحد و مسلمان و خداپرست و متدین بوده اند.
بعد می گوید: شأن حضرت ابراهیم علیه السلام اجل و بالاتر از آن است که بیاید و امامت را برای دو دسته اول و دوم از خداوند تقاضا کند؛ زیرا او که خلیل خداوند و ابوالانبیاء است، هرگز چنین درخواستی از خدا نخواهد کرد.
پس دو دسته سوم و چهارم باقی می مانند که حضرت برای آنان از خدا امامت می خواهد.(187)
اینجا خداوند متعال، دعای ابراهیم را کاملاً رد نمی کند؛ زیرا او خلیل خداوند و پیامبر اوست، بلکه با جمله « لَایَنَالُ عَهْدِی الظَّلِمِینَ »(188)؛ «عهد من شامل ظالمین نمی شود»، به او می فهماند که این دعا به طور مطلق قابل قبول نیست، یعنی دسته سوم ولو مسلمان شده و به خداوند ایمان آورده و با ایمان هم باقی مانده اند، اما چون مدتی مشرک بوده اند « ... إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ »؛(189) و «شرک ظلمی بزرگ است»، امامت به آنها داده نخواهد شد.
بلکه امامت مال دسته چهارم است؛ یعنی کسانی که حتی یک لحظه هم از یاد خدا غافل نبوده و هیچ گاه گرفتار گناه و شرک و بی دینی نشده اند و این دسته جز بر امامان دوازده گانه علیهم السلام بر دیگران صادق نیست؛ زیرا غیر از آنان، دیگران در مدتی از عمر خود مرتکب گناه و معصیت شده، کاری که موجب نقص آنها از این جهت شود، انجام داده اند.
ممکن است گفته شود که حدیث معروف مورد اتفاق طرفین «الاسلام یجب ما قبله»(190) اسلام قبل از خودش را می پوشاند و گناهان گذشته را کان لم یکن فرض و تلقّی می کند دلالت دارد بر اینکه مسلمان بعد از قبول اسلام، از همه گناهان سابق، حتی شرک، پاک و مبرّا می شود و بعد از آن، اطلاق ظالم بر او صحیح نیست مگر از باب مجازیت یا نسبت دادن به گذشته، به این معنا که او ظالم بوده، نه اینکه الان ظالم هست. و از آیه مبارکه استفاده می شودکه خدای متعال امامت را به کسی که ظالم هست نخواهد داد، نه کسی که ظالم بوده و بعد در اثر ایمان به خدا از ظلم و هلاکت نجات پیدا کرده است.
در جواب می گوییم: بعضی از عناوین خصوصیتی دارند که در اثر آن خصوصیت، اگر یک بار به کسی اطلاق شد، برای همیشه قابل اطلاق به آن شخص می باشد؛ مثلاً به کسی که حج مشرف شود، «حاجی» گفته می شود؛ چون حج کننده است و کسی که سال قبل و بیست سال قبل و پنجاه سال قبل هم حج نموده است، باز در عرف او را «حاجی» خطاب می کنند، در حالی که او حاجی بوده است نه اینکه باشد، ولی در عین حال این اطلاق، اطلاق حقیقی است.
یا مثلاً: کسی که انسانی را به قتل می رساند، در حال انجام فعل قتل، کلمه «قاتل» بر او صادق است؛ چون کشنده است، ولی همین شخص را بعد از بیست سال هم با اینکه توبه نموده و اولیای دم او را بخشیده اند، قاتل خطاب می کنند، در حالی که او قاتل بوده است، نه اینکه باشد. و همچنین است عنوان مقتول و عنوان مضروب و عنوان ضارب و... .
عنوان «ظالم» هم یکی از آن عناوینی است که برای صحت اطلاق آن برای همیشه، کافی است که شخص یک بار مرتکب چیزی گردد که ظلم حساب می شود، بعد از آن و برای همیشه، اطلاق «ظالم» بر او حقیقتاً صادق است.
از طرف دیگر، بعضی از گناهان هستند که با فرض بخشیده شدن نیز آثاری دارند که عواقب و گرفتاریهایی را برای شخص گناهکار در پی خواهند داشت؛ مثلاً کسی که پدر خودش را به قتل برساند، بر فرض، توبه هم کند و خداوند نیز گناه او را ببخشد، اما اثر این گناه عظیم که عبارت از کوتاه شدن عمر قاتل است، از بین نخواهد رفت.
یا مثلاً کسی که شراب را سهواً می خورد یا به زور و جبر به او خورانیده می شود، گناهکار محسوب نمی شود، اما در عین حال، اثر شراب که مستی و زایل شدن عقل است در او ظاهر می گردد.
به تعبیر دیگر: قبول اسلام یا مثلاً توبه از گناه فقط، آثار تکلیفی را که عبارت از مؤاخذه و عقاب باشد از بین می برد، اما آثار وضعی گناه از بین نرفته و باقی خواهد ماند.
بنا بر آنچه گفته شده، «شرک» نیز از گناهانی است که با فرض بخشیده شدن، آثار وضعی آن خواهد ماند؛ چنانچه خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: « ... وَمَن یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَکَأَ نَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَآءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکَانٍ سَحِیقٍ »(191)؛ «کسی که نسبت به خداوند مشرک شود مثل آن است که از آسمان سقوط نموده باشد و پرندگان گوشتخوار، او را در وسط راه با سرعت تمام رُبوده، قطعه قطعه نموده و خورده باشند یا مثل کسی است که باد شدید او را در مکان و جای دوری، انداخته باشد».
یکی از آثار وضعی شرک همین افتادن در مکان بعید است؛ یعنی مرتبه کسی را که از اول موحّد بوده و هیچ وقت تا آخر عمر، نسبت به خداوند شرک نورزیده، به دست نخواهد آورد.
برای تأیید، روایتی را که ابن مغازلی شافعی در مناقب از عبداللَّه بن مسعود از پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم نقل می کند، ذکر می نماییم.
پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «من دعای پدرم ابراهیم هستم».
عبداللَّه می گوید عرض کردم: چگونه شما دعای پدرتان ابراهیم هستید؟
حضرت فرمود: «خدای متعال به ابراهیم وحی کرد « ... إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا... »(192)؛ «من تو را برای مردم امام قرار دادم»، پس ابراهیم علیه السلام خوشحال شده عرض نمود: پروردگارا! در ذریّه من نیز امامانی قرار بده. خداوند به او فرمود: من با تو عهدی که به آن وفا نکنم، نمی بندم.
ابراهیم عرض کرد: بارالها! آن چه عهدی است که تو به آن وفا نخواهی کرد.
خداوند فرمود: «من امامت را که عهد من است به ظالمین از ذریّه تو نخواهم داد».
ابراهیم علیه السلام عرض نمود: پروردگارا! ظالمین از ذریّه من چه کسانی هستند که تو عهد خودت (امامت) را از آنان دریغ می داری.
خداوندفرمود: «کسانی که بتی راسجده نموده وبرای مدتی مرامنکر بوده اند، به آنها ابداً امامت داده نخواهد شد؛ زیرا صلاحیت امامت درآنان وجود ندارد».
پس ابراهیم علیه السلام عرض نمود: « ... وَاجْنُبْنِی وَبَنِیَّ أَن نَّعْبُدَ الْأَصْنَامَ رَبِ ّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ ... »(193)؛ «پروردگارا! من و فرزندانم را از بت پرستی دور نگه دار، به درستی که بتها، بسیاری از مردم را گمراه نموده و از طریق هدایت منحرف ساختند».
سپس پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «دعای ابراهیم علیه السلام منتهی شد به من و علی؛ زیرا هیچ کدام از ما دو نفر، هرگز برای بتی سجده نکردیم، پس خداوند مرا نبیّ و علی را به عنوان وصی انتخاب نمود».(194)
3 - « ... فَسَْلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنتُمْ لَاتَعْلَمُونَ »(195)؛ «ای مسلمانان! پس سؤال کنید از آگاهان، آنچه را که نمی دانید».
«ذکر» در آیات قرآن، هم به خود «قرآن کریم» و هم به شخص «رسول اللَّه» اطلاق شده است و به هر دو معنا مراد از اهل ذکر، اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم هستند و بس؛ زیرا در میان امت اسلامی، آن بزرگواران از همه بیشتر به قرآن کریم و ابعاد مختلف آن از ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و شأن نزول آیات و غیر آن آشنایی دارند.
بزرگترین شاهد بر این مطلب، روایاتی است که از آن امامان معصوم علیهم السلام در رابطه با تفسیر قرآن کریم صادر شده است و اگر کسی اهل انصاف باشد و با دقت و بدون تعصب به تفسیر شریف البرهان، نور الثقلین و تفسیر علی بن ابراهیم قمی (که از تفاسیر روایی هستند) مراجعه نماید، خواهد دید که آن بزرگواران تنها مفسران قرآن کریم هستند و اگر دیگران چیزی دارند، به خاطر آن است که بر سر سفره علم آنان نشسته اند.
ضمناً ابن جریر طبری به سند خود از جابر جعفی روایت می کند که گفت: «لما نزلت « ... فَسَْلُواْ أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنتُمْ لَاتَعْلَمُونَ » قال علی علیه السلام نحن اهل الذکر(196)؛ وقتی آیه مبارکه فوق نازل شد، علی علیه السلام فرمود: ما اهل ذکر هستیم».
حافظ سلیمان قندوزی حنفی علاوه بر آنکه در تفسیر آیه فوق الذکر از ثعلبی از جابر بن عبداللَّه روایت فوق را نقل نموده، از امام علی بن موسی الرضاعلیه السلام روایت می کند که آن حضرت فرمود: «امت ناگزیرند که امور دین خود را از ما بپرسند، برای آنکه ما اهل ذکر هستیم، چون مراد از «ذکر» در آیه، رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم هست و ما نیز اهل آن حضرتیم و اینکه ذکر به معنای رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وسلم هست به خاطر فرمایش خدای متعال در سوره طلاق است که فرمود: « ... فَاتَّقُواْ اللَّهَ یَأُوْلِی ا لْأَلْبَبِ الَّذِینَ ءَامَنُواْ قَدْ أَنزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْرًا رَّسُولاً یَتْلُواْ عَلَیْکُمْ ءَایَتِ اللَّهِ مُبَیِّنَتٍ ... »(197)؛ «پس از خدا بپرهیزید ای صاحبان عقل و بصیرت؛ کسانی که ایمان آورده اید! خداوند به سوی شما فرستاد ذکر و رسولی را که آیات او را که آشکار و روشن است برای شما بیان کند».
وی همچنین از مناقب از عبدالحمید بن ابی دیلم از امام صادق علیه السلام نیز نقل می کند که آن حضرت فرمود: «ذکر، دارای دو معناست یکی قرآن و دیگری محمدصلی الله علیه وآله وسلم و ما به هر دو معنا اهل ذکر هستیم، اما دلیل اینکه ذکر به معنای قرآن است این آیه مبارکه می باشد: « ... وَأَنزَلْنَآ إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَانُزِّلَ إِلَیْهِمْ ... »(198)؛ «ما ذکر یعنی قرآن را برای تو نازل کردیم تا برای مردم بیان کنی آنچه را که به سوی آنها نازل شده است».
« وَإِنَّهُ لَذِکْرٌ لَّکَ وَلِقَوْمِکَ وَسَوْفَ تُسَْلُونَ »(199)؛ «و به درستی که قرآن مایه تذکّر و یادآوری است برای تو و برای قوم تو و زود است که شما (در رابطه با قیام به حق قرآن) مورد سؤال و بازخواست قرار بگیرید».
و اما دلیل اینکه ذکر به معنای محمَّدصلی الله علیه وآله وسلم است این آیه مبارکه می باشد: « فَاتَّقُواْ اللَّهَ یَأُوْلِی ا لْأَلْبَبِ ... ».(200)
البته آیات دیگری نیز در قرآن کریم هست که دلالت بر امامت ائمه اثناعشر دارد و ما برای رعایت اختصار به همین مقدار اکتفا نموده، خوانندگان عزیز را وعده می دهیم که در «بخش شیعه کیست؟» و در بحث «امامت و عقیده شیعیان نسبت به امام و امامت» بیشتر بحث نموده وادله دیگری نیز ذکر نماییم.

فصل سوّم: افسانه عبداللَّه بن سبأ

بعضی از برادران اهل سنّت، افسانه عبداللَّه بن سبأ یهودی را قبول نموده، این شخص افسانه ای را منشأ پیدایش مذهب تشیّع می دانند! و می گویند: او کسی بوده که اوّل در یهودیت، عقیده غلو را نسبت به وصّی حضرت موسی، یوشع بن نون ایجاد کرد و وقتی که وارد اسلام گردید، باز مشغول بدعتگذاری شد تا به حدّی که قائل شد امیرالمؤمنین علی علیه السلام خدا بوده و خداوند در او حلول کرده است.
بعضی آن چنان این شخصیت افسانه ای را مسلّم دانسته اند که در کتب خود نوشته اند: او بر اهل مصر از نظر فرهنگی و تبلیغی سیطره پیدا نموده، برای قتل خلیفه عثمان بن عفان لشکری منظم روانه مدینه ساخت.
یا آنکه به ضرس قاطع گفته و نوشته اند که ابوذر نزد او درس خوانده و عمّار یاسر آرا و نظریات او را پذیرفت
جنگ جمل و صفین را نیز از دسایس او دانسته و گفته اند: مقدمات و مبادی تشیّع را او به مردم و شیعیان القا کرد
از همه مهمتر عده زیادی از مؤلفین اهل سنت، پا را از این هم فراتر گذاشته و نوشته اند: اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بعضی از مطالب و گفته ها و آرای او را یاد گرفته قبول کردند و مطالبی از این قبیل که جز طعن بر اسلام و بزرگان اسلام نتیجه دیگری نخواهد داشت؛ زیرا مستفاد از این کلمات آن است که یک نفر یهودی بیاید و بر عقول اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم و کسانی که متأدب به آداب او بودند، سیطره پیدا کند، اگر چنین باشد، دیگر اعتمادی به آنچه از صحابه رسیده و از طریق آنها نقل شده است باقی نخواهد ماند؛ چون در هر حکم از احکام اسلام این احتمال داده می شود که شاید از بدعتهای عبداللَّه بن سبأ یهودی باشد و در رابطه با هر صحابی از اصحاب آن حضرت احتمال می رود که تحت تأثیر افکار نادرست این مرد یهودی قرار گرفته باشد.
خلاصه، آن قدر تبلیغات، در رابطه با این شخص افسانه ای و بدعتهای او قوی و زیاد بوده است که حتی علمای شیعه هم او را به عنوان یک فردی که وجود داشته، قبول نموده و بعد او را مورد طعن و لعن قرار داده اند؛ مثلاً مرحوم شیخ الطائفه طوسی رحمه الله در کتاب رجال در باب من روی عن امیرالمؤمنین می گوید: «عبداللَّه بن سبأ الذی رجع الی الکفر و اظهر الغلو(201)؛ عبداللَّه بن سبأ کسی است که مرتد شده و دوباره به کفر برگشت و نسبت به علی علیه السلام غلو نمود».
مرحوم علامه حلّی رحمه الله در قسم دوم از کتاب رجال خود می گوید: «عبداللَّه بن سبأ غال ملعون، حرّقه امیرالمؤمنین علیه السلام بالنار، کان یزعم انّ علیّاًعلیه السلام اله و انه نبی، لعنه اللَّه(202)؛ عبداللَّه بن سبأ غالی و ملعون است، امیرالمؤمنین علی علیه السلام او را با آتش سوزانید، او گمان می کرد که علی علیه السلام خدا و خود او پیامبر است. خداوند او را لعنت کند».
همچنین در بیشتر کتب رجال، وجود این شخص مسلّم فرض شده، منتها مورد لعن و نفرین قرار گرفته است، و شیعه در طول تاریخ از این شخص تبرّی جسته و او را کافر و مرتد دانسته است.
علت اینکه نام عبداللَّه بن سبأ در کتب رجالی شیعه آمده و وجود او مسلّم فرض شده است، بیشتر به خاطر تبلیغات گسترده ای بوده که از طرف مؤلفین اهل سنت، در رابطه با او صورت گرفته است، منتها چون عقیده ای که به او نسبت داده شده با اصل و اساس تشیع سازگاری ندارد، در طول اعصار و قرون از طرف شیعیان مورد طعن و لعن قرار گرفته است.
بر فرض که قبول کنیم، این شخص افسانه ای با همین نام و نسب و عقیده وجود خارجی نیز داشته است، خود طعن و لعن شیعیان و بیزاری جُستن شان از این شخص، دلیل گویا و واضحی است که مکتب تشیع هیچ گونه ربطی به افکار پلید عبداللَّه بن سبأ ندارد و الاّ از طرف شیعیان مورد طعن و لعن واقع نمی شد.
چه خوب بود مؤلفین و دانشمندان اهل سنت، قبل از آنکه مکتب تشیع را به عبداللَّه ابن سبأ نسبت بدهند، اول عقیده پیروان این مکتب را در رابطه با او مورد دقت و مطالعه قرار می دادند؛ زیرا با هیچ عقلی جور درنمی آید که انسان از کسی متنفّر باشد و در عین حال دین خود را از او بیاموزد.
وانگهی، طبق تحقیقی که دانشمند بزرگوار معاصر، جناب آقای سید مرتضی عسکری در رابطه با این شخصیت کرده اند و کتابی ضخیم، در دو جلد به نام «عبداللَّه بن سبأ» منتشر ساخته اند، ثابت می شود که چنین کسی با این نام و نشان اصلاً وجود خارجی نداشته تا بعد بیاید و نهال مکتب تشیّع را غرس کند.
جناب آقای عسکری در کتاب «عبداللَّه بن سبأ» ثابت نموده اند که راوی قضیه عبداللَّه بن سبأ و بدعتهای او، شخصی به نام «سیف بن عمر» می باشد که در جعل، کذب و افترا بی نظیر است؛ وی حتی کسانی را به نام صحابه پیامبر می خواند و معرفی می کند که اصلاً وجود خارجی نداشته اند. این دانشمند بزرگوار مطالبی را از علمای رجال اهل سنت در رابطه با طعن و لعن سیف بن عمر نقل نموده که همه دال بر فسق و دروغگو بودن این شخص است، و قول دروغگو هم که اعتبار و ارزش ندارد.
کتاب عبداللَّه بن سبأ تألیف دانشمند بزرگوار سید مرتضی عسکری به حدی علمی و تحقیقی و درست نگاشته شده است که نه تنها مقبول علمای اهل تشیع واقع شده، بلکه دانشمندان و محققان اهل تسنن نیز آن را قبول نموده و پذیرفته اند که شخصی به نام عبداللَّه بن سبأ اصلاً وجود خارجی نداشته است.
به عنوان نمونه نظریه یکی ازبزرگان مکتب تشیّع و یک نفر از دانشمندان اهل تسنن را نقل می کنیم.
آیت اللَّه العظمی سید ابوالقاسم خوئی قدس سره در کتاب معجم رجال الحدیث، بعد از نقل نظریه شیخ طوسی (که قبلاً آورده شد) و نقل چند روایت که دال بر وجود عبداللَّه بن سبأ است، و همچنین نقل کلامی از شیخ کشی قدس سره می گوید: «ان اسطورة عبداللَّه بن سبأ وقصص مشاغباته الهائلة، موضوعة مختلقة، اختلقها سیف بن عمر الوضاع الکذّاب ولایسعنا المقام الاطالة فی ذلک والتدلیل علیه و قد اغنانا العلامة الجلیل والباحث المحقق السید مرتضی العسکری فی ما قدم من دراسات عمیقة دقیقة عن هذه القصص الخرافیة و عن سیف و موضوعاته فی مجلدین ضخمین، طبعاً باسم (عبداللَّه بن سبأ) وفی کتابه الآخر (خمسون ومأة صحابی مختلق)»(203)؛ «افسانه ای که به نام عبداللَّه بن سبأ و قصه های شر برانگیز و هولناک او نقل شده موضوع و ساختگی است که سیف بن عمر که در وضع و جعل، معروف بوده، این قصه را درست نموده است.
ما الآن فرصت بسط و گسترش و تحقیق و بیان ادله در رابطه با دروغ بودن این افسانه را نداریم و لکن تحقیقات عمیق و دقیق علامه بزرگوار و محقق عالی مقدار جناب آقای سید مرتضی عسکری، ما را از شرح این مطلب بی نیاز می سازد و همچنین تحقیقی که ایشان در رابطه با «سیف بن عمر» و اکاذیب او نموده اند، در کتابی که در دو مجلد بزرگ به اسم عبداللَّه بن سبأ طبع شده و همچنین در کتاب با ارزش دیگری به نام 150 صحابی ساختگی برای خوانندگان کافی است».
آقای دکتر احمد امین در کتاب فجر الاسلام نقل می کند که عبداللَّه بن سبأ ابوذر را تحریک نمود برای دعوت مردم به سوی زندگی اشتراکی.(204)
«ابوریّه» در طبع دوم کتاب اضواء علی السنة المحمدیة در ذیل مطالب بالا چنین می گوید: «کتبنا ذلکَ فی الطبعة الاولی من کتابنا اعتماداً علی ما کتبه کبار المورخین ومن جاء بعدهم، عن ابن سبأ وقد ظهر کتاب نفیس اسمه «عبداللَّه بن سبأ» من تألیف العالم العراقی الکبیر: الاستاذ مرتضی العسکری، اثبت فیه: بادلة قویة، مقنعة، ان هذا الاسم لاحقیقة له، لان المصدر الاول، الذی اعتمد علیه کل المورخین، من الطبری الی الآن، فی اثبات وجوده، هو سیف بن عمر التمیمی، المتوفی سنة 170ه . ق، وقد طعن ائمة السنة جمیعاً فی روایته، وقال فیه الحاکم: اتهم بالز ندقة وهو فی الروایة ساقط.
وإنا انصافاً للعلم والحق نقول: ان الدکتور طه حسین، قد شک قبل ذلک فی وجود عبداللَّه بن سبأ هذا والیک بعض ما اثبته فی کتابه العظیم «الفتنه الکبری» الجزء الثانی «علی وبنوه» وهو یتحدث عن وقعة صفین».(205)
«ما در طبع اول کتاب، مطالب گذشته را نوشتیم از باب اعتمادی که به بزرگان مورخین وکسانی که بعد از آنها آمده اند، داشتیم. اما کتاب نفیسی را دیدم به اسم عبداللَّه بن سبأ از تألیفات عالم بزرگوار عراقی، استاد سید مرتضی عسکری که در آن با دلیلهای قوی و قانع کننده، ثابت نموده که این اسم حقیقت ندارد؛ زیرا اول کسی که این قضیه از او نقل شده و تمام تاریخ نویسان، از طبری تا الآن، به او اعتماد کرده اند، سیف بن عمر تمیمی، متوفای سال 170 ه . ق . است که تمام ائمه اهل سنت و حدیث، روایات او را مورد طعن قرار داده و قابل عمل نمی دانند و حاکم نیز در رابطه با او می گوید: او متهم به زندقه بوده و در روایت ساقط است؛ یعنی روایاتش قابل قبول نیست.
بعد می گوید: ما به خاطر احترامی که به علم و حق داریم، منصفانه می گوییم که آقای دکتر طه حسین، قبل از این در وجود این شخص، یعنی عبداللَّه بن سبأ شک کرده بود و ما برای اثبات مدعای خود، مطالبی را از کتاب با ارزش او «الفتنة الکبری » جزء دوم، «علی وبنوه» نقل می کنیم».
ما برای آسانی کار، ترجمه گفتار دکتر طه حسین را از کتاب «علی و فرزندانش» که ترجمه کتاب «علی و بنوه» است، در اینجا متذکر می شویم.
دکتر «طه حسین» می گوید: تعجب در این است که مورخین، هنگامی که از شورش در زمان عثمان ذکر کرده اند، از ابن سوداء، یعنی عبداللَّه بن سبأ و یارانش بسیار یاد کرده اند. و همچنین پس از قتل عثمان و پیش از آنکه علی علیه السلام برای ملاقات طلحه و زبیر برود، از آنها نام برده ونوشته اند که آنها پنهانی از علی علیه السلام و همراهانش، برای افروختن جنگ، توطئه کردند و وقتی یاران علی علیه السلام و طرفداران معاویه با هم رو به رو شدند، یک مرتبه آتش جنگ را شعله ور ساختند و تعجب در اینجاست که این مورخین، وقتی از جنگ صفین بحث می کنند، از ابن سبأ و یارانش ابداً ذکری نمی نمایند.
ابن سوداء، یعنی عبداللَّه بن سبأ با علی علیه السلام به شام نرفت، ولی پیروان او، با علی علیه السلام به شام رفتند و نسبت به وی در کمال اخلاص و وفاداری بودند تا اینکه مردم شام، قرآنها را بر سر نیزه ها کردند، در آن موقع، عده ای از آنها به مخالفین داوری و آن عهدنامه پیوستند و از جمله این اشخاص «حرقوص بن زهیر» بود.
آقای دکتر طه حسین می گوید: «عدم ذکر مورخین از ابن سوداء یعنی عبداللَّه بن سبأ ویارانش، در جنگ صفین دلیل بر این است که موضوع ابن سبأ ویارانش جعلی بوده و از مجعولاتی است که وقتی زد و خورد، بین شیعه و سایر فرقه های اسلامی شدت کرد، دشمنان شیعه آن را شایع کردند که در اصول مذهب شیعه، یک عنصر یهودی را داخل کنند.
اما من (طه حسین) براین عقیده هستم که ابن سوداء یعنی عبداللَّه بن سبأ یک شخصیت موهومی بوده وبر فرض اینکه وجود خارجی داشته، آن طور که مورخین او را در دوره عثمان و سال اول خلافت علی علیه السلام مجسم کرده اند پُر نشاط نبوده است».(206)
نویسنده می گوید: جای تعجب است که برادران اهل تسنن، یک شخصیت موهوم و ساختگی را این قدر بزرگ می کنند و مذهبی را که پیروی از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را بعد از آن حضرت واجب و لازم می داند، از اختراعات و ابداعات او می دانند. اما وجود امثال «کعب الاحبار یهودی» را که در زمره اصحاب خاص معاویه بوده و مطابق میل او روایت جعل می کرده است و همچنین «تمیم بن اوس داری» را که از مسیحیان بوده و این دو نفر سبب گنجاندن اسرائیلیات و مسیحیّات در اسلام شده اند، نادیده گرفته و بدعتهای آن دو را متذکر نمی شوند.
من از برادران اهل سنت خود می پرسم، آیا اگر کسی با استناد به اینکه این دو نفر با شیعیان میانه خوبی نداشته و بلکه بد بودند، و بیشتر رفت و آمد آنها با مروجین مکتب تسنن بوده، بگوید: مکتب تسنن، ساخته و پرداخته یهود یا نصاراست؛ چون این دو نفر بعضی از عقاید یهود یا نصارا را به عنوان عقاید اسلام تحت پوشش روایات به خورد اهل تسنن می دادند، درست خواهد بود؟ هرگز! زیرا صداقت چیزی است که هیچ وقت انسان را زمین نمی زند؛ و با بیان حقیقت هیچ کسی کوچک و ناتوان نخواهد شد.
پس بیایید به دور از تعصب و لجبازی، دنبال حقیقت باشیم و برای اثبات حقّانیت خود جعل اکاذیب نکنیم، تا فتنه و فساد و نفاق از بین برداشته شده و بتوانیم در کنار همدیگر، با صلح و صفا زندگی کنیم.