فهرست کتاب


اوصاف الاشراف

خواجه نصیر الدین طوسی‏

فصل سوم (در تسلیم)

قال اللّه سبحانه و تعالی:فلا و ربّک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدون فی انفسهم حرجا ممّا قضیت و یسلّموا تسلیما«»تسلیم باز سپردن باشد، و در این موضع مراد از تسلیم آن است که هر چه سالک آن را نسبتی به خود کرده باشد آن را با خدای سپارد.
و این مرتبه بالای مرتبه توکل باشد، چه در توکّل کاری که با خدای می گذارد به مثابت آنست که او را وکیل می کند، پس تعلق خود را به آن کار باقی می داند و در تسلیم قطع آن تعلق می کند تا هر امری که او را به خود متعلّق می شمرد و همه را متعلّق به او داند.
و این مرتبه بالای مرتبه رضا باشد، چه در مرتبه رضا هر چه خدا کند موافق طبع او باشد، و در این مرتبه طبع خود و موافق و مخالف طبع خود جمله با خدای سپرده باشد، او را طبعی نماده باشد تا آن را موافقی و مخالفی باشد.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 92
«لا یجدوا فی انفسهم حرجا ممّا قضیت» 4: 65()از مرتبه رضا باشد،و «یسلّموا تسلیما» 4: 65()از بالای آن مرتبه.
و چون محقق سالک به نظر تحقیق نگرد خود را نه حدّ رضا داند و نه حد تسلیم، چه در هر دو خود را به ازای حقتعالی مرتبه ای نهاده است تا او راضی باشد و حق مرضی عنه، و او مودّی باشد و حق قابل، و این اعتبارات آنجا که توحید باشد منتفی شود.
صاف الاشراف ج : 1 ص : 93

فصل چهارم (در توحید)

قال اللّه تعالی سبحانه:و لا تجعل مع اللّه إلها اخر 17: 39()توحید یکی گفتن و یکی کردن باشد، و توحید به معنی اوّل شرط باشد در ایمان که مبدء معرفت بود به معنی تصدیق با آنکه خدای تعالی یکی است«انّما اللّه اله واحد» 4: 171()،و به معنی دوّم کمال معرفت باشد که بعد از ایمان حاصل شود، و آن چنان بود که هر گاه که موقن«» را یقین شود که در وجود جز باریتعالی و فیض او نیست، و فیض او را هم وجود به انفراد نیست، پس نظر از کثرت بریده کند و همه یکی داند و یکی بیند، پس همه را با یکی کرده باشد در سرّ خود از مرتبه «وحده لا شریک له فی الإلهیة» بدان مرتبه رسیده که «وحده لا شریک له فی الوجود».
و در این مرتبه ما سوی اللّه حجاب او شود، و نظر به غیر اللّه شریک«» مطلق شمرد و به زبان حال بگوید:«انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الارض حنیفا مسلما و ما انا من المشرکین.» 6: 79()
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 95

فصل پنجم (در اتحاد)

قال اللّه تعالی سبحانه:لا تدع مع اللّه إلها آخر لا إله إلا هو 28: 88()توحید یکی کردن است و اتّحاد یکی شدن، آنجا«و لا تجعل مع اللّه إلها آخر» 17: 22()و اینجا«لا تدع مع اللّه إلها آخر» 26: 213()چه در توحید شایبه تکلّفی«» هست که در اتّحاد نیست.
پس هر گاه که یگانگی مطلق شود و در ضمیر راسخ شود تا به وجهی«» به دوئی التفا ننماید به اتّحاد رسیده باشد.
و اتّحاد نه آن است که جماعتی قاصر نظران توهّم کنند که مراد از اتّحاد یکی شدن بنده با خدای تعالی باشد، تعالی اللّه عن ذلک علوا کبیرا، بل آن است که همه او را ببینند بی تکلّف آنکه گوید هر چه جز او است از او است پس همه یکی است، بل چنانکه به نور تجلّی او تعالی شأنه بینا شود غیر او را نبیند، بیننده و دیده و بینش نباشد و همه یکی شود.
و دعای منصور حسین حلاج که گفته است:
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 96
بینی و بینک انّ ینازعنی فارفع بفضلک انّییّ من البین مستجاب شد و انیّت او از میان برخاست، تا توانست گفت: «أنا من أ هوی و من أهوی أنا».
و در این مقام معلوم شود که آن کس که گفت: «انا الحقّ» و آن کس که گفت: «سبحانی ما أعظم«» شأنی» نه دعوی الا هیّت کرده اند، بل دعوی نفی انیّت خود و اثبات«» انیّت غیر خود کرده اند، و هو المطلوب.
__________________________________________________
جامع الاسرار سید حیدر (ره) - 364.
دیوان حلاج - 90 - اخبار حلاج - 76 (به نقل جامع الاسرار - 809) در منابع مختلف این شعر با مختصر تفاوتی از حلاج نقل شده است:
در مرصاد العباد چاپ بنگاه ترجمه و نشر - ص 323 چنین آمده: «حسین منصور از اینجا می گفت:
بینی و بینک انی یزاحمنی فارفع بجودک انی من البین»و در شرح فصوص خوارزمی جلد اول - صفحه 94 چنین آمده: «و منصور حلاج بدین اشارت کرد آنجا که گفت:
بینی و بینک انی ینازعنی فارفع بلطفک اننی من البین»
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 97