فهرست کتاب


اوصاف الاشراف

خواجه نصیر الدین طوسی‏

فصل دوم (در رضا)

قال اللّه سبحانه و تعالی:لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم 57: 23()رضا خشنودی است، و آن ثمره محبت است و مقتضای عدم انکار است، چه در ظاهر و چه در باطن و چه در دل، و چه در قول و چه در فعل. و اهل ظاهر را مطلوب آن باشد که خدای تعالی از ایشان راضی باشد تا از خشم و عقاب او ایمن شوند، و اهل حقیقت را مطلوب این باشد که از خدای تعالی راضی باشند، و آنچنان باشد که ایشان را هیچ حالی از احوال مختلف مانند مرگ و زندگانی، و بقا و فنا، و رنج و راحت، و سعادت و شقاوت، و غنی و فقر مخالف طبع او نباشد و یکی را بر دیگری ترجیح ننهند، چه دانسته باشند که صدور همه از باری تعالی است، و محبت باری تعالی در طبایع ایشان راسخ شده باشد، پس بر ارادت و بر مراد او هیچ مزیدی نطلبند و هر چه پیش ایشان آید بدان راضی باشند.
از یکی از بزرگان این مرتبه باز گفته اند که هفتاد سال عمر
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 88
یافت که در مدّت عمر لم یقل لشی ء کان لیته لم یکن، و لا لشی ء لم یکن لیته کان.
و از بزرگی پرسیدند که از رضا در خود چه اثر یافته ای؟ گفت که: از مرتبه رضا بوئی به من نرسیده«» است و معذلک اگر از ذات من پلی بر دوزخ سازند و خلایق اولین و آخرین را بر آن پل گذرانند و به بهشت رسانند و مرا تنها در دوزخ کنند، ابدا در دل من در نیاید که چرا حظّ من تنها این است بخلاف حظوظ دیگران.
و هر کس که تساوی احوال مختلف که یاد کرده آمد در طبیعت او راسخ شود مراد او به حقیقت آن باشد که واقع شود.
و از اینجا گفته اند که «هر کس که او را هر چه آید باید، پس هر چه او را باید آید» و چون تحقیق کند رضای خدا از بنده آنگاه حاصل شود که رضای بنده از خدای حاصل شود:«رضی اللّه عنهم و رضوا عنه.» 98: 8()پس ما دام که کسی را اعتراض بر امری از امور واقع باشد کائنا ما کان«» در خاطر او آید یا ممکن باشد که در خاطر آورد، از مرتبه رضا بی نصیب باشد.
و صاحب مرتبه رضا همیشه در آسایش باشد، چه او را بایست و نبایست نباشد، بلکه بایست و نبایست او همه بایست باشد:
«رضوان من اللّه اکبر» 9: 72()،دربان بهشت را رضوان از آن خوانده اند و گفته اند:«الرّضا بالقضا باب اللّه الاعظم»«»،
چه هر کس که به رضا رسید به بهشت رسید، و در هر چه نگرد به نور رحمت الهی نگرد
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 89
و«المؤمن ینظر بنور اللّه الاعظم»«»
چه باری تعالی را که موجد همه موجودات است اگر بر امری از امور انکار باشد آن امر را وجود محال باشد، و چون بر هیچ امر او را انکار نباشد پس از همه راضی باشد، نه بر هیچ فائت متأسف و نه بر هیچ حادث مبتهج گردد«انّ ذلک لمن عزم الامور.» 31: 17()
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 91

فصل سوم (در تسلیم)

قال اللّه سبحانه و تعالی:فلا و ربّک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدون فی انفسهم حرجا ممّا قضیت و یسلّموا تسلیما«»تسلیم باز سپردن باشد، و در این موضع مراد از تسلیم آن است که هر چه سالک آن را نسبتی به خود کرده باشد آن را با خدای سپارد.
و این مرتبه بالای مرتبه توکل باشد، چه در توکّل کاری که با خدای می گذارد به مثابت آنست که او را وکیل می کند، پس تعلق خود را به آن کار باقی می داند و در تسلیم قطع آن تعلق می کند تا هر امری که او را به خود متعلّق می شمرد و همه را متعلّق به او داند.
و این مرتبه بالای مرتبه رضا باشد، چه در مرتبه رضا هر چه خدا کند موافق طبع او باشد، و در این مرتبه طبع خود و موافق و مخالف طبع خود جمله با خدای سپرده باشد، او را طبعی نماده باشد تا آن را موافقی و مخالفی باشد.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 92
«لا یجدوا فی انفسهم حرجا ممّا قضیت» 4: 65()از مرتبه رضا باشد،و «یسلّموا تسلیما» 4: 65()از بالای آن مرتبه.
و چون محقق سالک به نظر تحقیق نگرد خود را نه حدّ رضا داند و نه حد تسلیم، چه در هر دو خود را به ازای حقتعالی مرتبه ای نهاده است تا او راضی باشد و حق مرضی عنه، و او مودّی باشد و حق قابل، و این اعتبارات آنجا که توحید باشد منتفی شود.
صاف الاشراف ج : 1 ص : 93

فصل چهارم (در توحید)

قال اللّه تعالی سبحانه:و لا تجعل مع اللّه إلها اخر 17: 39()توحید یکی گفتن و یکی کردن باشد، و توحید به معنی اوّل شرط باشد در ایمان که مبدء معرفت بود به معنی تصدیق با آنکه خدای تعالی یکی است«انّما اللّه اله واحد» 4: 171()،و به معنی دوّم کمال معرفت باشد که بعد از ایمان حاصل شود، و آن چنان بود که هر گاه که موقن«» را یقین شود که در وجود جز باریتعالی و فیض او نیست، و فیض او را هم وجود به انفراد نیست، پس نظر از کثرت بریده کند و همه یکی داند و یکی بیند، پس همه را با یکی کرده باشد در سرّ خود از مرتبه «وحده لا شریک له فی الإلهیة» بدان مرتبه رسیده که «وحده لا شریک له فی الوجود».
و در این مرتبه ما سوی اللّه حجاب او شود، و نظر به غیر اللّه شریک«» مطلق شمرد و به زبان حال بگوید:«انّی وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الارض حنیفا مسلما و ما انا من المشرکین.» 6: 79()
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 95