فهرست کتاب


اوصاف الاشراف

خواجه نصیر الدین طوسی‏

فصل ششم (در سکون)

قال اللّه تعالی:الّذین امنوا و تطمئنّ قلوبهم بذکر اللّه ألا بذکر اللّه تطمئنّ القلوب 13: 28().
سکون دو نوع بود: یکی از خواص اهل نقصان و آن مقدّم بر سلوک باشد که صاحبش از مطلوب و کمال بی خبر باشد، و آن را غفلت خوانند. و دیگری بعد از سلوک که از خواص اهل کمال بوده باشد وقت وصول به مطلوب، و آن را اطمینان خوانند.
و حالی که در میان این دو سکون بوده باشد حرکت و سیر و سلوک خوانند، و حرکت از لوازم محبت باشد قبل الوصول، و سکون از لوازم معرفت است که مقارن وصول باشد.
و به این سبب گفته اند: «لو تحرّک العارف هلک و لو سکن المحبّ هلک» و از این مبالغت تر نیز گفته اند و آن این است:
«لو نطق العارف هلک و لو سکت المحبّ هلک».
این است احوال سالک تا آنگاه که واصل شود، و اللّه اعلم.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 81

باب پنجم در ذکر حالهائی که اهل وصول را سانح شود.

و آن مشتمل بر شش فصل است:
فصل اول در توکّل فصل دوّم در رضا فصل سیّم در تسلیم فصل چهارم در توحید فصل پنجم در اتّحاد فصل ششم در وحدت
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 83

فصل اول (در توکّل)

قال اللّه سبحانه و تعالی:و علی اللّه فتوکّلوا إن کنتم مؤمنین 5: 23()توکّل، کار با کسی واگذاشتن باشد، و در این موضع مراد از توکل بنده آنست که در کاری که از او صادر شود یا او را پیش آید، چون وی را یقین باشد که خدای تعالی از او داناتر است و تواناتر با او واگذارد تا چنانکه تقدیر اوست آن کار را می سازد و به آنچه او تقدیر کند و کرده باشد خرسند و راضی باشد:«و من یتوکّل علی اللّه فهو حسبه انّ اللّه بالغ امره.» 65: 3()و خرسندی او به آنچه خدا کند و سازد، به آن حاصل شود که تأمّل کند در حال گذشته خود که اوّل بی خبر او را در وجود آورد و چندین حکمت در آفرینش او پیدا کرده که به همه عمر خود هزار یک آن را نتواند شناخت، و او را بپرورانید، و از اندرون و بیرون و کارهائی که بدان توانست بودن و به آن از نقصان به کمال توانست رسیدن بی التماس و مصلحت دید او بساخت، تا بداند که آنچه در مستقبل خواهد بود هم خواهد ساخت و از تقدیر و ارادت او بیرون نخواهد بود.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 84
پس بر او تعالی اعتماد کند، و اضطراب در باقی نکند و او را یقین حاصل شود که آنچه باید ساخت خدای تعالی سازد اگر او اضطراب کند و اگر نکند، چه«من انقطع إلی اللّه کفاه اللّه کلّ مؤنته و رزقه من حیث لا یحتسب.»«»
توکّل نه چنان بود که دست از همه کارها باز دارد و گوید که با خدای گذاشتم، بل چنان بود که بعد از آنکه به او یقین شده باشد که هر چه جز خداست آن از خداست، و بسیار چیزها هست که در عالم واقع می شود به حسب شروط و اسباب، چه قدرت و ارادت خدایتعالی به چیزی که تعلّق گیرد دون چیزی، لا محاله به حسب شرطی و سببی که مخصوص«» باشد به آن چیز تعلّق گیرد، پس خویشتن و علم و قدرت و ارادت خویشتن را همه از جمله اسباب و شروط شمرد که مخصوص«» ایجاد بعضی از امور باشند که او آن امور را نسبت به خود می دهد، پس باید که در آن کارها که قدرت و ارادت او از شروط و سبب وجود آن است مجدّتر باشد، مانند کسی که به توسط او کاری مخدوم و موجد و محبوب او خواهد تمام شود، و چون چنین باشد جبر و قدر متّحد و مجتمع شده باشند، چه آن کار را اگر نسبت با موجد دهد جبر در خیال آید، و اگر نسبت به شرط و سبب دهد قدر در خیال آید.
و چون به نظر راست تصوّر کند، نه جبر مطلق باشد و نه قدر مطلق، و این کلمه را که گفته اند:«لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین»«»
معنی محقّق شود، پس خود را در افعالی که منسوب به
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 85
اوست متصرّف داند به تصرّفی که در آن به منزلت تصرّف آلات باشد نه به منزلت تصرّف فاعل به آلات، و به حقیقت آن دو اعتبار که یکی نسبت به فاعلست و دیگر نسبت به آلت متحد شود و همه از آلت«» باشد بی آنکه آلت ترک توسط خود کند یا کرده باشد و این به غایت دقیق باشد و جز بر ریاضت قوه عاقله بدان مقام نتوان رسید، و هر کس که بدان مرتبه رسد به یقین داند که مقدّر همه موجودات یکی است که هر امری که حادث خواهد شد در وقتی خاص به شرط و آلتی و سببی خاص ایجاد کند، و تعجیل را در طلب و تأنّی را در دفع مؤثّر نداند، و خود را هم از جمله شروط و اسباب داند تا از دل بستگی به امور عالم خلاص یابد تا آنکه در ترتیب به آنچه به او خاص باشد از غیر او مجدّتر باشد.
و به حقیقت معنی«ا لیس اللّه بکاف عبده» 39: 36()تصوّر کند، و آنگاه آن کس از جمله متوکلان باشد، و این آیه در حق او و امثال او منزل است:«فاذا عزمت فتوکّل علی اللّه انّ اللّه یحبّ المتوکّلین» 3: 159()
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 87