فهرست کتاب


اوصاف الاشراف

خواجه نصیر الدین طوسی‏

فصل چهارم (در معرفت)

قال اللّه سبحانه و تعالی:شهد اللّه انّه لا اله الا هو و الملإئکة و أولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزیز الحکیم 3: 18.() پارسی معرفت، شناخت باشد، و اینجا مراد از معرفت مرتبه بلندترین از مراتب خداشناسی است، چه خداشناسی را مراتب بسیار است.
و مثل مراتب معرفت چنان است که آتش را بعضی چنان شناسند که شنیده باشند که موجودی هست که هر چه به او برسد ناچیز شود، و اثر او در آنچه محاذی او باشد ظاهر گردد، و چندانکه از او بردارند هیچ نقصانی در او نیاید و هر چه از او جدا شود بر ضد طبع او باشد و آن موجود را آتش خوانند.
و در معرفت باریتعالی کسانی که به این مثابت باشند مقلدان خوانند، مانند کسانی که سخن بزرگان تصدیق کرده اند در این باب بی وقوف بر حجتی«».
و بعضی که به مرتبه بالای این جماعت باشند، کسانی
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 74
باشند که از آتش دود به ایشان رسد و دانند که این دود از چیزی می آید، پس حکم کنند به موجودی که دود اثر اوست. و در معرفت کسانی که به این مثابت باشند، اهل نظر باشند که به برهان قاطع دانند که صانعی هست، چه آثار قدرت او را بر وجود او دلیل سازند.
و بالای این مرتبه کسانی باشند که از حرارت آتش به حکم مجاورت اثری احساس کنند و به آن منتفع شوند. و در معرفت کسانی که به این مرتبه باشند، مؤمنان به غیب باشند و صانع را شناسند از ورای حجاب.
و بالای این مرتبه کسانی باشند که از آتش منافع بسیار یابند، مانند خبز و طبخ و انضاج و غیر آن. و این جماعت به مثابت کسانی هستند که در معرفت لذت معرفت دریابند و بدان مبتهج شده باشند. و تا اینجا مراتب اهل دانش باشد.
و بالای این مرتبه کسانی باشند که آتش را مشاهده کنند و به توسط نور آتش، چشمهای ایشان مشاهده موجودات کند. و این جماعت در معرفت به مثابت اهل بینش باشند، و ایشان را عارفان خوانند و معرفت حقیقی ایشان را بود.
و کسانی را که در مراتب دیگر باشند بالای این مرتبه هم از حساب عارفان دارند«» و ایشان را اهل یقین خوانند، و ذکر یقین و اهل یقین بعد از این گفته شود.
و از ایشان جماعتی باشند که معرفت ایشان از باب معاینه«» باشد، و ایشان را اهل حضور خوانند، و انس و انبساط خاص به ایشان باشد.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 75
و نهایت معرفت اینجا باشد که عارف منتفی شود، مانند کسی که به آتش سوخته و ناچیز گردد.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 77

فصل پنجم (در یقین)

قال اللّه سبحانه و تعالی:و بالاخرة هم یوقنون 2: 4().
و در حدیث آمده است که«من«» اعطی الیقین و من أوتی حظّه منه لا یبال بما انتقص من صلاته و صومه»«»
یقین در عرف، اعتقادی باشد جازم مطابق ثابت که زوالش ممکن نباشد، و آن به حقیقت مؤلف بود از علم به معلوم، و از علم به آنکه خلاف آن علم اوّل محال باشد.
و یقین را مراتب است، و در تنزیل«» علم الیقین و عین الیقین«» و حق الیقین آمده است، چنانکه فرموده است:«لو تعلمون علم الیقین لترونّ الجحیم ثم لترونّها عین الیقین» 102: 5 - 7.() و دیگر گفته است:«و تصلیة جحیم إنّ هذا لهو حقّ الیقین» 56: 94 - 95.() و در مثل آتش که در باب معرفت گفته آمد مشاهده هر چه در نظر آید به توسّط نور آتش به مثابت علم الیقین است، و معاینه جرم آتش که مفیض«» نور است بر هر چه قابل اضائت باشد به مثابت
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 78
عین الیقین، و تأثیر آتش در آنچه بدو رسد تا هویّت او محو کند و آتش صرف بماند حقّ الیقین.
و جحیم هر چند عذاب است، امّا چون نهایت وصول به او انتفاء هویّت و اصل است، رؤیت او از دور و نزدیک، و دخول در او که انتفاء غیر اقتضا کند به ازای این سه مرتبه است. و اللّه اعلم بحقایق الامور.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 79

فصل ششم (در سکون)

قال اللّه تعالی:الّذین امنوا و تطمئنّ قلوبهم بذکر اللّه ألا بذکر اللّه تطمئنّ القلوب 13: 28().
سکون دو نوع بود: یکی از خواص اهل نقصان و آن مقدّم بر سلوک باشد که صاحبش از مطلوب و کمال بی خبر باشد، و آن را غفلت خوانند. و دیگری بعد از سلوک که از خواص اهل کمال بوده باشد وقت وصول به مطلوب، و آن را اطمینان خوانند.
و حالی که در میان این دو سکون بوده باشد حرکت و سیر و سلوک خوانند، و حرکت از لوازم محبت باشد قبل الوصول، و سکون از لوازم معرفت است که مقارن وصول باشد.
و به این سبب گفته اند: «لو تحرّک العارف هلک و لو سکن المحبّ هلک» و از این مبالغت تر نیز گفته اند و آن این است:
«لو نطق العارف هلک و لو سکت المحبّ هلک».
این است احوال سالک تا آنگاه که واصل شود، و اللّه اعلم.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 81