فهرست کتاب


اوصاف الاشراف

خواجه نصیر الدین طوسی‏

فصل چهارم (در رجاء)

قال اللّه سبحانه و تعالی:انّ الذین آمنوا و الّذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل اللّه أولئک یرجون رحمة اللّه 2: 218().
هرگاه مطلوبی متوقع باشد که در زمان استقبال حاصل خواهد شد و طالب را ظن باشد به تحصیل«» اسباب آن مطلوب، فرحی که از تصور حصول آمیخته با توقّع حصول در باطن او حادث شود رجا خوانند.
و اگر داند و متیقن باشد که اسباب ساخته است و متوقّع واجب الوقوع است در مستقبل، آن را انتظار مطلوب خوانند، و هر آینه فرح در آن صورت زیادت باشد.
و اگر ساختگی اسباب حصول معلوم و مظنون نباشد، آن را تمنّی خوانند.
و اگر تعذّر حصول اسباب معلوم و مظنون نباشد و توقّع حصول باقی، آن رجاء از باب غرور و حماقت باشد.
و خوف و رجا متقابلانند، و در سلوک رجا مشتمل بر فوائد
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 56
بسیار باشد مانند خوف، چه رجا باعث باشد بر ترقّی درجات کمال و بر سرعت سیر در طریق وصول به مطلوب:«یرجون تجارة لن تبور لیوفّیهم اجورهم و یزیدهم من فضله.» 35: 29 - 30()و نیز رجا مقتضی حسن ظن باشد به مغفرت و عفو باری سبحانه و تعالی و ثقت به رحمت او:«أولئک یرجون رحمة اللّه» 2: 218()،و در حصول به مطلوب«» به موجب آن توقع فرموده است:«أنا عند ظنّ عبدی بی.»«»
و عدم رجا در این مقام باعث یأس و قنوط باشد:«انّه لا ییأس من روح اللّه الا القوم الکافرون» 12: 87()و ابلیس به سبب این یأس، هدف لعنت ابدی شد:
«لا تقنطوا من رحمة اللّه» 39: 53.() امّا چون سالک به مرتبه معرفت رسد رجاء او منتفی شود به سبب آنکه داند که هر چه بایسته است ساخته«» است، و آنچه نساخته است نبایسته است.
و با این تصور اگر رجا باقی باشد عاید با جهل باشد به تمامی آنچه در بایست و در نبایست باشد، یا با شکایت از مسبب الاسباب جهت حرمان از مطلوب.
و از فصل گذشته و این فصل معلوم شود که ما دام که سالک در سلوک باشد از خوف و رجا خالی نباشد:«یدعون ربّهم خوفا و طمعا» 32: 16()،چه از استماع آیات وعد و وعید، و تفرّس دلایل نقصان و کمال، و توقع وقوع هر یکی بدل از یکدیگر، و تصوّر آنکه انتهاء
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 57
سلوک یا وصول باشد به مقصد یا لا وصول و حرمان رجاء مقارن خوف لازم آید، و ترجیح یک طرف بر دیگری ممکن نباشد: «لو وزن خوف المؤمن و رجاؤه لاعتدلا»«» که اگر رجا را ترجیح دهند امنی نه به جایگاه لازم آید:«ا فأمنوا مکر اللّه» 7: 99()،و اگر خوف را ترجیح دهند یأسی موجب هلاکت لازم آید:«انّه لا ییأس من روح اللّه الا القوم الکافرون» 12: 87.()
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 59

فصل پنجم (در صبر)

قال اللّه سبحانه و تعالی:و اصبروا انّ اللّه مع الصابرین 8: 46().
صبر در لغت حبس نفس است از جزع به وقت وقوع مکروه، و آن منع باطن باشد از اضطراب و باز داشتن زبان از شکایت و نگاهداشتن اعضا از حرکات غیر معتاد.
و صبر بر سه نوع باشد:
اوّل - صبر عوام، و آن حبس نفس است بر سبیل تجلّد و اظهار ثبات در تحمّل، تا ظاهر حال او به نزدیک عاقلان و عموم مردم مرضی باشد:«یعلمون ظاهرا من الحیوة الدّنیا و هم عن الاخرة هم غافلون» 30: 7.() دویّم - صبر زهّاد و عبّاد و اهل تقوی و ارباب حلم از جهت توقع ثواب آخرت:«انّما یوفّی الصّابرون اجرهم بغیر حساب» 39: 10.() و سیّم - صبر عارفان، چه بعض ایشان التذاذ یابند به مکروه از جهت تصوّر آنکه معبود جلّ ذکره ایشان را به آن مکروه از دیگر بندگان خاص گردانیده است و به تازگی ملحوظ نظر او شده اند:«و
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 60
بشّر الصّابرین الّذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انّا للّه و انّا إلیه راجعون أولئک علیهم صلوات من ربّهم و رحمة» 2: 255 - 257.() و در آثار آورده اند که جابر بن عبد اللّه انصاری، که یکی از اکابر صحابه بود در آخر عمر به ضعف پیری و عجز مبتلا شده بود.
محمد بن علی بن الحسین المعروف بالباقر (علیه السلام) به عیادت او رفت و از حال او سئوال نمود؟ گفت: در حالتی ام که پیری از جوانی، و بیماری از تندرستی، و مرگ از زندگانی دوست تر دارم محمد گفت: من باری چنانم که اگر مرا پیر دارد پیری دوست تر دارم، و اگر جوان دارد جوانی دوست تر دارم، و اگر بیمار دارد بیماری، و اگر تندرست دارد تندرستی، و اگر مرگ دهد مرگ، و اگر زندگانی، زندگانی را دوست تر دارم.
جابر چون این سخن شنید بر روی محمد (ع) بوسه داد و گفت: صدق رسول اللّه که مرا گفت: «تو یکی از فرزندان مرا ببینی همنام من و هو یبقر العلم بقرا کما یبقر الثّور الارض»
و به این سبب او را باقر علوم الاوّلین و الآخرین گفتند.
و از معرفت این مراتب معلوم شود که جابر در مرتبه اهل صبر بوده است، و محمد (ع) در مرتبه رضا. و بعد از این شرح رضا گفته آید إن شاء اللّه تعالی.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 61

فصل ششم (در شکر)

قال اللّه تعالی سبحانه:و سنجزی الشاکرین 3: 145.() شکر در لغت، ثنا است بر منعم به ازای نعمتهای او، چون معظم نعمتها بل جمله نعمتها از حقتعالی است، پس بهترین چیزی مشغول بودن به شکر او تعالی باشد.
و قیام شکر به سه چیز لازم آید:
یکی معرفت نعمت منعم که آفاق و انفس مشتمل بر آن است.
و دوّم شادمانی به وصول آن نعمتها باد.
و سیّم جهد نمودن در تحصیل رضای منعم بقدر امکان و استطاعت، و آن به محبت او باشد در باطن و ثنای او بر وجهی که به او لا یق باشد در قول و فعل«»، و جهد نمودن در قیام به آنچه به قیاس با منعم به آن قیام باید نمود از مکافات طاعت یا اعتراف به عجز.
قال اللّه تعالی«لإن شکرتم لأزیدنّکم» 14: 7()وفی الخبر:«الایمان نصفان، نصف صبر و نصف شکر»«».
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 62
چه سالک به هیچ حالی از احوال از امری ملایم یا غیر ملایم خالی نباشد، پس بر ملایم شکر باید کرد و بر غیر ملایم صبر باید نمود، و همچنان که به ازای صبر جزع است، به ازای شکر کفران است، و کفر نوعی از کفران است:«و لئن کفرتم انّ عذابی لشدید» 14: 7()و از اینجا معلوم شود که درجه شکر از درجه صبر عالی تر است، و چون شکر نتوان گذارد الا به دل و زبان و اعضای دیگر که هر سه نعمت اوست، و قدرت بر استعمال هر یکی نعمت دیگر«»، پس اگر خواهد که بر هر نعمتی شکری گذارد بر این نعمتها هم شکری دیگر باید گذارد و سخن دراز گردد، و آن به که شکر همچنان باشد که در اوّل و انتها به عجز باشد، و اعتراف به عجز از شکر، آخر مراتب شکر است چنانکه اعتراف به عجز از ثنا بزرگترین ثناسب، و به این سبب گفته اند:«لا أحصی ثناء علیک أنت کما اثنیت علی نفسک و فوق ما یقول القائلون.»«»
و به نزدیک اهل تسلیم شکر منتفی شود، چه شکر مشتمل است بر قیام مجازات و مکافات منعم، و آن کسی که در مقام بندگی به محلّی بود که خود را هیچ محلّی ننهد، چگونه در مقابل کسی تواند آمدن که همه او باشد؟ پس نهایت شکر تا آنجا باشد که خود را وجودی داند و منعم را وجودی.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 63