فهرست کتاب


اوصاف الاشراف

خواجه نصیر الدین طوسی‏

فصل اول (در خلوت)

قال اللّه تعالی:و ذر الّذین اتّخذوا دینهم هزوا و لعبا و لهوا و غرّتهم الحیوة الدّنیا 6: 70().
در علوم حقیقی مقرر شده است که هر ذات که مستعد قبول فیض الهی باشد با وجود استعداد و عدم موانع از حصول آن فیض محروم نتواند بود، و طلب فیض از کسی ممکن باشد که او را دو چیز معلوم بود: یکی آنکه وجود آن فیض به یقین و بی شک تجویز داند، و دیگر آنکه داند که وجود آن فیض در هر ذات که باشد مقتضی کمال آن ذات بود، و این هر دو علم مقارن استعداد قبول آن فیض باشد در همه احوال.
و چون این مقدمه معلوم شد و تقدیر داده آمد، گوئیم: طالب کمال را بعد از حصول استعداد، رفع«» موانع واجب باشد، و معظم موانع مشاغل مجازی باشد که نفس را به التفات به ما سوی اللّه مشغول دارند و از اقبال کلّی بر وصول به مقصد حقیقی باز دارند و شواغل حواس ظاهره و باطنه باشند، یا دیگر قوای حیوانی یا افکار مجازی.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 44
امّا حواس ظاهره شاغل باشند به دیدن صورتهائی که بیننده را به مشاهدت او رغبت افتد، و شنیدن صوتهای مناسب«»، و همچنین در بوی ها و طعم ها و ملموسات.
امّا حواس باطنه شاغل باشند به تخییل«» صورتها و حالتها که خاطر بدان ملتفت باشد، یا به توهم محبتی یا مبغضتی، یا تعظیم مسرّتی«» یا تحقیر مضرتی«»، یا انتظامی یا عدم انتظامی«»، یا به تذکر حال گذشته، یا به تفکر در اموری که طالب حصول آن امور باشد مانند مال و جاه.
امّا قوای حیوانی شاغل به سبب حزنی، یا خوفی، یا غضبی، یا شهوتی، یا خیانتی، یا خجلتی، یا غیرتی، یا انتظار لذتی«»، یا امید قهر بر عدوی، یا حذر از مولمی باشد.
امّا افکار مجازی شاغل تفکر در امری غیر مهم یا علمی غیر نافع باشد.
و بالجمله هر چه به اشتغال بدان، از مطلوب محجوب شود.
و خلوت عبارت«» است از ازالت این جمله موانع، پس صاحب خلوت باید که موضعی اختیار کند که همی«» از محسوسات ظاهر و باطن شاغلی نباشد و قوای حیوانی را مرتاض گرداند تا او را جذب به آنچه ملایم آن قوی باشد، و دفع از آنچه غیر ملایم بود تحریک نکند، و از افکار مجازی به کلّی اعراض کند، و آن فکرهائی بود که غایات آن راجع با مصالح معاش فانی باشد«».
اما مصالح معاد اموری باشد که غایات آن حصول لذّات
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 45
باقی باشد نفس طالب را، و بعد از زوال موانع ظاهره و خالی کردن باطن از اشتغال به ما سوی اللّه باید که به همگی همّت و جوامع نیّت اقبال کند بر ترصّد سوانح غیبی و ترقّب واردات حقیقی، و آن را تفکر خوانند و آن در فصلی مفرد ایراد کرده شود، و آن این است:
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 47

فصل دوّم (در تفکّر)

قال اللّه تعالی سبحانه:ا و لم یتفکروا فی انفسهم ما خلق اللّه السموات و الارض و ما بینهما إلا بالحق 30: 8.() هر چند در معنی تفکر وجوه بسیار گفته اند، خلاصه همه وجوه آن است که تفکر سیر باطن انسانیت از مبادی به مقاصد، و نظر را همین معنی گفته اند در اصطلاح علما، و هیچکس از مرتبه نقصان به مرتبه کمال نتواند رسید الا به سیری، و به این سبب گفته اند اوّل واجبات تفکّر و نظر است، و در تنزیل حثّ بر تفکّر زیاده از آن است که بر توان شمرد:
«إن فی ذلک لایات لقوم یتفکّرون» 45: 13.() و در حدیث آمده است:
«تفکّر ساعة خیر من عبادة سبعین سنة»«»
و بباید دانست که مبادی سیر که از آنجا آغاز حرکت باید کرد، آفاق و انفس است، و سیر استدلال است از آیات هر دو، یعنی از حکمتهائی که در هر ذرّه از ذرات است هر یکی از این دو کون یافته
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 48
شود بر عظمت و کمال مبدع هر دو تا مشاهده نور ابداع او در هر ذرّه کرده شود«سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتّی یتبیّن لهم انّه الحقّ» 41: 53.() و بعد از آن استشهاد از حضرت جلال او بر هر چه جز اوست بر مبدعات«أ و لم یکف بربّک انّه علی کلّ شی ء شهید» 41: 53()تا در هر ذرّه از ذرّات تجلّی ظهور او مکشوف گردد.
و امّا آیات آفاق از معرفت موجوداتی که سوی اللّه باشد چنانکه هست، و حکمت در وجود هر یکی به قدر استطاعت انسانی حاصل شود مانند علم هیئت افلاک و کواکب و حرکت، و اوضاع هر یک و مقادیر اجرام و ابعاد و تأثیرات آن، و هیئت عالم سفلی و ترتیب عناصر و تفاعل ایشان به حسب صور و کیفیّات، و حصول امزجه و ترکیب مرکّبات معدنی و نباتی و حیوانی و نفوس«» سماوی و ارضی، و مبادی حرکت هر یک و آنچه از ایشان و در ایشان واقع باشد، از مبانیات و مخالفات و خواص و مشارکات، و آنچه بدینجهت تعلّق دارد از علوم اعداد و مقادیر و لواحق آن.
و امّا آیات انفس، و آن معرفت ابدان و انفس است، و آن معلوم می شود به علم تشریح اعضای مفرده از عظام و عضلات و اعصاب و عروق و منافع هر یک، و مرکّبه چون اعضای رئیسه و خادمه و آلات هر یک، و جوارح و معرفت قوی و افعال هر یک، و احوال مانند صحت و مرض، و معرفت نفوس و کیفیّت ارتباط آن بر ابدان و افعال و انفعالات هر دو از یکدیگر، و اسباب نقصان و کمال در هر یک، و مقتضی سعادت و شقاوت عاجل و آجل و آنچه بدان
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 49
تعلّق دارد، این جمله مبادی سیر است که تفکّر عبادت از آن است.
و امّا مقاصد و آنچه منتهای سیر باشد، در آخر فصول و ابواب معلوم شود و آن وصول باشد به نهایت مراتب کمال.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 51

فصل سوم (در خوف و حزن)

قال اللّه سبحانه و تعالی:و خافون ان کنتم مؤمنین 3: 175()علما گفته اند «الحزن علی ما فات و الخوف ممّا لم یأت».
پس حزن عبارت باشد از تألّم باطن به سبب وقوع مکروهی که دفع آن متعذّر باشد، یا فوات فرصتی، یا امری مرغوب فیه که تلافی آن متعذّر باشد.
و خوف عبارت بود از تألّم باطن به سبب توقّع مکروهی که اسباب حصول آن ممکن الوقوع باشد، یا توقع فوات مطلوبی و مرغوبی که تلافی آن متعذّر بود.
پس اگر اسباب حصول معلوم الوقوع باشد یا مظنون به ظنّی غالب، آن را انتظار مکروه نیز خوانند و تألّم زیادت باشد، و اگر تعذّر وقوع اسباب معلوم باشد و تألّم حاصل آن را خوفی خوانند که سبب آن مالیخولیا باشد.
و خوف و حزن ارباب سلوک از فایدتی خالی نباشد، چه حزن اگر به سبب ارتکاب معاصی باشد، یا به سبب فوات مدّت
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 52
گذشته در عطلت از عبادت، یا در ترک سیر در طریق کمال مقتضی تصمیم عزم توبه باشد.
و خوف اگر از سبب ارتکاب گناه و نقصان و نا رسیدن به درجه ابرار باشد، موجب جهد نمودن در اکتساب خیرات و مبادرت در سلوک طریق کمال باشد،«ذلک یخوّف اللّه به عباده» 39: 16()و کسی که در این مقام از خوف و حزن خالی باشد از اهل قساوت باشد«فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر اللّه أولئک فی ضلال مبین» 39: 22()،و هر امن که در این مقام به سبب زوال این خوف بود مقتضی هلاک باشد«ا فأمنوا مکر اللّه فلا یأمن مکر اللّه إلا القوم الخاسرون» 7: 99.() امّا اهل کمال از این خوف و حزن مبرّا باشند:«ألا انّ اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.» 10: 62()و هر چند به حسب لغت، خوف و خشیت به یک معنی است، در عرف این طایفه میان هر دو فرق است که خشیت به علماء خاص است که«انّما یخشی اللّه من عباده العلماء» 35: 28()،و بهشت ایشان خاص است«ذلک لمن خشی ربّه» 98: 8()و خوف از ایشان منتفی است«لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» 2: 62().
پس خشیت استشعاری باشد که به سبب شعور به عظمت و هیبت حقّ عزّ و علا، و وقوف بر نقصان خود، و قصور از بندگی حق، و یا از تخیّل ترک ادب در عبودیت، یا از اخلال به طاعت لازم آید.
پس خشیت خوفی خاص باشد:«و یخشون ربّهم و یخافون سوء الحساب» 13: 21()دلیل است بر آن.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 53
و رهبت به خشیت نزدیک است:«هدی و رحمة للذین هم لربّهم یرهبون» 7: 154().
و سالک چون به درجه رضا رسد خوف او به امن بدل شود:
«أولئک لهم الأمن و هم مهتدون» 6: 82.() نه او را از هیچ مکروهی کراهیّت باشد، و نه به هیچ مطلوبی رغبت بود، و این امن از سبب کمال بود، چنانکه امن مذکور از سبب نقصان باشد و صاحب این امن از خشیت خالی نباشد تا آنگه که به نظر وحدت متجلّی شود، و آنگاه از خشیت«» اثری باقی نماند، چه خشیت از لوازم تکثّر بود.
أوصاف الاشراف ج : 1 ص : 55