مبانی اعتقادی - اسلامی

نویسنده : محمد علی نکونام

مقدّمه دفتر

بی شک انقلاب اسلامی ما ریشه در اسلام ناب محمدی (6) دارد و رهبری آن را مرجعی بزرگ به عهده داشت که در افق فقاهت شیعه چونان خورشیدی فروزان درخشید و ایّام اختناق و سیه روزی را به روزی روشن و پرطراوت مبدّل ساخت.
انقلاب اسلامی ایران بسان زلزله ای سهمگین کاخهای سر به فلک کشیده ستمگران عصر تکنولوژی را لرزاند و هشدارشان داد، اما چه سود که چشمی نداشتند تا ببینند، گوشی نداشتند تا بشنوند و فکری نداشتند تا بیندیشند! از این رو بر دشمنیشان افزودند و با تمامی امکانات به مقابله با آن پرداخته و هرچه در توان داشتند برای نابودیش به کار گرفتند اما غافل از آنکه (... وَلا یَحیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ اِلاَّ بِأَهْلِهِ ...)(1)؛ «این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را می گیرد».
با این وصف دست از نیرنگ برنداشتند و هرروز توطئه ای جدید را به کار گرفتند و آخرینش که اگر اندکی غفلت ورزیم مؤثرترینش خواهد بود مسأله «تهاجم فرهنگی» است که معنا و مفهوم آن را از زبان رهبر دوراندیشمان بازمی گوییم:
«تهاجم فرهنگی به این معنی است که یک مجموعه سیاسی و اقتصادی برای اجرای مقاصد خاص خود و اسیر کردن یک ملت به بنیانهای فرهنگ آن ملت هجوم می برد، آنها هم چیزهای تازه ای را وارد این کشور و ملت می کنند امّا به زور به قصد جایگزین کردن آنها با فرهنگ و باورهای ملّی آن ملت، که نام این تهاجم فرهنگی است».(2)
اینک با توجه به اینکه هستی هرملت وابسته به فرهنگ اوست و نقش محوری آن بر کسی پوشیده نیست؛ بر این اساس هرچه فرهنگ، نقش بیشتری در جامعه داشته باشد آن جامعه استوارتر و پایدارتر است.
از سوی دیگر هرچه فرهنگ، رو به سستی نهد جامعه به پرتگاه نیستی نزدیک تر می گردد و لذا این محور جایگاهی است که دشمن، سخت به آن چشم دوخته و می خواهد نابودش کند تا اینکه هستی آن ملّت را به تاراج برد.
اینجاست که اهمیت تأکید رهبر معظم انقلاب اسلامی بر مبارزه با تهاجم فرهنگی را درمی یابیم و می بایست هشیارانه در برابر این تهاجم بنیان کن بایستیم و از فرهنگ غنی اسلامی که هستی ماست دفاع کنیم.
به نظر ما مهمترین گامی که در این زمینه می توان برداشت تقویت «مبانی اعتقادی - اسلامی » است که سرچشمه فرهنگ ماست و اگر مبانی استوار ماند فرهنگ هم باقی می ماند و هیچ دشمنی توان نفوذ به این جایگاه رفیع را نخواهد داشت.
نوشته ای که پیش روی دارید قدمی در همین زمینه است که به همت امام جمعه محترم سامان تهیه و در این دفتر، تنظیم، اصلاح، منبع یابی و ویرایش شده و در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد.
در خاتمه، از خوانندگان محترم می خواهیم اگر انتقاد یا پیشنهادی دارند، به آدرس:قم / دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم /بخش فارسی/صندوق پستی 749، ارسال دارند.با تشکر فراوان
دفتر انتشارات اسلامی
وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم

مقدّمه گردآورنده

در میان موجودات جهان هستی «انسان» تنها موجودی است که می تواند مراتب عالیه فضایل اخلاقی را بپیماید و بر فراز قله های رفیع ارزشهای انسانی و معنوی پرواز کند. در این راستا، خداوند متعال علاوه بر آنکه استعداد دستیابی به کمالات معنوی را به انسان ارزانی داشته، با فرستادن پیامبران، بر بشر منّت نهاد و راه رسیدن به مقامات عالیه کمال را به او نشان داد تا آنهایی که جویای سعادت و خواهان هدایت هستند، در پرتو راهنمایی های این مشعلداران هدایت، راه را از بیراهه بازشناسند و بهانه جویان نیز عذر و دست آویزی برای رکود و عقبگرد نداشته باشند.
با این وصف عده ای اسیر هوای نفس و گرفتار در دام شهوت و شیطان نه تنها خود به پیام رهایی بخش انبیا پشت کردند، بلکه دیگران را نیز با زور و تزویر به پیروی از ابلیس و هواهای نفس فراخواندند و از فراگیری تعالیم حیات بخش پیامبران محروم نمودند، زیرا زوال سلطه ظالمانه خود را در پیروی توده مردم از دستورات انبیا و اجرای قوانین الهی دیدند.
ستیز و مبارزه پیروان حقّ و حقیقت با مریدان شیطان، تنها مربوط به زمان گذشته نیست، بلکه این صف آرایی امروز نیز به مراتب گسترده تر و همه جانبه تر از دیروز می باشد؛ امروز که عصر ارتباطات نام گرفته و دنیا به نور علم و دانش روشن گردیده و هرچند دقیقه و ساعتی مجهولی کشف و مشکلی با سرانگشت علم و تجربه حل می شود، سلطه جویان جهانی و قدرت طلبان پول پرست بین المللی، برای تداوم سلطه ظالمانه و حاکمیّت، نامشروع خود بر دنیا با سوء استفاده از علم و دست آوردهای بی شمار آن در جهت اسارت و به بند کشیدن سایر ملل دنیا بی وقفه تلاش می کنند و با ترفند و نیرنگهای گوناگون، ثروت و سرمایه های مادّی و معنوی آنان را به یغما می برند، و با تبلیغات وسیع، باورهای اعتقادی و ارزشهای فرهنگی و مکتبی ایشان را مایه عقب ماندگی و ارتجاع به شمار می آورند و بی بندوباری و لجام گسیختگی و دیگر رذایل اخلاقی و مفاسد اجتماعی خود را نشانه ترقی و تمدّن معرفی نموده و به اَشکال گوناگون و وسایل متعدّد آن را در سطح دنیا ترویج می کنند. در این میان کشورهای اسلامی به طور عام و ایران اسلامی به گونه خاص بیشتر از همه، مورد «تهاجم» جبهه کفر و استکبار جهانی می باشند زیرا ملّت مسلمان و شهیدپرور ایران به پیروی از اسلام ناب محمّدی (6) تحت رهبری، حضرت امام (؛) دست استکبار را برای همیشه از این آب و خاک کوتاه نمود.
امروز اگر ملل به پاخاسته دنیا به خصوص مسلمانان، این همه مورد تهاجم سیاسی، اقتصادی و نظامی و به خصوص «تهاجم فرهنگی» استکبار جهانی و صهیونیسم قرار می گیرند، جُرم و گناهی جز آزادی خواهی و نفی سلطه و پای بندی به باورهای اعتقادی خود ندارند؛ می خواهند به دور از سیطره سلطه دیگران، خود مقدرات خویش را به دست گیرند.
اکنون که وضع چنین است چه باید کرد؟ آیا باید نشست و نظاره گر اُمور بود و در نهایت با یک اظهار تأسف کار را تمام شده تلقی کرد؟ آیا باید همچنان شاهد نابودی ارزشهای والای انسانی و باورهای دینی بود و جوانان را در منجلاب بی بندوباری مشاهده نمود و برای نجات آنان اقدام لازم به عمل نیاورد؟ یا آنکه باید «شبیخون را با شبیخون» پاسخ داد. مگر نه این است که انقلاب اسلامی بر پایه ارزشهای دینی و کمالات انسانی بنا شده مگر نه این است که خونهای پاکی در پای درخت اسلام و انقلاب اسلامی ریخته شده تا ارزشهای دینی و مکتبی زنده بماند و به دستورات حیات بخش اسلام و قرآن عمل شود، مگر نه این است که امام راحل (؛) تداوم نظام را در سایه حاکمیّت معنویت و سلامت افکار و «تقویت مبانی اعتقادی» می دانستند؟ اگر چنین است، که هست، باید همه اقشار جامعه اسلامی برای حفظ ارزشهای دینی و «تقویت مبانی اعتقادی» بسیج شوند و در مقابل «تهاجم فرهنگی» دشمن به دفاع از سنگرهای اعتقادی و دینی بپردازند، چنانچه مقام معظّم رهبری آیت اللَّه العظمی خامنه ای فرموده اند:«دشمن به شکل منظّم و سازمان یافته ای تهاجم فرهنگی خود را علیه جمهوری اسلامی ایران به انجام می رساند و اگر پاسخ متقابل ما منظم و سازمان یافته نباشد خطر تهاجم دشمن بیشتر خواهد بود».(3)
امروز همچنانکه تهاجم دشمن به ارزشهای دینی و «مبانی اعتقادی» ما گسترده و برنامه ریزی شده می باشد. تبلیغات دینی، نیز باید توأم با طرح و برنامه و ابتکار باشد؛ و با برنامه های متنوع و جذّاب به دفاع از دین و ترویج ارزشهای دینی و اخلاقی بپردازیم؛ اگر جامعه و جوانان ما از ضدّ ارزشها و فرهنگ منحطّ غرب منع می شوند، بایدجایگزین مشروع، مناسب و مطلوب و قابل قبول و اجرا به جای آن ایجاد و معرّفی شود.
بنابراین برای ارائه تعالیم دینی ارزشهای مکتبی باید به دو نکته، دقیقاً توجه شود:
1 - با بهره گیری از منابع اصیل و ناب اسلامی در جهت «تقویت مبانی اعتقادی» جامعه، به خصوص جوانان و نوجوانان تلاش جدّی شود.
2 - با زبان روز سخن گفته شود؛ در این میان رسانه های ارتباط جمعی نقش مؤثری دارند و به شبهاتی که از طرف مخالفین و دشمنان القا می شوند تا باورهای دینی نوجوانان و جوانان را تضعیف کنند با سعه صدر و منطق محکم و استوار پاسخ دهند.
در این راستا خداوند توفیقی عنایت کرد تا حرکت فرهنگی گسترده و متشکل (که به نوبه خود یکی از مصادیق مهم مقابله با «تهاجم فرهنگی» دشمن محسوب می شود) در نقطه ای از این کشور پهناور صورت گیرد؛ حرکتی که مورد توجه رهبر معظّم انقلاب و اندیشمندان دینی قرار گرفت .
از ویژگیهای مهم این حرکت بزرگ «فرهنگی» بهره گیری و استفاده از اساتید معظّم حوزه علمیّه قم بود که تنها حضور این استوانه های علم و دین در منطقه، تأثیر روحی خاصّی داشت. علاوه بر مجموعه سخنرانی های ایراد شده، فرصتی هم برای پاسخ به سؤالات اختصاص داده شد، تا غنای برنامه افزایش یابد.
حتی الامکان موضوعات بحث به گونه ای انتخاب شده که جوابگوی بخشی از نیاز فکری - فرهنگی جامعه باشد. به همین منظور جلسه ای برای فرهنگیان در نظر گرفته شد تا آنانکه خواهان غور در دریای ژرف معارف قرآن هستند، فرصت بهره گیری از دریای بی کران علوم اسلامی را پیدا کنند.
با توجه به حضور چهره های بزرگ علمی و دینی در این برنامه و حرکت اسلامی و فرهنگی برای توسعه و گسترش میدان بهره گیری از آن، با صدا و سیما هماهنگی شد تا برنامه ها را ضبط و تصویربرداری کنند. این کار انجام شد. در آینده - ان شاءاللَّه - در اختیار همگان قرار خواهد گرفت.
کتابی که در مقابل شما قرار دارد، در دو بخش تدوین شده است:
الف: بخش اول شامل مجموعه سخنرانی هایی می باشد که توسط اساتید بزرگ حوزه علمیّه قم در جمع فرهنگیان منطقه ایراد گردیده است.
ب - بخش دوم شامل پرسش و پاسخ است که در پایان جلسه سخنرانی توسط همین عزیزان پاسخ داده شده است.
در پایان، لازم است از تمام کسانی که ما را در این امر مهّم یاری فرمودند، صمیمانه تقدیر و تشکر نماییم و از پروردگار عالم، عزّت، سلامتی و بهروزی را برایشان آرزومندیم.
امام جمعه وقت سامان
محمد علی نکونام
پاسخ به پرسشها
از:
آیت اللَّه محمّد تقی مصباح یزدی

عطا و هدایت خداوند

پرسش: منظور از اینکه «خدا به هر کس هر چه بخواهد عطا می کند یا هر کس را بخواهد هدایت می کند»، چیست؟
پاسخ: برای روشن شدن پاسخ این سؤال، لازم است مقدّمه ای ذکر شود. از آنجا که قرآن برای هدایت انسان و رساندن او به عالیترین مراتب کمال، نازل شده، هدف خود را رساندن انسان به قرب الهی قرار داده که بالاترین مقام کمالی انسان است. این مقام در سایه بندگی خدا حاصل می شود. در مقام بندگی، انسان باید بداند که به تمام معنا نیازمند به خداست. هرقدر انسان این مطلب را بهتر درک کند به خدا نزدیکتر می شود و هر چه تصور کند که در امور خود از خدا بی نیاز است، از او دورتر می گردد.
به طور کلی، همه موجودات، سراپا نیازند. هیچ کس از خود چیزی ندارد. اگر انسان این حقیقت را درک کند، زمینه تقرّب به خدا در او فراهم می شود.بزرگترین مانع در راه رسیدن انسان به کمال لایقش که همان قرب به خداست، همین تصوّر بی نیازی است. خودخواهی، تکبّر و تجاوز به حقوق دیگران، همه از همینجا سرچشمه می گیرد که بشر، نیاز خود را به خداوند به درستی درک نمی کند. آیات قرآن کریم به گونه ای است که دایماً این نکته را به انسان گوشزد می کند.
ما به اقتضای زندگی طبیعی خود، این حقیقت را درک نمی کنیم و تصور می نماییم که همه کارها را می توانیم مطابق خواست خود انجام دهیم، بدون اینکه نیازی به خدا داشته باشیم؛ گرسنه که می شویم غذایی هست که ما را سیر کند، تشنه که می شویم آبی هست که آن را بنوشیم و بدینسان در سایر موارد، نیازی به خدا احساس نمی کنیم. و همین موجب می شود که به سوی خدا نرویم. در نتیجه به مقام قرب او نرسیم.
پس انسان ابتدا باید توجه داشته باشد که در همه چیز (خوردن، نوشیدن، خوابیدن و مانند آن) به خدا نیاز دارد. اگر خدا درختان و جنگلها را نمی آفرید، و باران را از آسمان نازل نمی کرد، و خوردنیها را نمی آفرید، ما چگونه به وجود می آمدیم و غذا می خوردیم و آب می آشامیدیم و سایر نیازهایمان را تأمین می کردیم؟ شاید بعضی تصور کنند که مثلاً با استفاده از نیروی برق و وسایل الکترونیک، دیگر احتیاجی به وجود خدا نیست فلان دانشمند، آن را اختراع کرده است، ما هم از آن استفاده می کنیم. اما واقعیت این نیست، باید توجه داشت که آن دانشمند را چه کسی آفریده؟ آن فکر را چه کسی به او داده؟ زمینه رشد علمی و فکری را چه کسی برایش فراهم کرده است و ما چگونه می توانیم از دستاورد علمی او استفاده کنیم؟ همه اینها در یک نظامی انجام می گیرد که خدای متعال آن را آفریده است تا دستاوردهای بعضی از انسانها در خدمت بعضی دیگر قرارگیرد. پس همه چیز در نهایت، وابسته به اوست، دیگران وسایط و وسایلی هستند که فیض خدا را به سایرین می رسانند و گرنه حقیقت آن فیض - که حقیقت هستی می باشد - از اوست.
برای اینکه این معرفت در دل انسانها راسخ گردد، خدای متعال این مطلب را دایماً گوشزد می کند که: به شما روزی می دهم، شما را هدایت می کنم، آب را از آسمان می فرستم، آتش را از درون چوب، بیرون می آورم و مانند اینها. این بدان معنا نیست که اسباب دیگر نقشی ندارند، همه چیز در جای خودش مؤثر است، امّا در نهایت، سلسله جنبان هستی، خداست. اگر از اول، این موجودات را نیافریند، هیچ کدام به وجود نخواهندآمد. اگر از هر موجودی، حیاتش را بگیرد چه می تواند بکند؟ پس زمام همه هستی در دست اوست. با اینکه هر یک از موجودات در ظاهر، با دیگران ارتباط دارد و نیازهایش به وسیله دیگران رفع می شود، اما در واقع، همه چیز در قبضه هدایت خدای متعال است.
در مقابل، توهّمی که موجب غفلت برخی از انسانها می شود و تصور می کنند که هیچ احتیاجی به خدا ندارند - مگر وقتی که به درد بی درمانی مبتلا شوند یا گرسنه شوند و غذایی نیابند یا مانند آن - قرآن کوشش دارد که انسانها را به نیاز دایمی شان به خدا متوجه سازد. قرآن می خواهد انسان را به گونه ای تربیت کند که حتی در حال خوردن و آشامیدن هم به خدا توجه نماید و بداند که همه نعمتهای او از سوی خداست. اگر خدا قدرت برداشتن ظرف آب را از او بگیرد، یا نتواند لبهایش را جمع کند، یا عضلات گلویش نتواند آب را فرو ببرد، یا آب به جای ورود به معده، وارد شش او شود، چه خواهد شد؟ پس ما در همه حال به خدا نیازمندیم و باید به این نکته مهمّ توجه داشته باشیم. توجه به این نیاز، وسیله کمال انسان است و سرّ تأکید خداوند بر این نکته بدین دلیل است. با غفلت، انسان قرب به خدا پیدانمی کند و با او آشنا نمی شود. هر قدر نیاز بیشتر باشد، ارتباط انسان با خدا و کمالش بیشتر است.
این سؤال به ذهن بسیاری خطور می کند که «منظور خداوند از انتساب همه کارها به خودش چیست؟» مثلاً می فرماید: ما آب را از آسمان می فرستیم، ما گیاه را می رویانیم و مانند آن، در حالی که به ظاهر، علت نزول آب، بارش باران و علت رویش گیاه، غرس نهال به وسیله باغبان است. اما انسان باید توجه داشته باشد که خورشید و دریا را چه کسی آفریده و این قانون را چه کسی وضع کرده است. توجه به این نکته همیشه لازم است. در این مقام است که خدای متعال می فرماید: «ما به هر که بخواهیم، روزی می دهیم». اگر او نمی خواست کسی نمی توانست به کاری مجبورش کند. بنابراین، باید در مقابل خواست او خاضع باشیم و بدانیم که قدرت او بی نهایت است. لذا او همه چیز را به مشیّت خود وابسته می شمارد و می فرماید که:«هر کاری بخواهد می کند».
ما را آن گونه که می خواسته خلق کرده و با کسی مشورت نکرده است که مرد بیافریند یا زن، سفید باشیم یا سیاه، چه غذایی بخوریم ودر چه جایی سکونت داشته باشیم، بلکه اسباب و شرایط خاصی قرار داد. که هیچ یک از آنها در اختیار ما نیست. حیات و مرگمان بدون اختیار ماست، موقعیت جغرافیایی که در آن رشد می کنیم، خارج از حیطه قدرت و خواست ماست و سایر اموری که ما در آن هیچ نقشی، نداریم. البته ممکن است افرادی در اموری که به ما مربوط می شود نقشی داشته باشندکه ما خود در آن بی تأثیر باشیم ولی در این موارد، تکلیفی بر عهده ما نیست.
پس از اینکه این نظام طبق آنچه مصلحت و حکمت الهی اقتضامی کند، سامان گرفت، نوبت می رسد به اینکه موجود مختاری به نام «انسان» باید برخی کمالات را از راه اختیار خود به دست آورد. لذا خداوند برای هدایت او، پیغمبران را می فرستد، مسایلی را بر او تکلیف می کند، کتاب آسمانی نازل می نماید، به کار خوب تشویق کرده و انجام دهنده نواهی را تهدید می کند تا وسایل رشد و تکامل اختیاری برای انسانها حاصل شود. این کمال در میان همه مخلوقات خدا، مخصوص موجودی به نام «انسان» است تا به اختیار خود بتواند راه کمال را انتخاب کند. پس معنای این سخن که «خدا هرچه را بخواهد به هرکه بخواهد می دهد» این نیست که انسانها مطلقا مجبورند. هر تلاشی که آنان انجام می دهند با نیرویی است که خدا به آنان داده است؛ روزی آنان، فکر، تجربه، توانایی و همه چیز را خدا در اختیار ایشان قرارداده است. به هرکس هرچه را خواسته، داده است. آنچه را هم که به انسان داده، به حیوانات نداده است. هیچ کس هم او را مجبور نکرده است که این تواناییها را به انسان بدهد و به حیوانات ندهد. مصالح را او بر اساس حکمتش تشخیص داده و به هرکس، هرچه لازم می دانسته داده است. پس از آنکه ما در حوزه اختیار واقع می شویم و کارهایی را با نیروی خودمان انجام می دهیم، همان نیروی اختیار را هم خدا به ما داده است، همچنین موادی را که روی آن کار می کنیم. پس برخورداری از نعمتهای خدا تابع نظامی است که او خود مقدّر کرده؛ مقدار نعمتها، اسباب و علل و همه امور را او معیّن نموده است.پس او خواسته است که این اسباب دست به دست هم دهند تا امور زندگی ما بدین منوال پیش برود.
بنابراین، خداوند بر انتساب امور به خود تأکید می ورزد تا انسان انتسابش را به خدا فراموش نکند، البته غفلت و عدم غفلت ما در خداوند تأثیری ندارد، اما قرب ما در سایه این توجّهات و این معرفتها حاصل می شود. پس همه چیز در این عالم، تابع خواست خداست، اما نه خواست گزافی. چنین نیست که کارهای خدا بدون حکمت و از سر تفنّن و هوس باشد، بلکه او مصلحت امور را در نظر دارد. لذا هرکه را بخواهد می آمرزد، اما نه به طور گزافی، بلکه از سر حساب و تقدیر، کسی را می آمرزد که استحقاق آمرزش داشته باشد؛ «... یَغْفِرُ لِمَنْ یَشآءُ وَیُعَذِّبُ مَنْ یَشآءُ...»(4) پس قدرت او بر همه چیز حاکم است و مجبورِ کسی یا چیزی نمی شود. علت اینکه همه چیز را به خود منسوب می کند نیز همین است که ما را متوجه سازد که همه چیز در قبضه اختیار اوست؛ هیچ کس در هیچ حالی، از او بی نیاز نیست و از حوزه قدرت و اراده او خارج نمی شود.
مرجعیّت و رهبری
پرسش: فرق مجتهد و مرجع چیست؟ چرا شرط «مرجعیت» از ولایت فقیه، حذف شده است؟
پاسخ: آنچه ابتدائاً به عنوان شرط برای متصدّی امر حکومت تعیین می شود «اجتهاد» است. اما وقتی مجتهدها با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشند باید کسی را که بر دیگران رجحان دارد، انتخاب کرد. درباره «تقلید»، شرط مرجع تقلید این است که باید مجتهد باشد، اما وقتی چند مجتهد با هم اختلاف فتوا داشتند باید از مجتهدی تقلید کرد که اعلم باشد. این مانند آن است که اگر خدای ناکرده، شما مریض شوید به پزشکی مراجعه می کنید که از دیگران حاذق تر باشد، این حکم عقل است.
شرط اول مرجعیت، «فقاهت» است. اگر دو مرجع از حیث تقوا با یکدیگر مساوی بودند، آن که در فقه اسلام عالمتر است، شایستگی بیشتری برای مرجعیت دارد. اما در آگاهی از سایر علوم و فنون، مثلاً فنون نظامی؛ این شایستگی، دخالتی ندارد؛ زیرا مسایل فقهی؛ مانند نماز و روزه ارتباطی با فنون نظامی ندارد.
پس در انتخاب میان دو فقیه، که یکی فنون نظامی را بهتر از دیگری می داند، خصوصیتی برای تقلید وجود ندارد. اما درباره رهبری این چنین نیست. لازم است رهبر سه ویژگی اساسی داشته باشد:
1- اجتهاد .
2- تقوا .
3- مدیریت .
بنا بر این او، اگر دو شرط اول را داشته باشد - عالم و متقی باشد - ولی در مسایل اجتماعی آگاهی نداشته باشد، یا مسایل سیاسی را نفهمد، شایستگی احراز رهبری را ندارد.اگر کسی پیدا شود که این سه شرط را بیش از دیگران داشته باشد، برای این منظور اولی است؛ مانند امام امت(؛) که هم اعلم، هم اَتقی و هم قدرت مدیریتش بیش از دیگران بود. اگر پس از ایشان نیز چنین کسی پیدا می شد، حتماً او باید رهبر می شد، ولی کسانی که این شرایط را داشتند، واجد هر سه شرط به طور کامل نبودند، لذا گفتند که در مرجعیت از کسانی تقلید کنید که اعلمیّت دارند؛ مانند آیت اللَّه گلپایگانی و آیت اللَّه اراکی». آنان علمشان بیشتر از دیگران بود و برای فتوا و گرفتن مسایل کلی، اولی بودند. اما برای رهبری جامعه، شرط سومی نیز لازم بود و آن «آگاهی نسبت به مسایل اجتماعی و قدرت مدیریت». این شرط در مقام معظّم رهبری وجود داشت. از این رو، رهبری در ایشان تعیّن پیدا کرد.
تفکیک مرجعیت از رهبری در صورتی است که فردی که هم اعلم و هم اتقی و هم مدیر باشد، نداشته باشیم. اما اگر کسی هم اعلم، هم اتقی و هم مدیر باشد، لازم است که او رهبر شود، همان گونه که حضرت امام(؛) بودند. در مورد مقام معظّم رهبری، به دلیل وجود مدیریت، رهبری در ایشان تعیّن پیدا کرد.
عصمت و اختیار
پرسش: می گویند: ائمّه(:) به دلیل اینکه، خداوند به آنان «مقام عصمت داده»، گناه نمی کرده اند پس طبعاً اگر ما هم معصوم بودیم گناه نمی کردیم. آیا اصولاً عصمت با اختیار منافات ندارد؟
پاسخ: این سؤال در واقع دو مسأله است: یکی اینکه خدای متعال انسانها را متفاوت آفریده است و حضرات معصومین(:) دارای امتیازی بودند که اگر ما نیز آن امتیاز را داشتیم مانند آنان بودیم. پس گویا آنان مجبور بودند که گناه نکنند و خدا به آنان چیزی داده که به ما نداده است، لذا آنان امتیاز اختیاری ندارند، آیا چنین است؟ مسأله دیگر اینکه: آیا مقام عصمت در واقع موجب جبر و سلب اختیار از معصوم می شود یا نه؟
درباره مطلب اول، می توان گفت که انسانها از نظر استعداد و مایه های خدادادی با یکدیگر تفاوت دارند. حتی استعداد نوزادان به طور محسوس، با هم تفاوت دارد. هرچه سن آنان بیشتر می شود تفاوت استعداد آنان نیز بیشتر بروز می کند. به عنوان مثال، امروزه کودکانی هستند که در سن سه - چهار سالگی، ریاضیات عالی، می خوانند. در بین دانش آموزان و دانشجویان داخل و خارج کشور نیز افراد نابغه ای وجوددارند که می خواسته اند به دانشگاه بروند ولی به دلیل کمی سنّ شان آنان را نپذیرفته اند. برخی از آنان در «دانشگاه آکسفورد» انگلستان به عنوان استاد دانشگاه اشتغال دارند. بنابراین، جای انکار نیست که استعدادها، حتی روحی و معنوی، با یکدیگر تفاوت دارند.
حضرات انبیا و ائمّه معصومین(:) حتی در شکم مادر، دارای امتیازاتی بودند که افراد معمولی اگر صد سال هم زحمت بکشند به آنجا نخواهند رسید. در این تفاوت، شکی نیست. چرا این تفاوتها وجود دارد؟ به همان دلیل که بین سایر موجودات اختلاف وجود دارد، بین انسانها نیز وجود این تفاوتها لازم است. در بین موجودات عالم خلقت؛ یکی جماد است، یکی گیاه است و دیگری حیوان. در بین حیوانات نیز یکی باربر است و دیگری مرغ خوش الحان و یکی هم انسان است. این حکمت آفرینش است که موجودات باید با یکدیگر تفاوت داشته باشند. اگر بنا بود که همه موجودات یکسان باشند، اصلاً هیچ موجود دیگری به وجود نمی آمد. پیدایش ستارگان و کهکشانها و در بین آنها زمین به عنوان جایی که موجودات زنده بتوانند در آن زندگی کنند و در آن، تحولاتی پدید بیاید، یک جای آن سرد و جای دیگرش گرم و تابش آفتاب در آن، توأم با تغییرات باشد، موجب می گردد که بر روی زمین، موجوداتی به وجود بیایند که عوامل گوناگونی در وجودشان مؤثر باشد و شرایط گوناگون آب و هوایی در آنها تأثیر داشته باشد.
پس وجود تفاوت در طبیعت، ضروری و لازمه آفرینش و لازمه کمال این جهان است و گرنه باید عالم طبیعت یکنواخت می بود و تحوّلی در آن وجود نمی داشت. این تفاوتها بر طبق حکمت خداوندی انجام گرفته و هیچ کس هم به دلیل وجود آنها نه به بهشت می رود و نه به جهنم. اما به کار گرفتن این استعدادها منشأ ثواب و عقاب می شود. در این مرحله است که پای اختیار و گزینش به میان می آید. این استعدادها تعیین کننده این مطلب نیست که حتماً کسی که از آنها برخوردار باشد، صالح خواهد شد؛ زیرا افراد بسیاری، دارای استعدادهای فوق العاده بوده اند و منشأ خرابیها شده اند و معمولاً کسانی که منشأ فساد و نابودی شده اند از افراد فوق العاده با استعداد بوده اند. اما کسانی که استعدادشان بیشتر است تکلیفشان هم بیشتر می باشد. اگر آنان از این استعدادها درست استفاده نکنند، بیشتر رشد می کنند و به عکس اگر به خوبی از آنها استفاده نکنند، بیشتر سقوط خواهندکرد.
به عنوان مثال، اگر کسی یک پلّه بالا رفته باشد، وقتی بیفتد تنها دستش زخمی می شود، اما اگر کسی بالای کوه رفته باشد و یا از بالای صد پلّه سقوط کند طبعاً مغزش متلاشی می شود.درروایت آمده است که عالِم،آمادگی بیشتری برای شناسایی حقیقت و کمتر گناه کردن دارد لذا اگر گناه کند عقابش بیشتر است. هفتاد گناه شخص جاهل بخشیده می شود، پیش از آنکه یک گناه عالم بخشوده گردد.(5)
بخش دوم سؤال این بود که با وجود این تفاوتها، انبیا و ائمه(:) معصوم هستند؛ پس آنان چه امتیازی بر ما دارند؟ این مطلب به بحث جبر و اختیار مربوط است. سؤال کننده تصوّر کرده، اینکه گفته می شود انبیا و ائمّه(:) معصومند یعنی اینکه آنان نمی توانند گناه کنند و مجبورند که کار خوب انجام دهند و گناه را ترک نمایند. اما معنای عصمت این نیست. برای روشن شدن مطلب به این مثال توجه کنید: پزشکی که کاملاً نسبت به مسایل بهداشتی آگاهی دارد و می داند که ظرف آبی که در مقابل اوست، مسموم می باشد و اگر بخورد کشته می شود، این پزشک آیا آن آب را می نوشد یا نه؟ مسلّماً نمی نوشد، مگر آنکه دیوانه باشد، چرا؟ زیرا یقین دارد که آن آب مسموم است. اما آیا او در نخوردن آن آب مجبور است؟ خیر، بلکه او با اختیار خود آن را نمی نوشد؛ یعنی ضرر آن کار به قدری برایش روشن است که هیچ میلی نسبت به آن پیدا نمی کند، حتی تصور انجام آن کار را هم نمی نماید.
ترک کار زشت به معنای جبر نیست. انبیا و ائمّه(:) آنقدر زشتی گناه ونافرمانی خدا برایشان روشن بود که تصور انجام گناه را هم نمی کردند. ممکن است دیگران غفلت کنند و حتی اگر به آنان هشدار بدهند بگویند امتحان می کنیم تا ببینیم چه می شود. اما انبیا و ائمّه(:) این گونه نیستند، نه تنها آنان بلکه هیچ یک از عالم و جاهل مجبور به انجام کار خلاف نیستند؛ تنها پایه معرفت و شناختشان با هم فرق می کند و قدرت مقاومتشان در مقابل هوسها با یکدیگر تفاوت دارد. اما این به حدّ جبر نمی رسد. انبیا(:) زشتی گناه برایشان روشن بود، لذا همیشه به یاد خدا بودند و هرگز به گناه فکر نمی کردند. حضور خدا را درک می نمودند و در حضور او مرتکب معصیت نمی شدند. این مطلب در حدی پایین تر درباره انسانهای عادی نیز وجود دارد. آنان نیز در حضور انسانهای عادی دیگر، کارهای زشت انجام نمی دهند و تصور انجام آن را هم نمی کنند. آیا آنان مجبورند؟ نه، با اختیار خود، آن کارها را انجام نمی دهند. عدم ارتکاب گناه از سوی انبیا و معصومین(:) به دلیل بالابودن میزان معرفت آنان است و این به معنای جبر نیست. در اینجا، عدل الهی ظاهر می شود که به هرکس به همان اندازه که استعداد داده، او را ثواب یا عقاب می کند. پس عدل آن نیست که همه را یکسان خلق کند و تفاوت و اختلافی بین آنها نباشد، بلکه وجود تفاوت در بین موجودات از روی حکمت و لازمه خلقت است.
حاکمیّت جامعه از نظر مسیحیّت
پرسش: با توجه به مباحث مطرح شده در کنفرانس اسلام و مسیحیت - که حضرت عالی نیز در آن شرکت داشتید - حاکمیت جامعه از نظر مسیحیان چگونه است؟
پاسخ: در آن کنفرانس، بین چند نفر از دانشمندان اسلامی با چند نفر از دانشمندان مسیحی از فرقه «ارتودوکس» گفتگویی انجام شد. قبلاً چنین محاوره ای در یونان انجام گرفته بود؛ زیرا افراد این فرقه بیشتر در یونان هستند. دو فرقه مهم دیگر مسیحیّت «کاتولیک و پروتستان» هستند که البته هر کدام از اینها شاخه های جزئی دیگری نیز دارند؛ مثلاً فرقه «پروتستان» بیش از پانصد شاخه دارد.
موضوع بحث این انجمن، مسأله معاد بود که از دیدگاه اسلام و مسیحیت، معاد چگونه است. عقیده فرقه های گوناگون در این باره با هم تفاوت دارد. امّا درباره حاکمیت جامعه، آنچه به عموم مسیحیت نسبت داده می شود و عبارتی از انجیل بر آن دلالت می کند این است که مسیح، کاری به حکومت نداشت. این عبارت انجیل معروف است که «کار قیصر را به قیصر واگذار». برداشتی که آنان از این عبارت می کنند این است که می گویند: مسیح فرموده است که من کاری به قیصر ندارم، بگذارید او حکومتش را بکند، در اموالی که در دست اوست تصرّف نکنید، آن را به خودش واگذار کنید. البته درباره تفسیر این کلام، جای بحث است که آیا این عبارت همین معنا را دارد یا دارای معنای دیگری است، همچنانکه درباره اصل این کلام که آیا از خود حضرت مسیح(7) است و در انجیل آمده یا نه، اختلاف نظر وجود دارد.
آنان معتقدند که حضرت مسیح(7) گفته است که من در امور حکومتی دخالتی ندارم؛ در اموال دولتها هم تصرف نمی کنم. من فقط به مردم می گویم که کار خوب انجام دهند، گناه نکنند و سخنانی از این قبیل. اگر این مطلب صحیح باشد باید گفت که مسیحیتِ امروز حکومت را از دین جدا می داند. البته در طول چند قرن، پاپها و اسقفهای مسیحیت عملاً متصدّی حکومت بودند، تا دوره رنسانس، بسیاری از مناطق اروپا تحت سلطه پاپها بود و اصلاً گاهی بین پاپ و سلاطین، جنگ در می گرفت. پاپها برای خودشان مالیات می گرفتند، سرباز و سپاه داشتند و جنگ و کشورگشایی می کردند و حتی گاهی سلاطین، خودشان را زیر چتر آنان قرار می دادند و از حمایتشان برخوردار می شدند و با دیگران می جنگیدند. گاهی هم بین کلیسا با دستگاه حکومت اختلاف واقع می شد. همان کسانی که می گفتند: کار قیصر را به قیصر واگذار، خودشان متصدّی امر حکومت بودند.
ولی از دوره «رنسانس» به بعد به تدریج، نوعی مصالحه بین کلیسا و سلاطین واقع گردید و بناشد که سلاطین کارهای حکومتی را عهده دار شوند و در مقابل، به کلیسای کاتولیک به گونه ای باج بدهند. از آن زمان به بعد، آهنگ «جدایی دین از سیاست» در اروپا نواخته شد و برای این کار توجیهاتی نیز ذکر کردند آنچه امروز به نام «سکولاریسم» و تفکیک دین از سیاست و دین از مسایل اجتماعی مطرح می شود، چیزی است که از دوره رنسانس به بعد مطرح شده است.
در هر صورت، ادّعای بسیاری از مسیحیان امروز این است که دین نباید در امور دنیای مردم دخالتی داشته باشد، ولی این نسبت صحیح نیست و خود حضرت مسیح(7) به اعتقاد ما مسلمانها، چنین چیزی را نفرموده اند. مسیحیان نیز قرنها عملاً چنین کاری نمی کرده اند. اما به دلیل اختلافاتی که بینشان واقع شد و جنگهایی که درگرفت، نوعی سازش در بین آنان صورت گرفت، لذا بناگذاشتند که کلیسا در امور حکومت دخالت نکند.
حکومت و حضرت مسیح(ع)
پرسش: آیا حضرت مسیح(7) هم مانند پیامبر اسلام(9) حکومتی تشکیل دادند؟
پاسخ: انبیا(:) در صورتی حکومت تشکیل می دهند که شرایط آن فراهم باشد. ما معتقدیم که همه ائمّه اثنی عشر(:) از سوی خدا به عنوان اولی الامر تعیین شده بودند و اطاعتشان واجب بود؛ یعنی فقط حکومت آنان مشروع و هرکس دیگری که متصدّی آن می شد حکومتش نامشروع بود، ولی غیر از امیرالمؤمنین و امام حسن(8) - آن هم در مدت کوتاهی - هیچ کدام عملاً حکومتی تشکیل ندادند؛ چون شرایط آن فراهم نبود. انبیای گذشته نیز از این قانون مستثنا نبودند. گاهی پیغمبری را می گرفتند و سالها در زندان یا در چاه حبس می کردند. او چگونه می توانست حکومت تشکیل دهد؟ اما آنان که شرایط برایشان مهیّا بود، مانند حضرت داوود، حضرت سلیمان و حضرت یوسف(:) حکومت تشکیل دادند. اما اگر برخی از آنان بر چنین کاری توفیق نیافتند به این معنا نیست که آنان حق انجام این کار را نداشتند، بلکه بدین معناست که شرایط برای آنان فراهم نشده بود.
حضرت مسیح(7) و یارانش آنقدر غریبانه زندگی می کردند که نمی توانستند در شهرها اقامت کنند و در کوهها، بیابانها و دشتها زندگی می کردند. اینکه کشیشها و راهبه های مسیحی در بیابانها صومعه می ساختند و در دیرها زندگی می کردند به همین دلیل است. آن حضرت و یارانش به حدّی تحت آزار و شکنجه بودند که نمی توانستند در شهر زندگی کنند، لذا دیرنشینی را برگزیده بودند. قرآن کریم نیز در اشاره به این مطلب،می فرماید:«...وَرَهْبانِیَّةً ابْتَدَعُوهَا...»(6) رهبانیت را اینان اختراع کردند. بنابراین، چنین کسی که این همه تحت فشار بوده و نمی توانسته در جایی اقامت کند چگونه می توانسته است که حکومت تشکیل دهد؟ پس عدم تشکیل حکومت از سوی حضرت مسیح(7) بدین معنا نیست که آن حضرت حق انجام این کار یا تمایل به آن را نداشته، بلکه معنایش این بود که شرایط بر ایشان مساعد نبود.
تعیین اعلمیّت مراجع
پرسش: در حال حاضر که هفت نفر به عنوان مرجع تقلید معرفی شده اند، آیا تشخیص اعلم مراجع بر عهده شخص مکلّف است یا دیگران؟ اگر تعیین آن بر عهده دیگران است آنان چه کسانی هستند؟
پاسخ: این مسأله مانند آن است که بخواهیم پزشک حاذقی را تشخیص دهیم. در این باره، لازم است از خود پزشکان بپرسیم اگر خود آنها در این مسأله با یکدیگر اختلاف نظر داشتند، چنانچه یکی از آنها بر دیگری ترجیحی داشت، در حدّی که بتوان گفت دلایلش قوی تر است و اطمینان بیشتری به قولش پیدامی شد، او از سایرین معتبرتراست و گرنه تعیین او تخییری است. درباره تعیین مرجع تقلید نیز اگر خودمان نتوانستیم بین آنها ترجیحی قایل شویم و یا از مراجعه به اهل خبره نیز نتوانستیم اعلم را تشخیص دهیم، مخیّر هستیم از هرکدام که می خواهیم تقلیدکنیم.
جایگاه فلسفه اسلامی و ارتباط آن با فلسفه غرب
پرسش: جایگاه فلسفه اسلامی، بخصوص در جهان تشیّع و بالأخص پس از انقلاب، در جهان به چه شکلی است و آیا امروز ارتباطی بین فلسفه اسلامی و فلسفه غرب وجود دارد؟
پاسخ: ابتدا باید جایگاه فلسفه را در بین علوم و معارف بشری در نظر بگیریم، سپس به ویژگی فلسفه اسلامی توجه کنیم و تحوّل آن را بررسی نماییم.
به طور اختصار، می توان گفت که فلسفه کلّی ترین مسایل هستی را بیان می کند و شاخه هایی دارد که هریک به یکدسته از معارف بشری و یکدسته از علوم اختصاص دارد. کلّی ترین شاخه فلسفه که از کلّی ترین مسایل بحث می کند «فلسفه اولی» یا «متافیزیک» است. شاخه های خاص آن، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه علم، معرفت شناسی و رشته های دیگر فلسفه است. در میان آرا و نظریاتی که در زمینه فلسفه مطرح می شود، فیلسوفان مسلمان نیز مانند سایر فیلسوفان آرا و نظریه های خاصی دارند که با بینشهای اسلامی منطبق است و می تواند در راه توضیح بعضی از اعتقادات اسلامی به کار گرفته شود یا اصولاً از یک سلسله اصول و معارف اسلامی برای حل پاره ای از مسایل انسانی بهره می گیرد.
بنابراین، فلسفه به طور کلی، همان گونه که بسیاری از فیلسوفان گفته اند، مادر علوم به حساب می آید و هریک از رشته های علوم، سهمی از مباحث فلسفی دارد؛ مثلاً در فیزیک، از مباحثی از قبیل مادّه، انرژی و تبدیل مادّه به انرژی، محفوظ بودن مقدار مادّه و انرژی و مسایلی از این قبیل بحث می شود؛ اما این پرسشها را که مادّه چیست، انرژی چیست و تفاوت ذاتی بین مادّه و انرژی کدام است، فیزیک نمی تواند جواب دهد؛ فقط خواصی را به عنوان مادّه، برای اینکه دانشجو توجه پیدا کند که به چه چیزهایی مادّه گفته می شود، ذکر می کند امااینگونه مسایل، که فرق اساسی بین مادّه و انرژی را بیان می کند یا وجود مادّه را اثبات می نماید، مباحثی فلسفی است؛ یعنی علم فیزیک نمی تواند پاسخگوی این مسایل باشد.
هر علمی از عوارض موضوع خود بحث می کند، اما وجود خود آن موضوع را مفروض می گیرد؛ یا مثلاً در روان شناسی، از رفتارهای انسان و مبادی رفتاری سخن به میان می آید، بخصوص در روان شناسی مکتبهای رفتارگرا. اما اینکه اصلاً خود روان و حقیقت آن چیست، چگونه به وجود می آید، آیا رشدی دارد یا ندارد و مباحثی این گونه مربوط به روان شناسی نیست بلکه مربوط به فلسفه روان شناسی است.
از این نظر، ما می توانیم فلسفه را مادر علوم به حساب آوریم. فلسفه همواره در زندگی بشر جایگاه خود را داشته و هریک از علوم، فرزندان آن به شمار می آمده اند. هنوز هم در بسیاری از کتابخانه های دنیا، فیزیک و شیمی در ردیف علوم فلسفی رده بندی می شوند و به آنها فلسفه طبیعی می گویند.
اسلام نیز بخصوص در زمینه ماورای طبیعت و در زمینه روح انسان و بقای آن، دیدگاههای خاصی دارد، اینها همه مباحثی فلسفی است. اختیار انسان، توان انسان در انتخاب کار خوب و بد، نیت خیر و شر و امثال آن، مباحثی فلسفی است. علم با ابزار تجربه نمی تواند این گونه مسایل را پاسخگو باشد. اینها مسایل مورد نیاز بشر است و همیشه در فرهنگهای دنیا مورد توجه بوده و خواهدبود. پس تاکنون فلسفه جایگاه خود را در زندگی بشر داشته و انسان هیچ گاه از فلسفه بی نیاز نخواهدبود.
پس از انقلاب، با مطرح شدن اسلام در دنیا، در جمیع شؤونش، فلسفه اسلامی نیز به عنوان پدیده ای که مرتبط با اسلام است، مورد توجه قرار گرفت. لذا از سراسر جهان، توجه علما و دانشمندان به اسلام و دیدگاههای اسلامی معطوف گشت. به عنوان نمونه، در سالهای اول انقلاب، استادی از استرالیا به قم آمده بود. در مصاحبه ای که با ما داشت، سؤال می کرد که منظور شما از انقلاب فرهنگی چیست؟ از این نمونه ها فراوان است. در مکاتباتی که انجام می گرفت و کنفرانسها و سمینارهایی که با حضور استادان خارجی تشکیل می شد، غالباً درباره این مباحث گفتگوهای فراوانی انجام می گرفت.
از سوی دیگر نیز امکاناتی فراهم شد که استادان ایرانی و طلاب حوزه های علمیه نیز به کشورهای خارجی مسافرت کنند و در کنفرانسهای آنجا شرکت و نظریاتشان را مطرح نمایند. به عنوان نمونه، در بعضی از کنفرانسها که بنده در آمریکا، کانادا یا جاهای دیگر شرکت می کردم و مقالاتی ارائه می دادم، گاهی مباحث چنان مورد توجه حاضران قرار گرفته بود که غیر از وقت اصلی که به ما اختصاص داده بودند، چند ساعت وقت اضافی نیز برای دنبال کردن مباحث اختصاص می دادند و در نهایت، جلسه کنفرانس با «اللَّه اکبر» خاتمه می یافت؛ مانند کنفرانسی که در «نیویورک» تشکیل شده بود.
کنفرانسی نیز درباره «حقوق بشر از دیدگاه اسلام»، در سوئیس تشکیل شده بود، در آنجا نیز سخنرانی داشته ام که کتاب آن به زبان آلمانی چاپ شده است. دعوتهای مکرّر دیگری هم بوده که متأسفانه از سوی کشورهایشان ویزا نداده اند. در هر صورت، تبادل نظر بین استادان فلسفه ایران و استادان فلسفه غرب پس از انقلاب بیشتر شده و عطش شناخت فلسفه اسلامی در همه محافل علمی دنیا، از جمله محافل غربی، بیشتر گردیده است.
در بین رشته های عقلی، اهتمام خاصی به عرفان اسلامی داده شده است. با تبلیغ مطالب عرفان نظری، از کتابهای عرفانی که در ایران چاپ شده، پرفسوری در بلژیک به نام «پرفسور عبدالحق» که خوشبختانه مسلمان هم شده است، اصرار می کردند که اگر نسخه های خطی عرفانی وجوددارد به او معرفی شود؛ زیرا مورد علاقه دانشجویان و استادان است.
به طور کلی، پس از انقلاب، جوّ بسیار مساعدی برای تبادل نظر در زمینه های فلسفی، بخصوص آنچه با الهیّات و عرفان ارتباط پیدا می کند، به وجود آمده که جای خوشبختی است و ماباید فرصتها را غنیمت بشمریم و سعی کنیم که مکتب مان و نظریات اصیل فلسفه اسلامی را به دیگران معرفی کنیم تا آنان هم از این معارف بهره مند شوند و حقّ و حقیقت را بیشتر بشناسند و به حق گرایش پیدا کنند.
روش صحیح تبلیغ دین
پرسش: با توجه به نیاز کشورهای جهان به شناخت فرهنگ و معارف اسلامی و عدم به کارگیری شیوه های نوین برای تبلیغ در گذشته، آیا تحوّلی در این زمینه صورت گرفته است؟ به چه صورتی انقلاب ما می تواند نیاز کشورهای گوناگون را در این زمینه تأمین کند؟
پاسخ: پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، به طور مستقیم و غیرمستقیم، روحانیت و ارگانهای روحانی تحت فشار شدید بودند و رژیم گذشته هرچه می توانست سعی می کرد که این نهاد را نابود و تضعیف کند و قدرتی برایش باقی نگذارد، مگر آنچه را که در جهت حفظ سلطنت یا زرق و برق دربار شاهنشاهی می توانست از آن استفاده کند. در آن زمان، روحانیان حتی کتابهای درسی خود را پیدا نمی کردند، مگر چند نسخه ای در کتابخانه های قدیمی یا در برخی روستاها. مدارس علمیه نیز مخروبه و غیرقابل سکونت بود. برخی از آنها هم که قابل استفاده بود یا به انبار تبدیل شده و یا محل تجمّع افراد ناباب گردیده بود. در چنان وضعیّتی، امکان تحصیل برای طلبه ها وجود نداشت.
پس از شهریور سال 1320، به تدریج، طلبه ها روی کار آمدند و کتابهای درسی، تجدید چاپ شد، ولی در این شرایط، باز هم امکان رشدی برای این فرهنگ وجود نداشت. تنها اسمی از اسلام، روحانیت و فقه باقی مانده بود؛ پوشیدن لباس روحانیت ممنوع شده بود و کسی حق نداشت که لباس روحانیت به تن کند، ولی بحمداللَّه، با فداکاریهای بسیاری از دانشمندان اسلامی که تعداد انگشت شماری از آنان در گوشه و کنار باقی مانده بودند وهمت بعضی از مردم که با پرداخت وجوه شرعیه به این منظور کمک می کردند، مدارس علمیه تعمیرشد، حوزه ها رونق گرفت و بساط طلبگی و روحانیت گسترده شد.
در اواخر سالهای پیش از انقلاب نیز افرادی روشنفکر و برنامه ریز در میان همان طلبه هایی که با آن وضعیّت زندگی می کردند به منظور برنامه ریزی برای تحوّلات مناسب در حوزه های علمیه به صحنه آمدند؛ از جمله مرحوم استاد شهید مطهّری، مرحوم دکتر بهشتی و امثال آنان. به پیروی از آنان نیز مرحوم دکتر باهنر و دکتر مفتّح سعی کردند که هم برای حوزه برنامه های بهتری طرح کنند و امکانات بهتری فراهم آورند و هم بین حوزه و دانشگاه ارتباط برقرارنمایند. این ارتباطات کار بسیار مبارک و پرفایده ای بود که پیروزی انقلاب تا حدّ زیادی مرهون این ارتباط است.
پس از انقلاب انتظار می رفت که امکانات تحصیلی طلاّب و تحصیلات قدیم بیشتر از گذشته فراهم شود؛ زیرا مسؤولان حکومتی، بیشترشان از روحانیان بودند، ولی متأسفانه جنگ و مسایلی و دشواریهای دیگری که در اثر فعالیت گروهکها، پیش از جنگ و پس از آن، به وجود آمد و هنوز هم کمابیش در گوشه و کنار وجوددارد، مانع رشد اساسی روحانیت شد.
با وجود مشکلاتی ازاین قبیل، بحمداللَّه در راه تحوّل تحصیلات دینی، قدمهای اساسی برداشته شد، لذا اکنون در قم مدارسی وجوددارد که غیر از دروس دینی و سنّتی، دروس دانشگاهی را به تفصیل بیان و بررسی می کنند؛ مثلا در «مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه اللَّه» که بنده خدمتگزار آنجا هستم، ده رشته علوم انسانی در سطح فوق لیسانس تدریس می شود و استادان دانشگاه تهران با آنجا همکاری می کنند. جدّیت طلاّب در آنجا گاهی استادان را چنان تحت تأثیر قرار می دهد که می گویند: دانشجو شما هستید یا آنان که به دنبال مدرک هستند؟ هر ساله نیز تعدادی از دانش پژوهان آنجا برای ادامه تحصیلات دانشگاهی به خارج فرستاده می شوند تا با محیطهای فرهنگی و منابع آنجا آشنا شوند. خوشبختانه در آنجا نیز از آنان استقبال خوبی به عمل آمده است.
در یکی از سالها که برای کنفرانس به آمریکا دعوت شده بودیم، بیست تن از طلاّب رشته فلسفه با ما همراه بودند تا در یک برنامه سه هفته ای، در بعضی از رشته هایی که در ایران تدریس نمی شود، از استادان دانشگاههای امریکا استفاده کنند. بعضی از این استادان، ایرانیان مقیم آنجا بودند؛ مانند اخوان صدری (دکتر احمد صدری و دکتر محمود صدری) بعضی هم اصلاً آلمانی بودند؛ مانند «رزنیسون». استادان دیگری نیز از سوی دفتر نمایندگی جمهوری اسلامی دعوت شده بودند تا برنامه را اجرا کنند. اما متأسّفانه به آنان ویزا برای ورود به امریکا ندادند، لذا ما این کلاس را در کانادا برگزار کردیم و این استادان با هواپیما به کانادا آمدند و در آنجا، تدریس کردند.
یکی از این استادان امریکایی در حضور من گفت که من 35 سال است در دانشگاههای امریکا تدریس می کنم، اما تا به حال چنین دانشجویانی ندیده ام. دانشجویانی که به خوبی زبان لاتین نمی دانستند آن استادان را تحت تأثیر قرارداده بودند، به گونه ای که می گفتند: ما جوابی در مقابل اینان نداریم. یکی از آنان می گفت: «اولین بار است که دانشجویی مرا محکوم کرده است». بحمداللَّه در میان افراد ایرانی استعدادهای خوبی وجود دارد، بخصوص وقتی انگیزه دینی و مذهبی هم داشته باشند.
اکنون دوازده دانشجو از حوزه علمیه به دانشگاههای آمریکا و کانادا فرستاده ایم که از آنان دعوت می کنند تا در کنفرانسها شرکت کنند. حتی پاریس از آنان دعوت کرده است که به آنجا بروند و مقاله ارائه دهند. با وجود آنکه بیش از دو سال نیست که به آنجا رفته اند، به خوبی درخشیده اند و حتی در خود دانشگاه نیز مورد احترام هستند. با این وضع، امید است بتوانیم در آینده نزدیکتری، فرهنگ اسلامی را در تمام دنیا، به گونه ای شایسته معرفی کنیم.
جایگاه فلسفه در میان علوم
پرسش: مقصود از اینکه «فلسفه مادر همه علوم است»، چیست؟
پاسخ: فلسفه از «موجود بما هو موجود» بحث می کند. توضیح اینکه در اجسام، انواع گوناگونی وجوددارد که هر کدام در یک رشته از علوم قرار می گیرد؛ هریک از آنها نیز به رشته های جزئی تری تقسیم می شود؛ هریک از اجسام در گیاه شناسی، زیست شناسی، رشته های گوناگون علوم حیوان شناسی و مانند آن از آنها بحث می شود. بعضی به معادن مربوط می شوند که در معدن شناسی از آنها بحث می شود. برخی نیز مربوط به فضاست که در کیهان شناسی مورد بحث واقع می شود. هر کدام از اینها مباحث خاصی را به خود اختصاص می دهد. در کیهان شناسی، از جسم بحث می شود، از آن جهت که در فضا وجوددارد و با فضا ارتباط دارد. در معدن شناسی، از جسم سخن گفته می شود، از آن جهت که به فلزاتی مربوط است که از درون زمین استخراج می شوند. در زمین شناسی، از جسم بحث می کنیم، از آن جهت که با کره زمین مرتبط و در تحوّلات و ساختار این کره مؤثر است. موضوع همه اینها «جسم» است ولی هریک از طریق خاص خود بررسی می شود، لذا می گوییم: جسم بماهو حیوان، جسم بما هو نبات، جسم بماهو معدن.
اما اگر یک سلسله مسایلی داشته باشیم که به همه اجسام مربوط باشد، نه به جسم، از آن جهتی که گیاه یا حیوان یا انسان است، به فلسفه مربوط می شود؛ در این صورت، همه احکامی که برای همه اجسام است در آن مورد بررسی است؛مثلاً هر جسمی وزن دارد، قابل اصطکاک است و دارای سایر خواص مادّه می باشد. این احکام معمولاً در فیزیک بحث می شود، لذا اینها را احکام جسم بماهو جسم می گوییم. در سایر علوم طبیعی نیز از جسم بحث می شود اما نه از آن جهت که جسم است، بلکه از آن جهت که جسم خاصی است و احکام خاصی دارد. اگر مفهوم جسم را بیشتر توسعه دهیم و بگوییم که جسم و سایر موجودات، موجودات غیرجسمانی را هم شامل می شود؛ مانند روح و ملائکه. اگر چنین موجوداتی داریم و علمی هم باشد که از همه آنها بحث کند، نه تنها از اجسام، بلکه از خدا هم بحث خواهدکرد، از آن جهت که موجود است؛ از فرشتگان و روح هم بحث می کند، از آن جهت که موجود هستند؛ از جسم نیز از آن جهت که موجودی است، بحث می کند.
موجودبودن چه خواصی دارد؟ این مسأله به فلسفه و متافیزیک مربوط می شود. اینکه می گویند: موضوع فلسفه «موجود بما هو موجود است و فلسفه، مادر سایر علوم است» به آن معنا می باشد که از ویژگیهای خاصی بحث نمی کند، به خلاف علوم دیگر که این گونه است؛ مثلاً در فیزیک، از لحاظ فیزیکی، بر روی جسم مطالعه می کنند، هرچند موجود زنده ای باشد. اگر جسم را از آن جهت که جسم است و دارای خواص فیزیکی می باشد بخواهیم بررسی کنیم به علم فیزیک مربوط می شود. اما اگر همین جسم را از آن جهت که مربوط به توالد و تناسل است بررسی کنیم به زیست شناسی مربوط می شود.
پس اینکه می گوییم فلسفه از «موجود بما هو موجود» بحث می کند؛ یعنی اینکه تمام موجودات عالم، از خدا گرفته تا پست ترین موجودات، از آن جهت که موجودند، مورد بررسی واقع می شوند، نه از جهت خواص هریک از آنها. همه این بحثها بازگشت دارد به اینکه وجود هر موجود چگونه وجودی است؛ مادّی است یا مجرّد، بالفعل است یا بالقوّه، فاعل است یا منفعل. لذا، می گوییم موضوع فلسفه «موجود بما هو موجود» است. پس فلسفه و احکام فلسفی شامل اجسام نیز می شود، اما نه به جهت خصوصیات فیزیکی، شیمیایی، زیستی، معدنی و فضایی آنها، بلکه از آن جهت که جسمی موجود هستند، اینکه موجودیت چه خاصیتی دارد؟ اگر معدوم گردد چطور می شود؟ و بین وجود و عدم چه رابطه ای وجود دارد؟ مباحثی است که در فلسفه مورد بحث قرار می گیرد. همچنین جسم دارای وجود و حیثیت بالقوّه است ولی در مجرّدات قوّه وجودندارد، آنها صرف فعلیّت اند.
پس منظور از این سخن که «فلسفه، مادر علوم است» و از «موجود بما هو موجود» بحث می کند، این است که بحثهای فلسفی، کلّی ترین بحثهاست. فلسفه هیچ مجرای خاصی را در نظر نمی گیرد و به ویژگیهایی که منحصر به برخی از موجودات است کاری ندارد. البته فلسفه اولی یا متافیزیک این گونه است. اما هریک از رشته های خاص فلسفه، مباحث خاصی را مطرح می کند؛ مثلاً فلسفه اخلاق، مباحث اخلاقی را مطرح می کند، یا فلسفه حقوق فقط مباحث مربوط به حقوق را مطرح می نماید، اینها رشته های فرعی فلسفه هستند. لکن اصل فلسفه که فلسفه اولی یا متافیزیک است، از «موجود بما هو موجود بحث» می کند.
منظور از اعراض که می گوییم علوم از اعراض وجود بحث می کند، چیست؟ منظور از آنها این است که وجود مادّی و وجود مجرّد، هرکدام چه خاصیتی دارند، بالفعل بودن و غیربالفعل بودن چیست؟ تغیّر و ثبات چگونه پدید می آید؟ حرکت چیست؟ و مانند آن. در مکانیک نیز از حرکت بحث می شود اما اینکه ماهیت حرکت چیست در مکانیک از آن بحث نمی شود. حقیقت حرکت را باید فلسفه مشخص کند که چند نوع حرکت وجود دارد.
بنابراین، به این معنا، می توان فلسفه را مادر علوم خواند؛ زیرا از کلّی ترین مفاهیمی که مربوط به مطلق موجود است، از خدا گرفته تا پست ترین موجودات بحث می کند که حیثیت وجود آنها چگونه است؛ وجود، ممکن است یا واجب؟ حادث است یا قدیم؟ ثابت است یا متغیر؟ مجرّد است یا مادّی؟ اینها بحثهای فلسفی است.
تحوّل دروس معارف اسلامی در دانشگاهها
پرسش: آیا حوزه ها کاری برای کامل کردن دروس معارف اسلامی دانشگاهی انجام داده اند یا خیر؟
پاسخ: درباره دروس معارف اسلامی دانشگاهها می توان گفت که اگر در این دروس و سیر تحول آنها دقت کنیم می بینیم که هریک از آنها یک دوره تکاملی را پیموده است، البته در این زمینه، عواملی نیز دخالت داشته است.
حتی کتابهای ابتدایی مدارس در گذشته نیز با کتابهایی که امروز در مدارس ابتدایی تدریس می شود به طور کلی متفاوت است؛ یا ریاضیاتی که امروز در مدارس راهنمایی تدریس می شود حتی با ریاضیات سال هفتم و هشتم دبیرستانهای سابق، قابل مقایسه نیست؛ پیچ و خمهای بسیاری را طی کرده تا به اینجا رسیده و هنوز هم هیچ کدام مطلوب نیست. غیر از تجربه های استادان، معلمان و دبیرانی که آن را تدریس می کرده اند، تجربه های کشورهای دیگر دنیا نیز از جمله عوامل مؤثر در این تحول است.
اداره مطالعات و برنامه ریزی وزارت آموزش و پرورش دهها سال است که برای این منظور از بهترین نیروهای فرهنگی استفاده می کند. کار آنان این است که دایماً کتابهای درسی دنیا را بررسی کنند و نقطه ضعفهای خودمان را با استفاده از تجارب دیگران و از نقطه نظرهای استادان داخلی برطرف نمایند. اگر این مطلب را درباره دروس معارف اسلامی نیز در نظر بگیریم، چون این دروس تازه تولّد یافته است، باید یک سیر تکاملی را طی کند تا نقطه ضعفهایش مشخّص شود و از تجارب استادان و نویسندگان استفاده گردد تا به کمال نسبی خود برسد، البته در این زمینه، مشکلات خاصی نیز وجوددارد که در هیچ درسی وجود ندارد؛ مثلاً در زمینه درس ریاضیات که در تمام دنیا تدریس آن مرسوم است(7) و معادلات ریاضی در هیچ جا با جای دیگر تفاوتی نمی کند، می توان از تجربیات سایر کشورها استفاده کرد. اما معارف اسلامی در کجای دنیا تدریس می شود که ما بتوانیم از تجربیات آنها استفاده کنیم، بخصوص آنچه مربوط به عقاید تشیّع است؟ بنابراین، در این مورد، زمینه استفاده از تجربه دیگران بسیار محدود است زیرا در ابتدای کار هستیم و تاکنون در این زمینه بیشتر از دو کتاب تالیف نگردیده است.
در هر صورت، این دروس باید تحولاتی پیداکند و عیوبش بیشتر گفته شود و به مسؤولان تذکّر داده شود. در وزارت فرهنگ و آموزش عالی نیز باید مسؤولی برای رسیدگی به این مسأله وجود داشته باشد تا صمیمانه و دلسوزانه این کار هرچه زودتر انجام شود.
فلسفه اسلامی و تحوّل مدیریّتی
پرسش: در سیر تحوّلی مدیریت در جهان که همان علم اداره انسانهاست، هرگاه بین واقعیتها و مسایل موجود، تضادّی وجود داشته باشد، تحوّلی در اداره زندگی انسانها پیدا می شود؛ مانند مدیریت کلاسیک، مدیریت نئوکلاسیک و مدیریت اقتصادی و بازرگانی، آیا فلسفه اسلامی، بخصوص فلسفه شیعه، این سیر تحوّلی را قبول دارد یا نه؟ و آیا برای آینده تضمینی برای این سیر تحوّلی وجوددارد یا نه؟
پاسخ: این سؤال فرعی از یک سؤال کلّی است و آن اینکه اسلام مطلقاً و مذهب شیعه خصوصاً چه نقشی در علوم انسانی و بویژه «مدیریت» دارد. اگر مدیریت را به عنوان یک علم در نظربگیریم، نه یک فنّ این یکی از مباحث اساسی در رابطه با معرفت شناسی دین است. در این باره، بحثهای بسیاری مطرح شده است.
اجمالاً پاسخ این است که تمام علوم انسانی دست کم، از دو راه می توانند با معارف دینی تعامل و ارتباط داشته باشند: یکی اینکه در کنار روشهای علمی موجود، روش دیگری برای تحقیق مطرح شود که می تواند مؤیّد آن روش و دستاوردهای آن باشد یا حتی احیاناً موجب تضعیف دستاوردهای آن روش گردد، ولی بعداً نظریه جدیدی را مطرح کند؛ مثلاً روش علوم، آنچه به طور مطلق به عنوان « علم Science» مطرح می شود، تجربی است. حتی سعی می شود که روان شناسی، جامعه شناسی و مانند آن نیز با روش تجربی مطرح شود. این طبق اصطلاح متداول امروز است که علم Science را در مقابل Knowledge مطرح می کنند و منظور آنان فقط علوم تجربی است. این سؤال مطرح است که آیا مسایلی که با روش تجربی بررسی می شوند قابل بررسی با روش دیگری هم هستند یا نه؟
دین ادعا می کند که بسیاری از مسایل تجربی با «روش وحیانی» نیز قابل بررسی است؛ یعنی غیر از آنچه بشر با تلاش خود بدان می رسد، ممکن است خدای متعال به وسیله پیغمبر، مطلبی را برای مردم بیان کند. ممکن است این روش علمی به حساب نیاید، ولی نظریه علمی را تأیید می کند، یا نظریه دیگری در کنار آن مطرح می نماید.
پس وقتی بخواهیم دیدگاه اسلام را در علوم انسانی بررسی کنیم، این روش هم به کار می آید. این به معنای نفی روش علمی و تجربی نیست؛ آن روش در جای خود محفوظ است. استفاده از این روش چه بسا همان نتیجه را بدهد، البته گاهی هم ممکن است نتیجه خلافی بدهد. در این صورت، برای محقّق، سؤال ایجاد می کند واو باید سعی کند که تحقیقش را عمیقتر کند.
این رابطه بین اسلام و مذهب تشیّع و بخصوص معارف اسلامی با دیگر علوم انسانی مطرح می شود. ارتباطهای دیگر از راههای دیگر است.
معمولاً امروز در دنیا علوم، مطلقا، علوم تجربی، علوم دقیقه، علوم انسانی، علوم اجتماعی و یا علوم پایه، همه به انگیزه مادّی، مورد تحصیل واقع می شود. محصّلان این علوم یا مستقیماً کارشان را می فروشند و یا اینکه نتیجه تحصیلشان در پیشرفت علم، صنعت، تکنولوژی و دستاوردهای آن، مؤثر واقع می شود. اما اینکه از این علوم، بخصوص علوم انسانی، بهره دیگری منظور کنیم و برای تحقیق در این علوم، انگیزه دیگری غیر از نفع مادی، داشته باشیم، این مطلب تنها در دین مطرح می شود و آن به این معناست که ما از این علوم، بخصوص علوم انسانی، در راه تکامل روحی و معنوی انسان بهره برداری کنیم.
اگر این دیدگاه و این انگیزه را داشته باشیم، در رفتار ما محدودیتها و توسعه هایی پیش خواهدآمد؛ یعنی از یک سو، تضییق و از سوی دیگر، توسعه و مسایلی که غالباً یا کلّاً به زیان انسانیت است مکشوف می شود.
امااگر ما یک سلسله مسایلی داشته باشیم که همه به زیان انسانیت باشد - مثلاً تلاش شود که انواع دیگری از موادّ مخدّر کشف گردد که ارزانتر و وسیعتر در اختیار مردم قرار گیرد، این کاری علمی است و کسانی هم هستند که این کارها را انجام می دهند، مانند شرکتهای مافیایی و برای این منظور، پولهای کلانی هم صرف می کنند - علم هیچ گاه از این کار ممانعت نمی کند؛ علم به دنبال تحقیق واقعیتهاست، هرچند با دیدگاه دینی مخالف باشد؛ مثلاً علم شیمی نمی گوید که کشف کدام ماده به نفع انسانیت است؛ اما به طور کلی، هرچه تلاش شود، تا ماده ای با خواص جدید کشف شود بر رشد علم افزوده می شود، البته این اشکالی ندارد.
حال اگر ما دین را در علم دخالت دهیم موجب می شود که جلوی بسیاری از کارها گرفته شود. هرچند مانع کشفی می شود اما تشویق می کند که آن نیرو در جای دیگری صرف شود؛ زیرا راه کشف علمی منحصر به یک جا نیست؛ تنها از آنچه برای انسانیت مضرّ است، باید جلوگیری شود لذا از یک سو، تضییق است و از سوی دیگر، توسعه. آنچه به نفع انسانیت است، بخصوص موجب درجات معنوی می شود، باید توسعه پیدا کند و آنچه به زیان انسانیت است هرچه محدودتر و بلکه ترک شود. لذا این مطلب در زمره اهداف کلّی علوم قرار می گیرد.
در مسایل خاص نیز اینها نقش خود را ایفا می کنند. به عنوان مثال، در مدیریت، سعی می شود که کاری کنند تا سود سرمایه بیشتر شود، لذا همه مدیران در این زمینه فعالیت می کنند؛ چون تمام مدیریتهای بازرگانی، صنایع و حتی مدیریت دولتی به مدیریت اقتصاد بازمی گردد. در خارج از ایران، همین سرمایه داران هستند که دولتهارا روی کار می آورند، دولتها نیز متقابلاً از آنان حمایت می کنند.
در دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی کشورهای غربی نیز امروزه دانشجویان، رشته هایی را برای تحصیل و تحقیق انتخاب می کنند که بازده اقتصادی داشته باشد. استادان دانشگاههای آنجا نیز در رشته هایی به تدریس می پردازند که درآمد بیشتری داشته باشد. در هریک از علوم روان شناسی، جامعه شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد و مانند آن، نمونه های فراوانی بر این مطلب وجود دارد.
اگر پروژه های تحقیقاتی، پول زا نبود، درِ بسیاری از دانشگاهها بسته می شد. بنابراین، مثلثی به عنوان ارتباط متقابل بین دانشگاه، سرمایه داری و دولت وجود دارد. اینها به هم، کمک می کنند. در این مدیریت، هدف آن است که سرمایه دارها سرمایه دارتر شوند. هدف این مدیریت، خواه اقتصادی باشد، خواه بازرگانی یا صنعتی، سود اقتصادی است.
اما اسلام می گوید: هدف مدیریت تنها نباید این باشد. درست است که می خواهید از کار کارگر استفاده ببرید؛ اما این استفاده باید معقول باشد، حق کارگر هم باید درنظرگرفته شود؛ نه تنها حق مادی اش، بلکه حق معنوی او هم باید رعایت گردد؛ یعنی شرایط کار او باید به گونه ای باشد که کارگر فرصت مطالعه دینی، خودسازی، تربیت و رشد اخلاقی هم داشته باشد. درست نیست که وقت او در دو نوبت کاری گرفته شود، هرچند با رضایت خودش باشد و او فرصت مطالعه و رسیدن به کارهای فرهنگی خود را نداشته باشد و به یک ماشین تبدیل گردد. اسلام چنین مدیریتی را تأیید نمی کند.
پس تأثیری که اسلام در مدیریت می گذارد غیر از این است که روش علمی در کنار سایر روشهای تجربی ارائه کند، بلکه مدیریت انبیا و ائمّه اطهار(:) را در اختیار ما می گذارد تا از آنها نیز استفاده کنیم، این کار در کاربرد نظریه های مدیریت نیز اثر می گذارد.
بنابراین، مدیریت اسلامی علاوه بر درنظرگرفتن سود معقول صاحب سرمایه، شخصیت کارگر و کارفرما را متقابلاً درنظر می گیرد. این مطلب ایجاب می کند که مدیریت به نحوی اعمال شود که به رشد معنوی هیچ کدام از کارگر و کارفرما لطمه نخورد. این مدیریتی است که اسلام عرضه می کند. این صورت کلّی مطلب است، توضیح جزئیاتش نیاز به بررسی و بحثهای فراوان دارد و باید در این زمینه تحقیق شود. خوشبختانه، در این زمینه ها، تحقیقات مشترکی نیز بین حوزه و دانشگاه انجام گرفته است.
حرف تعظیم و اسم اعظم
پرسش: با توجه به اینکه ما معتقد به یگانگی خدا هستیم، چرا آنجا که خداوند می فرماید: «ما شما را بیهوده نیافریده ایم» لفظ «ما» به کار می برد؟ و اسم اعظم خداوند چیست؟
پاسخ: سؤال اول سؤالی تفسیری است و به تعبیرهای «انّا»، «نا» و «نحن» مربوط می شود که در آیات قرآن آمده است. این کلمات در فارسی، به لفظ «ما» ترجمه می شود. این با توجه به آن است که گوینده خدای یگانه است و هیچ شریکی ندارد. مفسّران در این باره دو جواب داده اند. هر دو جواب نیز قابل قبول است:
1- در زبان عربی نیز مانند بسیاری از زبانهای دیگر برای تعظیم، لفظ جمع به کار می برند. این مطلب در فارسی نیز شایع است. حتی بعضی از زبانهای اروپایی در برخی از افعال اصلاً صیغه مفرد ندارند؛ مفرد و جمع آنها یکی است. ضمیر مخاطب انگلیسی«you» مفرد و جمعش یکی است. افعال انگلیسی هم برای مفرد مخاطب و جمع مخاطب به یک شکل به کار می رود. در زبان فارسی، در موارد بسیاری، به جای ضمیر مفرد، ضمیر جمع به کار می بریم. این کار برای احترام است. حتی در گفتگوهای روزانه هم همینطور است؛ مثلاً پدر به فرزندش با لفظ «شما» خطاب می کند. این مطلب در زبان عربی نیز وجود دارد؛ اما نه به وسعت فارسی. در وضعیت خاصی که بخواهند عظمت بالایی را بیان کنند، چنین ضمیر جمعی به کار می برند.
2- کارها و صفاتی که به خدای متعال نسبت داده می شود دو جور است: یکی کارهایی که بی واسطه به خود خدای متعال نسبت داده می شود. دیگری کارهایی است که با وسایطی انجام می گردد؛ مثلاً در خلقت امور مادّی و تدبیر آنها، غیر از ذات مقدس حقتعالی، وسایط ومدبّراتی نیز در کار بوده است. ملائکه از جمله این مدبّرات هستند. وقتی خدای متعال می خواهد بفرماید که این کار را با این دستگاه، وسایط و کارگزاران انجام می دهیم، ضمیر جمع به کار می برد؛ اما آنجا که بخواهد تأکید کند، در این کار هیچ کس دخالتی ندارد و واسطه ای در کار نیست، ضمیر مفرد به کار می برد؛ مثلاً در مورد پذیرش دعا می فرماید: «... اُدعُونِی اَسْتَجِبْ لَکُمْ...»(8)؛ نمی فرماید: «نَسْتَجِبْ لَکُمْ»، ضمیر مفرد به کار می برد تا دعاکننده را تشویق کند و بداند که سروکارش با خود خداست. اما در مواردی که اهمیت و عظمت کار مورد نظر است، انجام آن را به دستگاه و وسایط عظیم آفرینش نسبت می دهد.
درباره «اسم اعظم» جواب قطعی ندارم، آنچه ذکر می کنم از مسموعات است. آنان که کم وبیش اهل عرفان هستند معتقدند که اسم اعظم بدون سیر باطنی و عرفان عملی میسّر نیست؛ از جمله مرحوم علاّمه طباطبائی - رحمه اللَّه - در تفسیر المیزان درباره اسم اعظم بحثی دارند. در آنجا، به این نکته اشاره فرموده اند که دستیابی به اسم اعظم بدون سیر باطنی و گذراندن مراحل تکامل، میسّر نیست.
اسلام و پیشرفت علوم
پرسش: یکی از بحثهایی که در غرب وجوددارد این است که آنان معتقدند اسلام از زمانی که به وجودآمده، در زمینه علم چندان پیشرفتی نکرده است. اصطلاحی که آنان در این باره به کار می برند این است که می گویند اسلام نشخوارگر علم بوده است و منشأ علم را جهان غرب و یونان باستان می دانند، بخصوص در زمینه «فلسفه» که آن را به ارسطو، افلاطون و سقراط نسبت می دهند. نظر حضرت عالی در این باره چیست؟
پاسخ: دانشمندان و مورّخان غربی، خود تصریح می کنند ما در تمدنمان مدیون مسلمانان هستیم؛ زیرا غربیها علم را از اسپانیا و اسپانیاییها نیز آن را از مسلمانها گرفتند. پیش از ورود علم به اروپا به وسیله مسلمانان، اروپاییها در حالتی نیمه وحشی زندگی می کردند. اینها حقایقی است که آنها خودشان بدان اعتراف دارند، لذا، عکس این مطلب که مسلمانها چیزی ندارند و نشخوارگر علم هستند، بیشتر صادق است. باید اعتراف کرد که در عصرهای اخیر، به دلیل تنبلی، مسلمانها عقب افتاده اند و آنان پیشرفت کردند و گرنه اسلام چنان توانی داشت که علمایی مانند ابن سینا، محمّدبن زکریا، خوارزمی و دیگران را تربیت کند و به جامعه تحویل دهد و به برکت آنان، مردم دنیا از علوم بهره مند شوند. اگر منظور آنان از این سخن، عصرهای اخیر باشد حرفشان درست است و اشکالش هم در تنبلی ماست، نه اسلام. اما اگر این سخن را به طور کلی می گویند، این حرف، بسیار مغرضانه و دور از انصاف است؛ زیرا خود علما و دانشمندانشان اعتراف دارند که ما، در علوم، مدیون مسلمانان هستیم.
هدف از ارسال پیامبران
پرسش: آیا هدف ارسال پیامبران فقط برقراری توحید و عدالت اجتماعی بوده یا غیر از آن، اهداف دیگری نیز داشته است؟
پاسخ: اسلام دو هدف بزرگ را دنبال می کند؛ یکی توحید و دیگری عدالت اجتماعی؛ اما مفهوم توحید وسیعتر از این است و همه معنویات را در بردارد. به عبارت دیگر، اسلام می خواهد جامعه ای بسازد که هم از لحاظ معنوی، در حد اعلای رشد و تکامل باشد که در سایه توحید حاصل می شود و هم از نظر زندگی دنیوی، در حد مطلوب باشد که در سایه عدالت به وجود می آید. اگر سؤال این است که اسلام در این زمینه چه طرحهایی و چه پیشنهادهایی دارد، پاسخ آن آسان است؛ زیرا اسلام، هم در زمینه معارف نظری و هم در زمینه معارف عملی، غنی ترین مطالب را دارد. دشمنان نیز اعتراف دارند که اسلام از حیث نظری و عملی، دارای غنی ترین فرهنگهاست. در زمینه مسایل اجتماعی نیز سراسر قرآن پر از مسایل مربوط به قسط، عدل و سفارش به این مفاهیم است. حتی نسبت به دشمنان اسلام نیز چنین سفارشهایی دارد؛ «لایَنهیکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِین لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّین وَلَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ...»(9) یعنی: «خدا شما را از نیکی کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانی که در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان نراندند نهی نمی کند» ما هیچ مکتبی سراغ نداریم که به اندازه اسلام بر مسایل اجتماعی اهتمام ورزیده باشد.
مسأله دیگر اینکه متأسفانه امروزه وضع مسلمانان در بیشتر کشورهای اسلامی، با اسلام بسیار فاصله دارد. البته این یک سؤال جامعه شناختی است که چرا جامعه ای به مکتبی یا فرهنگی، گرایش پیدا می کند یا از آن اعراض می کند. معمولاً پدیده های اجتماعی، تک علّتی نیستند، مجموعه علل و اسبابی دست به دست هم می دهد تا یک پدیده خاص یا تغییر اجتماعی را در جامعه ای به وجود می آورد. منحصرکردن پدیده های اجتماعی به عللی خاص کار پسندیده و صحیحی نیست ولی یکی از عللی که می توان در این زمینه عنوان کرد، تأثیر فرهنگها و استعمار غربی، تسلّط بیگانگان بر کشورهای اسلامی و تحمیل فرهنگ خودشان بر آنان است. پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی، بیشتر کشورهای اسلامی عملاً مستعمره بودند؛ حتی اگر اسم مستعمره را هم نداشتند، عملاً در دست استعمار بودند. اصلاً متفقین در آن جنگ، کشورها را بین خودشان تقسیم کردند؛ مثلاً سوریه و لبنان سهمیه فرانسه و امیرنشینهای خلیج فارس به طور عمده، سهم انگلیس بود. پس از جنگ جهانی دوم، امریکا نیز ظهور کرد و مناطق تحت نفوذی پیدا نمود. وجود این کشورها با تسلّطشان و تجاربی که در استعمار و تحمیل فرهنگشان داشتند، در مردم اثر گذاشت و آنان را با فرهنگی غیراسلامی بارآورد.
به عنوان نمونه، اکنون بزرگترین کشور اسلامی، کشور «اندونزی» است. جمعیت این کشور اکنون حدود 180 میلیون نفر است که 160 میلیون آن مسلمان می باشد. این جمعیت در یک کشور اسلامی، تعداد قابل توجهی است. این کشور از یک سو، تحت نفوذ فرهنگ هلند و از سوی دیگر، از مرکز کشورهای اسلامی دور بود و علمای اسلام کمتر بدانجا رفت وآمد می کردند، لذا ارتباطشان با مراکز اسلامی و دینی ضعیف شد. کشورهای اروپایی نیز با تمام توانشان کوشش کردند که فرهنگ آنجا را تغییر دهند. در نتیجه، اکنون وقتی وارد اندونزی می شوید، گویا وارد یک کشور اروپایی می شوید. البته مردم با علاقه ای که به اسلام دارند، هنوز هم شعارهای اسلامی و اعتقادات اسلامی خود را حفظ کرده اند؛ مثلاً اذان و نماز بسیار شایع است و هنگام نماز، مغازه ها به حالت تعطیل درمی آید؛ اما بیشتر فروشنده ها، دخترهای بی حجاب هستند، یا خانمها وقتی برای نماز به مساجد می آیند همه بی حجاب و غالباً آرایش کرده هستند. اما هنگام نماز روسری سر می کنند و نماز می خوانند. پس از نماز هم با مردها مصافحه می نمایند. این کشور دورافتاده از دنیای اسلام و تحت تسلّط اروپا تا این اندازه روح اسلامی را در خود حفظ کرده ولی به طور کلی، فرهنگ عمومی اش اروپایی است. مردم آنجا نمازخوان هستند و مقیّدند که سر وقت هم نماز بخوانند اما آنقدر از معارف اسلامی دور افتاده اند که فکر می کنند باید این گونه باشند. ارتباط با فرهنگ غربی و تسلّط فرهنگ غربی بر جوامع، یکی از علل این مسأله است.
شاید بتوان گفت که در سلسله پیدایش علل این پدیده ها، این مهمترین و مؤثرترین عامل باشد. ممکن است سؤال شود که چرا این فرهنگ تسلّط پیدا کرد؟ این گونه مسایل اجتماعی سلسله وار و زنجیروار با هم ارتباط دارند.
دلیل اینکه امروز مقام معظّم رهبری نسبت به مسأله تهاجم فرهنگی بسیار تأکید دارند و چند سال است که با حساسیت بر مقابله با آن اهتمام می ورزند نتیجه عبرتهایی است که از جاهای دیگر گرفته شده است. نفوذ فرهنگ بیگانه، بسیار آرام و بی سروصدا انجام می شود. معمولاً حساسیتی هم ایجاد نمی کند. حتی افراد بسیار قوی هم احساس درد نمی کنند. فقط افراد بسیار معدودی که بسیار تیزبین و دوراندیش هستند، مقداری نسبت به آن حساسیت پیدا می کنند. البته توقّع هم همین بود که بیش از همه، مقام معظّم رهبری نسبت به این مسأله احساس مسؤولیت کنند.
ما نیز باید از این بینش خاص، دوراندیشی، هوش خدادادی و اهتمامی که ایشان به مسایل انقلاب و مسایل فرهنگی دارند درس بگیریم. باید متوجه باشیم که در سایر کشورهای اسلامی، چگونه فرهنگهای بیگانه مؤثر بوده و آثار شومی به بار آورده است. باید مواظب باشیم که ما مجدّداً تحت تأثیر این عوامل، سیر قهقرایی طی نکنیم. همه ما کم وبیش، زمان پیش از پیروزی انقلاب را به خاطر داریم. در تهران، اصفهان و شهرهای دیگر، شاید تعداد مشروب فروشیها، قمارخانه ها و مراکز فساد نسبت به کتابفروشیها و مساجد بیشتر بود. امروز بحمداللَّه، چیزی از آنها باقی نمانده است. و غرب دیگر از این راهها، مستقیماً نمی تواند در فرهنگ ما اثر بگذارد. سینماهای ما نیز تا حدودی بهتر شده است و فیلمهای نسبتاً خوبی ساخته می شود. این منافذ برای فرهنگ غرب باز بود ولی اکنون کاملاً مسدود شده است. البته منفذهای وسیعتری هنوز باقی مانده است و آن ارتباط ماهواره ای و نفوذ در دانشگاههاست.
لذا، باید نسبت به این دو مسأله بسیار حسّاس باشیم و راه نفوذ فرهنگ غرب را ببندیم؛ هر مسأله ای را که مطرح می شود با نظر دقیق مطالعه کنیم و ساده انگار نباشیم. نسبت به مسایل جدیدی که آهنگ فرهنگ غربی دارد با حساسیت و جدّیت بیشتری برخورد کنیم و به دنبال نتیجه حرفها، بحثها و گفتگوها باشیم؛ ببینیم که آیا به نفع انقلاب است یا به ضرر آن. آیا فرهنگ انقلاب را تقویت می کند یا تضعیف. این موجب می شود که بچه مسلمانها اعتقادشان قویتر شود و بیشتر پایبند ارزشهای اسلامی گردند. از همینجا نیز می توان فهمید که چه دستهایی برای تضعیف فرهنگ اسلامی در کار است.
مطالب نویی که از غرب گرفته می شود بر دو گونه است: گاهی آنها را با رعایت امانت نقل می کنند که از دانشمندان غربی است و گاهی با حذف واسطه و به صورت فکری نو که گویا این اختراع از خود گوینده است. نسبت به این مسایل باید هوشیار باشیم؛ ببینیم واقعاً این فکرها با چه انگیزه ای مطرح می شود؟ آیا تشکیک در مبانی اعتقادی اسلام است؟ اگر چنین باشد موجب تضعیف پایه های اعتقادی ما می شود و روح مبارزه را در ملت از بین خواهدبرد. در آن صورت، دیگر جوانهای 15-16 ساله پیدانمی شوند که عاشقانه به جبهه بروند و جان خود را فدا کنند. جوانی که شک دارد که اصلاً خدایی وجوددارد یا نه، قیامتی هست یا نه، چگونه حاضر به فداکاری می شود؟ همه مفاسد بر این طرز تفکّر مترتّب خواهدشد.
تنها عاملی که موجب حفظ اسلامی بودن انقلاب و نظام ما می شود، «اعتقاد به اسلام است». اگر اعتقاد به این اسلام تضعیف شود، دیگر چیزی برای ما باقی نمی ماند. ازین رو، باید نسبت به مطالبی که شک آور است دقت نظر به خرج دهیم و ببینیم که با چه انگیزه ای مطرح می شوند؟ آیا جز برای امریکا و استکبار سودی دارد؟
کسانی که این گونه مسایل شبهه ناک را می گویند اگر امریکا به قدر وزنشان به آنان برلیان بدهد کم داده است؛ زیرا آمریکا از هیچ راه دیگری غیر از این نمی تواند در این کشور نفوذ کند. نتیجه این گونه صحبتها این می شود که دانشجویی که با ذوق و شوق و حزب اللّهی وارد دانشگاه می شود و هنگام جنگ، جبهه رفته است، دیگر نماز نمی خواند، روزه نمی گیرد و بعد هم می گوید که من نسبت به هیچ چیز اعتقادی ندارم. این نسل اگر چنین بار بیاید و این فکر گسترش پیدا کند، آینده ما چه خواهدشد؟! پس تصدیق می فرمایید که این بهترین خدمتی است که برای استکبار جهانی انجام می گیرد. لذا ما باید سعی کنیم نسبت به این مسایل برخوردی عاقلانه تر و اندیشمندانه تر داشته باشیم.
تهاجم فرهنگی در دانشگاهها
پرسش: متأسفانه گاهی در تدریس علوم انسانی در دانشگاهها، با نام ضد علمی بودن این بحثها روبه رو می شویم، نظر حضرت عالی در این باره چیست؟
پاسخ: این مطلب شاهد است بر اینکه چگونه می توان روحیه دانشجویان را تغییر داد و گرایش آنان را از دین و مذهب منحرف کرد و حتی ارزشهای اسلامی را که برای ملت چنان با ارزش است، در ذهن آنان به ضد ارزش تبدیل کرد. اینها نمونه هایی جزئی بر این مدعاست. این موارد هشدار دهنده است و قابل توسعه نیز می باشد؛ زیرا مانند قارچ رشد می کند، لذا از همین نمونه های عملی، باید پند بگیریم و متوجه باشیم که چه خطری ما و انقلاب ما را تهدید می کند. گاهی موضوع از این هم جدّی تر است و با اصول نظام ما مخالفت می کنند و آن را زیر سؤال می برند؛ مثلاً حکومت ولایت فقیه را حکومت فاشیستی معرفی می کنند.
این کارها مبارزه ای رسمی با اساس انقلاب است و از آزادی موجود در کشور، سوء استفاده می شود. البته باید سایر افراد هم در مقابل آنان، از آزادی موجود استفاده کنند و افکار خود را مطرح سازند و میدان، تنها در اختیار افرادی که افکار انحرافی دارند، نباشد. اگر بنا باشد که افکار اسلامی مطرح نشود، آزادی ای در کار نیست؛ یعنی همان گونه که آنان با استفاده از آزادی محیط، به خود اجازه می دهند که حرفهای انحرافی مطرح کنند، دانشگاه باید به مخالفانشان نیز اجازه دهد که افکار خود را مطرح نمایند، با توجه به اینکه اصل و قِوام نظام ما به دین ما و طرفداران آن بستگی دارد. چگونه می توان اجازه داد که حرفهایی که صد سال پیشتر در اروپا گفته شده و دهها بار نقّادی گردیده و اکنون به عنوان فکری نو از مغز کسی بیرون آمده است، بعضی دانشجویان بی اطلاع ما هم نادانسته آنها را می پذیرند، بدانها پاسخ داده نشود؟ ما نمی گوییم که در کلاس درس، باید مطالب دینی گفته شود؛ اما همان گونه که علم باید با روش خود وارزش خود مطرح شود، باید از طرح مطالب خارج از شؤون کلاس نیز جلوگیری گردد. اگر ذکر احادیث اهل بیت(:) در کلاسهای دانشگاهها روضه خوانی است، چرا حرفهای راسل یا کپر و دیگران ضدّ علمی نیست و طرح آنها موجب پیشرفت مسایل علمی است؛ یا خواندن شعر مولانا و قصّه و داستان نقل کردن، منافاتی با کلاس و روش علمی ندارد.
اگر در دانشگاه امکاناتی برای ترویج بعضی از افکار فراهم شود، باید متقابلاً تسهیلاتی برای دیگران هم فراهم شود. اگر رئیس و مسؤولان دانشگاه متعهد هستند و برای اسلام و انقلاب ارزشی قایل می باشند باید نسبت به خطراتی که اسلام و انقلاب را تهدید می کند نیز هوشیار باشند و با مشورت با دیگران، راهی پیداکنند که بتوانند با این خطرها مقابله نمایند. البته اولین راه همان گفتگوهای منطقی، معقول، مستدلّ و بدون حساسیت و تعصّب است. متأسفانه موقعیتی برای برگزاری چنین بحثهایی فراهم نمی شود. در نتیجه، میدان به دست یک طرف می افتد و فقط اسمی از بحث آزاد می ماند و در واقع، فقط افکار غربی تبلیغ می شود. چقدر زشت است که دانشگاه انقلاب که با خون شهدا بر پا مانده است، جولانگاه افکار فلاسفه بی دین باشد و نام ملحدان و منکران دین در این دانشگاه مطرح شود! یا به اسم شخص خاصّی، افکار آنان مطرح شود! کتابهای آنان موجود است، عین همین تعبیراتی که امروزه به نام خودشان مطرح می کنند، در ترجمه های انگلیسی کتابهای غربی آمده است.
بنابراین، با طرح این مسایل تدریجاً ارزشهای دینی در دانشگاهها کم رنگ می شود. توصیه من به عزیزان دانشجو این است که به مسایل جدّی تر نگاه کنند و برای مقابله با هجوم فرهنگی غرب، چاره اندیشی نمایند و گرنه وقتی از خواب غلفت بیدار می شویم که محیط دانشگاه مانند دوران پیش از انقلاب شده است و آن وقت دیر است.
اگر دانشگاه، غیراسلامی شود، طبعاً به جاهای دیگر هم سرایت خواهدکرد؛ زیرا مدیران آینده کشور از دانشگاه هستند. آنانند که سیاستگزار کشور و مدیران و مجریان آن خواهندبود. اگر در دل آنان ایمانی نسبت به اسلام و ارزشهای اسلامی وجود نداشته باشد چه کسی اسلام را حفظ خواهدکرد؟ این مسأله ای بسیار جدّی است که ان شاءاللَّه با همکاری صمیمانه و احساس مسؤولیتی که همه برادران دارند، راههای معقول و قابل قبولی برای اینها اندیشیده شود.
جایگاه دانشمندان اسلامی
پرسش: با توجه به اینکه هر ساله مبالغ قابل توجهی در کشور صرف معرفی افراد و نام آوران غیرایرانی می شود، نظر حضرت عالی درباره ارائه طریق بدین منظور به صدا و سیما چیست؟
پاسخ: این کار نقطه مثبتی دارد که مدتی است صدا و سیما به آن توجه پیداکرده است. به عنوان نمونه، چند سالی است که صبحهای جمعه از رادیو، برنامه ای تحت عنوان «سیمای فرزانگان» پخش می شود. برنامه بسیار خوبی است و به طور کلی، از نظرات استادان حوزه استفاده می کند و به معرّفی دانشمندان اسلامی در قرون گوناگون می پردازد، بخصوص آنان که به عصر حاضر نزدیکتر هستند. من از مجریان و تهیّه کنندگان این برنامه به سهم خود تشکر می کنم و امیدوارم این برنامه پربارتر از گذشته شود و فقط به روز جمعه و ساعت خاصی اختصاص نداشته باشد. این کار مثبتی است که انجام گرفته و جای تشکر دارد. البته این کار از نظر کمّی و کیفی قابل گسترش است که می توان هم ساعات و هم کانالهای بیشتری به آن اختصاص داد و هم با کیفیت مطلوبتری آن را عرضه کرد.
ولی غیر از رادیو و تلویزیون، راههای دیگری نیز برای این منظور وجوددارد که به صورت برگزاری گردهماییها و مانند آن انجام گیرد. این کار نیز مدتی است که در ایران پس از انقلاب شروع شده و چند سالی است که گردهماییهای نسبتاً خوبی در این زمینه برگزار می شود؛ مثلاً مدتی پیش در سبزوار، درباره مرحوم حاج ملاّهادی سبزواری؛ در شمال درباره مرحوم فیّاض لاهیجی و در سمیرم، درباره جهانگیرخان قشقایی، همایشهایی برگزار شد. بجاست که در همدان نیز، درباره ملاّحسینقلی همدانی، عارف و فیلسوف بزرگ ایرانی، همایشی برگزار شود.
البته این کار درباره معرفی شخصیّتهای بیگانه نیز مطلوب است. ما نباید آنقدر محدود فکرکنیم که تمام رسانه های ما فقط درباره شخصیتهای ملّی و یا حتی اسلامی باشد. دنیا، امروز به صورت یک خانه است، لذا شناخت همه اعضای این خانه مفید است و ما باید نسبت به کشورهای دیگر، ملّتها، فرهنگها و شخصیتهای دیگر نیز آشنایی داشته باشیم، اما با رعایت اولویّتها. آیا صحیح است که ما وقتی پدر و مادر خودمان را به خوبی نمی شناسیم، برویم همسایه ها را شناسایی کنیم؟ این کار خوب است؛ امااول باید بنیانگذاران فرهنگ خودمان را بشناسیم؛ شخصیتهایی که در شکوفایی فرهنگ، علوم و فلسفه ما مؤثر بوده اند، ولی معلوم است که اجرای کامل این برنامه ها به نیروهای انسانی کارامد و دارای اطّلاع وسیع احتیاج دارد که ما یا از این نیروها کم داریم و یا به قدر کافی شناخته شده نیستند.
پس از مرگ نیز تکلیف وجود دارد
پرسش: آیا پس از مرگ نیز انسان مکلّف به انجام عبادت می شود؟ آیا انسانهای بهشتی متمایل به چنین کاری هستند؟
پاسخ: این عالم محل تکلیف است. در اینجا انسان سر دو راهیها و چند راهیها واقع می شود که باید یکی را انتخاب کند؛ اما پس از مرگ، دیگر این حالت وجودندارد و پرونده عمل انسان بسته می شود. حضرت علی(7) در نهج البلاغه می فرماید: «اَلْیوم عملٌ ولاحِساب وغداً حسابٌ ولاعَمَلٌ».(10)
«امروز (زندگی دنیا) روز کار است و حسابی در کار نیست ولی فردا روز حساب است و زمان کار نیست».
لذا وقتی کفّار از دنیا می روند توجه پیدا می کنند که دیگر نمی توانند گذشته خود را جبران کنند و می گویند:
«...رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی اَعْمَلُ صَالِحاً فِیما تَرَکْتُ...».(11)
«... پروردگار من! مرا بازگردانید! شاید در آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم».
آنان درآن هنگام توجه پیدامی کنندکه آنجادیگرجای کارکردن وانجام وظیفه نیست. اگرهم کارکردن ممکن بود،در آن سرای نیزانجام می دادندونمی گفتند که ما را بازگردان.
ولی کسانی که در بهشت اند، از عبادت خدا لذت می برند. در آنجا نیز خدا را عبادت می کنند ولی نه برای انجام تکلیف، بلکه به عنوان کاری که آن را دوست دارند و از آن لذّت می برند؛ یعنی عبادتی که آنان انجام می دهند، خود پاداشی برای آنان و توفیق عبادتی است که انجام می دهند. آن کارشان در واقع، اُنس با محبوبشان است و بدین دلیل، به آن علاقه دارند. از این رو، عبادت انجام می دهند؛ اما نه به عنوان تکلیف.
ارتباط با تارک نماز
پرسش: اگر کسی مدّتی مثلاً حدود سه یا چهار ماه نماز را ترک کند، آیا معاشرت با چنین اشخاصی اشکال دارد؟ به طور کلی، با چنین اشخاصی چگونه باید رفتارکرد؟
پاسخ: درباره اینکه با چنین اشخاصی باید چگونه برخوردکرد، این سؤال، جواب ثابتی ندارد. گاهی ممکن است اگر دوستان با چنین اشخاصی رابطه محبت آمیز داشته باشند، موجب شود که آنان در کارشان جری تر شوند و فکر کنند که کار خوبی انجام می دهند یا دست کم، کارشان قبحی ندارد. در این صورت، رفتار محبت آمیز و دوستانه با چنین اشخاصی درست نیست، بلکه باید طوری رفتار کنند که آنان متوجه شوند که چه گناهی مرتکب شده اند و بدانند که جامعه اسلامی آنان را نمی پذیرد. این در صورتی است که رفتار غیردوستانه موجب تنبّه آنان شود.
ولی برخی افراد به دلیل حالتهای بحرانی که برایشان پیش می آید و در وضعیتی خاص قرار می گیرند، به چنین کاری دست می زنند، لذا به دوستانی احتیاج دارند که آنان را یاری کنند و از این حالت بحرانی نجاتشان دهند. در این حالت، اگر همه دوستان باآنان قطع رابطه کنند ممکن است آنان به گناهان بیشتری دست بزنند و منحرف شوند یا حتی ممکن است برخی در این حالتها، دست به خودکشی بزنند؛ چون دچار بحران روحی شده اند. بنابراین، باید با آنان صمیمانه برخورد کرد و سعی نمود تا آنان را از این حالت بحرانی نجات داد و هدایت کرد.
ذکر واو عطف در بین صفات خدا
پرسش: در بعضی از آیات قرآن مجید، جمله «اِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ»(12) آمده است. این جمله به «خدا شنوا و بیناست» ترجمه می شود، در حالی که در واقع، کلمه «واو» بین سمیع و بصیر وجودندارد، آیا چنین ترجمه ای صحیح است؟
پاسخ: شیوه های بیان از لحاظ قواعد دستوری در زبانها کمابیش با یکدیگر تفاوت می کند. البته شباهتهایی نیز بین آنها وجوددارد؛ به عنوان مثال، در زبان فارسی، گاهی دو وصف برای یک موصوف ذکر می شود، بدون اینکه حرف عطفی بین آنها آورده شود. گاهی نیز آنها با حرف عطف ذکر می شوند؛ مثلاً وقتی در وصف شخصی می گوییم این مردی دانشمند، شاعر و نویسنده است چنین اوصافی با اینکه حرف عطفی در بین آنها نمی آوریم، همه متعلق به یک نفر است و معنای آن این است که او دانشمند و نویسنده و شاعر است. در واقع، مکثی که بین هر یک از اینها می کنیم، نمایشگر «ویرگولی» است که بین آنها می گذاریم و به جای حرف عطف است. در عربی نیز، چنین چیزی وجود دارد. در بسیاری از موارد، اخبار متعدّدی برای یک مبتدا ذکر می کنند، بدون اینکه واو عطفی در بین آنها منظور شود، همه آن خبرها برای مبتدا ثابت است و حکم واو عطف دارد. اما اینکه در چه جایی بین صفتهای یک موصوف یا خبرهای یک مبتدا، واو عطف ذکر می شود و در چه جایی ذکر نمی شود، نکته ای است که به فصاحت و بلاغت مربوط می شود و در زبانها تفاوت می کند.
مسأله روح در غیر انسان
پرسش: آیا مخلوقات غیر از انسان نیز روح دارند؛ جامدات، حیوانات و گیاهان؟ اگر روح دارند آیا به همان نسبتی که روح دارند درقبال اعمالشان مسؤولند؟
پاسخ: اگر منظور از «روح» آن چیزی است که ملاک تکلیف قرارمی گیرد، تا آنجا که از قرآن کریم استفاده می شود، در بین همه موجودات، دو نوع موجود مکلّف شناسایی می شود: یکی «انسان» و دیگری «جنّ». در آیات فراوانی، جنّ و انس در کنار هم ذکر شده، مخاطب قرار گرفته و مؤاخذه یا تشویق شده اند یا بر آنان اتمام حجّت شده است یا مثلاً: «یا مَعْشَرَ الجِنِّ وَالانْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُم اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطارِ السَّمواتِ وَالاَرْضِ فَانْفُذُوا...»(13) «ای گروه جن و انس! اگر می توانید از مرزهای آسمانها و زمین بگذرید، پس بگذرید...». این مضامین نشان دهنده آن است که فقط دو نوع موجود مکلّف وجود دارد. اما معنای این سخن آن نیست که سایر موجودات به هیچ وجه روح ندارند؛ حیوانات نیز قطعاً روح دارند و طبق نظریه مورد تأیید، حتی روحشان مرتبه ای از تجرّد را نیز دارا است؛ مانند تجرّدی که در روح اطفال انسان وجود دارد. در هرحال، حیوانات نیز دارای روح هستند؛ اما همیشه وجود روح ملاک تکلیف نیست. روحی که در مرتبه ای از بلوغ خاص باشد ملاک تکلیف است وگرنه انسان هم با اینکه روح دارد، تا به سرحدّ بلوغ نرسد، مکلّف نمی شود. حیوانات روحشان به این حد از بلوغ و کمال نمی رسد، لذا ملاک تکلیف در آنها نیست، با آنکه روح هم دارند.
امکان مشاهده امام زمان(7)
پرسش: امام زمان(7) در فرمایشی، به آخرین نایب خود فرمودند که پس از غیبت کبرا، دیگر کسی مرا نخواهد دید و اگر کسی بگوید که مرا دیده دروغ گفته است. آیا مواردی که نقل می شود افرادی آن حضرت را مشاهده کرده اند واقعیت دارد یا نه؟
پاسخ: فرق بین عصر غیبت صغرا و غیبت کبرا این است که در زمان غیبت صغرا، کسانی بودند که می توانستند رسماً خدمت امام زمان(7) برسند، حرفهای مردم را نقل کنند و جوابش را هم بگیرند و به مردم اطلاع دهند، یا وجوهات را بپردازند و رسید بگیرند؛ گویی امام عصر(7) حاضر بودند و مردم با ایشان ملاقات می کردند، با این تفاوت که این روابط خصوصی بود و فقط چند نفر یا یک نفر با آن حضرت رابطه داشتند. این نوع رابطه پس از آخرین نماینده، قطع شد و پس از آن، دیگر چنین رابطه ای وجودندارد که کسی باشد تا مردم به وسیله او با ایشان ارتباط پیدا کنند. اینکه آن حضرت فرمودند پس از این، کسی مرا نخواهد دید، منظور همان رؤیتی است که در عصر غیبت صغرا وجود داشته است و نوّاب به خواست خود، هروقت می خواستند خدمت امام(7) می رسیدند، لذا در زمان غیبت کبرا، رؤیتی که توأم با آن نیابت بوده باشد وجودندارد و آن حضرت این موضوع را نفی می نمایند. اما در زمان غیبت کبرا، ممکن است کسانی خدمت امام زمان(7) شرفیاب شوند ولی آن حضرت را نشناسند؛ یا در خواب، ایشان را ببینند یا آنکه خود امام(7) خواسته باشند که خود را به کسی نشان دهند. دلیلی بر عدم امکان این موضوع نداریم. خلاصه آنکه ظرف گفت وگویی که محل بحث بوده، رؤیتی است که در زمان غیبت صغرا میسّر بوده و آن را در زمان غیبت کبرا نفی می کنند، نه هر رؤیتی را.
شرایط ظهور امام زمان(7)
پرسش: شرایط ظهور امام زمان(7) چیست؟ آیا این شرایط را انسان باید به وجود آورد یا به صورت اتّفاقی به وجود می آید؟
پاسخ: اگر منظور بیان فرمولی است که مثلاً بگوییم وقتی شرط یک، دو یا سه تحقّق پیدا کند، آن حضرت ظهور می کند ما چنین چیزی نداریم و در روایات هم چنین چیزی تعیین نشده است. اما به طور کلی، آنچه می توان گفت این است که وقتی شرایط زندگی بشر بر روی زمین به گونه ای بشود که آمادگی پذیرش یک رهبر الهی آسمانی را داشته باشند آن حضرت ظهور خواهندکرد، هرچند همه مردم به آن حضرت ایمان نیاورند؛ ولی اینکه این آمادگی چگونه باید فراهم شود، در روایات آمده است که شرط آن وجود 313 نفر افرادی است که همه در خدمت آن حضرت خواهندبود و در اداره جهان به ایشان کمک خواهندکرد. اطّلاع دقیقتری از وضعیت آنان نداریم. اما انسانها باید با رفتار خود چنین موقعیتی فراهم کنند؛ از انحراف به چپ و راست خسته شوند و بدانند که جز با رهبری یک رهبر شایسته و الهی، زندگیشان اداره نخواهدشد. اجمالاً در چنین شرایطی، آن حضرت ظهور خواهندکرد. اما زمان ظهور آن حضرت را نمی توانیم تعیین کنیم یا فرمول دقیقی برای آن مشخص نماییم. چنین چیزی به ما نرسیده است.
زمان قیامت
پرسش: آیا پس از مرگ، برای هر انسانی، با طی مراحل برزخ، قیامتی جداگانه ایجاد خواهدشد یا اینکه قیامت در آخر عالم و زندگی موجودات برپا خواهدشد؟
پاسخ: قیامتی که در قرآن بدان تصریح شده و به نامهای گوناگون، از قبیل: «یَوْمَ الْجَمْعِ»(14)، «یَوْمٍ عَظیمٍ»(15) و مانند آن، نامیده شده است در یک روز واقع خواهدشد و همگانی است. همه انسانها از آغاز خلقت انسان تا آن روز با هم زنده خواهندشد. اما گاهی عوالم دیگری برای انسان پیش می آید که به صورت مسامحه آمیز به عنوان قیامت نامیده شده است؛ مثلاً «مَنْ ماتَ فقد قامت قیامتُه».(16)
«هرکس بمیرد، وارد عالم قیامت خودش می شود».
منظور از این سخن آن است که از این دنیا وارد عالم دیگری می شود که خواص عالم دنیا را ندارد، عالم تکلیف نیست و در آنجا نمی توان گذشته ها را جبران کرد. بنابراین، تعابیر قرآن درباره قیامت که از آن به «یَوْمَ الْجَمْعِ»(17) «یومٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ...»(18) «یومَ یَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ»(19) «لِیَوْمٍ لارَیْبَ فیهِ...»(20) و مانند آن یاد می کند، مربوط به روزی است که همه با هم زنده می شوند و آن روز واحدی است که برای همگان خواهدبود.
ضرورت وجود انسان کامل
پرسش: آیا ممکن است روزی زمین بدون انسان کامل باشد؟ این مطلب با توجه به اینکه حضرت مهدی(7) نیز روزی رحلت خواهندکرد، چگونه قابل جمع است؟
پاسخ: اعتقاد ما شیعیان بر این است که هیچ گاه زمین بدون حجّت و بدون انسان کامل نخواهدبود و پس از وفات امام زمان(7) رجعت حاصل می شود؛ یعنی سایر ائمه(:) یکی پس از دیگری یا چند تا - چند تا به این دنیا باز می گردند و وظایف امامت را عهده دار می شوند. اما اینکه روزی خواهدآمد که در آن قیامت برپا می شود و همه مردم زنده می شوند، آن روز دیگر این عالم دنیا نخواهدبود. این جهان محل تکلیف است و در عالم آخرت به اعمال ما رسیدگی می شود، لذا فقط در این عالم مااحتیاج به حجّت داریم. البته در آن عالم هم وقتی همه محشور می شوند - ائمّه(:) نیز محشور خواهندشد؛ اما آنجا دیگر محل تکلیف نیست. بنابراین، در این عالم روزی نخواهدبود که زمین بدون حجّت باشد، حتی پس از وفات امام زمان(7)، زیرا پس از وفات آن حضرت نیز ائمه(:) یکی پس از دیگری رجعت خواهندکرد.
اتفاقات آشنا
پرسش: گاهی اتفاق می افتد که انسان منظره ای را می بیند، سخنی را می شنود یا حادثه ای برای او پیش می آید و او تصور می کند که قبلاً نیز چنین اتّفاقی را دیده یا آن سخن را شنیده، در حالی که واقعاً این گونه نبوده است. علت این مسأله چیست؟
پاسخ: گاهی چنان اتفاقات و صحنه هایی را انسان در خواب دیده است ولی ممکن است آنها را فراموش کرده باشد، لذا وقتی اتفاقی مانند آن می افتد به نظرش آشناست و به یاد می آورد که قبلاً نیز آن را دیده است. این یک نکته علمی و روان شناختی است که باید به وسیله بیانات روان شناسانه توضیح داده شود.
تصوّر دیدار امام زمان (ع)
پرسش: اگر کسی درخواست دیدن امام زمان(7) را داشته باشد و چیزی به صورت رؤیا ببیند و تصور کند که ایشان را دیده است، اگر این فرد بگوید که امام زمان(7) را دیده ام، دروغ گفته است؟
پاسخ: وقتی انسان چیزی را ندیده باشد صحیح نیست که چنین ادّعایی داشته باشد. اگر کسی چنین دروغی گفته است باید توبه و استغفار کند. و اگر بر این ادّعا آثاری نیز در خارج مترتّب شده باشد؛ مثلاً کسانی به حرف او اعتماد کرده و کاری انجام داده باشند، باید جبران کند.
عصمت حضرت آدم (ع)
پرسش: آیا حضرت آدم(7) معصوم بود یا نه؟ اگر معصوم بود چرا نافرمانی خدا کرد و گول شیطان را خورد؟
پاسخ: معنای عصمت که درباره انبیا و اولیای الهی ثابت می شود، این است که کاری را که هر پیامبری در شریعتش حرام است، مرتکب نشود. اما اگر کاری در شریعتی جایز باشد و آن را انجام دهد منافاتی با عصمت ندارد. اگر کاری به حدّ حرمت نرسد یا نهی تنزیهی و کراهتی به آن تعلّق نگرفته باشد، انجام آن اشکالی ندارد، ولی نهی های ارشادی، مانند نهی طبیب که به انسانِ سرماخورده می گوید ترشی نخور، این گونه تکلیف، حتی کراهتی را هم اثبات نمی کند. در حقیقت، او گفته است که اگر ترشی بخوری مرضت ادامه پیدا می کند یا بدتر می شوی. اینها منافاتی با عصمت ندارد. آنچه با عصمت منافات دارد آن است که شریعتی که پیامبر بدان دعوت می کند، خود بدان عمل نکند. ارتکاب چنین کاری با عصمت، منافات دارد. خوردن آن گیاه منهیّه نیز چنین نبود که در شریعت حضرت آدم(7) تحریم شده و با عصمت منافات داشته باشد. طبق تعبیری، آن کار، ترک اولی بود؛ از قبیل ارتکاب مکروهات و این کار با عصمت، هیچ تغایری نداشت.
طبق تفسیری دیگر، آن کار مخالفت با یک امر ارشادی بود؛ زیرا در قرآن نیز آمده است که اگر از این گیاه تناول کنید از بهشت بیرون می روید و در آنجا به سرما و گرما و ناراحتی مبتلا می شوید. این نظیر نصیحتی است که پزشک به بیمار می کند که مثلاً اگر مسایل بهداشتی را رعایت نکنید مرضتان ادامه پیدا می کند یا برایتان ناراحتی پیش می آید، نه اینکه یک تکلیف مولوی و نهی شرعی باشد.
در هر صورت، نمی توان گفت که حضرت آدم و حوّا(8) کار حرامی را مرتکب شده اند. بنابراین، عصمت حضرت آدم(7) باقی بود.
فرق بین «ذنب»، «عصیان» و «ظلم» چیست؟
پرسش: «ذنب»، «عصیان» و «ظلم» چه فرقهایی با هم دارند؟
پاسخ: تعبیرهای «ذنب»، «عصیان»، «ظلم» و امثال آن، اکنون به صورت اصطلاحات خاصی درآمده اند که از آنها معنای فعل حرام فهمیده می شود. اما معنای لغوی این کلمات عامتر از این است؛ عصیان یعنی مخالفت با هر امری، خواه امر تحریمی باشد یا تنزیهی، ارشادی باشد یا مولوی. مخالفت با امر آمر در لغت «عصیان» گفته می شود. اما «ظلم» یعنی مخالفت با حکم ارشادی؛ مثلاً طبیب به انسان دستور می دهد که وقتی سرماخورده ای ترشی نخور. مخالفت با این حکم، ظلم است. اما ارتکاب چنین ظلمی، موجب استحقاق جهنّم نمی شود.
تعداد راکبان کشتی حضرت نوح(7)
پرسش: آیا وقتی حضرت نوح(7) کشتی خود را در آب انداخت همه انسانهای خوب وارد آن شدند؟ مگر تعداد آنان چقدر بوده که در یک کشتی کوچک جای گرفته اند؟!
پاسخ: در اینکه در زمان حضرت نوح(7)، چه تعدادی انسان وجود داشته، چند نفر از آنان مؤمن و چند نفر کافر بوده اند، مااطّلاع دقیقی نداریم. احتمال اینکه تعداد مؤمنان کم بوده بعید نیست. به عنوان مثال، از پنجاه سال پیش تا امروز جمعیت ایران چند برابر افزایش پیدا کرده است. در آن موقع، جمعیت ایران قریب پانزده میلیون نفر بود. اما امروز بیش از شصت میلیون نفر می باشد. تصور کنید که صد سال پیش این مقدار چند نفر بوده اند؟ شاید در آن زمان، پنج میلیون نفر بوده است. به همین نسبت، اگر به عقب برگردیم که جمعیت چند هزار سال پیش، زمان حضرت نوح(7) را حدود صد هزار نفر بدانیم. در بین این تعداد، شاید فقط صد یا هزار نفر از آنان مؤمن و بقیّه کافر بوده اند. این مطلب هیچ بُعدی ندارد. بنابراین، تصور یک کشتی که ظرفیت تحمل صد یا هزار نفر را داشته باشد، مشکل نیست.
گذشته از این، کوچکی آن کشتی از کجا استنباط شده است؟ شاید کشتی بزرگی بوده است؛ زیرا حضرت نوح(7) به تعلیم حضرت جبرئیل(7) سالها مشغول ساختن آن بود و مدتها کافران می آمدند، تماشا می کردند و آن حضرت را مسخره می نمودند که او چگونه در زمینی خشک، کشتی می سازد. در هر صورت، ظرفیت آن کشتی به حدی بود که علاوه بر تحمّل افراد مؤمن، حضرت نوح(7) حیواناتی را هم که مورد نیاز انسان بود، از هر کدام یک جفت، در آن قرار داد؛ «... قُلْنَا احْمِلْ فِیها مِنْ کُلٍّ زَوجَینِ اثنَینِ...».(21)
علت موعظه حضرت امام حسین(7) به عمر سعد
پرسش: امام حسین(7) که خود می دانستند سرانجام قیام عاشورا چه خواهدشد، چه کسانی همراه اویند و چه کسانی دشمن او، پس چرا عمر سعد را موعظه می کردند و او را از کاری که قرار بود انجام دهد، منع می فرمودند؟
پاسخ: طرح مسأله علم امام و کیفیت جمع بین علم امام و تکالیف، سابقه ای طولانی دارد؛ سالها درباره آن بحث شده و کتابها نوشته شده است. بخصوص درباره داستان کربلا و شخص حضرت سیّدالشهدا(7) فقط در عصر حاضر، شاید دهها کتاب نوشته شده باشد، چه رسد به زمانهای گذشته. این مسأله تازه ای نیست. اما به اجمال می توان گفت که امام علمی دارد شبیه علم خدا. خدا با آنکه می داند بنده اش در فلان زمان، مرتکب فلان گناهی می شود اما او را موعظه می نماید و تشریح می کند که نباید این گناه را انجام دهی. این عالم محل آزمایش است؛ باید زمینه هایی فراهم شود که هرکس با اختیار خود آنچه را انتخاب می کند، تحقّق ببخشد. خدای متعال نیز ربوبیّتش اقتضا می کند که زمینه های امتحان را برای انسانها فراهم کند. اولیای خدا هم با علم الهامی و خدادادی شان، مانند علمی که به انبیا وحی می شود، چنین کاری انجام می دهند. بنابراین، علم بر نتیجه کار با اینکه آنان در ظاهر، سعی کنند مقدّماتی فراهم کنند تا اشخاص امتحان خود را بدهند و آنچه را در باطنشان وجوددارد به ظهور برسانند تا مستحقّ ثواب یا عقاب شوند، منافاتی ندارد. حضرت سیّدالشهدا(7) نیز می دانستند که آنان چه خواهندکرد؛ ولی برای اتمام حجّت، ایشان را موعظه و برایشان دلسوزی می کردند که چنین کاری نکنند تا به نتیجه بد آن گرفتار نشوند.
فعل اخلاقی
پرسش: به طور کلّی، منظور از «فعل اخلاقی» چیست؟
پاسخ: جواب این سؤال نیازمند طرح مسایل خاصی است که در فلسفه اخلاق مطرح می شود. در کتابهای فلسفه اخلاق، این مطالب به صورت تخصّصی مطرح و مورد بحث واقع شده است.(22)
اما به اجمال می توان گفت که «فعل اخلاقی» به کاری گفته می شود که به صورت اختیاری، انسان آن را انجام می دهد. چنین کاری است که در سعادت و شقاوت انسان نقش دارد. این گونه کارها حتماً انگیزه ای دارد؛ زیرا کاری که از روی اختیار و انتخاب انجام می شود، کاری گزینشی است و انسان باید از پیش، برای انجام آن انگیزه ای داشته باشد تا آن را انجام دهد. آن انگیزه ممکن است انگیزه ای باشد که انسان را در مسیر سعادت قراردهد و کمک کند که انسان به کمال انسانی خود نایل شود که در این صورت، آن کار و انگیزه انجامش مجموعاً کار را به صورت یک ارزش اخلاقی درمی آورد، یا آنکه ممکن است کاری باشد که انسان را در مسیر شقاوت و بدبختی قرار دهد و انسان را از کمال انسانی خود دور سازد که در این صورت، آن انگیزه و کار به شکل عملی غیر اخلاقی درمی آید؛ مثلاً کسی که به انگیزه کسب رضایت خدا، به محرومان کمک می کند چون کار او خدمت به محرومان است و به خودی خود، صرف نظر از انتساب آن به فاعل، کار مفیدی است، کاری اخلاقی محسوب می شود؛ نیّت او نیز رضایت خدا بوده است. این کار از دیدگاه اسلامی، ارزش اخلاقی پیدا می کند و موجب سعادت انسان می شود؛ موجب می گردد که روح او تکامل پیدا کند و به خدای متعال نزدیک شود.
اما اگر کاری به خودی خود، شایستگی نداشته باشد یا انگیزه شخص برای انجام آن خوب نباشد، آن کار ارزش اخلاقی نخواهد داشت؛ مانند خدمت به محرومان به نیّت خودنمایی.
پس کار اخلاقی - یعنی کاری که در جهت سعادت و کمال انسان واقع می شود - کاری است که هم حُسن فعلی دارد - کار خوبی است - و هم حُسن فاعلی - فاعل با انگیزه خوبی، آن کار را انجام می دهد - .
علّت عدم ذکر نام ائمه(:) در قرآن
پرسش: چرا در قرآن، نام امیرالمؤمنین(7) نیامده است؟
پاسخ: این سؤال در زمان خود ائمه اطهار(:) هم از آنان پرسیده شده، لذا در کتابهای روایی نیز پاسخ آن آمده است. آنان پاسخ داده اند که روش قرآن بیان جزئیات نیست. در قرآن، دهها بار به نماز امر گردیده یا از آن مدح شده است؛ اما هیچ جا گفته نشده است که چند رکعت نماز بخوانید، نماز صبح یا ظهر چگونه خوانده می شود، شرایط نمازگزار چیست، اجزای نماز کدام است یا مقدّمات و مقارناتش چیست.
در مورد زکات نیز با آنکه نسبت به آن دستور داده شده «...اَقیمُوا الصَّلوةَ وَاتُوا الزَّکوةَ...»(23) اما هیچ جا ذکر نشده است که احکام زکات چیست. سایر تکالیف و احکام اعمّ از واجبات عبادی، حقوقی، احکام حقوقی، احکام سیاسی و غیر آن نیز چنین است.
بنابراین، روش قرآن بیان تفاصیل نیست. اگر بنابود که قرآن بخواهد تفاصیل را بیان کند، این کتاب به صورت یک دایرةالمعارف چند صد جلدی درمی آمد و مردم نمی توانستند از آن استفاده کنند وآن را حفظ نمایند، بخصوص با توجه به وضعیت عصر نزول قرآن. لذا قرآن در حجم نسبتاً محدودی نازل شده است تا مردم بتوانند آن را حفظ کنند و هر روز، بخشی از آن را قرائت نمایند: «وَلَقَدْ یَسَّرْنا القُرآنَ لِلذِّکرِ...»(24) اما تفسیر این کتاب به عهده پیامبراکرم(9) گذاشته شده است. قرآن به این مطلب تصریح فرموده است: «...وَاَنْزَلنا اِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَانُزِّلَ اِلَیْهِمْ...»(25) ما قرآن را بر تو نازل کردیم که آنچه را بر آنان نازل شده برای مردم تبیین کنی وتفاسیرش را برایشان بیان نمایی.
به عبارت دیگر، مفسّر قرآن، در خود قرآن، معرفی شده است. بنابراین، ما نباید انتظار داشته باشیم که اگر در جایی حکمی به شخصی مربوط است نام آن شخص هم در قرآن ذکر شود، ممکن است آن شخص تحت عناوینی کلی معرفی گردد. این عناوین در جاهای دیگر هم استفاده می شود ولی در موارد خاص، باید شخص پیامبراکرم(9) آن را تعیین کند. مانند این بیان در روایات نیز آمده است که پس از نزول آیه «... اَطِیعُوا اللَّهَ وَاَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ...»(26)، مردم می آمدند و سؤال می کردند که «اولی الامر» چه کسانی هستند؟ پیامبر اکرم(9) نیز برایشان بیان می فرمود که آنان دوازده نفرند.(27) این مطلب در بعضی روایات اهل تسنّن نیز آمده است.
قرآن و تبیین احکام کلّی
پرسش: آیا عدم ذکر نام امیرالمؤمنین(7) به دلیل بی اهمیت بودن آن نیست؟
پاسخ: مسأله، کم اهمیّت بودن یا پراهمیّت بودن نیست، مسأله این است که بیان جزئیات، شیوه قرآن نیست. شخص امیرالمؤمنین(7) یک شخص خاص است، نه یک مسأله کلّی، لذا این مسأله هرقدر هم اهمیت داشته باشد، مستلزم این نیست که حتماً اسم آن حضرت برده شود. قرآن می فرماید: باید از ولی امر اطاعت کنید، اما ولی امر تنها منحصربه شخص امیرالمؤمنین(7)نیست،سایرائمّه معصومین(:)نیز اولی الامرند و در مرتبه نازلتر، کسانی که از سوی آنان تعیین می شوند نیز اطاعتشان واجب است؛ زیرا از سوی ولی امر معصوم منصوب شده اند. اینها مسایل ساده ای نیست اما لزومی هم ندارد که همراه نام افراد ذکر شود. حتی درباره نماز که ستون دین است، خداوند در هیچ جای قرآن نفرموده است که چگونه نماز بخوانید، بلکه فقط به اصل نماز سفارش شده است. کیفیت آن را باید از پیامبر پرسید، اصل ولایت نیز به دلیل اهمیتش ذکرشده و فرموده است:
«...اَطِیعُوا اللَّهَ وَاَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی الْاَمْرِ مِنْکُمْ...»(28)
یا می فرماید: «اِنّمَا وَلیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ امَنُوا ...»(29)
اوصاف ولی را تعیین می کند اما شخص ولی را معرفی نمی کند. مفسّر این آیات که شخص رسول اللَّه است، باید او را معرفی نماید. البته عدم ذکر نام اشخاص ممکن است حکمتهای دیگری نیز داشته باشد.
امام خمینی(؛) در کتاب «کشف الاسرار» می نویسند که این قرآن چون باید تا آخر زندگی بشر بر روی زمین باقی بماند، اسباب حفظ آن نیز باید فراهم شود. چه بسا اگر نام امیرالمؤمنین(7) در قرآن آمده بود، دشمنان اسلام تلاش می کردند تا تمام قرآن را از بین ببرند. ممکن است چنین مصلحتی نیز در کار بوده است، ما دقیقاً نمی دانیم؛ اما در روایات آمده است که سؤال شده چرا اسم حضرت علی(7) در قرآن نیامده است؟ جواب داده اند مگر جزئیات نماز در قرآن آمده است که شما نماز می خوانید؟ وظیفه مردم بوده که از پیامبر(9) سؤال کنند. سؤال کردند و به گفته آن حضرت هم یقین کردند. در این مورد هم وظیفه داشتند که بپرسند اولی الأمر چه کسانی هستند. سؤال کردند، پیامبراکرم(9) نیز جواب دادند.
خلفای دوازده گانه اهل تسنّن
پرسش: خلفای دوازده گانه ای که اهل سنّت به آنان معتقدند و آخرین آنان را «مهدی» از فرزندان پیامبر(9) می دانند چه کسانی اند؟
پاسخ: حقیقت این است که اهل تسنّن در اینجا به بن بست رسیده اند. روایاتی را در کتابهای روایی خود نقل کرده اند که مضمونش این است که پیامبر(9) می فرماید: «خلفای من دوازده نفرند». در بیشتر این روایات آمده است که: «کُلُّهمْ مِنْ قُرَیشٍ» اما آنان در مقام تعیین، کوشش کرده اند که این دوازده نفر را مشخص نمایند. نزدیکترین و قابل طرح ترین سخن در بین حرفهای آنان همان است که شافعیها مطرح کرده و گفته اند که منظور از این خلفا همان ائمّه شیعه هستند. ولی منظور آنان از خلفا، خلافت در بیان احکام دین است؛ یعنی پیامبراکرم(9) این دوازده نفر را به عنوان عالمان و فقیهانی که باید از پیامبراکرم(9) در تبیین احکام اسلام نیابت کنند معرفی نموده است. به عبارت دیگر، آنان مرجع فقه هستند. اما دیگران جواب قانع کننده ای به این سؤال نداده اند که اگر روایات منقول شما که بدانها معتقد می باشید، صحیح است پس این خلفای دوازده گانه چه کسانی هستند؟ این یکی از مواردی است که ما بدان احتجاج می کنیم و آنان جواب قانع کننده ای در برابر آن ندارند.
اهمّیّت دقّت در انجام وضو و غسل
پرسش: این مسأله که اگر در وضو یا غسل به اندازه سر سوزنی از بدن تر نشود، وضو یا غسل باطل است آیا واقعاً دارای اهمیت است؟ این مطلب تا چه حد در سرنوشت نهایی انسان و سعادت او مؤثر است؟
پاسخ: در واقع، این تأکیدها تا حدی جنبه تربیتی دارد تا مکلّفان در انجام وظیفه سهل انگاری نکنند؛ مثلاً این گونه نباشد که وقتی می خواهند وضو بگیرند فقط آبی به بدن خود بزنند، بدون توجه به اینکه همه بدن شسته شود یا نشود، لذا برای اینکه از سهل انگاری در انجام عبادات جلوگیری شود این گونه تأکید شده است، ولی در حقیقت، یقین به تطهیر محل کوچکی به قدر سر سوزن امکان پذیر نخواهدبود. مگر یک سر سوزن چقدر است که بتوان آن را تعیین کرد که شسته شده است یا نه. اگر بخشی از محلی را که باید در وضو شسته شود عمداً نشویند، به قدر سر سوزنی باشد یا بیشتر، بدیهی است که انجام وظیفه نشده است؛ زیرا با اینکه معلوم است که باید قدر معینی را بشوید کمتر از آن مقدار را شسته است؛ یعنی برای فرمان شارع اهمیتی قایل نشده است. چنین فردی به تدریج مسامحه کار می شود تا جایی که ممکن است اصل آن کار را هم ترک کند.
پس تأکید بر این مطلب جنبه تربیتی دارد تا انسان سهل انگار نشود.
پیدایش جانوران
پرسش: بر اساس نظریه «اشتقاقِ گونه ها» که در زیست شناسی مطرح است، تمام جانوران از یک یا چند جانور اولیه به وجودآمده اند. بر طبق این نظریه، انسانها نیز نوعی میمونِ تکامل یافته اند! آیا از نظر دین اسلام، این مطلب صحیح است؟
پاسخ: این صرفاً یک نظریه است و از سابق نیز در میان فلاسفه وجود داشته است. داروین، لامارک و بعضی دیگر از زیست شناسان بیش از همه، به وسیله این نظریه شهرت پیدا کرده و مقبولیت یافته اند. اصولاً فرضیه های علوم، غیر از علوم دقیقه و ریاضی، هیچ کدام از اتقان برخوردار نیستند؛ یعنی چنان نیست که قانونی استثناناپذیر و یقین آور باشد. ما در علوم، از این گونه نظریات و قوانین کمتر می توانیم پیدا کنیم.بیشتر این نظریه ها به صورت فرضیه است، به تدریج، تأیید می شود و به عنوان نظریه مورد پذیرش واقع می شود، ولی این بدان معنا نیست که این مطلبی یقینی است و تخلّف بردار نمی باشد و هیچ گاه ابطال نخواهدشد.
از این نظریات در علوم، حتی در فیزیک فراوان است که مدتی پس از طرح، ابطال شده اند؛ مثلاً در شیمی، طبق نظریه ای، دانشمندان معتقد بودند که مادّه ای به نام «فلوژستین» وجود دارد. سالها این نظریه مورد قبول بود و دانشمندان بدان اعتماد داشتند؛ یا در فضاشناسی، دانشمندان معتقد بودند که موجودی به نام «اِتِر» وجوددارد که حامل نور است. (نوری که از ستارگان می تابد به وسیله موجودی به نام اِتِر حمل می شود تا به جوّ زمین برسد). چنین نظریاتی در علوم فراوان بوده ولی بعدها ابطال شده اند.
امروز دانشمندان می گویند: اصلاً چیزی به نام «فلوژستین» وجودندارد و وجود چنین مادّه ای فقط یک تصور بوده است. حتی نظریاتی که شواهد یقینی بر این گونه مطالب داشته، بعدها مورد تعدیل قرارگرفته است؛ مثلاً، «قانون لاوازیه» در شیمی که می گوید: «مقدار ماده همیشه محفوظ است، نه چیزی از آن کم و نه چیزی بدان اضافه می شود»، بعدها این گونه تعدیل شد که ماده به اضافه انرژی، مقدارش محفوظ است وگرنه مقدار ماده قابل کم و زیادشدن می باشد؛ زیرا مقداری از ماده به انرژی تبدیل می شود. بنابراین، از ماده کم می شود، هرچند این مقدار آنقدر کم است که با مقیاسهای ساده قابل اندازه گیری نیست.
از این گونه قوانین - که حتی بدانها «قانون» هم اطلاق می شود - در علوم وجوددارد که به تدریج، یا به طور کلی ابطال و یا برای آنها استثنا پیدا می شود و یا نقض می گردند. بنابراین، اگر فرضیه داروین یا فرضیه های دیگری که به نام «ترانسفورمیسم» نامیده می شوند، مورد تأیید باشد و به حدّ یک نظریه مقبول هم برسد و اسم قانون به آن اطلاق شود، معنایش این نیست که قطعی است و تخلّف بردار نمی باشد. به فرض آنکه در زیست شناسی چنین قانونی داشته باشیم که همه موجودات حیوانی قابل تبدیل شدن به موجوداتی دیگر هستند - البته به صورت اشتقاق - معنایش این نیست که این قانون هیچ استثنایی ندارد. در علوم طبیعی و زیستی، کدام قانون است که استثنایی ندارد؟! ممکن است در بین همه اینها، یک استثنا وجود داشته باشد، آن هم انسان باشد. انسان به شکل دیگری آفریده شده است. این مانند آن است که در شیمی، دارویی نداریم که به طور کلی، برای معالجه مرضی خاص مفید باشد، بلکه ممکن است گاهی استثنایی هم در کار باشد که آن دارو نه تنها معالجه نکند، بلکه مضرّ هم واقع شود.
در هر صورت، اولاً: باید بدانیم که این موضوع، قانون نیست، تنها نظریه ای است که از سوی بیشتر زیست شناسان معاصر پذیرفته شده؛ اما هنوز به صورت یک قانون درنیامده است. ثانیاً: اگر قانون هم باشد، قانون در علوم تجربی استثناناپذیر نیست، بنابراین، ممکن است انسان از این قانون استثنا باشد.
دوستی و عشق خدا
پرسش: می گویند که خدا مخلوقات خود را دوست دارد، آیا درست است که مفهوم دوست داشتن را به خدا نسبت دهیم؟ آیا دوست داشتن خدا به معنای این است که او دل دارد؟ چرا خدا فرشتگان را آفریده است؟ چرا خداوند ما را آفریده است؟ چرا ما باید به کمال برسیم؟
پاسخ: اجمالاً آنچه به طور فشرده و در عین حال ساده، می توان گفت این است که ما باید به چند نکته توجّه کنیم: درباره اینکه آیا معنا دارد که ما مفهوم دوست داشتن را به خدا نسبت دهیم و بگوییم که خدا چیزی را دوست دارد یا نه، آیا معنای دوست داشتن این است که خدا دل دارد و به کسی تعلّق خاطر پیدا می کند و آیا لازمه این محبت آن است که به آنان نیازی داشته باشد تا در اثر این تعلّق خاطر، نیاز خود را برطرف کند و با او انس بگیرد؟ اصولاً ما صفاتی را که به خدای متعال نسبت می دهیم، ممکن است نمونه هایی از آن صفات در ما یا دیگر مخلوقات نیز وجود داشته باشد، ولی این بدان معنا نیست که این صفت که آن را به خدای متعال نسبت می دهیم، عیناً مانند صفات ما باشد. ما ابتداءاً وجود را به خدا نسبت می دهیم. وقتی می گوییم خدا وجود دارد آیا معنایش این است که وجود او مانند وجود انسان یا سایر مخلوقات است؟ وجود همه چیز محدود و ناقص است؛ اما وجود خدای متعال نامحدود و بی نهایت کامل، می باشد. ولی در مقابل عدم، به هر دو وجود گفته می شود؛ یعنی چنین نیست که ما بتوانیم بگوییم خدا نیست؛ خدا هست، وجوددارد. لذا باید توجه داشته باشیم در مورد صفاتی که به خدا نسبت می دهیم، باید مفهوم بسیار گسترده ای را در نظر بگیریم که غیر از این مصداقهای محدودی که در عالم خلقت وجوددارد، قابل صدق بر یک مصداق بی نهایت کامل هم باشد؛ مثلاً می گوییم ما علم داریم، خدا هم علم دارد. اما علم ما با علم خداوند متفاوت است. ما باید علم را تحصیل کنیم؛ یعنی زحمت بکشیم، مطالعه کنیم و از استاد بشنویم تا علم پیدا کنیم؛ اما آیا علم خدا هم به همین شکل به دست آمده است؟ اصلاً خدا ذهن دارد؟ اینها با وجود بی نهایت، کامل خدا تناسبی ندارد. از علم باید مفهوم بسیار گسترده ای درنظر بگیریم که بتواند مصداق بی نهایت کامل را داشته باشد.
در مورد محبت هم همین گونه است؛ وقتی می گوییم خدا چیزی را دوست دارد واقعاً دوست دارد؛ اما نه مانند دوست داشتن ما. ما وقتی چیزی را دوست داریم غالباً به آن شی ء نیازمندیم؛ دست کم می خواهیم که با آن انس بگیریم. وقتی چیزی را دوست داریم، می خواهیم همیشه با ما باشد. اگر چیز مورد علاقه مان با ما نباشد احساس کمبود می کنیم. آیا خدای متعال وقتی چیزی را دوست دارد، این چنین است؟ نه، چنین نیست، دوست داشتن باید با مفهوم بسیار تجریدشده ای درنظر گرفته شود تا مصداق کامل و بی نهایت بی نیاز خدا را نیز شامل شود. وقتی ما مفهوم دوستی را تحلیل کنیم به وجودی که درک دارد و کمال وجود را درک می کند و نسبت به موجود کامل و ناقص بی تفاوت نیست، می رسیم. این معنا را به خدای متعال نیز نسبت می دهیم. خدا موجودات را می شناسد و نسبت به آنها علم دارد. پس می توانیم بگوییم که خدا چیزی را دوست دارد. خدا اول و بیش از هر چیز و پیش از هر چیز خودش را دوست دارد؛ زیرا دوستی، به این مطلب بازگشت دارد که متعلّقش کمالی داشته باشد. خدا چون کمالش از همه بیشتر و عین کمال بی نهایت است دوست داشتنی تر از همه چیز است. پس او خودش را بیش از همه چیز دوست دارد.
ما همان گونه که در دوستیهای خودمان می بینیم، وقتی به چیزی علاقه داریم آثار آن را هم دوست داریم. این لازمه محبت است، لذا اگر نسبت به دوستی علاقه مند هستیم آثار او را هم دوست داریم. معنای این سخن آن نیست که ما به آثار او هم نیاز داریم، بلکه این لازمه محبت است که اگر او را دوست داریم، لباس، کتاب، خانه و حتی قهرش را هم دوست داریم، در صورتی که هیچ نیازی به لباس، کتاب، خانه و سایر متعلّقات او نداریم، ولی چون به محبوب ارتباط و انتساب دارد لازمه محبت آن است که شعاع محبت، آنها را هم دربرگیرد.
خدای متعال اولاً و بالذّات خودش را دوست دارد؛ چون کمال مطلق است. هرچه رشحه ای از کمال داشته باشد به اندازه بهره اش از کمال، شعاع محبتی که خدا نسبت به خود دارد به آن هم می تابد.
به عنوان تشبیه، محبت مانند خورشیدی است که کانونش محبوب اصلی است ولی شعاعش به متعلّقات نیز می تابد. کانون محبت خدا، خودش می باشد؛ چون او کمال مطلق است. در کنار او اصلاً چیزی دوست داشتنی نیست؛ چون کمال دیگری در جای دیگری یافت نمی شود. هرچه هست از اوست. اما هر چیزی بتواند رشحه ای از کمال داشته باشد اثری از اوست و به واسطه او ارزش دوست داشتن پیدا می کند؛ زیرا هرجا کمالی باشد اثری از او خواهدبود. هرچیزی به آن اندازه که بهره ای از کمال دارد، می تواند محبوب خدا باشد. پس لازمه اینکه خدا غیر از خودش را دوست دارد، این نیست که به آنها نیاز دارد. نسبت به این مطلب در بعضی از دعاها نیز تکیه شده است اینکه خدای متعال موجودات را آفرید نه به این دلیل که از تنهایی رنج می برد. او اکنون هم تنهاست. در کنار او چیزی نیست. هرچه هست و هرچه در هرجا یافت می شود و موجود می باشد اثری از کمال او و سایه ای از کمالات اوست. او تنهاست. اوست و آثارش و سایه های وجودش. پس او از تنهایی رنج نمی برد. کسی از تنهایی رنج می برد که به دیگری نیاز داشته باشد. او به کسی نیازی ندارد. پس اینکه خلق می کند نه به دلیل احتیاج اوست بلکه کامل بودن، اقتضای فیّاضیت دارد. اگر موجودی نه تنها خودش نیازی نداشت، بلکه می توانست نیاز موجودات دیگر را هم تأمین کند، او کاملتر از موجودی است که نمی تواند این کار را انجام دهد.
به عنوان مثال، تصور کنید دو چشمه آب راکد، یکی از آنها احتیاج ندارد که از جایی آب بیاورند و در آن بریزند، اما آب آن جریان هم پیدا نمی کند و چشمه دیگری که نه تنها به آوردن آب از جایی احتیاج ندارد، بلکه جریان هم پیدامی کند و چیزهای دیگر را نیز سیراب می کند؛ یا دو چراغ که یکی روشن است و برای دیدنش احتیاج به نور دیگری نیست و با نور خودش آن را می بینیم و دیگری آنکه نه تنها خودش روشن است، بلکه جاهای دیگر را هم روشن می کند، لذا آن چشمه هرچه آب بیشتری داشته باشد و آن چراغ هرچه جای بیشتری را روشن کند کمال بیشتری دارد.
خدا چون کمال بی نهایت است، هرچه را امکان وجوددارد ایجاد می کند و وقتی به چیزی وجود می دهد، نشانه این است که آن چیز آن کمال را ندارد و اگر خدا این وجود را به او ندهد، نشانه این است که کمالش مطلق نیست، بلکه محدود است. وقتی وجود خدا مطلق و نامتناهی است که بتواند به هرچه که امکان وجود دارد، وجود بدهد.
در اینجا، باید به نکته دیگری اشاره کرد و آن اینکه ما گاهی موجودات را تک - تک و جدا - جدا درنظر می گیریم و آنها را با هم مقایسه می کنیم؛ مثلاً می گوییم ممکن است این درخت در اینجا سبز شود و طولش به دو متر برسد. در این مورد، می توان سؤال کرد که چرا طول این درخت دو متر است و سه متر نیست. به همین شکل، ما وقتی موجودات را تک - تک در نظر می گیریم و رابطه آنها را با یکدیگر و نظام علیت و معلولیت موردنظر قرار نمی دهیم، همه چیز امکان دارد که به شکل دیگری باشد؛ زشت تر، زیباتر، کوچکتر، بزرگتر و جز آن. اما اگر ارتباط همه موجودات را با هم و نظام علّیت و معلولیتی را که بر همه چیز حاکم است درنظربگیریم، خواهیم دید که هر چیزی در این ارتباط همان است که باید باشد. اگر کمی بزرگتر یا کوچکتر بود دیگر این نبود. این یک نظر سطحی ساده انگارانه است که ما موجودی را جدای از موجودات دیگر درنظر بگیریم. اما اگر کلّ نظام هستی را با ارتباطهایی که با هم دارند، درنظر بگیریم هر موجودی همان است که باید باشد. اگر اندکی تغییر می کرد، دیگر این نبود. وقتی با این نگرش به مجموع نظام هستی نگاه کنیم می بینیم که خدای متعال این هستی را با این همه عظمت و با نظامی که بر آن حاکم است به گونه ای آفریده که هر چیزی جای خود را پیدا کرده و مشخصات خود را یافته است. اگر خداوند موجودی را به گونه ای خلق کرده، نشانه آن است که کمالش به حد لزوم نرسیده است که بدان گونه تحقّق پیدا کند.
بنابراین، هر موجودی با هویت خاصی که دارد - که در اثر ارتباط با سایرموجودات و در سلسله علل و معلولات تشخّص پیدا می کند - همان است که خدای متعال آن را آفریده؛ اگر تغییری می کرد تمام این نظام تغییر می کرد. درپاسخ به این سؤال، چرا هر موجودی رنگ، شکل، یا خصوصیتی را پیدا کرده، مرد شده یا زن و سؤالاتی مانند آن، باید گفت مجموعه اسباب و مسبّباتی دست به دست هم داده و نتیجه اش چنین شده است. اگر بنا باشد که هریک از این ویژگیها عوض شود، باید اسباب آن هم عوض شود، اسبابِ اسباب آن هم عوض شود.
یکی دیگر از سؤالات این بود که چرا خدا ملائکه را آفرید؟ ملائکه موجودات شریفی هستند که نه ضرری برای کسی دارند و نه جایی را بر کسی تنگ کرده اند، بلکه منشأ برکاتی برای موجودات دیگرند. مَلَک در ظرف وجودی و مرتبه وجود خود، بدین گونه است که خدا او را آفریده و اگر به شکل دیگری خلق می شد، مَلَک نبود، همچنان که اگر انسان به شکل دیگری خلق می شد دیگر انسان نبود، لذا هر چیزی در مرتبه خودش همان است که هست. ازین رو، اگر مَلَک را خلق نکند، بخل کرده است.
در نهج البلاغه به این مطلب اشاره شده که در آسمانها، هیچ جای خالی نیست، مگر اینکه مَلَکی در حال رکوع یا سجود است؛ یعنی هرچه را ممکن بوده خدا خلق کرده و خلائی باقی نگذاشته است؛ زیرا فیّاضیت خدا اقتضا می کرده که هرچه امکان وجوددارد خلق شود. البته خدا درباره تمام نظام هستی، این کار را کرده و بخل ننموده است؛ مثلاً عالم اجسام در مجموع ارتباطاتی که با هم دارند، منشأ برکات فراوانی هستند. اگر عالم اجسام نبود انسان پدید نمی آمد. انسان موجودی است که باید در خاک زندگی کند. اگر انسان در عالم ملائکه خلق می شد دیگر انسان نبود؛ چون انسان موجودی خاکی است. اگر از نور خلق می شد دیگر انسان نبود، مَلَک بود. خداوند مَلَک را نیز خلق کرده و مرتبه وجودی آنها نیز پر شده است، هیچ جای کم و کاستی وجود ندارد.
پس از مرتبه ملک، مرتبه انسان است.آیا انسان خلق بشود یا نشود؟ اگر خلق نشود خدا بخل کرده است. مگر خدا آثار کمال خودش را دوست نمی دارد؟ وجود انسان، کمالاتی دارد، پس چرا او را خلق نکند؟ اگر بخواهد انسان خلق شود باید به همین صورتی باشد که هست؛ موجودی که توالد و تناسل دارد، تحت تأثیر عوامل متعددی واقع می شود، سرما، گرما و مراتب جغرافیایی در او تأثیر می گذارد و رنگ پوستش عوض می شود. این موجودی است که بر روی این کره زندگی می کند، آیا در جای دیگری، ممکن است انسان دیگری خلق شود؟ ما این را نمی دانیم. اگر در جای دیگری نیز امکان خلقش باشد حتماً خدا در آنجا هم انسانهایی خلق کرده است؛ چون او بخلی ندارد. اما این عالمی که ما می شناسیم اگر بخواهد واجد این موجودات شود باید بدین گونه باشد که گفته شد و تحت تأثیر این عوامل - تابش خورشید، گردش زمین، جاذبه و عوامل دیگری که شاید هنوز بسیاری از آنها را انسان نشناخته است - باشد. اینها را مجموعاً موجودی به این شکل و با این خصوصیات به وجود می آورد. اگر خدا اراده خلقت فرماید این گونه خواهدبود. البته اراده فرموده و این گونه شده است.
اما وقتی ما این نظام را درنظر می گیریم می بینیم که در این عالم مادّه، موجودات با هم تزاحماتی دارند که لازمه عالم مادّه است. اگر انسانی بناست موجود باشد باید از هوا استنشاق کند یا از غذا تناول کند. غذا وقتی تناول می شود در همان مرحله کمال خود باقی نمی ماند، یعنی به شکل باطراوت خود باقی نمی ماند و در اثر برخی عوامل، گاهی برای یکی مضر و برای دیگری نافع است. این شرور به صورت اضافی و نسبی تحقّق پیدا می کند. آیا خدا این کار را بکند، عالمی را خلق کند که در آن شُرور، نسبی باشند، یا نه؟ چون در چنین عالمی، خیر و شرّ با هم آمیخته اند.
این سؤال جوابهایی دارد که اصلاً خیرات عالم که در اثر انسان پدید می آید، از خیرات بعضی عوالم دیگر بیشتر است. اگر این عالم نباشد اصلاً مراتب کمال پیدا نمی شود. البته جواب ساده تر این سؤال آن است که اگر به فرض، خیرات این عالم بیش از شُروش باشد، وقتی خلق شود باز هم به دلیل کثرت خیرات، ارزش وجودی پیدامی کند. اما اگر شرور بیش از خیرات باشد چنین نیست، در این صورت، اصلاً وجود، تداوم نخواهدیافت؛ مانند مرضی که شیوع پیداکند و بیشتر انسانها بدان مبتلا شوند. در نتیجه، پس از مدتی، انسانی باقی نخواهدماند.
پس بقای این عالم، نشانه آن است که خیراتش بر شرورش غالب است؛ مثلاً در آن، سلامتی بیش از مرض است. حتی افرادی که به بیماریهایی مبتلا هستند اگر اعضای سالم آنان را با اعضای بیمارشان مقایسه کنند معلوم می شود که سلامتی وجود آنان بیش از مرضشان می باشد. اگر غیر از این باشد، زنده نخواهندماند.
اکنون سؤال این است آیا عالمی که در آن، هم خیرات و هم شرور وجوددارد بهتر است خلق بشود یا نه؟ اگر خلق نشود یک سلسله خیرات به هدر رفته است؟ جوابهای دیگری هم به این سؤال داده شده؛ مانند اینکه شرور، عدمی است و اصلاً احتیاج به خلق ندارد؛ آنچه خلق می شود همان خیرات است.
اما باید توجه شود که هدف خدا از خلقت، رفع نیاز نیست. هدف از خلقت الهی تحقّق کمال در جهان هستی است و آن کمال آثاری از کمال خود اوست. چرا خدا می خواهد که آن کمال تحقّق پیداکند؟ چون لازمه محبّت کمال است. او چون خود را که عین کمال مطلق است، دوست دارد لوازمش را هم دوست دارد و چون خودش کمال مطلق است به کمالهای فرعی و جزئی هم محبّت دارد. پس هر موجودی مرتبه ای از کمال است و خدا او را دوست دارد. به همان شکل و خصوصیّتی که اسباب و مسبّبات اقتضا می کند، هر شیئی تعیّن پیدا می کند و کمال برایش مشخص می شود. اگر خدا کمالی خلق کند از سَر جود و فیّاضیت، این کار را کرده و لازمه همان علاقه ای است که به کمال خود دارد وگرنه بخل ورزیده است و چون خدا بخل ندارد هر موجودی در هر مرتبه ای از مراتب وجود - طولی یا عرضی - که امکان تحقّق داشته باشد، به آن وجود خواهدبخشید. خیرات چنین موجوداتی نیز بر شرورشان غلبه خواهدداشت.
امامت، اصل مذهب
پرسش: چرا امامت جزو اصول مذهب است، نه اصول دین و چرا اهل سنّت به امامت اهمیّت نمی دهند؟
پاسخ: اصطلاح اصول دین و اصول مذهب از اینجا پدید آمده که آنچه را شخص باید بدان معتقد باشد تا احکام مسلمان بر او جاری شود، «اصول دین» می گویند. اما آنچه را که باید بدان معتقد بود - از اعتقادات حقّه ای که سایر مسلمانان آنها را نشناختند - و فرق اصلی مذهب شیعه با سایر مذاهب شمرده می شود، «اصول مذهب» خوانده می شود.
اصول سه گانه اعتقاد به خدای یگانه، اعتقاد به نبوّت انبیا، بخصوص پیامبراکرم(9) و اعتقاد به معاد از چیزهایی است که همه مسلمانها به صحّت آن معتقدند و از ضروریات دین مقدّس اسلام می باشد. اگر کسی در یکی از این اصول شک داشته باشد، مسلمان نیست. در این مطلب هیچ اختلافی وجود ندارد، لذا بدان «اصول دین» می گویند؛ یعنی اصول دین اسلام بر این ریشه هامبتنی است.
غیر از اینها ما اعتقادات دیگری هم داریم که اختصاص به شیعه دارد - یا بعضی از آنها بین شیعه و بعضی فِرَق دیگر مشترک است - مانند اعتقاد به امامت که از معتقدات خاص شیعه می باشد. سایر مسلمانها این اصل برایشان ثابت نشده است که پس از پیامبراکرم(9) دوازده امام معصوم(:) جانشین آن حضرت اند. این مسأله یا به دلیل قصور آنهاست یا تقصیرشان.
یکی دیگر از اصول مذهب شیعه، اعتقاد به عدل الهی می باشد. این نیز موردقبول اهل سنّت نیست مگر بعضی از فرقه های اهل سنت که به عدل قایل اند مانند «معتزله». اما بیشتر اهل سنّت که اشعری و اهل حدیث می باشند، به این مسأله معتقد نیستند. این دو به عنوان مشخّصات شیعه شناخته می شود که البته یکی از آنها فقط مورد اعتقاد شیعه است و در یکی هم با بعضی از اهل تسنّن اشتراک نظر دارد.
اینکه چرا اهل تسنّن به این مسأله اهمیّت نمی دهند، جوابش این است که اگر تقصیری در کارشان نباشد، می توان گفت که حقیقت را نیافته اند و برایشان ثابت نشده است. اگر در این زمینه، تقصیری کرده باشند، معذّب خواهندبود؛ زیرا اگر کسی از روی عناد، آنان را انکار کند از دین خارج شده است. این مطلب بدیهی است که اگر کسی بداند که چیزی از سوی خدا آمده و از سر لجاجت انکار کند، هرچند مسأله کوچکی باشد، موجب خروجش از دین می شود؛ زیرا در واقع، رسالت را انکار کرده است. در رساله های عملیّه نیز به این مطلب تصریح شده که انکار ضروری دین(30) موجب خروج از دین و ارتداد است. به عنوان مثال، اگر کسی بگوید که من نماز صبح را قبول ندارم و بداند که خدا و پیغمبر(9) گفته اند که نماز صبح واجب می باشد، مرتد است؛ یعنی از اسلام خارج شده، هرچند سه اصل «توحید، نبوّت و معاد» را قبول داشته باشد؛ زیرا اگر یکی از ضروریات دین را انکار کند از دین خارج می شود. این بدان دلیل است که بازگشتش به انکار رسالت است و می داند که پیغمبر(9) چنین گفته است. همچنین اگر کسانی بدانند که خدای متعال امیرالمؤمنین(7) را برای جانشینی پیامبر(9) انتخاب کرده است ولی از روی عناد او را انکار کنند مرتدّند؛ چون چیزی را انکار می کنند که خدا گفته است و به این گفته علم دارند. این انکار ربوبیت الهی و انکار پیغمبری است.
پس اینکه ما می گوییم اهل تسنّن مسلمانند ولی شیعه نیستند و مذهب ما بر حق است به این دلیل است که آنان بر فهم اصل امامت قصور دارند. پس علت اینکه به این اصل اهمیت نمی دهند این است که آن را نفهمیده اند. اما خدا بر ما شیعیان منّت گذاشته و این اعتقاد را برای ما ثابت کرده است.
راه گناه نکردن
پرسش: چگونه می توانیم گناه نکنیم؛ مراتب تهذیب نفس کدام است؟
پاسخ: پاسخ به این سؤال به طور مفصّل در علم اخلاق گفته شده است و به طور کلی، می توان گفت که به یک دوره خودسازی نیازمند است. اما به اجمال می گوییم که برای اجتناب از گناه، باید به حضور خدا و آثار بد گناه توجه داشته باشیم، باید وقتی می خواهیم گناهی مرتکب شویم فکر کنیم که چه آثار بدی به دنبال دارد و از جاهایی که محل لغزش است دوری کنیم.
جواب تحلیلی هم این است که ما اصلاً ببینیم که انگیزه مان برای انجام هر کاری چیست؟ ما چرا هر کاری را انجام می دهیم؟ به طور کلی، کارهایی که ما انجام می دهیم یا لذت حیوانی دارد؛ مانند خوردن و آشامیدن، یا لذت عقلانی و انسانی دارد؛ مانند تحصیل علم، عبادت خدا و کارهای دیگر. تا زمانی که انسان محکوم غرایز حیوانی است، زمینه آلوده شدنش به گناه بسیار است؛ زیرا وقتی خود را به لذتهای حیوانی عادت دهیم، توجه ما به طور دایم به همین لذتهاست؛ اینکه چه کنیم که از خوردنیها یا پوشیدنیها بیشتر لذت ببریم، لذا خواه و ناخواه، در معرض آلوده شدن به گناه هستیم؛ اصولاً گناه از همین چیزها به وجودمی آید: خوردنیها، نوشیدنیها، گفتنیها یا شنیدنیهای حرام. اما اگر توانستیم خود را تربیت کنیم تا توجّهمان به لذتهای انسانی و عقلانی باشد، اجتناب از گناه بسیار سهل خواهدبود. در آن صورت، نزد خدا عزیزیم و به سعادت ابدی خواهیم رسید. باید بدانیم که لذتهای مادی نیز همه زودگذر است و همه تمام می شود؛ پس از یک لحظه یا یک ساعت اثری، از آن باقی نخواهندماند؛ مانند خوابی که انسان دیده باشد.
اما چه کنیم که لذتهای پایدار داشته باشیم؟ این کار به تمرین نیاز دارد تا انسان بتواند توجّهش را از لذتهای حیوانی به لذتهای انسانی و متعالی معطوف کند و به آنها بها ندهد. باید انسان در خود، بینشی به وجود بیاورد که آنها را بچگانه تلقّی کند. البته این کار دشواری هم نیست. همان گونه که بچّه های دو سه ساله سعی می کنند کاری انجام دهند که پیش پدر یا مادر یا دیگران عزیز باشند، ما هم باید کاری کنیم که پیش خدا عزیز باشیم. وقتی بچّه دو - سه ساله می فهمد که چیزی را که خودش دوست دارد باید ترک کند تا دیگران به او آفرین بگویند و به او احترام بگذارند، چرا ما متوجه نیستیم که برای رسیدن به قرب خدا باید از خواسته های خود دست بکشیم؟ لذا ما باید سعی کنیم که از بچّه ها یاد بگیریم؛ آنان می خواهند که نزد بزرگترها عزیز باشند. بزرگتر ما بزرگترها هم خدای متعال است. بنابراین، ما باید سعی کنیم برای اینکه پیش خدا عزیز باشیم و برای رسیدن به لذتی که از همه لذتها بالاتر است و موجب رسیدن ما به سعادت ابدی خواهدشد، آنچه را که او دوست ندارد انجام ندهیم. این مطلب را هم باید بدانیم که او به چیزی احتیاج ندارد، لذا اگر می گوید فلان کار را نکن به این دلیل است که برای ما بد است، خواه برای دنیای ما و خواه برای آخرتمان.
به هر حال، توجه به این واقعیت که گناهان موجب ضرر، عذاب، خشم خدا و سقوط انسان از مرحله انسانیت و فضیلت است، موجب می شود که انسان تصمیم بگیرد که گناه را ترک کند هرقدر در این جهت بیشتر تمرین کند، موفق تر خواهدبود.
تفاوت زن و مرد
پرسش: از یکی از بزرگان این چنین نقل شده که «مرد، هم در قوای روحی و هم در قوای جسمی از زن جلوتراست و به همین دلیل، مردان کامل، خیلی زیاد و زنان کامل، خیلی کم هستند» و از حضرت آسیه، حضرت مریم، زهرا و زینب - علیهن السلام - به عنوان چهار زن استثنایی یادکرده اند. آیا زن و مرد از لحاظ خلقت بدنی و روحی با یکدیگر تفاوتی دارند؟ اگر چنین است آیا با وجود نقص اسبابِ نیل به کمال، توقع نیل بدان دور از عدالت نیست؟
پاسخ: از دور قضاوت کردن صحیح نیست، لذا صرف نظر از عبارتی که نقل شده، خود مطلب را بررسی می کنیم.
گاهی ما کمالاتی را که در مردان دیده می شود درنظر می گیریم و زنها را با آنها مقایسه می کنیم و می گوییم که زنها هم می توانند واجد این کمالات باشند و در این حد با مردان مساوی هستند یا نامساوی و گاهی اصل کمال را درنظر می گیریم، صرف نظر از چهره ها و انواع این کمال. اگر ما اصل کمال را قرب به خدا درنظر بگیریم که از راهها و به شکلهای گوناگون حاصل می شود، هیچ دلیلی نداریم که در این جهت، زنان را عقبتر از مردان بدانیم؛ زیرا ممکن است جلوه ها و اثرهای این قرب در عوالم عاطفی و ممکن است در عوالمی که به قوای فکری و عقلانی مربوط است، بیشتر باشد.
انسان دو نوع نیرو دارد: یکی اینکه به «دل» نسبت داده می شود و معمولاً عواطف و احساسات از این سنخ هستند و دوم نیروهایی که به مغز نسبت داده می شود و به آنها «دِماغی» می گویند. معروف است که مرد در دِماغ و زن در عواطف و احساسات، قویتر است. طبعاً هریک از اینها کمال نوع خاص خود را خواهدداشت؛ یعنی جلوه های کمالی که در دل ظاهر می گردد، در زنان بیشتر دیده می شود - چون آنان مظهر عواطف هستند - و جلوه هایی که مربوط به قوای دِماغی است در مردان بیشتر بروز می کند.
فرض این است که مردان، قوای دماغیشان قویتر است. اگر این مطلب را بپذیریم - که معلوم نیست تا چه اندازه صحّت داشته باشد، به فرض آنکه صحیح باشد - معنایش این نیست که مردان از لحاظ کمال، بالاتر از زنان هستند.
«کمال» دو جلوه دارد: یکی در جهات عاطفی و دیگری در جهات عقلانی. همان گونه که ممکن است مردان در جهات عقلانی کاملتر باشند، زنان نیز در جهات عاطفی کاملترند. بندگی خدا در هر دو بخش ظهور پیدامی کند. هرکدام در بخش خود، بیشتر بندگی خدا کنند، کاملتر می شوند. این در صورتی است که ما اصل کمال را در نظر بگیریم، صرف نظر از چهره های خاصّ آن، بعضی از بزرگان تعبیرهای صفات جلال و جمال را به کار برده اند و می گویند صفات جمال در زن و صفات جلال در مرد بیشتر ظهور می کند. به هر حال، هر دو مظهر صفات خدایند.
معمولاً ما در اجتماع، بیشتر به کمالاتی توجه می کنیم که به ابعاد اجتماعی مربوط می شود. ممکن است کسی ادعا کند که مردان مجموعاً در این جهات موفقّ تر هستند ولی معنای این سخن آن نیست که مردان در مطلق کمال مقدّم باشند. اجتماع منحصر به زندگی دنیوی و شرایط خاصی است که در آن زندگی می کنیم، اما در عالم آخرت، مسایل اجتماعی مطرح نیست؛ مثلاً در آنجا کسی نمی خواهد ریاست یا قضاوت کند. تنها چیزی که در آنجا مطلوب می باشد ارتباط انسان با خداست؛ شاید بتوان گفت که مردان از لحاظ کمالات اجتماعی بر زنان مقدّم اند - آنچه در بعضی از روایات، مردان را بر زنان مقدّم می دارد، مربوط به همین مسایل است - اگر اصل کمال را که در قرب به خداست، در نظر بگیریم دلیلی وجودندارد که زنان را عقبتر از مردان بدانیم یا بگوییم که تعداد آنان کمتر است. اما همان گونه که ذکرشد، در کمالات اجتماعی که مخصوص زندگی دنیاست، مرد بر زن مقدّم است؛ مثلاً در آنچه مربوط به مدیریت اجتماع است، مردان از زنان قویترند. تجربه هم نشان داده است که در طول تاریخ، بیشتر، مردان مدیریت داشته اند و زنان در مدیریت جامعه کمتر موفق بوده اند. بررسی جهات روان شناختی و جهات ساختاری زنان نیز مؤیّد همین مطلب است. به این دلیل، آنچه به مدیریت اجتماعی مربوط است، مانند مسایل حکومت، به مردان اختصاص داده شده است. در جهان آخرت، مسأله قوّامیت مرد بر زن مطرح نیست، ممکن است زنی که در این جهان تحت فرمانبری مرد بوده و در خانواده، باید از مرد اطاعت می کرده است در آن عالم، فرمانروای مرد گردد. البته اطلاق لفظ «فرمانروایی»، نوعی مسامحه است؛ یعنی مقامش بالاتر از مرد می باشد؛ زیرا زنی که به وظایف خود عمل کرده چه بسا در عالم آخرت، مقامش به قدری بالا باشد که اگر مردی که شوهر او بوده، بخواهد او را ملاقات کند، نتواند.
آنچه درباره برتری مرد بر زن در روایات مطرح شده نیز مربوط به آن بخش از مسایل است که به زندگی اجتماعی مربوط می شود. اما کمال اصلی در تقرّب به خداست و در آن زمینه، فرقی بین زن و مرد نیست، لکن جهاتش فرق می کند. یکی در صفات جلال - به حسب تعبیر - بالاتر است و دیگری در صفات جمال.
اعتقاد به جبر، نتیجه عدم اعتقاد به عدل خدا
پرسش: چرا شما دلیل اعتقاد به عدم عدل الهی را اعتقاد به جبر می دانید، با آنکه برخی آن را ناشی از اعتقاد به حسن و قبح عقلی می دانند؟
پاسخ: اهمیت مسأله عدل در این است که عدلیّه (شیعه و معتزله) اعتقادی به جبر ندارند؛ زیرا اعتقاد به جبر به معنای این است که انسان در دنیا مجبور است که گناه کند و روز قیامت نیز خدا به دلیل کاری که او جبراً انجام داده است، او را به جهنّم می برد. در حالی که این ظلم است. پس یا باید جبر را انکار کرد و یا عدل را. نمی توان گفت که انسان در دنیا مجبور است و در عین حال، وقتی خدا او را به جهنّم می برد این کار نیز عادلانه باشد. پس یکی از ثمرات اعتقاد به عدل این است که اعتقاد به جبر نفی می شود. بعضی از حکومتهای جبّار نیز اعتقاد به جبر را ترویج می کردند تا کارهای خود را توجیه کنند. اما اعتقاد به عدل موجب می شود که انسان در زندگی فردی خود کوشا باشد؛ زیرا اگر معتقد به جبر باشد تنبل می شود و می گوید هرچه بخواهد می شود، در حالی که در زندگی اجتماعی و در پرتو اعتقاد به عدل، انسانهای مبارز تربیت می شوند و گرنه کسی که اعتقاد به جبر دارد می گوید سرنوشت جامعه در دست من نیست و هرچه باید بشود، می شود، چه ما مبارزه بکنیم و چه نکنیم. پس اعتقاد به عدل، هم در زندگی فردی مؤثر است و هم در زندگی اجتماعی.
دلایل خاتمیّت پیامبر
پرسش: دلایل قرآنی مبنی بر اینکه حضرت محمّد(9) آخرین پیامبر خدا می باشد، کدام است؟
پاسخ: بهترین آیه ای که این معنا را می رساند همان آیه معروف: «مَاکانَ مُحَمَّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجَالِکُمْ وَلکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیّینَ...»(31) است، این آیه صراحت دارد حضرت محمد(9) آخرین پیامبر است. البته بعضی از فرقه های منحرف مانند بهائیت، توجیهات بارزی در این زمینه کرده اند؛ مثلاً منظور از «خاتم» را انگشتر دانسته و گفته اند که خاتم النبیین یعنی انگشتر پیامبران. کسانی که عرب زبان هستند به این حرفها می خندند. «خاتم» یعنی «مایُخْتَمُ به الشی ء.» انگشتر را هم اصلاً خاتم می گفتند، برای اینکه مُهرشان در انگشترشان بوده و آخر کاغذ را با آن مهر می کردند؛ یعنی نامه و مطلب، خاتمه یافت. اصل کلمه «خاتم» نیز از ختم است؛ یعنی پایان دادن. پس «خاتم» یعنی چیزی یا کسی که سلسله ای یا جریانی، بدو خاتمه می یابد. در این سخن، جای هیچ شبهه ای نیست و آیه هم به خوبی بر آن دلالت دارد. علاوه بر آن، هزارها روایت از ائمّه اطهار(:) در این زمینه، وارد شده است؛ مثلاً بارها پیغمبر اکرم(9) به امیرالمؤمنین(7) می فرمودند: «اَنت منّی بمنزلة هارون من موسی الاّ انّه لانبیَّ بعدی».(32) این روایت را شیعه و سنّی در دهها کتاب نقل کرده اند. در این زمینه، روایات، متواتر است. اگر در بین احادیث، متواتری وجود داشته باشد یکی از آنها در همین مورد است.
اعمال در مذهب اهل تسنّن
پرسش: اهل تسنّن ادّعا دارند که تمام اعمال مذهبی آنان، از قبیل وضو و نماز، مطابق اعمال پیامبراکرم(9) است، در صورتی که این گونه اعمال آنان با شیعه متفاوت است، لطفاً دلیل آن را توضیح دهید.
پاسخ: هر کسی هر مذهبی را انتخاب می کند تصور می کند که مذهب حقّی است و همه باید همان گونه باشند، اما در مقدّمات شناخت باید دقّت کرد آیا روشی را که آنان انتخاب می کنند درست است یا خیر؟ اگر ما هم جای آنان بودیم همان گونه فکر می کردیم. ولی بین آنان و دیگران فرق است؛ آنان آن چنان که لازم است، برای شناخت حق تلاش نکرده اند و در شبهه مانده اند و وقتی دیده اند که بیشتر گذشتگانشان به راهی رفته اند، آنان نیز آن را انتخاب کرده اند. البته در بین شیعیان نیز بسیارند کسانی که مذهبشان را از پدرانشان به ارث برده اند و چندان تحقیقی در آن نکرده اند. اما سخن در این است که خدای متعال به پدرانشان لطف کرده و آنان با زحمتهای فراوان، راه حق را شناخته اند.
در هر صورت، اگر کسی تحقیق نکرده راهی را انتخاب کند و غلط از کار دربیاید، مؤاخذه می شود؛ مانند آنکه اگر کسی تقلید نکرده عملی انجام دهد، اگر عملش موافق فتوای کسی بود که باید از او تقلید کند عملش درست است ولی اگر مخالف او باشد، مؤاخذه می شود. بیشتر عوام شیعه این چنین هستند اما با اینکه تحقیقی نکرده اند؛ چون اتفاقاً راهی بوده که پدرانشان تحقیق کرده بوده اند و درست از کار درآمده است، مؤاخذه نمی شوند. اما اگر مذهب آنان خطا بود چون آنان تحقیق نکرده انتخاب کرده بودند، حتماً مؤاخذه می شدند.
مکاشفه
پرسش: مکاشفه چیست؟
پاسخ: مکاشفه یک اصطلاح عرفانی است و منظور از آن این است کسانی که درصدد تهذیب نفس برمی آیند، حالاتی پیدا می کنند که مانند حالت بین خواب و بیداری است، نام آن را «خلسه» می گذارند؛ مانند وقتی که انسان در خواب چیزهایی را می بیند که در این عالم نیست، یا اگر هم هست در جلوی چشم او نیست. به این وسیله، او می تواند از چیزهای غیبی اطلاعاتی پیدا کند. البته این مکاشفات همان گونه که اهل عرفان گفته اند، دو قسم است: یکی مکاشفات الهی و رحمانی و دیگری مکاشفات شیطانی. در این گونه حالات، گاهی شیطان نیز شرکت می کند و به انسان چیزهایی ارائه می دهد که او تصور می کند حق است، لذا بزرگان عرفا در بیشتر کتابهایشان تأکید کرده اند کسانی که برایشان مکاشفه ای پیدا می شود آن را بر مضمون کتاب و سنّت عرضه کنند؛ اگر مخالف قرآن و حدیث بود، مکاشفه شیطانی است و نباید به آن اعتمادی کنند.
رحیمیّت خدا
پرسش: صفت رحیم بودن خداوند که مخصوص مؤمنان است، آیا شامل «جنّها» می شود و آنان نیز مانند انسانها خوب و بد دارند؟
پاسخ: درباره رحمانیّت و رحیمیّت، بین مفسّران کمابیش اختلاف نظر وجوددارد، که آیا صفت «رحیمیّت» مختص آخرت است یا شامل دنیا هم می شود؟ نظری که احتمالاً قابل تأیید می باشد این است که رحمانیّت مقتضای اصل وجودی تمام موجودات است؛ یعنی خلقت خدای متعال ناشی از رحمتِ رحمانیّت اوست، اما رحمت رحیمیه الهی برای تکامل موجودات، نشأت دهنده است و چون بالاترین کمال در عالم آخرت تحقق پیدامی کند، لذا رحمت رحیمیه، بالاترین ظهورش در آخرت است. البته این بدان معنا نیست که چنین رحمتی در این دنیا اصلاً مصداقی ندارد. در قرآن آمده است: «...اِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ»(33) خدا به همه مردم رحیم و وَدود است. پس رحیم بودن خدا اختصاصی به آخرت ندارد. اگر رحیم بودن خدا را مخصوص عالم آخرت بدانیم، شامل مؤمنان می شود، هم مؤمنان انس و هم مؤمنان جن؛ زیرا در عالم خلقت، دو نوع مکلّف وجوددارد؛ یکی انسان و دیگری جنّ. سایر موجودات چنین نیستند. کسی هم که مکلّف باشد پاداش داده خواهدشد؛ اگر مؤمن و صالح باشد بهشت وگرنه جهنّم. در سوره جنّ، به این مطلب اشاره شده است. «وَاَمَّا القاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(34)، بنابراین، اجنّه نیز برخی مؤمن و برخی کافرند و در آخرت، کفّارشان معذّب و مؤمنانشان مشمول رحمت رحیمیّه الهی واقع می شوند.
اجل معلّق و اجل حتمی
پرسش: با توجه به اینکه دو اجل برای هرکسی وجوددارد؛ «اجل معلّق و اجل حتمی» و اینکه وارد شده است که کارهایی مانند صدقه و دعا بلاها را دور می کند، چرا گاهی اوقات برخی افراد با آنکه صدقه داده اند و یا دعا کرده اند، باز هم دچار حوادثی می شوند؟ و آیا اجل معلّق با بی احتیاطی کسی معلّق است؟
پاسخ: «اجل حتمی» اجلی است که واقع می شود؛ یعنی هر کسی با اجل حتمی از دنیا می رود. اما معنای «اجل معلّق» این است که اقتضای مردن کسی هست ولی علّت تامّه آن موجود نیست؛ ممکن است عاملی آن را تعجیل کند و ممکن است عاملی آن را به تأخیر بیندازد، در روایات نیز آمده است که احسان به والدین، صله رحم، انفاق و صدقات، موجب دفع بلاها می شود و اجل معلّق را به تعویق می اندازد، در صورتی که حتمی، همان گونه که از نامش پیدا است، حتمی است و تأخیر و تقدیم ندارد. ممکن است کسی صدقه داده باشد و تصادف کند و از بین برود، در این صورت، آن صدقه جلو بلای دیگری را گرفته بود؛ بلایی که باید به آن مبتلا می شده و تقدیر خدای متعال بوده است. معنای این سخن آن نیست که دعا و صدقه مؤثر نبوده، بلکه دعا و صدقه اثر خود را در جای دیگری بخشیده است؛ مثلاً برای آخرت یا آنکه باید در دنیا، خودش یا بستگانش به عذابی مبتلا می شده اند و بدین وسیله، خداوند آن عذاب را از آنان دور ساخته است. اینها حکمتهایی دارد که البته ما به آنها احاطه نداریم ولی آنچه مضمون روایات است این است که دعا و صدقه می تواند اجل معلّق را به تعویق بیندازد و در این، جای شک و شبهه ای نیست.
نزدیک شدن انسان به خدا
پرسش: خدا جسم نیست، پس چگونه ممکن است انسان جسمانی به خدا نزدیک شود؟ قرب پیامبراسلام(9) به خدا در شب معراج چه معنایی دارد؟ آیا شب معراج اصلاً صحّت دارد؟
پاسخ: درست است که خدای متعال جسم نیست و قرب جسمانی به او معنایی ندارد؛ اما اگر می گویند کسی به خدا نزدیک می شود بدان معنا نیست که جای او به خدا نزدیک می شود. خدا جایی ندارد، بلکه منظور قرب معنوی است؛ مانند اصطلاحات عرفی که گفته می شود کسی نزد دیگری مقرّب است، نزدیک است. معنای این سخن آن نیست که حتماً پهلوی او می نشیند، بلکه معنای آن این است که رابطه معنوی آن دو با هم قوی است.
قرب به خدا، امری معنوی است، نه جسمانی. روح انسان به خدا نزدیک می شود، آن هم در اثر رابطه عبودیت.
درباره مسأله معراج، یک معراج جسمانی داریم و یک معراج روحانی. معراج روحانی همان وصول روح پیغمبراکرم(9) به مقام قرب الهی است و معراج جسمانی، بدان صورت که در قرآن آمده، سیر پیامبراکرم(9) از خانه خود تا مسجد الاقصی است؛ «سُبْحانَ الَّذی اَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ اِلیَ المَسْجِدِ الاَقْصَا...»(35) در روایات آمده است که پس از مسجدالاقصی، پیامبر(9) طی معراج دیگری، به آسمانها و عوالم دیگر برده شد تا آثار عظمت الهی را مشاهده کند. در قرآن می فرماید:«پیامبر(9) آنقدر نزدیک شدند که به سدرة المنتهی» رسیدند؛(36) مقامی بس بلند در آسمانها که به حسب تعبیر قرآن، منتهی الیه کسانی است که در آن عالم سیر می کنند، بنابراین، یعنی نزدیکی به مقامی که تجلیّات الهی در آن ظهور می کند.
احتمال هم دارد که منظور از «ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی »(37) نزدیک شدن جبرئیل باشد که بر پیامبر(9) ظهور کرد و به آن حضرت نزدیک شد تا آنجا که به اندازه یک قوس یا دو قوس بیشتر فاصله نداشت. به هرحال، اینها از آیات متشابه اند؛ یعنی می توانند چند معنا داشته باشند، لذا نباید محکمات را با متشابهات تفسیرکرد، بلکه متشابهات با محکمات تفسیر می شوند. این مسأله که خدا جسم نیست و نزدیک شدنش مانند نزدیکی اجسام نیست از محکمات است و جای هیچ شبهه ای در آن نمی باشد. نزدیک شدن پیامبراکرم(9) در شب معراج به «سدرة المنتهی» یا نزدیک شدن جبرئیل به پیغمبر(9) احتمالاتی است که در آیه وجوددارد و مفسّران باید آن را توضیح دهند.
قرب معنوی برای روح و قرب جسمانی برای بدن است. اما معنای این سخن آن نیست که شب معراج قرب معنوی وجود داشت و قرب جسمانی در کار نبود، بلکه سیر جسمانی در عوالم نیز وجودداشت؛ یعنی بدن پیغمبراکرم(9) در عوالم، سیر داده شد تا آثار عظمت الهی را مشاهده کند.بدن آن حضرت به آن عوالم رفته و عوالم مادی و اشیای مادی را با چشم سر مشاهده کرده است. این مطلب منافاتی ندارد با اینکه قرب دیگری هم - قرب معنوی - داشته باشد که برای روح انسان است، این دو با هم منافاتی ندارند.
تفسیر سوره جنّ
پرسش: برخی در تفسیر سوره جن گفته اند که در نزول آن سوره بر پیامبر اکرم(9)، خود جنّ نیز سهیم بوده اند، این مطلب صحّت دارد یا خیر؟
پاسخ: تأثیر جنّ در نزول آیه معنایی ندارد. نزول آیه تنها به وسیله جبرئیل بر قلب مقدّس پیامبراکرم(9) صورت می گرفته و هیچ واسطه ای بین خدا و پیغمبر(9) جز جبرئیل وجودنداشته است. گاهی جبرئیل همراه تعدادی از ملائکه حضور پیدا می کند و گاهی هم به تنهایی. اما خود قرآن تصریح کرده است که نازل کننده قرآن جبرئیل است: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ المُنْذِرِینَ بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ».(38)
معنای اجل حتمی
اینکه می گوییم اجلی حتمی است، معنایش این نیست که سبب و وسیله ای ندارد. کسی که العیاذ باللّه خودکشی می کند، خودش موجب قتل شده ولی اجلش حتمی است. معنای اجل حتمی این نیست که به هیچ وجه، علتی در آن دخالت نداشته، بدون اسباب بوده و سببی کاملاً غیبی در آن اجل دست داشته باشد. اجل حتمی یعنی آنکه حتماً و قطعاً خواهدرسید. اما اجل معلّق آن است که مقدّر شده و اقتضای وقوع داشته باشد؛ مثلاً شما درختی را در باغی می کارید و به طور معمول، آن را آبیاری می کنید. به فرض، درخت مزبور در آن شرایط آب و هوایی، سی سال عمر می کند. هر گیاه شناسی هم آن مطلب را تأیید می کند، اما اگر صاعقه ای از آسمان نازل شود و آن درخت بسوزد و پیش از سی سال از بین برود، این سوختن با آن که عمرش سی سال بوده است، منافاتی ندارد. عمر درخت سی سال و آن صاعقه هم اجل معلّق آن بوده است؛ یعنی اگر حادثه و شرایطی استثنایی پیش نمی آمد، اقتضای آن درخت در آن آب و هوا این بوده است که سی سال باقی بماند. این را «اجل معلّق» می گویند. انسان نیز در شرایط عادی پنجاه یا شصت سال عمر می کند، اما ممکن است چیزی سبب کم شدن یا طولانی شدن عمر او بشود، لذا صرف نظر از این عوامل، اقتضای طبیعی این ساخته و بنیه آن است که پنجاه یا شصت سال عمر کند.
بنابراین، اجل معلّق مشروط به این است که چیز دیگری در آن اثر نکند و منوط به شی ء دیگری است، ولی اگر حادثه ای واقع شد، مانند صاعقه در مورد آن درخت، در این صورت، اجل حتمی آن رسیده است. اگر هم نسوخت و سی سال عمر کرد هر دو اجل حتمی و معلّق با هم یکی شده اند. اگر کسی در تصادفی یا در اثر مسامحه در کاری، از بین رفت، مردن او منطبق با اجل حتمی نیست. اجل حتمی آن است که به هر دلیلی و در هر شرایطی واقع می شود، اما پیش از آن، می توان پیش بینی کرد که انسان چند سال می تواند عمر کند. میانگین متوسط عمر در این دوره بین هفتاد تا هشتاد سال است؛ اما این اجل معلّق است. ممکن است کسی در اثر احسانهایی که می کند، ده سال به عمرش اضافه شود، با اینکه بسیاری از انسانهایی که از او سالمتر بوده اند، زودتر مرده باشند، ولی او با وجود اینکه چندان قوی هم نبوده، اما خداوند متعال شرایط و وسایلی برای او فراهم کرده باشد که دراثراحسان به پدر ومادر ودیگران و صله رحم، عمر اوطولانی شود.
احضار ارواح
پرسش: آیا احضار ارواح، که بعضی ادعا می کنند، صحّت دارد یا نه؟
پاسخ: بله، فی الجمله احضار روح داریم ولی غالباً مدّعیان آن دروغ می گویند؛ مانند عرفان و تصوّف و این قبیل مسایل که ما عرفان صحیح داریم اما چندین برابر آن هم عرفانهای دروغی وجوددارد.
راز تفاوتها
پرسش: در کتاب عدل الهی، شهید مطهری بحثی تحت عنوان «راز تفاوتها» مطرح کرده و نوشته اند که «تفاوت موجودات، ذاتی آنها می باشد و لازمه نظام علت و معلول است» با توجه به اینکه هر موجودی از ناحیه ای کمبود یا نقص دارد، این مطلب را توضیح دهید.
پاسخ: اگر نظام هستی را با روابط علّی و معلولی در نظر بگیریم، خواهیم دید که هر موجودی در هر شرایطی که قرار گرفته به دلیل یک سلسله اسباب و علل است. به فرض، اگر یکی سفید و دیگری سیاه رنگ است، یکی کوتاه و دیگری بلند قد است، یکی مرد و دیگری زن است، یکی انسان و دیگری گیاه یا حیوان است و تفاوتهایی از این قبیل که در اثر یک سری اسباب و علل این گونه شده و چنین شکل و وضع و موجودیتی پیداکرده است، بر این عالم، نظام اسباب و مسبّبات حاکم است. اگر این نظام نبود ممکن بود هرچیزی به طور اتّفاقی، روی دهد؛ مثلاً انسانی بمیرد یا انسانی به وجود بیاید، بدون هیچ سببی روز شود یا ناگاه شب شود. اما این کارها ممکن است در تخیّل صورت گیرد.
هرچه در عالم واقع می شود بر اثر یک سلسله اسباب و مسببات است که هر شیئی را با خصوصیاتش به وجود می آورد. وقتی سطحی می گیریم ممکن است این سؤال برایمان مطرح شود که چرا من پسر این پدر شدم، خوب بود پسر فلان آدم پولدار می شدم که زندگیم خوب باشد. اما اگر کسی پسر آن پدر باشد دیگر ما نیستیم. پسر آن شخص، یعنی آنکه نطفه پدرش در رحم مادرش قرارگرفته و پسر او شده است، هویت این موجود چنین است که از این پدر و مادر متولّد شود و در فلان سرزمین خاصی زندگی کند و از فلان آب و هوای خاصی نیز استفاده نماید.
اینکه ایشان می فرماید تفاوتها ذاتی است به این معنا نیست، انسان می توانست موجودی شود که هم مرد باشد و هم زن. خیر، این موجود یا زن است و یا مرد. علت اینکه زن شده این است که علل و اسبابش چنین بوده، مادّه خاص، شرایط خاص، ژنهای خاص و هورمونهای خاصی بوده که موجب شده است آن پدیده به وجود آید. اگر آنها تغییر می کرد این موجود چیز دیگری بود. با وجود این اسباب و شرایط، فقط همین موجود می توانسته است، موجود شود وگرنه به عنوان مثال، کاشت نهال زردآلو، درخت نارگیل به بار نمی آورد.
به اصطلاح فلاسفه، «ماجعل اللَّه المشمشة مشمشةً، بل اوجدها». نمی توان گفت که حالا که نهال زردآلو غرس شده است، زردآلو نشود و به دلخواه من، هلو بشود. این یک سؤال بچگانه است. هر موجودی همان است که هست و وجودش ذاتی اش است، اگر چیز دیگری بود این نبود.
پس اینکه می فرماید تفاوتها ذاتی است، منظور این است که هر موجودی خصوصیات وجودیش در اثر یک سلسله اسباب به وجود آمده و غیر از آن که هست، نمی شود. اگر غیر از این باشد این موجود نیست و از این راه به وجود نمی آید و این شرایط را نخواهدداشت. پس کسی نمی تواند اعتراض کند که چرا وجود من این شکلی است، چرا من مرد هستم، چرا انسان هستم و سؤالهایی مانند این. نمی توان گفت چرا من عقابی نیستم که بتوانم در آسمانها پرواز کنم؛ زیرا اگر عقابی بخواهد به وجود بیاید، باید عقاب دیگری در جایی تخم بگذارد، شرایط به وجودآوردن آن فراهم شود تا بچّه عقابی ایجاد گردد وگرنه بچّه آدمیزاد عقاب نمی شود و همینطور چیزهای دیگر.
وجود چیست؟
پرسش: وجود چیست؟
پاسخ: برخی تصور می کنند که چون همه پدیده ها آفریده شده اند، آفریدگارشان هم باید آفریده شده باشد، این سؤال همیشه مطرح بوده است و راسل هم بر همین مطلب تکیه می کند و می گوید که چرا من مسیحی بوده ام؟ یا چرا اعتقاد به خدا ندارم؟ لذا می گوید: وقتی شما اثبات می کنید که کسی عالم را آفریده، من می پرسم: او را چه کسی آفریده است؟
پاسخ این است که او آفریدنی نیست؛ مانند اینکه نور، روشن کردنی نیست؛ زیرا چیزی است که چیزهای دیگر را روشن می کند. عبارت اصطلاحی اش این است که: «کلّ مابالعرض ینتهی الی مابالذّات»؛ اگر چیزی از خودش وجودی نداشته باشد - عرضی باشد - باید آن را از دیگری کسب کند. اما اگر چیزی وجود، ذاتی اش باشد آن را از دیگری دریافت نمی کند؛ مثلاً چربی، ذاتی روغن است؛ چربی اش را نباید از دیگری دریافت کند. می توان سؤال کرد که روغن از کجا پدید آمده، اما نمی توان گفت که چه چیزی روغن را چرب کرده است؛ زیرا روغن یعنی چربی، نور یعنی روشنایی. نمی توان پرسید که نور را چه کسی روشن کرده است. اما این سؤال بجاست که چه چیزی اتاق را روشن کرده است؟ زیرا در پاسخ گفته می شود: نور چراغ آن را روشن نموده است؟
همچنین اگر سؤال شود که چه چیزی چراغ را روشن کرده است؟ گفته می شود: کبریت. اما این سؤال که چه چیزی کبریت را روشن کرده است؟ موردی ندارد. اینکه نور از کجا پدید آمده، یک سؤال است که پاسخ آن به این سؤال باز می گردد که وجودش از کجا بوده است؟ اما اینکه چه چیزی نور را روشن کرده، غلط است؛ زیرا نور یعنی روشنایی. چیزهایی که روشنایی شان عَرَضی است باید به چیزی منتهی شوند که روشنایی، ذاتی اش باشد. در آنجا دیگر نمی توان پرسید: چه چیزی آن را روشن کرده است؟ آنچه را می توان سؤال کرد این است که از کجا به وجود آمده است؟ آنگاه می توان این سؤال را مطرح ساخت که آنچه به وجود آمده چه کسی به او وجود داده است؟ همان گونه که سؤال از نور به جایی می رسد که روشنایی اش از خودش است، وجود هم باید به جایی برسد که وجودش از خودش باشد.
معاد جسمانی
پرسش: اگر منظور از معاد جسمانی، تجدید حیات همین جسم است، کسانی که جسمشان کاملاً از بین می رود؛ مثلاً می سوزد و خاکستر می شود یا وارد شکم درندگان می شوند، معادشان چگونه است؟
پاسخ: پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا اجزای مادّه اصلاً از بین نمی رود، بلکه به چیز دیگری تبدیل می شود؛ مثلاً وقتی چوبی می سوزد، نابود نمی شود، بلکه به دود و خاکستر تبدیل می شود. دود و خاکستر، اجزای مادّه است که باقی می باشد. این قانون معروف شیمی است که «مادّه نه موجود می شود و نه معدوم». البته با تتمیم آن، می توان گفت: «مادّه به اضافه انرژی، چیزی از بین نمی رود» اما اینکه آیا آنچه در قیامت موجود می گردد همین جسم عالم مادی است یا جسم دیگری است، ما نمی دانیم؛ زیرا ما جسم دیگری نمی شناسیم. باید به آن عالم برویم و ببینیم آن جسم چگونه است و چه قانونی بر آن حکمفرماست. اما اجمالاً می دانیم که معاد، جسمانی است. ممکن است جسمی باشد که ما تا به حال ندیده ایم. ممکن است شرایط آن عالم عوض شود. فرض کنید که اگر فقط جاذبه از جسم گرفته شود چه می شود؟ ما نمی دانیم که در آن صورت، جسم چه شکل و خواصی خواهدداشت. جسمانی است ولی اینکه چگونه جسمی است، ما تا به حال ندیده ایم که بتوانیم بگوییم چه نوع جسمی است؟
کیفیّت شب اول قبر
پرسش: آیا کسانی که تصادف می کنند یا در آب غرق می شوند، شب اول قبر دارند یا نه؟
پاسخ: در این مورد گفته اند که بدن مثالی آنها باز خواهد گشت.
ماهیّت خدا
پرسش: چیزی که وجوددارد ماهیتی دارد؛ ماهیت خدا چیست؟ چیزی هست، پس آن چیست؟
پاسخ: ما معمولاً موجودات را به وسیله ای یا با حسّ مستقیم و غیر مسلّح و یا مسلّح یعنی با ابزارهای علمی و در نهایت، به وسیله حواسمان احساس می کنیم؛ یا آنها را با چشم می بینیم یا صدایشان را می شنویم و یا بوی آنها را با بینی استشمام می کنیم. از این خواص جسمانی اشیا، مفاهیمی می گیریم. مفاهیم کلّی که در همه حالات، بر هر موجودی صدق می کند، ماهیت آن موجود است؛ مثلاً آب موجودی سیّال است. خواصش را که ملاحظه می کنیم می بینیم که رفع تشنگی می کند، مایع می باشد و از اکسیژن و ئیدروژن ترکیب شده است، لذا آن را این گونه تعریف می کنیم که: «مایعی است مرکّب از اکسیژن و ئیدروژن که رفع تشنگی می کند». پس وقتی ما با یکی از حواسّمان چیزی را درک کرده و نسبت به آن تجربه ای داشته باشیم و خواصش را معرفی کنیم، مجموع مفاهیمی که از آن چیز درک می کنیم ماهیت آن چیز است. اما اگر چیزی باشد که دیدنی و مادّه نباشد، بو، شکل و سایر خواص مادّی را نداشته باشد؛ شناختی را که از سایر اجسام و اشیا داریم از او نخواهیم داشت، لذا درباره او، مفهومی که از راه تجربه به دست آمده باشد و بر همه حالات یک شی ء صدق کند، نخواهیم داشت. در این صورت، می گوییم: ذات واجب خدای تبارک و تعالی ماهیت ندارد. منظور از ماهیت در اینجا، همان اصطلاح فلسفی می باشد که ماهیت آن است که در جواب سؤال «ماهو» گفته می شود؛ یعنی چیزی که داخل در یکی از کلّیات خمس، مانند جنس، نوع، فصل و مانند اینها باشد. اما برای خدا جنس و فصلی وجودندارد. جنس و فصل مفاهیمی کلی است که از همین مُدرَکات ما به وجود می آید؛ آن هم لازمه اش این است که ممکن الوجود باشد؛ یعنی چیزی که «ممکن» باشد ماهیّت دارد، چیزی که ممکن الوجود نیست اصلاً ماهیت ندارد.
به طور خلاصه، می توان گفت چون ما درباره خدا، شناختی نداریم که بتوانیم مفهومی کلّی از آن به دست آوریم، می گوییم که این مفاهیم از ذات خدا حکایت می کند. به این معنا، نمی توان گفت که ذات خدا را می شناسیم. ماهیت به «مایُقال فی جواب ماهو» و به اصطلاح «مابه الشی ء» و «هو هو» معنا می شود. بر این اساس می توان گفت که خدا ماهیت دارد ولی ما نمی دانیم که آن چیست؟ شناختنی نیست. صفاتی که درباره او گفته می شود به معنای ماهیت نیست، بلکه به معنای وجود اوست؛ یعنی وجود الهی وجودی کامل و بی نهایت است. او کمال بی نهایت است. لازمه این مطلب آن است که او علم، قدرت، حیات و سایر صفات ثبوتیه را داشته باشد. این صفات به قول فلاسفه، از معقولات ثانیه است، نه از معقولات اولی. معقولات اولی، ماهُوی است و درباره خدا صدق نمی کند. نمی توان گفت: او جوهر، عرض، کیف یا کمّ است، اما می توان گفت مفاهیمی که از قبیل معقولات ثانیه است و از خواص وجود انتزاع می گردد، همان صفاتی است که به ذات خداوند تبارک و تعالی نسبت داده می شود.
اختیار
پرسش: آیا با توجه به اینکه خداوند می دانسته که همه انسانها یکسان عمل نمی کنند، انسان را مختار آفریده است تا از او تکلیف بخواهد؟
پاسخ: خدای متعال چون کمال مطلق است، خود را دوست دارد و نسبت به ذات خود محبّت مطلق دارد. لازمه محبّت این است که آثار آن چیزِ مورد علاقه نیز مورد محبّت قرار گیرد. بنابراین، خداوند همه موجودات را دوست دارد؛ زیرا اثری از کمال بی نهایت خود اوست. پس هر موجودی که خلق می شود چون مرتبه ای از کمال را داراست مورد محبّت خدا می باشد؛ چون خدا دوست دارد که اثر کمال خودش ظاهر شود و تحقّق پیدا کند. خلق چیزی موجب بروز نقصی در وجود خدا نخواهدشد، بلکه فیّاضیت و بخل نداشتنش اقتضا می کند که هر چیزی بهره ای از کمال دارد، خلق کند؛ مگر اینکه چیزی باشد که پیدایشش کمالات بیشتر را از بین ببرد. در این مورد، حکمت اقتضا می کند که آن موجود آفریده نشود؛ چون آفرینش آن موجب می شود که آفریدگان دیگر باقی نمانند یا مانع آفریدن کمالات دیگری گردد.
در مورد انسان نیز همین بحث وجوددارد. وقتی خدا همه موجوداتی را که پیش از انسان خلق شده بودند، آفرید، این امکان وجودداشت موجودی خلق شود که با اختیار خودش رشد کند، برخلاف سایر موجودات که به طور طبیعی و جبری رشد می کنند؛ مثلاً درخت در رشد خود اختیاری ندارد، حیوانات نیز همین گونه اند. اما اگر موجودی که کمال روحی و معنوی دارد، بخواهد که با اختیار خودش رشد کند می تواند آن را کسب کند و اگر نخواهد کسب نمی کند. حرکاتی که از این موجود سر می زند از روی شعور، اختیار و آزادی است. آیا چنین موجودی کاملتر است یا موجودی که حرکتش جبری است؟ به عنوان مثال، اگر یک آدمک کامپیوتری ساخته شود که وقتی شما از در وارد می شوید، بگوید: «سلامٌ علیکم»! خوش آمدید! شما «سلامٌ علیکم» را از او می شنوید، اما آیا هیچ احساس می کنید که او به شما احترام گذارده است؟ آیا رفتار او موجب دوست داشتن شما و احترام متقابل می شود؟ خیر؛ زیرا او شعوری ندارد، فقط صدایی از او شنیده می شود. همین موجود اگر طوری بود که با شعور و اراده خودش به شما احترام می گذاشت، چقدر ارزشش بیشتر بود. سایر موجودات نیز نسبت به انسان چنین حالتی دارند؛ حرکات و آثار وجودیشان از روی اختیار نیست. شاید بتوان گفت که مرتبه ضعیفی از اختیار در آنها وجوددارد ولی مرتبه کاملش در انسان است. به همان دلیل که حیوانی که مرتبه ای از اختیار را دارد آفریده شد، کاملترش هم باید آفریده شود. اما موجوداتی که اصلاً شعور و اراده ای ندارند، در مقابل انسان هیچ ارزشی ندارند. پس آیا موجودی که با حرکت و اراده خودش حرکت می کند و متکامل می شود، باید خلق بشود یا نشود؟ اگر خلق می شود باید قدرت اختیار داشته باشد تا بتواند تکامل پیداکند، لذا باید زندگی اش دارای دو راه خیر و شر باشد تا اختیار معنا پیدا کند؛ هم بتواند رشدکند و هم بتواند سقوط کند تا وجودش ارزش داشته باشد و حرکتی انجام دهد؛ مثلاً شقاوت را رها کند تا به سعادت برسد، پا روی نفس بگذارد تا به کمال دست یابد، رذیلتها را رهانماید و به دنبال فضیلت برود. در این صورت، کار او ارزش دارد وگرنه اگر یک راه بیشتر نباشد، مثلاً نتواند دنبال کار زشت برود، انتخابی صورت نگرفته است. در این صورت، حتی اگر عبادت هم بکند ارزشی ندارد. البته عبادت خوب است امّا اگر این عبادت اختیاری و انتخابی باشد، ارزشش بیشتر است. بدین دلیل بود که با اینکه ملائکه خلق شده بودند، خدا برای خلافت خودش انسان را خلق می کند؛ زیرا صفت اختیار خدا در ملائکه ظهوری ندارد. آنان فقط تسبیح و تقدیس می کنند و اختیار گناه کردن ندارند، نمی توانند گناه کنند، لذا عبادت آنان به اندازه عبادت اختیاری انسان ارزش ندارد؛ چون انسان گناه کردن را کنار می گذارد و به عبادت مشغول می شود. پیش از آفرینش چنین موجودی جای او در عالم هستی خالی بوده است. اگر این موجود بخواهد خلق شود باید هم بتواند تکامل پیدا کند و هم بتواند منحط شود، هم بتواند به بهشت برود و هم به جهنّم. اما اینکه تعداد بهشتیها بیشتر است یا جهنّمیها، ما اطلاعی نداریم ولی تعداد بهشتیها کمتر هم باشد به دلیل مقاماتی که کسب می کنند، بر وجود همه جهنّمیها رجحان دارند. به هر حال، انسانی که چنین شرافتی دارد ناچار باید طوری باشد که اگر دلش نخواست به کمال برسد، بتواند راه سقوط و انحطاط را انتخاب کند.
اما اینکه خدا می دانسته اگر این موجود را خلق کند، گناه می کند پس چرا او را آفریده است؟ جوابش این است که او انسان را آفرید و می دانست که بعضی از افراد انسان گناه می کنند و به جهنّم می روند و بعضی از آنان گناه نمی کنند و به بهشت می روند. اگر بخواهد انسان خلق شود باید موجودی باشد که بتواند هر دو راه را برود تا هر کدام را که خواست انتخاب کند. اگر فقط انسانهایی را که به بهشت می روند انتخاب کند، یک راه بیشتر وجودندارد؛ آنانی که می خواهند به جهنّم بروند خلق نشده اند، آنانی هم که خلق شده اند، همه به بهشت می روند، پس انسان دو راه ندارد.
البته برای انتخاب کردن، یک ساعت هم کافی است. در روز قیامت هم گنهکاران همین سخن را می گویند که چرا به ما بیشتر مهلت ندادید؟ جواب داده می شود: مگر پیامبران نیامدند و حجّت را بر شما تمام نکردند؟ وقتی حجّت بر شما تمام شد باید انتخاب می کردید. یک ساعته انسان می تواند انتخاب کند. البته فرصتهای آدمی متفاوت است. در دستگاه تکوین، اقتضای شرایط وجودی برای هر موجودی به حکمت الهی بستگی دارد که مثلاً هر موجودی چه اندازه عمر کند، چه شرایطی داشته باشد و مسایلی دیگر. اما این اصل که انسان، باید موجودی باشد که دو راه داشته باشد، مقتضای حکمت الهی است و در مجموع، خیرش بر شرّش رجحان دارد.
افکار انحرافی برخی از عرفا
پرسش: بعضی از عرفا وقتی به درجات والای عرفان می رسند با آنکه کراماتی نیز از ایشان نقل می شود، امّا دیدآزاداندیشانه ای دارند؛ مثلاً، بین خلفا و معصومان(:) تفاوتی قایل نمی شوند. وجود کراماتی که از آنان مشاهده می شود با توجه به اعتقاداتشان چگونه قابل جمع و توجیه است؟
پاسخ: هر کار خارق العاده ای دلیل کمال و قرب الهی نیست.مرتاضانی در هند هستند که کارهای فوق العاده ای انجام می دهند اما هیچ کدام از آنان ایمانی به خدای یگانه ندارند. آنان فقط در اثر ریاضت، روحشان چنان قدرتی پیدامی کند که می تواند در عالم تصرّف کند. هرکس دیگر هم آن ریاضت را بکشد، می تواند آن کارها را انجام دهد. بنابراین، چنان کارهایی دلیل بر عزّت آنان نزد خدا نیست.
ما درباره اشخاص، بحثی نمی کنیم؛ زیرا ما درباره کسانی که در زمان خودمان هستند و سالهاست که با آنان زندگی می کنیم نمی توانیم درست قضاوت کنیم، چه رسد به کسانی که هزار سال پیش زندگی می کردند و مطالب ضد و نقیضی از آنان نقل شده است. ما نمی دانیم که کدام سخن راست و کدام دروغ است. ما جز درباره ائمّه معصوم(:) که وظیفه مان شناخت آنان است، بحثی نمی کنیم. ما از عرفای زمان خودمان؛ امام امت - قدس سره - را می شناسیم و می دانیم که عارفی مطیع خدا و دارای مقاماتی بود، ما او را قبول داریم. اما دیگران که چند صد سال پیشتر زندگی می کردند و ما تاریخچه زندگیشان را نمی دانیم، نمی توانیم درباره شان صحبتی بکنیم؛ مثلاً، «بایزید بسطامی» هزار سال پیش زندگی می کرده است و چیزهایی از اونقل کرده اند ولی ما چه می دانیم که صحیح است یا غلط و چه لزومی دارد که بدانیم؟ شب اول قبر که از ما نمی پرسند شما تاریخ زندگی بایزید یا حافظ را خوانده اید یا نه؟ آنچه از ما می پرسند این است که پیامبرت کیست؟ امامت کیست؟ هیچ لزومی ندارد که دراین باره مطالعه و تحقیق کنیم. چه لزومی دارد که وقتمان را صرف اینها نماییم؟ بهتر است وقتمان را صرف چیزهایی کنیم که بیشتر به دردمان می خورد.
همسویی مقامات معنوی با تقیّد به احکام شرع
پرسش: آیا انسان می تواند با انکار ولایت و انکار احکام شرع و ترک واجبات، به مقاماتی برسد؟!
پاسخ: خیر، هیچ انسانی بدون اینها نمی تواندبه مقاماتی برسد. هر کس هم چنین ادّعایی بکند، دروغ گفته است و اگر کار خارق العاده ای از او سر بزند از قبیل کارهای مرتاضان هندی است. پس از آنکه ما دین و مذهب حق را شناختیم، نمی توانیم کسانی را که این دین و مذهب را ندارند، تأیید کنیم، هرچند کارهای خارق العاده ای هم داشته باشند.
سنّ تکلیف در دختر و پسر
پرسش: خداوند در قرآن می فرماید که زن و مرد هیچ تفاوتی با هم ندارند اما سن تکلیف دختران در نه سالگی است و همین امر موجب می شود که گناهانشان بیشتر گردد، پس چگونه مرد و زن مساویند؟
پاسخ: اولاً: چرا نمی گویید که زنان به سبب زودتر به تکلیف رسیدن، عبادت بیشتری می کنند و زودتر به کمالاتی می رسند؟ چرا فرض را بر این بگذاریم که هر کس زودتر به تکلیف می رسد، بیشتر گناه می کند؟ خیر، هر که زودتر به تکلیف می رسد بیشتر خدا را عبادت می کند و به کمال بیشتری می رسد.
ثانیاً: اختلاف سن تکلیف زن و مرد به رشد بدنی و روحی آنان بستگی دارد. از نظر فیزیولوژی، ثابت شده که زنها زودتر به تکامل می رسند و رشدمی کنند؛ حتی دستگاه عصبی زنها زودتر رشد می کند و برای پذیرش مسؤولیتهای گوناگون آماده می شود. در خانواده ها نیز کم وبیش مشاهده می شود که دختر بچّه ها زودتر مطالبی را درک می کنند. این موضوع هیچ نقصی به حساب نمی آید و اگر کسی گفته که زن و مرد مساوی هستند این سخن به این معنا نیست که در همه امور تکوینی مساویند؛ زیرا زن می تواند زایمان کند ولی این قدرت در مردها نیست. پس تساوی در اینجا موردی ندارد. این تساوی در تکوینیات نیست، بلکه در قانونی است که خدای متعال معیّن کرده و راه کمالی برای انسان قرار داده است. بنابراین، هم زن می تواند با استفاده از امکانات خدادادیش و آنچه مقتضای فطرتش هست عبادت خدا کند و به کمال برسد و هم مرد در این جهت، فرقی بین آنان نیست. هم زن و هم مرد در مقابل قانون، مسؤولند؛ اگر زن یا مرد مرتکب جنایتی شدند، مجازات می شوند. البته در این مورد نیز گاهی بین مرد و زن اختلافاتی تحت شرایط خاص هرکدام وجوددارد و غالباً مجازات زنها سبکتر از مجازات مردهاست.
در هر حال، اگر منظور از تساوی این است که زنها و مردها در همه چیز، در امور حقوقی، جزایی، قضایی و تکوینیات، با هم اختلافی ندارند کسی چنین ادّعایی نکرده است؛ دست کم ما چنین ادّعایی نداریم، بلکه منظور از تساوی، تساوی در برابر قانون خدا و رشد و تکامل انسانی است.
تعداد مردان و زنان در بهشت
پرسش: در کتابی نوشته شده که تعداد مردان در بهشت، بیشتر از زنان است؛ آیا این درست است؟
پاسخ: من این مطلب را نخوانده ام؛ اگر هم خوانده باشم، حجّت شرعی نیست. آنچه ما از موازین اسلام درک می کنیم این است که مرد و زن هرکدام خدا را اطاعت کنند، به بهشت می روند و هرکدام اطاعت نکنند، به جهنّم می روند. اما اینکه تعداد کدام بیشتر است، من دلیل قطعی بر این مطلب ندیده ام.
بازخواست روز قیامت
پرسش: آیا در روز قیامت، روح مورد بازخواست قرار می گیرد یا جسم مادّی با همین خصوصیات ظاهری؟
پاسخ: سؤال کننده فرض کرده است که در این عالم، جسم مورد مؤاخذه قرار می گیرد. در این عالم هم هیچ وقت بدن مورد مؤاخذه قرار نمی گیرد. شاهد این مطلب آنکه آدمی را که خواب یا بیهوش است هیچ کس مؤاخذه نمی کند، با وجود اینکه جسمش حاضر است. اینکه از انسان زنده هوشیارِ بیدار، مؤاخذه می کنند، بدان دلیل است که روحش حضور دارد و درک می کند. آنچه درد می کشد و رنج می برد روح است. بدن انسان درکی ندارد، لذا، وقتی روح از بدن جدا می شود بدن چیزی درک نمی کند. در این عالم هم از روح مؤاخذه می شود و روح است که لذت و درد را احساس می کند. در آن عالم نیز با وجود جسمانی بودن معاد، درد و رنج و مؤاخذه مخصوص روح است و عذاب و لذت و سعادت را روح درک می کند، همان گونه که در این عالم نیز این چنین است.
فلسفه و عرفان
پرسش: آیا عرفان و فلسفه با هم منافات دارند؟ اگر نه پس چرا بعضی عرفا و فلاسفه با هم اختلافهایی دارند؟
پاسخ: عارفان هم با یگدیگر اختلاف دارند، فیلسوفان و فقیهان هم با یکدیگر اختلاف دارند، مهندسان و پزشکان هم با یکدیگر اختلاف دارند؛ به طور کلی، متخصصان هر علم و فنّی ممکن است با هم اختلاف داشته باشند. اختلاف از دو چیز ناشی می شود: یا اینکه معلومات یکی از دو طرف کمتر است؛ مثلاً دو نفر که با هم در مسأله ای اختلاف دارند یا یکی درست می فهمد و دیگری اشتباه، در این صورت، آن که اشتباه کرده معلوماتش ناقص است. اگر او هم به اندازه دیگری می فهمید با یکدیگر اختلاف نداشتند. این در صورتی است که اختلاف در فهم باشد. البته ممکن است که هر دو طرف هم اشتباه کنند، در آن صورت نیز اختلاف خواهندداشت. اما اگر هر دو یک مطلب را درست بفهمند، در آن مطلب اختلافی نخواهندداشت. یا آنکه ممکن است اختلاف عمدی باشد و به تعبیر قرآن، اختلاف «عن بغیٍ»«بَغْیاً بَیْنَهُمْ»(39) یعنی به دلیل منافع و هوا و هوسها باشد تا هر کسی به دنبال سود خود باشد. این اختلاف عمدی است برای اینکه از منافع دیگران جلوگیری کنند یا دیگری را اذیّت نمایند. این قبیل اختلافات مورد بحث ما نیست. چنین اختلافاتی در عالم فراوان است؛ مثلاً صوفی ها با وجود فرقه های متعددشان، همه ادّعا می کنند که اهل باطن اند و حقیقت را یافته اند، ولی همه با یکدیگر اختلاف دارند، حتی وقتی قطب یکی از این فرقه ها از دنیا می رود، بر سر جانشینی او بین پیروانش اختلاف ایجاد می گردد و گاهی انشعابهای دیگری درست می شود. این قبیل افراد که بر سر منافع شخصی با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند در همه جا یافت می شوند. ما درباره چنین اختلافاتی بحث نداریم.
اما فرق اساسی عرفان و فلسفه در این است که «عارف» می خواهد با باطن خود و از راه دل، حق را درک کند، ولی «فیلسوف» می خواهد از راه عقل به آن برسد. عارف واقعی و فیلسوف کامل هیچ اختلافی با هم نخواهندداشت؛ زیرا آنچه را یکی با عقل یافته، دیگری از راه دل بدان رسیده است. داستان معروفی از «ابوسعید ابوالخیر و ابن سینا» نقل می کنند.
من به این قصّه ها اعتقاد و اعتماد ندارم، اما داستان آموزنده ای است. می گویند: ابوسعید ابوالخیر وابن سینا با یکدیگر ملاقاتی داشتند. پس از آنکه از هم جدا شدند، شاگردان ابن سینا پرسیدند که ابوسعید را چگونه یافتی؟ گفت: آنچه را ما می دانیم او می بیند.
شاگردهای ابوسعید هم از او پرسیدند که ابن سینا را چگونه یافتی؟ گفت: آنچه را ما می بینیم او می داند. این قصّه راست باشد یا دروغ، نشان دهنده آن است که این دو راهی است که به یک مقصد می رسد. اگر این دو راه، صحیح پیموده شود، عرفان صحیح با فلسفه هیچ تزاحمی ندارند، لذا بزرگانی مانند امام امت(؛) و علاّمه طباطبائی(؛) هم، اهل عرفان بودند و هم اهل فلسفه و تضادّی با یکدیگر نداشتند. اختلاف برای آن است که یکی از دو طرف عرفانش یا فلسفه اش ناقص است و در اثر این قصورها اختلاف به وجودمی آید. این اختلاف در پیروان یک مسلک هم پیدامی شود؛ مثلاً دو فیلسوف هم ممکن است با هم اختلاف داشته باشند؛ زیرا یکی از آنها یا هر دو مطلب را اشتباه فهمیده اند. بنابراین، اختلاف بین فلسفه و عرفان ذاتی نیست، در اثر قصور، بالعرض واقع می شود. اگر عارف و فیلسوف کاملی داشته باشیم با هم اختلافی نخواهندداشت.
میثاق عالم ذرّ
پرسش: بر اساس آیه مبارکه میثاق(40)، پیش از خلقت، خداوند از همه انسانها پیمانی مبنی بر قبول خداوندی خود گرفته است. با توجه به اینکه ما آن عهد و میثاق را به یاد نداریم، آیا باز هم در قبال آن مسؤولیم؟
پاسخ : درباره آیه میثاق، دو نظر تفسیری وجود دارد: بعضی از مفسّران می گویند که منظور از آیه میثاق این است که خدای متعال به انسان عقلی داده که با آن خدا را می شناسد. پس معنای اینکه ما از شما میثاق گرفتیم یعنی به شما عقلی دادیم که با آن خدا را می شناسید.
به عبارت دیگر، می گوید: ما با زبان عقل از شما میثاق گرفتیم، مانند آنکه به فرض، به کسی بگوییم که خدا از انسان میثاق گرفت که راستگویی را خوب بداند؛ یعنی عقلش می فهمد که راستگویی خوب است.
به عبارت دیگر، با زبان عقل خدا به او گفته است که تو باید راستگویی را خوب بدانی، لذا این دسته از مفسّران معتقدند که خدا با زبان عقل از انسان میثاق گرفته است که باید مرا خدای خود بدانی؛ زیرا عقل می تواند این مطلب را درک کند.
بعضی دیگر معتقدند که این میثاق، رابطه ای از علم حصولی است و عقلانی و مفهوم نمی باشد، رابطه ای حضوری و شهودی است؛ یعنی انسان در نشئه ای نسبت به خدای متعال علمی پیداکرده و اکنون آن را فراموش نموده است. این علم از قبیل استدلال عقلی نیست، بلکه نوعی علم حضوری است که به اصطلاح فلسفی، معلول نسبت به علت مفیض دارد. هیچ معلولی از علت خودش غایب نیست، لکن در اثر نقص معرفتش، نمی تواند به او احاطه پیداکند.
آنان که می گویند منظور از این میثاق، ادراک حضوری است که در یک نشئه ای برای انسان پیداشده معتقدند که اثری از آن باقی مانده؛ هرچند اکنون انسان به آن میثاق، عالم نیست اما در باطنش، اثری از آن وجوددارد که وقتی با عقل یا هر راه دیگری به خدای متعال توجه پیدامی کند آن امر باطنی زیر پرده روشن می شود. البته این مطلب برای ما به درستی قابل فهم نیست ولی با توجه به بعضی از مبانی روان شناسی جدید، می توان تأییدی بر این مطلب آورد. یکی از مکاتب روانکاوی معتقد به وجود شعوری ناخودآگاه در وجود انسان است. بر این اساس، نمی توان گفت کسی که اصلاً درک ندارد از درک خودش هم آگاه نیست. «شعور ناخودآگاه» اصطلاح معروفی در روان شناسی است. گویا ابتدا این مطلب را «فروید» مطرح کرده و سپس طرفدارانی مانند «یونگ و آدلر» آن را کم و بیش تأیید کرده اند. به درست یا غلطبودن این نظریه کاری نداریم اما قابل تصور است که انسان چیزی را بداند ولی بدان آگاهی نداشته باشد. آنان که نظریه دوم را می پذیرند، می گویند: انسان علم ناخودآگاهی دارد. وقتی علم آگاهانه به خدا پیداکردبا علم ناآگاهش تطبیق پیدا می کند. برای تقریب به ذهن، می توان این گونه مثال آورد که به فرض، شما قبلاً کسی را می شناخته اید ولی اکنون او را از یاد برده اید. وقتی او را در خیابان ببینید یادتان می آید. اگر اصلاً او را نمی شناختید و به طور اتفاقی، می دیدید، نمی دانستید که کیست اما چون از قبل نسبت به او شناختی داشته اید واو را از یاد برده اید وقتی او را ببینید این کار موجب تطبیق یک رؤیت بر یک معرفت قبلی می شود و شناخت قبلی، دوباره زنده می گردد.
می گویند: معرفتی که در اثر میثاق پیداشده، هرچند ما آن را به خاطر نداریم، اما چنین نیست که صفر باشد، زمینه معرفتی وجوددارد که می تواند به سرحدّ آگاهی برسد. اگر از راه استدلال عقلی وجود خدا را اثبات کردیم و به او توجه پیدانمودیم، آن معرفت باطنی ظهور پیدامی کند. بر این مطلب می توان تأییدی نیز از خود آیه کریمه میثاق به دست آورد.
این مطلب را نیز یکی از مؤیّدات نظریه دوم قرارداده اند که انسان فطرتاً خداجوست و انگیزه ای باطنی او را به سوی خدا سوق می دهد. این در اثر همان میثاقی است که خدای متعال در آیه «میثاق» به آن اشاره کرده است.
رجعت ائمّه (ع)
پرسش: آیا پس از زندگی انسان کامل بر روی زمین، جهان و آنچه در آن است از هم پاشیده می شود و از بین می رود؟ اگر چنین شود در حقیقت، فساد عالم پدیدار شده است، ولی ما معتقدیم که فعل پروردگار فساد ندارد. این مسأله را توضیح دهید.
پاسخ: اگر منظور از انسان کامل طبق عقیده شیعه، امام معصوم باشد و منظور از دوران پس از انسان کامل، دوره پس از ظهور حضرت ولی عصر(7) و زندگی آن وجود مقدّس و مرگ آن عزیز باشد، پاسخ، همان مسأله دوم است. طبق عقیده مشهور شیعه، پس از وفات امام زمان(7) سایر ائمه(:) رجعت می کنند و هیچ گاه زمین خالی از امام نخواهدبود؛ مثلاً در باره رجعت حضرت سیّدالشّهدا(7) در روایات آمده است که آنقدر عمر آن حضرت طولانی می شود که ابروهایشان روی چشمانشان می افتد.
کیفیّت رجعت امام حسین (ع)
پرسش: امام حسین(7) با بدن سالم رجعت می کنند یا با سر بریده؟
پاسخ: در هر صورت ایشان انسانی است که چندی نبوده و دوباره زنده می شود. شهادت ایشان در کربلا هم یک امر لحظه ای بود وگرنه پیش از آن هم ایشان سالها زندگی می کرده اند. این مانند آن است که کسی مدتی مریض شود و دوباره سالم گردد، لذا لازم نیست که وقتی رجعت می کنند با سر بریده باشند؛ نه، با سلامت کامل بدن برمی گردند و امام حسین(7)، به گونه ای خواهدبود که هرکس ایشان را ببیند بشناشد.
آیه 99 و 100 سوره مؤمنون را که خداوند از قول کفار نقل می کند که می گویند:«... ربِّ ارجِعُونِ لَعَلِّی اَعْمَلُ صالِحاً فِیما ترَکْتُ...» و بر عدم رجعت آنان به زندگی دنیوی دلالت دارد، منکران شیعه آن را دلیلی بر نفی رجعت می شمارند. منظور از این آیات یا روایات مشابه آنها که در ظاهر، خلاف ادّعای شیعه می باشد، این است که چنین امکانی وجودندارد که هرکس وارد قیامت شد به دلخواه خود، بتواند به دنیا بازگردد. اصلاً هیچ کس از قیامت نمی تواند به دنیا بازگردد، آنچه را هم که شیعه بدان معتقد است بازگشت از عالم برزخ است.
به هرحال، اعتقاد به رجعت، اعتقاد به بازگشت بعضی از افراد مطابق با اقتضای حکمت خداست که از عالم برزخ به این عالم بازمی گردند، نه از عالم قیامت. ادلّه ای که رجعت را نفی می کند یا ناظر به رجعت از قیامت است یا رجعت عمومی، که هر کس دلش خواست بتواند برگردد؛ زیرا چنین چیزی میسّر نیست؛ فقط افراد خاصی طبق اقتضای حکمت الهی، می توانند بازگردند. رجعت امر خارق العاده ای است؛ مانند کرامات و معجزات. همان گونه که هرکس دلش بخواهد معجزه ای واقع نمی شود و وقوع آن به حکمت خدا بستگی دارد، رجعت نیز این چنین است و برای آنکه پس از رحلت امام زمان(7) زمین خالی از امام معصوم نباشد، امام دیگری رجعت می کند. بعضی از مؤمنان کاملی هم که می خواهند در رکاب حضرت مهدی(7) باشند و شهید می شوند نیز رجعت می کنند. البته اینان افرادی استثنایی اند و قاعده ای کلی وجودندارد که هرکه دلش بخواهد، بتواند بازگردد.
پس آنچه از نظر شیعه قطعی است، اصل رجعت می باشد که دست کم، بعضی از ائمه(:) بازمی گردند. اما اینکه همه امامها بازمی گردند یا نه، کدام یک اول بازمی گردد و کدام یک دوم، هریک چقدر عمر می کنند، چگونه از دنیا می روند و مسایلی مانند آن هیچ کدام یقینی نیست. ما اینها را به عنوان اعتقادات یقینی به حساب نمی آوریم. آنچه به عنوان اعتقاد شیعه معروف است و اهل تسنّن هم می دانند، این است که در آخرالزّمان بعضی از کسانی که از دنیا رفته اند، از جمله بعضی از ائمه(:) به دنیا بازخواهندگشت.
در قرآن نیز آیاتی وجوددارد که بر رجعت دلالت می کند، از جمله آیاتی از سوره بقره؛ مانند: «اَوْکَالّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِهَا...»(41) این آیه بنابر نقل روایات، مربوط به یکی از پیامبران به نام حضرت «ارمیا» یا حضرت «عُزیز» است. قرآن می فرماید حضرت عزیز، از محلی عبور می کرد عده ای را مشاهده نمود که در اثر طاعون از بین رفته بودند و اجسادشان روی زمین مانده بود. یکباره این سؤال به ذهنش رسید اینان که از بین رفته و اجسادشان متلاشی شده است، چگونه دوباره زنده می شوند. گویا درک این مطلب برایش مشکل بود، لذا بی درنگ، خدای متعال جانش را گرفت. از قراین آیه برمی آید که ایشان بر الاغی سوار بوده و غذایی نیز با خود به همراه داشته است. الاغ او نیز به امر خدا می میرد اما غذایش سالم می ماند. پس از صد سال، خدا او را زنده می کند و به او خطاب می فرماید که چقدر در زمین ماندی؟ مانند انسانی که خواب بوده، پاسخ می دهد که: یک روز یا نصف روز. خداوند می فرماید: به آب و غذایت نگاه کن، هیچ تغییری نکرده است اما به الاغت بنگر و ببین که حتی استخوانهایش در حال خاک شدن است، چگونه می گویی که یک روز خوابیده ای؟
سپس می فرماید: اکنون ببین که آن را چگونه زنده می کنیم؛ استخوانها را چگونه روی هم قرار می دهیم سپس روی آن گوشت می رویانیم. به این وسیله، خداوند رجعت را به او نشان داد. موارد دیگری نیز از این قبیل در قرآن ذکر شده است؛ مانند اصحاب کهف، یا زنده شدن هفتاد نفری که با حضرت موسی(7) برای دیدن خدا به کوه طور رفته بودند و صاعقه نازل شد و مردند.
نوعدوستی
پرسش: نظر اسلام درباره نوعدوستی چیست؟
پاسخ: اسلام، انسان را تشویق می کند که صفات کمالیه الهی را در وجود خود تحقّق بخشد. از آنجا که خدای متعال رحمت واسعه دارد، به همه مخلوقاتش علاقه مند است و خیر آنان را می خواهد، انسان نیز باید همین صفت را داشته باشد و نسبت به همه مخلوقات، بخصوص انسانهای دیگر، خیرخواه باشد، لکن چون در میان انسانها، کسانی هستند که با سوء اختیار خود، برخلاف انسانیت و فضایل انسانی تلاش می کنند و انسانهای دیگر را تحت ستم درمی آورند و از رسیدن به کمال بازمی دارند، مانند سران کفر و استکبار، انسان نسبت به اینان نباید محبّت داشته باشد. اما نسبت به دیگران، چه آنان که دینشان با او یکی است - که البته در این صورت، علاوه بر نوعدوستی، باید اخوّت دینی با آنان داشته باشد و بدین وسیله، حقّ خاصی بین آنان ایجاد می شود - وچه نسبت به کسانی که دینشان با او یکی نیست، باید خیرخواه باشد و طوری رفتار کند که به دین حق، گرایش پیداکنند. اصلاً همین انگیزه ای هم که انسان برای هدایت دیگران دارد، برای این است که خیرخواه آنان می باشد. صرف نظر از این جهت، احسان مادّی به دیگران هم می تواند مقدمه ای برای جلب نظر آنان باشد. به هر حال، نوعدوستی، صرف نظر از انسانهایی که در واقع حیواناتی یا شیاطینی به صورت انسان هستند، از دیدگاه اسلام مطلوب است.
عقول دهگانه
پرسش: اعتقاد قدما در باره سلسله آفرینش و عقول دهگانه را توضیح دهید.
پاسخ: این فرضیه حکمای یونان است، حکمای اسلام هم آن را رد نکردند؛ چون دلیلی بر خلافش نداشتند ولی به دلیل شبهاتی که درآن بود، آن را تضعیف کردند؛ مثلاً «مرحوم خواجه نصیرالدّین طوسی» این نظام و این بیان را نمی پسندید و دیگران هم که شواهدی برخلاف آن از آیات و روایات داشتند، نپذیرفتند. اما به طور کلی، این مطلب یک فرضیّه است و برهانی نیست. اصل این فرضیه بر این اساس بود که برای عالم نُه فلک قایل بودند. می دیدند که در بین ستارگان، ماه و خورشید و شش تای دیگر از ستارگان گردش می کنند (البته زمین را ثابت می دانستند). برای هریک از آنها نیز فلکی فرض کرده بودند و فلک دیگری را فوق اینها و محیط بر همه (فلک ثوابت) درنظر گرفته بودند؛ یعنی شش فلک برای این سیارات، یکی برای ثوابت ویکی را فلک قمر و یکی را هم فلک اطلس که فلک بی ستاره است، می دانستند. به این صورت، نُه فلک تصور می کردند. برای پیدایش هریک از این افلاک، باید یک فاعل نزد یکی از آنها تصور می کردند؛ چون معتقد بودند که هریک از این موجودات باید فاعلی اقرب از فاعلهای دیگر داشته باشد، برای هریک از اینها نیز موجودی به نام عقل ثابت تصور نمودند؛ موجودی مجرّد تام و برای کلّ اینها مجموعاً یک عقل اولی فرض کردند که صادر اول یا عقل اول است. عقل اول را خدا نمی دانند، اولین مخلوقی می دانند که از خدا صادر شده است. نظام آفرینش طبق فرضیه آنها چنین است که ابتدا خدا عقل اول را می آفریند که کاملترین موجود امکانی است. از عقل اول، یک عقل که عقل دوم است و یک فلک با روح آن فلک به وجود می آید (برای افلاک هم روح قایل بودند) از عقل دوم، نیز یک فلک دیگر با عقل سوم و روح آن فلک و به همین ترتیب، تا فلک نهم به وجود می آید. پس یک عقل باید از تعداد افلاک بیشتر باشد لذا به نُه فلک و ده عقل قایل بودند. این طرحی بود که آنها ترسیم می کردند که چگونه از موجود کامل بی نهایت، سایر موجودات به ترتیب تنزّل، وجود پیدا می کنند. پس هر عقلی، مرحله وجودیش نازلتر از عقل بالاتر است.
ظواهر اسلامی با این فرضیه موافق نیست؛ زیرا قرآن کریم برای هر ستاره ای یک فلک فرض می فرماید. در سوره «یس»، می خوانیم: «... کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ»(42) با اینکه آنان می گفتند که هر یک از این ستاره ها در فلک خود میخکوب شده و تکان نمی خورند، ولی قرآن کریم می فرماید که در آن شناورند؛ مانند ماهی که در آب شنا می کند. از نقطه ای به نقطه دیگر حرکت می کنند و در فضای خود و فلک خود شناورند. علاوه بر آن، قرآن تعداد آسمانها را هفت تا می داند، در حالی که آنان به نُه فلک قایل بودند، لذا این نظریه با قرآن انطباقی ندارد، علاوه بر اینکه اشکالات دیگری هم در برهانی کردن و استدلال مطلب وجوددارد که جای بیانش اینجا نیست.
عدم سنخیّت عالم مادّه و عالم برزخ
پرسش: در جلد دوم کتاب معادشناسی علاّمه محمّد حسین تهرانی، وی ماجرایی از «مرحوم نراقی» نقل می کند که نامبرده بر اثر مکاشفه که برایش حاصل می شود، در حین دفن میّتی، دریچه ای از درون قبر گشوده می شود، وارد آن می گردد و پس از مشاهده برخی مسایل، هنگام خروج از بهشت برزخی، کیسه برنجی را به جهان مادّه می آورد و مدتی طولانی از آن استفاده می کند. حال چگونه این مطلب با عدم سنخیّت عالم مادّه و عالم برزخ، قابل جمع هست؟
پاسخ: اصولاً ما باید عادت کنیم که همه مسایل اعتقادیمان را با دلایل یقینی اثبات کنیم و هیچ گاه به ظنّیات که قابل تخطئه و مناقشه است، اتّکا نکنیم. با خواب و مکاشفه و این قبیل چیزها، نمی توان اعتقادات دینی را اثبات کرد. «مکاشفه» حالتی است بین خواب و بیداری که ممکن است الهی و صحیح و یا شیطانی باشد. بنابراین، ما باید سعی کنیم که اعتقاداتمان را بر دلیل عقلی قطعی و قرآنی متّکی کنیم و به این قبیل چیزها اهمیتی ندهیم. البته گاهی ممکن است اینها نکته های آموزنده ای داشته باشد که بد نیست از آن استفاده شود، ولی نباید مبنای اعتقادی ما قرارگیرد.
اما اینکه چگونه ممکن است چیزی از عالم برزخ به این عالم بیاید، اگر این مطلب صحّت داشته باشد، کرامت یکی از اولیای خداست؛ یعنی معجزه گونه است؛ مانند معجزاتی که در این عالم واقع شده و تابع قوانین طبیعی نیست.
در مورد خوابها و رؤیاها هم گاهی اتفاق می افتد که کسی را خواب می بینیم و مثلاً یک سکّه به ما می دهد یا در خواب حلوایی می خوریم و وقتی بیدار می شویم می بینیم که دهانمان شیرین است یا سکّه ای در دستمان است، اینها تابع قوانین این عالم نیست؛ از قبیل خوارق عادت است که با اراده ولیّ الهی تحقّق پیدامی کند. در معجزات ائمّه اطهار(:) چنین چیزهایی وجود داشت؛ مثلاً امام هادی(7) در مجلس آن خلیفه عباسی، به عکس شیری که روی پرده بود، اشاره کردند و به صورت شیر درنده ای شد و آن کسی را که چنین درخواستی از سر استهزا از آن حضرت کرده بود، درید و دوباره به امر آن حضرت، به صورت عکس درآمد، عصای حضرت موسی(7) نیز پس از آنکه به فرمان آن حضرت، همه چوبها و ریسمانها را بلعید، دوباره به صورت عصا درآمد. این موارد تابع قوانین این عالم نیست و از قبیل خوارق عادات است. وقوع چنین چیزهایی ممکن است، اثبات آنها احتیاج به دلیل متقن دارد.
شهادت به ولایت حضرت علی (ع)
پرسش: به فرض اینکه شهادت به ولایت علی(7) در اذان به قصد استحباب باشد، گروهی اشکال می کنند و آن را، مانند عبارت «حیّ علی خیر العمل» بدعتی در دین می دانند، لطفاً این مسأله را توضیح دهید.
پاسخ: ما در روایات، شواهدی داریم بر این مطلب که پیامبراکرم(9)، خودشان هم در اذان و اقامه، «حیّ علی خیر العمل» را می گفتند، اما این عبارت به دستور خلیفه دوم از اذان واقامه برداشته شد. او گفت: «حیّ علی خیرالعمل؛ یعنی بشتابید به سوی بهترین کارها» اگر مردم باور کنند که نماز بهترین کارهاست، دیگر به جهاد نمی روند!او گفت: این جمله باید از اذان و اقامه حذف شود و فقط صبحها به جای آن بگویند:«الصّلاةُ خیرٌ من النّوم؛ یعنی نماز بهتر از خواب است».
درباره شهادت به ولایت، یک اختلاف فقهی وجوددارد، طبق همه فتاوای فقهی، ذکر ولایت حضرت علی(7) مستحب است و از سوی شارع اسلام بدان سفارش شده است. آنان که منکر این مسأله هستند این کار را بدعت می دانند، در حالی که اگر کسی آن را به این عنوان بگوید که از سوی شرع اسلام وارد شده بدعت است، این نتیجه اختلاف فتواست. درباره دست بستن در نماز هم، ما نسبت به آنان همین مطلب را می گوییم. خود آنان می گویند که پیامبر اسلام(9) دست بسته نماز نمی خواندند و این کار در زمان خلیفه دوم انجام گرفت؛ وقتی که نمایندگان ایران پس از پیروزی عربها بدانجا رفتند، در حضور خلیفه دوم دست بسته ایستادند. او گفت: چرا چنین کردید؟ گفتند: این نشانه احترام است. گفت: این عمل خوبی است. مسلمانها هم وقتی می خواهند نماز بخوانند، دستهایشان را ببندند و در مقابل خدا احترام بگذارند. این نقضی است که بدانها وارد است که با وجود آنکه خودشان می گویند که چون پیامبراکرم(9) این کار را نکرده است اگر دیگران بکنند، بدعت است چرا وقتی کاری به دستور خلیفه ای انجام می گیرد جزو دین محسوب می شود، اما گفتن «اَشْهَدُ انَّ علیّاً ولیُّ اللَّه» را که درباره آن روایت داریم - که هرجا شهادت به رسالت داده می شود به ولایت هم باید شهادت داده شود - بدعت می دانند؟ بنابراین، طبق فتوای بیشتر فقها، شهادت به ولایت حضرت علی(7) را نباید جزو نماز یا جزو اذان و اقامه دانست، بلکه کاری مستحبّی است (البته یک فتوای نادر هم وجوددارد که آن را حرام می داند، ولی اصلاً ثابت نشده است که روایتی وجوددارد مبنی بر اینکه «استحباب شهادت به ولایت پس از ذکر شهادت به رسالت در همه جا» شامل اذان و اقامه نمی شود). فتوای مشهور شیعه این است که گفتن آن در اذان و اقامه مستحب است اما باید احتیاط شود و آن را به قصد جزئیّت آن نگویند، هرچند بعضیها قصد جزئیت آن را هم جایز می دانند، اما به شرط استحباب.
چنین اختلاف فتواهایی، در بین اهل سنّت هم کم نیست. بعضی از بزرگان با بررسیهایی که انجام داده اند، به این نتیجه رسیده اند که اختلافهایی که شیعه با بعضی از مذاهب اهل تسنّن دارد کمتر از اختلافاتی است که خود مذاهب اهل تسنّن با هم دارند؛ آنجا که اختلاف فتوا دارند، آنچه را یکی، صحیح می داند دیگری، مردود می شمارد و آنچه را یکی بدان عمل می کند، دیگری مجاز نمی داند. در مورد همین مسأله هم مثلاً فرقه مالکی که پیروان آن امروزه در کشورهای شرق و شمال آفریقا (تونس، الجزایر، مراکش و سودان) فراوان است، دست بسته نماز نمی خوانند؛ مانند شیعه. بنابراین، کسی نمی تواند اثبات کند که این کار واجب است و حتماً باید انجام گیرد، ولی ما می توانیم با بحثهای فنّی، برای آنان اثبات کنیم که انجام این کارها در مذهب شیعه، بدعت نیست.
ما در بین اذان یا نماز، صلوات هم می فرستیم؛ کسی می تواند بگوید که در بین اذان، صلوات فرستادن حرام است؟ صلوات جزو نماز یا جزو اذان نیست، بلکه ذکری است که با شنیدن یا گفتن نام حضرت رسول(9) گفتن آن مستحب است. بنابراین، وجود اختلاف فتوا مشکلی ایجاد نمی کند.
قانون علیّت و مسأله معجزه
پرسش: آیا قانون علیّت در نظام هستی به صورت موجبه کلّیه وجوددارد؟ اگر چنین است مسأله معجزه و کرامت چه می شود؟
پاسخ: قانون علیّت یک قانون جهان شمول، عام، موجبه کلّیه و ثابت است و منافاتی هم با کرامات و معجزات ندارد. برای اینکه آنها علّتی دارند، لکن علّتشان غیرعادی است. برای تبیین مطلب، تصور کنید روزی که نیروی برق کشف نشده بود، مردم می پنداشتند که روشن شدن جایی، یا به وسیله نور خورشید است یا به وسیله آتش؛ با چیز دیگری ایجاد روشنایی را ممکن نمی دانستند. اما بعدها معلوم شد که راه دیگری هم وجوددارد و آن اتصال دو سیم مثبت و منفی الکتریسیته است. پس وجود الکتریسیته نقض قانون علّیت نیست. معنایش این بود که علت جدیدی کشف شده است که جای آن علّتها را می گیرد. در امور معنوی، خارق عادتها، کرامات و معجزات، علت معنوی وجوددارد. گاهی علت معنوی جانشین علت مادّی می شود. پس در این امور، قانون علّیت نقض نشده، علت دیگری جای علت عادی را گرفته است.
ولایت تکوینی
پرسش: مذهب شیعه معتقد به ولایت تکوینی ائمّه(:) است، پس چرا در ماجرای بمب گذاری در حرم امام رضا(7) عمل انفجار به وسیله ولایت تکوینی خنثی نشد تا هم موجب استحکام مذهب شیعه شود و هم بهانه مغرضان منتفی گردد؟
پاسخ: ولایتی که شیعه برای ائمّه(:) قایل است بالاتر از ولایت خدا نیست. خدای متعال قدرت دارد که هر مخلوقی را در هر جایی و به هر صورتی که می خواهد ایجاد یا نفی یا حفظ کند، پس چرا درباره این همه انبیا(:) و اولیایی که کشته شدند، خدا اعمال ولایت نکرد؟ اِعمال ولایت در مواردی استثنایی و برای مصالح بسیار مهمّی صورت می گیرد که اگر اعمال ولایت نشود، آن مصالح به خطر می افتد، همچنانکه وجود معجزات نیز چنین است. مردم مکرّراً به حضور پیامبر(9) می آمدند و درخواست معجزه می کردند اما آن حضرت اعتنا نمی کردند و می فرمودند: «حجّت بر شما تمام است، چنین نیست که من بنشینم و هرچه شما می گویید، انجام بدهم». در قرآن کریم هم بر این مسأله تکیه شده است. کسی که ولایت تکوینی دارد با عالَم بازی نمی کند که هر روز هرچه دلش بخواهد، انجام بدهد. باید شرایطی فوق العاده استثنایی پیش بیاید و برای حفظ مصالحی که خدا می داند، نه مصلحت ما، چنین کاری انجام شود.
ما تصور می کنیم که بعضی جاها مصلحتی وجوددارد؛ مثلاً وقتی مریض می شویم به خدا توسّل می جوییم که خدایا قدرت خود را نشان بده، این مرض را معالجه کن، یا به اولیای خدا متوسّل می شویم و می گوییم برای اینکه ایمان من به شما بیشتر شود، کرامتی کنید و مرا شفا بدهید، ولی آنان هرچه را مصلحت کلّی عالم بدانند، انجام می دهند. اگر بنا بود که گرفتاری هر کسی به وسیله معجزه و کرامت حل شود، نظام عالم به هم می خورد. مسأله اصلی در این عالم، آزمایش انسانهاست. اگر در هر موردی اعمال ولایت می شد، هیچ مصیبتی پیش نمی آمد و هیچ آزمایشی انجام نمی گرفت. مصلحت اعمال ولایت و جای آن را ما نمی توانیم تشخیص دهیم؛ مثلاً مدتی پیش، حضرت معصومه علیهاالسلام دختر فلجی را شفا دادند. در مشهد نیز در هر سال، دهها مورد از این قبیل اتفاق می افتد. گاهی هم مصلحتی نیست و آنان اِعمال ولایت نمی کنند. پیامبرانی بوده اند با اینکه معجزاتی داشته اند، یا از گرسنگی تلف شده اند و یا به شهادت رسیده اند. حضرت ایّوب(7) سالها گرفتار امراض بود و همان صبر او سبب ترفیع درجه اش شد. پس اعمال ولایت، مطابق خواست ما نیست و تنها در مواردی بسیار استثنایی انجام می شود.
علّت انحطاط مسلمانان
پرسش: درحالی که سراسر قرآن و نهج البلاغه و گفتار سایر ائمّه - علیهم السلام - مملوّ از تشویق به مبارزه با طاغوت و ظلم می باشد و دین اسلام منادی برابری و برادری مسلمانان است، می بینیم که غیر از دوران اوّلیه اسلام، در مدّتی بیشتر از هزار سال، حکّام جور و طاغوتی، با ظلم فراوان بر کشور ما حکومت می کردند و کشور ما با وجود داشتن خیل عظیم روحانیان و مراجع، چنان رو به انحطاط رفت که در حدّ یک مستعمره تنزّل یافت، با اینکه در اوایل، یکی از قدرتهای برتر جهان بود. چرا از اوایل اسلام تاکنون هیچ گاه مانند چند دهه اخیر، مفاهیم حیاتبخش اسلام و شیعه و مبارزه با طاغوت از سوی روحانیان و سایر مسلمانان مطرح نشده است، علت انحطاط مسلمانان با وجودداشتن اسلام عزیز و مطرح شدن دوباره اسلام به صورت جدید چیست؟
پاسخ: در اینکه علت انحطاط مسلمانان عمل نکردن به دستورات اسلام است، هیچ شکّی وجودندارد. عمل نکردن مسلمانها به اسلام از همان صدر اسلام شروع شد و اولین قدم آشکار آن در همان روزی برداشته شد که هنوز پیامبر اکرم(9) دفن نشده بودند که عده ای برای تعیین خلیفه در محلّ «ثقیفه» جمع شدند، با اینکه هفتاد روز پیش از آن، پیامبر اکرم - صلّی اللَّه علیه و آله - امیرالمؤمنین(7) را سردست بلند کرده و فرموده بودند: «هرکس من ولیّ او هستم، پس از من این علی ولیّ اوست»، گرچه همه آمدند و با آن حضرت بیعت کردند، اما پس از وفات پیامبر(9) آن را فراموش کردند. هرکس درباره اینکه خلیفه باید از انصار باشد یا از مهاجران، سخن گفت ولی هیچ کس نگفت که پیامبر(9) دراین باره چه فرموده است. باوجود چنین تخلّفهایی، چگونه می توان توقع داشت که مسلمانان عزّت پیدا کنند. مردم چنان ضعیف بودند که سریعاً تحت تأثیر تلقینات چند نفر قرار می گرفتند، لیاقت برخورداری از همه مزایای اسلام را نداشتند. پس از آن هم با وجود آنکه حضرت علی(7) حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام را سوار بر مرکبی می کردند و امام حسن و امام حسین(8) را هم با خود می بردند و به در خانه مهاجران و انصار می رفتند و بر آنان اتمام حجّت می کردند که مگر شما در روز غدیر، ندیدید که پیامبر(9) مرا به عنوان جانشین خود تعیین کرد، کسی به آن حضرت کمکی نکرد، مگر حداکثر دوازده نفر. این اولین تخلّفی بود که مسلمانها مرتکب شدند. پس از آن هم، غیر از امام حسین(7) که یاران اندکی داشتند، در سایر موارد، ائمّه اطهار(:) برای حفظ مصالح مسلمانان، از این مسایل چشم پوشی می کردند تا اساس اسلام باقی بماند.
در هر زمانی مسلمانها به هر اندازه که به دستورات اسلام عمل کرده اند از مزایایش برخوردار شده اند. اما نمی توان گفت که روحانیان و علما در طول این هزار سال هیچ کاری نکرده اند. اگر علما هیچ کاری نکرده اند پس این تعداد فراوانی که از آنان به شهادت رسیده اند به چه دلیلی بوده است؟ چرا شهید اول و شهید ثانی شهید شدند. علمایی که سالها در زندان بودند و در زندان مردند چه دلیلی داشته است؟ در عصر حاضر نیز برای پیروزی انقلاب، تعداد بسیاری از علما در زندان به شهادت رسیدند؛ مانند مرحوم آیت اللَّه سعیدی و آیت اللَّه غفّاری. بسیاری از علمای حاضر هم که عده ای از آنان اکنون به خدمت، در نظام اسلامی مشغولند، مدتها در زندان یا تبعید بوده اند. توجه به این مطلب کافی است که بدانیم عده ای از علما که اسمشان به عنوان «شهید» معروف است، با دستگاههای ظلم و ستم مبارزه می کرده اند. در مواردی که دو نظام ظالم وجودداشته که در یکی از آنها امکان توسعه دین فراهم بوده و در دیگری نبوده است، برای حفظ مصالحی، علما یکی را تقویت می کرده اند تا بتوانند مذهب حق را ترویج کنند؛ مثلاً همان گونه که امام راحل - قدس سره - فرمودند، علمای زمان صفویّه، نظام حاکم را استخدام کرده بودند تا بتوانند مذهب تشیّع را ترویج کنند. اگر این کار را نکرده بودند ما مذهب شیعه را نمی شناختیم. اصل قیام معروف «سربداران» به وسیله شاگردان یکی از علمای وقت به نام «نجم الدین کبرا» که از عرفا بود به راه افتاد در زمان قاجار و سایر سلاطین نیز تعداد روحانیان مبارز کم نبودند. اما به هر صورت، در اینکه امّت اسلامی، چنانکه لازم بود، حقّ اسلام را ادا نکرده اند و به دستورات آن عمل ننموده اند، جای تردید نیست. در مقابل نیز هروقت همّت بیشتری کرده و بدان عمل نموده اند به آثارش دست یافته اند. نمونه بارز آن پیروزی انقلاب اسلامی است.
محبّت ائمه اطهار (ع)
پرسش: چگونه می توان محبّت امامان را در دل جای داد؟
پاسخ: شناخت حقیقی نسبت به ائمّه(:) موجب می شود که ما نسبت به آنان محبّت پیدا کنیم. افراد معمولی هرگاه کسی به آنان احسان کند نسبت به او محبّت پیدا می کنند، ولی افرادی که همّتشان بلندتر باشد، هر صاحب کمالی را دوست می دارند، هرچند به خود آنان هم احسانی نکرده باشد. برای اینکه ما نسبت به آنان محبت پیدا کنیم دو راه وجوددارد:
اول : توجه کنیم که وجود ائمّه اطهار(:) در این دنیا، چه برکاتی برای ما داشته است و در عالم آخرت نیز چه برکاتی برای ما خواهد داشت؛ یعنی بدانیم که در اثر هدایت آنان، در آخرت می توان به چه نعمتهایی رسید.
دوم : از راه دقت در کمالات روحی آنان؛ چون انسان هر موجود کاملی را دوست دارد؛ مثلاً ما از پیروزی قهرمانی، هرچند ایرانی نباشد، خوشحال می شویم چه رسد به اینکه مثلاً عالم برجسته ای یا کسی باشد که به جامعه خدمتی کرده است. با اینکه ممکن است هزارها نقص هم داشته باشد ولی به اندازه کمالی که دارد، او را دوست داریم. وقتی بدانیم که ائمّه(:) کاملترین انسانها هستند و مرتبه عالی هر کمال انسانی را دارند، باید آنان را از هر انسانی بیشتر دوست داشته باشیم. پس یکی از راههای ازدیاد محبّت، فکرکردن در اصل کمالات و برکاتی است که از آنان به ما رسیده است.
الگوپذیری
پرسش: برای اینکه مسلمانی آگاه و عارف باشیم، کسی را به عنوان الگو که همیشه از او درس بگیریم و اشتباهاتمان را به ما بگوید، نداریم. آیا با کتاب خواندن می توان این کمبود را جبران کرد؟
پاسخ: یکی از معانی الگو این است که همیشه آن را ببینیم و از او تقلید کنیم. در عالم، وجود چنین الگویی بسیار کم است و کمتر اتفاق می افتد که کسی چنین الگویی داشته باشد؛ حتی الگوهای بد هم چنین نبودند که همیشه در پیش چشم همه مردم باشند؛ فقط عده ای آنان را می دیدند و بقیّه غایب بودند. اگر در وضع امروز جامعه و الگوهایی که مردم می گیرند، دقت کنیم می بینیم که بسیاری از مردم فقط از یک عکس یا یک فیلم الگو گرفته اند و الگودهنده را در تمام عمرشان یک بار هم ندیده اند و با او آشنایی ندارند؛ مثلاً یک بار او را در فیلمی دیده اند، به او علاقه مند شده اند و از شکلش، لباسش، یا آرایش موی سرش، الگو گرفته اند. پس برای الگو گرفتن ضرورت ندارد که انسان دایماً با کسی باشد. با توجه به این مطلب، بهترین الگوها پیغمبران و ائمّه اطهار(:) هستند که هیچ کمبود و اشتباهی در زندگیشان نبوده است. هر الگوی دیگری نسبت به آنان ناقص است. بنابراین، باید سعی کنیم که زندگی آنان را برای خودمان سرمشق قراردهیم. البته خواندن کتاب و دیدن نمایشنامه ها یا فیلمهایی که زندگی این بزرگان را مجسّم کند مؤثر است و در یک کلمه، خواندن کتاب، جانشین دیدن شخص می شود.
نشانه قبولی نماز
پرسش: از کجا بدانیم که خدای متعال نماز ما را قبول کرده است؟
پاسخ: شناخت قطعی این مطلب میسّر نیست، ولی نشانه هایی برای شناخت قبولی آن وجوددارد که در روایات هم بدان اشاره شده است. در روایتی، نقل شده که اگر اثر نماز که جلوگیری از گناه است، در شما ظاهر گردید، بدانید که نمازتان قبول شده است. خاصیت نماز این است که انسان را از کار زشت بازدارد، اگر نمازخواندن موجب شد که کار زشت انجام ندهید، بدانید که نمازتان قبول شده است، ولی اگر نماز هیچ تأثیری در اصلاح یا ترک رفتار بد نداشته باشد، آن نماز قبول نشده است.
اراده خدا
پرسش: اگر تمام اَعمال انسان تحت اراده خداوند است، آیا اعمال خلاف دستور خدا نیز تحت اراده اوست؟
پاسخ: به اجمال، می توان گفت اراده ای که ما به خدا نسبت می دهیم دو نوع است: یکی اراده تکوینی و دیگری اراده تشریعی.
بر اساس اراده تکوینی خدای متعال، عالم به همان صورتی است که او خواسته؛ مثلاً انسان را خلق کرده و اراده نموده که انسان اختیار داشته باشد و اختیارش را در راه خوب یا بد صرف کند. همه اینها مورد اراده خداست. جهان خلقت، مُلک خداست و در مُلک خدا کسی بی اذن او نمی تواند تصرّف کند. اگر او جز این می خواست به انسان قدرت نمی داد که معصیت کند. اما این مطلب به این معنا نیست که ما هر کاری مرتکب شویم، جرمی نداریم چون خدا اراده کرده است؛ خیر، اراده خدا در طول اراده ماست؛ یعنی خدا اراده کرده است که ما اراده داشته باشیم تا اگر خواستیم معصیتی هم بکنیم، بتوانیم. وقتی اراده کنیم که معصیت نماییم، خدا امکاناتش را در اختیار ما می گذارد؛ مثلاً اگر خواستیم دروغ بگوییم، خدا زبانمان را لال نمی کند، اجازه می دهد که نیروی تکلّم داشته باشیم و حرف بزنیم، همچنین است اگر بخواهیم راست بگوییم. پس اگر راست بگوییم به اراده خداست، اگر دروغ هم بگوییم به اراده خداست. این اراده تکوینی است.
بر طبق اراده تشریعی، خدا دستور می دهد که این کار را بکن و آن کار را نکن. گناهان به اراده تشریعی خدا نیست؛ یعنی خداوند هیچ گاه اجازه نداده است که ما دروغ بگوییم. اراده تشریعی یعنی اجازه قانونی. قانون خدا این است که نباید دروغ گفت. اراده تشریعی او به دروغ گفتن تعلّق نگرفته است اما اراده تکوینی او به چنین کاری تعلّق گرفته است؛ یعنی چون خدا اراده کرده است که هر فردی هرکاری که می خواهد انجام بدهد پس آزاد است و می تواند آن را انجام دهد. بنابراین، طبق اراده تکوینی، همه چیز مورد اراده خداست اما طبق اراده تشریعی، فقط کارهای خوب مورد اراده اوست.
ماهیّت زمان
پرسش: با توجه به اینکه زمان زاییده مادّه است، آیا از نظرگاه ماورای طبیعت، زمان معنایی دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟ و اگر نه، جهان از آن دید چگونه است؟
پاسخ: اینکه «زمان زاییده مادّه است» تعبیر دقیقی نیست، باید بگوییم که زمان از خواص عالم طبیعت است، همان گونه که طول و عرض از خواص عالم طبیعتند؛ یعنی ممکن نیست که ماده ای طول و عرض نداشته باشد، ممکن هم نیست که زمان نداشته باشد. امااینکه از دید ماورایی چگونه است، فرض کنید موجودی که در عالم ماورای طبیعت قراردارد، اگر عالم طبیعت را ملاحظه کند آن را چنانکه هست، می بیند. پس او می داند عالمی که مادون عالم مجرّدات است، زماندار و کشدارست و مقدّم و مؤخّر دارد، ولی حوادثش برای او تغییری نمی کند. پس برای او زمان، معنایی ندارد. اما برای کسی که در عالم طبیعت است، زمان معنا و مفهوم پیدا می کند. برای تقریب به ذهن، قطار شتری را تصور کنید، به دو صورت می توان به آن نگاه کرد: یا آنکه به پشت بام برویم و از آنجا، با یک نگاه کلّی همه شتران را ببینیم و یا آنکه به داخل خانه بیاییم و تک تک آنها را که از جلو پنجره عبور می کنند، مشاهده نماییم. در صورت دوم، ما در هر لحظه، فقط یک شتر را می بینیم، همان را که در حال عبور از جلو پنجره است، نه شتر گذشته را و نه شتر آینده را.
حوادث عالم نیز در نظر افراد عالم طبیعت چنین است: یکی گذشته، دیگری حال و یکی آینده. ما فقط زمان حال را می بینیم، نه گذشته را و نه آینده را. اما آن که بر کلّ زمان احاطه دارد و همه را می بیند، مانند کسی است که به پشت بام می رود و قطار شتر را از بالا مشاهده می کند.
درمان ریا
پرسش: برای درمان ریا چه باید کرد؟
پاسخ: این مطالب در کتابهای اخلاقی، از جمله در کتاب چهل حدیث امام راحل - قدس سرّه - بیان شده است. به طور کلّی، برای معالجه امراض روحی و اخلاقی ابتدا باید به ضررهای آن فکر کرد. اگر به ضررهای ریا فکر کنیم و بدانیم که در اثر آن، تمام اعمالمان از بین می رود، قطعاً تصمیم می گیریم که آن را از خود دور کنیم؛ مثلاً اگر نماز انسان ریایی باشد نه تنها ثوابی ندارد، بلکه گناه هم دارد یا انفاق اگر ریایی باشد، هیچ پاداشی نخواهدداشت، ریا مانند آتشی، آن را خواهدسوزاند.
بنابراین، باید سعی کنیم از چیزهایی که موجب ریا می شود تا حد امکان، دوری کنیم و کارهایی را که موجب خودنمایی می شود کمتر انجام دهیم؛ مثلاً در اوایل کار، تا وقتی به خوبی برخود مسلّط نشده ایم نماز را در خانه بخوانیم تا کسی نبیند که ریا شود. البته نباید چنین باشد که انسان عادت کند همیشه نمازش را تنها بخواند؛ زیرا کار صحیحی نیست، ولی به عنوان یک داروی موقّتی، برای درمان ریا، می توان از آن استفاده کرد.
آنچه مهمتر است این که انسان باید فکرکند که مردم چه بدانند و چه ندانند که ما چه کارهای خوبی انجام می دهیم، تأثیر مهمی در سرنوشت ما ندارد؛ زیرا مردم، بندگان خدا و گدایانی مانند ما هستند، با دستان خالی، و هیچ کاری از آنان برنمی آید. اگر تصور کنیم به دلیل حسن ظنی که به آنان داریم از اعمال ریایی و جلب رضایت آنان نفعی می بریم، به زودی خواهیم فهمید که این نفع، که در اثر ریاکاری حاصل می شود، با کارهای دیگری نقض می گردد: «باد آورده را بادش بَرَد». آنچه با مدح مردم پیدا شده با مذّمت آنان از بین خواهدرفت. بنابراین، سروکار داشتن با خدا و توجه نکردن به مدح و ذمّ مردم، داروی اصلی مداوای ریاست، داروی موقّتی اش هم آن است که از جاهایی که زمینه خودنمایی و ریا فراهم می شود، تا مدتی اجتناب کند تا با استفاده از داروی اصلی، به تدریج، از این بیماری نجات پیداکند.
حضرت یونس (ع) در شکم ماهی
پرسش: از آیه «وَ ذَا النُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً...»(43) چنین برمی آید که حضرت یونس(7) مدتی در شکم ماهی بوده است، لطفاً کیفیت این مسأله را بیان کنید.
پاسخ: حضرت یونس - علی نبیّنا وآله وعلیه السلام - از پیامبران بنی اسرائیل بودند که مدتها قوم خودرا به سوی خدا دعوت کردند. مردم نیز مانند بیشتر اقوام نسبت به دعوتهای ایشان اعتنایی نکردند و زیر بار حق نرفتند تا آنجا که ایشان به طور کلّی مأیوس شدند و به این نتیجه رسیدند که دیگر تبلیغات و تعلیماتشان در مردم اثر نمی کند، لذا تصمیم گرفتند که مردم را رها کنند و به جایی دیگر بروند و در آنجا زندگی کنند؛ چون زندگی کردن در میان چنین مردمی بر ایشان رنج آور بود. به کنار دریایی رسیدند و بر کشتی سوار شدند. در بین راه، ماهی بزرگی (چنانکه در روایات آمده است، نهنگی) جلوی کشتی را گرفت و با تنه زدن، کشتی را مشرف به غرق شدن کرد. در چنین مواردی ناخداها یکی از مسافران را در دهان نهنگ می انداختند و آن را از کشتی دور می ساختند اما اینکه چه کسی را برای این کار انتخاب کنند؛ در چنین مواردی معمولاً قرعه می زنند؛ قرعه به نام هرکه درآمد، او را در دهان نهنگ می اندازند. همین کار را هم کردند و قرعه به نام حضرت یونس(7) درآمد. سه مرتبه قرعه زدند، هرسه بار قرعه به نام ایشان درآمد. ایشان را در دهان نهنگ انداختند. مدتی در شکم ماهی زنده ماندند. اینکه چند روز در آنجا ماندند در روایات، متفاوت ذکر شده است ولی آنقدر در آنجا مانده بودند که پوست بدنشان لیز و نرم شده بود. پس از مدّتی، به امر خدای متعال، آن ماهی به کنار ساحل آمد و ایشان را از شکم خود بیرون انداخت. وضع ایشان به گونه ای بود که بدنشان بسیار آسیب پذیر شده و ممکن بود که مشکلاتی برای ایشان به وجود بیاورد، لذا خدای متعال طوری مقدّر فرمود که بدن ایشان روی بوته کدو بیفتد؛ زیرا نقل می کنند که بهترین گیاهی که می توانست پوست بدن ایشان را محافظت کند، برگهای کدو بوده است. به این وسیله، ایشان از مرگ و از آسیب نجات پیداکردند. در شکم ماهی، متوجه شدند که گرفتار عقوبت الهی شده اند؛ زیرا در اصلاح مردم کم صبری کرده بودند و خدای متعال هم ایشان را تنبیه کردند بنابر این، در آنجا شروع نمودند به گفتن این ذکر:
«... لااِلهَ اِلاّ انتَ سُبْحانَکَ اِنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمِینَ»(44)
در آیه ای که آن را در نماز غفیله می خوانیم این ذکر آمده است. به واسطه این تسبیح، خدای متعال ایشان را نجات داد و مجدّداً به سوی قومشان بازگشتند. وقتی نزد آنان آمد مشاهده کرد که آنان مسلمان شده و دین خدا را پذیرفته اند، علت را جویا شد، گفتند:به دلیل نافرمانی، عقوبت الهی درحال نازل شدن بر ما بود که فلان عالم به ما یاد داد که بچّه هایتان را از خود دور کنید تا آنان شروع به گریه و زاری کنند، خودتان هم گریه و زاری و توبه و استغفار کنید تا شاید خدا این بلا را از شما دور کند. ما هم این کار را کردیم، صحنه رقّت انگیزی به وجودآمد. به این ترتیب، خدای متعال به ما رحم کرد و توبه مان را قبول نمود و عذابی را که در شُرف وقوع بود، واقع نشد.
موسیقی سنّتی
پرسش: آیا موسیقی سنّتی که امام امت(؛) فرمودند، لهو است یا نه؟
پاسخ: اگر موسیقی از قبیل لهو باشد، مسلّماً حرام است و اگر لهو نباشد، حرام نیست. اما مصادیق لهو و تشخیص آن، کار آسانی نیست و فتاوای فقها در این زمینه متفاوت است.
حضرت امام(؛) معتقد بودند که موسیقیهایی که برای سرودهای اسلامی، مراسم مذهبی، تشویق مردم به شرکت در جنگ و امثال اینها صورت می گیرد، لهو نیست و اشکالی ندارد. البته بعضی در همین هم احتیاط می کنند و آن را جایز نمی دانند. اما تعبیر «موسیقی سنّتی» در فرمایشاتشان نبوده است. بنده نه چنین کلمه ای را از ایشان شنیده ام و نه در نوشته هایشان خوانده ام. خود ایشان می فرمودند: اگر چیزی را به من نسبت می دهید یا از خود من شنیده باشید یا در نوشته های من آن را پیدا کنید، ما چنین چیزی را نه از ایشان شنیده ایم و نه در آثار ایشان دیده ایم.
علم خدا
پرسش: آیا علم الهی به جزء جزء اعمال و نیّات انسان تعلّق گرفته است؟ قوس صعود و قوس نزول عالم هستی چگونه است؟
پاسخ: کمترین و کوچکترین چیزها از علم الهی خارج نیست و این نصّ قرآن است: «...لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّموَاتِ وَلا فِی الْاَرْضِ...»(45) در هیچ جای جهان هستی، کوچکترین چیزی نیست که از علم الهی خارج باشد، بنابراین، کوچکترین رفتار ما، نه تنها رفتار، حتی خطورات قلبی ما هم متعلّق به علم الهی است.
مسأله قوس صعودی و نزولی، اصطلاحی است در نظامی که حکما برای آفرینش فرض می کردند. می گویند: ابتدا کاملترین موجود خلق می شود، سپس به تدریج، موجودی که پس از او کامل نسبی است آفریده می شود تا به عالم مادّه برسد. عالم مادّه در انتهای قوس نزولی قرار دارد. پس از قوس نزولی، انسان پدید می آید که خود مرتبه ای از تجرّد را داراست و به تدریج، با تکامل تجرّد خود، به مراتب عالیتر می رسد. این قوس صعودی است و به تدریج، انسان رو به بالا می رود تا آنجا که می تواند به تکامل برسد و همطراز کاملترین موجوداتی بشود که در آغاز، خلق شده است.
بنابراین، قوس نزولی یعنی تنزّل وجود از عالیترین مراتب به نازلترین آن و قوس صعودی نیز ترقّی وجود از مرتبه پایین حیوانیت و مادیت انسانی به سوی کاملترین مراتبی است که پیامبراکرم(9) و ائمّه اطهار(:) از آن برخوردارند.
معاد جسمانی از دیدگاه فلسفه
پرسش: آیا معاد جسمانی از نظر فلسفه قابل قبول است؟ درباره کیفیّت آن توضیح دهید.
پاسخ: معاد جسمانی از نظر فلسفه قابل قبول است. مرحوم صدرالمتالّهین در موارد متعدّدی، همچنین سایر فلاسفه نیز تصریح کرده اند که چنین چیزی معقول است. پیش از ایشان، ابن سینا هم امکان آن را نفی نکرده، لکن گفته است که عقل نمی تواند آن را اثبات کند. عقل می تواند معاد روحانی را اثبات کند که حتماً واقع می شود، اما معاد جسمانی را نمی تواند اثبات کند ولی امکانش را می توانیم بپذیریم و وقوعش را از راه وحی ثابت کنیم. اگر چیزی امکان نداشته باشد، وحی آن را اثبات نمی کند. اما از کیفیت آن اطّلاعی نداریم. ما از موجوداتی که در این عالم وجوددارند به درستی خبر نداریم، چگونه می توانیم از کیفیت عالمی که هیچ نمونه ای از آن را ندیده ایم بحث کنیم، مگر آنکه در قرآن و روایات از آن ذکری شده باشد؛ حتی بسیاری از مسایلی که امروز در علم، قطعی است، فرضیّه اند، با وجود آثاری که بر آنها مترتّب می شود. بنابراین، چگونه می توانیم نسبت به عالم آخرت، اظهار نظر کنیم و کیفیت آن را تعیین نماییم. فقط آنچه در قرآن و سنّت آمده است می تواند برای ما حجّت باشد.
جزیره خضرا
پرسش: بر طبق روایات اسلامی، حضرت مهدی(7) در جزیره ای به نام «جزیره خضرا» زندگی می کنند! آیا این جزیره همان مثلث برمودا است؟
پاسخ: بنابر آنچه در روایات به صورت غیر متواتر آمده است، ایشان در جزیره ای به نام «جزیره خضرا» که جزیره سرسبز و خرّمی است، زندگی می کنند ولی اینکه این جزیره همان مثلث برمودا باشد، دلیل قطعی نداریم. البته انطباق این دو بر یکدیگر را هم نفی نمی کنیم.
یاران امام زمان (ع)
پرسش: چرا بیشتر یاران امام زمان(7) مرد و تعداد قلیلی از آنان زن هستند مگر زن و مرد از نظر قرآن مساوی نیستند؟
پاسخ: اگر بگویند که در یک شهر مثلاً تعداد محصّلان زن بیشتر از مرد است دلیل بر عدم تساوی مرد و زن است؟ ممکن است مردان نخواسته اند یا همّت نداشته اند که درس بخوانند و یا حتی ممکن است تعدادشان کمتر بوده است. این دلیلی بر مساوی نبودن آنان نیست. تساوی مرد و زن را از نظر قانون اسلامی، از این مطلب نمی توانیم به دست آوریم؛ مثلاً در جنگ بدر، اصلاً هیچ زنی وجود نداشت، فقط 313 مرد بودند. آیا این دلیل بر مساوی نبودن مرد و زن است؟ اینها حوادثی اتّفاقی است و ملاک هیچ قانون تکوینی یا تشریعی نخواهدبود.
ظهور امام زمان (ع)
پرسش: درباره ظهور امام عصر - عجل اللَّه فرجه - می گویند: اسباب و شرایط ظهور باید به دست مردم فراهم شود تا ایشان ظهور کنند، در صورتی که پیامبر(9) فرموده اند که اگر یک روز هم از دنیا باقی مانده باشد، امام عصر(7) ظهور خواهندکرد، آیا می توان گفت که بنابراین حدیث، خواه و ناخواه شرایط ظهور آماده خواهدشد؟
پاسخ: بله، خواه و ناخواه و حتماً این شرایط فراهم خواهدشد؛ اما این کار به دست انسانها صورت خواهدگرفت.
صوفیگری
پرسش: تصوّف از چه زمانی به وجود آمد؟ آیا صوفیها از نظر مذهبی قابل اعتمادند یا خیر؟
پاسخ: اگر منظور از «صوفیها» کسانی هستند که در اثر ریاضتهای باطنی می خواهند به حقایقی برسند، این گونه افراد، پیش از اسلام هم وجود داشته اند. کسانی بوده اند، بخصوص در شرق آسیا، هندوستان، چین و در جاهای دیگری که چنین رفتارهایی داشته اند و درونگرا بوده اند. البته این افراد، امروز هم هستند؛ مثلاً «ژوکیهای هند» که معروفند و در این زمینه ها، دستوراتی دارند. در همه مذاهب چنین افرادی هستند؛ هم یهودیها صوفی دارند هم مسیحیها و هم مسلمانها، اما اینکه راه کدام یک از اینان درست است و کدام یک غلط، معیار کلّی تشخیص این مطلب، انطباق روش آنان با دستورات شرع است که در آن، بدعت یا ترک واجبی نباشد. در این صورت، چنین روشی صحیح است و این روش را علمای ما و حضرت امام امت(؛) در زمان ما نیز داشته اند. اما عرف ما این کار را «صوفیگری» نمی نامد، بلکه این همان چیزی است که بیشتر از آن به «عرفان» تعبیر می شود.
طبق نظر عرف، «صوفی» به کسی گفته می شود که روشهایی خودساخته دارد و به نام «دین» به آنها عمل می کند و آن را وسیله ای برای دنیای خود قرارداده است. دست کم، رؤسای این افراد چنین منظوری داشته اند. این روشها از نظر شرع، صحیح نیست. و موجب انحراف و گمراهی می گردد. اینکه فقط خود را به کسی منسوب کنند، کمالی نیست. آنان به قول خودشان، کرسی نامه و شجره نامه ای دارند که مثلاً قُطبی که ما از او تبعیت می کنیم تابع کسی بوده و طی سلسله ای به «جُنید کرخی» می رسد و «جنید یا بایزید بسطامی» از شاگردان امام رضا و امام صادق(8) بوده اند. آنان چنین ادعاهایی دارند، البته طبیعی است که اگر کسی بخواهد روشی را ابداع کند تا مردم از او پیروی نمایند، باید چنین ادّعاهایی داشته باشد. اما اینان چه حجّیتی برای دیگران دارند؟ ما با هزار و یک دلیل باید پیامبری پیغمبر(9) و امامت امام معصوم را ثابت کنیم اما صِرف اینکه کسانی ادّعا کنند که ما از امام معصوم «خرقه» داریم، قابل پذیرش نیست. اینها هیچ حجّیتی ندارد، بلکه در مقابل، می بینیم که آنان روشهایی خودساخته و حتی خلاف شرع دارند؛ گاهی مرتکب گناهان کبیره می شوند، ترک واجبات می کنند و کسانی که با آنان آشنایی دارند خبرهای مهمتری هم می دهند که لزومی ندارد ما آنها را مطرح کنیم. بنده با بعضی از اینان از نزدیک هم تماس داشته ام، با پیروان و نزدیکانشان بحثها داشته ام و مریدهایشان تعریف کرده اند که در خفا چه کارهایی انجام می دهند.
به هر حال، ما طریقه خودمان را که طریقه حقّه اهل بیت(:) است، به وسیله علمای بزرگ می شناسیم و می دانیم که دستورات اسلام چیست. هر کس با آنان موافق است، هر اسمی که داشته باشد، با او موافقیم؛ اما اگر کسانی زیر پوشش این اسمها، به روش دیگری که مورد تأیید پیامبراکرم(9) و ائمّه اطهار(:) نیست، عمل کنند مورد قبول نخواهد بود و هیچ کس حجّتی در پیروی از آنان نخواهدداشت.
روح و کمال آن
پرسش: این مطلب که روح، امر ربّ است، چگونه با این نظر که کمال جسم، کمال روح را ایجاد می کند، قابل جمع است؟
پاسخ: اینکه حقیقت روح از چه سنخی است، آیا از سنخ موجودات مادی و یا چیز دیگری است، جوابش، این است که سنخیت موجودات مادی با سنخیت روح، متفاوت است. اما اینکه آیا روح (مجرّد و غیر مادی) با موجودی مادی می توانند با هم تعامل داشته باشند و در یکدیگر اثر بگذارند یا نه، سؤال دیگری است؛ اینکه ما می گوییم سنخیت این دو با هم متفاوت است، معنایش این نیست که روح نمی تواند در ماده اثر بگذارد، یا ماده نمی تواند در روح اثر بگذارد. تجارب علمی نشان داده و پیش از آن، در مضامین وحی هم آمده که بین روح و بدن با اینکه دو نوع وجودند، تأثیر و تأثراتی وجوددارد؛ مثلاً وقتی بدن بریده می شود، روح احساس درد می کند. احساس درد، کار روح است اما به دلیل ضایعه ای است که در بدن ظاهر شده است.
یا مثلاً وقتی انسانی که زیاد غذا خورده و سنگین یا خسته است، حال فکرکردن ندارد. فکرکردن کار روح است، ولی وقتی بدن آمادگی ندارد و قوای بدنی و خون باید برای هضم غذا در اطراف معده جمع شود، مغز برای فکرکردن آمادگی ندارد. در اینجا، مغز ابزار تفکر روح است، باید تغذیه شود تا بتواند فکر کند و وقتی خون برای هضم غذا از مغز به سوی معده آمده به درستی تغذیه نمی شود و برای فکرکردن آمادگی ندارد.
یا مثلاً بعضی از غذاها در حالت روحی اثر می گذارد؛ مانند «زعفران» که موجب می شود انسان شاد گردد و برای خندیدن آمادگی پیدا کند. زیاد خوردن این ماده، خطرناک است. این خطر به بدن مربوط است اما در روح اثر می گذارد. یا العیاذ باللَّه! اگر کسی مشروبات الکلی بخورد، این مواد وارد بدن او می شود ولی روح او از آن متأثر می گردد، مست می شود و دیگر نمی تواند صحیح فکر کند. مستی - که مانع از فکر صحیح می شود - حالت روح است ولی در اثر ارتباط با بدن پیدا شده است.
پس روح از جنس بدن نیست؛ یعنی جسم نیست و شکل و وزن و رنگ ندارد. اما بین روح و بدن تأثیر و تأثراتی هست که هم روح در بدن اثر می گذارد و هم بدن در روح اثر می گذارد؛ مثلاً وقتی انسان شاد است، غذایش بهتر هضم می شود، با آنکه شادی، حالت روح است، اما در بدن اثر می گذارد و به عکس، وقتی انسان غمناک است، غذایش دیرتر هضم می شود. حتی گاهی روابط بین روح و بدن موجب امراضی برای این دو می شود. در پزشکی امروز، اثبات شده است که برخی امراض روان تنی «پسیکوسوماتیک» در اثر رابطه بین روح و بدن به وجود می آیند؛ مثلاً ناراحتیهای روحی موجب زخم معده می شود یا حتی انواعی از سرماخوردگیها در اثر ناراحتیهای روحی است. پس بین روح و بدن رابطه وجوددارد اما روح از یک سنخ است و بدن از سنخی دیگر.
حقوق متقابل انسان و خدا
پرسش: خدا چه حقی بر ما دارد؟ و ما چه حقی بر خدا داریم؟
پاسخ: ابتدا باید ببینیم که اصلاً حق چیست و چگونه کسی بر دیگری حقی پیدا می کند. اصل مطلب در این است که خدا بر همه ما حقی دارد؛ زیرا همه هستی ما از اوست. پس حق هرگونه تصرفی و امر و نهیی بر ما دارد، ولی ما ذاتاً هیچ حقی بر خدا نداریم؛ زیرا مالک هیچ چیز خدا نیستیم، اما خدا، خود حقوقی برای انسان قرار می دهد.
به عبارت دیگر، رحمت الهی و صفات کمالیه او اقتضا می کند که برای بندگان، حقهایی قرار بدهد: «...کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ...»(46) خدای متعال این حق را از بندگان بر خود واجب کرده که آنان را مورد رحمت خود قراردهد: «ثُمَّ اِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ»(47) بر ما لازم است که حقایق آن را بیان کنیم. پس انسانها صرف نظر از آنچه خدابه آنان داده هیچ حقی ندارند. اما خدا خودش برای مؤمنان حقی قرارداده که اگر او را بندگی کنند، آنان را پاداش نیک بدهد. این اصلی ترین حقی است که بندگان بر خدا دارند. این حق مشروط بر آن است که اگر بندگی کنند، پاداش نیک دریافت دارند. البته حقوق جزئی دیگری هم هست؛ مثلاً می فرماید: «... وَکانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ المُؤْمِنِینَ»(48) هدایت بندگان و یاری مؤمنان از جمله حقوقی است که خداوند متعال برای مؤمنان جعل کرده است وگرنه بنده از ناحیه خودش چیزی نیست که بخواهد حقّی بر خدا داشته باشد.
خلقت آسمانها و زمین
پرسش: آیه یازده از سوره فصّلت می فرماید: «و آنگاه به خلقت آسمانها توجه کامل فرمود که آسمانها دودی بود. او فرمود که ای آسمان و زمین! همه به سوی خدا به طوع و رغبت یا به جبر و کراهت برخیزید، آنها عرضه داشتند: با کمال شوق و میل به سوی تو می شتابیم».
آیه 104 از سوره انبیاء نیز می فرماید: «روزی که آسمانها را مانند طوماری درهم می پیچیم و به حال اول که آفریدیم، بازگردانیم، این وعده ماست که البته انجام خواهیم داد» لطفاً در باره این دو آیه، توضیحاتی بفرمایید؟
پاسخ: معانی یک دسته از آیات قرآن برای همه روشن و قابل فهم است و معانی دسته ای دیگر روشن نیست و احتیاج به تبیین و تفسیر و در بعضی موارد، نیاز به تأویل دارد. آیه یازده سوره فصّلت تا حدودی مفاهیمش قابل فهم است؛ این معنا را افاده می کند که آسمانها در آغاز، چیزی شبیه دود و به قول امروزیها، گاز بوده است. این قابل فهم و از نظر علمی قابل تأیید است؛ یعنی توده گاز یکنواختی بود که از یکدیگر انفصال و جدایی نداشت، سپس خدای متعال در اثر اسباب و عللی، این توده گاز بیکران (نه بی نهایت)را به هفت بخش تقسیم کرد. این مطلب از ظاهر قرآن استفاده می شود و نظریات علمی هم کمابیش آن را تأییدمی کند. (البته هفت تا بودنش را علم نمی تواند بیان کند ولی اینکه این عالم قبلاً گاز بوده مطلبی است که نظریه پردازان کیهان شناسی، بسیاری به آن معتقدند).
این بیان که می فرماید: «...اِئتیاطَوعاً اَوْ کرْهاً...»(49) اشاره به مطلبی است که معنای عرفانی بلندی دارد و در سطح فهم عادی نیست؛ احتیاج به توضیحات بسیاری دارد، اما اجمالاً خدای متعال ایجاد هر موجودی را به این صورت بیان می کند که هرچه را می خواهد ایجاد کند، به آن می گوید: «باش» و آن موجود می شود:«... اِذَا قَضی اَمْراً فَاِنَّمَا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ...»(50)
یا «اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(51) این بیان که خدای متعال به هرچه که می خواهد ایجاد کند، می گوید: باش، آن هم موجود می شود، مطلبی است که در قرآن مکرّراً آمده است. معنای ظاهری و ساده اش این است که ایجاد هیچ موجودی برای خداوند زحمتی ندارد. فرض کنید بنّایی که می خواهد ساختمانی بسازد، باید مصالح را جابه جا کند، روی هم بچیند و با زحمت، ساختمانی بسازد. یا باغبان وقتی می خواهد درختی را پرورش دهد، باید چقدر خون دل بخورد، آبیاری کند و کود بدهد تا درخت رشد کند، اما ایجاد موجودات برای خدا زحمتی ندارد. همان اراده و خواست اوست که می گوید: باش، سپس موجود می شود؛ اما وقتی می خواهد موجود باشد به آن نحوی که او می خواهد، موجود می شود؛ یا یکباره کامل آفریده می شود؛ مانند مجرّدات، یا به تدریج به وجود می آید؛ مانند درختی که اول جوانه ای می زند، سپس رشد می کند و کامل می شود، همه اینها با همان کلمه «کُن» به وجود می آیند، اما آن گونه که او می گوید.
برای اینکه خدای متعال به مردم بفهماند که ایجاد موجودات برای او زحمتی ندارد، این گونه تعبیر می کند. منظور از این کلمه، «کُنْ» به زبان عربی نیست که باید از زبانی و دهانی باشد و وجود هوایی باشد؛ چون خدای متعال نیازی به این چیزها ندارد و از جسمیت منزّه است.
مطلب دیگر اینکه همه موجودات وقتی خلق شدند، چه در آغاز خلقتشان و چه در تحوّلاتشان، تابع امر الهی اند. در تکوین، عصیان نیست، آن گونه که خداوند بخواهد موجود به وجود می آید و خلق می شود. چنین نیست که خدا بگوید این گونه باش و آن بتواند خودداری کند؛ مثلاً خدا به درخت بگوید: سبز باش ولی درخت بگوید نمی خواهم سبز باشم. هیچ موجودی در مقابل اراده الهی نمی تواند مقاومت کند و از خودش اراده ای ندارد که بخواهد برخلاف اراده خدا حرکتی انجام بدهد یا تحوّلی پیدا کند. این مطلب به این صورت بیان شده است که وقتی خدا می گوید: بیایید، می آیند، با کمال شوق هم می آیند؛ یعنی از خودشان نفرتی ندارند و گرنه جای خاصّی مورد نظر نیست که بخواهند به آنجا بروند؛ زیرا تمام عالم هستی را آسمان و زمین تشکیل می دهد.
یا آنکه ممکن است معنایش این باشد که به وجود بیایید که همان کلمه «کُنْ» مورد نظر است.
«ائْتِیَا» نیز عبارت دیگری به معنای «کُنْ» می باشد؛ یعنی به وجود بیایید یا اینکه تحت امر من درآیید و تسلیم اراده من باشید. وقتی انسان بخواهد بگوید که قدرت الهی آنقدر نافذ است که هیچ چیز در مقابلش نمی تواند مقاومت کند، می گویند: خواه وناخواه باید فلان کار را انجام دهد.
«طَوعاً اوکَرهاً» یعنی خواه وناخواه. منظور از این تعبیر آن است که «موجود» از خودش اراده ای ندارد؛ مانند بچّه ای که نمی خواهد به مدرسه برود ولی پدر و مادرش می خواهند او به مدرسه برود. چون خودش نمی خواهد، می گویند باید به اجبار بروی. این رفتن را «کرْهاً» می گویند؛ چون او از خود اراده ای ندارد. اما این عبارت درباره موجودات، در مقابل خدا چنین صدقی ندارد؛ زیرا اراده ای برخلاف اراده خدا ندارند. اینکه گفتند «قالَتا اَتَیْنا طائعین» یعنی ما از روی طوع و رغبت می آییم و کراهتی نداریم؛ در مقابل اراده تو، از خود اراده ای نداریم. این معنایی است که از این آیات استفاده می شود. احتمال دارد که نکته های دیگری هم در آیه باشد که عقل ما به آن نمی رسد، ولی این معنا قابل فهم است که در مقابل نفوذ قدرت الهی در عالم هستی، هیچ چیز از خود اراده ای ندارد و نمی تواند در مقابل اراده خدا مقاومت کند.
انسی بودن پیامبران
پرسش: چرا همه پیامبران از جنس انسان بودند؟ چرا بعضی از آنان از جنس جنّ نبوده اند؟ چرا خدا برای جنّها یک پیامبر از جنس خودشان نفرستاده است؟
پاسخ: اینکه بعضی از اَجِنّه از انبیای اِنسی تبعیت می کردند، امری مسلّم است، اما بر این مطلب که در میان اجنّه هیچ پیامبری از خودشان نبوده است از خود قرآن دلیلی قطعی نداریم. آیه: «وَمَا اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ اِلاّ رِجَالاً نُوحِی اِلَیْهِمْ...»(52) ناظر بر پیامبران انسانهاست. اگر اجنّه هم پیامبرانی داشتند این آیه آن را نفی نمی کرد. اگر فرض کنیم که اجنّه از خود پیامبری نداشته اند و فقط پیامبران انسانی از سوی خدا مبعوث شده اند، به این دلیل است که برای نزول وحی، گیرنده وحی باید شرایط خاصّی داشته باشد، باید آمادگی و استعداد دریافت آن را داشته باشد. ممکن است جنّ چنان کمالی نداشته باشد که بتواند وحی را دریافت کند؛ زیرا ما نمی دانیم که حقیقت جنّ چگونه است، جز آنچه از طریق وحی به ما رسیده و یا منقولاتی از کسانی است که با اجنّه ارتباط داشته اند وگرنه ما چندان آشنایی به حقیقت اجنّه و کیفیت زندگی آنان نداریم.
احتمالاً ممکن است با اینکه جنّ مکلّف است اما از نظر علوّ روحی به مرتبه ای نرسیده باشد که بتواند لایق پیامبر شدن باشد. این مطلب کم وبیش از آیات و روایات استفاده می شود که رشد روحی جنّ از انسان کمتر است. علی رغم اینکه در کارهای بدنی و جسمانی از انسانها سریعتر هستند، خیلی زود می توانند از جایی به جایی منتقل شوند، در فاصله زمانی کوتاهی، می توانند راههای طولانی را طی کنند و به طور کلی، ویژگیهایی در بدنشان وجوددارد که آنان را از انسانها ممتاز می کند ولی از نظر تکامل روحی و معنوی، به انسان نمی رسند؛ یعنی در میان اجنّه، اولیای خدا و انبیای عظام به آن صورت که در میان انسانها هستند، وجودندارند. موجودات خوبی هم در میان آنان هستند، اما زیاد اوج نمی گیرند. احتمالاً وجود آنان به گونه ای است که مانند روح پیامبر، نمی تواند اوج بگیرد تا بتواند وحی را دریافت کند. بنابراین فرض، اجنّه پیغمبر نداشتند. اما با وجود این، دلیلی قطعی نداریم که بگوییم اجنّه از بین خودشان پیامبری نداشتند.
پاسخ به پرسشها
از:
حضرت آیت اللَّه امینی