شیعه در اسلام

نویسنده : علامه سید محمد حسین طباطبائی

اشکالی چند و پاسخ آنها

الف: مخالفین شیعه اعتراض می کنند که طبق اعتقاد این طایفه، امام غایب باید تا کنون نزدیک به دوازده قرن عمر کرده باشد در صورتی که هرگز انسان عمر به این درازی نمی کند؟
پاسخ: بنای اعتراض به استبعاد است و البته عمر به این درازی و بیشتر از این قابل استبعاد می باشد ولی کسی که به اخباری که در خصوص امام غایب از پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم و سائر ائمه اهل بیت علیهم السلام وارد شده مراجعه نماید، خواهد دید نوع زندگی امام غایب را به طریق خرق عادت معرفی می کنند.
البته خرق عادت غیر از محال است و از راه علم هرگز نمی توان خرق عادت را نفی کرد؛ زیرا هرگز نمی توان اثبات کرد که اسباب و عواملی که در جهان کار می کنند تنها همانها هستند که ما آنها را دیده ایم و می شناسیم و دیگر اسبابی که ما از آنها خبر نداریم، یا آثار و اعمال آنها را ندیده ایم، یا نفهمیده ایم، وجود ندارد. از این روی ممکن است در فردی یا افرادی از بشر اسباب و عواملی به وجود آید که عمری بسیار طولانی هزار یا چندین هزار ساله برای ایشان تأمین نماید و از اینجاست که جهان پزشکی تا کنون از پیدا کردن راهی برای عمرهای بسیار طولانی، نومید و مأیوس نشده است.
این اعتراض از ملیین مانند کلیمیت و مسیحیت و اسلام که به موجب کتابهای آسمانی خودشان، خرق عادت و معجزات پیغمبران خدا را قبول دارند، بسیار شگفت آور است.
ب: مخالفین شیعه اعتراض می کنند که شیعه وجود امام را برای بیان احکام دین و حقایق آیین و راهنمائی مردم لازم می دانند و غیبت امام ناقض این غرض است؛ زیرا امامی که به واسطه غیبتش، مردم هیچگونه دسترسی به وی ندارند، فایده ای بر وجودش مترتب نیست و اگر خدا بخواهد امامی را برای اصلاح جهان بشری برانگیزد قادر است که در موقع لزوم او را بیافریند دیگر به آفرینش چندین هزار سال پیش از موقع وی نیازی نیست.
پاسخ: اینان به حقیقت معنای امامت پی نبرده اند؛ زیرا در بحث امامت روشن شد که وظیفه امام تنها بیان صوری معارف و راهنمایی ظاهری مردم نیست و امام چنانکه وظیفه راهنمائی صورت مردم را به عهده دارد همچنان ولایت و رهبری باطنی اعمال را به عهده دارد و اوست که حیات معنوی مردم را تنظیم می کند و حقایق اعمال را به سوی خدا سوق می دهد.
بدیهی است که حضور و غیبت جسمانی امام در این باب تأثیری ندارد و امام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد، اگرچه از چشم جسمانی ایشان مستور است و وجودش پیوسته لازم است اگرچه موقع ظهور و اصلاح جهانیش تا کنون نرسیده است.

خاتمه: پیام معنوی شیعه

پیام معنوی شیعه به جهانیان، یک جمله بیش نیست و آن این است که «خدا را بشناسید» و تعبیر دیگر:«راه خداشناسی را پیش گیرید تا سعادتمند و رستگار شوید» و این همان جمله ای است که پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم برای نخستین بار دعوت جهانی خود را به آن افتتاح فرمود:«ای مردم! خدا را به یگانگی بشناسید و اعتراف کنید تا رستگار شوید» در توضیح این پیام به طور اجمال می گوییم:
ما افراد بشر به حسب طبع دلداه بسیاری از مقاصد زندگی و لذایذ مادی هستیم، خوردنیها و نوشیدنیهای گوارا و پوشیدنیهای شیک و کاخها و منظره های فریبنده، همسر زیبا و دلنواز، دوستان صمیمی و ثروت سنگین از راه قدرت و سیاست مقام و جاه و بسط سلطه و فرمانروایی و خرد کردن هر چیزی که با خواسته های ما مخالفت می کند را می خواهیم و دوست داریم.
ولی با نهاد خدادادی خود می فهمیم که این همه لذایذ و مطالب برای انسان آفریده شده نه انسان برای آنها و آنها به دنبال انسان باید باشند نه انسان به دنبال آنها.
هدف نهایی، بودن شکم و پایین تر از شکم، منطق گاو و گوسفند است و دریدن و بریدن و بیچاره کردن دیگران، منطق ببر و گرگ روباه است، منطق انسان، منطق فطری خرد می باشد و بس.
«منطق خرد» با واقع بینی خود، ما را به سوی پیروی حق هدایت می کند نه به سوی دلخواه انواع شهوترانی و خودبینی و خودخواهی. «منطق خرد» انسان را جزئی از جمله آفرینش می داند که هیچگونه استقلال و سرخودی ندارد و برخلاف آنچه انسان خود را فرمانروای آفرینش پنداشته به گمان خود طبیعت سرکش را به خواسته های خود رام می کند و به زانو درمی آورد خودش نیز آلت دست طبیعت و یکی از دستیاران و فرمانبرداران آن است.
«منطق خرد» انسان را دعوت می کند که در درکی که از هستی این جهان گذران دارد، دقیق شود تا روشن گردد که هستی جهان و هر چه در آن است از پیش خودشان نیست بلکه جهان و هر چه در آن است از یک منبع نامتناهی سرچشمه می گیرد تا روشن گردد که این همه زشت و زیبا و موجودات زمین و آسمان که در صورت واقعیتهای مستقل در دیده انسان جلوه می کند، در پناه واقعیت دیگری واقعیت دار می نمایند و در زیر پرتو آن پیدا و هویدا شده اند نه از خود و نه از پیش خود و چنانکه واقعیتها و قدرتها و عظمتهای دیروزی، امروز افسانه ای بیش نیست واقعیتهای امروزی نیز همچنانند و بالأخره همه چیز در پیش خود افسانه ای بیش نیست.
تنها خداست که واقعیتی است غیر قابل زوال و همه چیز در پناه هستی او رنگ هستی می یابند و با روشنائی ذات او روشن و پیدا می شوند.
هنگامی که انسان با چنین درکی مجهز شود، آن وقت است که خیمه هستی او در پیش چشمش مانند حباب روی آب فرو می خوابد و عیاناً مشاهده می کند که جهان و جهانیان به یک هستی نامحدود و حیات و قدرت و علم و هرگونه کمال نامتناهی تکیه زده اند و انسان و هر پدیده دیگر جهانی مانند دریچه های گوناگونی هستند که هر کدام به اندازه ظرفیت خود ماورای خود را که جهان ابدیت است نشان می دهند.
آن وقت است که انسان اصالت و استقلال را از خود و از هر چیز گرفته به صاحبش رد می کند و دل از هر جا کنده به خدای یگانه می پیوندد و در برابر عظمت و کبریای وی به چیزی جز وی سر تعظیم فرود نمی آورد.
آن وقت است که انسان تحت ولایت و سرپرستی پروردگار پاک قرار می گیرد، هر چه را بشناسد با خدا می شناسد و با هدایت و رهبری خدا با اخلاقی پاک و اعمالی نیک (آیین اسلام و تسلیم حق که آیین فطرت است) متلبس می گردد.
این است آخرین درجه کمال انسانی و مقام انسان کامل یعنی امام که به موهبت خدایی به این مقام رسیده و کسانی که از راه اکتساب به این کمال نائل شوند با اختلاف درجاتی که دارند پیروان حقیقی امام می باشند.
و از اینجا روشن می شود که خداشناسی و امام شناسی هرگز از هم جدا نمی شوند چنانکه خداشناسی و خودشناسی از هم جدا نمی شوند؛ زیرا کسی که هستی مجازی خود را بشناسد، هستی حقیقی خدای بی نیاز را شناخته است.
پایان

...................) Anotates (.................
1) و 2 - با توجه به اینکه متن فوق مربوط به سالها پیش است، در عصر حاضر به احتمال قوی تمام این کتابها به طبع رسیده است.
2)
3) با توجه به اینکه متن فوق مربوط به سالها پیش است، در عصر حاضر به احتمال قوی تمام این کتابها به طبع رسیده است.
4) بعد از چاپ این کتاب، بحمداللَّه تمام مجلدات عربی و فارسی به چاپ رسیده و در اختیار علاقه مندان قرار گرفت.
5) لازم به ذکر است که این مطلب مربوط به ایامی است که مرحوم علامه، مشغول نوشتن کتاب ارزشمند المیزان بوده است لیکن امروزه تفسیر المیزان، عربی و فارسی آن مکرر به طبع رسیده است.
6) اَنْ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمینَ الَّذینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَیَبْغُونَها عِوَجاً ».
یعنی:«آگاه باشید لعنت خدا بر ستمکاران باد، کسانی که از راه دین خدا، مردم را برمی گردانند و خودشان آن را کج و معوج می خواهند و می پذیرند»، (سوره اعراف، آیه 44 و 45)
7) وَمَنْ اَحْسَنُ دیناً مِمَّنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ للَّهِ ِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتّبَعَ مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفاً ».
یعنی:«کدام دین بهتر از آن است که شخص خودش را تسلیم حکم خدا کند و نیکوکار هم باشد و از آیین پاک و معتدل ابراهیم پیروی نماید»، (سوره نساء، آیه 125)
قُلْ یا اَهْلَ الْکِتابِ تَعالَواْ اِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَبَیْنَکُمْ اَلاَّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللَّهَ وَلا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَلا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً اَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَاِنْ تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِاَنَّا مُسْلِمُونَ ».
یعنی:«به اهل کتاب بگو بیایید در یک سخن مشترک با هم همکاری کنیم: جز خدا را عبادت نکنیم و شریکی برایش قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را ارباب قرار ندهد اگر از این سخن اعراض کردند به ایشان بگو: پس گواه باشید ما تسلیم حق هستیم»، (سوره آل عمران، آیه 64)
« یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی الِسّلْمِ کافَّةً ». یعنی:«ای اهل ایمان! همگی داخل در مقام تسلیم شوید»، (سوره بقره، آیه 208)
8) رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ ».
یعنی:«(ابراهیم و اسماعیل گفتند:) پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود گردان و از فرزندان ما نیز امتی را مسلم قرار ده»، (سوره بقره، آیه 128)
« مِلَّةَ اَبیکُمْ اِبْراهیمَ هُوَ سَمَّیکُمُ الْمُسْلِمینَ. » یعنی:«این آیین پدر شما ابراهیم است اوست که شما را مسلمان (تسلیم شونده) نامیده است».
9) به طایفه ای از «زیدیه» که پیش از علی علیه السلام دو خلیفه دیگر را اثبات می نمایند و در فروع به فقه ابی حنیفه عمل می کنند نیز «شیعه» گفته می شود به مناسبت اینکه در برابر خلفای بنی امیه و بنی عباس، خلافت را مختص علی و اولاد علی می دانند.
10) اولین اسمی که در زمان رسول خدا پیدا شد، «شیعه» بود که سلمان و ابوذر و مقداد و عمار با این اسم مشهور شدند (حاضر العالم الاسلامی، ج 1، ص 188)
11) وَاَنْذِرْ عَشیرَتَکَ اْلاَقْرَبینَ » (سوره شعرا، آیه 214)
12) در ذیل این حدیث، علی (ع) می فرماید:«من که از همه کوچکتر بودم عرض کردم: من وزیر تو می شوم، پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته فرمود: این شخص برادر و وصی و جانشین من می باشد باید از او اطاعت نمایید، مردم می خندیدند و به ابی طالب می گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی»، (تاریخ طبری، ج 2 ص 321. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 116. البدایة والنهایة، ج 3، ص 39. غایة المرام، ص 320)
13) ام سلمه می گوید پیغمبر فرمود:«علی همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن نیز همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد.»، (این حدیث با پانزده طریق از عامه و یازده طریق از خاصه نقل شده و ام سلمه و ابن عباس و ابوبکر و عایشه و علی (ع و ابوسعید خدری و ابولیلی و ابوایوب انصاری از راویان آن هستند. غایة المرام بحرانی، ص 539 و 540)
پیغمبر فرمود:«خدا علی را رحمت کند که همیشه حق با اوست»، (البدایة والنهایه، ، ج 7، ص 36)
14) پیغمبر فرمود:«حکمت ده قسمت شده، نه جزء آن بهره علی و یک جزء آن در میان تمام مردم قسمت شده است» (البدایة والنهایه، ج 7، ص 359)
15) هنگامی که کفار مکه تصمیم گرفتند محمد (ص) را به قتل رسانند و اطراف خانه اش را محاصره کردند، پیغمبر (ص) تصمیم گرفت به مدینه هجرت کند، به علی فرمود:«آیا تو حاضری شب در بستر من بخوابی تا گمان برند من خوابیده ام و از تعقیب آنان در امان باشم»، علی در آن وضع خطرناک، این پیشنهاد را با آغوش باز پذیرفت.
16) تواریخ و جوامع حدیث.
17) حدیث غدیر» از احادیث مسلّمه میان سنی و شیعه می باشد و متجاوز از صد نفر صحابی با سندها و عبارتهای مختلف آن را نقل نموده اند و در کتب عامه و خاصه ضبط شده، برای تفصیل به کتاب غایةالمرام، ص 79 و عبقات، جلد غدیر والغدیر مراجعه شود.
18) تاریخ یعقوبی (ط نجف) ج 2، ص 137 و 140. تاریخ ابی الفداء ج 1، ص 156. صحیح بخاری، ج 4، ص 107. مروج الذهب، ج 2، ص 437. ابن ابی الحدید، ج 1، ص 127 و 161.
19) صحیح مسلم، ج 15، ص 176. صحیح بخاری، ج 4، ص 207. مروج الذهب، ج 2، ص 23 و ج 2، ص 437. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 127 و 181.
20) جابر می گوید: نزد پیغمبر بودیم که علی از دور نمایان شد، پیغمبر فرمود:«سوگند به کسی که جانم به دست اوست! این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود»، ابن عباس می گوید وقتی آیه:« اِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُواالصَّالِحاتِ اُولئکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ » نازل شد، پیغمبر به علی فرمود:«مصدق این آیه تو و شیعیانت می باشید که در قیامت خشنود خواهید بود و خدا هم از شما راضی است»، این دو حدیث و چندین حدیث دیگر، در تفسیر الدرالمنثور، ج 6، ص 379 و غایة المرام، ص 326 نقل شده است.
21) محمد (ص) در مرض وفاتش لشکری را به سرداری اسامة بن زید مجهز کرده اصرار داشت که همه در این جنگ شرکت کنند و از مدینه بیرون روند، عده ای از دستور پیغمبر اکرم (ص) تخلف کردند که از آن جمله «ابوبکر و عمر» بودند و این قضیه پیغمبر را بشدت ناراحت کرد (شرح ابن ابی الحدید، ط مصر، ج 1، ص 53)
پیغمبر اکرم (ص) هنگام وفاتش فرمود:«دوات و قلم حاضر کنید تا نامه ای برای شما بنویسم که سبب هدایت شما شده گمراه نشوید»، عمر از این کار مانع شده گفت: مرضش طغیان کرده هذیان می گوید (تاریخ طبری، ج 2، ص 436. صحیح بخاری، ج 3. صحیح مسلم، ج 5. البدایة والنهایه، ج 5، ص 227. ابن ابی الحدید، ج 1، ص 133)
همین قضیه در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و خلیفه اول به خلافت عمر وصیت کرد و حتی در اثنای وصیت بیهوش شد، ولی عمر چیزی نگفت و خلیفه اول را به هذیان نسبت نداد در حالی که هنگام نوشتن وصیت، بیهوش شده بود، ولی پیغمبر اکرم (ص) معصوم و مشاعرش بجا بود (روضةالصفا، ج 2 ص 260)
22) شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 58 و ص 123 - 135. یعقوبی، ج 2، ص 102. تاریخ طبری، ج 2، ص 445 - 460.
23) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 103 - 106. تاریخ ابی الفداء ج 1، ص 156 و 166. مروج الذهب، ج 2، ص 307 و 352. شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 17 و 134.
24) عمرو بن حریث به سعید بن زید گفت: آیا کسی با بیعت ابی بکر مخالفت کرد؟ پاسخ داد: هیچ کس مخالف نبود جز کسانی که مرتد شده بودند یا نزدیک بود مرتد شوند! (تاریخ طبری، ج 2، ص 447)
25) در حدیث معروف ثقلین می فرماید:«من در میان شما دو چیز با ارزش را به امانت می گذارم که اگر به آنها متمسک شوید هرگز گمراه نخواهید شد. قرآن و اهل بیتم تا روز قیامت از هم جدا نخواهند شد»، این حدیث با بیشتر از صد طریق از 35 نفر از صحابه پیغمبر اکرم (ص) نقل شده است، رجوع شود به طبقات حدیث ثقلین. غایةالمرام، ص 211.
پیغمبر فرمود:«من شهر علم و علی درب آن می باشد پس هر که طالب علم است از درش وارد شود»، (البدایة والنهایه، ج 7، ص 359)
26) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 105 - 150 مکرراً ذکر شده است.
27) کتاب خدا و بیانات پیغمبر اکرم (ص) و ائمه اهل بیت با ترغیب و تحریص به تحصیل علم تا جایی که پیغمبر اکرم می فرماید:طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضةٌ عَلی کُلِ ّ مُسْلِمٍ» طلب دانش به هر مسلمانی واجب است (بحار، ج 1، ص 172)
28) البدایة والنهایه، ج 7، ص 360.
29) تاریخ یعقوبی، ص 111، 126 و 129.
30) خدای تعالی در کلام خود می فرماید:« وَاِنَّهُ لَکِتابٌ عَزیزٌ لایَأتیهِ الْباطِلُ منْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ » یعنی:«قرآن کتابی است گرامی که هرگز باطل از پیش و پس به آن راه نخواهد یافت»، (سوره فصّلت، آیه 41 و 42)
می فرماید:« اِنِ الْحُکْمُ اِلاَّ للَّهِ ِ » یعنی:«جز خدا کسی نباید حکم کند»، (سوره یوسف، آیه 67) یعنی شریعت تنها شریعت و قوانین خداست که از راه نبوت باید به مردم برسد
و می فرماید:« وَلکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخاتَمَ النَّبِیّینَ »، (سوره احزاب، آیه 40) و با این آیه، ختم نبوت و شریعت را با پیغمبر اکرم (ص) اعلام می فرماید.
و می فرماید:« وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما اَنْزَلَ اللَّهُ فَاُولئکَ هُمُ الْکافِرُونَ ».
یعنی:«هر کس مطابق حکم خدا حکم نکند، کافر است»، (سوره مائده، آیه 44)

31) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 110. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 158.
32) در الدرالمنثور، ج 3، ص 186. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 48، گذشته از اینها وجوب خمس در قرآن کریم منصوص می باشد:« واعْلَمُوا اَنَّما غَنْمتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَاَنَّ للَّهِ ِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلذِی اْلقُرْبی »، (سوره انفال، آیه 41)
33) ابوبکر در خلافتش پانصد حدیث جمع کرد، عایشه می گوید یک شب تا صبح پدرم را مضطرب دیدم، صبح به من گفت: احادیث را بیاور، پس همه آنها را آتش زد (کنزل العمال، ج 5، ص 237)
عمر به همه شهرها نوشت: نزد هرکس حدیثی هست باید نابودش کند (کنزالعمال ج 5، ص 237)
محمد بن ابی بکر می گوید: در زمان عمر، احادیث زیاد شد، وقتی به نزدش آوردند دستور داد آنها را سوزانیدند (طبقات ابن سعد، ج 5، ص 140)
34) تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 151 و غیر آن.
35) پیغمبر اکرم (ص) در حجةالوداع عمل حج را برای حجاج که از دور به مکه وارد شوند (طبق آیه:« فَمَنْ تَمَتَّعَ بِاْلعُمْرَةِ » الخ) به شکل مخصوص مقرر داشت و عمر در خلافت خود آن را ممنوع ساخت. و همچنین درزمان رسول خدا متعه (ازدواج موقت) دایر بود ولی عمر در ایام خلافت خود آن را قدغن کرد و برای متخلفین مقرر داشت که سنگسار شوند. و همچنین در زمان رسول خدا در اذان نماز «حَیَّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»؛ یعنی مهیا باش برای بهترین اعمال که نمازاست»، گفته می شد، ولی عمر گفت: این کلمه مردم را از جهاد باز می دارد و قدغن کرد! و همچنین در زمان رسول خدا به دستور آن حضرت در یک مجلس یک طلاق بیشتر انجام نمی گرفت ولی عمر اجازه داد که در یک مجلس سه طلاق داده شود قضایای نامبرده در کتب حدیث و فقه و کلام سنی و شیعه مشهور است.
36) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 131. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 160.
37) اسدالغابة، ج 4، ص 386. الاصابه، ج 3.
38) تاریخ یعقوبی،ج 2،ص 150.تاریخ ابی الفداء، ج 1،ص 168. تاریخ طبری، ج 3،ص 377 و غیر آنها.
39) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 150. تاریخ طبری، ج 3، ص 397.
40) جماعتی از اهل مصر به عثمان شوریدند، عثمان احساس خطر کرده از علی بن ابیطالب استمداد نموده اظهار ندامت کرد، علی به مصریین فرمود: شما برای زنده کردن حق قیام کرده اید و عثمان توبه کرده می گوید: من از رفتار گذشته ام دست برمی دارم و تا سه روز دیگر به خواسته های شما ترتیب اثر خواهم داد و فرمانداران ستمکار را عزل می کنم، پس علی از جانب عثمان برای ایشان قراردادی نوشته و ایشان مراجعت کردند.
در بین راه، غلام عثمان را دیدند که بر شتر او سوار و به طرف مصر می رود، از وی بدگمان شده او را تفتیش نمودند، با او نامه ای یافتند که برای والی مصر نوشته بود بدین مضمون: به نام خدا، وقتی عبدالرحمان بن عدیس نزد تو آمد، صد تازیانه به او بزن و سر و ریشش را بتراش و به زندان طویل المده محکومش کن و مانند این عمل را در باره عمرو بن الحمق و سودان بن حمران و عروة بن نباع اجراء کن
نامه را گرفته و با خشم به جانب عثمان برگشته اظهار داشتند: تو به ما خیانت کردی! عثمان نامه را انکار نمود. گفتند غلام تو حامل نامه بود. پاسخ داد بدون اجازه من این عمل را مرتکب شده. گفتند مرکوبش شتر تو بود، پاسخ داد شترم را دزدیده اند! گفتند: نامه به خط منشی تو می باشد، پاسخ داد بدون اجازه و اطلاع من این کار را انجام داده
گفتند پس به هر حال تو لیاقت خلافت نداری و باید استعفا دهی؛ زیرا اگر این کار به اجازه تو انجام گرفته خیانت پیشه هستی و اگر این کارهای مهم بدون اجازه و اطلاع تو صورت گرفته پس بی عرضگی و عدم لیاقت تو ثابت می شود و به هر حال یا استعفا کن و یا الآن عمال ستمکار را عزل کن.
عثمان پاسخ داد: اگر من بخواهم مطابق میل شما رفتار کنم پس شما حکومت دارید، من چه کاره هستم؟ آنان با حالت خشم از مجلس بلند شدند (تاریخ طبری، ج 3، ص 402 - 409. تاریخ یعقوبی، ج 2 ص 150 و 151)
41) تاریخ طبری، ج 3، ص 377.
42) صحیح بخاری، ج 6، ص 89. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 113.
43) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 111. تاریخ طبری، ج 3، ص 129 - 132.
44) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 113. شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 9: در روایات زیادی وارد شده که بعد از انعقاد بیعت ابی بکر، وی پیش علی فرستاد و از وی بیعت خواست، علی پاسخ داد که من عهد کرده ام که از خانه بجز برای نماز بیرون نروم تا قرآن را جمع کنم. و باز وارد است که علی پس از شش ماه با ابی بکر بیعت کرد و این دلیل تمام کردن جمع قرآن می باشد. و نیز وارد است که علی پس از جمع قرآن مصحف را به شتری بار کرده پیش مردم آورده نشان داد. و نیز وارد است که جنگ یمامه که قرآن پس از آن تألیف شده، در سال دوم خلافت ابی بکر بوده است، مطالب نامبرده در غالب کتب تاریخ و حدیث که متعرض قصه جمع مصحف شده اند یافت می شود.
45) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 154.
46) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 155 مروج الذهب، ج 2، ص 364.
47) نهج البلاغه، خطبه 15.
48) پس از رحلت پیغمبر اکرم (ص) اقلیت انگشت شمار به پیروی علی (ع) از بیعت تخلف کردند و در رأس این اقلیت از صحابه سلمان و ابوذر و مقداد و عمار بودند و در آغاز خلافت علی (ع) نیز اقلیت قابل توجهی به عنوان مخالف از بیعت سر باز زدند و از جمله متخلفین و مخالفین سرسخت سعید بن عاص و ولید بن عقبه و مروان بن حکم و عمرو بن عاص و بسر بن ارطاة و سمرة بن جندب و مغیرة بن شعبه و غیر ایشان بودند.
مطالعه بیوگرافی این دو دسته و تأمل در اعمالی که انجام داده اند و داستانهایی که تاریخ از ایشان ضبط کرده، شخصیت دینی و هدف ایشان را به خوبی روشن می کند.
دسته اولی از اصحاب خاص پیغمبر اکرم و از زهاد و عباد و فداکاران و آزادیخواهان اسلامی و مورد علاقه خاص پیغمبر اکرم بودند. پیغمبر فرمود خدا به من خبر داد که چهار نفر را دوست دارد و مرا نیز امر کرده که دوستشان دارم. نام ایشان را پرسیدند سه مرتبه فرمود: علی سپس نام ابوذر و سلمان و مقداد را برد (سنن ابن ماجه، ج 1، ص 66)
عایشه گوید رسول خدا فرمود: هر دو امری که بر عمار عرضه شود حتماً حق و ارشد آنها را اختیار خواهد کرد (سنن ابن ماجه، ج 1، ص 66)
پیغمبر فرمود:«راستگوتر از ابوذر در میان زمین و آسمان وجود ندارد»، (سنن ابن ماجه، ج 1، ص 68)
از اینان در همه مدت حیات، یک عمل غیر مشروع نقل نشده و خونی به ناحق نریخته اند، به عرض کسی متعرض نشده اند، مال کسی را نربوده اند یا به افساد و گمراهی مردم نپرداخته اند.
ولی تاریخ از فجایع اعمال و تبهکاریهای دسته دوم پر است و خونهای ناحق که ریخته اند و مالهای مسلمانان که ربوده اند و اعمال شرم آور که انجام داده اند، از شماره بیرون است و با هیچ عذری نمی توان توجیه کرد جز اینکه گفته شود (چنانکه جماعت می گویند) خدا از اینان راضی بود و در هر جنایتی که می کردند آزاد بودند و مقررات اسلام که در کتاب و سنت است در حق دیگران وضع شده بوده است
49) مروج الذهب، ج 2، ص 362. نهج البلاغه، خطبه 122.تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 160 شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 180.
50) تاریخ یعقوبی، ج 2 تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 172. مروج الذهب، ج 2، ص 366.
51) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 152.
52) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 154. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 171.
53) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 152.
54) هنگامی که عثمان در محاصره شورشیان بود به وسیله نامه از معاویه استمداد کرد، معاویه دوازده هزار لشکر مجهز تهیه کرده به سوی مدینه حرکت نمود ولی دستور داد در حدود شام توقف نمایند و خودش نزد عثمان آمد آمادگی لشگر را گزارش داد، عثمان گفت: تو عمداً لشگر را در آنجا متوقف کردی تا من کشته شوم سپس خونخواهی مرا بهانه کرده قیام کنی (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 152. مروج الذهب، ج 3، ص 25. تاریخ طبری، ص 402)
55) مروج الذهب، ج 2، ص 415.
56) به شأن نزول آیه:« وَانْطَلَقَ اْلمَلأُ مِنْهُمْ اَنِ امْشُوا وَاصْبِروُا عَلی الِهَتِکُمْ »، (سوره ص، آیه 5) و آیه:« وَلَوْلا اَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ اِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً » (سوره اسری، آیه 74) و آیه:« وَدّوُالَوْتُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ » (سوره قلم، آیه 9) در تفاسیر روایتی مراجعه شود.
57) کتاب الغرر والدرر آمدی و متفرقات جوامع حدیث.
58) مروج الذهب، ج 2، ص 431. شرح ابن ابی الحدید ج 1، ص 181.
59) اشباه و نظایر سیوطی در نحو، ج 2. شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 6.
60) ر، ک: نهج البلاغه.
61) در بحبوحه جنگ جمل، عربی خدمت علی (ع) عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! تو می گویی خدا واحد است؟ مردم از هر طرف به وی حمله کرده گفتند ای عرب! مگر پراکندگی قلب و تشویش خاطر علی را مشاهده نمی کنی که به بحث علمی می پردازی؟ علی (ع) به اصحاب خود فرمود: این مرد را به حال خود بگذارید؛ زیرا من در جنگ با این قوم هم جز روشن شدن عقاید درست و مقاصد دین، منظوری ندارم، سپس تفصیلاً به پاسخ سؤال عرب پرداخت (بحار، ج 2، ص 65)
62) شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 6 - 9.
63) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 191 و سایر تواریخ.
64) شرح ابن ابی الحدید، ج 4، ص 160. تاریخ طبری، ج 4، ص 124. تاریخ ابن اثیر، ج 3، ص 203.
65) همان مدرک.
66) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 193.
67) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 202.
68) یزید مردی بود عیاش و هوسران و دائم الخمر، لباسهای حریر و جلف می پوشید، سگ و میمونی داشت که ملازم و همبازی وی بودند، مجالس شب نشینی او با طرب و ساز و شراب برگزار می شد، نام میمون او «ابوقیس» بود و او را لباس زیبا پوشانیده در مجلس شربش حاضر می کرد! گاهی هم سوار اسبش کرده به مسابقه می فرستاد (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 196. مروج الذهب، ج 3، ص 77)
69) مروج الذهب، ج 3، ص 5. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 183.
70) النصایح الکافیه، ص 72، نقل از کتاب الاحداث.
71) رَوی اَبُوالْحَسَنِ الْمَدائِنی فی کِتابِ اْلاَحْداثِ قالَ: کَتَبَ مُعاوِیَةُ نُسْخَةً واحِدَةً اِلی عُمَّالِهِ بَعْدَ عامِ ّ الْجَماعَةِ: اِنّی بَرِئْتُ الذِّمَّةَ مِمَّنْ رَوی شَیْئاً مِنْ فَضْلِ اَبی تُرابٍ وَاَهْلِ بَیْتِهِ (النصایح الکافیه، تألیف محمد بن عقیل، چاپ نجف، سال 1386 هجری، ص 87 و 194.
72) النصایح الکافیه، ص 72 - 73.
73) النصایح الکافیه، ص 58، 64، 77 و 78.
74) سوره توبه، آیه 100.
75) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 216 تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 190. مروج الذهب، ج 3، ص 64 و تواریخ دیگر.
76) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 243. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 192. مروج الذهب، ج 3، ص 78.
77) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 224 تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 192. مروج الذهب، ج 3، ص 81.
78) تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 73.
79) 3 - اذا ما جئت رَبّک یوم حَشْرفقل یا ربّ خَرَّقنی الولید
(مروج الذهب، ج 3، ص 216)
80) ر.ک: بحث امام شناسی همین کتاب.
81) معجم البلدان، ماده «قم»
82) مروج الذهب، ج 3، ص 217 - 219. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 66.
83) بحار، ج 12 و سایر مدارک شیعه.
84) تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 84.
85) تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 79. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 208 و تواریخ دیگر.
86) تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 86. مروج الذهب، ج 3، ص 268.
87) تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 86. مروج الذهب ج 3، ص 270.
88) تاریه یعقوبی، ج 3، ص 91 - 96. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 212.
89) تاریخ ابی الفداء، ج 2، ص 6.
90) تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 198. تاریخ ابی الفداء، ج 2، ص 33.
91) بحار، ج 12، احوالات حضرت صادق (ع).
92) قصه جسر بغداد.
93) آغانی ابی الفرج، قصه امین.
94) تواریخ.
95) تاریخ ابی الفداء و تواریخ دیگر.
96) به تواریخ مراجعه شود.
97) الحضارة الاسلامیه، ج 1، ص 97.
98) مروج الذهب، ج 4، ص 373. الملل والنحل، ج 1، ص 254.
99) تاریخ ابی الفداء، ج 2، ص 63 و ج 3، ص 50.
100) ر.ک: تواریخ کامل، روضةالصفا و حبیب السیر.
101) تاریخ کامل و تاریخ ابی الفداء، ج 3.
102) تاریخ حبیب السیر.
103) تاریخ حبیب السیر و تاریخ ابی الفداء و غیر آنها.
104) روضات الجنات و ریاض العلماء به نقل از ریحانةالادب، ج 2، ص 365.
105) روضات و کتاب مجالس و وفیات الاعیان.
106) روضةالصفا و حبیب السیر و غیره.
107) روضةالصفا و حبیب السیر.
108) این مطالب از ملل و نحل شهرستانی و کامل ابن اثیر مأخوذ است.
109) این مطالب از کامل ابن اثیر، روضةالصفا، حبیب السیر، ابی الفداء و ملل و نحل شهرستانی و بعضی جزئیات آن از تاریخ آقا خانیه مأخوذ است.
110) از آیه فهمیده می شود که پرستش در دین خدا فرع توحید و بر اساس آن تنظیم و بنا شده است.
111) توصیف فرع درک است و از آیه فهمیده می شود که جز مخلصین و پاک شدگان خدا به نحوی که باید شناخته شود نمی شناسد و خدا از توصیف دیگران منزه است.
112) از آیه فهمیده می شود که برای لقای حق، جز توحید و عمل صالح راهی نیست.
113) از آیه فهمیده می شود که پرستش واقعی خدا منتج یقین است.
114) از آیه فهمیده می شود که یکی از لوازم یقین، مشاهده ملکوت آسمانها و زمین است.
115) از آیات فهمیده می شود که سرنوشت «ابرار» در کتابی است به نام علیین (بسیار بلند) که مقربان خدا آن را مشاهده می کنند و ضمناً از لفظ «یشهده» پیداست که مراد، کتاب مخطوط نیست بلکه عالم قرب و ارتقاست.
116) از آیه فهمیده می شود که علم یقین باعث مشاهده سرانجام حال اشقیا که جحیم (جهنم) نامیده می شود، می باشد.
117) و از اینجاست که پیغمبر اکرم (ص) در روایتی که عامه و خاصه نقل کرده اند می فرماید:«ما گروه پیامبران با مردم به اندازه خرد ایشان سخن می گوییم»، (بحار، ج 1، ص 37. اصول کافی، ج 1، ص 203)
118) سوره نحل، آیه 44.
119) سوره جمعه، آیه 2.
120) سوره احزاب، آیه 21.
121) مدرک روایت در بخش اول گذشت
122) نهج البلاغه، خطبه 231 در پاورقی قرآن در اسلام نیز هست.
123) درالمنثور، ج 2، ص 6.
124) تفسیر صافی، ص 8. بحار، ج 19، ص 28.
125) سوره شعراء، آیه 127.
126) سوره حجر، آیه 74.
127) تفسیر صافی، ص 4.
128) سفینةالبحار تفسیر صافی، ص 15 و در تفاسیر مرسلاً از آن حضرت منقول است و در کافی و تفسیر عیاشی و معانی الاخبار، روایاتی در این معنا نقل شده است.
129) بحار، ج 1، ص 117.
130) سوره اعراف، آیه 58.
131) سوره زخرف، آیه 3 و 4.
132) سوره واقعه، آیه 79.
133) سوره احزاب، آیه 33.
134) سوره یونس، آیه 29.
135) سوره اعراف، آیه 53.
136) مسئله فسخ قرآن به حدیث، یکی از مسائل علم اصول است و جمعی از علمای عامه به آن قائلند و از قضیه فدک نیز معلوم می شود که خلیفه اول نیز به آن قائل بوده است.
137) و گواه این مطلب تألیفات زیادی است که علما در اخبار موضوعه کرده اند و همچنین در کتب رجال جماعتی از روات را کذاب و وضاع معرفی نموده اند.
138) بحار، ج 1، ص 139.
139) بحار، ج 1، ص 117.
140) بحث حجیت خبر واحد از علم اصول.
141) بحار، ج 1، ص 172.
142) سوره اسری ، آیه 36.
143) در این مسائل به بحث اجتهاد و تقلید از علم اصول مراجعه شود.
144) وفیات ابن خلکان، ص 78. اعیان الشیعه، ج 11، ص 231.
145) وفیات، ص 190. و اعیان الشیعه و سایر کتب تراجم.
146) اتقان سیوطی.
147) بخش اول کتاب.
148) سوره نحل، آیه 125.
149) شرح ابن ابی الحدید، اوایل ج 1.
150) مطالب فوق را باید از اخبارالحکماء و وفیات و سایر کتب تراجم به دست آورد.
151) امام ششم می فرماید:«عبادت سه نوع است؛ گروهی خدا را از ترس می پرستند و آن پرستش بردگان می باشد و گروهی خدا را برای پاداش نیک می پرستند و آن پرستش مزدوران می باشد و گروهی خدا را به مهر و محبت می پرستند و آن پرستش آزادمردان است و آن نیکوترین پرستشهاست»، (بحار، ج 15، ص 208)
152) به کتب تراجم و تذکرةالاولیاء و طرائق و غیر آن مراجعه شود.
153) خدای متعال، می فرماید:«و رهبانیتی که نصارا از خود درآورده بودند ما آن را در حقشان ننوشته بودیم جز اینکه در این کار رضای خدا را منظور داشتند»، (سوره حدید، آیه 27)
154) علی (ع) می فرماید:«خدانیست آنکه خود تحت احاطه معرفت درآید، اوست که دلیل را به سوی خود هدایت می کند»، (بحار، ج 2، ص 186)
155) سوره مائده، آیه 105.
156) مَنْ عَرَفَ نَفْسَهْ، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ)، (غررالحکم، ج 2، ص 665)
157) اَعْرَفُکُمْ بِنَفسِهِ، اَعْرَفُکُمْ بِرَبِّهِ».
158) سوره بقره، آیه 152.
159) سوره احزاب، آیه 21.
160) سوره نحل، آیه 89.
161) در کتاب خدا به این برهان اشاره کرده می فرماید:« قالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ »
یعنی:«آیا می شود در خدا شک کرد خدایی که آسمانها و زمین را به وجود آورده، عدم را شکافته و آسمانها و زمین را پایدار ساخته است». (سوره ابراهیم، آیه 10)
162) خدای تعالی می فرماید:« اِنَّ فِی السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ لَایاتٍ لِلْمُؤْمِنینَ وَفِی خَلْقِکُمْ وَما یَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ ایاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ وَما اَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاَحْیا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَتَصْریفِ الرَّیاحِ آیاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ تِلْکَ آیاتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِ ّ فَبِاَیِ ّ حَدیثٍ بَعْدَاللَّهِ وَایاتِهِ یُؤْمِنُونَ » (سوره جاثیه، آیه 3 - 6)
163) مرد عربی در جنگ جمل به امیرالمؤمنین علی (ع) نزدیک شد و گفت یا امیرالمؤمنین آیا می گویی خدای یکی است؟ مردم از هر سوی به مرد عرب حمله کرده گفتند: آیا نمی بینی که امیرالمؤمنین تا چه اندازه تقسّم قلب (تشویش خاطر)دارد؟
امیرالمؤمنین فرمود:«او را به حال خود بگذارید؛ زیرا آنچه این مرد عرب می خواهد همان است که ما از این جماعت می خواهیم»، پس به مرد عرب فرمود:«اینکه گفته می شود خدا یکی است، چهار قسم است، دو معنای از آن چهار معنا درست نیست و دو معنا درست است، اما آن دو معنا که درست نیست یکی این است که کسی گوید خدا یکی است و عدد و شماره را در نظر گیرد، این معنا درست نیست؛ زیرا آنکه دوم ندارد داخل عدد نمی شود آیا نمی بینی کسانی که گفتند: خدا، سوم سه تا است (اشاره به قول نصارا ثالث ثلاثه) کافر شدند؟ و یکی این است که کسی بگوید: فلانی یکی از مردم است؛ یعنی نوعی است از این جنس (یا واحد است از این نوع) این معنا نیز در خدا درست نیست؛ زیرا تشبیه است و خدا از شبیه منزه است.
و اما آن دو معنا که در خدا درست است یکی این است که کسی بگوید خدا یکی است به این معنا که در میان اشیاء شبیه ندارد، خدا چنین است. و یکی اینکه کسی بگوید: خدا یکی است (احد یعنی هیچگونه کثرت و انقسام برنمی دارد نه در خارج و نه در عقل و نه در وهم) خدا چنین است»، (بحار، ج 3، ص 207)
و باز علی (ع) می فرماید:«شناختن خدا همان یگانه دانستن اوست»، (بحار، ج 2، ص 186) یعنی اثبات وجود خدای تعالی که وجودی است نامتناهی و غیر محدود در اثبات وحدانیت وی کافی است؛ زیرا دوم برای نامتناهی تصور ندارد.
164) امام ششم می فرماید:«خدا هستی ثابت دارد و علم او خود اوست در حالی که معلومی نبود و سمع او خود اوست در حالی که مسموعی نبود و بصر او خود او بود در حالی که مبصری نبود و قدرت او خود او بود در حالی که مقدوری نبود»، (بحار، ج 2، ص 125) و اخبار اهل بیت در این مسائل از شماره بیرون است (ر.ک: نهج البلاغه، توحید عیون و بحار، ج 2)
165) امام پنجم، ششم و هشتم - علیهم السلام - می فرمایند:«خدای تعالی نوری است که با ظلمت مخلوط نیست و علمی است که جهل در آن نیست و حیاتی است که مرگ در آن نیست»، (بحار، ج 2، ص 129)
امام هشتم (ع) می فرماید:«مردم در صفات، سه مذهب دارند: گروهی صفات را به خدااثبات می کنند با تشبیه به دیگران و گروهی صفات را نفی می کنند و راه حق مذهب سوم و آن اثبات صفات است با نفی تشبیه به دیگران»، (بحار، ج 2، ص 94)
166) امام ششم می فرماید:«خداوند تبارک و تعالی با زمان و مکان و حرکت و انتقال و سکون متصف نمی شود بلکه او آفریننده زمان و مکان و حرکت و سکون است»، (بحار، ج 2، ص 96)
167) سوره شوری ، آیه 11.
168) امام ششم می فرماید:«خدا پیوسته در ذات خود «عالم» بود در حالی که معلومی نبود و «قادر» بود در حالی که مقدوری نبود». راوی گوید گفتم: و «متکلم» بود؟ فرمود:«کلام، حادث است، خدا بود و «متکلم» نبود پس از آن کلام را احداث و ایجاد کرد»، (بحار، ج 2، ص 147)
و امام هشتم (ع) می فرماید:«اراده از مردم ضمیر است و پس از آن فعل پیدا می شود و از خدا احداث و ایجاد اوست و بس؛ زیرا خدا مانند ما تروی و و هم (قصد) و تفکر ندارد»، (بحار، چاپ کمپانی، ج 2، ص 144)
169) سوره اعرف، آیه 54.
170) سوره بقره، آیه 117.
171) سوره رعد، آیه 41.
172) سوره قمر، آیه 49.
173) و 3 - سوره حجر، آیه 21.امام ششم (ع) می فرماید:«خدای تعالی وقتی که چیزی را اراده کرد، مقدر می کند و وقتی که تقدیر کرد، قضاء می کند و وقتی قضاء کرد، امضا (اجرا) می کند»، (بحار، چاپ کمپانی، ج 3، ص 34)
174) بحار، ج 3، ص 5) و از امام ششم (ع) از یزید شامی از امام هشتم (ع) و امام پنجم و ششم (ع) فرمودند:«خدا به آفرینش خود مهربانتر از آن است که آنان را به گناه اجبار کند و پس از آن عذاب کند. و خدا عزیزتر از آن است که امری را بخواهد ونشود»، (بحار، ج 3، ص 6)
و باز امام ششم می فرماید:«خدا اکرم از آن است که مردم را به چیزی که قدرت ندارند تکلیف کند و اعز از آن است که در ملک او امری بوجود آید که وی نمی خواهد»، (بحار، ج 3، ص 15) اشاره به دو مذهب جبر و تفویض

175) یعنی:«خدایی که به هر چیزی آفرینش ویژه اش را داده و پس از آن راهنمایی کرده (به سوی هدف زندگی و آفرینش)»، (سوره طه، آیه 50)
176) سوره اعلی، آیه 32.
177) یعنی:«هر کدام هدف و غایتی دارد که آن را در پیش می گیرد»، (سوره بقره، آیه 148)
178) یعنی:«ما آسمانها و زمین و آنچه را که در میان آنهاست برای اینکه بازی کنیم، نیافریدیم (بی هدف نیستند)، نیافریدیم آنها را مگر با آفرینش حق (هدف و غرضی در میان است) ولی بیشتر مردم نمی دانند»، (سوره دخان، آیه 39)
179) افراد انسان حتی ساده ترین و بی فکرترین آنان به حسب طبع، دوست دارد که جهان انسانی، وضعی داشته باشد که همه با آسایش و صلح و صفا زندگی کنند و از نظر فلسفی خواستن و میل و رغبت و اشتها، اوصافی هستند اضافی و ارتباطی و به دو طرف قائمند مانند خواهان و خواسته و دوست دارنده و دوست داشته شده و روشن است اگر دوست داشتنی امکان نداشت، دوست داشتن آن معنا نداشت و بالأخره همه اینگونه به درک نقص برمی گردد و اگر کمال امکان نداشت، نقص معنا نداشت.
180) یعنی:«ما معیشت و زندگی مردم را در میانشان قسمت نمودیم (هر فرد متکفل بخشی از آن است) و برخی از ایشان را برتری دادیم تا بعضی از ایشان بعضی را تحت تسخیر بیاورند (چنانکه هر یک از کارگر و کارفرما با موقع اختصاصی خود، دیگری را مسخر دارد و همچنین رئیس و مرؤوس و موجر و مستأجر و خریدار و فروشنده)»، (سوره زخرف، آیه 32)
181) یعنی:«انسان، هلوع (حریص) آفریده شده وقتی که به وی شر و ناگواری مس کرد (رسید) جزع و وقتی که خیری به او برسد، دیگران را منع می کند»، (سوره معارج، آیه 21)
182) یعنی:«ما وحی کردیم به سوی تو چنانکه وحی کردیم به سوی نوح و پیغمبرانی که بعد از او بودند ... پیغمبرانی که نوید دهندگان و ترسانندگان بشر بودند برای اینکه پس از فرستادن پیغمبران، مردم بر خدا حجتی نداشته باشند (بدیهی است که اگر عقل در اتمام حجت خدا کافی بود، حاجتی به پیغمبران در اتمام حجت نبود)»، (سوره نساء، آیه 162)
183) یعنی:«و پیغمبران را به سوی خود جمع آوری کردیم (به غیر ما نمی پردازند و از غیر ما اطاعت نمی کنند) و به راهی راست رسانیدیم»، (سوره انعام، آیه 87)
184) یعنی:«تنها اوست که داننده غیب است و به غیب خود کسی را مسلط نمی کند مگر پسندیدگان را از پیغمبران و در این صورت از پس و پیش او (پیغمبر یا وحی) مراقبت کامل و رصدی به راه می اندازد که محققاً پیامهای خدای خود را برسانند»، (سوره جن، آیه 26 - 28)
185) به مقدمه کتاب مراجعه شود.
186) یعنی:« و فرستادیم کتاب (قرآن) را به سوی تو به حق در حالی که کتابی (مانند تورات و انجیل) را که در برابر خود دارد تصدیق می کند و تسلط و برتری دارد نسبت به آن»، (سوره مائده، آیه 48)
187) یعنی:«و تحقیقاً قرآن کتابی است گرامی و از حریم خود منع کننده که هیچ باطلی را از پس و پیش نمی پذیرد»، (سوره حم سجده، آیه 41 و 42)
188) یعنی:«محمد پدر کسی از شماها نیست بلکه پیغمبر خدا و ختم پیغمبران می باشد»، (سوره احزاب، آیه 40)
189) یعنی:«و نازل کردیم به سوی تو کتاب را در حالی که روشن کننده هر چیز است». (سوره نحل، آیه 89)
190) یعنی:«خدا تشریع فرمود برای شما از دین آنچه به نوح (ع) توصیه شده و آنچه را که به خودت وحی کردیم و آنچه را که به ابراهیم و موسی و عیسی (ع) توصیه شده است »، (سوره شوری، آیه 13)
آیه در مقام امتنان است و معلوم است در این صورت اگر غیر از این پنج تن که در آیه ذکر شده اند اگر پیغمبر دیگری صاحب شریعت بود ذکر می شد.
191) یعنی:«و وقتی که از پیغمبران پیمانشان را گرفتیم و از تو ابراهیم و موسی و عیسی و از ایشان پیمان محکمی گرفتیم»، (سوره احزاب، آیه 7)
192) در روایت مشهور می فرماید:«اَلْفَقْرُ فَخْری»، (در مطالب این فصل به کتاب سیره ابن هشام، سیره حلبی، بحار، ج 6 و غیر آن مراجعه شود)
193) چنانکه می فرماید:« فَلْیَأْتُوا بِحَدیثٍ مِثْلِهِ اِنْ کانُوا صادِقینَ »
یعنی:«اگر راست می گویند سخنی مانند قرآن بیاورند»، (سوره طور، آیه 34)
194) چنانکه می فرماید:« اَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ » یعنی:«بلکه می گویند: محمد قرآن را به خدا تهمت بسته، بگو بنابراین، ده سوره افترایی مانند قرآن بیاورید و از هر که می توانید استمداد کنید»، (سوره هود، آیه 13)
195) چنانکه می فرماید:« اَمْ یَقُولُونَ اْفَتراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثِلْهِ »
یعنی:«بلکه می گویند: قرآن دروغی است که به خدا بسته، بگو بنابراین، یک سوره مانند قرآن بیاورید»، (سوره یونس، آیه 38)
196) چنانکه از یکی از سخنوران عرب نقل می کنند:« فَقالَ اِنْ هذا اِلاَّ سِحْرٌ یُؤْثَرُ اِنْ هذا اِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ »
یعنی:«(ولید پس از فکر بسیار، پشت به حق کرده و سرکشی نموده) گفت: این قرآن جز سحر (جذاب) نیست این قرآن جز سخن بشر نیست»، (سوره مدثر، آیه 24 و 25)
197) چنانکه از زبان پیغمبراکرم (ص) می فرماید:« فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ اَفَلا تَعْقِلُونَ »
یعنی:«من در میان شما پیش از نبوت و نزول قرآن، عمری بوده و گذرانیده ام آیا تعقل نمی کنید؟» (سوره یونس، آیه 16)
و می فرماید:« وَما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِیَمینِکَ »
یعنی:«تو پیش از نزول قرآن نوشته ای را نمی خواندی و با دست خود نمی نوشتی»، (سوره عنکبوت، آیه 48)
و باز می فرماید:« وَاِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ »
یعنی:«و اگر از قرآنی که به بنده خودمان نازل کردیم در شک می باشید، یک سوره از شخصی که در شرایط وجود (نخواندن و ننوشتن و مربی ندیدن) مانند محمد باشد بیاورید تا معلوم شود که قرآن سخن خدا نیست»، (سوره بقره، آیه 23)
198) چنانکه می فرماید:« اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ اْلقُرْآنَ وَلَوْکانَ مِنْ عِنْدِ غیر اللَّهِ لَوجَدوُا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً ».
یعنی:«آیا در قرآن تدبر نمی کنند؟ و اگر از پیش غیر خدا بود در آن اختلاف بسیاری می یافتند»، (سوره نساء، آیه 82)
199) سوره مؤمنون، آیه 12 - 14.
200) سوره سجده، آیه 11.
201) سوره اسری، آیه 85.
202) سوره یس، آیه 83.
203) بحار، ج 3، ص 161 از اعتقادات صدوق.
204) 1 و 2 - بحار، ج 2، باب البرزخ.
205) بحار، ج 2، باب البرزخ.
206) سوره آل عمران، آیه 169.
207) سوره مؤمنون، آیه 99 و 100.
208) سوره ص، آیه 26.
209) سوره دخان، آیه 38.
210) سوره جاثیه، آیه 21 و 22.
211) سوره علق، آیه 8.
212) سوره شوری، آیه 53.
213) سوره انفطار، آیه 19.
214) سوره فجر، آیه 27 - 30.
215) سوره ق، آیه 22.
216) سوره اعراف، آیه 53.
217) سوره نور، آیه 25.
218) سوره انشقاق، آیه 6.
219) سوره عنکبوت، آیه 5.
220) سوره کهف، آیه 110.
221) سوره فجر، آیه 27 - 30.
222) سوره نازعات، آیه 34 - 41.
223) سوره تحریم، آیه 7.
224) سوره احقاف، آیه 3.
225) بحار چاپ کمپانی، ج 14، ص 79.
226) در باره مطالب مربوط به امامت و جانشینی پیغمبراکرم (ص) و حکومت اسلامی به این مدارک مراجعه شود: تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 26 الی 61. سیره ابن هشام، ج 2، ص 223 - 271. تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 126. غایةالمرام، ص 664 از مسند احمد و غیر آن.
227) برای اثبات خلافت علی بن ابیطالب به آیاتی از قرآن استدلال شده و از جمله آنها این آیه است:« اِنَّما وَلیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوةَ وَیُؤْتُونَ الَّزکوةَ وَهُمْ راکِعُونَ »
یعنی:«ولی امر و صاحب اختیار شما فقط خدا و رسولش و مؤمنان هستند که نماز می خوانند و در حال رکوع صدقه و زکات می دهند»، (سوره مائده، آیه 55)
مفسرین سنی و شیعی اتفاق دارند که آیه مذکور در شأن علی بن ابیطالب نازل شده است و روایات کثیری از عامه و خاصه نیز بر آن دلالت دارد.
ابوذر غفاری می گوید: روزی نماز ظهر را با پیغمبر خواندیم سائلی از مردم تقاضای کمک نمود ولی کسی به او چیزی نداد، سائل دستش را به جانب آسمان بلند کرده گفت: خدایا! شاهد باش در مسجد پیغمبر کسی به من چیزی نداد. علی بن ابیطالب در حال رکوع بود با انگشتش به سائل اشاره کرد، او انگشتر را از دست آن حضرت گرفت و رفت.
پیغمبراکرم که جریان را مشاهده می فرمود سرش را به جانب آسمان بلند کرده عرضه داشت: خدایا! برادرم موسی به تو گفت: خدایا! شرح صدری به من عطا کن و کارهایم را آسان گردان و زبان گویایی به من بده تا سخنانم را بفهمند و برادرم هارون را وزیر و کمک من قرار بده، پس وحی نازل شد که ما بازوی تو را به واسطه برادرت محکم می گردانیم و نفوذ و تسلطی به شما عطا خواهیم نمود. خدایا! من هم پیغمبر تو هستم، صدری برایم عطا کن و کارهایم را آسان گردان و علی را وزیر و پشتیبانم قرار بده».
ابوذر می گوید: هنوز سخن پیغمبر تمام نشده بود که آیه نازل گشت (ذخائرالعقبی، تألیف طبری، ط قاهره، سال 1356 ، ص 16) حدیث مذکور با اندکی اختلاف در درّالمنثور، ج 2، ص 293 نیز نقل شده. بحرانی در کتاب غایةالمرام، ص 103، 24 حدیث از کتب عامه و 19 حدیث از کتب خاصه در شأن نزول آیه نقل کرده است. از جمله آیات این آیه است:« اَلْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ اْلأِسْلامَ دیناً ».
یعنی:«کفار امروز از برچیده شدن دستگاه اسلام نامید شدند پس دیگر از آنان نهراسید ولی از من بترسید. امروز دین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام رابرای شما برگزیدم»، (سوره مائده، آیه 3)
ظاهر آیه این است که: قبل از نزول آیه کفار امیدوار بودند که روزی خواهد آمد که دستگاه اسلام برچیده شود، ولی خداوند متعال به واسطه انجام کاری آنان را برای همیشه از نابودی اسلام مأیوس گردانیده و همان کار سبب کمال و استحکام اساس دین بوده است و لابد از امور جزئی مانند جعل حکمی از احکام نبوده بلکه موضوع قابل توجه و مهمی بوده که بقای اسلام مربوط به آن بوده است.
ظاهراً این آیه با آیه ای که در اواخر این سوره نازل گشته بی ربط نباشد:« یا اَیُّهَا الَّرَسُولُ بلّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ واللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ ».
یعنی:«ای پیغمبر! موضوعی را که به تو دستور دادیم به مردم ابلاغ کن که اگر ابلاغ نکنی رسالت خدا را انجام نداده ای. و خدا تو راز هر گونه خطری که متوجه تو باشد در امان خواهد داشت»، (سوره مائده، آیه 72)
این آیه دلالت می کند که: خدا موضوع قابل توجه و بسیار مهمی را که اگر انجام نگیرد اساس اسلام و رسالت در خطر واقع می شود به پیغمبر دستور داده ولی از بس با اهمیت بوده پیغمبر از مخالفت و کارشکنی مردم می ترسیده و به انتظار موقعیت مناسب آن را به تأخیر می انداخته است، تا اینکه از جانب خدا امر مؤکد و فوری صادر شده که باید در انجام این دستور تعلل نورزی و از هیچ کس نهراسی. این موضوع هم لابد از قبیل احکام نبوده؛ زیرا تبلیغ یک یا چند قانون نه آن اهمیت را دارد که از عدم تبلیغش اساس اسلام واژگون گردد و نه پیغمبر اسلام از بیان قوانین ترسی داشته است.
این قرائن و شواهد، مؤید اخباری هستند که دلالت دارند که آیه های مذکور در غدیر خم در باره ولایت علی بن ابیطالب نازل گشته است. و بسیاری از مفسرین شیعه و سنی نیز آن را تأیید نموده اند.
ابوسعید خدری می گوید: پیغمبر در غدیر خم مردم را به سوی علی دعوت نموده بازوهای او را گرفته به طوری بلند کرد که سفیدی زیر بغل رسول خدا نمایان شد، سپس آیه نازل شد:« اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرَضیتُ لَکُمُ اْلأسْلامَ دیناً » پس پیغمبر فرمود:«اَللَّه اَکْبَرُ، از کامل شدن دین و تمامی نعمت و رضایت خدا و ولایت علی بعد از من».
سپس فرمود:«هر کس من صاحب اختیار و متصدی امور او هستم، علی صاحب اختیارش می باشد. خدایا! با دوست علی دوست باش و با دشمنش دشمنی کن. هر کس او را یاری نمود، تو یاریش کن و هر کس او را رها کرد تو نیز او را رها کن».
بحرانی در کتاب غایةالمرام، ص 336، 6 حدیث از طریق عامه و 15 حدیث از طرق خاصه در شأن نزول آیه نقل کرده است.
خلاصه سخن: دشمنان اسلام که در راه نابودی آن از هیچ کاری خودداری نمی نمودند و از همه جا مأیوس گشتند فقط به یک جهت امیدوار بودند، آنها فکر می کردند که چون حافظ و نگهبان اسلام پیغمبر است وقتی از دنیا رفت، اسلام بی قیم و سرپرست می گردد و نابودی برایش حتمی خواهد بود. ولی در غدیر خم، اندیشه آنان باطل گشت و پیغمبر علی را به عنوان سرپرست و متصدی اسلام به مردم معرفی نمود و پس از علی هم این وظیفه سنگین و ضروری به عهده دودمان پیغمبر که از نسل علی به وجود می آیند خواهد بود. (برای توضیح بیشتر رجوع شود به تفسیر المیزان، تألیف استاد علامه طباطبائی، ج 5، ص 177 - 214 و ج 6، ص 50 - 64)
«حدیث غدیر»: پیغمبر اسلام بعد از مراجعت از حجةالوداع در غدیر خم توقف نموده مسلمین را گرد آورده پس از ادای خطبه ای علی را به ولایت و پیشوائی مسلمین منصوب کرد.
براء می گوید: در سفر حجةالوداع خدمت رسول خدا بودم، وقتی به غدیرخم رسیدیم دستور داد آن مکان را پاکیزه نمودند سپس دست علی را گرفته طرف راست خودش قرار داد و فرمود آیا من اختیاردار شما نیستم؟ پاسخ دادند: اختیار ما به دست شما است. پس فرمود:«هر کس من مولا و صاحب اختیار او هستم، علی مولای او خواهد بود، خدایا! با دوست علی دوستی و با دشمنش دشمنی کن».
پس عمر بن خطاب به علی گفت: این مقام گوارایت باد که تو مولای من و تمام مؤمنین شدی (البدایة والنهایه، ج 5، ص 208 و ج 7، ص 346. ذخائرالعقبی، تألیف طبری، ط قاهره، سال 1356، ص 67. فصول المهمه، تألیف ابن صباغ، ج 2، ص 23. خصائص، تألیف نسائی، ط نجف، سال 1369 هجری ص 31. بحرانی در کتاب غایةالمرام، ص 79 مانند این حدیث را به 89 طریق از عامه و 43 طریق از خاصه نقل کرده است)
«حدیث سفینه»: ابن عباس می گوید پیغمبر فرمود:«مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است که هرکس در آن سوار شد نجات یافت و هرکس تخلف نمود غرق گشت»، (ذخائرالعقبی، ص 20. الصواعق المحرقه، تألیف ابن حجر، قاهره، ص 150 و 84. تاریخ الخلفاء تألیف جلال الدین سیوطی، ص 307. کتاب نورالابصار، تألیف شبلنجی، مصر، ص 114. بحرانی در غایةالمرام، ص 237 حدیث مذکور را با یازده طریق از عامه و هفت طریق از خاصه نقل کرده است)
«حدیث ثقلین»: زید بن ارقم از پیغمبر نقل کرده که فرمود:«گویا خدا مرا به سوی خویش دعوت نموده باید اجابت کنم ولی دو چیز بزرگ و وزین را در بین شما می گذارم: کتاب خدا و اهل بیتم، مواظب باشید که چگونه با آنها رفتار می کنید، آن دو امر هرگز از هم جدا نخواهند شد تا اینکه بر کوثر بر من وارد شوند»، (البدایة والنهایه، ج 5، ص 209. ذخائرالعقبی، ص 16. فصول المهمه، ص 22 خصائص، ص 30. الصواعق المحرقه، ص 147. در غایةالمرام، 39 حدیث از عامه و 82 حدیث از خاصه نقل شده است)
حدیث ثقلین از احادیث مسلم و قطعی است که به سندهای بسیار و عبارات مختلفی روایت شده و سنی و شیعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند. از این حدیث و امثالش چند مطلب مهم استفاه می شود:
1 - چنانچه قرآن تا قیامت در بین مردم باقی می ماند، عترت پیغمبر نیز تا قیامت باقی خواهند ماند؛ یعنی هیچ زمانی از وجود امام و رهبر حقیقی خالی نمی گردد.
2 - پیغمبر اسلام به وسیله این دو امانت بزرگ، تمام احتیاجات علمی و دینی مسلمین را تأمین نموده و اهل بیتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمین معرفی کرده اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.
3 - قرآن و اهل بیت نباید از هم جدا شوند و هیچ مسلمانی حق ندارد از علوم اهل بیت اعراض کند و خودش را از تحت ارشاد و هدایت آنان بیرون نماید.
4 - مردم اگر از اهل بیت اطاعت کنند و به اقوال آنان تمسک جویند، گمراه نمی شوند و همیشه حق در نزد آنهاست.
5 - جمیع علوم لازم و احتیاجات دینی مردم در نزد اهل بیت موجود است و هرکس از آنها پیروی نماید در ضلالت واقع نمی شود و به سعادت حقیقی نایل می گردد؛ یعنی اهل بیت از خطا و اشتباه معصومند. و به واسطه همین قرینه معلوم می شود که مراد از اهل بیت و عترت تمام خویشان و اولاد پیغمبر نیست بلکه افراد معینی می باشند که از جهت علوم دین، کامل باشند و خطا و عصیان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد تا صلاحیت رهبری داشته باشند و آنها عبارتند از علی بن ابیطالب و یازده فرزندش که یکی پس از دیگری به امامت منصوب شدند. چنانچه در روایات نیز به همین معنا تفسیر شده است. از باب نمونه: ابن عباس می گوید به پیغمبراکرم گفتم خویشان تو که دوست داشتن آنها واجب است کیانند؟ فرمود:«علی و فاطمه و حسن و حسین»، (ینابیع الموده، ص 311) جابر می گوید پیغمبر فرمود:«خدا ذریه هر پیغمبری را در صلب خودش قرار داد ولی ذریه مرا در صلب علی قرار داد»، (ینابیع الموده، ص 318).
«حدیث حق»: ام سلمه می گوید از رسول خدا شنیدم که می فرمود:«علی با حق و قرآن می باشد و حق و قرآن نیز با علی خواهند بود و از هم جدا نمی شوند تا اینکه بر کوثر بر من وارد شوند»، (در غایةالمرام، ص 539 این مضمون با چهارده حدیث از عامه و ده حدیث از خاصه نقل شده است)
«حدیث منزلت»: سعد بن وقاص می گوید رسول خدا به علی فرمود:«آیا راضی نیستی که تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟»، (البدایة والنهایه، ج 7، ص 339. ذخائرالعقبی، ص 63. فصول المهمه، ص 21. کفایةالطالب، تألیف گنجی شافعی، ص 148 - 154. خصائص، ص 19 - 25. صواعق، ص 177. در غایةالمرام، ص 109، صد حدیث از عامه و هفتاد حدیث از خاصه نقل است)
«حدیث دعوت عشیره»: پیغمبر (ص) خویشانش را برای صرف غذا دعوت نمود پس از تناول غذا به آنان فرمود:«من کسی را سراغ ندارم که بهتر از آنچه را که من برای شما آورده ام برای قومش آورده باشد. خدا به من دستور داده که شما را به سویش دعوت کنم پس کیست که در این امر با من کمک کند و برادر و وصی و خلیفه من در بین شما گردد؟»
تمام مردم سکوت کردند ولی علی در عین حال که از همه کوچکتر بود عرضه داشت: من وزیر و یار شما می شوم. پس پیغمبر دست بر گردن او نهاده فرمود: این برادر و وصی و خلیفه من است، باید از او اطاعت کنید. پس آن جماعت از جا حرکت نموده می خندیدند و به ابوطالب می گفتند: محمد به تو دستورداد که از پسرت اطاعت کنی (تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 116)
و از اینگونه احادیث زیاد است از جمله حذیفه می گوید رسول خدا فرمود:«اگر علی را خلیفه و جانشین من قرار بدهید - و گمان نمی کنم چنین کاری را انجام بدهید - او را راهنمایی با بصیرت خواهید یافت که شما را به راه راست وادار می کند»، (حلیةالاولیاء، تألیف ابونعیم، ج 1، ص 64. کفایةالطالب، ط نجف، سال 1356، ص 67)
ابن مردویه می گوید پیغمبر فرمود:«هر کس دوست دارد حیات و مرگش مانند من باشد و ساکن بهشت گردد، بعد از من دوست دار علی باشد و به اهل بیت من اقتدا کند؛ زیرا آنها عترت من و از گل من آفریده شده اند و علم و فهم من نصیب آنان گشته پس بدا به حال کسانی که فضل آنها را تکذیب نمایند، شفاعتم هرگز شامل حالشان نخواهد شد»، (منتخب کنزالعمال که در حاشیه مسند احمد به چاپ رسیده، ج 5، ص 94)
228) البدایة والنهایة، ج 5، ص 277. شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 133. الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 217. تاریخ الرسل و الملوک، تألیف طبری، ج 2، ص 436.
229) الکامل، تألیف ابن اثیر، ج 2، ص 292. شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 54.
230) شرح ابن ابی الحدید، ج 1، ص 134.
231) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 137.
232) البدایة والنهایه، ج 6، ص 311.
233) سوره انعام، آیه 89.
234) سوره بقره، آیه 124.
235) سوره انبیا، آیه 73.
236) از باب نمونه:« وَالْکِتابِ الْمُبینِ اِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَانَّهُ فی اُمِ ّالْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ »
یعنی:«قسم به این کتاب روشن! ما قرآن را عربی قرار دادیم شاید تعقل کنید. و این قرآن در ام الکتاب نزد ما عالی و حکیم است». (سوره زخرف، آیه 4)
237) - مانند این آیات:« وَجاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَشَهیدٌ لَقَدْ کُنْتَ فی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدیدٌ ».
یعنی:«تمام نفوس با گواه و مأمور در قیامت مبعوث می گردند (و به آنان گفته می شود) تو از این زندگی غافل بودی، پس ما پرده غفلت را از دیدگانت برداشتیم و اکنون دیده ات تیز بین شده است»، (سوره ق، آیه 21)
« مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ اَوْ اُنْثی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِینَّهُ حَیوةً طَیِّبَةً ».
یعنی:«هر کس عمل نیکی انجام دهد و مؤمن باشد، ما او را زنده می کنیم، زندگی پاکیزه و خوبی»، (سوره نحل، آیه 97)
« اِسْتَجیبُوا للَّهِ ِ وَلِلرَّسُولِ اِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ ».
یعنی:«وقتی که خدا و رسول شما را به چیزی دعوت کردند که زنده تان می کند اجابت کنید»، (سوره انفال، آیه 24)
« یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ ».
یعنی:«روزی که هر کس هر کار خوب و بدی انجام داده حاضر بیابد»، (سوره آل عمران، آیه 30)
« اِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَنَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَآثارَهُمْ وَکُلَّ شَیْ ءٍ اَحْصَیْناهُ فی اِمامٍ مُبینٍ ».
یعنی:«ما مردگان را زنده می کنیم و اعمال و آثارشان را ثبت می کنیم و همه چیز را در امام مبین احصا کرده ایم»، (سوره یس، آیه 12)
238) از باب نمونه: خداوند متعال در حدیث معراج به پیغمبر می فرماید:«فَمَنْ عَمِلَ بِرِضائی اُلْزِمُهُ ثَلثَ خِصالٍ اَعْرِضُهُ شُکْراً لا یُخالِطُهُ الْجَهْلُ وَذِکْراً لایُخالِطُهُ النِّسْیانُ وَمَحَ 4بَّةً لا یُؤْثِرُ عَلی مَحَبَّتی مَحَبَّةَ الْمَخْلُوقین. فَاِذا اَحَبَّنی، احْبَبْتُهُ وَاَفْتَحُ عَیْنَ قَلْبِهِ اِلی جَلالی وَلا اُخْفی عَلَیْهِ خاصَّةَ خَلْقی وَاُناجیهِ فی ظُلَمِ الَّیْلِ وَنُورِالنَّهارِ حَتَّی یَنْقَطِعَ حَدیثُهُ مَعَ الْمَخْلُوقینَ وَمُجالَسَتِهَ مَعَهُمْ وأسْمَعُهُ کَلامی وَکلامَ مَلائِکَتی وأعَرِّفُهُ السَّرَّ الَّذی سَتَرْتُهُ عَنْ خَلْقی وأَلْبَسُهُ الْحَیا حَتَّی یَسْتَحِیَ مِنْهُ الْخَلْقُ وَیَمْشِیَ عَلَی اْلاَرْضِ مَغْفُوراً لَهُ وَاجْعَلُ قَلْبَهُ واعِیاً وَبَصیراً وَلا اُخْفی عَلَیْهِ شَیْئاً مِنْ جَنَّةٍ وَلا نارٍ وَاُعَرِّفُهُ ما یَمُرُّ عَلَی النَّاسِ فِی الْقِیامَةِ مِنَ الْهَوْلِ وَالِشّدَّةِ»، (بحارالانوار، چاپ کمپانی، ج 17، ص 9)
«عَنْ اَبیعبْدِاللَّهِ عَلیْهِ السَّلامُ قالَ اسْتَقْبَلَ رَسُولُ اللَّه صَلی اللَّه عَلَیْهِ وَآلِهِ حارِثَةَبْنَ مالِکٍ بْنِ النُّعْمانِ اْلاَنْصاری فَقالَ لَهُ: کَیْفَ اَنْتَ یا حارِثَةُ بْنُ مالِکٍ؟ فَقالَ: یا رَسُولَ اللَّهِ مُؤمِنٌ حَقّاً فَقالَ رَسُولُ اللَّهُ لِکُلِ ّ شَیْی ءٍ حَقیقَةٌ فَما حَقیقَةُ قَوْلِک؟ فَقالَ یا رَسُولَ اللَّه عَرَفْتُ نَفْسی عَنِ الدُّنْیا فَاَسْهَرْتُ لَیْلی وَاظَْمأْتُ هَو اجِری فَکَأَنّی اَنْظُرُ اِلی عَرْشِ رَبّی وَقَدْ وُضِعَ لِلْحِسابِ وَکَأَنّی اَنْظُرُ اِلی اَهْلِ اْلجَنَّةِ یَتَزاوَرُونَ فِی الْجَنَّةِ وَکَأَنّی اَسْمَعُ عُواَ اَهْلٍ فِی النَّارِ فَقالَ رَسُولُ اللَّهِ: عَبْدٌ نَوَّراللَّهُ قَلْبَهُ»، (وافی، تألیف فیض، جزء سوم، ص 33)
239) وَجَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَاَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ »،
یعنی:«ما آنها را امام قرار دادیم که به وسیله امر ما مردم را هدایت کنند و انجام کارهای نیک را به آنها وحی کردیم»، (سوره انبیاء، آیه 73)
« وَجَعَلْنا منهُمْ اَئِمَّةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا ».
یعنی:«ما بعضی از آنها را امام قرار دادیم تا مردم را به وسیله امر ما هدایت کنند؛ زیرا آنان صبر کردند»، (سوره سجده، آیه 24)
از اینگونه آیات استفاده می شود که امام، علاوه بر ارشاد و هدایت ظاهری، دارای یک نوع هدایت و جذبه معنوی است که از سنخ عالم امر و تجرد می باشد. و به وسیله حقیقت و نورانیت و باطن ذاتش، در قلوب شایسته مردم تأثیر و تصرف می نماید و آنها را به سوی مرتبه کمال و غایت ایجاد، جذب می کند (دقت شود)
240) از باب نمونه:«عَنْ جابِرِ بْنِ سُمْرَةٍ قالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ یَقُولُ: لا یَزالُ هذَا الدّینُ عَزیزاً اِلی اِثْنی عَشَرَ خَلیفةً قالَ: فَکَبَّرَالنَّاسُ وَضَّحبُوا ثُمَّ قالَ کَلِمَةً خَفِیَّةً، قُلْتُ لِاَبی: یا اَبَةُ، ما قالَ؟ قالَ: قالَ کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ»، (صحیح ابی داوود، ج 2، ص 207. مسند احمد، ج 5، ص 92 و چندین حدیث دیگر قریب به همین مضمون)
«عَنْ سَلْمانِ الْفارِسی قالَ: دَخَلْتُ عَلَی النَّبِیّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ فَاذاً الْحُسَیْنُ عَلی فَخذَیْهِ وَهُوَ یُقَبِّلُ عَیْنَیْهِ ویُقَبَّلُ فاهُ وَیَقُولُ: اَنْتَ سَیّدُ ابْنِ سَیِّدٍ وَاَنْتَ اِمامُ ابْنِ اِمامٍ وَاَنْتَ حُجَّةُ ابْنِ حُجَّةٍ وَاَنْتَ اَبُو حُجَجٍ تِسْعَةٍ، تاسِعُهُمْ قائمُهُمْ»، (ینابیع الموده، تألیف سلیمان بن ابراهیم قندوزی، چاپ هفتم، ص 308)
241) ر.ک: الغدیر، امینی. غایةالمرام، سید هاشم بحرانی. اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملی. ذخائرالعقبی، محب الدین احمد بن عبداللَّه طبری. مناقب، خوارزمی. تذکرةالخواص، سبط ابن جوزی. ینابیع الموده، سلیمان ابراهیم حنفی. فصول المهمه، ابن صباغ. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری. النص والاجتهاد، شرف الدین موسوی. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج 1. الارشاد، مفید.
242) فصول المهمه (چاپ دوم) ص 14. مناقب خوارزمی، ص 17.
243) ذخائرالعقبی (چاپ قاهره، سال 1356) ص 58. مناقب خوارزمی (چاپ نجف، سال 1385 هجری) ص 16 - 22. ینابیع الموده (چاپ هفتم) ص 68 - 72.
244) ارشاد مفید (چاپ تهران، سال 1377) ص 4. ینابیع الموده، ص 122.
245) فصول المهمه، ص 28 - 30. تذکرةالخواص (چاپ نجف، سال 1383 هجری) ص 34. ینابیع الموده، ص 105. مناقب خوارزمی، ص 73 و 74.
246) فصول المهمه، ص 34.
247) فصول المهمه، ص 20. تذکرةالخواص، ص 20 - 24. ینابیع المودة، ص 65 - 63.
248) تذکرةالخواص، ص 18. فصول المهمه، ص 21. مناقب خوارزمی، ص 74.
249) مناقب آل ابیطالب، تألیف محمد بن علی بن شهراشوب (چاپ قم) ج 3، ص 62 و 218. غایةالمرام، ص 539. ینابیع الموده، ص 104.
250) مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 312. فصول المهمه، ص 113 - 123. تذکرةالخواص، ص 172 - 183.
251) تذکرةالخواص، ص 27.
252) تذکرةالخواص، ص 27. مناقب خوارزمی، ص 71.
253) مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 221. مناقب خوارزمی، ص 92.
254) نهج البلاغه، جزء 3، کتاب 24.
255) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 21 و 25. ذخائرالعقبی، ص 67 و 121.
256) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 28. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبری (چاپ نجف، سال 1369 هجری) ص 60 - فصول المهمه، ص 133. تذکره الخواص، ص 193. تاریخ یعقوبی (چاپ نجف سال 1314 هجری) ج 2، ص 204. اصول کافی، ج 1، ص 461.
257) ارشاد مفید، ص 172. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 33. فصول المهمه، ص 144.
258) ارشاد مفید، ص 172. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 33. الامامة والسیاسه، عبداللَّه بن مسلم بن قتیبه، ج 1، ص 163. فصول المهمه، ص 145. تذکرةالخواص، ص 197.
259) ارشاد مفید، ص 173. مناقب ابن شهراشوب، ج 4 ص 35 الامامة والسیاسة ج 1، ص 164.
260) ارشاد مفید، ص 174. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 42. فصول المهمه، ص 146. تذکرةالخواص، ص 211.
261) ارشاد مفید، ص 181. اثبات الهداه، ج 5، ص 129 و 134.
262) ارشاد مفید، ص 179. اثبات الهداه، ج 5، ص 168 - 212. اثبات الوصیه، مسعودی (چاپ تهران، سال 1320) ص 125.
263) ارشاد مفید، ص 182. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 226 - 228. فصول المهمه، ص 163.
264) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 88.
265) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 88. ارشاد مفید، ص 182. الامامة والسیاسه، ج 1، ص 203. تاریخ یعقوب، ج 2، ص 229. فصول المهمه، ص 163. تذکرةالخواص، ص 235.
266) ارشاد مفید، ص 201.
267) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 89.
268) ارشاد مفید، ص 201. فصول المهمه، ص 168.
269) ارشاد مفید، ص 204. فصول المهمه، ص 170. مقاتل الطالبیین (چاپ دوم) ص 73.
270) ارشاد مفید، ص 205. فصول المهمه، ص 171. مقاتل الطالبیین، ص 73.
271) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 98.
272) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 99. ارشاد مفید، ص 214.
273) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 98. ارشاد مفید، ص 214.
274) بحارالانوار (چاپ کمپانی) ج 10، ص 200، 202 و 203.
275) مقاتل الطالبیین، ص 52 و 59.
276) تذکرةالخواص، ص 324. اثبات الهداه، ج 5، ص 242.
277) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 176. دلائل الامامه، ص 80. فصول المهمه، ص 190.
278) ارشاد مفید، ص 246. فصول المهمه، ص 193. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 197.
279) اصول کافی، ج 1، ص 469. ارشاد مفید، ص 245. فصول المهمه، ص 202 و 203. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 63. تذکرةالخواص، ص 340. دلائل الامامه، ص 94. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 210.
280) ارشاد مفید، ص 245 - 253. ر.ک: رجال کشی، محمد بن عمر بن عبدالعزیز کشی. و رجال طوسی، محمد بن حسن طوسی. فهرست طوسی و سایر کتابهای رجال.
281) اصول کافی، ج 1، ص 472. دلائل الامامه، ص 111. ارشاد مفید، ص 254. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 119. فصول المهمه، ص 212. تذکرةالخواص، ص 346. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 280.
282) ارشاد مفید، ص 254. فصول المهمه، ص 204. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 247.
283) فصول المهمه، ص 212. دلائل الامامه، ص 111. اثبات الوصیه، ص 142.
284) اصول کافی، ج 1، ص 310.
285) اصول کافی، ج 1، ص 476. ارشاد مفید، ص 270. فصول المهمه، ص 214 - 223. دلائل الامامه، ص 146 - 148. تذکرةالخواص، ص 348 - 350. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 324. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 150.
286) ارشاد مفید، ص 279 - 283. دلائل الامامه، ص 148 و 154. فصول المهمه، ص 222. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 323 و 327. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 150.
287) اصول کافی، ج 1، ص 486. ارشاد مفید، ص 284 - 296. دلائل الامامه، ص 175 - 177. فصول المهمه، ص 225 - 246. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 188.
288) اصول کافی، ج 1، ص 488. فصول المهمه، ص 237.
289) دلائل الامامة، ص 197. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 363.
290) اصول کافی، ج 1، ص 489. ارشاد مفید، ص 290. فصول المهمه، ص 237. تذکرةالخواص، ص 352. مناقب شهراشوب، ج 4، ص 363.
291) مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 351. احتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی (چاپ نجف، سال 1385 هجری) ج 2، ص 170 - 237.
292) ارشاد مفید، ص 297. اصول کافی، ج 1، ص 492 - 497. دلائل الامامه، ص 201 - 209. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 377 - 399. فصول المهمه، ص 247 - 258. تذکرةالخواص، ص 358.
293) اصول کافی، ج 1، ص 497 - 502. ارشاد مفید، ص 307. دلائل الامامه، ص 216 - 222. فصول المهمه، ص 259 - 265. تذکرةالخواص، ص 362. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 401 - 420.
294) ارشاد مفید، ص 307 - 313. اصول کافی، ج 1، ص 501. فصول المهمة، ص 261. تذکرةالخواص، ص 359، مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 417. اثبات الوصیه، ص 176. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 217.
295) مقاتل الطالبیین، ص 395.
296) مقاتل الطالبیین، ص 395 و 396.
297) ارشاد مفید، ص 315. دلائل الامامه، ص 223. فصول المهمه، ص 266 - 272. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 422. اصول کافی، ج 1، ص 503.
298) ارشاد مفید، ص 324. اصول کافی، ج 1، ص 512. مناقب ابن شهراشوب، ج 4، ص 429 و 430.
299) ر.ک: صحیح ترمذی، ج 9، باب ماجاء فی المهدی. صحیح ابی داوود، ج 2، کتاب المهدی. صحیح ابن ماجه، ج 2، باب خروج المهدی. ینابیع الموده. البیان فی اخبار صاحب الزمان، محمد بن یوسف شافعی. نورالابصار شبلنجی. مشکوةالمصابیح، محمد بن عبداللَّه خطیب. الصواعق المحرقه، ابن حجر. اسعاف الراغبین، محمدالصبان، فصول المهمه. صحیح مسلم. الغیبه، محمد بن ابراهیم نعمانی. کمال الدین، شیخ صدوق. اثبات الهداه، محمد بن حسن حر عاملی. بحارالانوار، مجلسی، ج 51 و 52.
300) اصول کافی، ج 1، ص 505. ارشاد مفید، ص 319.
301) ر.ک: رجال کشی، رجال طوسی، فهرست طوسی و سایر کتابهای رجال.
302) بحارالانوار، ج 51، ص 342 و 343 - 366. الغیبه، محمد بن حسن طوسی (چاپ دوم) ص 214 - 243. اثبات الهداه، ج 6 و 7.
303) بحارالانوار، ج 51، ص 360 و 361. الغیبه، شیخ طوسی، ص 242.
304) از باب نمونه:«عَبْدُاللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ قالَ قالَ النَّبِیُّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ: لَوْلَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیا اِلاَّ یَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَبْعَثَ فیهِ رَجُلاً مِنْ اُمَّتی وَمِنْ اَهْلِ بَیْتی یُواطی اِسْمهُ اِسْمی یَمَْلأُ اْلاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً»، (فصول المهمه، ص 271)
305) از باب نمونه:«قالَ اَبُوجَعْفَرٍ عَلَیْهِ السَّلامُ: اِذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ اللَّهُ یَدَهُ عَلی رُؤوُسِ الْعِبادِ فَجَمَعَ بِه عُقُولَهُمْ وَکَمِلَتْ بها اَحْلامُهُمْ»، (بحارالانوار، ج 52، ص 328 و 336)
«قالَ ابُوعَبْدِاللَّهِ عَلَیْهِ السَّلامُ: اَلْعِلْمُ سَبْعَةُ وَعِشْرُونَ حَرْفاً فَجَمیعُ ما جاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ حَرْفان فَلَمْ یَعْرِفِ النَّاسُ حَتیَّ اْلیَوْمِ غَیْرَالْحَرْفَیْنِ. فَاِذا قامَ قائِمُنا اَخْرَجَ الْخَمْسَةَ وَالْعِشْرینَ حَرْفاً فَبَثَها فِی النَّاسِ وَضَمَّ اِلَیْهَا الْحَرْفَیْنِ حَتَّی یَبُثَّها سَبْعَةَ وَعِشْرینَ حَرْفاً»، (بحارالانوار، ج 52، ص 336)
306) از باب نمونه«قالَ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی الرِّضا عَلَیْهِ السَّلامُ فی حَدیثٍ (اِلی اَنْ قالَ) اْلأِمامُ بَعْدی مُحَمَّدٌ ابْنی وَبَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عِلیُّ وَبَعْدَ عِلیٍ ّ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَبَعْدَ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْحُجَّةُ الْقائِمُ الْمُنْتَظَرُ فی غَیْبَتِهِ الْمُطاعُ فی ظُهُورِهِ لَوْلَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیا اِلاَّ یَوْمٌ واحدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَخْرُجَ فَیَمْلأُها عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَاَمَّا مَتی فَاِخْبارٌ عَنِ الْوَقْتِ وَلَقَدْ حَدَّثَنی اَبی عَنْ اَبیهِ عَنْ آبائهِ عَنْ عَلِیٍ ّ (ع) اَنَّ النَّبِیَّ (ص) قیلَ لَهُ: یا رَسُول اللَّهِ مَتی یَخْرُجُ الْقائِمُ مِنْ ذُرّیَّتِکَ فَقالَ: مَثَلُهُ مَثَلُ السَّاعَةِ لا یُجَلّیها لِوَقْتِها اِلا هُوَ ثَقُلَتْ فِی السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ لا یأْتیکُمْ اِلاَّ بَغْتَةً» ، (بحارالانوار، ج 51، ص 154)
«صِقْرِ بْنِ اَبی دَلَفٍ قالَ: سَمِعْتُ اَباجَعْفَرٍ مُحَمّدَ بْنَ الّرِضا عَلْیهِ السَّلامُ یَقُولُ: الأمامُ بَعْدی اِبْنی عَلِیٌّ، اَمْرُهُ اَمْری وَقَوْلُهُ قَوْلی وَطاعَتُهُ طاعَتی وَالأِمامُ بَعْدهُ وَقْولُهُ ُلْحَسَنُ، اَمْرُهُ اَمْرُ اَبیهِ قَوْلُ اَبیهِ وَطاعَتُهُ طاعَةُاَبیهِ. ثُمَّ سَکَتَ، فَقُلْتُ لَهُ: یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَمَنِ اْلأِمامُ بَعْد الْحَسَنِ فَبَکی بُکاءً شَدیداً ثُمَّ قالَ: اِنَّ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ ابْنُهُ الْقائمُ بِالْحَقِ ّ الْمُنْتَظَرِ»، (بحارالانوار، ج 51، ص 158)
«مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ الْبَغْدادِیّ قالَ سَمِعْتُ اَبا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍ ّ یَقُولُ: کأَنّی بِکُمْ وَقَدِْ اخْتَلَفْتُمْ بَعْدی فِی الْخَلَفِ مِنَی اَما اِنَّ الْمُقِرَّ بِاْلاَئِمَّةِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ الْمُنْکِرَ لَوِلَدی کَمَنْ اَقَرَّ بِجَمیعٍ اَنْبِیاءٍ اللَّهِ وَرُسُلِهِ ثُمَّ اَنْکَرَ نُبُوَّةَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ وَالْمُنْکِرُ لِرَسُول اللَّهِ کَمَنْ اَنْکَرَ جَمیعَ اْلاَنْبِیاءِ لِاَنّ طاعَةَ آخِرِنا کَطاعَةِ اَوَّلِنا وَالْمُنْکِرُ لاَخِرِنا کَاْلمُنْکِرِ لِاَوَّلِنا اَما اِنَّ لِوَلَدی غَیْبَةً یَرْتابُ فیهَا النَّاسُ اِلاَّ مَنْ عَصَمَهُ اللَّه»، (بحارالانوار، ج 51، ص 160)