دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3414 یا ولی نعمتی و سلطانی Aسابق الحسن ما له ثانی

انت بحر تحیط بالدنیاAمدمن جوهر و مرجان
کان بنیان عبد کم خرباAرمنی هو و شید ارکانی
کیف هذاالجفا و انت وفا؟Aکیف اردیتنی بنسیان
حیة البین کلما هاجت Aلسعت مثل لسع ثعبان
ظل خدی مزعفرا کدراAسال دمعی کمایع آن
ارع قلبا هواک ساکنه Aلیس لی غیر عطفکم بانی
شمتت فی الشجون اعدائی Aکم تباکوا علی اخوانی
یا محیطا بروحه الدنیاAانت بالروح حاضر دانی

3415 یا ملک المغرب والمشرق Aمثلک فی االعالم یخلق

باده ده ای ساقی هر متقی Aباده ی شاهنشهی راوقی
جان سخن بخش که از تف اوAگردد هر گنگ خرف منطقی
بر در حیرت، بکش اندیشه راAحاکم ارواح و شه مطلقی
جنت حسنت جو تجلی کندAباغ شود دورخ بر هر شقی
چون بگریزی نرسد در تو کس Aور بگریزیم ز تو، سابقی
ظلمت و نور از تو تحیر درندAتا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز کنون غرق نورAنیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان Aساقی دریا صفت مشفقی
مرده همی باید و قلب سلیم Aزیرکی از خواجه بود احمقی
فکرت اگر راحت جانها بدی Aباده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو ز من؟! اگر منی Aاز چه تو عذرایی اگر وامقی؟!
غنچه صفت چشم ببستی ز گل Aرو، بهمان خار کشی لایقی
خار کشانند همه، گر شهندAجز که تو بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب Aچند پی هر سخن مغلقی؟!

3416 در غم یار یار بایستی Aیا غمم را کنار بایستی

به یکی غم چو جان نخواهم دادAیک چه باشد هزار بایستی
دشمن شادکام بسیارندAدوستی غمگسار بایستی
در فراقند زین سفر یاران Aاین سفر را قرار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوست Aزندگانی دوبار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرست Aشیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگ Aچشمه یا جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورست Aگلشن و سبزه زار بایستی
دیده را عبرت نیست زین پرده Aدیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلان Aمشفقی دایه وار بایستی
ره بر آب حیات می نبرندAخضری آبخوار بایستی
دل پشیمان شده ست Aدل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدست Aسایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ست Aمشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داندAمشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جویندAدولتی بی عثار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرت Aزین هنرهات عار بایستی
طالب کار و بار بسیارندAطالب کردگار بایستی
مرگ تا در پی است روز شبست Aشب ما را نهار بایستی
دم معدود اندکی ماندست Aنفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن Aبر خلایق نثار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردندAملکت پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختارAعقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغست Aهوش ها هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده Aپوز دل را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ Aهمت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربندAاز خرد گوشوار بایستی