دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3389 یا ملک المبعث والمحشرAلیس سوی صدرک من مصدر

سر نبری ای سر، اگر سر بری Aآن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری Aنظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان Aبر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فوادی لم غیبته Aبعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران Aبرتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه Aعمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم Aسرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلماAاسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون Aبر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به Aهل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زرAجوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتناAافتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم Aدین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی Aقد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقاAزن نشود حامله از سعتری

3390 روزن دل! آه چه خوش روزنی Aیا تو مگر روزن یار منی

عمرک یا نخلة هل تاذنی Aنحو جنی غصنک کی نجتنی
روزن آن خانه اگر نیستی Aپس تو ز چه روی چنین روشنی
کل سراج حدث ینطفی Aغیرک یا اصلی یا معدنی
هرچه کند چرخ مطوق بودAجز تو که بنیاد بقا می کنی
اتخذالحرص هنا مسکناAدونک یا نفس فلا تسکنی
دانه ی دامست، چرا می خوری؟!Aآهن سردست، چرا می زنی؟!
شربة اهوائک مسمومةAحیلة اعدائک فی المکمن
سخته کمانیست، پس این کمین Aبر پر! چون تیر، چرا ایمنی؟!
قد نفد العمر وضاق المدی Aخذ بیدالهالک یا محسنی
گر دو جهان ملک شود مرمراAبی تو گدایم، نشوم من غنی
غیر سنا وجهک لا نشتهی Aای وسوی عشقک لا نقتنی

3391 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی Aشرفنی بحضرة، قلت له فهکذی

جاء امیر عشقه ازعجنی جنوده Aامددنی بنصرة، قلت له فهکذی
جملنی جماله، نورنی هلاله Aاطربنی بسکرة، قلت له فهکذی
یسکن فی جوارنا، تسکن منه نارناAیدهشنا بعشرة، قلت له فهکذی
نور وجهه الدجی، صدق لطفه الرجاAاکرمنی بزورة، قلت له فهکذی
نال فوادی کاسه عظمه و باسه Aفاز به بخمرة، قلت له فهکذی
من تبریز شمس دین یسمع منی الانین Aیکرمنی بسفرة، قلت له فهکذی