دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3388 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی Aلست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی

سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی Aسخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم Aنصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران اوAزشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمع الله بینناAخفرات اتیننا، بجمال و غبغب
هله زین نیر درگذر، بده آن جام معتبرAکه دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
املاالکاس لا تقل لنداماک اصبرواAنفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی
زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شدAدو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی!
حیث ما حاول الثری، فمه جانب السماAحبث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی
دل به اسباب این جهان به امید تو می رودAکه تو اسباب را همه بید خود مسببی
ز تو مشغول می شود به سببها ضمیرهاAخبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی
املا لکاس صاحبی، من دنان ابن راهب Aیا کریما مکرما تتجمل و تطرب
هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلاAچو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی؟!
سکرالقوم فاسکتوا طرب الروح فانصتواAوصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب

3389 یا ملک المبعث والمحشرAلیس سوی صدرک من مصدر

سر نبری ای سر، اگر سر بری Aآن ز خری دان که تو سر واخری
مقلة عینی لک یا ناظری Aنظرة قلبی لک یا منظری
همچو پری، باش ز خلقان نهان Aبر نپری تا نشنوی چون پری
غاب فوادی لم غیبته Aبعد حضوری لک، یا محضری
بر سر خشکی چو ثقیلان مران Aبرتر از آنی که روی برتری
منزلناالعرش و ما فوقه Aعمرک یا نفس قمی، سافری
جمله چو دردند به پایان خم Aسرور از آنی تو، که تو سروری
قلت الا بدلنا سلماAاسلمک الصبر قفی واصبری
چند پس پرده و از در برون Aبر در این پرده، اگر بر دری
قالت هل صبری الا به Aهل عقدالبیع بلا مشتری
می مفروش از جهت حرص زرAجوهر می خود بنماید زری
اذ حضرالراح فما فاتناAافتح عینیک به وابصری
می بفروشی، چه خری؟! جز که غم Aدین بفروشی چه بری؟! کافری
قر به العین کلی واشربی Aقد قرب امنزل فاستبشری
وصلت فانی ننماید بقاAزن نشود حامله از سعتری

3390 روزن دل! آه چه خوش روزنی Aیا تو مگر روزن یار منی

عمرک یا نخلة هل تاذنی Aنحو جنی غصنک کی نجتنی
روزن آن خانه اگر نیستی Aپس تو ز چه روی چنین روشنی
کل سراج حدث ینطفی Aغیرک یا اصلی یا معدنی
هرچه کند چرخ مطوق بودAجز تو که بنیاد بقا می کنی
اتخذالحرص هنا مسکناAدونک یا نفس فلا تسکنی
دانه ی دامست، چرا می خوری؟!Aآهن سردست، چرا می زنی؟!
شربة اهوائک مسمومةAحیلة اعدائک فی المکمن
سخته کمانیست، پس این کمین Aبر پر! چون تیر، چرا ایمنی؟!
قد نفد العمر وضاق المدی Aخذ بیدالهالک یا محسنی
گر دو جهان ملک شود مرمراAبی تو گدایم، نشوم من غنی
غیر سنا وجهک لا نشتهی Aای وسوی عشقک لا نقتنی