دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3387 هذا سیدی، هذا سندی Aهذا سکنی، هذا مددی

هذا کنفی، هذا عمدی Aهذا ازلی، هذا ابدی
یا من وجهه، ضعف القمرAیا من قده صعف الشجر
یا من زارنی، وقت السحرAیا من عشقه نور نظری
گر تو بدوی، ور تو بپری Aزین دلبر جان، خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمش Aاز مرده خری، والله بتری
ایلا کلیمو ایلا شاهموAخراذی دیذیس ذوزمس آنیمو
پوذپسه بنی، پوپونی لالی Aمیذن چاکوس کالی تو یالی
از لیلی خود مجنون شده ام Aوز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده ام Aباری بنگر تا چون شده ام
گر زانک مرا زین جان بکشی Aمن غرقه شوم، در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم Aگر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی Aیا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنی Aیا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی Aهستی تو بر هستی بزنی
در حلقه درآ بهر دل ماAشکلی بکنی دستی بزنی
صدگونه خوشی دیدم ز کسی Aگفتم که: لبت ، گفتا: نچشی
بر گورم اگر آیی بنگرAپرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود بی صورت برAوآن گنج بود بی صورت زر
شب عیش بود بی نقل و سمرAلاتسالنی زان چیز دگر

حرف: یاء (اشعار عربی 3)

3388 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی Aلست انسی احبتی، والجفا لیس مذهبی

سایه بر بندگان فکن، که تو مهتاب هر شبی Aسخنی گو، خمش مکن، که به غایت شکر لبی
ما تسلیت عنکم، ما نسینا حقوقکم Aنصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی
جان سوارست و فارسی، خر تن زیر ران اوAزشت باشد که زیر خر، کند این روح مرکبی
فتح الله عیننا، جمع الله بینناAخفرات اتیننا، بجمال و غبغب
هله زین نیر درگذر، بده آن جام معتبرAکه دل و جان ز جام او، برهد زین مذبذبی
املاالکاس لا تقل لنداماک اصبرواAنفدالصبرالتقی یا حبیبی و صاحبی
زمن از تو دونده شد، فلکت نیز بنده شدAدو جهان از تو زنده شد چه دلاویز مشربی!
حیث ما حاول الثری، فمه جانب السماAحبث ما حل خاطری، انت قصدی و مطلبی
دل به اسباب این جهان به امید تو می رودAکه تو اسباب را همه بید خود مسببی
ز تو مشغول می شود به سببها ضمیرهاAخبرش نی ز قرب تو، که تو از قرب اقربی
املا لکاس صاحبی، من دنان ابن راهب Aیا کریما مکرما تتجمل و تطرب
هله خامش مگو صلا، تو که داری بخور هلاAچو درین ظل دولتی ز چه رو در تقلبی؟!
سکرالقوم فاسکتوا طرب الروح فانصتواAوصلوا لا تعربدوا طلبا للتغلب