دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3386 یا ساقی الحی اسمع سوالی Aانشد فوادی، واخبر بحال

قالو تسلی، حاشا و کلاAعشق تجلی من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی Aوالخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه Aوالحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی Aانتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن Aوالرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمدAو انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنماAگفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن Aتا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان Aزیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق Aگفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه راAگفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتاAمومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحاAوابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا!Aحقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدناAلما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبهاAتا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اخترAان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی Aیارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه Aبس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون Aگه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم Aیا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالاAوانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده Aگفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم: خموشی صعبست گفتا:Aیا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم Aوالله اعلم، والله تالی

3387 هذا سیدی، هذا سندی Aهذا سکنی، هذا مددی

هذا کنفی، هذا عمدی Aهذا ازلی، هذا ابدی
یا من وجهه، ضعف القمرAیا من قده صعف الشجر
یا من زارنی، وقت السحرAیا من عشقه نور نظری
گر تو بدوی، ور تو بپری Aزین دلبر جان، خود جان نبری
ور جان ببری از دست غمش Aاز مرده خری، والله بتری
ایلا کلیمو ایلا شاهموAخراذی دیذیس ذوزمس آنیمو
پوذپسه بنی، پوپونی لالی Aمیذن چاکوس کالی تو یالی
از لیلی خود مجنون شده ام Aوز صد مجنون افزون شده ام
وز خون جگر پرخون شده ام Aباری بنگر تا چون شده ام
گر زانک مرا زین جان بکشی Aمن غرقه شوم، در عین خوشی
دریا شود این دو چشم سرم Aگر گوش مرا زان سو بکشی
یا منبسطا فی تربیتی Aیا مبتشرا فی تهنیتی
ان کنت تری ان تقتلنی Aیا قاتلنا انت دیتی
گر خویش تو بر مستی بزنی Aهستی تو بر هستی بزنی
در حلقه درآ بهر دل ماAشکلی بکنی دستی بزنی
صدگونه خوشی دیدم ز کسی Aگفتم که: لبت ، گفتا: نچشی
بر گورم اگر آیی بنگرAپرعشق بود چشمم ز کشی
آن باغ بود بی صورت برAوآن گنج بود بی صورت زر
شب عیش بود بی نقل و سمرAلاتسالنی زان چیز دگر

حرف: یاء (اشعار عربی 3)