دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3384 الام طماعیة العاذل Aولا رای فی الحب للعاقل

برادر، مرا در چنین بی دلی Aملامت رها کن، اگر عاقلی
یراد من الطبع نسیانکم Aو یا بی الطباع علی الناقل
تو عاقل ازانی که عاشق نه ی Aترا قبله عشقست اگر مقبلی
و انی لا عشق، من عشقکم Aنحولی و کل فتی ناحل
به صورت فریبی مرا روز و شب Aز جان برنخیزی که بس کاهلی
و لوزلتم، ثم لم ابککم Aبکیت علی حبی الزائل
منم مرغ آبی، توی مرغ خاک Aازین منزلم من، تو زان منزلی
اینکر خدی دموعی و قدAجری منه فی مسلک سابل؟
لکم دینکم خوان، ولی دین بروAوگر نی بوصل آ، اگر واصلی
اول دمع جری فوقه؟Aو اول حزن علی راحل؟
بر آفتابست مه در کمی Aازو دور ماند گه کاملی
وهبت السلو لمن لا منی Aو بت من العشق فی شاغل
چو جان ولی شد قرین قمرAببارد چو باران بلا، بر ولی
ولو کنت فی اسر غیرالهوی Aضمنت ضمان الی وائل
فلا استغیث الی ناصرAولا اتضعضع من خاذل
ازین در برد جمله عالم مرادAبرین در بمیرم، چو تو سایلی
کان الجفون علی مقلتی Aثیاب شققن علی ثاکل
برین در چو دری درون صدف Aچو دوری، چو ریمی، که در دملی

3385 هذا طبیبی، عند الدوآءAهذا حبیبی، عند الولاء

هذا لباسی، هذا کناسی Aهذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراق Aهذا خلاصی، عند البلاء
قالوا تسلی، حاشا و کلاAقلبی مقیم، وسط الوف آء
این کان احمد، قلبی تعمدAروحی فداه، عند الفن آء
ان کان شاکی، یبغی هلاکی Aسمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدارAالا بدینار، عند الاب آء
مونی حیاتی، حصدی نباتی Aحبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالی Aصبری محال فی الاتق آء
روحی مصیب، قلبی مصاف Aصبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقیناAلما راینا، بدر الضی آء
یا ذوفنونی، ابصر جنونی Aفوق الظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر یکبار دیگرAآمد که گیرد مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیردAلیکن بخیلست، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوترAپر می فشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو اینجاAکاینجا نماند، بی اشتهایی
مستان کم زن، رستند از تن Aدزدم گلیمی، من از کسایی

3386 یا ساقی الحی اسمع سوالی Aانشد فوادی، واخبر بحال

قالو تسلی، حاشا و کلاAعشق تجلی من ذی الجلال
العشق فنی، والشوق دنی Aوالخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه Aوالحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی Aانتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن Aوالرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمدAو انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنماAگفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن Aتا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان Aزیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق Aگفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه راAگفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتاAمومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحاAوابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا!Aحقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدناAلما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبهاAتا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اخترAان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی Aیارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه Aبس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون Aگه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم Aیا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالاAوانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده Aگفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم: خموشی صعبست گفتا:Aیا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم Aوالله اعلم، والله تالی