دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3380 کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی Aنیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی

گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروس Aگه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی فاعلاتن فلاعات Aابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفی Aچه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان Aهر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی
ارتمی اغاپسودی کایکا پراتراAنور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی
با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بس Aبا کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟
چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برم Aکای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!
دل همی گوید برو من از کجا، تو از کجا!Aمن دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی
پوستها را رنگها و مغزها را ذوقهاAپوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟!
کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن Aشب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم ده Aای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی
شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جان Aتا گشایند از میان زنار کفر و معجبی

3381 لا یغرنک سد هوس عن رایی Aکم قصور هدمت من عوج الارآء

اشتهی انصح لکن لسانی قفلت Aاننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست Aنه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان می کندت، تا برود بیم از توAیار ازان می گزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گردد -شب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!

3382 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی Aچون گذری بر سر کویش، پای نکونه که نلغزی

حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلدة کلبی Aاضحکنی نور فوادی، اسکرنی شربة ربی
وز در بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی؟!Aشیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر، که بگنجی
طاب لحبی حرکاتی، صار خساری برکاتی Aانت حیاتی و تعدی، طال حیاتی بحیاتی
جان دل تو، دل جانی، قبله ی نظاره کنانی Aچونک شود خیره نظرشان، از ره دلشان بکشانی
عمرک یا عمر و تولی، زادک یا زید تجلی Aکم تنم اللیل؟! تنبه! قد ظهرالصبح، تجلی
خانه ی دل را دو دری کن، جانب جان راه بری کن Aطالب دریای حیاتی، سنگ دلا، رو گهری کن
یا سندی انت جمالی ، انت دلیلی ودلالی Aکیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی
جان و روان خیز روان کن، با شه شاهان سیران کن Aهیچ بطی جوید کشتی؟! جان شده ی ترک مکان کن
قد طلع البدر علینا، قد وصل الوصل الیناAیا فاتی وافق بدر فیه نذرنا والینا
ای طربستان، چه لطیفی؟! ای سرمستان چه ظریفی؟!Aده بخوری تو بدهی یک، کی بود این شرط حریفی؟!
کل مساء و صباح یسکرناالعشق براح Aقد یاس المحزن منا، التحق الحزن بصاح
بس کن گفتار رها کن، باز شهی قصد هوا کن Aباز رو ای باز بدان شه، با شه خود عهد و وفا کن
بسکم الهجر فعودوا، فی طلب الوصل سعودAامتنع الوصل بشح، اجتنبواالشح، وجودوا