دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3378 آدمیی، آدمیی، آدمی Aبسته دمی، زانک نه ی آن دمی

آدمیی را همه در خود بسوزAآن دمیی باش اگر محرمی
کم زد آن ماه نو و بدر شدAتا نزنی کم، نرهی از کمی
می برمی از بد و نیک کسان؟!Aآن همه در تست، ز خود می رمی
حرص خزانست و قناعت بهارAنیست جهان را ز خزان خرمی
مغز بری در غم؟! نغزی ببرAبر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو ملک جانب گردون بپرAهمچو فلک خم ده، اگر می خمی

3379 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی Aخرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی

جان جان مایی، معنی اسمایی Aهستی اشیایی سر فتنه ی غوغایی
چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردم Aاز شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم
یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی Aلا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی
مولانا مولانا قد صرنا حیراناAغفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا

3380 کالی تیشی آینوسوای افندی چلبی Aنیمشب بر بام مایی، تا کرا می طلبی

گه سیه پوش و عصایی، که منم کالویروس Aگه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی
چون عرب گردی، بگویی فاعلاتن فلاعات Aابصرالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی
علت اولی نمودی خویش را با فلسفی Aچه زیان دارد ترا؟! تو یاربی و یاربی
گر چنینی، گر چنانی، جان مایی جان جان Aهر زبان خواهی بفرما، خسروا، شیرین لبی
ارتمی اغاپسودی کایکا پراتراAنور حقی یا تو حقی، یا فرشته یا نبی
با نه اینی و نه آنی، صورت عشقی و بس Aبا کدامین لشکری و در کدامین موکبی؟
چون غم دل می خورم، یا رحم بر دل می برم Aکای دل مسکین، چرا اندر چنین تاب و تبی؟!
دل همی گوید برو من از کجا، تو از کجا!Aمن دلم تو قالبی رو، رو، همی کن قالبی
پوستها را رنگها و مغزها را ذوقهاAپوستها با مغزها خود کی کند هم مذهبی؟!
کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن Aشب شما را روز گشت و نیست شبها را شبی
من خمش کردم، فسونم، بی زبان تعلیم ده Aای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی
شمس تبریزی، برآ چون آفتاب از شرق جان Aتا گشایند از میان زنار کفر و معجبی