دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3377 ای که تو از عالم ما می روی Aخوش ز زمین سوی سما می روی

ای قفص اشکسته و جسته ز بندAپر بگشادی به کجا می روی؟
سر ز کفن بر زن و ما را بگوAکه: ز وطن خویش چرا می روی؟
نی غلطم، عاریه بود این وطن Aسوی وطنگاه بقا می روی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسیدAدر پی سرهنگ قضا می روی
یا که ز جنات نسیمی رسیدAدر پی رضوان رضا می روی
یا ز تجلی جلال قدیم Aمضطرب و بی سر و پا می روی
یا ز شعاعات جمال خداAمست ملاقات لقا می روی
یا ز بن خم جهان همچو دردAصاف شدی سوی علا می روی
یا به صفاتی که خموشان کنندAخامش و مخفی و خفا می روی

3378 آدمیی، آدمیی، آدمی Aبسته دمی، زانک نه ی آن دمی

آدمیی را همه در خود بسوزAآن دمیی باش اگر محرمی
کم زد آن ماه نو و بدر شدAتا نزنی کم، نرهی از کمی
می برمی از بد و نیک کسان؟!Aآن همه در تست، ز خود می رمی
حرص خزانست و قناعت بهارAنیست جهان را ز خزان خرمی
مغز بری در غم؟! نغزی ببرAبر اسد و پیل زن ار رستمی
همچو ملک جانب گردون بپرAهمچو فلک خم ده، اگر می خمی

3379 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی Aخرخاشی، آشوبی، جانها را مطلوبی

جان جان مایی، معنی اسمایی Aهستی اشیایی سر فتنه ی غوغایی
چون جامی در خوردم، برخیزم، برگردم Aاز شاخ آن وردم، گر سرخم، گر زردم
یا مولی یا مولی، اخبرنی عن لیلی Aلا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی
مولانا مولانا قد صرنا حیراناAغفرانا غفرانا، سبحانا سبحانا