دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3374 جان و جهان! دوش کجا بوده ای Aنی غلطم، در دل ما بوده ای

دوش ز هجر تو جفا دیده ام Aای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام !Aآه که تو دوش کرا بوده ای!
رشک برم کاش قبا بودمی Aچونک در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم تراAبی من بیچاره چرا بوده ای؟!
یار سبک روح! به وقت گریزAتیزتر از باد صبا بوده ای
بی تو مرا رنج و بلا بند کردAباش که تو بنده بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست Aدر حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان Aپاکی، و همرنگ بقا بوده ای
آینه ای رنگ تو عکس کسیست Aتو ز همه رنگ جدا بوده ای

3375 ای دل سرمست، کجا می پری؟Aبزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

مایه ی هر نقش و ترا نقش نی Aدایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت Aبرتری از نام و صلقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست Aهر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل Aگفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی Aسرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشق Aعشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه ی عشق آمدیم Aدل بشد و من بشدم بر سری

3376 چونک ز مستی کژ و مژ می روم Aکاش که من بر ره هموارمی

یا مثل لاله رخان خوشش Aمعتزلی بر سر کهسارمی
بس! که گرین بانگ دهل نیستی Aهمچو خیالات در اسرارمی