دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3372 آنکه چون ابر خواند کف تراAکرد بیداد بر خردمندی

او همی گرید و همی بخشدAتو همی بخشی و همی خندی
همچو یوسف گناه تو خوبیست Aجرم تو دانش است و خرسندی
او چو سرکه ست و می کند ترشی Aدوست قندست و می کند قندی
چشم مریخ دارد آن دشمن Aتو چو مه دست زهره می بندی
ای دل اندر اصول وصل گریزAکه بسی در فراق جان کندی
قطره ی باز رو سوی دریاAبنگر تا به پیش او چندی
قوت یاقوت گیر از خورشیدAتا در اخلاق او به پیوندی

3373 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟Aاین مه نو چیست که آورده ای

ساغر شاهانه گرفتی به کف Aگلشکر نادره پرورده ای
پرده ی ناموس کی خواهی درید؟Aک آفت عقل و ادب و پرده ای
می شکفد از نظرت باغ دل Aای که بهار دل افسرده ای
آتش در ملک سلیمان زدی Aای که تو موری بنیازرده ای
در سفر ای شاه سبک روح من Aزیر قدم چشم و دل اسپرده ای
دارد خوبی و کشی بی شمارAروی کسی کش بک اشمرده ای
بنده کن هر دل آزاده ی Aزنده کن هر بدن مرده ای
می کندت لابه و دریوزه جان Aجان ببر آنجا که دلم برده ای
جان دو صد قرن در انگشت تست Aچونت بگویم؟! که توده مرده ای
بس کن تا مطرب و ساقی شودAآنکه می از باغ وی افشرده ای

3374 جان و جهان! دوش کجا بوده ای Aنی غلطم، در دل ما بوده ای

دوش ز هجر تو جفا دیده ام Aای که تو سلطان وفا بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام !Aآه که تو دوش کرا بوده ای!
رشک برم کاش قبا بودمی Aچونک در آغوش قبا بوده ای
زهره ندارم که بگویم تراAبی من بیچاره چرا بوده ای؟!
یار سبک روح! به وقت گریزAتیزتر از باد صبا بوده ای
بی تو مرا رنج و بلا بند کردAباش که تو بنده بلا بوده ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست Aدر حرم لطف خدا بوده ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان Aپاکی، و همرنگ بقا بوده ای
آینه ای رنگ تو عکس کسیست Aتو ز همه رنگ جدا بوده ای