دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3370 رضیت بما قسم الله لی Aو فوضت امری دلی خالقی

لقد احسن الله فیما مضی Aکذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقی Aبگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دلرا ز اندیشهاAکه بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کندAنه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقی Aور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماندAچو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهی Aکی دیدست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کن Aکه گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جستست و قلب سلیم Aدلا زیرکی می کنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشت Aچرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!Aتو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل وش ز گل خویشتن در کشی Aهمان چرک می کش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاست Aبجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح باب Aچهددر فکرت نکته ی مغلقی؟!

3371 تو جان مایی، ماه سمایی Aفارغ ز جمله اندیشهایی

جویی ز فکرت، داروی علت Aفکرست اصل علت فزایی
فکرت برون کن، حیرت فزون کن Aنی مرد فکری مرد صفایی
فکرت درین ره شد ژاژ خایی Aمجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!
بد نام مجنون رست از کشاکش Aباهوش کرمی، مست اژدهایی
کرم بریشم، اندیشه داردAزیرا که جوید صنعت نمایی
صنعت نماید، چیزی بزایدAاز خود برآید زان خیره رایی
صنعت رها کن، صانع بست استت Aشاهد همو بس، کم ده گوایی
او نیستها را دادست هستی Aاو قلبها را بخشد روایی
داد او فلک را دوران دایم Aنامد زیانش بی دست و پایی
خامش! برآن باش که پر نگویی Aهرچند با خود بر می نیایی

3372 آنکه چون ابر خواند کف تراAکرد بیداد بر خردمندی

او همی گرید و همی بخشدAتو همی بخشی و همی خندی
همچو یوسف گناه تو خوبیست Aجرم تو دانش است و خرسندی
او چو سرکه ست و می کند ترشی Aدوست قندست و می کند قندی
چشم مریخ دارد آن دشمن Aتو چو مه دست زهره می بندی
ای دل اندر اصول وصل گریزAکه بسی در فراق جان کندی
قطره ی باز رو سوی دریاAبنگر تا به پیش او چندی
قوت یاقوت گیر از خورشیدAتا در اخلاق او به پیوندی