دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3368 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی Aچرخ را پر کرد زینت و زیبایی

دایه ی هستیها، چشمه ی مستیهاAسرده مستانی، و افت سرهایی
باغ و گنج خاکی، مشعله ی افلاکی Aاز طوافت کیوان یافته بالایی
وعده کردی کایم، وعده را می پایم Aای قمر سیمایم، تو کرا می پایی؟
وقت بخشش جانا، کانی و دریایی Aوقت گفتن مانا، که شکر می خایی
بی توم پروانی، جای تو پیدا نی Aدر پی تو دلها، خیره و هر جایی
هوش را برباید، عمر را افزایدAچشم را بگشاید، هرچه تو فرمایی
اندران مجلسها، که تو باشی شاهاAجان نگنجد، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان Aآن بود که مانم، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان Aآن بود که مانم، بی تو در تنهایی
خوشترین مقصودی، با نوا ترسودی Aآن بود که گویی: چونی ای سودایی؟
پختگان را خمری، بهر خامان شیری -بهر شیره و شیرت، بین تو خون پالایی
عشق تو خوش خیزی، در جگر آمیزی Aدست تو خون ریزی، دست را نالایی
گر شود هر دستی دستگیر مستی Aنیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
روحها دریادان، جسمها کفها دان Aتو بیا، ای آنک گوهر دریایی
سیدی مولایی، مسکنی مشوایی Aمبدع الاشیاء مسکرالاجزاء
فالق الصباح، خالق الرواح Aیا کریم الراح، ساعة السقاء
من نهادم دستم، بر دهان مستم Aتا تو گویی که تو داده ی گویایی

3369 نه ز عاقلانم که ز من بگیری Aخردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!

نخرم فلک را، بدو حسبه والله Aمن اگر حقیرم، نکنم حقیری
چو گشاده دستم، چو ز باده مستم Aبده ای برادر قدح فقیری
نه حیات خواهم، نه زکات خواهم Aکه اگر بمیرم، نکنم امیری
چو تو عقل داری، بگریز از من Aهله دور از من، مکن این دلیری
وگر آشنایی، تو دو چشم مایی Aکنمت غلامی، اگرم پذیری
چه شود محمد! که شبی نخسبی؟!Aطرب اندر آیی نکنی زحیری؟!
تو بیار ساقی! ز شراب باقی Aکه لطیف خویی، و شه شهیری
ز جفای مستان، نروی ز دستان Aکه لطیف کیشی، نه چو زخم تیری

3370 رضیت بما قسم الله لی Aو فوضت امری دلی خالقی

لقد احسن الله فیما مضی Aکذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقی Aبگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دلرا ز اندیشهاAکه بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کندAنه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقی Aور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماندAچو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهی Aکی دیدست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کن Aکه گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جستست و قلب سلیم Aدلا زیرکی می کنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشت Aچرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!Aتو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل وش ز گل خویشتن در کشی Aهمان چرک می کش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاست Aبجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح باب Aچهددر فکرت نکته ی مغلقی؟!