دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3367 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی Aنیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی

گه سیه پوش و عصا، که منم کالویروس Aگه عمامه و نیزه ی که غریبم عربی
هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیرAهر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی
ارتمی آغاپسو، کایکاپر تراAنور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
چون غم دل می خورم، رحم بر دل می برم Aکای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی
دل همی گوید که: تو از کجا من از کجاAمن دلم تو قالبی، رو همی کن قالبی
پوستها را رنگها، مغزها را ذوقهاAپوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟
کالی میرا لییری، پوستن کالاستن Aشب شما را روز شد، نیست شبها را شبی
اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادوAسردهی کن لحظه ی، زانک شیرین مشربی
من خمش کردم، مرا بی زبان تعلیم ده Aآنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی

3368 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی Aچرخ را پر کرد زینت و زیبایی

دایه ی هستیها، چشمه ی مستیهاAسرده مستانی، و افت سرهایی
باغ و گنج خاکی، مشعله ی افلاکی Aاز طوافت کیوان یافته بالایی
وعده کردی کایم، وعده را می پایم Aای قمر سیمایم، تو کرا می پایی؟
وقت بخشش جانا، کانی و دریایی Aوقت گفتن مانا، که شکر می خایی
بی توم پروانی، جای تو پیدا نی Aدر پی تو دلها، خیره و هر جایی
هوش را برباید، عمر را افزایدAچشم را بگشاید، هرچه تو فرمایی
اندران مجلسها، که تو باشی شاهاAجان نگنجد، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان Aآن بود که مانم، تا تو ندهیش گنجایی
تلختر جام ای جان، صعبتر دام ای جان Aآن بود که مانم، بی تو در تنهایی
خوشترین مقصودی، با نوا ترسودی Aآن بود که گویی: چونی ای سودایی؟
پختگان را خمری، بهر خامان شیری -بهر شیره و شیرت، بین تو خون پالایی
عشق تو خوش خیزی، در جگر آمیزی Aدست تو خون ریزی، دست را نالایی
گر شود هر دستی دستگیر مستی Aنیست چاره پیدا، تا تو ناپیدایی
روحها دریادان، جسمها کفها دان Aتو بیا، ای آنک گوهر دریایی
سیدی مولایی، مسکنی مشوایی Aمبدع الاشیاء مسکرالاجزاء
فالق الصباح، خالق الرواح Aیا کریم الراح، ساعة السقاء
من نهادم دستم، بر دهان مستم Aتا تو گویی که تو داده ی گویایی

3369 نه ز عاقلانم که ز من بگیری Aخردم تو بردی، چه ز من بگیری؟!

نخرم فلک را، بدو حسبه والله Aمن اگر حقیرم، نکنم حقیری
چو گشاده دستم، چو ز باده مستم Aبده ای برادر قدح فقیری
نه حیات خواهم، نه زکات خواهم Aکه اگر بمیرم، نکنم امیری
چو تو عقل داری، بگریز از من Aهله دور از من، مکن این دلیری
وگر آشنایی، تو دو چشم مایی Aکنمت غلامی، اگرم پذیری
چه شود محمد! که شبی نخسبی؟!Aطرب اندر آیی نکنی زحیری؟!
تو بیار ساقی! ز شراب باقی Aکه لطیف خویی، و شه شهیری
ز جفای مستان، نروی ز دستان Aکه لطیف کیشی، نه چو زخم تیری