دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3365 سلطان منی سلطان منی Aو اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم Aیک جان چه بود صد جان منی
نان بی تو مرا زهرست نه نان Aهم آب منی هم نان منی
زهر از تو مرا پازهر شودAقند و شکر ارزان منی
باغ و چمن و فردوس منی Aسرو و سمن خندان منی
هم شاه منی هم ماه منی Aهم لعل منی هم کان منی
خاموش شدم شرحش تو بگوAزیرا به سخن برهان منی
فدیت لمولی به افتخاری Aبطی الاجابة، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی Aاموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصل Aفهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمس Aاذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدناAکذا عادة الشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل Aفذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقب Aو ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع Aو ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی Aگهی ابرواری چو گوهر بتابی
زمین گوهرت را به جای چراغی Aنهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من رود هم Aبرم چون بیایی، مرا هم بیاری

3366 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی Aطمع به وصل تو دارم، تو نیز می دانی

چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت Aنماند صبر و قرارم، تو نیز می دانی
نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم Aبدرد خسته ی خارم، تو نیز می دانی
به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شدAبه کوهسار چو سارم، تو نیز می دانی
انار بودم خندان، بران عقیق لبت Aکنون چو شعله ی نارم، تو نیز می دانی
انار عشق تو بودست شمس تبریزی Aکه برد بر سردارم، تو نیز می دانی

3367 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی Aنیمشب بر بام مایی، تا کرمی طلبی

گه سیه پوش و عصا، که منم کالویروس Aگه عمامه و نیزه ی که غریبم عربی
هرچه هستی ای امیر، سخت مستی شیرگیرAهر زبان خواهی بگو، خسروا شیرین لبی
ارتمی آغاپسو، کایکاپر تراAنور حقی یا حقی، یا فرشته یا نبی
چون غم دل می خورم، رحم بر دل می برم Aکای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی
دل همی گوید که: تو از کجا من از کجاAمن دلم تو قالبی، رو همی کن قالبی
پوستها را رنگها، مغزها را ذوقهاAپوستها با مغزها کی کند هم مذهبی؟
کالی میرا لییری، پوستن کالاستن Aشب شما را روز شد، نیست شبها را شبی
اشکلفیس چلپی، انپا پیسوایلادوAسردهی کن لحظه ی، زانک شیرین مشربی
من خمش کردم، مرا بی زبان تعلیم ده Aآنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی