دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3361 آن به که مرا نمکین نکنی Aتا همچو خرد گرگین نکنی

بر روی منه تو دست مراAتا مست مرا غمگین نکنی
تو رنگرزی، تو نیل پزی Aهان ک آینه را، زنگین نکنی
ای خواجه، بهل، فتراک مراAتا خنگ مرا بی زین نکنی
از دور ترک زانو بزنی Aزانوی مرا بالین نکنی
تو هرچه کنی داعی توم Aهرچند که تو آمین نکنی
دل را بروم، ملک تو کنم Aتا تو دل خود پرکین نکنی
رخساره کنم وقف قدمت Aتا تو رخ خود پرچین نکنی
خاموش کنم، طبلک نزنم Aتا از دل و جان تحسین نکنی

3362 خواهی ز جنون بویی ببری Aز اندیشه و غم می باش بری

تا تنگ دلی از بهر قباAجانت نکند زرین کمری
کی عشق تو را محرم شمردAتا همچو خسان زر می شمری
فوق همه ای چون نور شوی Aتا نور نه ای در زیر دری
هیزم بود آن چوبی که نسوخت Aچون سوخته شد باشد شرری
وانگه شررش وا اصل رودAهمچون شرر جان بشری
سرمه بود آن کز چشم جداست Aدر چشم رود گردد نظری
یک قطره بود در ابر گران Aدر بحر فتد یابد گهری
خار سیهی بد سوختنی Aگردش گل تر باد سحری
یک لقمه نان چون کوفته شدAجان گشت و کند نان جانوری
خون گشت غذا در پیشه وری Aآن لقمه کند هم پیشه وری
گر زانک بلا کوبد دل توAاز عین بلانوشی بچری
ور زانک اجل کوبد سر توAدانی پس از آن که جمله سری
در بیضه تن مرغ عجبی Aدر بیضه دری ز آن می نپری
گر بیضه تن سوراخ شودAهم پر بزنی هم جان ببری
سودای سفر از ذکر بودAاز ذکر شود مردم سفری
تو در حضری وین وهم سفرAپنداشت توست از بی هنری
یا رب برهان زین وهم کژش Aتو وهم نهی در دیو و پری
چون در حضری بربند دهان Aدر ذکر مرو چون در حضری

3363 عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری Aنیکو نگر که منم آن را که می نگری

من نزل و منزل تو من برده ام دل توAکه جان ز من ببری والله که جان نبری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منم Aزین دام بی خبری چون دانه می شمری
دوری ز میوه ما چون برگ می طلبی Aدوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست Aزین حشر بی خبرند این مردم حشری
ارواح بر فلک اند پران به قول نبی Aارواح امتنانی طائر خضری
ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکندAانظر الی ملک فی صورت البشری
این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین Aفالجسم جامده و الروح فی السفری
زین برج ها بگذر چون همسر ملکی Aو اطلع علی افق کالشمس و القمری