دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3360 دوش چشیدم جام افندی Aیافتم از دل کام افندی

صبح وصالش دانه خالش Aهست ز عالم دام افندی
ابلق گردون با همه بندی Aگشته به رغبت شام افندی
مفتعلاتن مفتعلاتن Aخاص جهان شد عام افندی
زلف پریشان بر رخ خوبش Aروز عیان بین شام افندی
صورت و معنی از دم مولی Aپخته صورت خام افندی
مست در آید در صف محشرAهر که بنوشد جان افندی
بر تن خاکی روح فزایدAشمس چو خواندم نام افندی

3361 آن به که مرا نمکین نکنی Aتا همچو خرد گرگین نکنی

بر روی منه تو دست مراAتا مست مرا غمگین نکنی
تو رنگرزی، تو نیل پزی Aهان ک آینه را، زنگین نکنی
ای خواجه، بهل، فتراک مراAتا خنگ مرا بی زین نکنی
از دور ترک زانو بزنی Aزانوی مرا بالین نکنی
تو هرچه کنی داعی توم Aهرچند که تو آمین نکنی
دل را بروم، ملک تو کنم Aتا تو دل خود پرکین نکنی
رخساره کنم وقف قدمت Aتا تو رخ خود پرچین نکنی
خاموش کنم، طبلک نزنم Aتا از دل و جان تحسین نکنی

3362 خواهی ز جنون بویی ببری Aز اندیشه و غم می باش بری

تا تنگ دلی از بهر قباAجانت نکند زرین کمری
کی عشق تو را محرم شمردAتا همچو خسان زر می شمری
فوق همه ای چون نور شوی Aتا نور نه ای در زیر دری
هیزم بود آن چوبی که نسوخت Aچون سوخته شد باشد شرری
وانگه شررش وا اصل رودAهمچون شرر جان بشری
سرمه بود آن کز چشم جداست Aدر چشم رود گردد نظری
یک قطره بود در ابر گران Aدر بحر فتد یابد گهری
خار سیهی بد سوختنی Aگردش گل تر باد سحری
یک لقمه نان چون کوفته شدAجان گشت و کند نان جانوری
خون گشت غذا در پیشه وری Aآن لقمه کند هم پیشه وری
گر زانک بلا کوبد دل توAاز عین بلانوشی بچری
ور زانک اجل کوبد سر توAدانی پس از آن که جمله سری
در بیضه تن مرغ عجبی Aدر بیضه دری ز آن می نپری
گر بیضه تن سوراخ شودAهم پر بزنی هم جان ببری
سودای سفر از ذکر بودAاز ذکر شود مردم سفری
تو در حضری وین وهم سفرAپنداشت توست از بی هنری
یا رب برهان زین وهم کژش Aتو وهم نهی در دیو و پری
چون در حضری بربند دهان Aدر ذکر مرو چون در حضری