دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3356 حدی نداری در خوش لقایی Aمثلی نداری در جان فزایی

بر وعده تو بر نجده توAکه م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانه Aرفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدم Aآن قرص مه را کی می نمایی
ماهی کمالی آب زلالی Aجاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستم Aبگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله الله Aافزون ده آن می چون مرتضایی
یک گوشه جان ماندست پیچان Aو آن پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم با نیم دیگرAهین صلح شان ده تا چند پایی
زاغی و بازی در یک قفص شدAو از زخم هر دو در ابتلایی
بگشا قفس را تا ره شودشان Aجنگی نماند چون در گشایی
نفسی و عقلی در سینه ماAدر جنگ و محنت مست خدایی
گر جنگ خواهی درشان فروبندAور نی بکن شان یک دم سقایی
در آب افکن چون مهد موسی Aاین جان ما را چون جان مایی
تا کش نیاید فرعون ملعون Aنی آن عوانان اندر دغایی
در آب رقصان مهد لطیفش Aاز خوف رسته وز بی نوایی
فرعون اکنون بشناسد او راAکز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی و آن آب قایم Aداد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی در خوف جان بدAدر آب بودش امن بقایی
هر چیز زنده از آب باشدAک آب است ما را نقل سمایی
تو آب آبی تو تاب تابی Aآب از تو یابد لطف و روایی

3357 خواهیم یارا کامشب نخسپی Aحق خدا را کامشب نخسپی

چون سرو و سوسن تا روز روشن Aخوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادق Aشاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستاره Aباشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویت Aخواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یاراAنالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا دارد علالاAکوری لالا کامشب نخسپی
در جمع مستان با زیردستان Aبگریست صهبا کامشب نخسپی
قومی ز خویشان گشته پریشان Aبهر تو تنها کامشب نخسپی
چون شمس تبریز در روم آمدAبنگر تو او را کامشب نخسپی

3358 یا ساقی الحی اسمع جوالی Aانشد فؤادی و اخبر بحالی

قالو تسلی، حاشا و کلاAعشق تجلی من ذی الجلالی
العشق فنی، والشوق دنی Aوالخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه Aوالحوت فیه روح الرجال
انتم شفایی، انتم دوایی Aانتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن Aوالرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمدAو انا معود، باس النزال
گفتم که: ما را هنگامه بنماAگفت: اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن Aتا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان Aزیرا همایی با پر و بالی
گفتم که: عاشق بیند مرافق Aگفتا که: لالا ان کان سالی
گفتم که: بکشی تو بی گنه راAگفتا: کذا هوالوصل غالی
گفتم چه نوشم زان شهد؟ گفتاAمومت نباشد هان، تا نمالی
انعم صباحا، واطلب رباحاAوابسط جناحا فالقصر عالی
می نال چون نا، خوش همنشینا!Aحقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدناAلما ولجنا، موج اللیالی
می گرد شبها، گرد طلبهاAتا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اخترAان اللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی Aیارب خلص، عن ذی الملال
عندی شراب لوذقت منه Aبس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون Aگه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم Aیا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالاAوانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: بشنو، رمزی ز بنده Aگفتا که: اسکت یا ذاالمقال
گفتم خموشی صعبست گفتاAیا ذاالمقال، صرذاالمعالی
با شمس تبریز قاضی و حالی Aوالله اعلم، والله تالی