دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3355 تو چنین نبودی تو چنین چرایی Aچه کنی خصومت چو ز آن مایی

دل و جان غلامت چو رسد سلامت Aتو دو صد چنین را صنما سزایی
تو قمرعذاری تو دل بهاری Aتو ملک نژادی تو ملک لقایی
فلک از تو حارس زحل از تو فارس Aز برای آن را که در این سرایی
دل خسته گشته چو قدح شکسته Aتو چو گم شدستی تو چه ره نمایی
بده آن قدح را بگشا فرح راAکه غم کهن را تو بهین دوایی
دل و جان کی باشد دو جهان چه باشدAهمه سهل باشد تو عجب کجایی
بگذار دستان برسان به مستان Aز عطای سلطان قدح عطایی
همگی امیدی شکری سپیدی Aچو مرا بدیدی بکن آشنایی
شکری نباتی همگی حیاتی Aطبق زکاتی کرم خدایی
طرب جهانی عجب قرانی Aتو سماع جان را تر لایلایی
بزنی ز بالاتر لایلالاAتو نه یک بلایی تو دو صد بلایی
دل من ببردی به کجا سپردی Aنه جواب گویی نه دهی رهایی
بفزا دغا را بفریب ما راAبر توست عالم همه روستایی
سر ما شکستی سر خود ببستی Aکه خرف نگردد ز چنین دغایی
به پلاس عوران به عصای کوران Aچه طمع ببستی ز چه می ربایی
به طمع چنانی به عطا جهانی Aعجب از تو خیره به عجب نمایی
خمش ای صفورا بگذار او راAتو ز خویشتن گو که چه کیمیایی
نه به اختیاری همه اضطراری Aتو به خود نگردی تو چو آسیایی
تو یکی سبویی چو اسیر جویی Aجز جو چه جویی چو ز جو برآیی
تو به خود چه سازی که اسیر گازی Aتو ز خود چه گویی چو ز که صدایی
خمش ای ترانه بجه از کرانه Aکه نوای جانی همگی نوایی

3356 حدی نداری در خوش لقایی Aمثلی نداری در جان فزایی

بر وعده تو بر نجده توAکه م دوش گفتی هی تو کجایی
کردم کرانه ز اهل زمانه Aرفتم به خانه تا تو بیایی
نزلت چشیدم رویت ندیدم Aآن قرص مه را کی می نمایی
ماهی کمالی آب زلالی Aجاه و جلالی کان عطایی
امروز مستم مجنون پرستم Aبگرفت دستم دست خدایی
ای ساقی شه هین الله الله Aافزون ده آن می چون مرتضایی
یک گوشه جان ماندست پیچان Aو آن پیچش از تو یابد رهایی
جنگ است نیمم با نیم دیگرAهین صلح شان ده تا چند پایی
زاغی و بازی در یک قفص شدAو از زخم هر دو در ابتلایی
بگشا قفس را تا ره شودشان Aجنگی نماند چون در گشایی
نفسی و عقلی در سینه ماAدر جنگ و محنت مست خدایی
گر جنگ خواهی درشان فروبندAور نی بکن شان یک دم سقایی
در آب افکن چون مهد موسی Aاین جان ما را چون جان مایی
تا کش نیاید فرعون ملعون Aنی آن عوانان اندر دغایی
در آب رقصان مهد لطیفش Aاز خوف رسته وز بی نوایی
فرعون اکنون بشناسد او راAکز راه آب او کرد ارتقایی
تو میر آبی و آن آب قایم Aداد و دهش را دایم سزایی
در خانه موسی در خوف جان بدAدر آب بودش امن بقایی
هر چیز زنده از آب باشدAک آب است ما را نقل سمایی
تو آب آبی تو تاب تابی Aآب از تو یابد لطف و روایی

3357 خواهیم یارا کامشب نخسپی Aحق خدا را کامشب نخسپی

چون سرو و سوسن تا روز روشن Aخوبیم و زیبا کامشب نخسپی
یار موافق تا صبح صادق Aشاهی و مولا کامشب نخسپی
ای ماه پاره همچون ستاره Aباشی به بالا کامشب نخسپی
از حسن رویت و از لطف مویت Aخواهد ثریا کامشب نخسپی
چون دید ما را مست تو یاراAنالید سرنا کامشب نخسپی
چون روز لالا دارد علالاAکوری لالا کامشب نخسپی
در جمع مستان با زیردستان Aبگریست صهبا کامشب نخسپی
قومی ز خویشان گشته پریشان Aبهر تو تنها کامشب نخسپی
چون شمس تبریز در روم آمدAبنگر تو او را کامشب نخسپی