دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3352 تو هر چند صدری شه مجلسی Aز هستی نرستی در این مجلسی

بده وام جان گر وجوهیت هست Aدرآ مفلسانه اگر مفلسی
غریبان برستند و تو حبس غم Aگه از بی کسی و گه از ناکسی
در این راه بیراه اگر سابقی Aچو واگردد این کاروان واپسی
لطیفان خوش چشم هستند لیک Aبه چشمت نیایند زیرا خسی
نه بازی که صیاد شاهان شوی Aبرو سوی مردار چون کرکسی
نه ای شاخ تر و پذیرای آب Aنه درخورد باغ و زر و مغرسی
برو سوی جمعی چو در وحشتی Aبیفروز شمعی چرا مغاسی
چو استارگان اندر این برج خاک Aگهی گنسی و گهی خنسی
خمش کن مباف این دم از بحر و برAچو در بر بماندی و خود مفلسی

3353 ای آنکه از جهل اندر مماتی Aما راست از تو دم حیاتی

ساقی مستان در ده به بستان Aآن جام باقی بی ترهاتی
گر بر زمینی بر چرخ بر پرAور بر سمایی می ده حیاتی
غلغل در افکن در عالم جان Aکز عالم جان یابی نجاتی
برجوش بخروش این پند بنیوش Aدر این صفات آ چون عین ذاتی
خاموش این دم آن یار آمدAاز گفت یابی یکدم نجاتی
مادام در دام ماندی چه حاصل Aاین دام بگسل چون مرغ هاتی
شمس الحق دین آمد دگر بارAبخشید روحی در هر غداتی
هر شوره بومی از فیض فضلت Aیابد به عزت عین فراتی

3354 با چرخ گردان تیره هوایی Aدارد همیشه قصد جدایی

هذا محمد قتلی تغمدAانا معود حمد الجفایی
هذا حبیبی هذا طبیبی Aهذا ادیبی هذا دوایی
هذا مرادی هذا فوادی Aهذا عمادی هذا لوایی
پر کن سبویی بی گفت و گویی Aباهای و هویی گر یار مایی
هان ای صفورا بشکن سبو راAمفکن عمو را در بی نوایی
گر شد سبویی داریم جویی Aدر شهره کویی تو گر سقایی
این عیش باقی نبود گزافی Aبی پر نپرد مرغ هوایی
بنمای جان را قولنجیان راAتنهاروی کن رسم همایی
از بهر حس شان جسم نجس شان Aز ایشان چه خیزد گند گدایی
زین رز برون بر گنده بغل راAپهلوی نعنع کن گندنایی
بسیار کوشی تا دل بپوشی Aهر جزوت این جا بدهد گوایی
ننوشته خواند ناگفته داندAتو سخت رویی بس بی حیایی
چون نیست رختت چون نیست بختت Aز آن روی سختت ناید کیایی
جنس سگانی وغ وغ کنانی Aمی گرد در کو در خانه نایی
در خانه بلبل داریم صلصل Aکز سگ نیاید زیبانوایی
نک بلبل حر نک بلبله پرAبرخیز سنقر تا چند پایی
عمری چو نوحی یاری چو روحی Aگاهی غدایی گاهی عشایی
نوش است و می نوش در گفت خاموش Aاین طبل کم زن بس ای مرایی