دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3346 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری Aتو سر خزانی، تو جان بهاری

خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین Aتوی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت Aخزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلهاAبه پیش افکند گل سر، از شرمساری
کزین گل کز آن گل یکی لطف بودی Aنکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویندAتوی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پشت گلوها کشیده Aکه جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل Aقرار غم الحق دهد بی قراری
چو تو معنی بی قراری بگویم Aبنه گوش یارانه بشنو که یاری

3347 گل سرخ دیدم شدم زعفرانی Aیکی لعل دیدم شدم زر کانی

دلم چون ستاره شبی در نظاره Aبه هر برج می شد به چرخ معانی
چو در برج عشاق پا درنهاد اوAسری کرد ماهی ز افلاک جانی
چو آن مه برآمد به چشمش درآمدAزمین درنگنجد از آن آسمانی
دلم پاره پاره بشد عشق باره Aکه هر پاره من دهد زو نشانی
چو از بامداد او سلامی بداد اوAمرا از سلامش ابد شد جوانی
چو بر روی من دید آثار مجنون Aز رحمت بیامد بر من نهانی
بگفت ای فلانی چرا تو چنانی Aچنین من از آنم که تو آن چنانی
چه سرها که داند چه درها فشاندAچه ملکی که راند کسی کش بخوانی
چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون Aهمه رمز آنست دریاب ار آنی
اگر شرح خواهی ببین شمس تبریزAچو او را ببینی تو او را بدانی

3348 نشانت که جوید که تو بی نشانی Aمکانت که یابد که تو بی مکانی

چه صورت کنیمت که صورت نبندی Aکه کفست صورت به بحر معانی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست Aکه عالم از آن جاست یک ارمغانی
به نو نو هلالی به نو نو خیالی Aرسد تا نماند حقیقت نهانی
گدارو مباش و مزن هر دری راAکه هر چیز را که بجویی تو آنی
دلا خیمه خود بر این آسمان زن Aمگو که نتانم بلی می توانی
مددهای جانت همه ز آسمانست Aاز آن سو رسیدی همان سوی روانی
گمان های ناخوش برد بر تو دل هاAنداند که تو حاضر هر گمانی
به چه عذر آید چه روپوش داردAکه تو نانبشته غرض را بخوانی
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی Aبریزی تو بر ما قدح های جانی
ز سر گیرد این دل عروج منازل Aز سر گیرد این تن مزاج جوانی
خنک آن زمانی که هر پاره ماAبه رقص اندرآید که ربی سقانی
گرانی نماند در آن جا و غیری Aکه گیرد سر مست از می گرانی
به گفت اندرآیند اجزای خامش Aچنان که تو ناطق در آن خیره مانی
چه ها می کند مادر نفس کلی Aکه تا بی لسانی بیابد لسانی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست Aکیت می فرستد به رسم نهانی
مگو عقل کلی که آن عقل کل راAبه هر دم کسی می کند مستعانی