دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3343 چو عشقش برآرد سر از بی قراری Aتو را کی گذارد که سر را بخاری

کجا کار ماند تو را در دو عالم Aچو از عشق خوردی یکی جام کاری
من از زخم عشقش چو چنگی شدستم Aتهی نیست در من بجز بانگ و زاری
ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی Aنه کت می نوازد نه اندر کناری
تو خواهی که پوشی بدین ناله خود راAتو حیلت رها کن تو داری تو داری
گر آن گل نچیدی چه بویست این بوAگر آن می نخوردی چرا در خماری
گلستان جان ها به روی تو خنددAکه مر باغ جان را دو صد نوبهاری
خیالت چو جامست و عشق تو چون می Aزهی می زهی می زهی خوشگواری
تویی شمس تبریز در شرح نایی Aبجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

3344 دلا تو مرا گر ببینی ندانی Aبه جان آتشینم به رخ زعفرانی

دل از دل بکندم که تا دل تو باشی Aز جان هم بریدم که جان را تو جانی
ز خون بر رخ من بدیدی نشان هاAکنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی Aتو آب حیاتی که در تن روانی
تو آن نازنینی که در غیب بینی Aنگفتند هرگز تو را لن ترانی
چه می نوش کردی چه روپوش کردی Aتو روپوش می کن که پنهان نمانی
چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ Aبرانی برانی بخوانی بخوانی
تو آن پهلوانی که چون اسب رانی Aز مشرق به مغرب به یک دم رسانی
تو آن صدر و بدری که در بر و بحری Aهم الیاس و خضری و هم جان جانی
کسی بی تو زنده زهی تلخ مردن Aچو پیش تو میرد زهی زندگانی
ایا همنشینا جز این چشم بیناAدو صد چشم دیگر تو داری نهانی
اگر مرد دینی بسی نقش بینی Aمکن سجده آن را که تو جان آنی
گره را تو بگشا ایا شمس تبریزAگره از گمانست و تو صد عیانی

3345 عجیب العجایب تویی در کیایی Aنما روی خود، گر عجب می نمایی

توی محرم دل توی همدم دل Aبجز تو که داند ره دلگشایی
تو دانی که دل در کجاها فتادست Aاگر دل نداند ترا که کجایی
برافکن برو سایه ی از سعادت Aکه مسجود قانی و جان همایی
جهان را بیارا به نور نبوت Aکه استاد جان همه انبیایی
گهر سنگ بود وز تو گشت گوهرAعطا کن، عطا کن، که بحر عطایی
نه آب منی بد، که شخص سنی شد؟!Aچو رست از منی، وارهانش ز مایی
کف آب را تو بدادی زمینی Aسیه دود را تو بدادی سمایی
چو تبدیل اشیا ترا بد میسرAهمه حلم و علمی همه کیمیایی
حرامست خواب شب، ایرا تو ماهی Aکه در شب چو بدری ز جانها برآیی
میا خواب! اینجا، برو جای دیگرAکه بحرست چشمم، در او غرقه آبی
شبا، در تهیج چو مار سیاهی Aجهان را بخوردی، مگر اژدهایی
چو خلاق بیچون فسون بر تو خواندAهرانچ بخوردی سحرگه بزایی
الا ماه گردون! که سیاح چرخی Aپی من باشد دمی گر بپایی؟!
تو در چشم بعضی مقیلی و ساکن Aتو هر دیده را شیوه ای می نمایی