دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3336 اگر چه لطیفی و زیبالقایی Aبجای بقا رو ز جان هوایی

هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان Aوفا زو چه جویی ببین بی وفایی
بدن را قفص دان و جان مرغ پران Aقفص حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدی Aگذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندAکه هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران Aگهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان راAگهی همچو برقی زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل ها چو طوطی Aتو صحرای سبزی و جان ها چرایی
از این ها گذشتم مبر سایه از ماAکه در باغ دولت گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشدAکلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی Aدرآ در دو دیده که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآردAتو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم Aجهاز از کی داری که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی Aچو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی Aکه یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا بادAببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه Aبغلطید در خون ز بی دست و پایی
همی کوفت سر را به هر سنگ و هر درAبسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی کوفت بر سر که تاجت کجا شدAهمی کوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی Aتپش های ماهی ز بی استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون Aکه گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شدAبس افتد از این ها ز سو القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم Aمرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف Aز صدساله راهم رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله Aکشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی برد خاکی Aبه بینی و می جست از آن مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جویدAکشد از دهان ها دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندرAبه جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره Aکه در خاک افتاد جرعه ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن Aکه شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم Aولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون Aولی این نشانست از کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه Aکه با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت Aکه در بوشناسی بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن Aرهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی Aبزد نعره و اوفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش Aبه یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان Aزمین شد زمینی سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن Aخدا کی گذارد شما را شمایی
گروهی ز پشه که جویند صرصرAبود جذب صرصر که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشدAرهاند ز خویشش به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش Aولی برنتابد دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی زبانی Aصلا در چمن رو که اصل صلایی
خمش کن درین راه معنی و صورت Aتو نور خدایی تو لطف و عطایی

3337 بچنگت تو خواهی که در را ببندی Aبنالی چو رنجور سر را ببندی

چو رنجور والله که آن زور داری Aکه بر چرخ آیی قمر را ببندی
گر آن روی چون مه به گردون نمایی -به صبح جمالت سحر را ببندی
غلام صبوحم ولی خصم صبحم Aکه از بهر رفتن کمر را ببندی
اگر گاو آرند پیشت سفیهان Aبه یک نکته صد گاو و خر را ببندی
به یک غمزه آهوان دو چشمت Aچو روبه کنی شیر نر را ببندی
زمستان هجر آمد و ترسم آنست Aکه سیلاب این چشم تر را ببندی
وگر همچو خورشید ناگه بتابی Aبدین آب خور رهگذر را ببندی

3338 بتا گر تو ما را ببینی ندانی Aبه جان لاله زارم به رخ زعفرانی

بدادم به تو دل مرا توبه از دل Aسپارم به تو جان که جان را تو جانی
هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم Aکنون رفت کارم گذشت از نشانی
تو شاه عظیمی که در دل مقیمی Aتو آب حیاتی که در تن روانی
تو هم غیب بینی تو هم نازنینی Aنگفتند هرگز تو را لن ترانی
چو سرجوش کردی چه روپوش کردی Aتو روپوش می کن که پنهان نمانی
زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان Aچو پیش تو میرم زهی زندگانی
از این جان ظاهر به جان آمدم من Aکز این جان ظاهر شود جان نهانی
میان دو جان مانده بودیم حیران Aکه می گفت اینی که می گفت آنی
یکی جان جنت یکی جان دوزخ Aیکی جان ظلمت یکی جان عیانی
چه جنت چه دوزخ تویی شاه برزخ Aبخوانی بخوانی برانی برانی
تویی لطف جبار و فیض دو عالم Aتویی شمس تبریز و گنج معانی