دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3334 الامیر خوبان هلا تا نرنجی Aبهانه نگیری و از ما نرنجی

تویی یار غارم امید تو دارم Aکه سر را نخارم نگارا نرنجی
چو جانان مایی تو خاصان مایی Aز هر جا برنجی از این جا نرنجی
تویی شب فروزم تویی بخت و روزم Aکه امشب بخندی و فردا نرنجی
یکی مشت خاکیم ای جان چه باشدAکه از ما و زین ها و زان ها نرنجی
مها جان تو بودی ربودی دل از ماAهمانا که از دل مه ما نرنجی
چو دانا و نادان شدند از تو شادان Aز نادان نگیری ز دانا نرنجی
بس است این و گفتم نخواهم دگر گفت Aز جا گر شه ما همانا نرنجی

3335 اسکان قلبی! علیکم ثنایی Aافیضوا علینا، کووس البقائی

گر آن جان جان را ندیدی دلا توAاگر جمله چشمی، اسیر عمایی
اجیبوا، اجیبوا هواکم عجیب Aصفا من هواکم نسیم الهوایی
تن اندر جنونش، دلم ارغنونش Aروانم زبونش، ز بی دست و پایی
مگر اختران دیده اندت ز بالاAفرو کرده سرها برای گوایی
غلط، کیست اختر که بویی ببردست Aدل عقل کل با همه ارتقایی

3336 اگر چه لطیفی و زیبالقایی Aبجای بقا رو ز جان هوایی

هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان Aوفا زو چه جویی ببین بی وفایی
بدن را قفص دان و جان مرغ پران Aقفص حاضر آمد تو جانا کجایی
در آفاق گردون زمانی پریدی Aگذشتی بدان شه که او را سزایی
جهان چون تو مرغی ندید و نبیندAکه هم فوق بامی و هم در سرایی
گهی پا زنی بر سر تاجداران Aگهی درروی در پلاس گدایی
گهی آفتابی بتابی جهان راAگهی همچو برقی زمانی نپایی
تو کان نباتی و دل ها چو طوطی Aتو صحرای سبزی و جان ها چرایی
از این ها گذشتم مبر سایه از ماAکه در باغ دولت گل و سرو مایی
اگر بر دل ما دو صد قفل باشدAکلیدی فرستی و در را گشایی
درآ در دل ما که روشن چراغی Aدرآ در دو دیده که خوش توتیایی
اگر لشکر غم سیاهی درآردAتو خورشید رزمی و صاحب لوایی
شدم در گلستان و با گل بگفتم Aجهاز از کی داری که لعلین قبایی
مرا گفت بو کن به بو خود شناسی Aچو مجنون عشقی و صاحب صفایی
چو مجنون بیامد به وادی لیلی Aکه یابد نسیمش ز باد صبایی
بگفتند لیلی شما را بقا بادAببین بر تبارش لباس عزایی
پس آن تلخکامه بدرید جامه Aبغلطید در خون ز بی دست و پایی
همی کوفت سر را به هر سنگ و هر درAبسی کرد نوحه بسی دست خایی
همی کوفت بر سر که تاجت کجا شدAهمی کوفت بر دل که صید بلایی
درازست قصه تو خود این بدانی Aتپش های ماهی ز بی استقایی
چو با خویش آمد بپرسید مجنون Aکه گورش نشان ده که بادش فضایی
بگفتند شب بود و تاریک و گم شدAبس افتد از این ها ز سو القضایی
ندا کرد مجنون قلاوز دارم Aمرا بوی لیلی کند ره نمایی
چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف Aز صدساله راهم رساند دوایی
مشام محمد به ما داد صله Aکشیم از یمن خوش نسیم خدایی
ز هر گور کف کف همی برد خاکی Aبه بینی و می جست از آن مشک سایی
مثال مریدی که او شیخ جویدAکشد از دهان ها دم اولیایی
بجو بوی حق از دهان قلندرAبه جد چون بجویی یقین محرم آیی
ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره Aکه در خاک افتاد جرعه ولایی
به مجنون تو بازآ و این را رها کن Aکه شد خیره چشمم ز شمس ضیایی
ضعیفست در قرص خورشید چشمم Aولی مه دهد بر شعاعش گوایی
کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون Aولی این نشانست از کبریایی
چو موسی که نگرفت پستان دایه Aکه با شیر مادر بدش آشنایی
ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت Aکه در بوشناسی بدش اوستایی
چراغیست تمییز در سینه روشن Aرهاند تو را از فریب و دغایی
بیاورد بویش سوی گور لیلی Aبزد نعره و اوفتاد آن فنایی
همان بو شکفتش همان بو بکشتش Aبه یک نفخه حشری به یک نفخه لایی
به لیلی رسید او به مولی رسد جان Aزمین شد زمینی سما شد سمایی
شما را هوای خدای است لیکن Aخدا کی گذارد شما را شمایی
گروهی ز پشه که جویند صرصرAبود جذب صرصر که کرد اقتضایی
که صرصر به پشه دل شیر بخشدAرهاند ز خویشش به حسن الجزایی
بیان کردمی رونق لاله زارش Aولی برنتابد دل لالکایی
چمن خود بگوید تو را بی زبانی Aصلا در چمن رو که اصل صلایی
خمش کن درین راه معنی و صورت Aتو نور خدایی تو لطف و عطایی