دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3329 گر تو از عاشقان یزدانی Aیا تو سرمست جام سبحانی

همچو جانان ز بند جان برخیزAگر طلبکار وصل جانانی
حجره دل ز دیو خالی کن Aگر تو در شهر تن سلیمانی
ور سلیمان ملک خود شده ای Aبنما خاتم سلیمانی
یوسف مصر آسمانی راAبرکش از قعر چاه ظلمانی
خلعت پادشاهیش در پوش Aبنشانش به تخت سلطانی
تشنه لب می روی دریغ دریغ Aمانده محروم ز آب حیوانی
مرشد راه را به چنگ آورAره بریدن به خویش نتوانی
ور تو تنها روی درین ره عشق Aبی شک اندر رهش فرو مانی
خودپرستی مکن خدای پرست Aورنه بی شک ز بت پرستانی
هر که خودبین بود چو ملعون است Aاینچنین است قول سبحانی
قول رحمن بگیر و ره می روAبگذر از قولهای شیطانی
گر به قول خدای کار کنی Aبه حقیقت بدان که انسانی
شمس تبریز نور سبحانی Aخانه دل ز دیو بستانی

3330 مستم از باده های پنهانی Aوز دف و چنگ و نای پنهانی

مر چنین دلربای پنهان راAواجب آمد وفای پنهانی
می زند سال ها در این مستی Aروح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر توAگفت در برج های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست Aآن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه راAدادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر اوAتابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیست Aآیتی از بلای پنهانی
ز آن بلا جان های ما مرهادAتا برد تحفه های پنهانی
شمس تبریز شورنای بجست Aعاشقان الصلای پنهانی

3331 مستی و عاشقانه می گویی Aتو غریبی و یا از این کویی

پیش آن چشم های جادوی توAچون نباشد حرام جادویی
پیش رویت چو قرص مه خجلست Aبه چه رو کرد زهره بی رویی
عاشقان را چه سود دارد پندAسیل شان برد رو چه می جویی
تو چه دانی ز خوبی بت ماAما از آن سو و تو از این سویی
ما ز دستان او ز دست شدیم Aدست از ما چرا نمی شویی
رو به میدان عشق سجده کنان Aپیش چوگان عشق چون گویی
پیش آن چشم های ترکانه Aبنده ای و کمینه هندویی
به ستیزه در این حرم ای صبرAگاه لاله و گاه لولویی
آفتابا نه حد تو پیداست Aکه نه در خانه ترازویی
هله ای ماه خویش را بشناس Aنی به وقت محاق چون مویی
هله ای زهره زیر چادر روAرو نداری وقیحه بانویی
تو بیا ای کمال صورت عشق Aنور ذات حقی و یا اویی
اندر این ره نماند پای مراAزانوم را نماند زانویی
همچو کشتی روم به پهلو من Aای دل من هزارپهلویی
مست و بی خویش می روی چپ و راست Aسوی بی چپ و راست می پویی
نی چپست و نه راست در جانست Aبو ز جان یابی ار بینبویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی Aگر نباتی بدان که بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری Aالله الله چه ماه ده تویی
دلم از جا رود چو گویم اوAهمه اوها غلام این اویی
هین ز خوهای او یکی بشنوAگاه شیری کند گه آهویی
هین خمش کار دیده کف نکندAنکند سیب و نار آلویی